رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

shirin_s

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    322
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s

  1. پارت چهل و سوم رزا وحشت‌زده خود را روی زمین عقب می‌کشد و از جا بلند شده شروع به دویدن می‌کند و فریاد می‌زند: - بدو! دوروتی خشکش زده بود و چسم از آن هیولا برنمی‌داشت، رزا به سمت او دوید و دستش را کشید و با خود همراهش کرد. دوروتی که تازه به خود آمده بود در حین دویدن گفت: - این دیگه چیه؟ رزا دستش را رها کرد و فریاد زد: - فقط بدو! زمین پر از شاخ و برگ و ریشه‌های کلفت درختان بود و مدام به پاهایشان می‌پیچید. آن حیوان دردنده‌خو نیز به دنبال‌ می‌دوید؛ از سرعت هیچ کم نمی‌آورد و از دهانش آب می‌چکید. مدام به سمتشان حمله‌ور می‌شد، رزا و دوروتی میان درختان پیچ و تاب می‌خوردند و او نیز به درختان می‌خورد اما بلافاصله دوباره به سمتشان حمله می‌کرد. از قبیله‌ی خوناشام‌ها نجات یافته بودند و به دام موجودی افتاده بودند بی‌مغز که تنها با دیدن خون آرام می‌گرفت! پس از آن همه دویدن پایش به یک ریشه‌ی درخت گیر کرده و بر زمین می‌افتد، دوروتی نیز همراه او به زمین پرتاب می‌شود. درد شدیدی در صورت و پاهایش احساس می‌کند اما دست و پا می‌زند از جا بلند شود. به سختی نیم‌خیز می‌شود، به محض اینکه سرش را بالا می‌آورد نگاهش به دندان‌های تیز و بلندی می‌افتد! پوزه‌ی سیاه و چهره‌ای چون گرگ داشت و می‌غرید. به سمتش حمله ور می‌شود و پنجه‌اش را بالا می‌برد تا بر صورتش پنجه بکشد، رزا دستانش را سپر صورتش نی‌کند و جیغ می‌زند... گونتر و مارکوس به سمت صدا می‌دودند، مارکوس به محض آن که رزا را افتاده بر زمین و گرگینه را بالای سرش می‌بیند به آن سو حمله‌ور می‌شود و گرگ را به درخت کنارش می‌کوبد. وجود یک گرگینه در اطراف قلمرواش و نزدیک شدنش به رزا خونش را به جوش و خروش آورده بود‌. این گرگینه‌ی یاغی را باید خود ادب می‌کرد و برای فرهَد می‌فرستاد. دوروتی رزا را آغوش کشیده بود و هر دو جنگ میان آنها را تماشا می‌کردند. مارکوس به گونتر اجازه دخالت نمی‌داد و خود به تنهایی با او درگیر شده بود، گرگینه‌ی یاغی سعی داشت خود را از زیر دستان مارکوس بیرون بکشد و پنجه می‌کشید اما مارکوس امانش نمی‌داد. در آخر وقتی رهایش کرد تماما غرق در خون بود و نایی برای زوزه کشیدن هم نداشت.
  2. پارت چهل و دوم لبخند بر لبش ماسید و عرق سردی بر تیره‌ی کمرش نشست. هر دو به آن نقطه خیره شده بودند. سرش خالی از فکری شده بود و لبانش به هم چسبیده بود. باید جلو می‌رفت؟ شاید هم باید چشم ببندد و به راهش ادامه دهد. صورتش را رو به آسمان گرفت و نفس عمیقی کشید تا کمی آرام شود. آسمان زرد و نارنجی شده بود، گویی رگه‌هایی از طلا در آن موج می‌زد. دم عمیق دیگری از هوا گرفت و نفسش را فوت کرد. به دوروتی اشاره کرد همانجا بماند و او را از خود جدا کرد. قدمی به جلو برداشت که دوباره بوته تکان خورد. چشم گرداند و تکه چوبی از زمین برداشت و مقابل خود گرفت. نباید بی دفاع سراغ آن ناشناخته می‌رفت. با حالتی تدافعی به آن سمت قدم برداشت. چند قدم مانده موجود عظیم الجثه‌ای به سویش پرید و او را به زمین انداخت! صدای جیغ گوش خراش او و دوروتی در جنگل پیچید. گونتر و مارکوس پیچ و تاب درختان را به سرعت پشت سر می‌گذاشتند که ناگهان صدای جیغ گوش خراشی در جنگل پیچید و کلاغ‌های نشسته بر کاج‌ها به پرواز درآمدند. مارکوس و گونتر از حرکت ایستادند و به یکدیگر نگاه کردند، مارکوس می‌توانست قسم بخورد که این صدای جیغ متعلق به رزاست! به سوی مکانی که کلاغ‌ها از آنجا به پرواز درآمده بودند دویدند، بوی خون کهنه به مشامش می‌رسید! نفس‌های کثیفی را احساس می‌کرد، امیدوار بود که اشتباه کرده باشد. با فکر به آنچه گمان می‌کرد آنجا باشد شعله‌های چشمانش شعله‌ور تر شد، گویی هیزم بر آتش وجودش ریخته باشند.
