-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
ساناز، این روزها بسی بسیار روانم خسته است، بسی بسیار روحم خسته است، بسی بسیار جسمم خسته است؛ و چیزی جز خوابِ ابدی چارهام را گرهگشایی نمیکند.
- 48 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، به آغوش گرمت نیازمندم؛ هرچند سهمم از تو فقط سنگ سردِ قبرِ توست.
- 48 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، تو که رفتی اندر احوالات خوش را همراه خود بردی؛ کاش حداقل لبخندی محو روی لبانم به یادگار میگذاشتی.
- 48 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، روزگاری این دلنوشتهام وصیت نامهام خواهد شد؛ من جز غم، چیزی برای به میراث گذاشتن ندارم.
- 48 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نفر قبل رو پاک میکردم حتی اگه با خودکار نوشته شده بود.
- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
نویسندگی و کالاف و دوستام
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت هفتم تمام وجود من، تودهی افسردگی درون سرت، آرزوی گشوده شدن چشمانت را به روی مرگت شیهه میکشید؛ اما چنین نشد و پلک از روی پلک که برداشتی، نگاه تارت روی سقف چوبی نشست. ناز، دوباره از مرگ گریخته بودی و دلسرد بودم؛ پس بینِ نیمکرههای مغزت غیضکنان پهن شدم. مشت دست و لگدِ پای چپم را با بیحالی محضِ موجود، روی شریان مغزی میانیات میکوبیدم. ناز، سردردهای همیشگیات از بابتِ سوز سرما نبود؛ من بودم که به نیمهی چپ مغزت میکوبیدم و منطقت را اسیر میگرفتم. من بودم که با ضربههایم خونرسانی را مختل میکردم و درد میگیرنی را بر نقطهای از مغز و چشمت هدیه میکردم. و تو نمیدانستی در حال حاضر، به دردِ برونی زخمی که روی کوه، بر پشت سرت ایجاد شد واکنش دهی یا درد درونیِ ساختهی دست و پای من! در نهایت، به مثل همیشه صورتت جمع شد، دستت را روی چشم چپت گذاشتی و مشت سفتت را محکم رویش فشردی. - خوبی؟ دوباره صدای نرم و لطیف آن مرد، از گوشهایت به خانهام، درون سرت، رخنه آورد. آن کلمهی چهار حرفیاش به شکل ریسمانی نامرئی بافته شد و نگرانیِ لحنِ بیانش به هر گرهاش قوت بخشید. ریسمان دور دست و پاهایم پیچیده شد و تنم را قفل ساخت؛ گویی داشتی رام صدای نرم و نگران آن مرد میشدی! در جایت نشستی و چشم گشودی. نگاهت همچنان تار بود؛ پس با دست بیجانت روی چشمانت را مالیدی تا به آنان شفافیت ببخشی. آن مرد جوان مقابلت روی زانوانش نشست و مردمکهای لرزان از بابت دلواپسیاش را به تو دوخت. - خوبی، سرت درد نمیکنه؟ ناز، حالا شخصی پیدایش شده بود که بیش از تو، از آن متنفر باشم. ناز، کاش کور بودی نگاه نگرانش را نمیدیدی. ناز، کاش کر بودی و صدای لطیفش را نمیشنیدی. افکار و احساساتی که درون مغزت داشت به تصویر درمیآمد موجب شده بود، من از شدت خشم و کینه در حال انفجار باشم و تو قلبت در آرامش مطلق بکوبد. نباید اشتباه فکر میکردی، نباید اشتباه احساس میکردی و من نباید اجازه میدادم «آن» به «او» تبدیل شود! و همهی این نبایدها بودند که مرا وادار کردند، بزاق دهانم را جمع ساخته و روی تصاویرِ متحرکِ متصور شدهات تف بیندازم؛ تا از مغزت شسته شده و از بین بروند.- 13 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ششم روی کول آن مرد که واژگون شدی، خون با فشار بیشتری در حال رخنه به خانهام درون سرت، مغزت، بود. گمان میبردم در حال غرق شدن بودم و همین مرا ضعیفتر از لحظات پیشتر میکرد. آن مرد لعنتی، دستش را دور زانوانت حلقه ساخته بود و با قدمهایی محتاطانه از کوه پایین میرفت. باید خودم را از این غرق شدگی زیر بارِ فشار خون نجات میدادم تا میتوانستم سلامت روانت را به هم بریزم و دوباره وسوسه به مرگت کنم. در پی یافتن چاره بودم که قوز بالای قوز هم شکل گرفت. آن مرد، حین گامهایش به سوی دامنه، نوازشوارانه انگشتانش را روی زخمِ پاهایت میکشید تا کثیفیشان را بزداید؛ خاکها را کنار میزد و سنگریزهها را بیرون میآورد. دست و پا زدن را کافی دانستم و در عوض خود را از درون سرت به گوش چپت رساندم. مسیرهای زیستی را طی کردم تا به پردهی صماخ گوشت رسیدم. ناز، جزای تسلیمت به آن مرد قرار بود برایت سنگین تمام شود! گویی که در حال ترامپولین بازی بودم؛ روی پردهی گوشت بالا و پایین میپریدم و واژگان جملهی تلخ و گزندهام را درون گوش چپت، فریاد میزدم. - ناز، تو ترسوترین آدم روی زمینی! خود را سنگین ساختم تا برخوردم با پردهی گوشت آزاردهندهتر باشد. در همان حین نیز، دیوانهوارانه قهقههای زدم و دوباره واژگانم را عربده کشیدم. - ناز، تو بیعرضهترین آدم روی زمینی. بالاخره کلافه شدی؛ ابروانت در هم گره خوردند، چشمانِ بستهات چین خورد، سوراخهای بینیات گشاد شدند، لبهایت را روی هم فشردی و حرصناک به نفسنفس زدن افتادی. به قهقههام جنون بخشیدم و این مرتبه، برای در کردن تیرِ پایانی، نقطه ضعفت را هدف گرفتم. آری، واژگان جملهی موردعلاقهی خود را که جملهی نفرتانگیز تو محسوب میشد، جیغ کشیدم. - ناز، به قدری