-
تعداد ارسال ها
714 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز
-
پارت هشتم از بیحالی، حس شلنگی رو داشتم که دقایقی طولانی، آب داغِ رو به جوش، ازش بیرون اومده؛ همونقدر شل و نرم و وا رفته. اما تو کافی ندونستی و انگار قصد داشتی زهرم رو بریزی که روی زانوهات نشستی و کوسن رو روی صورتم قرار دادی. با چشمایی گشاد شده، در حال خفه شدن بودم که ناگهان، فشار دستات رو، روی کوسن بیشتر کردی؛ طوری که دیگه چشمام داشتن از کاسه بیرون میزدن و سایهی نورانی عزرائیل رو، توی تاریکی میدیدم. من هر لحظه، بیشتر از پیشتر داشتم به مرگ نزدیک میشدم. و از اونجایی که تو داشتی زحمت کشتنم رو میکشیدی، قدرت تمرکز برای استفاده از قدرتم رو نداشتم. البته این دروغی بیش نیست؛ چون دلم نمیاومد بهت آسیب بزنم! هرچند پای زندگیم در میون بود و بالاجبار، تنم رو روی زمین خزوندم. با نهایت سرعت، دمم رو از روی دستت بالا بردم و نسبتاً سفت، دور گردنت پیچوندم. قصدم این بود که کمی فشار بیارم تا دست از سر چرمم برداری. اما تو دست بردار نبودی و من رسماً داشتم میمردم؛ پس گره دمم به دور گردنت رو تنگتر کردم. بالاخره فشار از روی سر و گردنم برداشته شد و کوسن به کناری افتاد. با چشمایی از حدقه در اومده، نفسنفس میزدم و زبونم مدام عقب و جلو میشد. همین که اکسیژن بهم رسید و جون گرفتم، از ترس اینکه دوباره بهم حمله نکنی، به عقب خزیدم و زیر مبل جا گرفتم. همونطور که پی در پی، دم از هوا میبلعیدم و بازدمش رو پس میدادم، نگاهم رو به تو که روی زمین وا رفته بودی، دوختم. صبر کن ببینم؛ روی زمین وا رفته بودی؟ یا خدا! - بلققعیس چی شدی؟ جیغکشان به سمتت خزیدم. با دهنی باز و چشمایی نیمهباز به سقف خیره بودی. نگاه توی حدقه گشاد شدهم رو به قفسهی سینهت دوختم تا ببینم زندهای یا نه! قفسهی سینهت بالا و پایین میشد. همین خیالم رو راحت کرد و نفسی از سر آسودگی کشیدم. سرم رو توی نزدیکی صورتت گرفتم. سبزی چشمات، با رگههای خونینِ توی سفیدیهاشون، تصویری عجیب خلق کرده بود؛ که این من رو به راحتی میگرخوند. زهر دهنم رو قورت دادم تا به ترس و اضطرابم پایان بخشیده باشم. سپس دمم رو به سمت صورتت هدایت کردم و به اندازهی هر سیلیِ نوازشوارنه روی گونههات، یکبار اسمت رو صدا زدم. - بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ بلققعیس؟ اما تو بهوش نمیاومدی و من هرچی جلوتر میرفت، شدت کوبش سیلیوارانهی دمم رو، روی گونههات بیشتر میکردم و اسمت رو با لحنی بلند و مضطرب میکشیدم. وقتی متوجه شدم که سیلی زدن جواب نمیده، دست از تلاش برداشتم. نگاهم روی گونههای سرخ شدهت میخکوب بود که به یکباره، طی حرکتی غیرقابل پیشبینانه، دم نازکم رو توی سوراخ راستیِ بینیت فرو کردم.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی خوشگله عاشقش شدم❤️🔥🫠- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتم همین که این جمله از دهنم خارج شد، به اندازهی ثانیهای کوتاه ساکت شدی؛ اما من بعدش، طولی نکشید که جیغات تبدیل به عربده شدن. به یکباره پای راستت رو بالا آوردی و با کف دمپاییِ پر خاک و گِلت به صورت منِ بیچاره کوبیدی. ضربهی کاریت من رو چندمتری به عقبتر پرتاب کرد. طوری فقراتم خورد و خاکشیر شد که بدنم راست نمیشد. به سختی خودم رو جمع و جور کردم و تا خواستم دوباره به سمتت بخزم، دیدم در حال فرار به داخل خونهای. من هم بیخیال بدندردی که داشتم، با نهایت سرعت به سمت ورودی خونه خزیدم و پیش از تو وارد شدم. تو هم لحظهای بعد، وارد خونه شدی و در رو پشت سرت بستی. سپس با قدمایی لرزون به سمت یکی از مبلهای تکنفره رفتی و خودت رو روش انداختی. کف دو دستت رو روی گونههات چسبوندی و چشمای گرد شدهت رو به در ورودی دوختی. زمزمهی ترسون و لرزون بهت زدهت به گوشم رسید. - آره.. آره.. بخاطر سیلیه.. توهم دیدم.. توهم شنیدم.. به سمت مبلی که روش نشسته بودی، خزیدم. خودم رو روی پایههاش پیچوندم و خزونخزون، خودم رو بالا کشیدم تا سرم در راستای سرت قرار بگیره. با نیشی باز شده، دهنم رو به سمت گوش راستت بردم و حینی که میخواستم تو رو مخاطب قرار بدم، ناخواسته نوک زبونم، نوازشوارانه به لالهی گوشت برخورد کرد. - بِلققِعیس من واققِعیم؛ توهم نزدی! احتمالاً ترسیدی که به یکباره خشکت زد و پلک چشم راستت شروع به پریدن کرد. لبات هم مثل دهن ماهی باز و بسته میشد و نالان، ذکرهایی عربی از درونشون بیرون میزد. - اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم... طوطیوارانه این دو رو تکرار میکردی و سعی داشتی بدون تکون دادن سرت و چشم دوختن به من، از جات بلند شی. از روی مبل برخاستی، دستات رو به پشت سرت بردی و از روی مبل، کوسن رو چنگ زدی. سپس جیغکشان دویدی، چند قدم جلوتر متوقف شدی و به صورت ناگهانی به سمتم چرخیدی. چشم توی چشم شدنمون باعث شد، لبخندی احمقانه روی چهرهی ماریم بشینه و با لحنی ذوقزده و صدالبته احمقانهتر از تبسمم، تو رو مخاطب قرار بدم. - بلققعیس! دوباره جیغ دیگهای کشیدی و جیغت همزمان شد با خیز برداشتن به سمت من. با کوسن به سمتم جهیدی و ضربهای محکم روی سرم وارد کردی. جیغ تو دماغی من هم، از شدت درد از حنجرهم بیرون زد. پی در پی و پشت سر هم، تو کتک میزدی و من جیغ میزدم؛ این صحنه تا جایی که پیچشم به دور پایه و دستهی مبل شل بشه، ادامه داشت.