رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. درود زهره جان

    امروز نوبت قرار گیری نقد شما بود

    اما مشکلاتی هست که موکولش کردم به وسط هفته 💚

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      سلام عزیزم اشکالی نداره راحت باش هر وقت تونستی انجامش بده:) 

  2. قدرت تکلم روشنا = قدرت تکلم ساناز

    توی گیم، توی دعوا، به یه پسر بچه بی ادب فحش دادم؛ به تته پته افتادم و جملات نامفهوم از دهنم بیرون اومد. پسر بچه‌هه برگشت گفت: «خاله اول حرف زدن یاد بگیر بعد فحش بده.»

    حاضر بودم فحش ناموسی بخورم ولی این رو نشنوم😂😭💔

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 32
    2. Roshana

      Roshana

      باهم کنیم منم دلم میخواذ😂

    3. سـانـاز

      سـانـاز

      ماه بعد این مواقع تصمیم قطعی میگیرم😂

    4. Roshana

      Roshana

      حله پس😂

  3. پارت دوازدهم آسمانِ تاریکِ امشبِ بهاری، به مثل زندگانی تو، نه ستاره‌ای داشت و نه ماهی؛ همه‌ جایش را ابرهای دودی و تیره فرا گرفته بودند. مثلاً بهار آمده بود؛ اما باد، استخوان می‌سوزاند. باد، از لابه‌لای گیسوانت خود را به زخمِ پشت سرت رسانده و دردش را تشدید می‌کرد. کلبه‌ی سنگی‌ات، در دورترین نقطه‌ی ممکن از دیگر خانه‌های روستا بود و تو دندان روی دندان سابان، بی‌کفش قدم برداران و بی‌توجه به صدا زدن‌های مکرر آن مرد، در مسیر خانه‌ات، گام برمی‌داشتی. من هم شرورانه مشتم را هر از چند گاهی، از پشت پیشانی‌ات، به جمجمه‌ات می‌کوفتم؛ طوری که کلافه بودی. از این بازی لذت می‌بردم؛ باد و من، توده‌ی افسردگی، دست به دست هم داده بودیم تا روان ناز را فرو بپاشانیم. که موفق شدیم؛ چرا که تو از لابه‌لای دندان‌هایت غریدی، همزمان، دست راستت را مشت ساختی و به میانه‌ی پیشانی‌ات کوبیدی. ضربه آنقدر کاری بود که من از جایم پرتاب شدم. پیروز از این گل به خودی‌ات، خود را روی مغزت پهن کردم. بین نیم‌کره‌های مغزت، قل می‌خوردم و قل می‌خوردم و قل می‌خوردم. بین نیم‌کره‌های مغزت، می‌خندیدم و می‌خندیدم و می‌خندیدم. و قهقهه‌هایم که درون سرت پژواک می‌شدند و تو را آزار می‌دادند. بالاخره به خانه‌ات رسیدی. در خانه‌ات نیمه‌باز بود؛ گویی از عصرهنگام همان‌طور مانده بود. پای راستت را بالا بردی و لگدت را به در کوفتی؛ طوری که در تخته‌ای با قدرت گشوده شد و بلافاصله با دیوار سنگی برخورد کرد. با غیض وارد خانه شدی. دستت را به لبه‌ی در گرفتی‌ و با خشونت هلش دادی. در، خود را با سرعت به چهارچوبش کوبید و با صدایی بلند و ناهنجار بسته شد. پشت در، روی زمین سنگی و سرد نشستی و کاسه‌ی زانوانت را به قفسه‌ی سینه‌ات چسباندی. سرت را به در تکیه زدی و نگاه غمگینت را از کلبه‌ی احزانت گرفته و پلک روی پلک نهادی. افکار و احساساتت را می‌دیدم که در قالب تصاویری متحرک در جای‌جای مغزت نقش می‌بستند؛ که از جان تو می‌کاستند و به انرژی من می‌افزودند. آدم‌ها و اتفاقات درون افکار و احساساتت را می‌دیدم که همگی با چنین صفاتی ظاهر می‌شدند؛ خشم، غرور، دروغ، ترس، بی‌وفایی، شک، حسادت، حرص، بی‌عدالتی، بی‌صبری، بی‌پروایی، تنبلی، بطالت، ضعف، شهوت و غضب. همان‌طور که روی پهلوی چپم لم داده و دستم را زیر چانه‌ام گذاشته بودم، پوزخندی زده و با تمسخر لب از روی لب برداشتم. - ناز، می‌تونستی امروز به همه‌ی این خاطرات مزخرف پایان بدی اما باز هم بی‌عرضه بودی و نتونستی.
  4. های بر نویسنده‌ی هانا، بوکسور قدرتمند، رینگ زندگی 🥊 ۹۹.۹۹ پیرنگت رو می‌دونم و همرو برام اسپویل کردی اما خب همچنان منتظرم به تحریر دراومدنشون رو هم بخونم. هانا شخصیت قدرتمندیه و از لحاظ روانی خودم رو شبیهش می‌بینم. حامی هم شخصیت مورد علاقه‌مه و آرکا هم بچه بدی نیست😂 منتظرم ببینم چیکار می‌کنی؛ انتظارم انفجاره راستی این نقد نیستا، نقدو توی تاپیک هفتگیم می‌ذارم «بنویس که سبکت رو توی ایده دهی دوست می‌دارم؛ شخصیت‌های دخترت همگی خود ساخته و قدرتمندن و این نشون دهنده‌ی رویاها و اهداف بزرگ سئودا کوچولوئه.»
  5. درود بر تو؛

