نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
714 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز
-
معرفی و نقد رمان رینگ زندگی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتادیا
سان آز پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عشقمی دختر کوچولو 💚🍀 بترکون🥊🩸 -
معرفی و نقد رمان رینگ زندگی | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 کاربر نودهشتادیا
سان آز پاسخی برای Ario Seoda ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
های بر نویسندهی هانا، بوکسور قدرتمند، رینگ زندگی 🥊 ۹۹.۹۹ پیرنگت رو میدونم و همرو برام اسپویل کردی اما خب همچنان منتظرم به تحریر دراومدنشون رو هم بخونم. هانا شخصیت قدرتمندیه و از لحاظ روانی خودم رو شبیهش میبینم. حامی هم شخصیت مورد علاقهمه و آرکا هم بچه بدی نیست😂 منتظرم ببینم چیکار میکنی؛ انتظارم انفجاره راستی این نقد نیستا، نقدو توی تاپیک هفتگیم میذارم «بنویس که سبکت رو توی ایده دهی دوست میدارم؛ شخصیتهای دخترت همگی خود ساخته و قدرتمندن و این نشون دهندهی رویاها و اهداف بزرگ سئودا کوچولوئه.»- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درود بر تو؛
لطفا این تاپیک رو «ملاک ویراستاری» رو مطالعه کن تا مشکلی توی ظاهر رمانت نداشته باشی.
اگر جایی هم مشکل داشتی بگو توضیح بدم.
قلمت خیلی خوبه فقط پرش لحن داشتی (از ادبی به عامیانه) که با ویرایش حل میشه. کمی هم مشکل ویراستاری داشت پارتت که با مطالعه بخش ویراستاری از بین میرن.
-
من، تو، او معرفی و نقد رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود بانو خوش اومدی خیلی خوشحالم که خوندیش و نظرت رو هم بیان کردی؛ انگیزه گرفتم برای ادامه دادن🥺💚 نظراتت از هزاران نقد سازنده هم برام با ارزشتره 🥺💚 مرسی روشنا جانا (هرچند همیشه لامپ و عمو روشن باقی میمونی) 🥺💚- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و یازدهم هوزاد که با لبخندی محو روی لب، مشغول شنا بود، با شنیدن جملهی پیشین اهرمن به خود آمد. حضور اهرمن را در نزدیکیاش حس نکرد و به یکباره از حرکت ایستاد. آب هوزاد را بلعید، درون خود کشید و تنش را به جریان خروشان خود سپرد. اهرمن ترسان به سویش یورش برد و شناکنان به زیر آب رفت. هوزاد را به آغوش کشید و بالاتنهاش را از آب بیرون آورد. هوزاد پی در پی دمهایی بیبازدم بلعید تا نفسهای نکشیدهاش را جبران کند. اهرمن، هوزاد را به سختی تا لبهی رودخانه کشاند و او را روی لبه رود نشاند. لحظات بسیاری نگذشته بود که اهرمن ابروانش را به هم گره زد، نفسزنان و ترسیدهخاطر لب از روی لب برداشت و برای نخستین مرتبه، با صدایی نسبتاً بلند غرید. - هوزاد، مگه شنا رو یاد نگرفتی؟ چرا دست و پا نزدی؟ چرا شنا نکردی؟ هوزاد از لحن تند و خشمناک اهرمن نرنجید و در عوض لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. - دست و پا نزدم تا سوالت رو پاسخ بدم. سپس هر دو دستش را به سوی منبع صدای اهرمن، چهرهاش، هدایت کرد. محتاطانه انگشتان اشارهاش را در پی چشمان اهرمن، روی صورت مبهوت و در هم رفتهی او چرخاند. به هدفش، چشمان اهرمن، رسید. چشم گشود و عسلیهای بیفروغش را به نگاه منتظر اهرمن دوخت. هوزاد حرکتی به گردنش داد، سرش را به نزدیکی صورت اهرمن برد و با لحنی پر از احساس زمزمه کرد. - من تو رو دوست میدارم! خشم و نگرانی از وجود اهرمن گریختند و عشق جایگزینشان شد. اهرمن چشمان خمار و پر احساسش را به عسلیهای هوزاد دوخت. هوزاد به یکباره فاصلهی سر خود و اهرمن را به هیچ رساند و لبان غنچه شدهاش را روی پیشانی داغ و نمناک اهرمن نشاند. با برخورد لبانش روی پیشانی اهرمن، قلب هر دو از درون سینهشان به درون شکمهایشان فرو ریخت و رعشهای خفیف به جان اهرمن افتاد. اهرمن از بابت این بوسهی ناگهانی سرمست بود؛ چرا که گمان نمیبرد هوزاد بخواهد چنین کند. لحظهای بعد، گویی باورش شد که لبخندی محو روی لبان لرزانش طرح خورد و پلکهایش روی هم نشستند. هوزاد، در همان حین که لبانش به پیشانی اهرمن چسبیده بودند، عاشقانه و پر احساس نجوا کرد. - اهرمن، مدتهاست که دنیا رو هم به خاطر تو دوست میدارم؛ از آتش مقدس آتشکده گرفته تا آب ذلال رودخانه.- 128 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ساناز، میشود مرا به نزد خود دعوت کنی؟ من این دنیا را نمیخواهم.
- 50 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ساناز، زندگی خواب بیپایانیست که رویا ندارد؛ همهاش کابوس است و تمام.
- 50 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ساناز، این روزها مدام و به یکباره فرو میریزم؛ کاش خدا مرا از زمین پس بگیرد.
- 50 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
ساناز، تنها چیزی که الان آرامم میکند، آغوش خداست..
- 50 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ساناز، تو که رفتی، من هرگز عوض نشدم؛ بلکه عوضی شدم.
- 50 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ساناز، تاریخ تولد روی سنگ مزارم که مشخص است، تاریخ وفاتش را هم بنویسند؛ به زودی..
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ساناز، قلب خدا از جنس چیست؟ حتی اکر از سنگ هم بود، باید تا به الان برایم نرم میشد.
- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، گیسوانم نمناکند، اما نه زیر باران و نه در حمام بودهام؛ بلکه اشک چشمانم خیسشان کردهاند.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ساناز، کاش ۳ سال گذشته که رفتی من را، کالبدت را، هم با خود میبردی.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ساناز، قلبم ترکید و قلمم نتوانست به خوبی آن را بنویسد.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ساناز، لبخند به روی لب داشتم؛ که یک آن به خود آمده و دیدم در حال گریه کردنم...
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ساناز، این دلا بر ما دگر دل نشود خون زخمانش دگر بند نشود
- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، نه پیشمانی گذشته را دارم، نه حسرت حال را میخورم، نه در انتظار آیندهام؛ تو بگو، من دقیقاً برای چه زندهام؟
- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
ساناز، با روزگاری که نمیگذرد و در شب مانده چه کنم؟ دلتنگ روشناییام اما دیگر پیدایش نمیشود.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
ساناز، منطقم میگوید من تو را کشتهام؛ قصه آن جایی تلخ میشود که احساسم تاییدش و رسوایم میکند.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
ساناز، در روزگاری که همه از خود سابق میگریختند؛ من به دنبال خودِ مردهی سابق خود میگشتم.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
ساناز، عاشق باران شدی؛ سیلاب شد عاشق برف شدی؛ بوران شد عاشق آدم شدی؛ شیطان شد عاشق خود شدی؛ بیجان شد
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-