رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. ساناز، قلبم ترکید و قلمم نتوانست به خوبی آن را بنویسد.
  2. ساناز، لبخند به روی لب داشتم؛ که یک آن به خود آمده و دیدم در حال گریه کردنم...
  3. ساناز، این دلا بر ما دگر دل نشود خون زخمانش دگر بند نشود
  4. ساناز، نه پیشمانی گذشته را دارم، نه حسرت حال را می‌خورم، نه در انتظار آینده‌ام؛ تو بگو، من دقیقاً برای چه زنده‌ام؟
  5. ساناز، با روزگاری که نمی‌گذرد و در شب مانده چه کنم؟ دلتنگ روشنایی‌ام اما دیگر پیدایش نمی‌شود.
  6. ساناز، منطقم می‌گوید من تو را کشته‌ام؛ قصه آن جایی تلخ می‌شود که احساسم تاییدش و رسوایم می‌کند.
  7. ساناز، در روزگاری که همه از خود سابق می‌گریختند؛ من به دنبال خودِ مرده‌‌ی سابق خود می‌گشتم.
  8. ساناز، عاشق باران شدی؛ سیلاب شد عاشق برف شدی؛ بوران شد عاشق آدم شدی؛ شیطان شد عاشق خود شدی؛ بی‌جان شد
  9. ساناز، کودکی‌ات، نوجوانی‌ات، جوانی‌ات... قبل رفتن، شد لااقل یک دوره‌اش را زندگی کنی؟
  10. زندگی تابلوی خطر نداشت؛ وگرنه در باتلاق‌ها غرق نمی‌شدیم.

  11. با درود و عرض ادب خدمت نویسنده‌ی خوش‌قلم انجمن» @سایان پیش از شروع برای خوندن این پیشنهادنامه، لطفا ملاک‌های نوشته شده رو مطالعه کنین؛ چرا که من بر اساس اون‌ها نظرات و پیشنهاداتم رو می‌نویسم. همچنین لازم به ذکره این رو بگم؛ قرار نیست همه‌ی گفته‌های من رو قبول داشته باشین و هیچ اشکالی هم بر این بابت وارد نیست، هرچیزی کمک کننده بود رو بپذیرین و بابت هرچیزی که آزردتون شکایت کنین. • پیش از ملاک‌ها: 🍀 قبل‌ترها راجع به عنوان، خلاصه و مقدمه‌ت کلی با هم حرف زدیم. عنوانت زیباست، خلاصه‌ت زیباست، مقدمه‌ت زیباست اما به نظر من روی مقدمه (به صورت کامل) و توی خلاصه (به صورت یک گروه اسمی) یه بار دیگه تمرکز کن. توی عنوانت ماه رو داری، ترک رو داری؛ چی می‌شه اگه توی مقدمه‌ت کامل به ماه و ترک‌هاش بپردازی و توی خلاصه‌ت هم یه اشاره‌ای کوتاه و کامل بهشون داشته باشی؟ 🍀 مقدمه: «مهتاب، ماهی که تاب نیاورد و ترک خورد.» ادامه‌ش رو هم می‌تونی عینا نوشته‌های داخل مقدمه‌ت رو بیاری اما طوری که با ماه و ترک و نور و... تناسب داشته باشه. در صورت تمایل برای تغییر مقدمه می‌تونیم با همکاری هم تغییراتی توش ایجاد کنیم تا کلمات و اصطلاحات مرتبط بهش تزریق بشن. 🍀خلاصه: اما آیا حق انتخابش، با سقط پنهانی فرزندش، کامل می‌شد یا در پشت این «ترک‌های ماه»، نور، پنهانی درحال آمدن بود تا بر زندگی‌اش بتابد؟ (البته توی این بخش هم کاملا می‌تونی تناسب رو از ابتدا تا انتها با کلمات و اصطلاحات مدنظر تطبیق بدی، کافیه یکم نجوم رو مطالعه کنی یا از دیپ‌سیک کمک بگیری.) پ.