  3. پارت چهل و یکم خورشید رو به افول می‌رفت و رزا و دوروتی هنوز در جنگل به دور خود می‌چرخیدند. آسمان نارنجی شده بود و ترس از سردرگم ماندن در تاریکی در ته قلب رزا نفوذ کرده بود. احساسش می‌کرد، خیلی نزدیک بود. احساس خوبی نداشت، گمان می‌کرد چیزی به دنبال‌شان است، البته که خطر آن دو خوناشام از رگ گردن نزدیک‌تر بود اما موجودی را درست کنارش احساس می‌کرد. با هر قدم او قدم برمی‌داشت و چشم از او نمی‌گرفت. گرمای وجودش را اطراف خود حس می‌کرد. حتی به نظرش نفس‌های گرمش را نیز زیر گوشش حس می‌کرد اما چیزی نمی‌دید. هیچ اثری از هیچ موجود زنده‌ای جز درختان و گیاه اطرافش نبود. حتما آنقدر در این جنگل بی‌سر و ته چرخیده بودند دچار اوهام شده بود. حق هم داشت، به نظرش تا اینجا هم خوب طاقت آورده بود. ناگهان سر از قبیله‌ای خوناشام‌ها درآورده بود و پا به ماجرایی گذاشته بود که هنوز هم سر از آن در نمی‌آورد! به طرز عجیبی میان خوناشام‌ها شب را سحر کرده بود و هنوز زنده بود. نگاهی به دستش می‌کند، آن نشان رز سرخ هنوز روی دستش بود اما بی‌رنگ و روح شده بود. مستأصل اطراف خود را می‌گشت تا بلکه غاری، درخت تو خالی‌ای، صخره‌ای چیزی بیابد که به ناگاه کسی بازویش را چسبید! وقتی سر برگرداند با دوروتی مواجه شد، دو دستی بازویش را چسبیده بود و رنگ از رخسارش پریده بود و به جایی آن طرف‌تر نگاه می‌کرد. رزا دست روی دستانش گذاشت و پرسید: - چی شده؟ دوروتی بازویش را فشرد و با صدایی لرزان و تحلیل رفته گفت: - اونجا، اون بوته‌ها... - اون بوته‌ها چی؟ - تکون می‌خورن! رزا رد نگاه دوروتی را دنبال کرد. همه چیز عادی به نظر می‌رسید. لبخندی بر لب نشاند و خواست با جمله‌ای او را آرام کند اما قبل از آنکه چشم از آنجا بگیرد بوته‌ی مقابلش تکان خورد!
  4. پارت چهلم گونتر با سرعتی چون تندباد به راه می‌افتد و چند دقیقه‌ی بعد با تکه سنگی در دست باز می‌گردد. سن را مقابل مارکوس می‌گیرد و می‌گوید: - فقط همین بود. روی سنگ ردی از خون بود، مارکوس سنگ را از او می‌گیرد و بو می‌کشد. بدی خون تازه بود! بوی خون انسان بود. بی‌درنگ همراه گونتر به محل پیدا شدن سنگ می‌رود، کنار درخت کهنسال بلوط... فاصله‌ی درخت تا مکان گل لوندر کم نبود اما هنوز هم اثری از خط عطر آنها نبود. گونتر گردنبند را از زیر لباسش بیرون می‌کشد، گردنبند را در مشت می‌گیرد و محکم می‌کشد تا طناب پاره شود و آن را مقابل مارکوس می‌گیرد. آن گردنبند را مارکوس در نیان وسایل به جا مانده از پدرش پیدا کرده بود. دو گردنبند مثل هم، یکی برای خودش و دیگری برای گونتر، به جهت کنترل غریزه‌ و همراهی آن دو موجود فانی! البته که موجود ضعیف النفسی نبود، او و مارکوس همیشه در کودکی برای تفریح به محل زندگی آدم‌ها می‌رفتند. دیگر طاقتش طاق شده بود، نه از سر غریزه‌ی خون‌خواهش، بلکه از سر خشم! سنگ را از مارکوس می‌گیرد، نفسی عمیق می‌کشد، بوی خون، بوی خون تازه‌ی آدمیزاد، بوی خون لذیذی که هنوز در قلب پمپاژ می‌شد را به خوبی احساس می‌کرد. به سمت منشا بو حرکت می‌کند، مارکوس هم دنبالش می‌رود. خشم گونتر او را نگران می‌کرد، دوست عزیز کودکی‌اش با همین روحیه‌اش فرمانده‌ی کل لشکرش شده بود.
  5. پارت سی و نهم برگ دیگر را برمی‌دارد و روی شانه‌ی خود می‌اندازد، مارکوس نیز مثل او برگ را روی شانه‌های پهنش می‌کشد. مارکوس جلو می‌افتد، عطر تن آن دو موجود فانی را هنوز در هوا احساس می‌کند. چشمانش را می‌بندد و دم عمیقی از هوا می‌گیرد و نفسش را حبس می‌کند. تمام حواسش را روی عطر تنش متمرکز می‌کند، وقتی چشم می‌گشاد، ذرات معلق درهوای عطرش همچون فلش‌های راهنما مسیر را نشانش می‌دهند. مسیر را با سرعت پشت سر می‌گذارنند تا جایی که عطر حضورشان به پایان می‌رسد! در میان جنگل متوقف می‌شوند، هر سو را می‌نگرند نشانی از آنها نمی‌بینند. گونتر تا جایی که شاخ و برگ درختان اجازه می‌دهند کمی آن اطراف پرواز می‌کند و کنار مارکوس باز می‌گردد و می‌گوید: - اینجا نیستن. مارکوس سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - هیچ اثری هم نیست، نه بوی تنشون، نه گرمای هیچ موجود زنده‌ای رو احساس نمی‌کنم! - چطور ممکنه؟ مارکوس بار دیگر اطراف را از نظر می‌گذراند. نگاهش روی بوته‌ی گل خشک می‌شود! در جایی میان درختان که خورشید به آن‌جا می‌تابید، بوته‌ای بزرگ از لوندرهای وحشی‌ روییده بود. مارکوس به سمت بوته‌ی گل می‌رود و کنارش زانو می‌زند. گونتر نیز کنارش زانو می‌زند و می‌پرسد: - این لوندر وحشیه. گونتر سر تکان داده حرفش را تایید می‌کند: - می‌دونم، تو بند و بساط اون جادوگر پیر دیدم. - لوندر رائحه‌ی خیلی قوی داره. عطر قدرتمندش هیج اثری از عطرهای دیگه نمی‌ذاره. گونتر از جا بلند می‌شود و می‌گوید: - یعنی این گل رد حضورشون رو بلعیده؟ مارکوس متاسف سر تکان می‌دهد و حرفش را تایید می‌کند. دست بر زانو می‌گذارد و بلند می‌شود. - اگه اونا از این گل با خودشون برده باشن چی؟ مارکوس ابرو در هم می‌کشد و پاسخ می‌دهد: - لوندر وحشی‌ مال این جنگله، فکر نمی‌کنم این گل رو بشناسند، فعلا بگرد این اطراف ببین کجا رد بو رو میشه پیدا کرد.
