-
تعداد ارسال ها
386 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
25
تمامی مطالب نوشته شده توسط Alen
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
همین که کایان دیگه رفت فورا از اون بریدگی دیوار بیرون اومدم. به آسمون نگاه کردم. وقتی سه تا ماه توش دیدم که تو آسمون پر از مه و ابر مخفی بود، شوکم هزار برابر شد! مه روی زمین اصابت نداشت، غبار مه از بالا بود و آسمون، زمانی جایی رو مه گرفته بود که رفت و آمدی اون قسمت نداشت. از سرما لرزیدم و فکم به هم خورد. اون موقعه تا حالا اصلا سرما رو نمیفهمیدم. میکال از گوشه پیرهنم گرفت و منو کشون کشون با خودش برد گفت: - ایهاب رو تنها گذاشتم دختر. بیا بریم پیشش ولی اول باید یه شنل بگیریم. چهرهات جوریه که با یک بار دیدنت تو ذهن ثبت میشی طلایی خانم. چشمهام گرد شد الان تعریف کرد یا چیز دیگه گفت! اخم کردم. طلایی خانم و زهرمار. شیطونه میگه من هم بگم تو هم همین جوری هستی، برفک آقا. ولی خب بخوام جبهه نگریم، راست میگفت چشمهای عسلی_کهرباییم و موهای طلایی، حالت صورتم جوری بود که خیلی عجیب به یاد همه میموند. چون واقعا عجیب بود موهام طلایی بود نه زرد نه خیلی کم رنگ یه طیف طلایی و زرین. چشمهامم تو نور و روز وحشتناک روشن میشد. میتونستم حرفش رو تایید کنم ولی نکردم. وارد یه مغازه شد و من هم پشت سرش رفتم. بدون حرف کاپشن کلاه دار گرفت چون مغازهاش شنل نداشت. پنج سکه نقره گذاشت و کاپشن رو سمت من گرفت. فروشنده فورا گفت: - صبر کنید بقیهاش. میکال بیتفاوت جواب داد: - بذار باشه. کاپشن رو پوشیدم کلاهش هم روی سرم گذاشتم. کلاهش خیلی بزرگ بود و کاپشنش بارونی بود. از گوشه کاپشنم گرفت و میانبر زد. سر دو دقیقه تو بیمارستان بودیم. لیرا تا ما رو دید. خوشحال منو بغل کرد و زیر گریه زد: - یورا تو پسرم رو نجات دادی. گفت اگه یک ساعت دور تر پسرمو میاوردیم میمرد زبونم لال. میکال گوشه کاپشنم رو ول کرد. ایهاب رو که خواب بود نگاه کرد. از لیرا فاصله گرفتم. لبخند محو زدم و گفتم: - همیشه خوب باشه و مریض دیگه نشه. کیفم رو روی شونهام درست کردم و یه گوشه ایستادم. میکال پیشونی ایهاب رو نوازش کرد. دکتر جلو اومد. با احترام به میکال نگاه کرد گفت: - مبارک باشه جناب. ایهاب جان قدرتش رو بدست اورده، چند کانالش گرفته بود و داشت به کشتنش میداد. همین که زود اوردیدش معجزه بوده. و مهم تر انگار یکی از قبل جادوی درونش رو تخلیه کرده و مرگ پسر شما رو به تعویق انداخته. تو ذهنم لحظهای که جادوی درون شکم ایهاب رو از طریق دستم جذب کردم جون گرفت. خیلی عجیب بود اون گرده آبی که سرحالم کرد و ترسوندم. میکال به من اشاره کرد و گفت: - ایشون متوجه شد مشکل پسر من چیه، میخوام اگه میشه سطح کیمیاگریش رو اندازه بگیری. دختر دوستمه چند وقت مهمون ما هستش از قلمروی سیگنوس اومده. دکتر به من نگاه کرد و ناباور گفت: - آره دستگاه تشخیص جادوم الان فعاله برای ایهاب انجام دادم. لطفا تو اتاقم بیاید. میکال اشاره زد بریم و به لیرا گفت: - مراقب ایهاب باش تا بیام. پشت سر میکال راه رفتم. دکتر پرسید: - قبلا معیار قدرت گرفته؟ میکال جواب داد: - آره ولی تو آتیش سوزی مدارکش از بین رفته. شنیدی قلمروی سیگنوس آتش سوزی شده بود. دکتر ناراحت تایید کرد و وارد یه اتاق در سفید شدیم. اتاقی ساده با میز و صندلی، و یه گلدون سفید هم گوشه دیوار. چیز خاصی نداشت. قلبم تند تند میزد و استرس داشتم. دستگاه روی میزش رو تکون داد و مهربون گفت: - اسمت چیه دخترم؟ لبهام رو به هم فشار دادم. استرس داشتم و جواب دادم: - یورا. لبخند زد و به صندلی اشاره کرد. - بشین یورا جان. روی صندلی مشکی چرمی کنار دکتر نشستم. یه صفحه پنجهای نزدیکم اورد گفت: - این دستگاه سطح قدرت رو نشون نمیده، فقط برای دکترا استفاده میشه که چقدر سطح کیمیاگری دارند بتونند زخمها رو خوب کنند یه جور رتبه بندی. سر تکون دادم و کنجکاو به صفحه سبز و طوسی خیره شدم، اتاق دکتر بوی عطر ملایم و دمنوش میداد. به صفحه که درخشان شد اشاره کرد گفت: - یورا جان انگشت هات رو بدون لمس کف دست به صفحه بذار. کاری که گفت رو انجام دادم. صفحهاش گرم بود! صدای یی... ییی... یییی... اومد که به آرومی ولوم بالا میکشید! در آخر صداش جیغ شد، دستگاه خاموش و روشن شد! و یه نمودار نشون داد. گیج به نمودار نگاه کردم. دکتر ناباور خندید و روی صندلی نشست. - یه نابغه کیمیاگری! خب نابغه کیمیاگری یعنی چی؟ به دستگاه اشاره کردم. - یعنی چی الان؟ میکال سعی کرد شوکه نباشه و گفت: - یه جور مثل پرفسور کیمیاگری هستی که جادو یا بیماری نمیتونه از دستت در بره. آهانی کردم و مثل خنگها دلتنگ جواب دادم: - به انداره بابام نیستم، بابا از چشمهای یکی میفهمید مشکلش چیه. دکتر عمیق نگاهم کرد شاید بتونه زیر کلاهم رو ببینه و گفت: - طبابت گیاهی بلدی؟ سر تکون دادم. - طب سوزنی، طبابت سنتی، ساخت داروهای گیاهی هم بلدم. دکتر کنار شقیقهاش رو خاروند گفت: - جناب میکال میشه با پدرش حرف بزنی این جا کار کنه؟ بدون دستگاه هم من وقتی دیدم چقدر ماهرانه و بدون آسیب چاکرای درون شکم ایهاب خالی شده، متوجه شدم یه دکتر عادی اصلا نیست. دکتر با مکث و خیره به من ادامه داد: - مشابه ایهاب به پست من خورده، اگه همچین شخصی تو بیمارستان من باشه عالیه. میکال سر تکون داد: - با پدرش حرف میزنم راضی شد حتما کجا از بیمارستان شما بهتر. بلند شدم. میکال اشاره زد بریم. پشت سرش راه افتادم. به مریضهای روی تخت نگاه کردم هرکی یه جور مینالید. بالای سر ایهاب ایستادم و میکال زیر زبونی گفت: - با این اندازهگیری نابغه کیمیاگری، پس احتمالا از سطح ژیا و مانای بالایی هم برخوردار هستی. لیرا کنجکاو نگاهمون کرد ببینه میکال چی داره زیر لب به من میگه. اخم کردم. نمیخواستم باعث سوءتفاهم تو زندگی مشترک کسی باشم. از جادو سر در نمیارم ولی هرچی هست چیزیه که جزئی از منه. چه کم چه زیاد باید بپذیرم دیگه اگه بخوام تو این دنیای عجیب زندگی کنم، باید یاد بگیرم. دست تو جیب کاپشنم کردم و جواب دادم: - احتمالا زیاد باشه. لیرا نزدیک ما شد و پرسید: - چی شده؟ میکال جوابش رو داد که من چه سطحی هستم. دکتر با یه قلم و پوشه تو دستش سمت ما اومد گفت: - یورا جان یه لحظه میای؟ به میکال نگاه کردم. سر تکون داد و زمزمه کرد: - دکتر خوبیه میتونی بری.- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
کاش مردم گاهی جلوی زبانشان را میگرفتند… زبان بدون استخوان است، اما میتواند قلبت را خرد کند، روح را سوراخ سوراخ کند و زخمهایی بکارد که هیچگاه خوب نمیشوند. زبانِ بیدل، استاد شکستن دلهاست، هر کلمهاش نیش زهراگین میزند، آرام و بیرحم، تمام تلخیها و تمام ناگفتهها، بیرحمانه از دهان بیرون میریزد، و هیچ کس مراقب نیست، هیچ کس در دل ما نمیبیند…
-
دختر… امشب در میان تمام دردهایم، با فریادی که حتی خودم هم باورش نکردم، از خانه بیرون زدم. ساعت از نه گذشته بود و خیابان تاریکتر از همیشه. لباسِ میشان افتاده بود… و گرگِ درونشان بیدار؛ و من فقط دلم گرفته بود اما ترسی سرد و بیرحم آرامآرام به دلم خزید. ترسی که این مردمِ شهر در وجودم کاشتند؛ حرفهایی که میزدند، چون ماری زهرآگین، روحم را خطخطی میکرد نیش میزد، میسوزاند… حتی هوای بیرون هم آرامم نکرد. انگار هیچجای این دنیا سایهای برای دختران نمانده است. بگو… کجای این جهان پناهی هست؟ کدام گوشهاش هنوز امن مانده؟ تا فقط یک لحظه زیر سایهاش بنشینم، شاید این دلِ پر، این بغضِ لجوج، کمی سبکتر شود…
-
روزی روزگاری، در پسِ غمهای ویرانی، من بودم و آن بیمرام. قصهها گفتیم، قصهها ساختیم… زیرِ گوشهایم تا سپیدهدم، دلبرم مرا تا مرزِ دیوانگی میبُرد. اما گذشت… و گذشت. قصههای ما مزهٔ غصه گرفت، غصههایم داستان شد. و این بار، زیرِ گوشهایم تا سپیدهدم، نجوا عوض شد… این بار «نمیخواهمت» شد.
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
نگاه میکال تغییر کرد و دست روی لبش کشید. - تو قدرت داری؟ تکون برداشتم. سوالش یه جوری بود، مثل این بود که انگار داشت به من میگفت تو میدونی کی هستی ولی نمیخوای بگی. از اتاق بیرون اومدم. خوشم نمیاومد تو اتاق مرد زن داری باشم. - اگه داشتم، از شما نمی پرسیدم کمکم کنی. مار روی دستم آرومتر گرفت و چشمهاش باز شد. با دیدن چشمهای مارم خشکم زد. چشمهایی سبز، خیلی خیلی سبز! بعد کمی نگاه کردن که هیچی از نگاهش نفهمیدم چشمهاش بسته شد. ایهاب پسر بچه میکال نگاهم کرد و گفت: - خانم دکتر شکمم درد میکنه. کنارش نشستم و دست زیر پتو بردم شکمش رو نوازش کردم. ولی تا نوازش کردم چشمهام بسته شد. یه نور آبی، یه تجمع جادو تو شکمش حسکردم که داشت به اعضای داخلی شکمش آسیب میزد! شوکه انگار یکی تکون شدیدم دادم و ناباور گفتم: - میکال، پسرت رو همین الان ببر پیش یه دکتر جادو تو شکمش تجمع کرده و داره اعضای داخلی بدنش رو مثل اسید میخوره. میکال تکونی برداشت. لیرا از تو آشپزخونه دوید. ایهاب ترسیده و با درد نالید: - بابا شکمم خیلی درد میکنه. میکال پوست بدنش چروک شد و تبدیل به پیرمرد شد. ایهاب رو بیحرف بغل گرفت با پتوش بردش. لیرا شوکه گفت: - میام. قبل از این که از در بیرون بره گفت: - دختر تو هم بیا که توضیح بدی. سر تکون دادم. کیف و شنلم رو پوشیدم همراهشون رفتم. سوار کالسکه شدیم و میکال با سرعت شروع به روندن کرد. در حین هدایت اسب فانوس رو روشن کرد. چهرهاش مست بود و پرسیدم: - میخوای من اسبها رو هدایت کنم؟ خمار نگاهم کرد. - میتونم دختر اونقدر مست و پاتیل نیستم خودم رو نفهمم. لیرا نگران و عصبی گفت: - چرا فقط بچه من باید همیشه مریض باشه؟ گوشه بینیم رو خاروندم. - مریض نیست. لیرا نگاهم کرد. حرفی نزد ولی مطمئنم داشت چندتا فحش با چشمهاش به من میداد. سرم رو پایین انداختم، به ناخنهام نگاه کردم. ایهاب بازوم رو گرفت؛ مظلوم و پر از درد گفت: - خانم دکتر خیلی درد دارم تو شکمم میسوزه. من نمیدونستم جادو چیه و چطوری. نمیدونستم چطور کمکش کنم. دستی که توش دستبند مار بود. بیاراده و از غیب انگار یکی گرفتتش سمت شکم ایهاب رفت. نور آبی مثل یه مکش قدرت وارد کف دستم شد. میکال برگشت و نیم نگاهیم کرد. انگار اون نور آبی که داشت وارد دستهام میشد رو نمیدید! ایهاب نفسهاش آرومتر شد و با چشمهای پر از اشک گفت: - دردم داره کمتر میشه خانم دکتر. شوکه هنوز خیره دستم بودم. گردههای درخشان آبی به آرومی وارد دستم میشد و من به شکل عجیبی داشتم سر حال میشدم! با تکون کالسکه و پیاده شدن میکال سریع دستم رو عقب کشیدم. نفسهام بیشمار شده بود و مشتم رو به سینهام فشار دادم. وحشت مثل جنون تو رگهام پیچید. این یعنی چی؟ من داشتم از قدرت ایهاب تغذیه میکردم؟ قدرت تجمع شده تو شکمش، که داشت اعضای بدنش رو از بین میبرد رو من بلعیدم! چرا، اومدم تو این دنیا این جوری شدم؟ تو سرم یه تلنگر خورد. مثل ندای درون. « از اول این قدرت رو داشتی، فقط تو دنیای بدون جادو بودی که همه انسان بودن.» ذهنم داشت به خود باوری میرسید. تنها سوال پررنگ تو سرم این بود. چرا منو تو دنیای انسانها رها کردن؟ از کالسکه پایین اومدم. بارون داشت بی منت میبارید. به بیمارستان نگاه کردم. شلوغ بود! یکی با خنده بیرون میاومد، یکی مریضی رو گرفته بود داخل میرفت. ما هم وارد بیمارستانی که بوی عجیبی میداد شدیم. میکال به دختری حرفی زد که منو شوکه کرد! - پرستار، به نوه من کمک کن جادو تو شکمش تجمع کرده انگاری. نوه؟ چرا به پسر خودش گفت نوه؟ چرا اصلا خودش رو پیر می کنه تا ظاهرش معلوم نباشه؟ پرستار به ایهاب نگاه کرد و گفت: - پدرجان تخت سی و سه خالیه لطفا اونجا بذارید و بگید مادرش بیاد فرم رو پر کنه. میکال ایهاب رو تو بعل گرفت و به من اشاره زد بریم. لیرا سمت پرستار رفت فرم پر کنه. به تختی که بالاش نوشته سی و سه رفتیم و ایهاب رو میکال روی تخت گذاشت. به چشمهاش نگاه کردم و آروم پچ وار گفتم: - چرا گفتی پسرت، نوه تو هستش؟ خندید، یه خنده مبهم و به ایهاب نگاه کرد. پیشونی ایهاب رو بوسید. - من دو زندگی متفاوت دارم. بعد از پسرم و لیرا تو سومین نفره که میدونی. من هم ایهاب پسرمه هم نوه منه. شونه بالا انداختم و لب زدم: - نمیفهمم. واقعا نمیفهمیدم. چرا باید دوتا زندگی داشته باشه؟ اصلا به من چه یه روز هم نشده خونشون هستم و باهاشون آشنا شدم، دارم تو زندگی شخصیشون هم فضولی میکنم. سرم چرخید و با دیدن همون پسر مو قرمزه که از دروازه اومدم دستبندم نیشش زد شوکه شدم! سر اون هم سمت من چرخید. وحشت کردم و با سرعت از اون جا دویدم که برای میکال هم دیگه دردسر درست نکنم. پسر مو قرمزه از تخت پایین پرید سرمش رو کشید و نعره زد: - صبر کن. با همه سرعتی که داشتم فقط دویدم. یکم دیگه مونده بود از بیمارستان بیرون بزنم شنلم رو گرفت. جیغی زدم و رو به پشت خم شدم. تا شنل از بدنم در اومد بی وقفه دویدم. قلبم تند تند میزد. زیر بارونهای بیامان دویدم. پاهام روی زمین برخورد که میکرد آب پخش میشد. پیچیدم سمت راست که یه کالسکه ران خواست به من بزنه. عقب پریدن و روی زمین خوردم. مرد داد زد: - هی... مراقب باش، کوری؟ بخاطر کوله پشتیم آسیب ندیدم. با دیدن پسر مو قرمزه، چشمهام گشاد شد و چهار دست و پا دویدم و تو دویدن ایستام. بدنم خیس خیس شده بود. داشتم می دویدم، یکی منو گرفت و سمت خودش کشید. نگاهش کردم میکال بود ولی جوون شده! نیشخند زد و نجوا کرد: - چرا مامور شاه دنبالته؟ مو قرمزه دوید و رفت و گیج دنبالم میکشت. قلبم تند تند زد. بوی بدنش کل بینیم رو پر کرد گفتم: - از همون دروازهای اومدم که اینها باز کردن. شنیدم اگه کسی از دروازه رد بشه تا یک سال زمان میخواد تا اون دروازه دوباره باز بشه. دستش رو بالا سرم گذاشت. جوری ایستاده بود بدنش به بدنم نخوره. من و میکال وسط یه بریدگی بودیم که فاصلهامون فقط یک بند انگشت بود. به دیوار بیشتر چسبیدم ولی این جا انقدر تنگ بود که همون یه بند انگشت فاصله موند. سرم رو بالا اوردم به چشمهای خاکستریش نگاه کردم. موهای سفیدش خیس روی پیشونیش افتاده بود. جا برادری خیلی جذاب بود. سریع نگاهم رو گرفتم و گفتم: - دیگه رفت، من میرم نمیخوام باعث دردسر شما بشم. اخم کرد. - الان این راه رو بر میگرده چون رد بوی تو رو نمی تونه دیگه بگیره. از شانس بد تو کایان فرمانده ارتشه یه گرگینه بوی تو وارد بینیش بشه تا ابدیت میتونه شناسایت کنه بهش سلول مرگ میگن. کایان؟ پس اسمش کایانه. سرش رو کج کرد و به اطراف چشم دوخت. حتی نیم رخش هم جذاب بود! چشمهام رو بستم. لعنتی بسه هی نگاه نکن خدا سنگت میکنه. چشمهام رو باز که کردم دیدم سرش رو روی بازوش که بالا سرم دستش رو گذاشته که بدنش به بدنم نخوره گذاشته. نگاهش داشت برندازم میکرد ولی وقتی دید چشم باز کردم به بالا سرم چشم دوخت. تو هوای سرد گرمم شده بود. تازه فهمیدم گفت گرگینه! تو داستان تعریفکردنهای دخترای هم سن سالم درون روستا میدونستم گرگینه چیه، اما مگه حقیقت دارند؟ آره دیگه وقت جادو هست گرگ و خوناشام و از این چیزها هم هست. دهنم رو بستم فکر نکنه از پشت کوه اومدم هیچی نمیدونم. صدای دویدنهای سنگین اومد، وقتی برگشتم دیدم کایان بود. همونجور که میکال گفت برگشته. ولی عصبی و خیس از بارون. بارون بوی منو میگرفت نمیتونست پیدام کنه. جرقهای تو ذهنم زد! چطور میکال تونست منو زودتر از کایان بگیره؟ وحشت کردم! نباید میکال رو دشمنم کنم چون زیر پوستی قدرتش رو نشون داده بود.- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
به نام آنکه شادی را با غم آفرید. نام اثر: کامدلهای مرده نویسنده: آلن.ایزدقلم « النازسلمانی» *** در سایهٔ سکوت، دلها میمیرند… زمانی که هر ضربان، پژواک ناگفتههایت شود، حرفهایت شنیده نشود و در گلو خفه بماند. بغضی شود که جای باریدن، آه شود…
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
از اتاق بیرون اومدیم. میکال آروم سوت میزد و سفره آماده میکرد. سرش سمت من چرخید. دو ثانیه نگاهش ثابت موند و از من گرفت به بقیه کارش ادامه داد. ایهاب نگاهم کرد و سرش رو تا بینی زیر پتو برد و گفت: - خانم دکتر چقدر قشنگی. لبخند محو زدم و جواب دادم: - به اندازه تو... فکر نکنم. صدای ذوقش از زیر پتو اومد. میکال و لیرا خندیدن. سر سفره نشستم و به غذای رو به روم که بخار گرمش بلند میشد خیره شدم. برنج، همراه گوشت و سبزیجات بود. لیرا: دوست نداری؟ گیج نگاهش کردم. - الان میخورم. یه قاشق برداشتم و شروع به خوردن کردم. تو سکوت لذت بخشی که فقط صدای برخورد قاشق به بشقاب بود، شام خوردیم. میکال عقب کشید و پرسید: - چند سالته دختر؟ گونههام داغ کرد و گفتم: - اسمم یورا هستش نه دختر، امسال هجدهسالم شد. بلند شد و برای خودش نوشیدنی ریخت. - نسبت به هم سن و سالهات درشتتری! خواستم بگم چون تو روستا کار میکردم. شهری نبودم ولی فقط شونه بالا انداختم. لیرا غره رفت: - میکال با سوالهات اذیتش نکن. نمیخواست لیرا بدونه، همسرش چرا بدون شناخت من منو یه خونهاشون اورده؟ میکال نیشخندی زد و نوشیدنیش رو سر کشید. وقتی مایه زرد مایل به قهوهای رو قورت داد یه صدای جذاب از خودش در اومد مثل: « اوم اه...» خیلی با قیض و لذت گفتش. لیرا چپ چپ نگاهش کرد و به من جواب داد: - گاهی حس میکنم نوشیدنیش رو از من بیشتر میخواد. کمکش ظرفها رو جمع کردم. - نوشیدنی بده، کبد زخم، التهاب یا بدتر ایجاد میکنه. لیرا با داد پرسید: - شنیدی میکال؟ حالا هی بخور. میکال به دیوار تکیه داد و لیوانش رو بالا اورد. چشمک زد و حرص لیرا رو در اورد. - به سلامتی خراب کردن کبدم. لبخندم رو با گاز گرفتن لبم کنترل کردم. دلم برای بابام تنگ شده بود. یادش بخیر به من میگفت الکل و نوشیدنی بده. بعد خودش یواشکی میخورد. لیرا اخم کرد و دلخور نگاه از میکال گرفت. کمک لیرا خواستم ظرف بشورم ولی نگذاشت و از آشپزخونه بیرونم انداخت. میکال خیلی ریز اشاره کرد سمتش برم. کنجکاو نزدیک شدم. با چشمهای خمار نیمه مست آروم گفت: - میتونم دستبندت رو ببینم؟ به دستبند مارم نگاه کردم و ترسیدم. خواستم بگم میترسم باز زنده بشه نیش بزنه ولی حرف نزدم و پرسیدم: - چرا میخوای ببینیش؟ چشمهای خمارش رو بست. - حس میکنم آشناست. دستم رو جلو بردم، سرش نزدیکم شد. بوی عطر خاک و بارونش بینیم رو پر کرد. قلبم تند تند زد. آشناست؟ یعنی من دارم به حقیقت خودم نزدیک میشم. خیره مار شد انقدر که دستم برای این که گرفته بودمش بالا گزگز کرد. عقب رفت و گفت: - شبیه دستبندهای نگهبان میمونه تاحالا واکنش هم نشون داده؟ سر تکون دادم. - آره یکی خواست اذیتم کنه نیشش زد و منو انداخت تو این جهان. تکونی شدید خورد و چشمهای مستش رو به چشمهام دوخت. دستی رو پیشونیش کشید و مات شده پرسید: - تو برای چه دنیایی هستی؟ سری به منفی تکون دادم. - نمیدونم. واقعا نمیدونستم من فقط تو یه روستای جنگلی زندگی می کردم. اخمکرد: - پدر و مادرت چی؟ اون ها کی هستن و چه نژادی دارند؟ سر به منفی تکون دادم. - پدر و مادر ندارم. من رو زیر درخت پیدا کردن، یه آقای طبیب بزرگم کرد. وقتی به این جا اومدم؛ چون خواستن منو زن چهارم ارباب کنند بابام سکته قلبی میکنه میمیره. دستی به صورتش کشید و به دستبندم نگاه کرد. - اون دستبند یه نگهبانه خیلی قدیمیه، این که گفتی هنوز واکنش نشون داده تعجب بر انگیزه. نمیدونم قدرت دارم یا نه ولی میخواستم یکم به خودم باور داشته باشم و پرسیدم: - چطور میتونم متوجه بشم، قدرتی دارم یا نه؟ بلند شد و از کنارم رد شد. وارد یه اتاق شد و گفت: - دنبالم بیا دختر. با این که اسمم گفته بودم باز میگفت دختر. اخم کردم و همراهش وارد اتاقی شدم. با دیدن سلاح های عجیب و ترسناک روی در و دیوار شوکه شدم. شمشیر، خنجر، زره انگار یه انبار عتیقههای جنگی بود نه اتاق خواب. در کشاب رو باز کرد گفت. - این که قدرت داری یا نه باید بری ثبت احوال دختر. ولی من وسیله ابتدایی دارم که میتونی متوجه بشی قدرتی داری یا نه که از هالهات هم میفهمم داری. چون واضح و معلومه قدرت داری پس این به کار تو میاد. اگه تو دستت بتونی زندهاش کنی به پرواز در بیاد تو قدرت داری فقط باید بری ثبت احوال تا بفهمی از چه نوعی داری. تو دستم بدون این که دستش به دستم بخوره یه شفیره انداخت. گیج به شفیره اشاره کردم. چکارش کنم؟ چطوری یه شفیره تو پیله رو پرواز در بیارم؟ روی تخت سفیدش نشست و دستی تو موهای سفیدش کرد. - چطوری تونستی قدرتهای من و پسرم رو ببینی همون طوری. آها یعنی روش تمرکز کنم؟ شفیره قهوهای تو دستم رو لمس کردم و تمرکز کردم. تکونی خورد و دستبند مار تو دستمم همراهش تکون خورد. انگار دستبندم راه اومدن قدرتم رو داشت میبست. نمیدونم چرا اعتماد کردم به دستبندم و شفیره رو روی میز کنار تخت گذاشتم و گفتم: - اون شفیره مرده، حتی با جادو هم نمیشه مرده رو زنده کرد. ولی قلبم یه چیز دیگه داشت میگفت.- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