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت ششم غولتشن ضربخورده، به احتمال زیاد از هوش رفته بود که از خودش علائم حیات نشون نمیداد. همکاراش با ترس از زیر پهلوهاش گرفتن و بلندش کردن. یکی از اون دو، نگاه هراسانش رو به بلقیس دوخت و با لحنی خشن و صدایی دو رگه، اون رو مخاطب قرار داد. - تا آخر این هفته وقت داری؛ وگرنه سرتو از رو گردنت جدا میکنیم. سپس غولتشن بیهوش رو به همراه همکار دیگهش، کشونکشون کشیدن و از حیاط خارج شدن. بلقیس از جاش بلند شد و با قدمای بیجونش به سمت در رفت. در رو بست و بهش تکیه زد. با بسته شدن در، بغضش هم شکست. تکیهزنان به در، سر خورد و روی زمین نشست. زانوهاش رو به شکمش چسبوند و دو دستش رو دور پاهاش حلقه کرد. سرش رو که روی کاسهی زانوهاش قرار داد، صدای هقهقش برخاست. قلب مگه استخون داره؟ آخه با شنیدن گریهش، این چنین صدای شکستن قلبم رو به گوش شنیدم. ناخواسته به سمتش خزیدم و مقابلش متوقف شدم. نگاه غمگینم رو بهش دوختم و مظلومانه لب از روی لب برداشتم. - بِلققِعیس! لعنت به کالبد ماری که با این صدای تودماغیم، حتی نمیتونستم اسمش رو درست تلفظ کنم. بلقیس به سرعت سرش رو بالا آورد، طوری که من صدای رگ به رگ شدن گردنش رو شنیدم. با دیدن چشمای سبز و اشکآلودش، اون اتفاقی که نبایده افتاد؛ تا ثانیههایی طولانی دنیا متوقف شد و همهچیز، جز چشمای خیس و قشنگش محو شدن. دو چشم سبزش، مثل دوتا سبزچالهی کهکشانی من رو به سمت خودشون کشوندن؛ توی چشمای براق از اشکش حل شدم و این نشون از عاشق شدنم، میداد. جن یا عاشق نمیشه، یا اگه بشه، توی یه نگاه اتفاق میافته. جن یا عاشق نمیشه، یا اگه بشه مغزش از «من؛ اول شخص مفرد» دست میکشه و به «من + تو؛ اول شخص مفرد + دوم شخص مفرد» تبدیل میشه. حالا، علاوه بر قلبم، مغزم هم دیگه تنها مال خودم نبود؛ «او، بلقیس» تبدیل به «تو، بلقیس» شد. امان از جن بودن! صدای جیغت، من رو که غرق در چشمات بودم، به خودم آورد. نگاهت پر از وحشت بود و دهن بازت مدام در حال جیغ کشیدن. - بِلققِعیس نترس؛ من نیش نمیزنم!
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت پنجم به چشم دیدم که ننه بلقیس تبدیل به کراش البلقیس شد. سریعاً مشغول جارو زدن پوستای ریخته شدهی تنم به سه گوشهی دیوار شدم. بلقیس جوون شده هم به عقب چرخید، در چوبی پشت سرش رو که از قضا در سرویس بهداشتی بود، گشود و واردش شد. من هم تا چشم بلقیس رو دور دیدم، روی زمین خزیدم و زیر یکی از مبلها پنهان شدم. چند دقیقه که گذشت، بالاخره در گشوده شد و قامت بلقیس توی چهارچوبش نقش بست. بلقیس صورتش رو اسلوموشنوارانه به چپ و راست تکون داد؛ موهای قرمزِ به شرابمانندش، مثل امواج دریا، روی هوا به حرکت دراومدن. من هم با دیدنش دهنم باز موند و زبونم بیرون افتاد؛ بلقیس واقعاً زیبا بود. اگه بگم دلم بعد از دیدن خود واقعیش از قفسهی سینهم به شکمم فرو ریخت، دروغ نگفتم. مات و مبهوت صورت پریوارش رو از نظر گذروندم؛ این اولینبار بود که میدیدم کسی با مو، ابرو و لبهای قرمز و شرابی انقدر زیبا به نظر میرسه. بلقیس تا خواست به سمت مبلها بیاد، صدای در به گوش رسید. کوبشها به در، پی در پی و وحشیانه بود و وحشت رو مهمون نگاه رنگی بلقیس کرد. بلقیس ترسون و لرزون به سمت حیاط به راه افتاد. من هم بیصدا، پشت سرش خزیدم. همین که به نزدیکی در رسید و در رو گشود، در از بابت فشار خارجی، به بلقیس خورد. بلقیس به پشت سقوط کرد و زمینگیر شد. بلافاصله، در با شدت به دیوار برخورد و چندتا نره غولتشن از چهارچوبش گذشتن و وارد حیاط شدن. همگی کت و شلوار مشکی با پیرهن سفید به تن داشتن و قیافهی پر خط و خششون داد میزد که خلافکارن. یکی از اونا که جلوتر از بقیه حرکت میکرد، به سمت بلقیس خیز برداشت. یقهی لباسش رو به دست گرفت، اون رو بالا کشید و نگاه خشنش رو بهش دوخت. - پولا آمادست؟ نگران، به بلقیس که ترسیدهخاطر به نظر میرسید، چشم دوخته بودم. بلقیس آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به نشونهی منفی، چپ و راست کرد. غولتشن تا این واکنش رو از بلقیس دید، به یکباره دست آزادش رو بالا آورد و روی نیمهی چپ صورت بلقیس فرود آورد. صدای تماس وحشیانهی کف دست کلفت غولتشن با پوست ظریف و کک و مکدار بلقیس که با صدای جیغش در هم آمیخته شد، شعلهور شدن آتیش رو توی چشمهام حس کردم. ابروهای نداشتهم رو توی هم کشیدم و به تمرکز قدرتم پرداختم. غولتشن تا خواست ضربهی دیگهای به بلقیس بزنه، یه نیروی نامرئی و صدالبته ماورایی که از سمت من بود، مثل یه لگد به سرش خورد و اون رو روی همکاراش پرتاب کرد. - اون... واقعاً... موکل... داره!