  6. پارت سی و هشتم دست دوروتی را می‌گیرد و او را با خود می‌کشد. میان درختان چشم می‌گرداند تا پناهگاهی پیدا کند، مثل یک هزارتوی هزار چهره بود! مسیر ورود خروجش مشخص نبود، هر جا پا می‌گذاشتند جدید به نظر می‌رسید. احساس می‌کرد جنگل هر لحظه در حال تغییر است، مثل چرخش زمین و ماه و خوشید! به نظر می‌سید هم به دور خود می‌چرخند و هم دور جنگل؛ و هم جنگل به دور آنها می‌چرخد! گونتر در تمام این مدت آرام و قرار نداشت و مدام طول و عرض مقبره را طی می‌کرد. اما مارکوس آرام سرجایش نشسته بود و هنوز چشمانش بسته بود. گونتر کلافه مقابل مارکوس می‌ایستد و با لحنی معترض می‌گوید: - مارکوس واقعا خوابی؟ وقتی جوابی از او دریافت نمی‌کند دوباره به راه می‌افتد، دستانش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: - آخرین مهره‌ی باقی مونده از تاجش از دستمون پرید رفت، همه‌ی برنامه‌هامون بهم ریخت، حتی ذره‌ای خم به ابروش نمیاره. مارکوس بی‌آنکه تغییری در حالت خود ایجاد کند می‌گوید: - آروم باش گونتر، اونا هیچ جا نمی‌تونن برن. گونتر از حرکت می‌ایستد و ماحیر به او نگاه می‌کند، این آرامشش حرص او را درمی‌آورد. مارکوس مطمئن بود نمی‌توانند از جنگل خارج شوند. هیچکس نمی‌تواند از جنگل پا بیرون بگذارد. البته باید اعتراف می‌کرد هیچکس هم نمی‌توانست به آن وارد شود اما رزا به راحتی پا به جنگل نهاده بود، پس ممکن بود بتواند باز هم از طلسم محافظ آن عبور کرده و به دنیای خود بازگردد. تنها چیزی که باعث می‌شد آنقدر خاطرش آرام باشد میدان وهم و حلقه‌های جادویی اطراف مقبره بود که هیچکس توان رهایی از آن را نداشت. بعد از ظهر، خورشید که از صرافت تابش می‌افتد، مارکوس و گونتر از مقبره خارج می‌شوند. به لطف درختان بلند و پر بار اطراف مقبره دیگر نور خورشید پوست رنگ پریده‌شان را لمس نمی‌کرد. گونتر سراغ گیاه فیلگوش نزدیک مقبره رفت، به نظرش از برگ‌های پهن آن فیلگوش جنگلی وحشی‌ شنل مناسبی درمی‌آمد. پایین پای گل ایستاد و دستی بر تنه‌اش کشید، خنجری از چکمه‌اش در آورد و به تنه‌ی گل کشید تا مطمئن شود تیغه‌اش به اندازه‌ی کافی تیز است. قدمی عقب رفت و قد و بالایش را بررسی کرد، خنجر را به ارتفاعی بالاتر از قد شاخه‌هایش پرتاب کرد. بلافاصله به شکل یک خفاش درآمده و خنجر را در هوا شکار کرد و دو برگ بزرگ را به زمین انداخت! کنار مارکوس بازگشت و خنجر را در جای قبل پنهان کرد و یک برگ را در آغوش او انداخت و گفت: - هنوز خورشید غروب نکرده، ممکنه لازم بشه.
  7. پارت سی و هفتم کمی در جنگل به دنبال چیزی برای خوردن می‌گردند، گیاهان و میوه‌های عجیب و غریب زیادی آنجا بود که یا ناشناخته و عجیب بودند و یا آنقدر ارتفاع درختش بلند بود که هیچ جوره به آن نمی‌رسیدند. چندباری دوروتی قصد کرده بود به قول خودش " دل را به دریا بزند" و یک میوه‌ی جدید را امتحان کند اما رزا جلویش را گرفته بود. دوروتی مدام غر می‌زد و می‌گفت: - از دست خوناشام‌ها فرار نکردم که از گرسنگی بمیرم! رزا نیز هربار پاسخ می‌داد: - منم از دست خوناشام‌ها فرار نکردم که با خوردن میوه سمی بمیرم! در نهایت دست به دامان درخت بلوط شدند. به زور و با مشت و لگد و پرتاب سنگ و چوب درخت را تکان داده و چند بلوط به دست آورده بودند و با سنگ پوست سخت آن را باز کردند. از شکستن بلوط با سنگ دست هر دو پر از خراش شده بود، یک بار هم دوروتی سنگ را بر انگشت خود کوفته بود. ناخنش شکسته بود و خونش بند نمی‌آمد. رزا با سنگ بر پایین پیراهنش کوفته بود تا قسمتی از آن را پاره کند و به دست دوروتی بسته بود و دور آن را با برگ‌های بزرگ درختان محکم کرده بود. پس از آن در جنگل به راه افتاده و به دنبال مسیری برای خروج می‌گشتند. درخت‌های تنومند و قد بلند جنگل دید آنها را محدود کرده بود و هیچ چیز مشخص نبود. حتی معلوم نبود که راه مستقیم را رفته‌اند یا به دور خود می‌چرخند! دوروتی به یک تکیه می‌دهد و می‌گوید: - من دیگه نمی‌تونم. رزا هم دست به کمر کنارش رفته و به درخت تکیه می‌دهد: - باید بتونیم، باید تا قبل از غروب تا می‌تونین از این‌جا دور بشیم و یه جایی پناه بگیریم. خورشید که غروب کنه میان دنبالمون. اما در ذهن خود فکر دیگری داشت، هر چه راه رفته بودند کافی بود، از الان باید به دنبال پناهگاه می‌گشتند، چون دیگر توانی برای رفتن نداشتند و وقت زیادی هم نمانده بود اما اگر این را به دوروتی می‌گفت همانجا بر زمین می‌نشست و باید تنها به دنبال مکانی امن می‌گشت. در چنین موقعیتی نباید از یکدیگر فاصله می‌گرفتند.