... - دختر، دختر پاشو. ای بابا دختر بلند شو. چشمهام رو خسته باز کرد. گردنم درد گرفته بود. همون مرد بود! شرمنده و خجالت زده شدم. - ببخش، خوابم رفته بود. دست تکون داد. - مشکلی نیست بیا بریم خونه این بیرون سرده. از کالسکه بیرون اومدم. بارون با شدت میبارید. پشت سر مرد که دوید سمت یه خونه نما شده قدیمی، من هم قدم تند کردم. وارد خونه شدم که اول از همه گرما صورت و بدن یخ کردم رو نوازش کرد. بعد بوی خوش غذا! شکمم مالش رفت. کفشهای خیسم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. دم خونه قالی یا موکت نزده بودن. زنی با غرغر گفت: - چرا همیشه دیر میای؟ باز رفتی مشروب خوری؟ پیرمرد خندید و به آرومی صورتش تغییر کرد. شوکه عقب پریدم و یاد اون پسر نوجوان که این جوری ظاهرش تغییر کرد افتادم. نفسهام تند شد و عقب عقب رفتم. پیرمرد تبدیل به یه مرد جوون شده بود. انگار متوجه ترس من نشد گفت: - نه نرفتم، لیرا با خودم مهمون اوردم. پسر بابا کجاست؟ صدایی ضعیف از توی رختخواب اومد. - بابایی. مرد شوکه شد و رنگش پرید. - جونم بابا! لیرا چرا ایهاب باز تو رختخواب افتاده؟ لیرا همسر مردی که منو اورد غمگین نگاه گرفت. - مثل همیشه. جوری رفتار کردن من آروم شدم. نمیدونم چطور ولی تونستم هضم کنم پیرمردی که به یه جوون تبدیل شد. آروم سمت بچه رفتم. کنارش نشستم. ایهاب نگاهم کرد ولی شنلم نمیگذاشت صورتم رو ببینه. دست زیر چشمهاش بردم. با دقت چکش کردم، مچ دستش رو گرفتم ضربان گرفتم. بجز ضربان حس یه چیزی هم تو رگهاش میفهمیدم. نمیدونم چرا تو سرم یه چیزی پررنگ شد و اون هم جادو بود. پتوی گل دارش رو کنار زدم، به شکم و نفسهاش خیره شدم. لیرا شوکه پرسید: - دکتره؟ به مرد جوون نگاه کردم و پرسیدم: - چه مشکلاتی داره؟ مرد جوون نزدیکم شد و جواب داد: - تند شدن نفس، تب، بی حالی و کبودی لب. بردمش دکتر گفت ریههاش خرابه. اخم کردم. به لیرا گفتم: - میشه لطفا این جا بیایید؟ لیرا شوکه نزدیکم شد، تا نشست دستش رو گرفتم. نبضش رو چک کردم. همون چیز عجیب زیر دستهاش رو حس کردم ولی ضعیف تر. نبض مرد جوون رو گرفتم. اون حس شدیدتر بود و شوکه شدم. چشمهام ناخداگاه بسته شد و یه جریان آبی تو بدنش حس کردم. فورا دستش رو و کردم و گفتم: - پسرت جادو داره، جادوش مثل تو هستش ولی... ولی به خوبی رسایی نمی کنه رگهاش. تنگی نفس نداره علائمش آلرژی هست. خونه شما خیلی گرمه یکم خنکی و هوای آزاد بهترش میکنه غذاهای کم ادویههم برای ایهاب مناسبه. شبها سنگین نخوره سوپ گزینه راحت و بهتریه. چشمهای مرد گشاد شد و رنگ لیرا پرید. لیرا با رنگ پریده گفت: - عز... عزیزم! پسر، پسرمون جادو داره؟ به مرد که چشمهاش خاکستری بود و موهاش سفید چشم دوختم. سریع سرم رو پایین انداختم. لیرا زیر گریه زد و دست روی صورتش گذاشت ایهاب رو بغل کرد. نگاه مرد هنوز روی من بود. خودمم شوکه بودم، این که چرا انقدر مطمئن حرف زدم. اون جریان آبی رنگ واقعا جادو بود؟ صدای مرد بالاخره در اومد: - فردا دوباره ایهاب رو میبرم تست جادو بگیره. آره خوبه این جوری من هم متوجه میشم. بیحرف بلند شد. پنجره خونه رو باز کرد. لیرا با گریه، و امید بزرگ گفت: - اگه جادو داشته باشه، اگه مثل تو باشه یعنی پسرمون آینده داره؟ دست مردجوون بالا اومد. - فعلا بیا تمامش کنیم تا فردا. لیرا به دختر کمک کن تا یه دوش بگیره، من غذا رو میکشم. لیرا اشکهاش رو پاک کرد و گفت: - لطفا از این طرف. بلند شدم و همراهش رفتم. وارد یه اتاق نه متری با یه تخت قهوهای شدیم. لیرا با صدای تو دماغی از گریه گفت: - این جا حمام هستش، تا تو دوش میگیری من لباس آماده میکنم. سر تکون دادم و وارد حمام شدم. با دیدن لوله و شیر تعجب کردم. بیشتر تو خونه اربابزادههای روستای ما شیر آب داشت. یه دوش گرفتم که همه خستگیهای منو گرفت. لیرا به من حوله و لباس داد. بعد از خشک کردن خودم لباس پوشیدم. لباسی که شامل یه دامن مشکی تا زیر زانو و یه پیرهن گل دار مشکی قرمز. بیرون اومدم که لیرا رو روی تخت دیدم نشسته بود. وقتی دیدم لبخند زد. یه زن مو خرمایی چشم قهوهای بود. ایهاب موهاش سفید مثل باباش بود و چشمهاش شبیه مادرش قهوهای روشن. مو سفید عجیب نبود. تو روستا یه دختر مو سفید داشتیم که چشمهاش یه جور بنفش صورتی بود. یه دختر زال، فقط حس میکنم این سفیدی زال نیست برای این خانواده. لیرا بلند شد و گفت: - من لیرا، همسر میکال هستم یه پسر هشت ساله دارم که دیدیش ایهاب. موهای طلایی نم دارم رو پشت گوشم انداختم. نمیدونم چرا اسمم رو نگفتم سایورا هستم. فقط مخفف اسم رو گفتم: - خوشبختم، یورا هستم. لبخندش غلیظتر شد. - یورا چه اسم قشنگی بیا بریم شام بخوریم. پس اسم اون مرد میکال بود.- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
خسته سوار کالسکه شدم و اسب رو به حرکت در اورد. چشمهام رو بستم و پاهام رو فشار دادم. نمیدونستم حرف بزنم، متوجه حرفم میشه یانه؟ گلوم رو صاف کردم و پرسیدم: - این جا کجاست؟ مکث کرد. برگشت نیم نگاهی با چشمهای روشنش به من انداخت و به همون زبان خودش جواب داد: - مال این جا نیستی؟ سکوت کردم و حرفی نزدم. نمیخواستم حرفی بزنم تو دردسرم بندازه. دو دقیقه بعد صداش رو شنیدم. - این جا قلمروی دراکو هستش. دراکو؟ پس این جا بهش میگن قلمروی دراکو، کمی خودم رو جلو کشیدم. دلم رو به دریا زدم و پرسیدم: - میشه کمی از اینجا به من بگید؟ خندید، خندهاش با رعد و برق یکی شد. سرم رو پایین انداختم. با طنز گفت: - این جا قلمروی دارکو، پادشاه داره سرد، مردمانش خشک، وقتی شک کنند مشکوکی به عنوان جاسوس، تو رو میکشن. صداش دلگیر شد و ادامه داد: - جادو نداشته باشی کارگر میشی. تو رو از رعیت پایینتر میبینند. سطح جادو این جا حرف رو میزنه. اگه برای این جا نیستی برگرد برو این جا برای غریبهها زندگی سخت میشه؛ اما اگه جادو داری پس خوش اومدی. شوکه شدم! چقدر ترسناک؟ جادو چیه؟ نکنه همون قصه شاه و پریون که بابا تعریف میکرد؟ اگه شک کنند جاسوسم منو میکشن؟ استرسی همه وجودم رو گرفت. من جاسوس نیستم، حتی نمیخواستم بیام! دستبند مار منو سمت دروازه انداخت. دستهام رو به هم فشار دادم. تلخ پرسیدم: - اگه یکی تازه چشم به این دنیا باز کرده باشه، چطور میفهمن قدرت داره یا نداره؟ خندید و برگشت نگاهم کرد. - درست حدس زدم، تو برای این جا نیستی. بهت نمیخوره جاسوس باشی، هاله پاکی داری. ترسیدم و گفتم: - لطفا همین جا نگه دار میخوام پیاده بشم. ایستاد و تا خواستم پایین بیام، زمزمه کرد: - میتونی مهمون من باشی دخترم. نمیتونم اجازه بدم یه دختر بیرون باشه. به چشمهای روشن خاکستریش نگاه کردم. منو یاد بابا میانداخت. پاهام رو بالا اورد و روی صندلی کالکسه نشستم و گفتم: - چرا میخوای کمکم کنی؟ خندید و اسبها رو هی کرد. - شاید چون بوی دارو گیاهی میدی. من یه پسر هشت ساله دارم مریضه. خشکم زد! مات شدم و سرم به دستهام دوختم. اون حتی متوجه شد من طبابت بلدم؟ با صدای خفه پرسیدم: - شما منو نمیشناسی از کجا میدونی؟ به چپ پیچید و من تازه به بیرون خیره شدم. بارون به پلاستیک کالسکه میخورد. خوبه یکی به دادم رسید! اگه بیرون میموندم موش آبکشیده میشدم. صدای مرد تو گوشم پیچید. - درسته نمیشناسمت. ولی قدرتم رو میشناسم. قدرت؟ چه قدرتی داره؟ نمیگم به این قدرت و جادوها کنار اومدم ولی دلم یه چیزی درونش بود، نه انکار نه باور. پوست لبم رو با استرس کندم. آدم زود باوری نبودم، فقط خستگی یکم منو شل کرده بود. کالسکه هم جوری میرفت چشمهام سنگین میشد. پلکهام روی هم رفت و دیگه نخواست من حتی به فکر کردن ادامه بدم.- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
... با شتاب از دروازه بیرون پرت شدم، انگار که تفم کرده! تنها چیزی که الان وحشتم شد، این بود که من الان به صخره قهوهای برخورد میکنم. جیغی زدم و دستهام رو بالا اوردم. چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم! قلبم دیگه نزدیک بود از تپش بایسته. یک انگشت مونده به صخره دستهام توسط دستهای گرمی گرفته شد. جیغ بعدیم تو گلوم خفه شد. آثار وحشت و شوک هنوز تو بدنم واضحاً معلوم بود. با صدای مردی وحشت این بار شدیدتر تو بدنم پیچید. - تو کی هستی؟ رو به روم رو نگاه کردم. یه صحرا نه فکر کنم دشت، یا شاید ترکیب از هم! لرزید و وحشت مثل گرگ تو بدنم زوزه میکشید. سرم رو برگردوندم، اما با چیزی که دیدم دهنم باز و بست میشد. مار سیاهی دور دستهام اولین چیزی بود که چشمم رو گرفت. مار سیاه مرد مو قرمز رو نیش زد! نفسو دیگه بند اومده بود. لرزون به مردی که روی زمین افتاد نگاه کردم. دستهام رو وحشت زده تکون تکون دادم تا مار از روی دستم بیفته. مار بیتفاوت به تکانها و جیغهای من، دور مچ دستم تاب خورد و باز سر رو انتهای دمش گذاشت تبدیل به دستبند قدیمی خودم شد! ناباور روی زمین افتاد. دیگه حالم دست خودم نبود! خیلی این چیزها برای من سنگین و تازه بود. ترسیده دستم رو جلو بردم دستبندم رو باز کنم. ولی تا خواستم بازش کنم تکون خورد و جیغی زدم. مار دم خودش رو خورد و تنگ تنگ شد روی دستم. جیغم زدم: - بیا بیرون، در بیا. ولی دیگه تکون نخورد. یعنی من هم نیش میزنه؟ نه اگه میزد همراه من زیر درخت نمیگذاشتنش. ترسیده بهش تلنگر زدم. - هی ماره، نیشم نزنی. تکون نخورد. پیش مرد مو قرمز رفتم. لباسهاش با ما فرق داشت. نبضش رو گرفتم نمرده بود انگار بیهوش بود. شنل سفید دورش رو برداشتم خودم پوشیدم. تو جیبهاش رو گشتم. یه کیسه قهوهای داشت. سکه های عجیبی درون کیسه به رنگ طلایی نقرهای و برنز با وسط مسی داشت. کیسه رو تو کیفم انداختم. تکونی خورد! وحشت کردم و با سرعت بالایی دویدم. این جا هوا خنک بود. نه، بیشتر از خنک! سرد بود خیلی سرد. هیچ درختی اطراف به چشم نمیخورد فقط چمن، خاک و صخره های تپهای بود. بوی اطرافم داد میزد من تو دنیای دیگه هستم! باورم نمیشه همچین چیزی باشه. به آسمان نگاه کردم نیلی، نقرهای تیره بود. خورشیدش بخاطر هوای ابری معلوم نبود. از تپه خسته و با شکم درد و تشنگی بالا رفتم. وقتی به پایین چشم دوختم یه شهر بزرگ بود خیلی بزرگ و منظم. از تپه پایین سرازیر شدم. قطرههای بارون شروع به باریدن کرد. شنل رو روی سرم کشیدم. صدای اسب اومد! سرم رو چرخوندم از سمت چپم یه کالسکه داشت میاومد. ایستادم و به کالسکه خیره شدم. هووش کرد و کنار من متوقف شد. یه پیرمرد بود که روی کالسکهاش یه فانوس بود. با صدای گرم به زبان عجیبی حرف زد که متوجهاش شدم. - هوا میخواد طوفانی بشه جوون بیا سوار شو تا جایی از مسیر برسونمت. به آسمونی که شبیه آسمون ما نبود نگاه کردم. نمیخواستم اعتماد کنم ولی نیاز داشتم یکم به پاهام استراحت بدم.- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
کره جنوبی
-
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** صدرا آرشا خیلی تغییر کرده بود، حتی قدرتمندتر از من و شاهارا. راستش دلم نمیخواست شاهارا رو از دست بده، چون عشق رو توی چشمهاش دیده بودم. اما این انتخابش بود. من هم عاشق بودم و میدونستم عشق چه دردی داره. اما خب... منم قاطی خروسها شدم و این وسط، هیچ مرغی هم در کار نبود! به آرزوم رسیدم. آرشا هیکل فوقالعادهای داشت، منو سیراب میکرد. زندگی برام خوشتر از قبل شده بود. چون هم آرشا رو داشتم، هم خوابهای عزیزم رو. مگه چیزی از این مهمترم هست؟ داستان ما هم اینجوری تموم شد، با خوبیا و بدیاش. آرشا جفتمون رو تو مشتش گرفت. کی فکرشو میکرد یه دختر بچه، اینجوری ما رو توی مشتهای کوچیکش نگه داره؟ با سختیهاش خودش رو بالا کشید، اونقدر که حتی هاشارا هم جلوش کم آورد. چه برسه به ملکهی شیطانها! در نهایت، هرکسی راه خودش رو رفت. اما این داستان، این سرنوشت... یه جورایی، همیشه همراه ما باقی میمونه. «خب، چیزی برای نوشتن توی این ادامه ندارم. بدرود.» پا نوشتهای از صدرا. آرشا دفتر رو روی میز کوبید و اخمی کرد: - نوشتنت هم مثل خوابهاته! هاشارا غرید: - چرا از من چیز زیادی توش نیست؟ خندیدم و گفتم: - یعنی من از ماجرای شما خبر ندارم؟ هاشارا اخمی کرد و آرشا زیر لب گفت: - بیست و هفت سال زندگی رو کردی ده برگهی دفتر؟ قهقهه زدم، شونه بالا انداختم: - اصلش مهمه، بیخیال عیب نذار. بگو عالیه، بدم چاپ. هاشارا پوزخند زد: - خر هم اینو چاپ نمیکنه! پول از جیبم بیرون آوردم و تکونش دادم: - پول همهکاری میکنه. آرشا سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد، لبخند کجی زد و گفت: - دوتا منگول جفت خودم کردم! بعد، دستش رو روی جلد دفتر کشید، چند لحظهای تو فکر فرو رفت. نگاهش توی نگاهم قفل شد. انگار منتظر یه چیزی بود. - حالا اسم کتاب چی باشه؟ آرشا لبخند خاصش رو زد. اون لبخندِ آرومی که همیشه توی سختترین لحظههاش میزد. بعد، با نگاهی که انگار از لابهلای تمام این سالها عبور کرده بود، آروم زمزمه کرد: - برای ادامهی زندگیم نور باش. پایان. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
