پارت سی و چهار
***
(لیا)
قلبم داشت از شادی میترکید. دارا با تلاشی بچهگانه، یک جشن کوچک خانوادگی ترتیب داده بود. بوی کیک و شادی در فضا پیچیده بود. لبخند دارا برق میزد و نگاهش مدام بین من و شکمم در گردش بود.
امیر که همیشه بوی دردسر میداد، تنها کسی بود که میتوانست فضا را از این حجم شیرینی خارج کند. او با لیوانی پر از نوشیدنی در دست، روی صندلیاش جابه جا شد و با صدایی رسا گفت
- به سلامتی لیا و این فرزند جدید! بالاخره یه میراثدار داریم که حداقل خداکنه قیافهش شبیه لیا باشه، چون میدونید که دارا… خب، قیافهاش یکم ترسناکه.
همه خندیدند. دارا غرولندی کرد، اما لبخندش محو نشد.
همین که صدای خندههای جمع بلند شد، درب ورودی با یک کوبش محکم باز شد.
فضای شاد یکباره سنگین شد. مادر دارا، وارد شد. او با لباسی بسیار آراسته و صورتی که تلاشی مذبوحانه برای نشان دادن خوشحالی داشت، مثل یک طوفان کوچک به اتاق هجوم آورد. حالت چهرهاش ترکیبی از خشم کنترلشده و رضایت پلید بود. او مستقیم به سمت من آمد، انگار میخواست با یک پرواز سریع به من برسد.
- تبریک میگم لیا.
لحنش نیشدار بود. قبل از آنکه دهانم را باز کنم، دیدم که دستش را بالا آورده و با سرعتی که انتظارش را نداشتم، آماده بود تا آن را محکم بر روی گونهام فرود آورد.
اما قبل از برخورد، دستش در هوا متوقف شد.
دارا، که هنوز لبخند شادی بر لب داشت، حالا با سرعتی باورنکردنی از پشت میز بلند شده بود. چشمهایش گشاد و عصبی بودند، چهرهاش ناگهان از شادی به یک تندیس سنگی تبدیل شده بود. او دست مادرش را محکم گرفته بود.
- مادر! داری چیکار میکنی؟
صدای دارا خشن و پر از ناباوری بود.
مادرش دستش را به سختی از میان انگشتان دارا بیرون کشید. خشم سرکوبشدهاش حالا مثل بخار از یقهاش خارج میشد.
- تو هنوز نفهمیدی؟ اگر میدونستی زنت چه بلایی سر زندگیت آورده، ازش دفاع نمیکردی، دارا!
عصبیترین حالت دارا را برای اولین بار میدیدم؛ پیشانیاش چروک شده و رگهای گردنش متورم شده بود.
- دوباره چیشده؟ چه بهانهی جدیدی جور کردی؟
مادر دارا با غرور زنندهای فریاد زد:
- تهمت نیست، حقیقت محض است! بچهای که تو داری جشن میگیری… این بچه از امیر است!