سست عنصری که همیشه ارادهی بقیه به ارادهی تو پیروز میشه! دیوانگیام سرایت کرد، دیوانه شدی. سرت را، دستانت را، بدنت را، پاهایت را، تمام تنت را وحشیانه در جهات مختلف میتکاندی؛ طوری که آن مرد، روی سرازیری، تعادلش را از دست داد و هر دو زمین خوردید. من نیز مشتاقانه خود را به سکوت دعوت کردم و نظارهگر مرگ احتمالی تو و آن مرد شدم؛ میخواست ناجیات نباشد تا نمیرد! با سرعتی بسیار، روی سرازیری کوه، به سوی دامنهاش، روی سنگهای ریز و درشت، از لابهلای بوته خارهای تیز، در آغوش یکدیگر قل خوردید و قل خوردید و قل خوردید. در نهایت روی دامنهی کوه متوقف شدید و آخرین تصویری که در مقابل چشمان نیمه باز و سرشار از دردت ظاهر شد، چشمان نگران و سرخِ آن مرد بود؛ چرا که پس از آن، پلکهایت، سنگین روی هم نشستند و شاید به آرزویم رسیدم و تو بالاخره مردی.- 13 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت پنجم آن مرد، آن صدای نرم مرد، آن سخن انگیزشی مرد؛ نباید ظاهر میشد، نباید شنیده میشد، نباید گفته میشد! آن مرد، با دستش تو را تا لبهی پرتگاه بالا کشید. دست راستش را از بین تن و بازویت عبور داد، روی کتفت نشاند و تو را در آغوش گرفت. خود را منقبض کردی که سنگین شوی تا او نتواند تو را بالا بکشد؛ اما توانست. آن مرد، تو را تا نزد خود بُرد و روی پاهای خونینت ایستاند. خشمگین بودم؛ چرا که آن مرد با عمل ناجیگرانه و سخنان روانکاوانهاش مزاحمت ایجاد کرده بود؛ او مانع از پرواز رهایی من و تو شده بود. از درون سرت، رو به پیشانیات، مدام به جمجمهات مُشت کوفتم و پی در پی و عصبی فریاد زدم. - ازش دوری کن و بپر! ازش دوری کن و بپر! ازش دوری کن و بپر! ... چشمان بیروحت را به نگاه نگرانش دوختی. گویی عصبانیتم کارساز بود که درون سرت، چنین افکار و احساساتی در حال به تصویر درآمدن بودند. از مشت کوبیدن به پیشانیات دست برداشتم و مشتاقانه، واکنشهای موردنظرم را انتظار کشیدم. دندانهایت را روی هم قفل کردی و با لحنی سرشار از بیحسی از لابهلایشان غریدی. - ولم کن! آن مرد ابروانش را در هم گره زد و نگرانی چشمانش، همراه با غیض از حنجرهاش خارج شد. - ولت کنم تا بمیری؟ این جمله داشت روی تو اثری روشن میگذاشت و نباید چنین میشد. سیاهی من باید بر تو چیره میشد؛ نه سپیدی و نور دیگران. پس جنونزده و خشمگین خود را به نیمکرههای مغزت و دیوارههای جمجمهات میکوبیدم و پی در پی جیغ میکشیدم. آنقدر ادامه دادم تا اینکه دوباره توانستم پیروز شوم؛ دوباره روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، دوباره احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. پریشانی روانپریشانهام را به وجودت سرایت دادم. تو نیز خود را در آغوش نصف و نیمهی او به تن و بدنش میکوبیدی تا خود را به سوی پرتگاه نزدیک کنی؛ اما آن مرد به یکباره خم شد، دست آزادش را دور زانوانت پیچاند، ایستاد و تو را روی شانهاش انداخت.- 13 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
-
خاکستری؛ همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز میگردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن میکند و آنهنگام که دیده به جهان میگشاید، تازه داستان زندگیاش رنگ و بو میگیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش میرویند و در آخر به درخت تبدیل میشوند. پس از آن صفر به گردش در میآید؛ یا به سوی مثبتها، یا به سوی منفیها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربهای، مسیر ترددش را مشخص میسازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شدهایم. و حتی براش این داستان رو نوشتم:
- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهارم گویی که تمام احساسات عالم یکجا و به یکباره درونمان تزریق شد، عجیب احوالات غریبی احساس میکردیم؛ هم من و هم تو. به سوی مرگ پریدی تا مرا و خود را نجات دهی؛ اما چرا فقط لحظهیِ اولِ سقوط، برایمان تجربه شد؟ انگار در خلاء معلق بودی و مانعی، نیروی جاذبهی زمین را خنثی و از سقوط جلوگیری میکرد. حیرتزده پلک از روی پلک برداشتی؛ دستی مردانه، قدرتمندانه دور ساق دست چپت حلقه شده بود. گردنت را به عقب کج کردی و سرت را بالا گرفتی؛ مردمکهای لرزانت روی گیسوان نسبتاً بلند و رقصان در بادِ مردی جوان نشست. - خوبی؟ با شنیدن صدای نرم و نگران آن مرد، مردمکهایت در کاسهی چشمانت به حرکت در آمدند و آرامآرام پایین رفتند؛ نگاه مبهوتت روی چشمان به رنگ قهوهی سوختهاش قفل ماند. ثانیههایی طولانی و رخ رو به رخ، چشم به چشم یکدیگر دوخته بودید و من، تودهی افسردگیِ درون سرت، هر لحظه بیشتر از پیشتر در حال کوچکتر شدن بودم. خسته از احساسات و افکار جدیدت که پس از دیدن آن دو چشم، داشتند حسبافی و فکربافی میکردند، در حالی که در تلاش بر بسط دادن خود، میان نیمکرههای مغزت بودم؛ با غیض تصوراتت را کنار زدم و با لحنی خشمناک غریدم. - ناز، دستش رو رها کن! با فریادم بالاخره به خود آمدی و ابروانت را در هم کشیدی؛ چشمانت ریز شدند و به پرههای بینیات چین افتاد. دستت را کشیدی اما گویی آن مرد، تمام توانش را برای نگه داشتنت گذاشته بود. بادِ مزاحم، گیسوانت را روی پیشانیات ریخته بود؛ پس جنونزده سرت را به چپ و راست تکان دادی و در همان حین جیغ کشیدی. - ولم کن! مادامی که آن مرد داشت تو را به واسطهی دستت تا بالای لبهی پرتگاه میکشید؛ نرمی صدایش از درون گوشهایت به درون سرت رخنه آورد. - من اون صدایی میشم که میگه زنده بمون!