چیزی نگفت، فقط به پنجره خیره شد. بغضش آتیشم زد. برسام آروم گفت: ـ صدرا بیست ساله حالش جهنمه... مثل دیوونهها همهجا دنبالت میگشت. کل دنیا رو سفر کردیم تا فقط پیدات کنیم. شاید گفتنش آسون باشه، ولی بیست سال سفر کردن، همیشه توی یه جت بودن، عذابآوره. گاهی کم میآوردم، ولی وقتی حال صدرا رو میدیدم، جرأت نمیکردم تسلیم بشم. عمیق نگاهش کردم. خندید و با لحنی تلخ گفت: ـ ازت متنفرم، گربهی وحشی! لبخند زدم و با خونسردی گفتم: ـ من بیشتر، شاهین مرموز! چشمهاش پر شد، سریع بلند شد و گفت: ـ چقدر اینجا قشنگه... صدای افتادن قطرهی اشکش روی زمین آتیشم زد. با سرعت کشیدمش توی بغلم. بغضش ترکید و بلند زد زیر گریه. محکمتر فشارش دادم توی آغوشم و سرش رو غرق بوسه کردم. اشکهای منم روی موهاش چکه میکرد. نالید توی ذهنم: ـ عاشقتم، گربهی وحشی من... هرچی باشی، هرکی باشی، من دوستت دارم! آروم جواب دادم: ـ صدرا... من همون روزی که نشانت کردم عاشقت بودم، همون روزی که حافظهام رو پاک کردی. شوکه ازم فاصله گرفت، بهتزده گفت: ـ میدونستی؟! سر تکون دادم و دستی به صورتم کشیدم. اخم کرد و غرید: ـ خیلی نامردی! من همیشه عذاب وجدان داشتم که چرا اون کار رو کردم! خم شدم، لبم رو نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم: ـ برای همین تو خوابهام میاومدی؟ سرخ شد و محکم زد توی سینهام. ـ خیلی نفرتانگیزی، آرشا! موهاش رو به هم ریختم و خندیدم: ـ به پای تو نمیرسم، نفرتانگیز شماره یک! اونم خندید. نگاهش توی چشمهام قفل شد. دستش رو آروم روی صورتم گذاشت. خم شدم که ببوسمش... اما شاهارا جلو اومد، دستم رو گرفت و غمگین گفت: ـ آرشا؟! گلوم رو صاف کردم، دستم رو دور گردن شاهارا انداختم و با خونسردی گفتم: ـ هیرسا، اتاق صدرا و برسام رو نشون بده، حسابی ازشون پذیرایی کن. هیرسا با لبخند تعظیم خندهداری کرد و گفت: ـ روی چشمم، سرورم! امر، امر شماست. یه ضربهی آروم زدم رو پیشونیش، خندید و صدرا که خوابآلود بود، برام دست تکون داد و همراه هیرسا رفت. من هم همراه شاهارا راه افتادم. آروم پرسید: ـ میخوای چیکار کنی؟ فکر کردم... میخوام با صدرا باشم، اما شاهارا سد راهمه. حالا که میدونم صدرا هم منو میخواد، هر کاری برای به دست آوردنش میکنم. شاهارا اخم کرد و گفت: ـ صدرا قبلاً میخواست با من باشه، ولی قبول نکردم. اگه میخوای باهاش باشی، میذارم، میتونم نشان رو ضعیف کنم... اما باید بدونی، صدرا تنوعطلبه. مکث کرد، عمیق توی چشمهام زل زد و ادامه داد: ـ نمیخوام اذیتت کنه. درسته که برادرهای دوقلوی همدیگه هستین، ولی ازش برمیاد که نابودت کنه. در اتاقم رو باز کردم و گفتم: ـ چرا میذاری باهاش باشم؟ غمگین نگاهم کرد و گفت: ـ چون لبخندت و اشکت رو کنار اون دیدم... حرمت این دوتا که بیست سال ازشون محرومم کردی، خیلی زیاده. مکث کرد، نفسش رو بیرون داد و اضافه کرد: ـ میدونی، من به خاطر تو هر کاری میکنم، فقط برای اینکه لبخندت رو ببینم. لبهی تخت نشستم، سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: ـ حتی حاضری از شاخهام بگذری؟ خندید، به دیوار تکیه داد و گفت: ـ شاخهات دیگه به دردم نمیخوره. تو کاملاً تبدیل شدی... باید توی حالت نیمهتبدیل ازت میگرفتم. ابرو بالا انداختم: ـ شاخِ خودت چی؟ دستش رو روی سرش برد، شاخی که نامرئی کرده بود رو محکم گرفت، با نعرهای از جا کندش و شکست. لرزید، نفسش بند اومد و همونطور که شاخش رو توی دستش نگه داشته بود، زمزمه کرد: ـ بیا... این حسننیت منو ثابت میکنه؟ سر تکون دادم و گفتم: ـ دیگه نمیتونی کنترلم کنی. هق زد، سرش رو تکون داد: ـ میدونم... نگاهش کردم. چشمهاش پر از اشک بود، اما یه چیز دیگه هم توی نگاهش بود... یه چیزی شبیه ترس. با دقت گفتم: ـ پیوند هم از بین رفت؟! از روی دیوار سر خورد، سرش رو بین دستهاش گرفت و با صدای گرفتهای نالید: ـ میدونم... فقط برو، فقط شاد باش... متفکر نگاهش کردم و زمزمه کردم: ـ کی گفته میخوام ولت کنم؟ شوکه سرش رو بالا آورد. اشکهاش درشت از چشمهای مشکیش چکید. ناباور زمزمه کرد: ـ دروغ میگی! لبخند زدم، سر تکون دادم: ـ نه. بلند شدم، مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم و محکم گفتم: ـ اما این منم که تو و صدرا رو نشان میکنه، نه شما دوتا. نزدیکتر رفتم، دستم رو دراز کردم و آروم گفتم: ـ بیا اینجا و مجازاتت رو قبول کن... بیتردید کنارم اومد. قدرت شیطانیمو آزاد کردم، نشانش رو گرفتم و با لذت خونش رو نوشیدم. از این به بعد، جفتم بود. سرمو بالا آوردم. همهی خاطراتی که یهزمانی تیکهتیکه از ذهنم پاک شده بود، برگشت. ولی نادیدهشون گرفتم. الان، وقت خراب کردن لحظههای خوشم نیست. حالا که میتونم به صدرا برسم، دیگه هیچی مهم نیست. دست کشیدم توی موهای مشکی و جذابش، چشمامو باریک کردم و گفتم: ـ عاشقت نیستم، ولی دوست دارم. همین کافیه؟ سرش رو گذاشت روی سینم، آروم تایید کرد. بغلش کردم. من که حالا یه شیطانم، دو تا مرد کنارم چه اشکالی داره؟ برای اولین بار کنار یکی خیلی آروم بودم. گذاشتم از وجودم لذت ببره. اولین بار بود که یه جفت واقعی برای خودم پیدا کرده بودم. نشانم با قدرت و پررنگ، مشکی و درخشان، روی گردنش ثبت شده بود. این نشون، حتی با کشتن من هم از بین نمیرفت. با لذت نفس میکشید. بوسهی آرومی بهش زدم، کنارش دراز کشیدم که گفت: ـ همیشه باهام مهربون میمونی؟ شونه بالا انداختم. ـ بستگی به حالم داره. خندید، دستشو زیر سرش گذاشت و با عشق نگاهم کرد: ـ میخوای با من باشی؟ شوکه نشست. ـ آ… آره، ولی تو…؟ به سقف خیره شدم، لبخند زدم. ـ راضیم. چون از الان تو جفت منی. اون نازی زیر سالار هم داره کپک میزنه، یکیو میخواد بهش حال بده. خندید. اومد روم. داغم کرد. آخه، کی از مردی انقدر جذاب میگذره؟ زیباییش بیهمتا بود. عاشقم بود. دیگه چی میخواستم؟ چرا باید ولش کنم؟ همراهیش کردم. با هم لذت بردیم. حق داشتم وابستهش باشم. بیست سال باهاش بودم. نمیتونستم ولش کنم. تو بغلم خوابش برد. پیشونیشو بوسیدم، بلند شدم که لباسهامو بپوشم. همون موقع، چشمم خورد به هیرسا! آروم، جوری که شاهارا بیدار نشه، گفتم: ـ چرا تو همیشه تو اتاق در حال دید زدن مایی؟ تبدیل شد، پچزد: ـ بابام رو نمیکشی؟ اخم کردم. ـ برای چی این کارو کنم؟ محکم بغلم کرد. ـ ممنون… من جز بابام کسیو ندارم. بابام مهربونه. تنها مشکلش این بود که عاشق تو شد و قدرت خواست تا خواهرم رو از دست ملکهی شیطان نجات بده. دستی به سرش کشیدم. ـ ملکهی شیطان؟ به شاهارا نگاه کرد. ـ آره، خواهرم تو دستشه. دستی به لبم کشیدم، دستمو انداختم دور شونهش، بیرون بردمش. ـ برای من تعریف کن، هیرسا. هر چی نباشه، خواهرت دیگه دختر من محسوب میشه. چشمهاش برق زد. ـ مادر بزرگم، ملکهی شیطان، بعد از کشتن مادرم ـ که خودش مادرم رو کشت، چون با پدرم ازدواج کرده بود ـ خواهرم رو برد. من شیطان به دنیا نیومدم، ولی خواهرم شیطان زاده شد. پدرم دنبال قدرت بود تا روبهروی ملکهی شیطان بایسته. اما فقط تونست یه شاخ به دست بیاره، اونم ناقص. هر چقدر هم گناه میکرد، شیطانها جرئت نمیکردن نزدیکش بشن. ولی وقتی تو اومدی… بابام تصمیم گرفت که تو رو به شیطان تبدیل کنه و شاخهات رو بگیره… نگاهم جدی شد. ـ بریم دخترم رو نجات بدیم؟ ـ اما بابام…؟ چشمک زدم. ـ بذار یه کم بخوابه. خندید، دستمو محکم گرفت. ـ من میبرمت خونهی مامانبزرگم. ـ اسم خواهرت و مادربزرگت چیه؟ لبخند زد. ـ خواهرم هیما. مادربزرگم… نمیدونم. ـ بریم. دستم رو گرفت. با هم طیالارض کردیم، رفتیم به قصر ملکهی شیطان. به حالت اصلیم دراومدم. ـ نترس، از من باشه، هیرسا؟ سر تکون داد. یه قدم جلو رفتم. قدرت شیطانیمو به کار بردم. فریاد زدم: ـ هیما؟ هیرسا هم کنارم داد زد: ـ هیما؟ زنی شناور جلو اومد، بهم نگاه کرد. ـ هیرسا… چرا باز اومدی؟ ـ خواهرم رو بده! با یه پرش، روبهروی پیرزن ایستادم. شاخهاش رو گرفتم، زمزمه کردم: ـ دخترم کجاست؟ چشماش از تعجب گشاد شد. ـ دخترت؟ دختر زیبایی، شبیه شاهارا، بیرون اومد. فقط چشماش قرمز بود، شاخهای ریزی هم داشت. ـ تو بابای من نیستی…؟ پیرزن رو ول کردم، روبهروی هیما ایستادم. صورتش رو نوازش کردم. بهتزده نگاهم کرد. ـ تو کی هستی؟ درد عجیبی تو کمرم پیچید. صدای فریاد ترسیدهی هیرسا اومد. اخم کردم. ـ برو پیش برادرت، تا بریم خونه. هیما وحشتزده بهم نگاه کرد. بالهامو باز کردم، سیاه و سفید، و چرخیدم. گردن زن مو قرمز، چشم قرمز رو گرفتم. غرید: ـ تو کی هستی که میخوای نوهی منو ببری؟ محکمتر گردنشو فشار دادم. ـ همسر شاهارا. چشماش از وحشت گشاد شد. ـ همسر شاهارا؟! پوزخند زدم. ـ و معشوقهی ابلیس بزرگ. رنگش پرید. ـ ا… ابلیس بزرگ؟ ولش کردم، تایید کردم. ـ فکر کنم حرف حساب دستت اومد، نه؟ دیگه حق نداری آزاری به هیما و هیرسا برسونی. اون دوتا بچههای منن. ـ از کجا بدونم راست میگی؟ هیرسا جلو اومد. ـ پدرم همسر ایشونه. میتونی نشان روی گردن پدرمو ببینی. زن به هیما نگاه کرد. ـ باشه… ببرش. ولی فردا میام. اگه دروغ گفته باشی، هیما میمیره. تلنگر محکمی به پیشونیش زدم. ـ زیادی حرف میزنی. دستم رو گذاشتم پشت هیما و هیرسا. به خونه برگشتیم. شاهارا وحشتزده توی اتاق دنبالم میگشت. با دیدنم، سنگین تکیه داد به دیوار، زمزمه کرد: ـ چرا میترسونیم؟ هیما رو جلو فرستادم. ـ نرم دنبال دخترمون؟ شوکه به هیما نگاه کرد. ـ هیمای بابا؟! هیما دوید تو بغلش. ـ بابا! هیرسا بغل گوشم زمزمه کرد: ـ شصت و هفت ساله که پدرم ندیدش… از نوزادی، تا حالا که اینقدر بزرگ شده. ابرو بالا انداختم. ـ میرم پیش صدرا. باشهای گفت و رفتم. وارد اتاق صدرا شدم. خواب بود. خیلی عمیق. کنارش خوابیدم، از پشت بغلش کردم. تکونی خورد، دلخور گفت: ـ حالهاتو با اون کردی؟ ـ هوم… الان تو رو میخوام. برگشت، روی گردنم زد. ـ با نشان تو گردن… شوکه شد. ـ پس نشانت…؟! لب زدم: ـ دیگه ندارمش. صدرا… میخوای جفت من باشی؟ با وجودی که با شاهارا هستم؟ چپچپ نگاهم کرد و گفت: - د کوفتت بشه، دو تا دوتا میخوای؟ تو گلوت گیر نکنیم؟ خندیدم، بوسهای بهش زدم و گفتم: - نه، اگه بله رو بدی، به نوبت میخورمتون. اخم کرد و نگاهش رو ازم گرفت. بعد از چند لحظه سکوت، لب باز کرد: - قدرت شاهارا خیلی زیاده، خیلی زیباست... نمیتونم خودخواه باشم و به کسی که بیست سال همسرت بوده بگم بخاطر من، که باید توی خفا باشیم، نباش. ولی... آره، قبول میکنم. لبخند زدم و لب زدم: - عاشقتم، صدرا. جوابی نداد، فقط عمیق کام گرفت و بینمون چیزی شکل گرفت که هیچکسی نمیتونست ازمون بگیره. نشانم روی گردنش خودنمایی میکرد، به همه میگفت که صدرا جفت داره. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