  8. پارت سی و ششم هر دو از جا می‌پرند و به سمت پرچین خیز برمی‌دارند. گونتر با احساس حرکت آنان چشم باز می‌کند و آنها در حال دویدن به سوی پرچین می‌بیند! او نیز بلافاصه از جا می‌جهد اما قبل از آن که به آنها برسد از پرچین عبور می‌کنند! رزا و دوروتی با تمام وجود می‌دوند، پرچین را می‌درند و پا به آن سوی پرچین می‌گذارند و در مسیر آفتاب می‌دوند. گونتر نیز به دنبال‌ آنها می‌دود اما وقتی پایش را بیرون از پرچین می‌گذارد تمام وجودش آتش می‌گیرد، گویی به درون دیگی از مذاب پریده است! بالاجبار به عقب باز می‌گردد و خود را به داخل راهرو می‌کشد. پرچین آسیب دیده بود و نور خورشید به داخل راهرو رسیده بود، خود را به سمت دیوار سنگی می‌کشاند و پشت آن پناه می‌گیرد. از مجرای ایجاد شده در پرچین آنها را می‌بیند که دور می‌شوند اما کاری از دستش بر نمی‌آید. با حرص و عصبانیت دندان بر هم می‌سابد و با مشت بر دیوار می‌کوبد و فریاد می‌زند. رزا و دوروتی به پشت سر خود نگاه می‌اندازند، وقتی کسی را به دنبال خود نمی‌بینند می‌ایستند. مارکوس دست بر شانه‌ی گونتر می‌گذارد و همانطور که نگاهش به آن دو نفر است می‌گوید: - نگران نباش! رزا نیز از همان فاصله به مارکوس نگاه می‌کند. احساس می‌کرد از همان فاصله نیز به چشمانش زل زده است. به نظرش حتی پیچش آن شعله‌های معلق در چشمش را نیز می‌توانست ببیند، حتما از خشم شعله‌ور تر شده بودند. ، دوروتی از پشت او را در آغوش می‌کشد و می‌گوید: - خدای من باورم نمیشه، تو خیلی باهوشی رزا؛ نقشه‌ات جواب داد خدای من مرسی! فاصله‌ای که میان‌شان افتاده بود لبخند را میهمان لبانش می‌کند‌. نگاه از آن دو مرد خشمگین می‌گیرد و او نیز دوروتی را در آغوش می‌کشد. هنوز تا رهایی خیلی فاصله بود، باید تا جایی که می‌شد از آنجا دور می‌شدند.
  9. پارت سی و پنجم مارکوس سری تکان می‌دهد و می‌گوید: - نمی‌خوام حساس بشه. - آخه برای چی؟ اون یه اسیره که به زودی قربانی میشه، چه فرقی داره؟ - فرق داره گونتر فرق داره. گونتر نگاه معناداری به او می‌کند و می‌گوید: - مربوط میشه به اتفاقات دیشب؟ تو چی دیدی؟ - هنوز نمی‌دونم! مارکوس اتصال نگاهشان را قطع می‌کند و سر به دیوار تکیه داده چشمانش را می‌بندد. نیاز به خلوت داشت، باید فکر می‌کرد، باید معنای آن رویا را می‌فهمید. ظهر شده بود و خورشید به میانه‌ی آسمان رسیده بود، احساس ضعف و گرسنگی کم کم به سراغشان آمده بود و آنها هیچ همراه خود نبرده بودند. برای گونتر و مارکوس چندان مسئله‌ی مهمی نبود اما رزا و دوروتی نظر دیگری داشتند. رزا که زانوهایش را در آغوش کشیده و سرش را بر روی دستانش گذاشته بود و پنهانی از زیر دستانش وضعیت گونتر را بررسی می‌کند. فاصله‌ی کمی با هم داشتند اما سرعت عمل می‌توانست رمز موفقیت آنها باشد. چانه‌اش را روی زانویش قرار می‌دهد و با پا به دوروتی می‌زند. دوروتی نیز مثل او چانه‌اش را روی زانویش می‌گذارد و نگاهش می‌کند. رزا بی‌صدا و با ایما و اشاره لب می‌زند: - با شمارش من، هر وقت گفتم سه می‌دویم! باشه؟ دوروتی با چهره‌تی مصمم سر تکان می‌دهد. رزا برای بار آخر نگاهی دیگر به آن سوی دیوار می‌اندازد و با انگشت می‌شمارد: - یک، دو ، سه؛ بدو!