- 13 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت سوم دوباره پارچهی دامنِ پیراهنت را درون مشتهایت فشردی و نگاهِ پژمردهات را به قعر درّه دوختی. در همان حین لب از روی لب برداشتی، صدایت از گوشهایت وارد سرت شدند و به شنیدههایم پیوستند. - مرگِ من پایان این عذاب رو به تحریر درمیاره؟ لحن گرفته و مملو از غمت، قلبم را به تپش انداخت. ناز، ضربانش را درون سرت حس میکردی؟ غمِ صدایت، به درون سرت لشکر کشانده بود و من در محاصرهی سلاحهای سرد و گرم در دستشان، بیش از پیش در خود مچاله شدم. - ناز، باید از این زندگی پوچ دست کشید. پلک روی پلک نهادی که مژههای نمناکت روی هم نشستند، شبنمِ قطرات رویشان یکی شدند و روی گونههایت سقوط کردند. لبهایت را روی هم فشردی تا گریهات بیصدا بماند. در سکوت، از درون سرت؛ جایی که افکار منفیگرانهات فریاد میکشیدند، نظارهگرت بودم. لحظات پریدن و مردنت، مانند تصاویری متحرک، لابهلای افکارت ظاهر میشدند و منِ تودهی افسردگی را بزرگتر از پیشتر میکردند. لحظه به لحظه در حال متراکمتر شدن بودم، تا اینکه تمامِ سرت را در بر گرفتم. در نهایت به عظمتی سفت درآمده و ناخواسته و مداوم، از درون به جمجمهات فشار آوردم. ابروانت را در هم گره زدی و پلکهای بستهات چروکیده و جمع شدند. تمام اجزای صورت و تنت را منقبض کردی تا این زجر همیشگی ولی ناگهانی را تحمل کنی، اما آیا میتوانستی؟ هم من تحت فشار بودم و هم تو درد میکشیدی؛ من حس میکردم در حال بیرون زدن از درون سرت، از طریق گوشهایت بودم و تو حسِ به انفجار نزدیک شدن سرت را داشتی. پای چپت را جلو بردی؛ سردی باد تنت را لرزاند یا سردی ترس؟ با صدایی تحت فشار و لحنی غرق در عذاب، درون سرت فریاد کشیدم تا شاید مصمم شوی. - ناز، درد و رنجمون رو نابود کن! به یکباره چشم گشودی؛ نگاهت را خشم و خشونت در برگرفته بود. حینی که دندانهایت را روی هم میفشردی، با مشت دستانت و با جنونی که برایم تازگی داشت، قطرات اشک روی صورتت را زدودی. لب از روی لب برداشتی و با نفرتی آمیخته با امید فریاد کشیدی. - خدایا از این دنیایی که آفریدی متنفرم! خدایا دارم به آغوش خودت برمیگردم! ناز، جیغکشان دنیا را به هیولاهای آدمنمای منفور صدقه دادی و بالاخره پریدی.- 13 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
-
نقد هفتگی نقد هفتگی آثار شما | گیلاس کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
«با درود و عرض ادب خدمت نویسندهی خوشقلم انجمن» @Shahrokh پیش از شروع برای خوندن این پیشنهادنامه، لطفا ملاکهای نوشته شده رو مطالعه کنین؛ چرا که من بر اساس اونها نظرات و پیشنهاداتم رو مینویسم. همچنین لازم به ذکره این رو بگم؛ قرار نیست همهی گفتههای من رو قبول داشته باشین و هیچ اشکالی هم بر این بابت وارد نیست، هرچیزی کمک کننده بود رو بپذیرین و بابت هرچیزی که آزردتون شکایت کنین. • پیش از ملاکها 🍀 عنوان انتخابی شما عنوانی زیباست اما نظرتون با عقیدهی من چیه؟ داستان شما مثل محور زمانه، محوری که از گذشته شروع شده و احتمالاً به زمان حالِ خودش میرسه. این سیر گذران زمان و خاطرات هستش که ایدهی شما رو به وجود آورده و به روایتش پرداخته. و اولین پیشنهاد من به شما، گنجوندن مفهوم زمان و خاطرات توی اسم انتخابی شما برای اثرتون هست. مثلا چیزی شبیه به: یلداهایی نزد یلدا، یلداهایی با یلدا، یلداهایی در کنار یلدا، یلداهایی در یاد یلدا و... در نهایت این هنر شماست که در صورت تمایل برای تعویض، بخواین به چه نحوی زمان و خاطرات رو به عنوانتون تزریق کنین. 🍀 از خلاصهای که نوشتین ذوقزده شدم؛ چرا که چکیدهای از مورد علاقههام بود. به عنوان مخاطبی ساده، این نوع روابط رو که از دوستی تغییر مسیر میدن رو بیشتر از هر نوع رابطهی دیگهای دوست دارم. و پیشنهاد من برای این بخش؛ یک سری تغییرات داخل جملات شماست. محتوای خلاصهی شما میتونست با حس و حالی ویژهتر بیان بشه. فرض کنین میخواین نوشتهتون رو به یک سریال تبدیل کنین. خلاصه شما میتونه تیتراژ آغازین این سریال باشه؟ پیشنهاد من اینه که خلاصه رو از حالت گزارشگری خارج کنین و چکیدهی روایتتون رو عاشقانه و با حس و حالی نوستالژی به تحریر دربیارین. برای تاثیرگذاری بیشتر به نام محله، زمان روایت و... میتونین با لحنی که قدیمها رو فریاد بکشه اشاره کنین. و میتونین این اشارات رو با کلمه، یا زنجیرهای از کلمات و یا اصطلاحات منطبق بر پیرنگ خودتون بنویسین. 