--- اگه بمیرم... منم همینطور پودر میشم. سرم رو بالا گرفتم. حتی روش رو نداشتم که کسی رو صدا بزنم. حتی روش رو نداشتم بگم کمکم کن. سرم رو پایین انداختم. بدنم سفیدتر شده بود. لازم نبود ببینم. حسش میکردم. تکتک قطرههای خون رو شستم. هیچ ردی باقی نذاشتم. درد آب، کمی کمتر شده بود. حالا یه شیطان اصیل بودم. نگاهم افتاد به قلب انسانی. دهنم رو باز کردم که یه گاز بزنم... اما پشیمون شدم.آتیشش زدم. گوشت، سیاه شد. چربیها آب شد. روغنش، کف حمام چکید. همه چیز رو شستم. هیچ اثری باقی نموند. رفتم جلو آینه. چشمهام قرمز نه، خونی. نگاهم توی نگاه خودم قفل شد. صورتم زیباتر شده بود. وسوسهکننده. یه زیبایی گولزننده، مثل طعمهای که روی تله چیده شده. اما فایدهای نداشت.من هرچقدر قوی بشم... ظاهر انسانیم برنمیگرده. و حالا، دیگه نمیتونم بیرون برم. قید صدرا رو زده بودم، چون ازم متنفر بود. باید زندگیمو میساختم، سعی کردم هیچوقت بهش فکر نکنم، حتی سراغی ازش نگیرم. ولی حالا... نمیدونم چطوریه، فکر نکنم شبیه من باشه. یعنی مثل من چشماش قرمزه و شاخ داره؟ شونه بالا انداختم، احتمالاً اونم منو از ذهنش پاک کرده. از اتاق زدم بیرون. شاهارا برام لباس گذاشته بود، یه رکابی سفید و شلوار مشکی. خودش خوابش برده بود، چشماش از گریه ورم کرده بود. لباسارو پوشیدم، یه شنل هم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. کلاه شنل رو کشیدم روی سرم و بدون سروصدا طی العرض کردم. نفس عمیقی کشیدم، باید دروازهی پشت آبشارو از بین میبردم. به آبشار که نزدیک شدم، یه مرد اونجا بود... موهاش مشکی بود؟! انگار حضورمو حس کرد، برگشت و نگام کرد. چشماش... آشنا بودن. گیج شدم. اونم بلند شد و گفت: ـ سلام. یه درد ناجور پیچید تو بدنم، اما به روی خودم نیاوردم. دوباره گفت: ـ اینجا رو میشناسی؟ میدونی دروازه کی باز میشه؟ یه پسر با پرش اومد کنارم و گفت: ـ جت رو بردم، الان باید منتظر باشم تا... چرخید سمتم، چشماش تو چشمای من قفل شد. نفس تو سینم حبس شد... چشمای اقیانوسیش مستقیم زل زده بودن به من. قلبم یهجوری شد. موهاش مثل من سفید بود... چشماش عمیق، دریا... دستم ناخودآگاه اومد روی سینم. چرا با دیدنش اینجوری میزد؟ صدرا با دیدن هالهم یه قدم عقب رفت و با تردید گفت: ـ تو کی هستی؟ یه قدم رفتم جلو، اون عقبتر رفت. پشت سرش ظاهر شدم، یه نفس عمیق کشیدم... بوش آشنا بود! یهدفعه خاطرات یکییکی از دل تاریکی بیرون اومدن. یه قطره اشک از گوشهی چشمم چکید روی شونهش. آروم لب زدم: ـ صدرا؟ هنگ کرد، میخواست بچرخه، ولی من غیب شدم. با صدای بلند نعره زد: ـ آرشا؟ تویی؟ آرشا؟ گیج دور خودش میچرخید، نعره میزد، اسممو صدا میکرد. ناگهان رو زانوهاش افتاد، دستاشو مشت کرد، نفسش میلرزید. لب زد: ـ نامرد... چرا میری؟ حتی اگه یه ذره... یه ذره بهم احساس داری، برگرد. من... من دوستت دارم آرشا... برگرد، بدون تو روز و شب ندارم. شکهشده ظاهر شدم، نگاش کردم و گفتم: ـ ولی تو ازم متنفری، یادته؟ حرفامو تو ذهنش فرستادم. چشماشو بالا آورد، تو نگاهش درد بود، التماس بود... گفت: ـ نه... نیستم، من عاشقتم. نفسش سنگین شده بود، تو صورتش یه حال عجیبی بود. صدای آروم و لرزونش اومد: ـ یه قسم لعنتی خوردم، از روی عصبانیت، نتونستم حرف بزنم. هر وقت میخواستم بگم چی تو دلمه، زبونم قفل میشد، برعکسشو میگفتم. آهی کشید، یه لحظه ساکت شد. ـ قسمم از بین رفته، باور کن آرشا... نگام کرد، با حس مالکیت، با یه عشق پنهون، صداش پایین اومد: ـ تو گربهی وحشی منی... نزدیکم شد و سرش رو روی سینهام گذاشت. دستم بهآرومی دور کمرش چرخید. همون لحظه شاهارا ظاهر شد و فریاد زد: ـ آرشا، حق نداری اینجوری بغلش کنی! تو مال منی، مگه نه؟ دستم رو روی نشان روی گردنم گذاشتم و بغل گوش صدرا آروم گفتم: ـ از اینجا برو، دلبر من... عشقت رو قبول میکنم، اما این نشان نمیذاره قبولت کنم. سرش رو بالا گرفت. خواستم عقب برم، اما دستم رو گرفت و با صدای بلند فریاد زد: ـ شاهارا، تو گفتی اگه برادرم رو پیدا کنم، میتونم ببرمش! نگاهم به شاهارا افتاد. خنجری توی دستش بود و روی گردنش گذاشته بود. نفسش لرزید و گفت: ـ من و آرشا پیوند روح داریم... اگه من بمیرم، اون هم میمیره. قبلاً یه حرفی زدم، ولی الان... آرشا همسر منه! نمیتونم بذارم بره! صدرا غرید: ـ بیست سال سرگردون بودم، حق نداری بازیم بدی! دستم رو از دست صدرا بیرون کشیدم، به سمت شاهارا رفتم، خنجر رو ازش گرفتم و محکم گفتم: ـ برو خونه! چشمهاش پر از اشک شد و با بغض گفت: ـ نمیرم... میخوای بری؟ دستی به صورتش کشیدم و آروم، اما ترسناک گفتم: ـ پس دهنت رو ببند و تهدید نکن، وگرنه خودم عذابی بدتر از مرگ بهت میدم! اومدم که برم، اما لرزون گفت: ـ بیا با هم بریم... دعوتشون کن به خونه، باشه؟ سر تکون دادم و اشاره کردم دروازه رو باز کنه. دستش رو روی زمین گذاشت و دروازه باز شد. به صدرا و برسام اشاره کردم که وارد بشن. صدرا دستم رو گرفت و با هم وارد دروازه شدیم. --- وارد سرزمین پرتو شدیم. برسام و صدرا کنجکاو اطراف رو نگاه میکردن. شاهارا کنارم قدم برداشت و پرسید: ـ یادت اومد؟ ـ آره، یادم اومد. وقتی توی کتابخونه داشتم کتابهای طلسم رو میخوندم، به یه قسم رسیدم... قسمی که روی سینهی صدرا بود. همونجا بود که فهمیدم اون دوستم داره. هر کاری کردم از اونجا برم، نشد... شاهارا حافظهام رو از برسام و صدرا و همهشون پاک کرد. مثل بقیهی کارهایی که سرم میآورد و پاک میکرد. مرض پاک کردن داشت! لبم رو گزیدم. وقتی فهمیدم دوستم داره، دیوونه شدم. میخواستم هر طور شده پیداش کنم و بهش بگم که منم میخوامش! دستهای سردش رو توی دستم فشار دادم. صدرا دلتنگ نگاهم کرد. لبخند محوی زد و آروم گفت: ـ نمیخوای شنلت رو برداری؟ با انگشت شصتم پشت دستش رو نوازش کردم. ـ اینجوری بهتره. برسام غمگین گفت: ـ از من ناراحتی؟ از برسام ناراحتم؟ نمیدونم، شاید ناراحتم، شاید هم نه، ولی میدونم که شدید نیست. پس فقط گفتم: ـ نه. لبخند زد و سرش رو پایین انداخت. به خونهی شاهارا که با طبیعت ترکیب شده بود، رفتیم. هیرسا از دور نگاهم کرد. متوجه شدم اونها رو به آبشار برده. اشاره کردم بیاد پیشم. با سرعت کنارم ظاهر شد. صورتش رو نوازش کردم. سرش رو بالا گرفت که اشکش نریزه. آروم گفتم: ـ ممنون. عقب رفت و سریع پشتش رو کرد و دور شد. شاهارا خشمگین گفت: ـ هیرسا اونها رو به آبشار راهنمایی کرد؟! پشت کمرش زدم و آروم گفتم: ـ جرأت داری انگشتت بهش بخوره، شاهارا! خشمگین نگاهم کرد و با صدای لرزون گفت: ـ اون عوضی دخالت کرد! هیرسا با درد ظاهر شد، روی زمین مثل مار توی خودش پیچید و نالید: ـ بابا، من برای شما و آرشا این کار رو کردم... شاهارا غرید: ـ به چه حقی؟! این همه حافظهش رو از خانوادش پاک نکردم که یه لاقبا بخواد هدایتشون کنه اینجا! هیرسا با درد نگاهم کرد و گفت: ـ من نمیخوام آرشا از این بیشتر بد بشه... آروم گفتم: ـ شاهارا، دست از سر هیرسا بردار! اما شاهارا گوش نمیداد. هیرسا از درد صورتش کبود شد. نمیخواستم عصبانیتم رو صدرا ببینه، اما دیگه نمیکشم. من یه شیطانم، زادهی خشم و نفرت! با مشت توی سر شاهارا زدم. روی زمین افتاد، سرش رو گرفت و نالید. با خشم غریدم: ـ گمشو تو اتاقت، شاهارا! مهدیهبانو دوید، تعظیم کرد و با لحنی ملایم گفت: ـ لطفاً نزنیدش... جلو مهمونها خوبیت نداره! به صدرا و برسام نگاه کردم. ترسیده بودن. تایید کردم، آره، این کار خوب نیست. شاهارا با سر خونی به پاهام افتاد و التماس کرد: ـ دیگه اشتباه نمیکنم، آرشا... ببخش! یهو عصبی شدم، کنترل خودم سخت بود... چشمهام رو بستم، با قدرتی که داشتم زخمهاش رو خوب کردم و سرد گفتم: ـ مهدیه، سالن رو آماده کن. ـ پشیمون شدی؟ چشمهاش گرد شد، سریع کنارم اومد و با خنده گفت: ـ نه، فقط کپ کردم! با یه حرکت شنلم رو برداشت. نگاهش روی چشمهای قرمز و شاخهام قفل شد. هیرسا با دهن باز زل زد بهم و شاهارا شوکه، بهتزده گفت: ـ آرشا... شاخت کو؟ چشمهات؟! دستم رو روی سرم کشیدم. هیچ شاخی نبود. با سرعت رفتم جلوی ستونِ آینهدار. توی انعکاس، چشمهام سبز عسلی شده بود و شاخهام ناپدید شده بودند. پس راسته که خوردن قلب شیطان، یه اصیلزاده ازم میسازه... حالا میتونم به شکل انسانیم برگردم. هر وقت هم بخوام، دوباره شیطان بشم. یهلحظه تمرکز کردم، حس کردم تغییر میکنم... و دوباره، چشمهای قرمز و شاخهام برگشتن. به فرم انسانیم برگشتم، نیشخندی زدم و هیرسا خندید و گفت: ـ مبارکه! دستم رو دور شونهش انداختم و یه سیگار روی لبم گذاشتم. شاهارا نزدیک شد، با یه لبخند شیطنتآمیز سیگارم رو روشن کرد و گفت: ـ تبریک میگم عشقم، تکامل پیدا کردی! چشمکی بهش زدم، بعد نگاهم رو به سمت صدرا بردم. حالا چی؟ هنوز دوستم داری، صدرا؟ هنوز برات همون آدمم؟ من یه شیطان منفور و کثیفم... چیزی از نگاهش نفهمیدم. سمت سالن رفتم و روی مبل نشستم. هیرسا روی دستهی مبل لم داد، شاهارا هم کنارم نشست. صدرا و برسام روبهرومون نشسته بودن. شاهارا مغرورانه گفت: ـ من گفتم اگه آرشا رو پیدا کنید، میذارم ببریدش، ولی خب... با انگشتش روی گردنم کشید و ادامه داد: ـ آرشا جفت منه، منم دیوونهوار عاشقشم. چشمهای صدرا گرد شد. شاهارا لبخندش رو عمیقتر کرد و ادامه داد: ـ نمیتونم بهتون آرشا رو بدم، ولی اجازه میدم بیاین و ببینینش. هرچی نباشه، خانوادهشین. صدرا غرید: ـ تو عاشقشی، ولی آرشا هم عاشقته؟! لبخند شیطونی زدم. دستم رو پشت مبل انداختم و با لذت نظارهگر جنگ بین عشقهام شدم. برسام یه نگاه عمیق بهم انداخت. دلم برای خون خوردن ازش تنگ شده بود! دستم رو دور شونهی شاهارا انداختم و اونم با یه نگاه، بحث رو تموم کرد. ـ ایمان چطوره؟ صدرا نفسش رو بیرون داد و دلخور گفت: ـ مرد... حالا اونم یه خونآشامه. لیندا هم نتونست نبودت رو تحمل کنه، خودکشی کرد. کارین ناامید شد، رفت با علیهان ازدواج کرد. ماتیا رو گذاشتم کارهای دفتری رو انجام بده، یه بادافزار حرفهای و قوی شده. لحظهای مکث کرد، بعد ادامه داد: ـ امینم وقتی دید ایمان به خاک سیاه نشوندتش، سکته کرد. یه پاپاسی هم براش نذاشته بود. اونم که اعتیاد داشت، آخرش همون شد سکته! هلیا و الیور هنوز منتظر برگشتنت هستن. مامان از وقتی رفتی، یه کلمه هم حرف نزده... از غصه لاغر شده. منو مقصر میدونه. شاریا هم باهامون دنبالت گشت، ولی بعد یه مشکلی براش پیش اومد و رفت. سکوت کرد و زل زد بهم. تهسیگارم رو توی زیرسیگاری چلوندم. دلتنگ گفتم: ـ از خودت چه خبر؟ -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