  10. پارت سی و چهارم از طرفی هم دوست نداشت آن دو را در راهرو تنها بگذارد اما بالاجبار خود را عقب می‌کشد و پشت درب سنگی می‌رود. دوروتی بلافاصله به رزا می‌گوید: - رفت رزا رفت. رزا اندکی سرش را می‌چرخاند و از گوشه‌ی چشم به آن سو نگاه می‌کند، گونتر پشت دیوار جادویی نشسته و بد نگاهش می‌کرد‌. لب می‌گزد و با چشم و ابرو به دوروتی اشاره می‌کند، دوروتی با صدایی رسا می‌گوید: - چی میگی؟ نمی‌فهمم. رزا دستی بر پیشانی‌اش می‌کشد و رو‌به‌روی او بر زمین فرود می‌آید، زانوهایش را آغوش می‌گیرد و خود را مقابلش جا می‌دهد، انگشت اشاره‌اش را بر روی بینی می‌گذارد و پچ می‌زند: - هیس، پشت این دیواره نشسته. دوروتی دستی در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: - خب حالا پشت دیواره... رزا به میان حرفش می‌پرد و با دست جلوی دهانش را می‌گیرد: - هیش، اولا این که این از اون دیوارها نیست و مثل یه پرده‌اس. صدایش را آرام تر می‌کند و ادامه می‌دهد: - دوما، خوناشام‌ها گوش‌های خیلی تیزی دارن. فهمیدی؟ دوروتی سری به تایید حرفش تکان می‌دهد و به او اطمینان می‌دهد که دیگر بی‌احتیاطی نخواهد کرد، رزا دستش را عقب می‌کشد. با بی‌احتیاطی‌های دوروتی قطعا آن دو حساس شده بودند. گونتر که صدای پچ‌پچ‌های آنها را شنیده بود، گوش تیز کرده بود و سعی داشت قصد رزا را بفهمد. وقتی دیگر صدایی از آنها نمی‌شنود چشمانش را باز می‌کند و به مارکوس نگاه می‌کند. او نیز صداهایشان را شنیده بود و توجهش جلب شده بود؛ به چشمان یکدیگر نگاه می‌کنند و در ذهن با هم سخن می‌گویند: - اونا نباید کنار هم باشن، برم رزا رو بیارم داخل؟
  11. پارت سی و سوم قطه‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش آرام پایین می‌افتد. همانطور که دوروتی را در آغوش گرفته است نگاهش به سمت پرچین و کور سوی نوری که از لابه‌لای برگ‌هایش به داخل می‌تابد، کشیده می‌شود. فکری در ذهنش جان می‌گیرد، آرام دوروتی را رها می‌کند و دزدکی به گونتر نگاه می‌کند. بر روی یک پا نشسته بود، دست راستش را بر زانوی راست گذاشته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود. از زیر چشم نگاهی دیگر به پرچین می‌اندازد. سرش را نزدیک دوروتی می‌برد و زیر گوشش آرام پچ می‌زند: - من یه فکری دارم. - چه فکری؟ - صبر کن. رزا بار دیگر وضعیت گونتر را بررسی می‌کند، مطمئن نبود خواب است یا بیدار؛ آرام و بی‌صدا دست بر زمین نهاد و از بجا بلند شد. چشمان گونتر نیز بلافاصه با حرکت او باز شد و چپ-چپ و پر غضب نگاهش کرد. رزا خیره بر چشمان او، نامحسوس نفس عمیقی کشید، دستانش را باز کرد و کشید و وانمود کرد از نشسته خوابیدن بدنش خسته و کوفته شده است. البته که در کتف و گردن و کمرش واقعا درد را احساس می‌کرد. دستی به گردن دردناکش می‌کشد و کمی پاهایش را تکان می‌دهد. اندک نوری که از میان شاخ و برگ‌های پرچین به داخل راهرو می‌تابید تا نزدیک گونتر رسیده بود، گونتر نگاه از رزا می‌گیرد و به نوری که بر روی زمین افتاده بود نگاه می‌کند. تز نظرش زیبا به نظر می‌رسید، گرم و سوزاننده، احساس می‌کرد بو و ذرات آفتاب تمام راهرو را دربرگرفته و راه نفس کشیدن را بر او بسته، تجلی آفتاب بر روی اشیا را دوست داشت، با نور جلوه زیبایی به خود می‌گرفتند اما از بوی آفتاب متنفر بود. ذرات انگار بر روی ریه‌اش می‌نشستند، سنگینی‌اش را احساس می‌کرد.
  12. پارت سی و دوم شب عجیب و پر تحرکی را گذرانده بودند. دوروتی بلافاصله خوابش برد اما رزا دلش آرام نمی‌گرفت، نسبت به دوست عزیزش احساس مسئولیت می‌کرد. با تمام وجود سعی می‌کرد چشمانش را باز نگه دارد و زیر چشمی گونتر را می‌پایید اما به ناگاه دیگر متوجه نشد چطور مقاومتش شکست. در میان خواب خود را در حال دویدن دید. می‌دوید و دوروتی را نیز همراه خود می‌کشید. نفس نفس می‌زد و پاهایش دیگر توان نداشت اما با تمام وجود می‌دوید و از میان درختان بلند و تنومند می‌گذشت. صدای پای کسی را می‌شنید که پابه‌پای آنها می‌دود، نمی‌دانست برای چه؛ تنها می‌دانست باید فرار کند و خود و دوروتی را نجات دهد. زمین پر از ریشه‌ی درخت و سنگ و پستی بلندی بود و این مسیر را دشوار کرده بود. پس از آن همه دویدن پایش به یک ریشه‌ی درخت گیر کرده و بر زمین می‌افتد، دوروتی نیز همراه او به زمین پرتاب می‌شود. درد شدیدی در صورت و پاهایش احساس می‌کند اما دست و پا می‌زند از جا بلند شود. به سختی نیم‌خیز می‌شود، به محض اینکه سرش را بالا می‌آورد نگاهش به دو دندان نیش تیز و بلند می‌افتد! نمی‌تواند تشخیص دهد چه موجودی است، واضح نمی‌بیند اما متوجه می‌شود که دستش را بالا می‌برد، دستش بزرگ است و ناخن‌های کشیده و تیزی دارد؛ به سمتش حمله ور می‌شود و قبل از آنکه به صورت رزا پنجه بکشد از خواب می‌پرد! ترسیده دور و اطرافش را نگاه می‌کند و به دنبال آن موجود وحشتناک می‌گردد، اطرافش اوضاع آرام بود. گونتر نشسته و تکیه به دیوار چشم بر هم نهاده بود، دوروتی هم کنارش بود. دوروتی از تکان‌های او چشم باز می‌کند، رزا را با حالی پریشان و صورتی خیس از عرق و نفس‌هایی نامنظم می‌بیند؛ دست بر شانه‌اش می‌گذارد و با نگرانی می‌پرسد: - خوبی رزا؟ خواب دیدی؟ رزا به پا و دستانش نگاه می‌کند، هیچ اثری از زخم در خود نمی‌بیند. گنگ به دوروتی نگاه می‌کند، به چشمانش خیره می‌شود، صحنه‌ای که هر دو بر زمین افتادند مقابل چشمانش جان می‌گیرد و دوروتی را به آغوش می‌کشد.