🍀 مقدمه هم زیباست و به خوبی تونسته نقطهی عطف عاشق و معشوق رو به تحریر دربیاره؛ چشمان سیاه یلدا و یلداهای هر سال با او. سوال اینه؛ اثر شما رو راوی، دانای کل، روایت میکنه، پس چرا مقدمهی شما از زبان اول شخصه؟ پیشنهادم اینه که همین مقدمه رو حفظ کنین و اون رو به یکی از نامههای عاشقانهی عاشق و معشوق تبدیل کنین؛ با لحنی عامیانه و صمیمی. پیشنهاد دوم اینه که یک سری جملات رو متفاوتتر بنویسین، انگار که دارین به یه خاطرهی تکراری و دلانگیز اشاره میکنین؛ برای مثال: غرق در دریای سیاهی دو چشمون قشنگت؛ هر سال، توی هر یلدا و همراه خودت، یلدا، انار عشق شکوندم. • نثر و زبان 🍀 برخلاف چهارچوبهایی که جاهای دیگه برای نثر و زبان در نظر گرفتن، من این ملاک را کاملاً برای راوی در نظر گرفتم. اگر ملاک رو مطالعه نکردین لطفا بخونین تا پیشنهادم قابل درک باشه. ~ یکی از پیشنهادات من برای این بخش گوش سپردن به موسیقیهای قدیمی دهه ۵۰ و دهه ۶۰ هست؛ اما چرا؟ اگر دقت کرده باشین موسیقیهای نوستالژی لحن و لغات خاصِ دوران خودشون رو دارن و چقدر خوب میشه که شما از اون واژهها و از اون لحنها استفاده کنین تا شخصیت راوی روایتتون رو بسازین. مثلا: - غم میون چشمون سیاه یلدا لونه کرد. (با توجه به یکی از آهنگهای قدیمی این رو نوشتم.) انقدری آهنگ نوستالژی با ژانرهای مختلف موجود هستن تا بتونن لحن راوی شما رو برای توصیفِ همهی احساسات، افکار و اتقاقات بسازن. ~ پیشنهاد دیگهی من برای راوی اینه که جبهه گیر نباشه. تا جایی که من متوجه شدم؛ این روایت، روایت یلدا، علی و محمود هست. و چه تعلیقی بهتر از این که مخاطب رو کنجکاو نگه دارین که بین علی و محمود چه کسی برای یلدا بهتره، یلدا به کدوم علاقه داره، یلدا وصالش با کدوم اتفاق خواهد افتاد؟ هرچند این دلیل بر این نمیشه که احساسات یلدا رو سرکوب کنین و ننویسین؛ در واقع پیشنهاد من اینه که تا لحظهی اعتراف و... مستقیم اشاره نکنین که یلدا کدوم شخص رو دوست داره، در واقع نشون بدین؛ نشون دادن با کنش و واکنشها. ~ پیشنهاد بعدی، نحوهی مخاطب قرار دادن شخصیتهای محلهست. از اونجایی که راوی دانای کل محسوب میشه؛ بهتره همهی شخصیتها رو به اسم توی مونولوگها بیاره. یعنی خاله منیر و بابا و... بهتره تبدیل بشن به: - فلانشخص، مادر علی، - فلانشخص، پدر یلدار و... پس از یکبار نشون دادن که این شخص چه نسبتی با شخصیتهای اصلی داره، با اسم خودش توی مونولوگها نقشپردازی کنه. • شخصیت پردازی 🍀 خب به بخش موردعلاقهی من رسیدیم. اثر شما یک محله رو روایت میکنه؛ پس شخصیتهای بیشماری رو توی خودش جای داده. پیشنهادهایی که برای این بخشتون دارم این موارد هستن: ~ اگه مثلث عشقی دارین (که تا اینجا داشتین) سه شخصیت رو اصلی در نظر بگیرین و شخصیتهاشون رو طبق ملاکی که نوشتم دقیق و جزئی خلق کنین. شخصیتهای دیگه که فرعی به حساب میان رو تنها با یک صفت و یک عادت رفتاری توصیف کنین. و هر زمان که اون شخصیت قراره دیالوگی به زبون بیاره یا حرکتی رو به عمل، اون صفت و عادت رو به لحن گفته و نوع عملش تزریق کنین. به نظر من برای چنین اثر پر از شخصیتی، این کار بهتون کمک میکنه تا شخصیتها با نسبتی بهتر در حافظهی مخاطبینتون ماندگار بشن. شما برای شخصیتهای اصلی این پیشنهادم رو عملی کردین و شناخت خوبی از هر سهشون به ما تقدیم، اما اعمالش برای شخصیتهای فرعی و متمایز نشون دادن هرکدوم هم به ارتقای شما توی ملاک شخصیت پردازی منجر میشه. • فضاسازی 🍀 فضای ایجاد شدهی اثر شما بسیار جذابه، اما در واقع فضایی که توی ذهن شما ساخته شده؛ چرا که راوی اثرتون در نقاطی نتونسته فضای صحنه رو توی ذهن مخاطب تصویر سازی کنه و این به دلیل پرشهای مکانی و زمانی شماست. پرشهای پارت به پارت شما از صحنهای به صحنهی دیگه موجب شده که رشته نخ مکانها و زمانها از دست مخاطبین خارج شده و فضاها ناقص تصویر سازی بشن. دو پیشنهاد برای ارتقای فضاسازیهای شما دارم و از اونجایی که به بخش پیرنگ و خلاقیت هم مرتبط میشه، در اون بخش بهشون اشاره میکنم. • پیرنگ و خلاقیت 🍀 در ابتدای نوشتههام علاقهم به ایدهتون رو اثبات کردم؛ اما دوباره هم به زبون میارم: من واقعاً به چنین داستانهایی که رفاقتهای نوستالژی رو تجربه میکنن، کمکم به عشق تغییر مسیر میدن و وصالِ حال حاضر هم براشون اتفاق میافته علاقمندم. ایده شما دوست داشتنیه و سبک شما قابل احترام؛ اما برای این ایدهی پر از شخصیت و اتفاق، پرشهای زمانی و مکانی نتیجهای مطلوب رو منعکس نمیکنه. اما هرچیزی چارهای داره؛ ولی آیا شما اهل ریسک هستین؟ آیا میتونین به عقب برگردین و از لحظهی نخست و به شکلی متفاوت به این ایده بپردازین؟ من پیشنهاداتم رو بیان میکنم و این تصمیم با شماست که به نوع پردازشتون فکر کنین و در صورت تمایل تغییرات مورد نظرتون رو اعمال. ~ پیشنهاد من خاطرهبازیه! اگر این اثر رو به یک مجموعهی سه بخشی که داخل یک فصل جمع میشه تبدیل کنین میتونین در هر بخش به یکی از دورههای سنی شخصیتهای اصلیتون بپردازین. کودکی، نوجوانی، جوانی؛ از اولین لحظهی ملاقات تا آخرین لحظهی وصال یا ناکامی. در این صورت سیر رشد اخلاقی، رفتاری، احساسی و فیزیکی شخصیتها برای مخاطب قابل دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و لمس کردن خواهد بود. همچنین این نوع پردازش به شما کمک میکنه که حتی سیر تغییرات محله و جامعه که عناصرش فرهنگ و اقتصاد و ... هستن نیز در صورت نیاز داخل اثرتون قابل مشاهده باشن. از اونجایی که به پیرنگ شما کاملاً آگاه نیستم، نمیتونم دقیقا اعلام کنم که توی پیشنهادم، بخش کودکی به صورت خاطرهای بیان بشن یا هم بخش کودکی و هم بخش نوجوانی. (این پیشنهاد در جهت رفع مشکلات پرشهای مکانی و زمانی بود) ~ مورد دیگهای که هم به فضاسازی و هم پیرنگ شما ارتباط داشت نقطهی شروع شما بود. طبق ملاک فضاسازی: «در آثار تاریخی (و نوستالژی)، بهتر است مکان و زمان در مونولوگهای آغازین اثر به تحریر دربیاید و از همان ابتدا سرنخهای مورد نیاز را به مخاطب بدهد.» منظور از مکان و زمان در اثر شما، همون محلهی شما و تاریخ روایت هست. سوالهایی که بهتره بهش پاسخ بدین و پاسخهاشون رو تبدیل به مونولوگهایی آغازین پارت اول کنین تا اون سرنخ مورد نظر به دست مخاطب برسه؛ چرا که «محله» مهمترین و پررنگترین فضاییه که در اثر شما وجود داره و شخصیتها و زندگیشون رو به هم پیوند میزنه. - چه سالی؟ کدوم کشور؟ کدوم شهر؟ کدوم محله؟ با چه اهالیای؟ داستان چه کسانی؟ پاسخ این سوالها و کنار هم چیدنشون برای ساخت جملات مونولوگهای آغازین آدرس دقیقی از مکان و زمان اصلی روایت شما رو به مخاطب میده. ~ خودتون هم قبول دارین که در حال خاطره بازی هستین؟ اما پیشنهاد من فقط مرتبشون کرد و به سه بازه تبدیل؛ تا زمانها و مکانها توی هم گره نخورن. شما برای خاطره بازی، میتونین هر پارت، مکان و زمان رو با پرسیدن سوالهایی از قبیل چیزهایی که بیان کردم (البته متفاوتتر) بنویسین. برای مثال: - پارت اول: اون قدیمندیمها، حول و حوش سال ۱۳۷۰، توی تهرون درندشت، محلهی «فلان»، با اهالیای «بهمان»، یه خونهای وجود داشت با دری سبز رنگ. (و سپس میتونین یلدا رو که داخل اون خونه زندگی میکنه، معرفی کنین و لحظهی آشنایی اون با شخصیتهای اصلی؛ علی و محمود رو بنویسین.) - پارت دوم: سال ۱۳۷۳، روز چهارشنبهسوری، از باغِ «فلان»، بچههای محلهی «فلان» به دنبال هیزم بودن. (که صد البته فضاسازی هم مابین همهی این جملات یا بعدشون نیازه؛ که اگر ملاک فضاسازی رو بخونین، میتونین بهشون تزریق کنین.) • ویراستاری 🍀 خب برای این بخش ~ پیشنهاد من به شما مطالعهی ملاک ویراستاریه. شما در پارتهای بسیاری از اثرتون پاراگراف نداشتین و این مورد رو رعایت نکرده بودین که لطفا این تقسیمبندی رو برای اون پارتها انجام بدین تا ظاهر اثرتون به زیبایی باطنش برسه. ~ همچنین هر از چندگاهی شاهد پرش لحن بودیم. لحن انتخابی شما عامیانه و محاورهایه که باید کلمات و افعال به صورت شکسته نوشته شن؛ اما در برخی نقاط این رو رعایت نکرده بودین. با مطالعهی مجدد میشه این مشکل ریز رو از بین برد. ~ از «و»ها نترسین. در بسیاری از جملات شما، شاهد «،»هایی بودم که به جای «و» توی جایگاهش نشسته بودن. بهتره بدونیم که دو کلمه یا دو جمله با «و» به هم ربط و عطف پیدا میکنن. همچنین سه کلمه یا بیشتر و سه جمله یا بیشتر با «،» و «و»: - « کلمه» و «کلمه» - «جمله» و «جمله» - «کلمه»، «کلمه» و «کلمه» - «جمله»، «جمله» و «جمله» سخن پایانی: «م. م. ر» عزیزم، من واقعا از خوندن این ایده لذت بردم و حتی با اعمال نشدن پیشنهادات هم با ذوق و هیجان روایتتون رو دنبال میکنم. در طول این نوشتهها هم به جز در ملاک ویراستاری، به هیچعنوان، نه دنبال نقطهی ضعف بودم، نه نقطهی قوت و نه امتیاز دادن. فقط لحظاتی دیدگاههای خودم رو به صورت پیشنهاد براتون نوشتم تا بدونین که اگر من نویسنده این نوع ایده بودم چه میکردم؛ تا شاید کمکی کوچیک بهتون کرده باشم. خوشحال میشم که پس از این پیشنهادنامه، توی نمایه هم رو دیدار کنیم تا رضایت و شکایتتون رو به هر بخش بدونم. با آرزوی درخشش شما، بانو «م.م.ر» پ.ن: از محمود خوشم میاومد و ترکیبش با یلدا رو بسیار خفن میدیدم تا اینکه این حرکت آخر رو زد. (ایش•_•ایش)- 7 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت دوم گمان میبردی که با این واکنشهایت، کنشهای من ادامه نمییابند؛ پس تا زمانی که یقین آوردی دیگر صدای من را نمیشنوی، به مظلومانه نالیدنت ادامه دادی. عاقبت سکوتم درون سرت، موجب شد دستانت را از روی گوشهایت برداری. ناز، انتظار همین را میکشیدم؛ که دوباره به آرامشت طوفان بیندازم. به قصد نابودی همیشگیات و با لحنی خبیثانه، رو به گوش چپت زمزمه کردم؛ شاید میخواستم قلبت نیز، سخنانم را بشنود و آزار ببیند. - ناز، اونها من رو به وجود نیاوردن؛ تو من رو خلق کردی! پلک از روی پلک برداشتی که باد، به تندی به درون چشمانت رخنه برد و با سوزشی که بر جای میگذاشت، درشت قطراتِ اشکت را روی گونههایت چکاند. دست چپت را بالا آوردی، مشتت را روی قفسهی سینهات فشردی و پی در پی و آرام، سنگین به سینهات