--- بخار گرم حمام، روی پوست تنم نشست. از جلوی آینه رد شدم، ولی قدمهام متوقف شد. باز... باز خودم رو دیدم. شاخهای سیاه، دو طرف سرم مثل سایههای مرگ ایستاده بودن. از کف سرم پهن میشدن، اما هرچی بالاتر میاومدن، نوک تیزتر، هلالیتر، وحشیتر... موهای سفید و نامرتبم، روی پیشونی و گونههام ریخته بود. چشمهام... دو حفرهی سرخ، مثل قلوههای خون. دیگه حتی یادم نمیاد رنگ اصلیشون چی بود. هالهی دورم... سیاهتر شده بود. تاریک، عمیق، وحشتناک. زبانههایی از تاریکی دورم پیچیده بودن، اما لابهلای اون شعلههای سیاه، زبانههای سفید و تلخ هم دیده میشد. جهنمی که توش سوختم، با من یکی شده بود. صورتم خشنتر شده بود. دیگه اثری از اون پسر قبلی توش نبود. چشمم افتاد به دست چپم... تاتو... علامت شیطان. شاهارا، منو برای قدرتمند شدن قربانی کرده بود. یه شاخ شیطان رو پیشکش کرده بود، ولی اون لعنتی بیشتر خواست. شیطان گفت: - میخوام باهاش بخوابم، اونوقت... به جای یه شاخ، دوتا بهش میدم. منو گرفت. منو به بازی گرفت. با جسم و روح من. هیچ حسی توی بدنم نموند. دیگه حتی خدا رو هم فراموش کردم. از اون شب، دیگه آدم نشدم. سرد شدم. سردتر از هرچیزی که توی این دنیا هست. گاهی یه لحظه میفهمم چقدر وحشی بودم... اما بعد، همهچی دوباره تاریک میشه. شیطان بهم قدرت داد. دیگه فقط خون انسانها نبود... خون شیاطین رو هم میتونستم بنوشم. دروازهی عبور و خروج هم برام باز شد. حالا... من، معشوقهی اون بودم. چیز زیادی یادم نمیاد، اما دردهاش هنوز روی بدنم مونده. هیچی بدتر از این نیست که هزار بلا سرت بیارن و تو فقط دردش رو حس کنی، اما ندونی چرا. هر روز که میگذره، انگار بیشتر پژمرده میشم. پوزخندی به تصویر خودم توی آینه زدم. رفتم زیر دوش. آب، مثل سوزن توی پوستم فرو میرفت. درد داشت. اما من... این درد رو دوست داشتم. تو خودم مچاله شدم. حتی یه سلام ساده، یه کلمه معمولی، میتونست توی تنم، مثل صدای شکستن صدها استخون بپیچه. دندونهام رو به هم فشار دادم، نالهام رو قورت دادم. سرم رو آروم شستم. نمیخواستم کسی بفهمه چی شدم. هیچکس نباید میدونست. حتی شاهارا. نمیخواستم کسی بفهمه که آب... که بعضی کلمات... که حتی صدای قرآن، داره روی تنم چنگ میکشه. --- وقتی شیطان وارد شد، کمرم رو صاف کردم. همیشه همون لبخند خاصش رو داشت. یه چیزی بین تمسخر و علاقه. ـ پادشاه قشنگم، خوبی؟ به دیوار تکیه دادم و فقط با یه تکون سر تایید کردم. یه قلب انسانی توی دستش بود. تازه بود. هنوز گرم. ـ بیا بخور. نگاهش کردم. سرد. بیاحساس. ـ الان نه. غرید: ـ پس کی؟ نمیخوای یه ابلیس بشی؟ انگشتم رو روی قلب گذاشتم. هنوز میتپید. آروم گفتم: ـ نه... هنوز نه. میخوام اول شاخ شاهارا رو بشکنم. بعد، پیوند رو باطل کنیم. اون میتونه با کشتن خودش، منم بکشه. دستش رو کنار سرم گذاشت، نگاهش عمیق شد. پوزخند زدم. بعد، دستم رو توی سینهاش فرو بردم. بدنش خشک شد. چشمهاش گرد شد. لبهاش باز و بسته شد، انگار میخواست چیزی بگه. ــ آر... قلبش رو بیرون کشیدم. سیاه، لزج. ـ این، منو یه شیطان اصیل میکنه. قدرتت دیگه دست منه. اولین گاز رو که زدم، طعمش سنگین بود، تاریک بود. معدهام پیچید، اما ادامه دادم. من چیزای بدتری از این رو بلعیده بودم. دستم رو، خونآلود، روی دیوار حمام گذاشتم و نفس کشیدم. چشمهام رو بستم. و قلب رو تا آخرین تکه خوردم. بدنش هنوز ایستاده بود. سگجون بود. اما من میدونستم... همه بدون قلب زنده میمونن، تا زمانی که یه قلب جدید توی سینهشون جا بگیره. رفتم جلوتر. دندونهام رو توی گردنش فرو کردم. خونش، لزج، داغ، و پر از تاریکی بود. توی بدنم قاراشمیش شد. حالم افتضاح بود. روی زمین افتادم. از لای پلکهای نیمهبازم، نگاهش کردم. و بعد... خاکستر شد. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** آرشا روی تاب نشسته بودم، پامو آروم تکون میدادم و سیگارمو دود میکردم. پرلا کنارم اومد و گفت: ـ خوبی؟ سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم. ـ چطور؟ سرخ شد و منمنکنان گفت: ـ من... بدون اجازهات به خانوادهات کمک کردم دنبالت بیان. برادرت... خیلی شبیه تو بود. پوزخند زدم. برادرم؟ شبیه من بود؟ اصلاً یادم نمیاد چه شکلی بودن که بخوان شبیه من باشن! اصلاً اسمش چی بود؟ شونه بالا انداختم. حال فکر کردن بهشونو نداشتم. سرد گفتم: ـ پرلا، کاری نکن که باعث مرگت بشه. روی شونهم نشست و با لحن آرومی گفت: ـ اگه مرگم باعث بشه یه بار لبخند بزنی، حاضرم بمیرم. به آسمون نگاه کردم. حاضره بخاطر من بمیره؟ هه... مگه کسی واقعاً بخاطر یکی دیگه میمیره؟ از دور هاشارا رو دیدم، مردی که با دیدنش تمام وجودم از نفرت لرزید. بلند شدم که برم، ولی قبل از اینکه قدمی بردارم، قدرت سیاه و سنگینش منو گرفت. از پشت بغلم کرد و با صدای آرومی گفت: ـ کجا عزیزم؟ وقتی همسرت میاد، باید به استقبالش بری، نه اینکه ازش فرار کنی! دستمو روی گردنم گذاشتم. اون منو نشون کرده بود که با هیچکس جز خودش نباشم. هاشارا یه بیمار روانی بود... از درد لذت میبرد، دوست داشت از خودش قویتر باشم، که بتونه منو عصبانی کنه و بعد، کتک بخوره. اون یه رابطهی خشونتآمیز میخواست. دستم رفت تو جیبم و با لحن سردی گفتم: ـ بیا بریم توی اتاقت، نشونت بدم چه استقبال گرمی برات دارم! چشمهاش برق زد و با هم به اتاقش رفتیم. کنارم ایستاد و با کنجکاوی پرسید: ـ میخوای چیکارم کنی؟ ایستادم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی خشن گفتم: ـ پارهات میکنم، چون ده دقیقه دیر اومدی خونه! متعجب شد و اخماش تو هم رفت. ـ ده دقیقه دیر اومدم، اینهمه عصبی شدی؟ دستم رفت بالا که بکوبم تو گوشش، ولی وسط راه مشتمو بستم. با صدای خشداری گفتم: ـ کجا بودی؟ ترسیده گفت: ـ رفته بودم روی کره زمین، کمی طول کشید. با اخم رفتم تو فکر. آره، میتونستم بکشمش... اما با کشتنش، خودمم تموم میشدم. منو به خودش پیوند زده بود، نشونم کرده بود، دیوونهوار عاشقم شده بود. اونقدر که با گریه التماسم میکرد. اما من؟ من نمیتونستم برگردم... نمیتونستم روی کره زمین قدم بذارم. چشمهای سرخم، شاخهای سیاه روی سرم، توی این موهای سفید لعنتی، هیچ راهی برای برگشت نمیذاشتن. دستم توی جیبم رفت و همراهش به اتاق رفتم. شلاق رو از روی میز برداشتم. سریع خودش رو برهنه کرد و گفت: ـ چیکار کنم، اربابم؟ چشمهام روی چشمهای مشکیش ثابت موند. مرد بدی نبود، فقط علایق عجیبی داشت... وقتی فهمید من از این کار عذاب میکشم، دیگه نمیذاشت، اما خودش میخواست که من عذابش بدم. تو این بیست سال، فقط یک بار گذاشته بود من بهش آسیب بزنم. باقیشو خودش انتخاب میکرد، خودش ازم میخواست. اوایل که ضعیف بودم، خیلی اذیتم کرد... اونقدر که مجبور بشم قوی بشم. البته هیچی از اون روزها یادم نیست. فقط میدونم خودش اعتراف کرد که باهام رابطه داشته، اما وقتی صورت واقعی منو دید، ترسید و حافظهام رو پاک کرد. از اون روز، برای هر چیزی اجازه میخواست... اما من؟ من هیچوقت بهش اجازه ندادم. فقط میکردم. نگاهم روی بدن برهنهش سر خورد، کبودیهای دیشب هنوز روی پوستش بود. وقتی قدرت یکی از اون یکی بیشتر باشه، زخمهاش دیرتر خوب میشه. یعنی من الان از شاهارا قویترم، برای همین رد دستام هنوز روی بدنشه. با اشارهی من، لباسهامو درآورد. چشمهاش از عشق برق زد. خوشحال بود... اما هیرسا؟ با وحشت پشت پرده قایم شده بود، تبدیل به مار شده بود و از همونجا نگاهمون میکرد. اهمیتی ندادم. بذار ببینه! بذار ببینه پدرش، منو به چه شیطانی تبدیل کرده... درسته که هیچی از گذشته یادم نمیاد، اما هر بار که حافظهام پاک میشد، میفهمیدم و همهشو توی دفترم ثبت میکردم. البته از وقتی شاخهام رشد کردن، دیگه نتونسته حافظهام رو پاک کنه. نزدیک پنج هزار بار حافظهی من پاک شده، و من به همون اندازه، عذابش میدم. وقتی لباسهامو از تنم درآورد، روی صندلی راحتی نشستم و پاهامو باز کردم. هیرسا وحشتزده، توی خودش جمع شد. به سردی گفتم: ـ بخور. از نوک انگشتهای پام شروع کرد به بوسیدن، اومد بالا، و شروع کرد... سر تکون دادم. خوب میخورد. جا برای بهونه نبود. اما من؟ من مرض داشتم. شلاقی ظاهر کردم و با ضربهای محکم، کوبیدم روی تنش... چشمهاش دردآلود شد، اما عمیقتر خورد. موهاش رو گرفتم و سرعتش رو بالا بردم. هیرسا، با چشمهای پر از اشک، از پشت پرده نگاهم میکرد. یاد خودم افتادم... اون روزهایی که فریبا و امین رو میدیدم... یا مامان رو با یکی دیگه... اون لحظهها، چشمهای منم همینجور پر از اشک میشد. لحظهی اومدن شد. سرش رو محکم گرفتم و گفتم: ـ بخور، یالا! هیچی توش نمونه... یه قطره هم بمونه، میزنمت! چشمهاش رو بست، عمیق مک زد، و همه رو قورت داد. ولش کردم، روی زمین افتاد، و با نفسهای عمیق، هوا رو به سینه کشید. شاهارا همیشه از این کار بدش میاومد، ولی اگه نمیخورد، بدترین درد رو به جونش مینداختم. دستش رو روی صورتش گذاشت و نفسزنان گفت: ـ نامردیه! فقط برای ده دقیقه دور اومدن، مجبورم میکنی بخورمش؟ پوزخند زدم و گفتم: ـ پس حواست به ساعت روی دستت باشه... چون هیچ اشتباهی رو نمیبخشم! بدنم هنوز داغ بود... خیلی داغ... دوباره بلند شد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، روی تخت انداختمش. زجرآورترین رابطهای رو که میتونست تحمل کنه، بهش دادم. هیرسا بیاراده، از ترس تبدیل شد. پیشم اومد، با اون دستهای کوچیکش منو میزد، سعی میکرد باباش رو نجات بده. سرم رو خماری بالا آوردم و نگاهش کردم. ترسید و عقبعقب رفت. آره، باید بترسند! همه باید بترسند! این موجود وحشی و نفرتانگیز رو خودشون ساختن! زانو زد و با وحشت التماس کرد: ـ خواهش میکنم... بابام رو ول کن... نگاهم روی شاهارا نشست. پرسیدم: ـ ولت کنم؟ با اون صورت زیبا و صدای خشدارش، دردآلود گفت: ـ نه... شونه بالا انداختم. ضربهی محکمی زدم و با یه آه، به اوج رسوندمش. بعد، روی تخت افتادم. شاهارا، پتو رو روی بدنم انداخت. به هیرسا اشاره کرد که بره بیرون. اما من... با قدرت، هیرسا رو سمت خودم کشیدم. سرش رو نزدیک گوشم بردم و زمزمه کردم: ـ صدرا رو دیدی؟ وحشت، توی چهرهش منفجر شد. عقبعقب رفت، بعد با سرعت دوید و فرار کرد. شاهارا، با چشمای خمار، نگاهم کرد. عشق توی نگاهش موج میزد... اما یه چیز دیگه هم بود... اون، شاخهای منو میخواست. از اولش همین بود... میخواست منو قوی کنه، بعد قدرت خودش رو به بدنم انتقال بده. بعد، شاخهام رو بشکنه، بخوره، و قویتر بشه... قویتر از قویها. میخواستم بکشمش. اما نمیشد...هنوز نه. اول، باید پیوند رو باطل کنم، چون اگه اون بمیره، منم بدون شک میمیرم. با نفرت نگاهش کردم. اشک، توی چشماش جمع شد و از گوشهی چشمش بیرون زد. لبهاش لرزید، آهسته زمزمه کرد: ـ چرا عاشقم نمیشی؟ صدای شکستهش ادامه داد: ـ من که همهچیزم رو به پاهات ریختم... پوزخند زدم. ـ عشق؟ مطمئنی عاشقمی؟ مطمئن بودم عاشقمه. ولی میخواستم تمسخرش کنم. بلند شد، داد زد: ـ دیوونهام! چرا باور نمیکنی؟! سیگارم رو روشن کردم، بین لبهام گذاشتم، و چشمهام رو بستم. آروم گفتم: ـ پیوند رو باطل کن... یه شاخ از خودت رو بهم بده... بعد باور میکنم. با صدای لرزون گفت: ـ پیوند رو باطل کنم، میکشیم... از چشمهات میتونم بخونمش. سرش رو انداخت پایین، نفسش بریدهبریده شد. ـ شاخمم نمیتونم بدم... اگه بدم، دیگه از کنترلم خارج میشی. با همین شاخم تا حدی میتونم مهارت کنم... مکث کرد، انگار داشت به سرنوشت خودش فکر میکرد. ـ من برای پیش تو بودن، هیچی ندارم... نمیخوام اینا رو هم از دست بدم. چشمهام رو باز کردم، گردنم رو لمس کردم و زمزمه کردم: ـ جفت هم هستیم، چرا فکر میکنی هیچی نداری؟ دستش رو روی صورتش کشید، اشکهاش رو پاک کرد. زیرلب گفت: ـ همونجوری که برای صدرا پاکش کردی، مال منم میتونی... دود سیگارم رو بیرون دادم. جلو اومد، نگاهش خیس و غمگین بود. لبهاش لرزید و بغضش رو بوسیدم. قلبش تپید. یه خونآشام، با قلبی که اینطور میتپه... این یعنی عشقش از حد گذشته. دستهام رو دور کمرش حلقه کردم. انگشتهام روی پوستش سر خوردن، محکمتر گرفتمش... و استخونهاش رو شکستم. نعرهی دردناکی زد. اما فرار نکرد. فقط سرش رو روی سینهم گذاشت، ناله کرد. ازش فاصله گرفتم، بلند شدم و سمت حمام رفتم. ولی قبل از اینکه برم... خوبش کردم. نمیخواستم با استخون شکسته بمونه. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