  13. پارت سی و یکم رزا از گوشه‌ی دیوار سرک می‌کشد، ردی از سوختگی بر صورت مارکوس می‌بیند. گونتر از کنار مارکوس بلند می‌شود، رزا قبل از آن که دیده شود به جای خود باز می‌گردد. گونتر نیز به راهرو باز گشته، مقابلشان می‌ایستد. با سر به داخل اشاره می‌کند و می‌گوید: - برید داخل. دوروتی کنار او می‌ایستد، چند ضربه به دیوار می‌کوبد و می‌گوید: - چجوری؟ گونتر این بار با سر به رزا اشاره می‌کند: - تو برو داخل. رزا دست بر شانه‌ی دوستش می‌گذارد و سر تکان می‌دهد: - من کنار دوستم می‌مونم. گونتر کلافه در چهارچوب درب سنگی می‌نشیند تا هم حواسش به آن دو باشد و هم مارکوس را ببیند. رزا و دوروتی هم کنار هم می‌نشینند. دوروتی مدام دزدکی به گونتر خیره می‌شود، رزا با آرنج به پهلویش می‌کوبد و زیر گوشش پچ می‌زند: - چیکار میکنی؟ این عصبانی بشه مثل کباب ما رو میذاره لای نون می‌خوره‌ها. دوروتی نیز همانطور زیر گوشش پچ پچ می‌کند: - آخه نگاه کن، دیوار از وسطش رد شده؛ چطوری نگاه نکنم. مگه چندبار یکی رو دیدم که نصفش تو دیوار باشه؟ رزا هم زیر چشمی نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید: - یعنی تو اون طرف دیوار هم نمی‌بینی؟ - چطوری اون طرف دیوار رو ببینم؟ مگه تو می‌بینی؟ - آره بابا، اصلا دیوار آنچنانی نیست، یه طرح کمرنگی از دیواره، اون طرفش هم یه اتاق تاریکه. دوروتی شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: - من که فقط دیوار میبینم، یه دیوار سفت و سنگی. رزا نگاهی دیگر به آن سمت می‌اندازد، دیوار را چون پرده‌ای حریر می‌دید. شانه‌ای بالا می‌اندازد و زانوهایش را در آغوش می‌گیرد و سرش را روی دستانش می‌گذارد. دوروتی هم همان کار را می‌کند، هر دو خسته بودند.
  14. پارت سی‌ام مارکوس بی‌هیچ حرفی تنها به جای خالی خنجر نگاه می‌کند و صحنه‌هایی از خوابش برایش تداعی می‌شود. او در هم شکستن خنجر را دیده بود! از دست رزا مشتی خون بیشتر بر روی سنگ نریخته بود اما همان مقدار اندک تمام ترک را پر کرده بود و مقداری هم از سنگ چکه می‌کرد! سرخی خون بر روی نقش گل باقی مانده بود. باید هر چه زودتر به کاخ بازمی‌گشت، به نظرش چیزی درست نبود. بی‌هیچ حرفی به سمت خروجی مقبره گام برمی‌دارد، رزا و گونتر نیز از او تبعیت می‌کنند. رزا به سوی دوروتی می‌دود و او را در آغوش می‌کشد و مشغول صحبت با او می‌شود، مارکوس مستقیم به سوی پرچین رفته و آن را کنار می‌زند اما قبل از آن که قدمی بیرون گذارد نور خورشید بر صورتش می‌تابد. بلافاصله پرچین را رها کرده و به عقب می‌جهد و صورتش را پشت دستانش پنهان می‌کند. گونتر به سمت او می‌دود و دست بر شانه‌اش می‌گذارد: - مارکوس، چی شد؟ خوبی؟ از مارکوس که جوابی نمی‌گیرد به سمت پرچین می‌رود و از میان شاخ و برگ‌های آن نگاهی به بیرون می‌اندازد، خورشید طلوع کرده و راه را بر آنان بسته بود! گونتر و مارکوس که گمان می‌کردند تا قبل از طلوع آفتاب به کاخ برخواهند گشت شنلی با خود نیاورده بودند و اکنون در مقبره گیر افتاده بودند! گونتر با خود می‌اندیشد، این مسئله تقصیر آن دو موجود فانی‌است. اگر همان نیمه شب به راه افتاده بودند و آنقدر درگیری در کاخ نداشتند و یا در طول مسیر معطل نشده بودند دچار این مشکل نمی‌شدند. این مشکل نمی‌شدند. گونتر با خشم و غضب نگاهی به آن دو می‌اندازد و به سوی مارکوس می‌رود، بازوی او را می‌گیرد و به داخل مقبره هدایتش می‌کند. مارکوس کنار درب ورودی در تاریکی می‌نشیند و به دیوار تکیه می‌دهد، با دست به گونتر اشاره می‌کند بیرون برود و می‌گوید: - حواست به اون‌ها باشه.
  15. پارت بیست و نهم سرش گیج بود و تصاویری که دیده بود دور سرش می‌چرخید. میان این تصاویر ناگهان به یاد رزا افتاد. رزا را کمی آن‌طرف تر نقش بر زمین یافت. خود را به بالای سر او کشاند و صدایش زد، چندبار آرام بر صورت زد. کم‌کم چشمان او نیز باز شد. وقتی چشم باز کرد ابتدا چند نفر را بالای سر خود می‌دید که مدام در حال حرکت بودند. هوشیارتر که شد تمام تصاویر بر هم منطبق شده و این‌بار مارکوس را بالای سر خود دید. موهایش به ریخته بود و شعله‌ی چشمانش آرام گشته بود. رزا به سختی سعی می‌کند از جای برخیزد، مارکوس دست او را می‌گیرد و کمکش می‌کند تا بنشیند. در این بین نگاهش به دست رزا می‌افتد، روی دست راستش، کمی پایین‌تر از انگشت شست طرحی از گل رز نقش بسته بود که به طور دورانی از بالا به پایین رنگ می‌گرفت! رزا و گونتر نیز رد نگاه مارکوس را دنبال می‌کند و به آن نقش تپنده می‌رسند! رزا دستش را از دست مارکوس بیرون می‌کشد و دستش را بالا می‌برد تا با دقت بیشتری ببیند، اما به محض کشیدن دستش تپش‌های گل آرام می‌گیرد و به طرحی سیاه بدل می‌شود. رزا دستی بر رویش می‌کشد و متحیر می‌گوید: - پس چی شد؟ مارکوس بی‌حرف دوباره دستش را می‌گیرد و آن نقش دوباره رنگ می‌گیرد و به تپش می‌افتد! چندباری دوباره این کار را تکرار می‌کنند و هر بار همان نتیجه را مشاهده می‌کنند. مارکوس دستش را برمی‌گرداند و به سرانگشتانش نگاه می‌کند، هیچ ردی از آن زخم عمیق در هیچ کدام از انگشتانش دیده نمی‌شد! مارکوس از جا برمی‌خیزد و سنگ مقبره را نگاه می‌کند، به طرز عجیبی نقش خنجر حک شده بر روی آن از بین رفته و گل به ساقه‌اش وصل شده بود! گونتر نیز به کنار او می‌رود و به سنگ نگاه می‌کند و می‌گوید: - ترک، ترک نیست! ما بخشیده شدیم؛ باسیلیوس هلیوس بزرگ ما رو بخشید! درست میگم مارکوس نه؟
  16. پارت بیست و هشتم پی در پی او را صدا می‌زند و تکانش می‌دهد. مارکوس اما خود را جایی دیگر می‌یابد. در خلع! جایی میان زمین و هوا! همه جا را سیاه و تاریک می‌بیند، در میانه‌ی آن تاریکی دو نفر ظاهر می‌شوند، مردی پنهان زیر شنای بلند و سیاه که هاله‌ای سیاه دور دستانش می‌چرخد و دختری از جنس نور! آن دو کناد یکدیگر قدم می‌زنند و از او دور می‌شوند، پشت‌شان به اوست و نمی‌تواند چهره‌شان را تشخیص دهد. از جا برمی‌خیزد و به دنبال آنها گام برمی‌دارد. پس از چند قدم می‌ایستند، رو به یکدیگر می‌کنند. آن دختر نورانی دست راست خود را بالا می‌آورد، مرد سیه پوش نیز دست چپ خود را بالا می‌آورد. دستان خود را آرام به یکدیگر نزدیک می‌کنند، دست‌هایشان که یکدیگر را لمس می‌کنند نور سبز رنگی از میان دستانشان می‌تراود! گویی انرژی هایشان با یکدیگر در تقابل قرار گرفته‌اند. نور زیاد و زیادتر می‌شود، مارکوس دستش را جلوی نور می‌گیرد و چشم ریز می‌کند؛ به ناگاه بر پشت هر دو بالی بزرگ پدیدار می‌گردد. بر کتف دختر بالی نورانی با رگه‌ای سیاه، و بر کتف آن مرد بالی سیاه با رگه‌ای سفید رنگ! زیر پایشان نیز طرحی از گل شکل می‌گیرد، گلی از تبار رز! به ناگاه خنجری پدیدار می‌گردد و چون تیری که از کمان رها شده باشد با سمت ساقه‌ی آن گل رز می‌جهد اما با برخورد به ساقه‌ی گل، تیغه‌اش در هم می‌شکند. نوری که از دستانشان ساتع می‌شد بیشتر و بیشتر می‌شود تا به درجه‌ی انفجار برسد و این‌بار با اشعه‌ی آن نور سبز رنگ به عقب پرتاب می‌شود. این‌بار وقتی چشم باز می‌کند، گونتر را بالای سر خود می‌بیند. گونتر که نگرانی جانش را به لبش رسانده بود با تکان خوردن پلک‌های مارکوس لبخندی بر لبانش شکل می‌گیرد، او را درآغوش خود بالا می‌کشد و می‌گوید: - مارکوس؛ مارکوس صدای من رو می‌شنوی؟ چه اتفاقی افتاد؟ مارکوس دستش را به پیشانی‌اش می‌گیرد و به کمک گونتر به سختی می‌نشیند، بدنش عجیب کوفته بود، احساس می‌کرد از نبردی تن به تن بازگشته.
  17. پارت بیست و هفتم اتفاقات عجیبی در حال وقوع بود، خونی که بر روی سنگ می‌ریخت تیره و غلیظ می‌شد و به سمت آن ترک روانه می‌گشت. ترک عمیقی بود اما خون واردش نمی‌شد! خون کمی روی ترک را گرفته بود و مابقی جریان گرفته بود! به نظر می‌رسید سنگ مقبره در حال ترمیم است! به ناگاه نور سیاهی پشت مقبره، در تاریک‌ترین نقطه‌ی اتاق درخشید، هر دو مبهوت آن جرقه‌ی نور شدند. مارکوس گمان می‌کرد باید پیکی از باسیلیوس بزرگ باشد و با اشتیاق چشم از آن برنمی‌داشت، رزا نیز کنجکاوانه به آن نگاه می‌کرد و درد را از یاد برده بود. ذره‌ی نور آرا آرام بزرگ و پرانرژی شد و ناگهان، منفجر شد! اشعه‌های آن نور سیاه به اطراف تابید و به رزا و مارکوس برخورد کرد و هر دو را به زمین کوفت! گونتر که از پشت دیوار داخل را نگاه می‌کرد ناگهان احساس کرد نوری چشمش را زد. آن قدر آن جرقه‌ی نوری که به چشمش برخورد کرد زیاد بود که سریع روی برگرداند و چشمانش را بست و روی برگرداند. دوروتی که هنوز زیر لب غرغر می‌کرد با صدای "آخ" دردناک گونتر از سخن گفتن باز ماند و قدمی عقب کشید. گونتر چشمانش را بر هم فشار داد و دستی برآن کشید و آرام چشم گشود؛ ابتدا چشمانش همه جا را سیاه می‌دید. چندباری پشت سر هم پلک زد تا دیدش واضح شود، چشمانش به شدت می‌سوخت! وقتی سوی چشمانش بازگشت بلافاصله به داخل دوید. رزا و مارکوس را کنار یکدیگر، نزدیک مقبره بی‌هوش یافت. کنار مارکوس می‌نشیند و سرش را در آغوش می‌گیرد.