ن: همین الانش هم واکنش من به این دو بخش «آتیش» هست و چیزهایی که گفتم صرفا پیشنهادی بودن برای تطبیق دادن ۱۰۰ درصدی عنوان و خلاصه و مقدمه و ایده. • نثر و زبان 🍀 از اون‌جایی که راوی اثر، شخصیت اصلی رمانه و من به ایده و الهام گرفته شدنش از واقعیت آگاهم هیچ پیشنهاد بزرگی برای این بخش ندارم. بارداری و مادر شدن یه پروسه‌ست که فقط خودِ اون زن می‌تونه به بهترین حالت ممکن توصیفش کنه و می‌دونم که قراره به قابل لمس‌ترین حالت ممکن به تحریرش دربیاری. فقط یه نکته و پیشنهاد ریز رو از ملاک‌ها یادآوری می‌کنم: ~ مهتاب یه انسان عادیه؛ مثل من و تو. نه بهترینه، نه بدترین و قرار هم نیست به بهترین یا بدترین تبدیل بشه. همیشه خودش رو بنویس؛ جوری که هست، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌هاش. به خودت نگاه کن؛ شخصیتت بعد از بارداری تغییر کرده؟ نه؛ تو فقط دیدگاهت رو تغییر دادی و آینده‌ت رو جوری چیدی تا با وجود مهسان کوچولو وفق داده بشه. مهتاب رو هم همین‌طوری پیش ببر. • پیرنگ. خلاقیت. فضاسازی. شخصیت‌پردازی 🍀 خب ایده‌ت الهام ۹۰ درصد گرفته شده از واقعیته و پردازش الانت برای این ساختار مناسبه. فضاسازی و توصیفاتت هم عالی و قابل لمسن اما پرش‌های زمانی و مکانی بسیاری دیده می‌شه که با یه حرکت می‌تونی علاوه بر خنثی کردنشون به یه مورد برجسته تبدیلشون کنی. ~ پیشنهاد اولم پررنگ‌تر کردن مهتاب درونه. مهتاب درون در واقع می‌تونه یه شخصیت غیرفیزیکی باشه. کسی که نقش نفس اماره و وجدان رو بازی کنه و دیالوگ‌هاش با علائم نگارشی‌ دیگه‌ای به تحریر درمیان مثل این علامت: • ~ پیشنهاد دوم عذاب‌هاییه که می‌تونه مهتاب درون رو هدایت کنه؛ یا به سوی در نقش اماره ظاهر شدن یا به سوی در نقش وجدان ظاهر شدن. به چه شکل؟ خواب و توهم! در کدام بخش‌ها؟ بین دو صحنه که پرش وجود داره! به چه صورت؟ - زمان‌هایی که صحنه‌ها در روز جابجا می‌شن می‌تونه توهم ببینه؛ منظور از توهم دیدن، غرق شدن توی ضمیر ناخوادگاه و متصور شدن چیزهاییه که فکر میکنه اون نطفه یا جنین باعث نابودی یا اتفاق افتادنش می‌شه. - زمان‌هایی که صحنه‌ها بین شب و روز جابجا می‌شن می‌تونه کابوس ببینه؛ کابوس چیزهایی که فکر میکنه اون نطفه باعث نابودی یا اتفاق افتادنش می‌شه. - و نقطه جذاب می‌دونی کجا اتفاق می‌افته؟ توهم‌ها و کابوس‌هاش کم‌کم تبدیل به رویاهایی شیرین می‌شن و این نشون دهنده‌ی چیه؟ نشون دهنده‌ی تکامل روحی، روانی، احساسی و منطقی مهتاب خواهد بود. یا میشه گفت سطح تنفر ماه رو ترک می‌ده و از درونش عنصر عشق آزاد می‌شه و این رو مخاطب به نحو احسنت تجربه می‌کنه. ~ در رابطه با ملاک شخصیت‌پردازی؛ چون شخصیت‌های اصلی مهتاب و پارسا هستن و از اون‌جایی که از روی شخصیت‌های واقعی الهام گرفته شدن، من هیچ سخنی راجع بهشون ندارم و فقط کشش و کشمکش‌های بینشون رو دنبال می‌کنم. و خب طرفدار مهتابم و توی پارت‌ها در حال فحاشی پارسا بودم که چرا کمی برای این ماه ترک‌خورده زمان کافی نگذاشته و به دردهای روحی، روانی، عاطفی و جسمانیش رسیدگی نکرده. • ویراستاری 🍀 بگم امان از ویراستاری یا زوده؟ از ابتدا رمانت رو شروع کردم به خوندن و با پارت اولت مواجه شدم. زن، یا ماضی بنویس یا مضارع، چرا توی زمانت پرش ایجاد کردی؟! پس از اینکه پارت اولت رو ویرایش کردی و زمان افعال رو به ماضی بازگردانی کردی، به نکته‌ی دیگه توجه کن. ~ بنظرت کدوم منطقی تره؟ این‌که زمان افعالت رو بپرونی و ظاهر و گاهاً معنای جمله رو خراب کنی، یا فعل قبلی رو تغییر بدی تا این اتفاق نیفته؟ ~ «حمله‌ور می‌شوند و باعث شده» این جمله توی پارت اولت حضور داشت. در قدم اول بیا به ماضی تبدیلش کنیم: ~ حمله‌ور شدند و باعث شده (موجب شده یا موجب شدند بهتره) حضور حمله‌ور شدن مهم‌تره یا موجب شدن؟ قطعا موجب شدن؛ چرا که حمله‌ور شدن رو می‌تونی به راحتی تغییر بدی و همون بار معنایی رو داشته باشه. ~ یورش آورده و موجب شدند که حالا بیا جمله‌ی کاملت رو بیاریم و به یه نکته دیگه بپردازیم. ~ افکار پریشان، مانند همیشه به مغزم حمله‌ور می‌شوند و باعث شده سرم را محکم میان دست‌هایم بگیرم و بر اتفاقی افتاده بگریم. من شخصاً تلاش می‌کنم که توی یه بند چند جمله‌ای از «و» فقط یک بار استفاده کنم، مگر مواردی که استثنا قائل بشم و برای موزون کردن و آهنگین‌ کردن جمله، ازش بهره ببرم. هرچند این بند تو می‌تونه با یه ویرگول، یه مکث کوتاه و یه تغییرات ریز توی افعال نجات پیدا کنه. ~ افکار پریشان، به مثل همیشه به مغزم یورش آورده و موجب شدند، سرم را محکم میان دست‌هایم گرفته و برای اتفاق افتاده بگریم. 🍒 دوباره پارت اول: ~ از اعماق وجودم اشک‌هایم چکیدند. درسته که گاهی با تغییر دادن جایگاه اجزای جمله می‌تونیم به خروجی‌ای جذاب دست پیدا کنیم اما گاهی بالعکس عمل می‌کنه و از جذابیتش می‌کاهه. این جمله‌ت این چنین نجات پیدا می‌کنه: ~ اشک‌هایم، از اعماق وجودم چکیدند. 🍒 نکته‌ی کلی: ~ بانو، لحن تو ادبیه پس می‌تونی به راحتی از حالت جمع کلمات استفاده کنی. دست‌هایم، «دستانم»، چشم‌هایش، «چشمانش»، ظرف‌ها، «ظروف» و... و بهتره که همیشه در طول رمان از یه نوعش بهره ببری تا یکدستی ایجاد بشه. توصیه‌م استفاده از حالت «» و دلیلش رو نمی‌دونم؛ شاید بخاطر اینه که وقتی به زبون میارمشون، خوش‌آواتر بیان می‌شن و جملات ادبی رو زیباتر می‌کنن. 