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و چهاردهم هوزاد به آرامی پلک روی پلک نهاد و فاصلهی دست خود و اهرمن را به هیچ رساند. کف دستش را به دست او چسباند، انگشتان ظریف خود را از لای انگشتان کلفت او عبور داد و دستانشان را به هم قفل ساخت. از لمس و گره خوردن دستانشان به هم، قلب هر دو از قفسهی سینهشان به درون شکمشان فرو ریخت. اهرمن نفس عمیقی بلعید و اجازه داد، لبهایش لبخندی ملیح را به روی خود نقش بزنند. هوزاد که لپهایش گل انداخته و به رنگ گیلاس درآمده بود، لبهایش را روی هم فشرد. از رودخانه تا دروازهی شهر و از دروازهی شهر تا آتشکده، با سکوت بینشان که سرشار از رفتار و احساسات عاشقانه بود، سپری شد. در طول راه، یا اهرمن دست هوزاد را میفشرد یا هوزاد دست اهرمن را. در طول راه، یا اهرمن دست هوزاد را تاب میداد یا هوزاد دست اهرمن را. هر دو غرق در حضور و شیطنتهای بینشان بودند؛ طوری که هوزاد سردرد و تبش را حس نمیکرد و اهرمن صدای بالا کشیده شدنِ پی در پیِ بینیِ هوزاد. عاقبت به آتشکده رسیدند. ورودشان به آتشکده، همزمان شد با عطسهی کمصدا و ناز هوزاد. اهرمن گردنش را به سوی هوزاد چرخاند و نگاه نگرانش را به او دوخت. - خوبی بانو؟ لبخندی روی لبان هوزاد شکوفه زد. بینیاش را بیصدا بالا کشید و با لحنی مهربان، لب از روی لب برداشت. - چیزی نیست، با کمی دمنوش از بین میره. اهرمن از شانههای هوزاد گرفت و حینی که او را مخاطب قرار میداد، او را وادار به قدم برداشتن کرد. - بریم پایین استراحت کن. هوزاد به لبخندش عمق بخشید. - فقط برای عوض کردن لباسهام به پایین میرم؛ میخوام عبادت کنم. اهرمن در سکوت، به یاری هوزاد شتافت و او را تا پایین پلهها یاری رساند. هوزاد را روی تخت نشاند. سپس از داخل کمد، یکدست لباس برداشت. مقابل هوزاد، کمر خم کرد و روی زانوانش نشست. نگاه شیطنتآمیزش را بین اجزای چهرهی هوزاد چرخاند. لحظاتی بعد، با لحنی پر از شیطنت لب از روی لب برداشت. - میخوای لباسات رو برات عوض کنم؟- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت نوزدهم از رمان: - این عکس همون عکسیه که توی مسجد راجبش سخنرانی داشتم. ساغر که نمیدونست ابولفضل راجع به چه چیزی حرف میزنه، بیاهمیت دو انگشت شست و اشارهی دست راستش رو، روی صفحهی گوشی ابولفضل گذاشت و زوم کرد؛ تصویر روی تن و چهرهی ابولفضل بزرگ شد. دهن ساغر باز موند و نگاه مبهوتش بین تصویر مجازی و صورت حضوری ابولفضل به گردش دراومد. ابولفضلِ توی تصویر با ته ریش، موهای مدلِ بازکات، زنجیر طلایی به دور گردن، رکابی جذب سیاه به تن، با شلوار شیش جیب سبز و گشاد کجا و ابولفضل اخویاستایل جلوی مسجد کجا و ابولفضلِ کلاسیک و شیک پوش الان کجا؟ - مرد هزار چهرهای؟ ابولفضل لبخند کج و همیشگیش رو به نیمهی راست صورتش چسبوند و با تکون دادن سرش، هزار چهره بودنش رو تایید کرد. ابروهای ساغر بالا پریدن. لحظهای بعد، دست به سینه، نگاهش رو تا صورت ابولفضل بالا آورد و سوال بعدیش رو پرسید. - خب چجوری قراره شریک بشیم؟ رفت و آمدمون توی محله دردسرساز میشه و مردم برامون حرف درمیارن. لبخندِ کجِ ابولفضل عمق گرفت؛ چرا که یه نقشهی عالی داشت. خیلی سریع لبخندش رو خورد و نگاه نافذ مشکینش رو به ساغر دوخت. - حاضری برای رونق کسب و کار و درآمدت هرکاری کنی؟ ساغر بدون فکر به عواقبش، با چشمهایی ریز شده، لبهایی جمع شده و مصمم سرش رو به نشونهی «آره» بالا و پایین کرد. ابولفضل هم که منتظر همین بود، انگشت شستش رو روی صفحهی گوشیش قرار داد و حینی که آب دهنش رو برای صاف کردن گلوش قورت میداد، اون رو به سمت چپ کشید. عکس حلقهی خواستگاری کریستیانو رونالدو از جورجینا رودریگز که یه حلقه با الماس ۳۰ قیراطی و فوق گرون بود، به نمایش نگاه ساغر دراومد. - خانوم ساغر رازی، ذکریای رازی من میشی؟
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سان آز پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سپاس💚 دیالوگ نیستن؛ بخشهایی از آهنگن ویرایش میکنم و داخل «» مینویسم- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
هر وقت بیکار بودی بزن؛ وقتی نینی خواب بود و درس نداشتی و خودتم خسته نبودی 💚- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://forum.98ia.net/topic/6001-رمان-کاسنی-چهار-آتیشه-ساناز-بندی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
