نگاهی به دستان لاغر و ضعیف یاس که به رگش سرم وصل بود انداخت چهره اش در هم رفت و نفس عمیقی کشید . یاس که مات و مبهوت و گیج مردمک چشمهایش را به اطراف میچرخاند با صدای گرفته و آرام گفت : داداش !
ا امید ا امید چ چ ی چی شد . مرد صورتش را میان دست هایش قرار داد و با تمام وجودش گریست برادری که برایش هم پدر بود و هم برادر .یادش آمد در کودکی چند بار کفش های او را دزدیده بود کفش های فوتبالی که بخاطر
خریدنشان تا دو ماه پول تو جیبی هایش را خرج نکرده بود و در مدرسه گرسنگی را تحمل کرده بود و به دروغ به او گفته بود از جایشان خبر ندارد . چند بار بخاطر حسادتی که در کودکی به او داشت کارنامه هایش را برداشته یا پاره
کرده بود تا کمتر پیش پدر و مادر بدرخشد و نور چشمی خانواده باشد ولی با وجود تمام بدی ها امید برایش مثل یک سنگر در برابر بلاها نگرانی ها خطرات و افسردگی ها بود و اجازه نمیداد کسی خاطر برادر عزیزش را رنجور کند
از مدرسه تا دانشگاه یا همیشه در کنارش او را داشت یا پشت سرش ! در هر حالت خیالش راحت بود که کسی هست که همیشه مراقب و نگهدار او باشد . صورتش را از دستهایش جدا کرد و به یاس خیره شد چقدر در عرض
یک شب پیر و شکسته شده بود انگار هزار سال از عمرش گذشته بود . _امید دیگه نیست زنداداش دیگه رفت دیگه تموم شد هم برای تو هم برای ما ! اشکهای گرمش تمام صورتش را پوشانده بود حالا او زنی بدون پدر بدون همسر
و بدون عشق بود زمانی که امید برای چند ساعتی برای رفتن به سر کار او را ترک میکرد تمام مدت در خانه با دختر کوچکشان انتظار آمدن او را میکشیدند . دخترک کوچکشان چهارپایه ی صورتی رنگ کوچکش را زیر پایش میگذاشت تا
قد کوتاهش به لبه ی پنجره برسد و بتواند ماشین پدر را زودتر ببیند پدر عزیزش که همیشه بلافاصله بعد از آمدنش اولین جمله ای که میگفت این بود : _ ایرانم ! پناهم! برگشتم بابا و از آن شب به بعد دیگر هیچ آمدنی در کار نبود .
او برای همیشه پر کشیده بود و دخترک را با دنیای پر از فراز و نشیبها و نابسامانی های دنیای بزرگسالی تنها گذاشته بود . ضربان قلبش تند تر شد و نفس هایش محکم تر دستهای سرد و لرزانش را به پتو گره زد و بلند فریاد کشید :
نهههه امیییییید ..... سام از صدای بلند یاس جا خورد و بازوهای یاس را محکم گرفت اما نتوانست او را آرام کند روبه در کرد و با صدایی بلند پرستار ها را صدا کرد : _ خانم پرستار خانم پرستار ! حال بیمارمون بهم خورده چندپرستار
با عجله وارد اتاق شدند آقا شما لطفا بیرون باشید . سام سری تکان داد و در حالی که از پشت سرش با نگاهش یاس را دنبال میکرد با عجله از اتاق خارج شد . پرستارها که در حال تزریق داروی آرامبخش به یاس بودند با تاسف به
صورت زیبای یاس خیره شده بودند زن جوان بیست و هفت ساله با چشمان سبز روشن و موهای قهوه ای فندقی مجعد و پوستی سفید . _ نگاهش کن چقدرم نازه . _ اوهوم آره تو روخدا شوهر جوونش مرده طفلک تو این سن
و سال بیوه شده ببین چه حال و روزی داره واقعا حیف دختر به این خوشگلی ! حتما خیلی همو دوست داشتن و عاشق هم بودن . در حالی که نیمه هوشیار بود و روی تخت دراز کشیده بود یاد حرفهای امید افتاد که همیشه از
جذابیت های ظاهری اش تعریف میکرد : هر دو روبه روی آینه نشسته بودند موهای بلند یاس در دستش بود و آنها را نوازش میکرد آرام لب هایش را نزدیک موهای یاس آورد و در حالی که موهایش را بومیکرد آرام و زیر لب زمزمه
می کرد : عاشق موهای بلند مثل گندمتم گل خوش عطر و بوی قشنگم . چشمهایش را باز کرد و لب هایش از هم جدا شد به یکباره حالت چهره اش عوض شد و چشمهایش پر شد صورتش را از موهای یاس دور کرد . یاس
رویش را برگرداند و دستش را روی صورت امید گذاشت خودش را به امید نزدیک کرد و با لحنی پر از نگرانی گفت : _ بمیرم و نبینم چشات پر شه چی شد یهو عشقم ؟ امید سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید چند لحظه ای
با حالتی محزون و غمگین به صورت یاس خیره شد . میترسم یاس میترسم از وقتی که من نباشم و این زیباییت برای کس دیگه ای غیر از من بشه من روحمم اون دنیا زجر میکشه به قرآن نمیتونم . یاس خودش را به امید نزدیک
کرد و سرش را در آغوشش گرفت و لبهایش را به گوش امید نزدیکتر کرد عشقم من میمیرم تو یه دیقه نباشی تو گل عمرمنی نگو اینو ... من روحم جسمم همه متعلقاتم مال تو و فدای توعه . سرش را از یاس جداکرد و به صورت
یاس خیره شد : _ بهم قول بده ، من میدونم میدونم بعضی کسا بعضی چیزها نمیزارن منو تو به پای هم پیر بشیم بهم قول بده قلبتو ندی به غریبه ها . _ م منظورت چیه ؟ کیا نمیزارن پیش هم بمونیم . با شنیدن صدای در
از عالم افکارش خارج شد . سام نگاهی به یاس انداخت و با صدایی گرفته گفت : _ همه خبر دار شدن اومدن بیمارستان .