🍒 نکته‌ای دیگر: دو واژه یا دو جمله می‌تونن یه فضا رو بسازن. ~ او در یک گوشه، دوغ را با نعنا ترکیب می‌کرد و من در این گوشه، درحال تزئین برنج و خورشت بودم. حالا بیا یه تغییر کوچیک داخل جمله‌ت ایجاد کنیم. ~ گوشه‌ای، در کنجی از آشپزخانه، او داشت کمی نعنا به دوغ می‌افزود و من در گوشه‌ای دیگر، در کنج دیگر، داشتم برنج و خورشت را تزیین می‌کردم. با جمله‌ی دوم فضای قرارگیری مهتاب و پارسا دقیق‌تر بیان شد و به تصورات کمک کرد؛ همچنین مشکلات نگارشی اعم از علامات و جمله بندی هم درست شدند. 🍒 نکته‌ای دیگر: ~ افعال انقدر تکرار بشن تا جمله آهنگین بشه یا حتی یک‌بار هم تکرار براشون رقم نخوره. شد، نشد، بود، نبود، هست، نیست و... جزو افعالی هستن که می‌تونن همراه با افعال دیگه بیان و این اتفاق رو رقم بزنن و اگه توی جمله اتفاق افتادنش غیر ممکنه پس طوری بنویسش که تکرار نشن. ~ غذا خورده شد، ظرف‌ها جمع شد و در ماشین ظرفشویی قرار گرفت؛ تلویزیون همچنان روشن ماند و من روی یک مبل، پاهایم را جمع کرده، در اکسپلور چرخ می‌زدم و پارسا، روی یک مبل دیگر. خب... ~ غذا را که خوردیم، او ظروف را جمع کرد و من همگی را داخل ماشین ظرفشویی گذاشتم. سپس سنگینی غذا موجب شد مقابل تلوزیونِ همچنان روشن، به استراحت و هضم بپردازیم؛ من روی مبل، با پاهایی جمع شده و مشغول اکسپلور‌گردی و پارسا روی مبلی دیگر، لم داده و خیره به صفحه‌ی تلوزیون. بدون هیچ تکرار فعلی این جمله از آب دراومد. 🍒 موردی دیگر: ~ با چرخاندن نی‌قلم، خط می‌زدم و به تحریر درمی‌آوردم و کلمات را در هم می‌آویختم. یه جاهایی می‌شه احساسات رو از طریق علائم نگارشی به واژه‌ها و جملات تزریق کرد. ~ پی در پی و مکرر؛ وحشیانه پوست لبم را جویدم، نی‌قلم را چرخاندم، نوک قلم را روی کاغذ فشردم، با خشونت خط زدم و واژه‌ها را به تحریر درآوردم. کدوم جمله تونست کلافگی، خشم و مابقی احساسات لحظه‌ای مهتاب رو به مخاطب منتقل کنه؟ «،» و مابقی علامات، قدرتمندن، اگر بخوای ازشون به درستی استفاده کنی. 🍀 خب بانو، نوشتن رو این‌جا متوقف می‌کنم. هرچند می‌شه راجع به ویراستاری بیشتر سخن گفت که این عمل باید پارت به پارت صورت بگیره؛ پس ادامه‌ی این دیدار ما توی سوپر اپلیشکین روبیکا خواهد بود. هر شب یه پارتت رو می‌خونیم، دقیق مشکلات ویراستاریش رو بررسی می‌کنیم و زحمت می‌کشی و ویرایششون می‌کنی. به عنوان خاله‌ی مهسان دوست دارم نوشته‌ای که الهام گرفته شده از مادرش و خودش هست، ظاهرش به زیبایی مهسان کوچولوی آینده باشه. حرف آخر؛ چون خودت و مهسان رو دوست می‌دارم از خوندن این اثر همیشه لذت می‌برم و منتظر پایان شادش، هم توی واقعیت و هم توی رمان هستم. پ.ن: هرچند پایان این رمان و فارغ شدن مهتاب واقعی، جلد جدیدی رو پیش روی اون‌ها می‌ذاره که به نظرم حتی جذاب‌تر خواهند بود. جلد اول: جنین، جلد دوم: نوزادی، جلد سوم: کودکی، جلد چهارم: نوجوانی، جلد پنجم: جوانی. قشنگ می‌تونی زندگی خودت و مهسان و شوهرت رو به تحریر دربیاری و به آلبومی از خاطرات پر از نقش‌واژه تبدیلشون کنی.