درخواست طراحی جلد رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درود بر سایهی عزیز میشه جلدم رو خودت بزنی؟ 🫠😂- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سان آز پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درود، درخواست انتقال رمانم رو دارم.- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیستم ساغر که ابداً توقع چنین صحنه و پیشنهادی رو نداشت، چشمهاش گرده شده و عملاً از کاسه بیرون زدن. - چی؟ داری خواستگاری میکنی؟ اونم با عکس حلقهی رونی و جورجی؟ لحن مبهوت و آغشته به خشم ساغر، ابولفضل رو نترسوند که هیچ؛ بلکه صدای خندهی آروم و مردونهش رو از حنجرهش بیرون کشید. ابولفضل با دیدن چهرهی تقریباً سرخ ساغر از شدت عصبانیت خندهش رو خورد و توی حالت جدی خودش فرو رفت. - الماس ۳۰ قیراطی؟ اگه نقشهای که توی ذهنم ریختم بگیره، برات الماس ۶۰ قیراطی میخرم! ساغر آرومتر نشد، بلکه عصبانیتر هم شد؛ دندونهای بالاییش رو روی دندونهای پایینیش فشرد و در همون حالت غرید. - میخوای بخاطر پول با یه بیپولی که نمیشناسمش ازدواج کنم؟ ابولفضل گوشیش رو قفل کرد و توی جیبش قرار داد. از بیپول خطاب شدنش کمی رنجیده بود؛ پس دست به سینه و اخمآلود، با لحنی سرد نقشه رو به زبون آورد. - قرار نیست ازدواج کنیم، همه چیز فقط ظاهرسازیه؛ مثل کاری که بلدیم و همیشه انجامش میدیم. به ثانیه نکشیده، خشم از درون و برون ساغر پر کشید و رفت. ساغر با لبخندی ملیح و نگاه و پلکزدنهایی معصومانه، به ابولفضل شوکه از تغییر لحظهای خودش چشم دوخت. - قبوله؛ بریم بخشِ پرو پلاس عطاری رو نشونت بدم. راستی اگه میخوای با من همکار شی، همیشه باید با اون صدای قشنگ دیگهت حرف بزنی. سپس چند گامی به سمت خروجی برداشت و از محوطهی باغچه بیرون رفت. روی سنگفرشهای پوشیده از برگهای خزان ایستاد و نگاه منتظرش رو به ابولفضل مات و مبهوت دوخت. - به همین زودی قبول کردی؟ ابولفضل بود که کنجکاو این رو نالید. ساغر هم در جواب لبخند دوطرفه و احمقانهای روی لبهاش نشوند؛ هرچند توی دنیا، اگه فقط یه آدم زیرک وجود میداشت، اون آدم قطعاً ساغر میبود.- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت نوزدهم - این عکس همون عکسیه که توی مسجد راجبش سخنرانی داشتم. ساغر که نمیدونست ابولفضل راجع به چه چیزی حرف میزنه، بیاهمیت دو انگشت شست و اشارهی دست راستش رو، روی صفحهی گوشی ابولفضل گذاشت و زوم کرد؛ تصویر روی تن و چهرهی ابولفضل بزرگ شد. دهن ساغر باز موند و نگاه مبهوتش بین تصویر مجازی و صورت حضوری ابولفضل به گردش دراومد. ابولفضلِ توی تصویر با ته ریش، موهای مدلِ بازکات، زنجیر طلایی به دور گردن، رکابی جذب سیاه به تن، با شلوار شیش جیب سبز و گشاد کجا و ابولفضل اخویاستایل جلوی مسجد کجا و ابولفضلِ کلاسیک و شیک پوش الان کجا؟ - مرد هزار چهرهای؟ ابولفضل لبخند کج و همیشگیش رو به نیمهی راست صورتش چسبوند و با تکون دادن سرش، هزار چهره بودنش رو تایید کرد. ابروهای ساغر بالا پریدن. لحظهای بعد، دست به سینه، نگاهش رو تا صورت ابولفضل بالا آورد و سوال بعدیش رو پرسید. - خب چجوری قراره شریک بشیم؟ رفت و آمدمون توی محله دردسرساز میشه و مردم برامون حرف درمیارن. لبخندِ کجِ ابولفضل عمق گرفت؛ چرا که یه نقشهی عالی داشت. خیلی سریع لبخندش رو خورد و نگاه نافذ مشکینش رو به ساغر دوخت. - حاضری برای رونق کسب و کار و درآمدت هرکاری کنی؟ ساغر بدون فکر به عواقبش، با چشمهایی ریز شده، لبهایی جمع شده و مصمم سرش رو به نشونهی «آره» بالا و پایین کرد. ابولفضل هم که منتظر همین بود، انگشت شستش رو روی صفحهی گوشیش قرار داد و حینی که آب دهنش رو برای صاف کردن گلوش قورت میداد، اون رو به سمت چپ کشید. عکس حلقهی خواستگاری کریستیانو رونالدو از جورجینا رودریگز که یه حلقه با الماس ۳۰ قیراطی و فوق گرون بود، به نمایش نگاه ساغر دراومد. - خانوم ساغر رازی، ذکریای رازی من میشی؟- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت هجدهم - هیچ قانونی نمیتونه من و تو رو گیر بندازه؛ حتی اگه گیرمونم انداختن، نمیذارم به شغل اجدادیت آسیبی برسه. ساغر که تحت تاثیر ابولفضل و لحن شعاریش قرار گرفته بود، از جاش برخاست و حینی که مشغول زدودن خرده برگها از روی لباسهاش بود، ابولفضل رو مخاطب قرار داد. - بسیار خب، من هستم... ابولفضل نگاه برق زدهش رو به ساغر دوخت و اجازه داد که لبخند کجش، از نیمهی راست لبهاش تا نیمهی چپ لبهاش کش بیاد. ساغر به یکباره دست از تکوندن لباسهاش کشید و قدمی به سمت ابولفضل برداشت. مقابلش دست به کمر ایستاد و چشمهای ریز شدهش رو به ابولفضل دوخت. - اما باید خودت رو بهم اثبات کنی! ۵۰ درصد از لبخند ابولفضل روی صورتش ماسید. کنجکاو پرسید. - چجوری خودم رو ثابت کنم؟ ساغر همزمان با پایین آوردن گوشهی لبهاش، شونههاش رو بالا انداخت. - نمیدونم؛ خودت یه راهی پیدا کن. ابولفضل توی فکر فرو رفت. هرچند طولی نکشید که چیزی به ذهنش خطور کرد. تندی دستش رو به سمت جیبش برد و گوشیش رو بیرون آورد. رمز گوشیش رو زد و بلافاصله وارد گالری شد. عکس مورد نظرش رو پخش کرد و گوشی رو به سمت ساغر چرخوند. - این هم سندی برا اثبات خودم. ساغر به عکس خیره شد؛ زیر یه درخت کهنسال و پر شاخ و برگ و سبز، لب رودخونهی زرینه رود، چند پسر به اتفاق ابولفضل با تیپ و استایل الوات میاندوآبی، دور یه سفرهی پر از مزه، به حالت کفتری نشسته بودن و هر کدوم یه لیوان یکبار مصرف به دستشون، مشغول مست کردن بودن.- 41 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
-
نام رمان: تاجگذاری بدفرجام نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: ترسناک، اساطیری خلاصه: اَرتَـخشَـتر، پادشاهی از سلسلهی فراموش شدهی خْشَترَیان، پسری نداشت تا تاج و تختش را به میراث او بگذارد؛ از اینرو تصمیم گرفت بین مردان جوان ایرانشهر، رقابتی چند مرحلهای برگذار کند و تخت پادشاهی را به برنده ببخشد. ولیکن شاهزاده آذرنوش، تنها فرزند و تنها دختر اَرتَـخشَـتر، تاج را حق خود میدید؛ پس با طلسمی برای مقابله با پدرِ زن ستیز خود، پای دوزخیان را به رقابت و سرزمین ایرانشهر گشود. مقدمه: من، آذرنوش هستم؛ دختری که پوستهی بهترین بودنش را درید تا بدترین باشد. دختری که آتش دوزخ را نوشید تا به لیاقتش، تاج، برسد. من، آذرنوش هستم!
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و سیزدهم بیرون آمدن این جمله از زبان هوزاد همانا و وزش نسیم خردادماه هم همانا؛ تن خیس هوزاد به یکباره و خفیف لرزید. اهرمن که شاهد این صحنه بود، از رودخانه بیرون زد. از دو شانهی هوزاد گرفت و حینی که او را بلند میکرد، نگران لب از روی لب برداشت. - سردته؟ هوزاد دست راستش را به صورت ضربدری روی قفسهی سینهاش گرفت و حینی که به کمک اهرمن سر پا میشد، سرخوش لب از روی لب برداشت. - برای شروع خیلی دوام آوردم؛ بسیار دیر سردم شده! لبخندی محو، ناخواسته روی گوشهی راست لبان اهرمن نقش بست. بلافاصله با لحنی عاشقانه و در جهت لودگیهای همیشگیاش، لب از روی لب برداشت. - آغوش من به قدری گرم هست که با سرمای بدنت بجنگه! هوزاد همزمان با خندهی متینانهاش، سرش را با تأسف تکان داد. - بریم؛ گمون میکنم، لباسم مناسب نیست. اهرمن شانههای هوزاد را رها ساخت. سپس سمت چپ هوزاد قرار گرفت، دست راستش را به سوی دست چپ هوزاد دراز کرد و دستش را در فاصلهای اندک از دست هوزاد نگه داشت. - بانو، حس عجیبی به گرفتن دستت دارم. هوزاد که عسلیهای بیفروغش را به جلو دوخته بود، گرمای دست اهرمن را در نزدیکی دستش احساس کرد؛ همین موجب شد موهای تنش سیخ شوند. هوزاد نفس عمیقی بلعید تا به مور مور شدن احساساتش غلبه کند که موفق نشد؛ چرا که حین مخاطب قرار دادن اهرمن، صدایش لرزید. - چ.. چه حسی؟ اهرمن نگاهش را به دستان نزدیک به همِ خود و هوزاد دوخت و حینی که فاصلهی دستش را با دستِ هوزاد از بین میبرد، خمار و عاشقانه زمزمه کرد. - بعد از تسلیم سبز تو، این نخستین باره که دستت رو میگیرم و اولین گره عاشقانهی دستان ما به حساب میاد.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت هفدهم ابروهای ساغر بالا پریدن؛ اما طولی نکشید که ابروهاش رو به هم گره زد و خشم توی سیاهی چشمهاش خروشید. ابولفضل که شاهد این صحنه بود، از ترس آب دهنش رو برای بار هزارم قورت داد و کنجکاو و زمزمهوارانه پرسید. - میخوای مثل اونسری کتک بزنی؟ پوزخندی صدادار روی چهرهی ساغر نقش بست. بلافاصله دو دستش رو روی سینهی ابولفضل گذاشت و با تموم قدرت، به سمتی هلش داد. ابولفضل که انتظارش رو نداشت، سمت راستِ ساغر، روی زمین فرود اومد. ساغر توی جاش نشست و با دست، ریز برگهای چسبیده به لباسش رو از روی خودش تکوند. در همون حین که داشت اینکار رو میکرد، ابولفضل رو مخاطب قرار داد. - گفتی ساقی فراریای؟ ابولفضل با صورتی درهم رفته نیمخیز شد و روی زانوهاش نشست. خرده برگهایی که وارد دهنش شده بودن رو به بیرون تف کرد و پاسخ ساغر رو چنین داد. - اوهوم، از دست نزولخورا از میاندوآب به تهران فرار کردم «خانومِ عرق فروش». روی «خانومِ عرق فروش» تاکید زیادی داشت و همین موجع به دندون قروچهی ساغر شد. ساغر دست از تکوندن لباسش کشید و با غیظ به ابولفضل چشم دوخت. - من تولید کنندهی عرقای نابم؛ مثل تو یه «دلال» نیستم. ساغر هم روی «دلال» تاکید داشت. هرچند جمله و تاکیدش باعث خندهی ابولفضل شد. خندهی آهنگین ابولفضل خشم و کدورت ساغر رو نسبت به خودش از بین برد و لبخندی روی لبهای گوشتینش نشوند. - خانوم تولید کننده، نیاز به یه صادر کننده نداری؟ ساغر با چشمهایی ریز شده و لبهایی غنچه کرده که نشون از حالت تفکرش میداد، با ابولفضل چشم توی چشم شد. - این شغل از اجدادم به من ارث رسیده؛ مطمئنی این مسیر خطرناک نیست؟ ابولفضل حینی که از جاش بلند میشد، لبخند کجی رو به گونهی راستش چسبوند و با لحنی مطمئن لب از روی لب برداشت.- 41 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت شانزدهم ساغر بود که با ترس و بریدهبریده این جمله رو به زبون آورد. بلافاصله تماس رو قطع کرد و همونطور که به ابولفضل خیره بود، چند قدمی به عقب برداشت. در آخر هم چرخید و با تموم قوا دوید. ابولفضل بدون اتلاف وقت برای تعجب و بهتزدگی به دنبال ساغر شتافت. ساغر بدو، ابولفضل بدو، ساغر بدو، ابولفضل بدو؛ دواندوان و نفسزنان از بین مردم و بوتهها و درختها میگذشتن. دوی ماراتون اونها تا زمانی که نفس ساغر برید، ادامه داشت؛ ساغر که دید داره کم میاره، به سرعتش افزود و انقدر به چپ و راست پیچید که از دید ابولفضل خارج شد. ابولفضل ابتدای دو راهی سنگی ایستاد، نفسزنان به جلو خم شد و کف دو دستش رو روی کاسهی زانوهاش قرار داد. نفسهاش مثل ابری از بخار گرم از دهنش خارج شده، سپس به دست سرمای پاییز به قتل رسیده و محو میشدن. - لعنتی.. گمش.. کردم! تنفسش که به حالت طبیعی خودش برگشت، کمرش رو راست کرد و صاف ایستاد. دست به کمر به اطراف خیره شد؛ جز خزان چیزی به چشم نمیخورد. جز کاجها همهی درختها لخت و بیبرگ بودن و برگهاشون روی مسیرهای سنگی پهن شده بودن؛ دقیقاً مثل سنگفرشی به رنگهای زرد و نارنجی و قهوهای. با شونههایی آویزون مسیر برگشت رو انتخاب کرد و تا خواست قدم از قدم برداره، نگاهش قفل یکی از محوطههای خاکی شد. توی اون محوطه پنج درخت کاج وجود داشت که یکی از یکی سر به فلک کشیدهتر بودن. چمنهای مردهی محوطه هم با برگهای خشک خزان پنهان بودن و بین اون همه برگ، یه بارونی قهوهای، توی خودش مچاله شده بود. ابولفضل با دیدن ساغر که بین دو تا درخت، روی برگها نشسته و توی خودش جمع شده بود، تای ابروی راست و گوشهی راست لبش، همزمان باهم بالا رفتن. با قدمهایی آهسته و بدون اینکه کوچیکترین صدایی ازش دربیاد، وارد محوطه شد. چندین قدم در سکوت برداشت؛ اما با آخرین قدمش، صدای له شدن خشکبرگهای زیر پاهاش، به گوشِ ساغرِ گوش به زنگ رسید. ساغر ترسیدهخاطر نیمخیز شد و به عقب چرخید. با دیدن ابولفضل پشت سرش بیصدا جیغی کشید و تا خواست پا به فرار بزاره، ابولفضل از کمر بارونیش گرفت. ساغر تقلا کرد که رها بشه، ابولفضل هم تقلا کرد تا رها نکنه. کشمکش بینشون انقدری ادامه داشت که پای ابولفضل توی یکی از چالههای مدفونِ زیر برگها رفت، از این رو تعادلش رو از دست داد و به جلو سقوط کرد. دوباره تصادف اتفاق افتاد؛ این مرتبه ساغر روی برگها فرود اومد و ابولفضل روی تن ساغر. هر دو با چشمهایی گرد شده، صورتی سرخ و نفسی حبس شده به هم خیره بودن؛ هرچند سرخی چهرهی ساغر علاوه بر خجالت، نشون از له شدنش زیر تن سنگین ابولفضل هم میداد. - وای.. بلند.. شو.. له.. شدم.. وای.. ابولفضل آب دهنش رو بلعید. کف دو دستش رو، اطراف شونههای ساغر روی برگهای خشکیده گذاشت، تنش رو بالا برد و وزنش رو روی دستهاش انداخت. در همون حالت به صورت خجالتزده و مبهوت ساغر چشم دوخت و چندین نفس عمیق و سنگین کشید. - نه پلیسم و نه بسیجی؛ یه ساقی فراریم.- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت پانزدهم ساغر با دهنی باز به در زل زده بود و جملات ابولفضل رو میدید که به شکل متحرک و جلوی چشمهاش روی در به تصویر درمیان؛ همکار شدنش با یه مردِ خوشصدا، گسترش کسب و کارِ آباء و اجدادیش، تولیدات انبوه و صادرات عرقهای نابش و یه دنیا پول که توشون غلت میزد. با به پایان رسیدن توضیحات ابولفضل، رشتهی تصورات ساغر پاره شد و تصاویر هم از جلوی چشمهاش محو شده و از بین رفتن. ساغر که تازه به خودش اومده بود، بلافاصله اخمهاش رو توی هم گره زد و لب از روی لب برداشت تا «نه» رو قاطعانه به زبون بیاره؛ چرا که توی تایپ شخصیتی اون رویاپردازی و دیدن آینده به این منوال، ابداً وجود خارجی