     

    لطفا این تاپیک رو «ملاک ویراستاری» رو مطالعه کن تا مشکلی توی ظاهر رمانت نداشته باشی. 

    اگر جایی هم مشکل داشتی بگو توضیح بدم. 

    قلمت خیلی خوبه فقط پرش لحن داشتی (از ادبی به عامیانه) که با ویرایش حل می‌شه. کمی هم مشکل ویراستاری داشت پارتت که با مطالعه بخش ویراستاری از بین می‌رن. 

    1. رائوزین

      رائوزین

      سلام عزیزکمم>>

      حال شما؟ 

      رمانم فعلا به ۲۰ تا ۵۰ پارت نرسیده برای نقد و البته اشکالاتی داره که فعلا باید درستش کنم ، ولی ممنون بابت اشتراک گذاری و حتما پست های مربوطه رو هم میخونم >>

    2. سـانـاز

      سـانـاز

      نقد نمی‌کنم عزیزم،

      مشکلات ویراستاریش رو گفتم. مثلا طرز نوشتن دیالوگ‌ها، نحوه‌ی شکستن کلمات توی عامیانه و..

       

    3. سـانـاز
  6. های زن

    نمی‌شه فونت رمانت رو درست کنی؟ می‌خوام بخونم ولی حس می‌کنم چشام دارن کور می‌شن

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. سـانـاز

      سـانـاز

      قربونت. با لب‌تاب آسون تره. آیکونش هست فکر کنم

    3. رائوزین

      رائوزین

      مرسی راهنمایی عزیزکم > درستش کردمم فونتش رو 

       

    4. سـانـاز

      سـانـاز

      خداروشکر

  7. منتظر کشمکش‌ها و کشش‌های بین دختر و پسر داستانتم😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 14
    2. Roshana

      Roshana

      لذت ببر از خوندن ننوشتی هم ننوشتی دنبال اینم که لذت ببریم باهم از خوندن اثر های هم😅

    3. سـانـاز

      سـانـاز

      دقیقا به جریان بسپریم و لذت ببریم.