  12. درود بانو اگر ممکنه تا ۳/۸ زمان بدین، تشکر 🍀💚
  13. پارت دهم این جمله‌ی آخرش قوز بالای قوز شد؛ چرا که گویی قلبت ترکید و پروانه‌های مزاحم آزادانه به درون شکمت جُستند. دیواره‌های شکمت از برخورد پر و پاهای پروانه‌ها مورمور می‌شدند و تو، متأسفانه خرسند بودی. جمله‌ی آخرش که به درون سرت رخنه آورد، واژگانش در هم شکستند، به قد و هیکل و چهره‌ی خودش درآمده و نقش‌واژه‌اش را شکل دادند. نقش‌واژه‌اش نیز چون پسری خردسال، با ذوقی کودکانه به سویم دوید و مشغول قلقلک و نوازش من شد؛ ولی من خنثی ماندم، نخندیدم و ابداً خوشم نیامد. هرچند، حتی مسکن‌هایی که برای سردردهایت می‌خوردی با من چنین نمی‌کردند و آن مرد، از همگی آنان برای تو اثربخش‌تر بود. اما ناز، من عقده‌ی عشق و محبت حقیقی را نداشتم؛ من، حقیقتاً خود عقده بودم و ضعف دیگر کافی بود. پس دهانم را به درازای طول تن و به پهنای عرض تنم گشودم و خشمناک عربده‌ای کشیدم. - گمشو، عوضیِ لاشیِ هول! فریادم به تن نقش‌واژه‌ی متحرکش کوبیده شد و آن را فرو ریزاند. ابروانم را در هم کشیدم و به سوی پیشانی‌ات دویدم. خود را به جمجمه‌ات کوفتم و فریاد زدم. - زنیکه، پاشو از خونه‌ش برو! از «زنیکه» خطاب شدنت توسطِ من ابروانت را در هم گره زدی و خشم جایِ آرامش درون چشمانت را گرفت. دستانت مشت شدند و دندان‌هایت را روی هم فشردی. از لابه‌لای دندان‌هایت، رو به آن مرد، خشن غریدی. - ولم کن وگرنه من می‌دونم و تو! سکوت کردی تا آزاد شوی؛ اما اتفاقی نیفتاد. پس کف دستانت را روی شانه‌هایش نهادی و با خشونت هلش دادی؛ طوری که دستانش از دور تنت رها شدند و آن مرد، هِین‌کشان به پشت روی زمین سقوط کرد. لبخندِ رضایت‌آمیز روی نیمه‌ی راست لبانم طرح خورد. کف دستم را به جمجمه‌ات چسباندم و مفتخرانه نظاره‌گرت شدم. تو نیز خیز برداشتی تا بروی؛ اما با شنیدن کلامش، با آن صدای نرم و محزونش، گویی قدم‌هایت بر زمین میخکوب شدند. - تو منبع الهامات بِیت‌های من شو، من هم آوازشون می‌شم؛ این‌طوری هر دو نجات پیدا می‌کنیم. ماتت برده بود، ماتم برده بود؛ آن مرد، مدام حیرتمان را هدف قرار می‌داد. طوری که پروانه‌ها، درونت پر می‌زدند و مورمور شدن قفسه‌ی سینه و شکمت از اندرون، روی من هم اثر می‌گذاشت.
  14. نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آن‌ها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقده‌های فروخورده‌‌ات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریع‌تر از تو برمی‌داشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسه‌هایم و نه فریادهایم، هیچ‌یک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان می‌بردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لب‌هایت طرح می‌زد، از قطره اشک‌هایی که من روی گونه‌هایت می‌چکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پی‌نوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت می‌باشد. «ویژه‌ی مسابقه‌ی رمان‌نویسی»
  15. ساناز، بعضی از روزها و بعضی از شب‌ها گمان می‌برم و حس می‌کنم به زور زنده‌ام؛ دیروز و دیشب و امروز و امشب از همان اوقاتی بودند و هستند که به زور نفس کشیدم و نفس می‌کشم.
  16. ساناز، آرامش و تعادل در من دو چیزی فانی‌اند؛ حتی زباله‌ها هم می‌توانند بَر همَش بزنند.
  17.  