تصویرم تو آینه بهم پوزخند زد. قلبم فرو ریخت. این کی بود؟ من؟ فریاد زدم: ـ نمیخوام! اون لبخندی زد، یه قدم جلوتر اومد و گفت: ـ اما دیگه نمیتونی ازش فرار کنی... این تویی، آرشا. این همون چیزیه که همیشه توی خونت بوده. دستم رو روی قفسهی سینهم گذاشتم. احساس میکردم دارم تو یه گرداب تاریک فرو میرم. خشم، نفرت، سرکشی... همهشون تو وجودم پیچوتاب میخوردن. آب دور و برم شروع کرد به تکون خوردن. یهو حس کردم زمین زیر پام ناپدید شد. تو یه محوطهی پر از آب بودم، روی یه تخت شناور. همهجا فقط تصویر خودمو میدیدم. ـ از همه متنفرم... این جمله از بین لبهام بیرون اومد. صدام از همیشه خشنتر و عمیقتر بود. چشمهام توی آینه برق زد و یه غرش کمجون اما تهدیدکننده از گلوم بیرون اومد. اون خندید. نگاهش پر از لذت بود، انگار که منتظر این لحظه بوده. ـ بله، این همون چیزیه که میخواستم ببینم... با خشم نگاهی بهش انداختم. نباید میذاشتم این تاریکی منو ببلعه... اما هنوز راه برگشتی وجود داشت؟ آینهها شکست و هالهی سیاه با یه آه عمیق توی وجودم فرو ریخت! حس کردم یه چیزی درونم جابهجا شد، مثل موجی از تاریکی که با نیروی عجیبش همهچی رو به هم پیچید. یه لحظه بعد، توی سالن ظاهر شدم، نفسنفسزنان و گیج. مهدیه بانو با نگرانی سمتم اومد و گفت: ـ چیزی شده؟ با گیجی بهش نگاه کردم. دهنم باز و بسته شد، اما هیچ کلمهای بیرون نیومد. من... من اینجا چیکار میکنم؟ چه اتفاقی برام افتاده؟ نگاهمو دور تا دور سالن چرخوندم. همونجا، بالای سرم، هالهی سیاه معلق بود. چشمای درخشانش به من دوخته شده بود، انگار که داشت تماشام میکرد. زمزمهوار لب زد: ـ تو عالی هستی! چشمکی زد و محو شد. قدمی عقب رفتم. حس عجیبی توی بدنم بود. سیر بودم... انگار بعد از یه ضیافت شاهانه. اما از چی؟ از کی؟ قدرتی تازه توی رگهام میدوید، اما همزمان بدنم بیحس بود، مثل وقتی که خیلی خستهای ولی نمیتونی بخوابی. با قدمهای نامتعادل سمت اتاقم رفتم. همون لحظه، یه احساس سنگین توی شکمم پیچید. ناخودآگاه به سمت دستشویی رفتم. مایعی لزج از بدنم خارج شد. قلبم فشرده شد. چی شده بود؟ چرا چیزی یادم نمیاومد؟ اما یه حس عجیب، یه وحشت درونی، ته دلم رخنه کرد. حس نفرت، درد، خشم... نگاهم به دستهام افتاد. رد بوی هالهی سیاه روی پوستم بود، عمیق و سنگین. یه نگاه توی آینه انداختم و یهو همهچی تو سرم چرخید. چرا... چرا از تصویر خودم توی آینه میترسیدم؟ وحشتزده زیر پتو رفتم. یه جفت چشم سرخ، پر از تاریکی، توی ذهنم شناور شد. لرزیدم و توی خودم فرو رفتم... *** صدرا بیست سال بعد... از گشتن خسته شدم. کل دنیا و حتی فراتر از اون رو زیر و رو کردم، اما خبری از شاهارا نبود. هیچ نشونی، هیچ اثری... انگار که هیچوقت وجود نداشته. تنها چیزی که باقی مونده بود، همون کلاغ لعنتی بود که هر سال یه بار میاومد، با حرفهاش اعصابم رو به هم میریخت و بعد، درست لحظهای که فکر میکردم تونستم ردی ازش پیدا کنم، ناپدید میشد. ردشو دنبال کردم، اما انگار یه نیروی نامرئی اونو وسط راه از بین میبرد. غمگین و خسته به درختی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. نگاهی به بابا انداختم و با ناامیدی گفتم: ـ بابا، چیکار کنیم؟ بابا اطراف رو از نظر گذروند و با اطمینان گفت: ـ باز میگردیم. شده زیر سنگها هم بگردیم، میریم دنبالش. سری تکون دادم و غمگین به آسمون خیره شدم. زمزمه کردم: ـ یا مسیح... خدای آرشا، کمکم کن پیداش کنم... همون لحظه، یه نور ریز مقابلم چشمک زد. قبل از اینکه بتونم تکون بخورم، یه پری کوچیک درست جلو روم ظاهر شد، یه برگهی کهنه توی دستش بود. بیهیچ حرفی، برگه رو روی من انداخت و توی هوا محو شد... قبل از اینکه کاملاً غیب بشه، لبهاش تکون خورد و زمزمه کرد: ـ پیداش کن... اون داره خودش رو هم فراموش میکنه. دستم رو دراز کردم و با صدای بلند گفتم: ـ نرو! اما دیگه دیر شده بود. درست جلوی چشمام ناپدید شد. قلبم تند میزد. دستام لرزون برگه رو باز کردم. یه نقشه روش کشیده شده بود، یه مکان... بابا نگاهی به برگه انداخت و با اخم گفت: ـ این دیگه کدوم قبرستونه؟ با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. دو طرف برگه، یه آبشار بزرگ کشیده شده بود که کنارش گلهای صورتی و آبی روییده بودن. نوشتههای محو و عجیبی پشت آبشار رو توصیف میکردن: "یک دروازه... فقط یکبار در سال باز میشود." بابا مشکوک نگاهش رو از نقشه برداشت و پرسید: ـ اصلاً اون پری کی بود؟ لبهام تکون خوردن، اما فقط یه جمله تونستم بگم: ـ از طرف خود آرشا بود. بوی بدن آرشا رو میداد. نفس عمیقی کشیدم و محکم ادامه دادم: ـ باید پیداش کنیم. بدون لحظهای تردید، سوار جت شدم و همراه بابا راه افتادیم تا همچین مکانی رو پیدا کنیم. اما یه جملهی کوچیک مدام توی ذهنم تکرار میشد... "اون داره خودش رو هم فراموش میکنه." یعنی چی؟ چه بلایی سرش اومده؟ نکنه... یعنی میتونم بهش برسم؟ افکارم با ظاهر شدن یه مار بزرگ از هم پاشیدن! مار جلو روم پیچ و تاب خورد، بعد از چند لحظه، بدنش تغییر شکل داد و تبدیل شد... به هیرسا! چشمام از تعجب گرد شد. با اخم بهش نگاه کردم. خیلی راحت روی مبل نشست و با خونسردی گفت: ـ بابات رفته بیرون، برای همین تونستم بیام. بدون هیچ فکری، یقهش رو گرفتم و غریدم: ـ منو ببر پیش آرشا! لبخند تحقیرآمیزی زد و با تمسخر گفت: ـ آرشا؟ نه، دیگه قیدشو بزن. اون دیگه اون آرشایی که تو میشناختی نیست. نفس تو سینم حبس شد. هیرسا ادامه داد: ـ قدرتهاش در حال پرورش پیدا کردنن. اون انقدر قوی شده که صدای فریاد و نالههای پدرم هر شب از اتاقش بیرون میاد... هر شب، روزی دوبار همین آش و همین کاسه! احساس کردم بدنم یخ زده. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، هیرسا برگهی توی دستم رو گرفت، بدون مکث آتیشش زد و گفت: ـ آرشا اشتباه کرد که ردی از خودش به جا گذاشت. باید اینو به پدرم بگم... نباید راهی برای ارتباط پیدا کنه. برسام که تا اون لحظه ساکت بود، با اخم گفت: ـ تو اگه واقعاً میخواستی پدرت بفهمه، صبر نمیکردی تا وقتی نیست، بیای. هیرسا خندید، یه خندهی عمیق و موذیانه. بعد سرشو تکون داد و گفت: ـ درسته. نمیخوام بفهمه. چون آرشا به اندازهی کافی عذاب میکشه. نمیخوام این بار، عذاب کمک به شما هم روش اضافه بشه. به من خیره شد، لبخندش محو شد و با انزجار ادامه داد: ـ برعکس تو، صدرا! که حالم ازت به هم میخوره... من از آرشا خوشم میاد. بعد با لحنی که انگار داشت یه حقیقت انکارناپذیر رو بیان میکرد، گفت: ـ راستی، قیدش رو بزن. از قیافهی بابام معلومه، آرشا رو بهت نمیده. با آرامش دستش رو بالا برد و خواست بره. اما قبل از اینکه ناپدید بشه، دستش رو گرفتم و عاجزانه پرسیدم: ـ آرشا چی کار میکنه؟ چه بلایی سرش اومده؟ اما هیرسا فقط پوزخندی زد، محکم هولم داد و غیب شد. روی زانو افتادم. مشتهام رو روی زمین کوبیدم و نفسنفس زدم. با صدای شکستهای زمزمه کردم: ـ بابا... بیست ساله از آرشا خبری ندارم. بیست ساله این کشور و اون کشور سرگردونم. حالا بهم میگن قیدشو بزن؟ چشام پر از خشم و درد شد. ـ اگه میتونستم، میزدم! نه اینکه بیست سال مثل یه سایه دنبالش باشم! بابا کنارم نشست. دستشو روی شونهم گذاشت، فشارش داد و با اخم محکم گفت: ـ بازم دنبالش میگردیم. حالا یه نشونه داریم. پس بریم. یه لحظه مکث کردم. اون امیدی که داشتم از دست میدادم، دوباره شعله کشید. با سرعت از جام بلند شدم و رفتم سراغ جت. بابا هم کنارم نشست، با دوربین مخصوص دنبال مکانی که توی نقشه دیده بودیم گشت. زندگی من، شده یه جنازهی سرگردون که فقط دنبالش میگرده. خون میخورم. جت میرانم. میخوابم. و دوباره تکرار... هیچ هیجانی، هیچ خبری، هیچ به هیچ! اما الان... الان دیگه یه سرنخ دارم! دیگه از سرگردونی در اومدم. پیداش میکنم. برش میگردونم. حتماً این کارو میکنم. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
هیرسا وسط سالن با یه دختر میرقصید. زن بداخلاقی با چوب توی پاهاش میزد یا توی دستش که حالتهاش رو درست بگیره. هیرسا کلافه هی حالتش رو تنظیم میکرد. دهنم باز موند. به رقصشون نگاه کردم. من این رقص رو بلد بودم، چون برسام یادم داده بود. زن بداخلاق نگاهم کرد. هالهی زرد و نارنجی داشت! هالهی اصلی پیرزن زرد بود. نگاه هیرسا روی من چرخید و گفت: ـ ننهجون، برم به مهمونمون اینجا رو نشون بدم؟ پیرزن با چوب توی کمر هیرسا زد: ـ صاف بایست! سینه جلو، مهمون هم فرار نمیکنه بعد آموزش تو. دختره جیغ زد: ـ خسته شدم هیرسا! درست برقص، پا درد گرفتم، صد بار لگدم کردی! به دیوار تکیه دادم. هیرسا غرید: ـ مگه عمدی میکنم؟ اصلاً من نمیخوام برقصم، برای چیمه؟ پیرزن غر زد: ـ پدرت میخواد با پرنسس گژال برقصی. هیرسا داد زد: ـ نمیخوام! من با اون دخترهی ایکبیری نمیرقصم! صدای هالهی سیاه اومد: ـ هیرسا! هیرسا سریع حرفش رو عوض کرد و گفت: ـ دختر به این ماهی، خجالت میکشم! نمیتونم رقصندهی خوبی براش باشم. پیرزن دست به کمر زد: ـ برای همین آموزشت میدم! هیرسا چشمغرهای به پیرزن رفت و دختر توی بغلش خندید. چقدر شاد و خونگرم بودن! سرم رو بالا گرفتم و به هالهی سیاه که به نرده تکیه داده بود و به رقص هیرسا نگاه میکرد، زل زدم. سرش سمت من چرخید و چشمکی زد. بعد بلند گفت: ـ مهدیهبانو، آرشا رو هم تعلیم بده، به مهمونی میبرمش. غریدم: ـ منو سننه! برگشتم که به اتاقم برم، اما هیرسا روبروم ظاهر شد و گفت: ـ نه دیگه! حالا که اومدی، رفتنی در کار نیست! کشونکشون وسط سالن بردم. دختری موطلایی نزدیکم شد و پیرزن، یعنی مهدیهبانو، از اول آهنگ رو گذاشت. با ضرب آهنگ، بدون نگاه به دختر و خیره به هالهی سیاه، رقصیدم. دختره رو چرخوندم، جیغی زد و دستش رو گرفتم. قلبش تند میزد. به سینهش نگاه کردم. کمرش تاخورده بود. روی پاشنهی پا چرخیدم و دختره رو هم با خودم چرخوندم. دستش روی سینهام اومد، اما تا شونهم نمیرسید. با ضربهی بدی توی آهنگ، دوباره چرخوندمش و از پشت توی بغلم گرفتمش. هالهی سیاه نگاه برنمیداشت و من هم از نگاه سیاهش چشم برنمیداشتم. بیاراده لبم رو به دندون گرفتم. نگاهش روی لبهام زوم شد. سریع ول کردم، کمر دختره رو گرفتم، بلندش کردم و دور خودم چرخوندمش. با هیجان جیغی زد و حرکتش رو زد! (سانسور جیغها! اما خوب پا به پام میاومد.) آهنگ داشت تمام میشد. دست دختره رو گرفتم و خواستم زانو بزنم و احترام آخر رقص رو برم که هالهی سیاه بلند گفت: ـ خوبه. بدون نگاه به صورت دختره، ازش فاصله گرفتم. مهدیهبانو برای من دست زد. هیرسا و اون دختره هم دست زدن. اومدم برگردم که توی بغل گرم و خوشبویی فرو رفتم! قدمی عقب رفتم. هالهی سیاه بود. گفت: ـ به هیرسا آموزش بده، دوتایی با هم برقصید، میخوام