مشت زدی. گویا موفق شده بودم با واژههایم به قلبت چنگ بیندازم. اینبار با تنفر، رو به گوش چپت فریاد کشیدم. - ناز، تو ضعیف بودی و همیشه خودت رو به حسرتها و پشیمونیهای زندگیت باختی! مشتت روی سینهات، بیحرکت و نفست درون سینهات، محبوس ماند. رو به گوش چپت، بازدمم را خشمناک و کشیده بیرون دادم و سپس دوباره فریاد زدم. - ناز، تو بذر عقده رو توی وجودت کاشتی و من از درونت سبز شدم! باد روی خیسی گونههایت مینشست و کلافهات میکرد؛ دست راستت را بالا بردی و اشکهای خشک شدهات را زدودی. به میانهی سرت گریختم و بین دو نیمکرهی مغزت در خودم جمع شدم. زمزمهام درون سرت پژواک شد. - ناز، من بیشتر از تو رنج میکشم. نخستین مرتبه بود که حالِ غمانگیز خود را به تو نشان میدادم؛ پس مات و مبهوت ماندنت برایم قابل پیشبینی بود. نجوای امیدوارانهام در اوج نومیدی، دوباره بین نیمکرههای سرت انعکاس یافت. - ناز، تو باید بمیری تا هر دومون از قفس غم آزاد بشیم. به قطع یقین، این وجههی صادقِ من، این توده عقدهیِ افسردگی، بود که موجب شد افکار پریدن را درون سرت ببینم.- 13 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
«به نام ایزدی که تو را، به واسطهی او، از بهر من، رهایی بخشید» پارت اول نه کفش پایت بود، نه جوراب و با هر قدم خود، قطرههایی از خونِ زخمهایت را روی زمین به جای میگذاشتی. آخرین گامهای بیجانت را روی سنگهای ریز و تیز سطح زمین، تا لبهی پرتگاهِ کوه کشیدی. بیواهمه روی پرتگاه متوقف شدی. چشمان نیمهباز و بی روحت را به آسمان خاکستری و گرفته دوختی و لحظهای بعد پلک روی پلک نهادی. قفسهی سینهات به سختی بالا و پایین میرفت و نفس کشیدن حتی در هوای آزادِ کوهستان نیز، برایت غیرممکن بود. بادِ کوهستان به آرامی میوزید، خود را از لابهلای تار به تار گیسوان کوتاهت عبور میداد و آنان را دلربایانه به رقص وامیداشت. دستان رنگ پریدهات را روی دامنِ پیراهن مشکینت، که در دست باد این سوی و آن سوی میرفت گذاشتی و تکهای از پارچهاش را به درون مشتهایت گرفتی. ناز، این تصویر از تو در این فضای غمآلود، میتوانست زیباترین و تاثیرگذارترین قاب انتخابی برای «مُردن» تو باشد؛ پس نجوایم، ستمگرانه مابین نیمکرههای مغزت پژواک شد. - ناز، با پریدنت پایانت رو رقم بزن و بمیر! گویی با شنیدن صدای من، دمهایت بیبازدم شدند و قفسهی سینهات بیحرکت ماند. سر به پایین انداختی، پلک از روی پلک برداشتی و چشمان نیمهباز و اشکآلودت را به قعرِ درّه دوختی. لبهای خشک و لرزانت را به سختی از روی هم برداشتی تا چیزی بگویی، اما فقط سکوت از حنجرهات خارج شد. دوباره درون سرت، رو به گوش راستت، با سنگدلی تمام زمزمه کردم. - ناز، انتظار چی رو میکشی؛ نجات یافتن؟ مشت دست راستت را گشودی و پس از رها کردن پارچهی دامن پیراهنت، گوشَت را فشردی. در همان حال، به سختی دمی بلعیدی که ریههایت را سوزاند و قفسهی سینهات را بالا برد. بیرحمانه و تاکیدوارانه درون سرت، رو به گوش چپت غریدم. - ناز، همهی فرصتای تو سوختن! ناز، تو محکوم به فنایی! مشت دست چپت را هم گشودی و پس از رها کردن پارچهی دامن پیراهنت، گوش دیگرت را فشردی. به نظر میرسید که موفق شده بودم تا برای باری دیگر به روحت چنگ بیاندازم. طولی نکشید که چشمانت را بستی، ابروانت را در هم گره زدی، به پرههای بینیات چین انداختی، گوشهی لبانت را به پایین مایل کردی و در همان حین، با بیچارگی محض و پیدرپی، بیصدا و نالان جیغ کشیدی.- 13 پاسخ
-
- 15
-
-
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های متروکه
نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آنها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقدههای فروخوردهات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریعتر از تو برمیداشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسههایم و نه فریادهایم، هیچیک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان میبردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لبهایت طرح میزد، از قطره اشکهایی که من روی گونههایت میچکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پینوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت میباشد. «ویژهی مسابقهی رماننویسی»- 13 پاسخ
-
- 18
-
-
-
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درخواست نقد داستان پایان یافتهم رو دارم مدیر منتقدین خودت مجابم میکنی از این راه وارد شم😂 -
نقد هفتگی نقد هفتگی آثار شما | گیلاس کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