نداشت. - بسیار خب، امروز ساعت ۶ عصر، روی پل طبیعت میبینمتون. خدانگهدار! سپس منتظر جوابی از جانب ابولفضل نموند و گوشی رو سریعاً قطع کرد. اون برخلاف «نه» قاطعانه، یه «بسیار خب» جانانه به زبون آورده بود؛ انگار بدش نمیاومد که یه همکار داشته باشه. ابولفضل ناباور به صفحهی خاموش گوشیش خیره بود. فکرش رو نمیکرد که ساغر رازی به این سادگیها قبول کنه؛ در ذهن ابولفضل ساغر خیلی محتاط به نظر میرسید. اما نمیدونست که توی دنیا فقط یه ریسکپذیر داره نفس میکشه، که اون هم ساغره! حینی که با دم نداشتهش گردو میشکست، به سمت ورودی خونه دوید. وارد خونه شد و بعد از برداشتن لباسهای مورد نظرش و چپوندن همگی داخل یه ساک دستی کوچیک، با سرعت از خونه و حیاط خارج شد. ثانیهها از هم پیشی گرفتن، دقایق از هم سبقت گرفتن و ساعاتی اندک هم گذشت تا اینکه صفحهی گوشی ابولفضل و ساغر، ساعت ۶ عصر رو به نمایش نگاه اون دو گذاشت. ابولفضل با لباسهای همیشگی از خونه تا پارک آب و آتش رفته بود؛ هرچند توی سرویسهای بهداشتی لباسهاش رو عوض کرده بود تا شبیه خودش باشه، نه پوستهای جدابافته از خود واقعیش. ساغر هم با لباسها و حجاب همیشگی از خونه تا پارک آب و آتیش رفته بود؛ اما اون هم توی سرویس بهداشتی لباسهاش رو عوض کرده بود تا شبیه خودش باشه، نه پوستهای جدابافته از خود واقعیش. حالا یکی از اونها سر پل و یکی ته پل ایستاده و گوشی به گوش، به اون سوی پل خیره بودن. ابولفضل حینی که به سمت ساغر میرفت، دستش رو بالا برد و پشت تلفن اون رو مخاطب قرار داد. - خانوم رازی، دستم رو بالا بردم؛ من رو میبینین؟ من میبینمتون؛ یه بارونی بلند و قهوهای پوشیدین. ساغر حینی که داشت خرامانخرامان به سمت ابولفضلِ دست به هوا گام برمیداشت، چشمهاش رو ریز کرد تا چهرهش رو هم ببینه؛ که ای کاش نمیدید. ابولفضل بود؛ همونی که ظهر با ظاهری مومنانه جلوش ظاهر شده بود و حالا با یه استایل کلاسیک و امروزی. - تو.. تو.. تو پلیس مخفیای.. تو.. تو میخوای دستگیرم کنی؟- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت چهاردهم ابولفضل با صدایی تغییر یافته که شبیه به مجریهای رادیویی بود، پشت تلفن گفت: - درود، خانوم ساغر رازی خودتون هستین؟ ساغر که از خوشآوایی صدای ابولفضل پشت تلفن مبهوت بود، مسخ پاسخ داد. - بله خودم هستم، بفرمایید! ابولفضل نفس عمیق و بیصدایی کشید و با لحنی نامطمئن لب از روی لب برداشت. - کاسنی چهار آتیشه؟ ابروهای ساغر توی هم رفت و لحظاتی سکوت بینشون به حاکمیت رسید. - چقدر میخواین؟ بطریها دو لیترین. دهن ابولفضل باز موند و نفس توی سینهش حبس شد. ابولفضل نفس عمیق و بیصدای دیگهای کشید تا به استرسش غلبه کنه. - نجیب هستم و قصد من همکاریه؛ مایل هستین بشنوین؟ ساغر از صدای ابولفضل خوشش اومده بود؛ برای همین با وجود اینکه جوابش در نهایت خیر بود، با یه «بفرمایید» اجازهی توضیح رو به ابولفضل داد. ابولفضل هم با لحنی جدی و مجذوبکننده، مشغول بیان توضیحات شد. - تا به حال به یه شریک کاری فکر کردین؟ شریکی که کارش ساقیگری باشه؛ اون هم نه یه ساقی سنتی، بلکه یه ساقی صنعتی! یه ساقی حرفهای که بتونه فروش مجازی داشته باشه؛ صادرات به تمام نقاط ایران و خاورمیانه. ساغر با دهنی باز و گوشی به گوش، به در مغازهش زل زده و غرق در صدای آرامبخش و جملات تاثیرگذار ابولفضل بود. ابولفضل که سکوت ساغر رو دید، لبهاش رو با زبونش تر کرد و به ادامهی توضیحاتش پرداخت. - خانوم رازی، درآمدتون رو میتونین با من به سقف برسونین. فقط کافیه یه تصمیم بگیرین؛ یه انتخاب که من و شما رو با هم همکار میکنه. اگه قصدتون گسترش کسب و کارتونه و با من موافقین، میتونیم یه ملاقات حضوری داشته باشیم.- 41 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سیزدهم - دخترهی عرق فروش من رو مسخره میکنی؟ دستش رو بالا آورد و به بطری کاسنی یک آتیشه چشم دوخت. خشمگینتر از لحظات پیش مشغول جویدن لبش شد و با تموم قوا بطری رو به سمتی پرتاب کرد. بطری با سرعت خودش رو به سطل آشغال فلزی رسوند و خودش رو درونش و بین زبالههای دیگه جا داد. ابولفضل مادامی که به این صحنه چشم دوخته بود، در حال تزریق آرامش به خودش بود. در نهایت موفق شد با نفسهای عمیق، کشیده و پی در پی خشمش رو به غرور مبدل کنه. حینی که نگاهش رو به کارت توی دستش میدوخت، تای ابروی راستش همراه با گوشهی راست لبش بالا اومد. - «عطاری ساغر رازی» گوشهی لبش بالاتر رفت و پوزخندش صدادار شد. کارت رو محتاطانه توی جیب چپ پیراهنش که روی