    ممنون می‌شم با راوی رمانم هم‌قدم بشین. {•~•}

     

  18. پارت نهم با چه ریشتری قلب‌های به هم چسبانتان لرزیدند که این چنان افکار و احساسات مغزت ویران شدند؟ ناز، اصلا کجای دنیا دیده‌ای که ویرانی آرامش به جای بیاورد؟ اما آرام بودیم؛ هم من و هم تو. گویی حسرت‌هایت حاضر نبودند، گویی پشیمانی‌هایت حاضر نبودند و من نیز در طی آن لحظات، دیگر آن عقده‌های فروخورده‌ی درونت نبودم. احساس می‌کردم و گمان می‌بردم که هویتم را به فراموشی سپرده‌ام؛ ناز، آن لحظات من چه بودم؟ که بودم؟ کجا بودم؟ ناز، آن لحظات من برای چه بودم؟ برای که بودم؟ برای کجا بودم؟ این تعادلِ فانی ترسناک بود و از احساس کردنش وحشت داشتم. این آرامش و این تعادل، مثل مخدر می‌مانستند و من می‌ترسیدم در همان تزریق اول دچار و معتادشان شویم. بین نیم‌کره‌های مغزت پهن بودم و توان حرکت نداشتم؛ دقیقاً به مثل فردی که اولین دوز از مخدر را مصرف کرده باشد. آرامش و تعادل به وجودم تزریق شده بود؛ دوز بالایش سرم را گرفته و تنم را هم سنگین ساخته بود. حواس و افکار از خود بریدم و به تو کوک زدم. تو نیز چون من، درون قهوه‌ی سوخته‌ی چشمانش غرق بودی. اما من باید نجاتت می‌دادم؛ آن مرد نباید او می‌شد؛ چرا که همیشه، «او‌»های زندگانی تو همگی حسرت و پشیمانی و عقده شدند. - ناز، از.. این.. جا.. برو! صدایم می‌لرزید و لحنم آرام بود؛ طوری که حتی خودم نیز توانایی شنیدنش را نداشتم چه رسد بر تو. پس دستان سنگین شده‌ام را روی نیم‌کره‌های مغزت نهادم و ناخن‌های تیزم را درون بافت‌های نرمش فرو بردم. تعادلت بَر هم ریخت و آرامش از وجودت پر کشید؛ از درد ابروانت در هم رفتند و چشمانت ریز شدند. اخم‌آلود سعی بر این داشتی که از آغوش آن مرد خارج شوی؛ اما حلقه‌ی دستانش را دور شانه‌هایت سفت‌تر ساخت و تو را بیش‌تر از پیش‌تر به خود فشرد. - من هم برای خودکشی اومده بودم. صدای لطیفش، با لحنی گرفته و خش‌دار از گوش‌هایت به درون سرت رسید. هم من ماتم برد و دیگر ناخن‌هایم را به درون مغزت نَفِشُردم، هم تو ماتت برد و دیگر برای رها شدنت از آغوش آن مرد کلنجار نرفتی. - امروز تو رو از مرگ نجات دادم تا فردا خودم رو از زندگی نجات بدم اما.. دوباره صدای لطیف، گرفته و لرزانش به شنیده‌ی هر دوی ما رسید. چانه‌ات روی شانه‌ی راستش قرار داشت و نگاه لرزانت ماتش برده بود. من نیز از درون جمجمه‌ات به پشت سرت چسبیده بودم تا شاید آن مرد را از نزدیک‌تر ببینم و بشنوم. - اما خلائی که توی وجودم احساس می‌کردم با آرامش این آغوش پُر شد.