    4. Roshana

      Roshana

      بله زیبا جان💚

  8. درود بانو خوش اومدی خیلی خوشحالم که خوندیش و نظرت رو هم بیان کردی؛ انگیزه گرفتم برای ادامه دادن🥺💚 نظراتت از هزاران نقد سازنده هم برام با ارزش‌تره 🥺💚 مرسی روشنا جانا (هرچند همیشه لامپ و عمو روشن باقی می‌مونی) 🥺💚
  9. پارت یازدهم - موسیقی نجاتمون می‌ده! چندمینِ تیر آخر بود که داشت توسط آن مرد، در می‌شد و پاهایت را به زمین چسب می‌زد؟ خشم در حال هورت کشیدن خونم بود و هر لحظه قابلیت انفجار را داشتم. آن مرد به چه حق و جرعتی داشت این خزعبلات را تحویل تو می‌داد؟ کاش موسیقی مدنظرش را به آغوش می‌کشید و راهش را از زندگی‌ات دور می‌کرد! - هنوز برای زندگی کردن دیر نشده؛ بیا ناجی هم باشیم! دوباره صدای نرم و هیجان‌زده‌ی آن مرد و این حشرات مزاحم درونت! پروانه‌ها که متوقف بودند، به یک‌باره به پرواز درآمده و به سوی قلبت جستند؛ قلب و دلت لرزید و دوباره خرسند شدی. من نیز بالاخره منفجر شدم؛ طوری که دندان‌هایم را روی هم می‌سابیدم، دستان مشت شده‌ام را از درون سرت، به جمجمه‌ات می‌کوبیدم و واژگانی را تکرار می‌کردم. - روان‌شناسی زرده! روان‌شناسی زرده! روان‌شناسی زرده! ... اما تو محوِ نگاهِ به رنگِ قهوه‌یِ آن مرد بودی و او نیز محوِ نگاهِ قهوه‌ایِ روشنِ تو؛ گویی با مردمک‌های لرزانتان از دردهایتان می‌گفتید و هم‌دردی می‌گرفتید. ناز، نباید نجات پیدا می‌کردی؛ نجات تو برابر بود با نابودی من. ناز، من نباید به تنهایی نابود می‌شدم؛ تو نیز باید در فلاکت، همراه من بودی و با یکدیگر رقمش می‌زدیم.پس به ضربه‌ی مشت‌هایم قوت بخشیدم و مشت‌کوبان غریدم. - ناز، اون هم مثل بقیه بهت ضربه می‌زنه؛ گرگ همیشه با لباس میش به آدم نزدیک می‌شه. ناز، باورش نکن! «مثل بقیه» ترکیب برنده‌ای بود که اکثراً تو را تسلیم به پیروزی من می‌کرد. نگاهت را دوباره بی‌حسی فرا گرفت و حینی که لب از روی لب برمی‌داشتی، پوزخندی روی نیمه‌ی راست لبانت نقش بست. - ناجی؟ ناز، صدای پوزخند و گفته‌ی همراه با تمسخرت روح مرا جلا داد و ابروان آن مرد را بالا پراند. من پیروز میدان بودم؛ نه تو و نه آن مرد! آخرین مشت را از بابت پیروزی‌ام، روی جمجمه‌ات کوفتم؛ طوری که از شدت درد ابروانت را در هم گره زدی و صورتت در هم رفت. حینی که دستت را روی پیشانی‌ات می‌فشردی، چرخیدی. به سوی درِ کلبه‌ی کاملاً چوبی و نقلی، گام برداشتی و از خانه‌ی آن مرد خارج شدی.
  10. پارت صد و یازدهم هوزاد که با لبخندی محو روی لب، مشغول شنا بود، با شنیدن جمله‌ی پیشین اهرمن به خود آمد. حضور اهرمن را در نزدیکی‌اش حس نکرد و به یک‌باره از حرکت ایستاد. آب هوزاد را بلعید، درون خود کشید و تنش را به جریان خروشان خود سپرد. اهرمن ترسان به سویش یورش برد و شناکنان به زیر آب رفت. هوزاد را به آغوش کشید و بالاتنه‌اش را از آب بیرون آورد. هوزاد پی در پی دم‌هایی بی‌بازدم بلعید تا نفس‌های نکشیده‌اش را جبران کند. اهرمن، هوزاد را به سختی تا لبه‌ی رودخانه کشاند و او را روی لبه رود نشاند. لحظات بسیاری نگذشته بود که اهرمن ابروانش را به هم گره زد، نفس‌زنان و ترسیده‌خاطر لب از روی لب برداشت و برای نخستین مرتبه، با صدایی نسبتاً بلند غرید. - هوزاد، مگه شنا رو یاد نگرفتی؟ چرا دست و پا نزدی؟ چرا شنا نکردی؟ هوزاد از لحن تند و خشمناک اهرمن نرنجید و در عوض لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. - دست و پا نزدم تا سوالت رو پاسخ بدم. سپس هر دو دستش را به سوی منبع صدای اهرمن، چهره‌اش، هدایت کرد. محتاطانه انگشتان اشاره‌اش را در پی چشمان اهرمن، روی صورت مبهوت و در هم رفته‌ی او چرخاند. به هدفش، چشمان اهرمن، رسید. چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را به نگاه منتظر اهرمن دوخت. هوزاد حرکتی به گردنش داد، سرش را به نزدیکی صورت اهرمن برد و با لحنی پر از احساس زمزمه کرد. - من تو رو دوست می‌دارم! خشم و نگرانی از وجود اهرمن گریختند و عشق جایگزینشان شد. اهرمن چشمان خمار و پر احساسش را به عسلی‌های هوزاد دوخت. هوزاد به یک‌باره فاصله‌ی سر خود و اهرمن را به هیچ رساند و لبان غنچه شده‌اش را روی پیشانی داغ و نمناک اهرمن نشاند. با برخورد لبانش روی پیشانی اهرمن، قلب هر دو از درون سینه‌شان به درون شکم‌هایشان فرو ریخت و رعشه‌ای خفیف به جان اهرمن افتاد. اهرمن از بابت این بوسه‌ی ناگهانی سرمست بود؛ چرا که گمان نمی‌برد هوزاد بخواهد چنین کند. لحظه‌ای بعد، گویی باورش شد که لبخندی محو روی لبان لرزانش طرح خورد و پلک‌هایش روی هم نشستند. هوزاد، در همان حین که لبانش به پیشانی اهرمن چسبیده بودند، عاشقانه و پر احساس نجوا کرد. - اهرمن، مدت‌هاست که دنیا رو هم به خاطر تو دوست می‌دارم؛ از آتش مقدس آتشکده گرفته تا آب ذلال رودخانه.
  11. پایان سوگواری من، برای خودی که کشته شد؛ اما تا دنیای مردگان رفتم و او را برگرداندم. ؛)
  12. ساناز، پایان شب سیه، سپید است؛ گویی به یکی از غم‌هایم پایان دادم و بالاخره روز را دیدم.
  13. ساناز، می‌شود مرا به نزد خود دعوت کنی؟ من این دنیا را نمی‌خواهم.
  14. ساناز، زندگی خواب بی‌پایانیست که رویا ندارد؛ همه‌اش کابوس است و تمام.
  15. ساناز، این روزها مدام و به یک‌باره فرو می‌ریزم؛ کاش خدا مرا از زمین پس بگیرد.
  16. ساناز، تنها چیزی که الان آرامم می‌کند، آغوش خداست..
  17. ساناز، تو که رفتی، من هرگز عوض نشدم؛ بلکه عوضی شدم.
  18. درود، بانو

    دیالوگ‌ها رو با این علامت می‌نویسن -

    اونی که شما استفاده می‌کنی ـ هستش که به حروف قبل و بعد می‌چسبه و برای کشیده نویسیه. 

    1. QAZAL

      QAZAL

      سلام سانازجون، ممنونم که گفتی🫶🙏

    2. سـانـاز

      سـانـاز

      قربونت عزیزم. خواستم برای پارت‌های به بعدت مشکلی پیش نیاد.

    3. QAZAL

      QAZAL

      دمت گرم🫶

  19. ساناز، تاریخ تولد روی سنگ مزارم که مشخص است، تاریخ وفاتش را هم بنویسند؛ به زودی..
  20. ساناز، قلب خدا از جنس چیست؟ حتی اکر از سنگ هم بود، باید تا به الان برایم نرم می‌شد.
  21. ساناز، گیسوانم نمناکند، اما نه زیر باران و نه در حمام بوده‌ام؛ بلکه اشک چشمانم خیسشان کرده‌اند.
  22. ساناز، کاش ۳ سال گذشته که رفتی من را، کالبدت را، هم با خود می‌بردی.
×
×
  • اضافه کردن...