قفسهی سینهش قرار داشت، گذاشت و به مسیرش ادامه داد. - ساغر مسیر جدیدی پیش روته! کارت مغازهی ساغر رو از همون پسرهای دبیرستانی گرفته بود، اونها هم کارت رو از کسی که بطری ۴۰ درصدی ناب رو ازش بلند کرده بودن، کش رفته بودن. ساغر بین همه معروف بود؛ هم بین آدمهای مثبت و هم آدمهای منفی. آدمهای مثبت اون رو با عرقهای گیاهی و شفابخشش میشناختن و آدمهای منفی اون رو با عرقهای الکلی و نابش. ابولفضل کلید رو توی قفل در چرخوند و بعد از گشودن در، وارد حیاط خونهش شد. در رو بست و بهش تکیه زد. سپس کارت رو از جیب پیراهنش بیرون کشید و بهش چشم دوخت. - من نه مثبتم، نه منفی؛ و تو رو ذکریای رازی نسل جدید میبینم! گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و شمارهی روی کارت رو وارد کرد. پیش از اینکه دکمهی تماس رو بزنه، جملات رو توی سرش از نظر گذروند. بلافاصله، دم عمیقی بلعید و حین بیرون دادن بازدمش، تای ابروی راست و گوشهی لبش دوباره بالا رفت. روی دکمهی تماس ضربه زد و گلوش رو برای تغییر صدا آماده کرد. - سلام، عطاری ساغر رازی، بفرمایید!- 41 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت دوازدهم ابولفضل دم عمیقی از هوا بلعید و بازدمش رو کشیده بیرون داد. با غیظ بلو کارتش رو به سمت ساغر گرفت و حینی که دندونهاش رو روی هم میسابید گفت: - بفرمایید حساب کنید. ساغر با همون لبخند جوکر مانندش، کارت رو گرفت و بعد از کشیدن کارت و وارد کردن مبلغ رمز رو پرسید. - رمزتون؟ ابولفضل دست تسبیحدارش رو توی جیبش فرو برد و در حالی که همون دستش رو مشت میکرد تا خشمش بخوابه، از لابهلای دندونهاش تقریباً غرید. - سیزده، هفتاد و پنج! ساغر همونطور که سرش رو پایین گرفته بود و رمز رو میزد، چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و از بالای چشم دوباره به ابولفضل خیره شد.میخواست بدونه رمزش تاریخ تولدشه یا نه؛ که نتایج دید زدنش احتمال مثبت شدن نظریهش رو تایید کرد. کارت و رسید رو محترمانه به سمت ابولفضل گرفت. ابولفضل هم بعد از پس گرفتن کارت، به سمت در رفت و پیش از خروج با غیظ لب از روی لب برداشت. - متشکرم، خدانگهدار! ساغر هم در جواب، با لحن مشتریپرستانهای چنین گفت: - بسیار خوش آمدید! پس از خروج ابولفضل از مغازه، ساغر نفس عمیقی از روی آسودگی کشید و حینی که به سمت نردبون میرفت تا به تمیزکاریش ادامه بده، عرق پیشونیش رو با پشت دست راستش زدود. سپس با لحنی پیروزمندانه زمزمه کرد. - خطر با موفقیت از رده خارج شد! ابولفضل هم با قدمهایی تند داشت به سمت خونهش گام برمیداشت و از روی حرص، همزمان لب پایینیش رو میجوید.- 41 پاسخ
-
- 8
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت یازدهم ساغر با دست چپش به صورت ضربدری دست راست خودش رو گرفت و نامحسوس مشغول براندازی سر تا پای ابولفضل شد. پیراهن مردانه با دکمههای بسته شده تا خرخره، شلوار پارچهای و صدالبته تسبیح توی دستش، آژیر قرمز خطر رو توی سر ساغر به صدا درآورد؛ چرا که ابولفضل بیشتر شبیه یه مامور مخفی بود تا یه عرقخور. هرچند در کمال ناباوری، ساغر لبخندی روی لبهاش نشوند و از نردبون بالا رفت. کابینت کشویی ۲۱م رو گشود و از داخلش یه بطری بیرون کشید. سپس از پلهها پایین اومد و در سکوت به سمت میز صندوق رفت. سرش رو به سمت ابولفضل که وسط مغازه ایستاده بود، چرخوند و حینی که دستش رو به سمت بطری میگرفت، با لبخند اون رو مخاطب قرار داد. - بفرمایید جناب. ابولفضل با نیشی که در کش اومدنش نقشی نداشت، به سمتش قدم تند کرد و مقابل میز صندوق ایستاد. - چقدر میشه؟ ساغر هم در جواب انگشت اشارهش رو روی بخشی از میز شیشهای قرار داد و دو بار بهش ضربه زد. ابولفضل کمی به سمت جلو خم شد و زیر لب نوشتهی مِنو رو خوند. - کابینت بیست و یکم، کاسنی یک آتیشهی دو لیتری، قیمت ۲۰۰ هزار تومن. جفت تای ابروهای ابولفضل بالا پریدن. به سرعت کمرش رو راست کرد و صاف ایستاد. با چشمهایی ریز شده به چشمهای درشت و کشیدهی ساغر خیره شد. - میبخشید من چهار آتیشه میخواستم؛ این که یک آتیشهست! ساغر پوزخند دوطرفهای به گونههاش چسبوند و با لحن مشتریمدار و رباتوارونهی مختص خودش، لب از روی برداشت. - کاسنی چهار آتیشه وجود نداره؛ گیاهان رو فقط تا سه مرتبه میشه تقطیر کرد. و صد البته بهترین گزینه برای کسی که به تازگی درمان گیاهی رو شروع کرده یک آتیشهست نه دو و سه؛ در غیر این صورت احتمال مسمومیت گیاهی که چیزی شبیه به اوردوز هستش وجود داره.- 41 پاسخ
-
- 8
-
-
-