اون هم ببینه. سرم رو کج کردم. یه چیزی توی چشمهاش بهم گوشزد میکرد: مخالفت نکن، بد میبینی! گلوم رو صاف کردم، سمت هیرسا رفتم و دقدلیم از پدرش رو سرش خالی کردم. ترسناک و سرد غریدم: ـ فقط یکبار با تو میرقصم. نتونی یاد بگیری، همین جا حلقآویزت میکنم، از دستت راحت بشم! ترسید و سر تکون داد. دستش رو گرفتم و با اون یکی دستم کمرش رو چسبوندم به خودم. سرخ شد! چشم تو چشم شدم و آهنگ دوباره تکرار شد. مهدیهبانو با دقت نگاه میکرد، آماده بود با چوب هیرسا رو بزنه. دست هیرسا با تردید روی شونهم اومد. رقص رو باهاش شروع کردم. کمکم لبخند روی لبش نشست. چرخوندمش و ولش کردم. اینجا باید به طرف مقابلت اعتماد داشته باشی و حرکت سقوط از پشت رو بری. هیرسا حرکت رو بیتردید زد. دستش رو گرفتم، محکم سمت خودم کشیدمش و کمرش رو گرفتم. بدنش با ضرب به بدنم فشرده شد. با خودم رقصوندمش و ضربهی دوم آهنگ رو اجرا کردم. چرخوندمش و از پشت توی بغلم گرفتم. دستش توی دستم، دور کمرش قفل بود. سرد و خشن به هالهی سیاه که هیجان توی چشمهاش برق میزد، نگاه انداختم و از پشت، هیرسا رو توی بغلم تکون دادم. هیرسا بدون غلط تا آخر آهنگ باهام اومد. وقتی آهنگ تمام شد، سریع ازم فاصله گرفت. صورتش سرخ و پرحرارت بود. منمنکنان گفت: ـ من... من میرم. غیبش زد! گوشهی بینیم رو خاروندم و گفتم: ـ فکر کنم یاد گرفت. مهدیهبانو لبخند زد و گفت: ـ دیگه هیچوقت یادش نمیره، یاد گرفتن پیشکشش! از کنار هالهی سیاه گذشتم که بازوم رو گرفت. خمار گفت: ـ بریم اتاقم، کارت دارم. همین که گفت، همهچی تاریک شد و بعد، آرام و مرموز روشن شد. ما توی اتاقی نیمهتاریک و خوشبو بودیم! روی تخت انداختتم. اومدم با سرعت بلند بشم اما روی من خیمه زد. هُلش دادم، ولی یه اینچ هم تکون نخورد! لب زد: ـ به وجودت تشنهام... منو به اوج ببر و از من تغذیه کن. گیج نگاهش کردم که دندونهایی بزرگ از دهنش بیرون زد. روی دندونهاش حروف عجیبی نوشته شده بود. دو تا دندون نیش نداشت، سهتا بود که به هم چسبیده بودن و شکل مثلث میگرفتن! یه تیغهی مثلثی! سرش رو توی گردنم فرو کرد و از درد، فریادی کشیدم! چشمهام سیاهی رفت و عطش شدیدی گرفتم! با سرعت، دندونهام رو توی گردنش فرو کردم و با حرص و طمع، یا شاید هم خشم، خوردمش... خونش خیلی قوی بود و داشتم جنون میگرفتم! با وحشیگری چنگی به کمرش زدم و نفس عمیقی کشیدم. صدای نفسهاش تو فضا پیچید و آهی از لذت کشید. چشماش نیمهباز شد و با صدایی که از هیجان میلرزید، گفت: ـ عمیقتر... هرچقدر میخوای، خودتو سیراب کن. چرخوندمش و حرارت وجودش رو احساس کردم. رد داغی که خونش روی لبهام گذاشته بود، یه حس عجیب بین جنون و عطش رو تو وجودم زنده کرد. دستش روی شونهم نشست، فشار خفیفی داد و با صدای آروم و خمارش نالید: ـ آره... همینطور، خیلی خوبه... کنترلم کمکم داشت از دستم میرفت. نیرویی که از وجودش ساطع میشد، با هالهی من درگیر شده بود. یه چیزی درونم زبونه میکشید، انگار داشت میخواست بیرون بیاد. نگاهم افتاد به دستهام... لرزش ظریفی توی انگشتهام حس میکردم. این حس از کجا اومده بود؟ چرا انقدر قوی بود؟ نفسی عمیق کشیدم، اما ضربانم هنوز بالا بود. اون چرخید، دستش رو گذاشت روی بازوم و با چشمای نافذش زل زد بهم. ـ اولین بارم بود بعد از پنج هزار سال که چنین حسی رو تجربه کردم! پس صدرا بیدلیل نشانت نکرده بود... حق داشت. چشمامو بستم. ذهنم پر از افکاری بود که نمیفهمیدم از کجا میان. یه چیزی تو وجودم داشت تغییر میکرد... یا شاید حقیقتی که همیشه تو تاریکی پنهون کرده بودم، حالا داشت خودشو نشون میداد. دستم رو روی صورتم کشیدم، ولی نذاشت بلند شم. لبخندی زد، انگشتش رو روی قفسه سینهم کشید و زمزمه کرد: ـ از من بگیر... همیشه سیرابت میکنم، تو هم در عوض، چیزی که میخوام، بهم بده. چشمامو باز کردم و زل زدم بهش. یه حسی تو وجودم داشت بیدار میشد که نمیدونستم چیه. ترس؟ هیجان؟ میل؟ یا همهش با هم؟ بغض کردم و با صدایی که از ترس و حیرت میلرزید، گفتم: ـ چرا اینجوری شدم؟ از پشت بغلم کرد، چونهشو گذاشت روی شونهم و آروم زمزمه کرد: ـ این ذات واقعیته... اون چیزی که همیشه تو وجودت بوده ولی ازش فرار میکردی. یه وحشی، یه گربهی سرکش که همهچیز رو میخواد تصاحب کنه. تو زادهی درد و نفرتی، آرشا. حرفاش مثل پتک توی سرم کوبیده شد. نفسهام بریدهبریده شد. من... این من بودم؟ قبل از اینکه بتونم فکر کنم، چرخید و دستش رو بالا برد. یهو آینههایی از دیوار و سقف بیرون اومدن. تصویر خودمو دیدم... ولی انگار یه غریبه بود. چشمایی که تو آینه بهم زل زده بود، از همیشه خشنتر به نظر میرسید. سیاهی هالهم پررنگتر شده بود و قرمزیش کمتر. دستهام به زنجیرهایی عجیب بسته شده بود. اون، با لبخندی که انگار از رازم باخبره، زمزمه کرد: ـ ببین... خوب ببین. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سرمو تو دستام گرفتم و نعره زدم: ـ لعنت بهت شاهارااااا! روی زانو افتادم، با صدای گرفته نالیدم: ـ گربهی وحشی من... با اخم کنارم نشست، صدای بمش مثل صدای طبل جنگی تو گوشم پیچید: ـ بریم دنبالش، منم کمکت میکنم. آرشا برای منم همهچیزه! حالا که اجازهش داده شده، میریم آرشا رو خونه میاریم. با چشمهای اشکی نگاهش کردم. چشمای خودش هم نمدار بود، ته نگاهش یه چیز غریب موج میزد، چیزی که قلبمو سوزوند. سر تکون دادم و لب زدم: ـ بریم... پیداش میکنیم. بهش میگم دوستش دارم، بهش میگم بدون عشقش دارم مثل ماهی بدون آب جون میدم. بابا بغلم کرد، نفسش گرم بود، دلگرمکننده، مثل همیشه، مثل قدیما. ـ باشه عزیزم، باشه عمر بابا... بریم. تا بغلم کرد، بغضم شکست. نه، ترکید، اونم با صدای بلند، مثل یه بچه. چند ساعت تو بغل بابا گریه کردم، اما آروم نشدم. بلند شدم، ساکمو جمع کردم. بابا گفت میره وسایلشو جمع کنه و اطلاع بده داره میره. تا بابا رفت، هرچی فکر کردم تو این سفر به دردم میخوره برداشتم. باید قوی بشم. حتی محدودیت خودمم برمیدارم تا بتونم جلوی شاهارا بایستم. *** آرشا دو روزه رسیدیم و کسی کاری بهم نداره. تازه یه اتاق دادن که هر جا بخوام، بتونم برم بگردم. اینجا یه سرزمین دیگهست! یه دنیای عجیب با موجودات جادویی. پریها با عشق به گلها و درختها آب میدن. کوتولهها شمشیر و نیزه میسازن. مدرسهی جادوگری داره. گرگینهها و خونآشامها کنار هم زندگی میکنن. حتی تو راه، یه الف هم دیدم! تو اتاقم نشسته بودم و به اتاق لوکس و بزرگم نگاه میکردم. سمت چپم یه طبیعت بکر بود، یه در ریلی داشت که هر وقت بخوام ببندمش... ولی آخه کی دلش میاد درو روی همچین منظرهای ببنده؟ اما... کاش انقدر دلخوش نبودم! کاش گول ظاهر زیبای اینجا رو نمیخوردم! یه پری زیبا، بالزنان روی گلها و درختها نشست و با عشق بهشون آب داد. محو تماشاش بودم. جلو رفتم که یهو جیغ زد و توی گلها قایم شد! متعجب عقبی رفتم که با صدای ظریفی پرسید: ـ تو منو میبینی؟ با سر تایید کردم. چشماش از شادی برق زد. ـ واقعاً؟ ـ آره! دورم چرخید و با هیجان گفت: ـ تو تازه به اینجا اومدی؟ مهمون ویژهی شاه این سرزمین؟ منظورش از شاه، همون مرد هالهی سیاهه؟ با تردید سر تکون دادم. ـ یه جورایی... لبخند زد. ـ من پرلا هستم، عاشق گلها! عنصرم آبه. به گلها نگاه کردم، لب زدم: ـ آرشا هستم. یهدفعه در مثل طویله باز شد! هیرسا با اخم اومد تو: ـ هی، با کی حرف میزنی؟ برگشتم سمت پرلا، اما نبود! انگار تو هوا محو شده بود. پوزخند زدم: ـ طویله نیومدی، بابات یادت نداده در بزنی؟ غرید: ـ چی زر زدی؟ با وحشیگری سمتم حمله کرد. تکون نخوردم، گذاشتم نزدیکم بشه، تا شونهم رو گرفت، یه مشت کوبیدم تو صورتش! پرت شد عقب، محکم خورد زمین. خواستم درو ببندم که یه کفش سیاه و براق جلوشو گرفت. همین که چشمم به صاحب کفش افتاد، نفس تو سینهم حبس شد. بازم اون مرد سیاهپوش. با قدمهای سنگین جلو اومد. صداش آروم، اما پر از هیبت بود: ـ بهش یاد دادم، اما هنوز درست یاد نگرفته. از روی هیرسا رد شد و وارد اتاق شد. ـ انقدر خشن نباش، پسر خوب. اینجا کسی دشمن تو نیست. همین جملهش... همین جملهش باعث شد از ترس بند دلم پاره بشه! از توی جیبم سیگار درآوردم و گوشهی لبم گذاشتم. جلو اومد، با فندک جمجمهی انسان سیگارم رو روشن کرد و تلخ گفتم: ـ جواب رفتارای خودسر رو میدم، وگرنه کسی پا روی دمم نذاره، کاریش ندارم. دود سیگارم رو بیرون دادم. قدمی نزدیکم شد و گفت: ـ بهش گوشزد میکنم تو رفتارش تجدیدنظر کنه. به کفشهای براقش نگاه کردم و لب زدم: ـ خوبه. یه قدم دیگه جلو اومد. سرم رو بالا گرفتم و متعجب گفتم: ـ خیلی تو حلق من نیستی، احیاناً؟ خندید! سرش رو نزدیک صورتم آورد و با صدای بم و جذابش گفت: ـ تو منو جذب خودت میکنی، مثل یه آهنربا! لبش نزدیک لبم شد. بینیم رو بالا کشیدم. مرگ یه بار، شیون یه بار! کشیدهی پدرمادر داری زیر گوشش زدم و عقب رفتم. ـ به خودت هم گوشزد کن! من از اوناش نیستم که با مردا باشم. لباس از توی کمد برداشتم. انقدر ترسیده بودم که میخواستم از حال برم. نیمنگاهی بهش کردم. دستش روی صورتش بود و آروم گفت: ـ روی صدرا خوب بالانس میزدی، فریادش رو بالا برده بودی! اخم کردم و سرد گفتم: ـ اگه خواستی، در خدمتم. کارم پر کردن سوراخهاست. پوزخند زد. در حمام رو باز کردم، داخل رفتم و محکم بستم. چهارستون در لرزید! دوش رو باز کردم و لرزون روی زمین نشستم. ـ لعنت بهت، آرشا! این چه غلطی بود؟ زیر دوش به خودم لرزیدم. با پاهای لرزون بلند شدم، حمام کردم. قلبم تند میزد، جوری که داشت کرم میکرد! با جادو جلو شنیدن صداش رو گرفتم، یه وقت مرد هالهی سیاه نشنوه! از حمام بیرون اومدم که یه مار بزرگ بهم حمله کرد! از گردنش گرفتم، توی چشماش خیره شدم و گفتم: ـ هیرسا، تمومش کن! حالتو ندارم. تبدیل شد، غرید: ـ چطور جرأت کردی تو گوش بابام بزنی؟ ولش کردم. بدنم رو خشک کردم و گفتم: ـ پس میذاشتم ببوسه؟ غرید: ـ این همه دوستدخترات بوسیدنت، یه بارم بابام چی میشد؟ برگشتم، جدی گفتم: ـ تا حالا هیچکدوم از دوستدخترام منو نبوسیدن. شوکه گفت: ـ دروغ نگو! سر تکون دادم. ـ دروغی ندارم. یه نیمآستین مشکی پوشیدم با شلوارک جین آبی. روی تخت پریدم. به اطراف نگاه کرد، روی تخت اومد و زیر گوشم گفت: ـ بابام به برادرت پیام داد. اون برای پیدا کردنت راهی شده. پدرم گفته اگه تونستن پیدات کنن، میتونن ببرنت. برادرت و پدرت با هم دارن میان، البته پیدات نمیتونن بکنن. چون اینجا خیلی دوره و ما توی یه سرزمین دیگهایم. عقب رفت. یه مشت توی شکمم کوبید. با درد نشستم، گفتم: ـ چرا باید صدرا دنبال من بیاد؟ چشمک زد. ـ نمیدونم، اما حسابی آتیشی و عصبی بود! به بابام نگو من گفتم. مشکوک گفتم: ـ چرا اینو به من میگی؟ لبخند زد، گفت: ـ شاید ازت خوشم اومده! تبدیل به مار شد و از روی بدنم رد شد. شوکه لب زدم: ـ صدرا داره میاد! دنبال من؟! اما اینجا رو بلد نیست. چطور میاد؟ باید کمکش کنم بیاد. یه راه ارتباط باید پیدا کنم. پرلا از لای برگها نگاهم کرد. تا چشمش به چشمم افتاد، غیب شد و فرار کرد! کلافه بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. همهجا نورانی و پر از گل بود، انگار خونه و گل یه جورایی جزء همدیگه بودن.