«ویراستاری» بر خلاف ملاکهای پیشین که در باطن روایت اثر میگذارند، ویراستاری درست، ظاهر اثر را آراسته میکند. برای آرایش ظاهر اثر؛ به لحن روان و یکدست، جملهبندیهای صحیح و رعایت علائم نگارشی نیازمندیم. 🍀در ملاک ویراستاری، منظور از لحن، همان نوع نثر و زمان افعال جملات است. نویسنده میتواند برای روایتش از لحنهای ادبی، نیمهادبی و یا عامیانه بهره ببرد اما نمیتواند برای مونولوگهایش همهی این موارد را اجرا کند. چرا که پرش لحن نباید در هیچ نقطه از اثر وجود داشته باشد. لحن ادبی: جملات بلند و آراسته، کلمات کهن و شاعرانه، ساختار رسمی و گاهی پیچیده. لحن نیمهادبی: جملات متوسط، کلمات روزمره اما نه عامیانه، ساختار ساده اما محکم. لحن عامیانه: جملات کوتاه، کلمات گفتاری، ساختار نزدیک به مکالمه، گاهی ناقص. نویسنده باید یکی را انتخاب کند و تا آخر وفادار بماند. علاوه بر نبود پرش بین لحنهای ادبی، نیمهادبی و عامیانه، کلمات و اصطلاحات به کار رفته در نوشتن جملات نیز، میبایست متناسب و در تعادل با لحن انتخابی باشند. اگر لحن ادبی انتخاب کردهای: - نمیتونی وسط روایت بگی «یهو دید»، «زد زیر گریه»، «رفت تو دلش». - باید بگویی «ناگهان»، «گریهاش گرفت»، «در دلش اندیشید». اگر لحن عامیانه انتخاب کردهای: - نمیتونی بگی «بدینسان»، «متعاقباً»، «چنانچه». - باید بگی «این جوری»، «بعدش»، «اگه». این هماهنگی، به اثر انسجام میبخشد. خواننده حس میکند یک نفر دارد حرف میزند، نه چند نفر. زمان افعال مونولوگها نیز نباید در طول روایت دستخوش تغییرات شود. اگر راوی در زمان گذشته روایت میکند، نمیتواند ناگهان به حال بپرد، مگر اینکه پیرنگ موجب استثنا قائل شدن شود. تغییر زمان فعل بیدلیل، خواننده را گیج میکند. اگر راوی گذشته میگوید، تا آخر گذشته بگوید. اگر حال میگوید، تا آخر حال بگوید. مگر آنکه شکستن این قاعده، خودش یک تکنیک باشد و در خدمت داستان. 🍀در ملاک ویراستاری، جملهبندی به معنای چیدمان کلمات و عبارات در کنار هم برای رسیدن به یک ریتم و انسجام است. یک جملهی درست، عناصر اصلی خود را دارد. اما مهمتر از حضور این عناصر، طول جمله، نوع ساختار، و هماهنگی آن با لحن انتخابی است. جملات کوتاه، معمولاً حداکثر ده تا دوازده کلمه دارند و یک گزاره ساده را بیان میکنند. این جملات، شتاب، هیجان، تعلیق و ضرب را به متن میدهند. جملات متوسط، پانزده تا بیست کلمه هستند و میتوانند دو گزاره یا یک گزاره با چند قید و متمم داشته باشند. این جملات، روایت آرام، توضیح، و حرکت منطقی را ممکن میکنند. جملات بلند، بیش از بیست و پنج کلمه دارند، با چند گزاره و ویرگولهای متعدد. این جملات، نفسگیری، توصیف شاعرانه، و فضاسازی عمیق را به همراه میآورند. اگر همهی جملات کوتاه باشند، متن تند و تند میشود و خواننده خسته میشود. اگر همه بلند باشند، نفسگیری متن میافتد و خواننده گم میشود. تنوع، کلید جملهبندی خوب است. در لحن ادبی، جملات اغلب بلند و نفسگیر هستند. افعال به صورت کامل نوشته میشوند، مانند «میرفت»، «میگفت»، «نمیتوانست». از شکستن کلمات و کوتاهسازی مثل «نمیدونم» یا «میخوام» پرهیز میشود. ویرگولها زیادند اما سر جای خود قرار دارند. در لحن نیمهادبی، جملات ترکیبی از کوتاه و متوسط هستند. افعال معمولاً کامل میآیند، اما گاهی شکستگی جزئی دارند. از شکستنهای شدید مثل «میرم» یا «میخوام» پرهیز میشود، اما متن به اندازهی لحن ادبی، رسمی و آراسته نیست. در لحن عامیانه، جملات اغلب کوتاه و بریدهبریده هستند. افعال شکسته میشوند: «نمیدونم»، «میخوام»، «نمیتونم»، «رفتم»، «گفتمش». فعلها گاهی بدون شناسه میآیند، مثل «هرچی بود گفتم، خودش فهمید». این لحن، نزدیک به گفتار و محاوره است. در نثر فارسی، قاعدهی غالب این است که فعل در انتهای جمله بیاید. جابهجایی آن باید هدفمند باشد، مثلاً برای تأکید یا ایجاد ریتم. همچنین نهاد و فعل باید نزدیک به هم قرار بگیرند؛ اگر فاصله بگیرند، جمله سنگین میشود. شکستن فعلها در نثر ادبی ممنوع است، در نیمهادبی محدود، و در عامیانه رایج. جملات ناقص در نثر ادبی خطا محسوب میشوند، اما در نثر عامیانه گاهی برای ایجاد حس گفتار استفاده میشوند. تنوع در بلندی و کوتاهی جملات، باعث حفظ انرژی خواننده میشود. نویسنده باید بداند چه زمانی جمله را ببرد و چه زمانی بکشد. جملهبندی خوب، یعنی جمله نفس میکشد، نفس خواننده را بند نمیآورد، و هماهنگ است با لحنی که نویسنده انتخاب کرده است. در نوشتار رسمی و ادبی، «را» همواره به صورت کامل نوشته میشود: «کتاب را خواندم»، «دستش را گرفتم». اما در گفتار عامیانه و در برخی متون با لحن محاورهای، «را» به «رو» تبدیل میشود: «کتاب رو خوندم»، «دستش رو گرفتم». در نثر ادبی، شکستن «را» به «رو» یک خطای ویراستاری محسوب میشود و لحن متن را از حالت رسمی و شاعرانه خارج میکند. در نثر نیمهادبی، استفاده از «رو» بستگی به نزدیکی متن به گفتار دارد و به تصمیم نویسنده برمیگردد. در نثر عامیانه، «رو» نه تنها اشتباه نیست، که طبیعی و ضروری است. مشکل زمانی پیش میآید که نویسنده لحن ادبی را انتخاب کرده، اما ناخواسته از «رو» استفاده میکند. این ناهماهنگی، پرش لحن محسوب میشود و خواننده را از فضای داستان خارج میکند. قانون ساده است: اگر لحنت ادبی است، «را» بنویس، نه «رو». اگر عامیانه است، «رو» اشکالی ندارد. اما هیچوقت در یک متن، گاهی «را» و گاهی «رو» به کار نبر. همچنین استفاده از «و» به جای «را» یا «رو» بزرگترین اشتباه در بخش ویراستاری میباشد. 