  19. پارت هشتم تف انداختنم کارساز بود که خم به ابروانت افتاد و دَمَت بی‌بازدم ماند. دندان‌هایت را روی هم فشردی و از لابه‌لایشان غُران زمزمه کردی. - نه زنده موندنم، نه مردنم و نه اندر احوالاتم، هیچ‌کدوم به تو ربطی ندارن. با بی‌احساسی تمام، جمله‌ات را ستمگرانه به زبان آوردی. ستم‌واژه‌هایت به سوی آن مرد جهیدند و با سرمایشان تنش را لرزاندند. آری، تو غضبناک خشونت کردی، آن مرد مظلومانه ماتش برد و من شرورانه لذت بردم. واکنشت نیز ریسمان‌های نامرئی را از بین برده و من بالاخره آزاد شده بودم. قِل خوردم و خود را به گوش راستت رساندم. روی زانوانم نشستم و سر به سمتِ دریچه‌ی گوشَت خم کردم. پوزخندی شیطانی روی لبانم طرح خورد. به سرعت آن را از چهره‌ام زدودم و در عوض ابروانم را نگران در هم بردم. - ناز، اطرافت رو ببین. ببین کجایی! چشمانت به منظور وارسی مکان، مضطربانه در حدقه به بالا و راست و به پایین و چپ چرخیدند. آن سقف چوبی کلبه، آن دیوارهای چوبی کلبه، آن در چوبی کلبه، همگی ناآشنا بودند. آب دهانت را از روی ترس قورت دادی و نگاه دلواپست را روی آن مرد که از ناراحتی در خود جمع شده بود، نشاندی. - ناز، اون تو رو به خونه‌ش آورده تا بهت دست درازی کنه. زمزمه‌‌ام با لحن بیم‌آورم، بادِ سردِ ترس را به جانت انداخت و سرمایش تنت را خفیف لرزاند. پریشان‌تر از لحظات پیشین نجوا کردم. - ناز، از این‌جا برو. در غیر این صورت خودت هم راضی هستی که بهت دست درازی شه. افکار و احساساتت، تصاویری چرکین و زننده از لحظات دست‌درازی زوری درون سرت طرح می‌زدند و هر لحظه بر استرست می‌افزودند. پوزخند، دوباره روی نیمه‌ی راست لبانم نشست؛ نازِ ساده، همیشه به همین راحتی‌ها به بازی‌ات می‌گرفتند. به یک‌باره زانوانت را جمع کردی و کف پاهایت را روی زمین چسباندی. پاهایت را روی زمین به سوی ران‌هایت کشیدی و بی‌آن‌که از دستانت کمک بگیری، کمر به جلو بردی و بسیار ناگهانی از جای برخاستی. مشتاقانه و در سکوت نظاره‌گرت بودم اما دوباره همه چیز دست به دست هم داده بودند تا چیزی بر وفق مرادم پیش نرود؛ همین که ایستادی زخم برونی پشتِ سرت تیر کشید، سرت گیج رفت، دنیای مقابل چشمانت به کل سیاه شد و سقوط کردی. مگر زمین پا داشت؟ مگر زمین دست داشت؟ مگر زمین چشم داشت؟ مگر زمین آغوش داشت؟ مگر زمین ضربان داشت؟ روی پاهای آن مرد سقوط کردی. دستان آن مرد دور تنت حلقه شدند. نور که به نگاهت بازگشت، چشمانت در چشمان آن مرد افتاد. در آغوش آن مرد، سینه‌ات روی سینه‌اش چسبید. و ضربان‌های قلب تو با ضربان‌های قلب آن مرد، در هم آمیخته شدند.
  20. ساناز، روزی خواهد رسید؛ به جرم کشتنت در درونم قصاص شوم. هرچند به گمانم هر روز در حال قصاصم. اگر چنین نیست؛ پس چرا هر لحظه در حال خفه شدنم؟
  21. ساناز، گفتند این نیز می‌گذرد؛ آری هر بار گذشت اما هر مرتبه تاری از گیسوانم سپید شدند.
  22. ساناز، اگر دنیا پادساعتگرد می‌چرخید و زمان به عقب بازمی‌گشت چه می‌شد؟ به نظرت باز هم تصمیم به مرگ می‌گرفتی یا زنده می‌ماندی؟
  23. ساناز، به غمِ کدام من بگریم؟ به حسرت‌های کودک درونم؟ یا... به پشیمانی‌های پیرزن درونم؟
  24. ساناز، این بغض همان اشک‌هاییست که هرگز برایت نگریستم؛ گویی سنگی بلعیده‌ام، نمی‌توانم قورتش دهم و در حال خفه شدن و مردنم.
×
×
  • اضافه کردن...