🍀 در ملاک ویراستاری، علائم نگارشی حکم چراغهای راهنمایی متن را دارند؛ بدون آنها خواننده نمیداند کجا بایستد، کجا نفس بکشد، کجا سوال بپرسد، کجا تعجب کند و... • نقطه (.) پایان جمله است. جملات کامل و مستقل را از هم جدا میکند. در انتهای جملههای خبری و امری غیرتعجبی میآید. وقتی خواننده به نقطه میرسد، نفس میکشد. • ویرگول (،) مکث کوتاه است. درون جمله، اجزای غیراصلی را از اصلی جدا میکند؛ قیدها، عبارتهای معترضه، و شمارشها را از هم متمایز میکند. ویرگول به جمله ریتم میدهد. نبود آن، جمله را شتابزده و گیجکننده میکند. زیادی آن، جمله را لکنتدار و خستهکننده. • نقطهویرگول (؛) مکثی میان ویرگول و نقطه است. جملات کوتاه مرتبطی را که خودشان جملهی مستقلی نیستند، به هم وصل میکند. همچنین در فهرستهایی که خودشان ویرگول دارند، برای جلوگیری از تداخل به کار میرود. • دو نقطه (:) پیش از توضیح، فهرست، یا نقل قول غیرمستقیم میآید. خواننده را برای شنیدن ادامه آماده میکند. • علامت سوال (؟) پایان جملهی پرسشی است. خواننده را به تعلیق دعوت میکند. نباید در جملههای خبری یا تعجبی استفاده شود. • علامت تعجب (!) پایان جملهی هیجانی، امری، دعایی، یا حاکی از شگفتی است. استفاده از آن باید به اندازه باشد؛ زیادی آن، متن را شتابزده و مبتذل میکند. • گیومه (« ») در انجمن، برای نشانهگذاری دیالوگ از خط تیره استفاده میشود؛ پس نیاز به گیومه در دیالوگ نیست. اما گیومه در جاهای دیگر به کار میرود: برای نقل قول مستقیم از منابع دیگر، برای کلمات یا عبارتهایی که در معنای غیرمعمول به کار رفتهاند، برای اشاره به یک کلمه به عنوان خودِ کلمه، و برای نشان دادن طعنه یا کنایه. • خط تیره (-) در انجمن، خط تیره نشانهی شروع دیالوگ است. هر بار که شخصیت عوض میشود، خط تیره میآید و سپس متن دیالوگ نوشته میشود. خط تیره باید از متن دیالوگ فاصله داشته باشد (یک فاصله). در پایان دیالوگ، اگر راوی بعد از آن توضیحی دارد، دیالوگ با نقطه، علامت سوال، علامت تعجب یا سه نقطه تمام میشود و سپس توضیح راوی میآید. • سه نقطه (...) برای نشان دادن تردید، مکث، ناتمام ماندن جمله، یا حذف عمدی بخشی از متن به کار میرود. ادب ویراستاری این است که سه نقطه بیشتر از سه تا نباشد (نه پنج تا یا هفت تا) و سرجایش کم استفاده شود، نه زیاد. زیادی آن، متن را شُل و بیریتم میکند. • پرانتز () برای توضیح اضافی، مثال، اشاره به منبع، یا بیان یک مطلب فرعی (مثل متن آهنگ) در میان جمله به کار میرود. در متون ادبی، استفاده از پرانتز کمتر از متون علمی و رسمی است و گاهی با خط تیره جایگزین میشود. «با تشکر از دیپسیک بابت کامل کردن ملاک ویراستاری»- 7 پاسخ
-
- 5
-
-
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
قربونت برم بچه😂🍀💚 -
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود بانو چقدر انگیزه گرفتم برا ادامه ذوق فراوان چون کمتر کسی ایده ها رو ایرانیزه میکنه. و خب من عاشق ایران باستانم مرسی بانوی من، امیدوارم همگی در کنار هم بدرخشیم و معروف شیم✨🌝- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود و سپاس من آدم انتقاد پذیری نیستم ابدا ولی دقیقا چیزهایی رو بیان کردی که خودمم آگاه بودم بهشون و قرار بود درستشون کنم. :) آره ویراستاری مونولوگها و دیالوگها رو یکبار و به صورت جانانه باید انجام بدم. و درباره اطلاعات دادن راجع به اهریمن و اهورامزدا و و... این برام جدید بود و باید روش فکر کنم تا ببینم میتونم هم توی پینوشت پارت صفر بیارم، هم داخل رمان. و اینکه سبکم برای سیر، کشمکشهای کوچیکه تا ناگهان به نقاط بحرانی و اوج برسم. و چون رمان قراره طولانیترین رمان سایت باشه ممکنه به نظر برسه که ریتمش کنده. اما خب ریتم ملایم و عاشقانهای داره؛ میخوام عشق تدریجی و افسانهای رو نشون بدم. فضاسازی هم یکی از ضعفهای منه، چون همیشه ذرهذره انجامش میدم. و خب راجع به خونههای اون دوران و تیسفون و غیره توی فصلهای مرتبط صحبت خواهد شد. نکته ریز؛ در واقع راوی دانای کل نیست و محدود به حواس پنجگانهی اهرمن و هوزاده، اونها جز هم چیزی رو حس نمیکنن و من خواستم این مشهود باشه کاملا. مچکرم بابت این نقد✨🌝- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
بیا سرگرم شو رفیق تایپیک سرگرمی| نظر تو چیه؟
سـانـاز پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : متفرقه
اخلاق خوب: خشم و ابراز آن اخلاق بد: خشم و ابراز آن پ.ن: هیچ بدی و خوبی وجود نداره از نظرم و آدما متعادل آفریده شدن، اما خب یه سریا از این تعادل خارجن.- 18 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
بیا سرگرم شو رفیق تایپیک سرگرمی| نظر تو چیه؟
سـانـاز پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : متفرقه
اخلاق خوب: خوبی کردن به یه سری آدما اخلاق بد: خوبی کردن به یه سری آدما عمیق بهش فکر کنین!- 18 پاسخ
-
- 3
-
-