  18. پارت بیست و ششم مادرش گاهی آن را از بالای کتابخانه برمی‌داشت، کنار پنجره می‌نشست؛ بر صفحه‌هایش دست می‌کشید و با آن وقت می‌گذراند. گویی در حال مرور خاطرات بود! احساس می‌کرد مادرش هرگاه دلتنگ است سراغ آن جعبه را می‌گیرد. در میان آن نقش و نگارهای عجیب نقشی شبیه به گل رز نظرش را جلب‌ کرد. ناخودآگاه دست دراز کرد تا لمسش کند. آن ترک بزرگ و عمیق درست از کنار گل گذر کرده بود. یک خنجر میان گل رز و ساقه‌اش فاصله انداخته بود! سرانگشتانش آرام نقش گل را لمس می‌کند، از سرمای سنگ بر خود می‌لرزد. دستش به سمت ساقه‌ی جدا شده می‌رود، به خنجر که می‌رسد با احساس درد در سرانگشتانش، دستش را عقب می‌کشد و "آخ" از لبانش خارج می‌شود. با دست دیگرش دستش را بالا می‌گیرد و نگاهش می‌کند. مارکوس که در حال جذب انرژی و نیرو از نیاکان خود بود با صدای " آخ" گفتن رزا چشمانش را باز می‌کند؛ به رزا نزدیک می‌شود، دستش زخم برداشته بود و خون از آن می‌چکید! از چشمان پر از اشک و لبی که به دندان گرفته بود مشخص بود درد زیادی را متحمل شده است. - چی‌کار کردی با خودت؟ دستش نیز همچون چانه‌اش به لرزش افتاده بود. نگاهش به زیر دستش می‌افتد، خون دستش قطره قطره بر روی سنگ مقبره می‌ریخت؛ روی نقش گل رز! مارکوس دوباره تکرار می‌کند: - چی شد؟ رزا با صدای گرفته از درد و بغض لب می‌زند: - نمیدونم، دست کشیدم روی سنگ، انگار تیغ رفت توش! نگاه مارکوس با شک به سمت خنجر کشیده می‌شود، قبلا طرح خنجری که گل را از شاخه‌اش جدا کرده بود به چشمش خورده بود.
  19. پارت بیست و پنجم گونتر که زودتر وارد شده بود و به باسیلیوس بزرگ ادای احترام کرده بود از کنار آنها می‌گذرد و به سمت دوروتی می‌رود. دوروتی که تا آن لحظه داشت به در و دیوار می‌کوبید و رزا را صدا می‌کرد و اشک می‌ریخت با دیدن گونتر عقب می‌رود. اول رزا و مارکوس را دیده بود که از دیوار گذشتند و حالا گونتر! پشت آن دیوار چه بود؟ پس چرا او نمی‌توانست از آن عبور کند؟ با خود می‌اندیشید رزا دست در دست آن خوناشام بزرگ از دیوار گذشته بود، شاید باید توسط یک خوناشام وارد می‌شد! با صدایی گرفته از بغض و صورتی خیس به گونتر می‌گوید: - من رو ببر اون طرف. گونتر تنها یک کلام می‌گوید: - نمیشه. دوروتی پا بر زمین می‌کوبد و غر می‌زند: - چرا نمیشه؟ می‌خوام برم پیش رزا. گونتر که از رفتار لوس او خوشش نیامده ناخواسته لحنش تند می‌شود: - می‌تونی برو! دوروتی ناراحت نگاهی به دیوار سنگی می‌اندازد: - من که تکی نمی‌تونم. تو باید من رو ببری، مثل رزا که اون مرده بردش. - رزا خودش رفت؛ ای بابا! گونتر دیگر به حرف‌های او توجهی نمی‌کند و نگاهش را معطوف آن سوی دیوار می‌کند. مارکوس و رزا به سمت مقبره‌ی بزرگ وسط سالن می‌روند. مارکوس کف دو دستش را به هم می‌چسباند روبه‌روی صورتش می‌گیرد و سر خم کرده چشمانش را می‌بندد. رزا هم به تبعیت از او همین کار را می‌کند. چشمانش را می‌بندد و خم می‌شود تا تعظیم کند. پس از ادای احترام به مارکوس نگاه می‌کند، مارکوس هنوز چشمانش بسته بود. رزا به احترام او در سکوت همانجا منتظر می‌ماند، در این فرصت اطرافش را از نظر می‌گذراند. فضایی شبیه به غار داشت؛ غاری با درب سنگی! روی مقبره‌اش نقش و نگارهای عجیبی حک شده بود. قدمی جلوتر می‌رود و خم می‌شود تا با دقت بیشتری نگاه کند. نقش و نگار‌ها به نظرش آشنا بود. چشم ریز کرده و در ذهنش به دنبال معنی آن نگاره‌ها می‌گردد. تصویری از یک کتاب قدیمی مقابل چشمانش جان می‌گیرد! کتابی که مادرش بالای کتابخانه پنهان می‌کرد. کتابی از جنس چرم که جعبه‌ای از چوب داشت، به یاد دارد چوبش بوی خاصی و داشت و همیشه سرد بود!
  20. پارت بیست و چهارم مارکوس خود را جلو می‌کشد، رزا و دوروتی به دیوار پشت سر خود می‌چسبند تا او از کنارشان عبور کند، با قدم‌های کوتاه جابه‌جا می‌شوند. وقتی مقابل رزا می‌ایستد به چشمان او نگاه می‌کند، رزا هم نگاهش را معطوف او می‌کند. احساس می‌کند گرمای آن شعله‌ها را احساس می‌کند! با کشیده شدن دستش توسط دوروتی اتصال نگاهشان قطع می‌شود، مارکوس جای رزا می‌ایستد، دست او را می‌گیرد و به سوی دیوار قدم برمی‌دارد. رزا آرام سرش را پایین می‌برد و به دست بزرگ و سردش نگاه می‌کند، با کشیده شدن دست دیگرش و جیغ دوروتی سرش را بالا می‌آورد و به آن سمت نگاه می‌کند. دوروتی که بر زمین افتاده بود از جای بلند می‌شود و بهت زده به دیوار سنگی روبه‌رویش می‌نگرد و رزا را صدا می‌زند. رزا نیز به سمت او قدم برمی‌دارد اما مارکوس دستش را رها نمی‌کند. هر چه دستش را می‌کشد و سعی می‌کند خو را رها کند نتیجه‌ای نمی‌یابد، چون زنجیری آهنین دور دستش پیچیده بود. با مشت بر سینه‌اش می‌کوبد و می‌گوید: - ولم کن، ولم کن، ولم کن. مارکوس بازوان رزا را می‌گیرد و بلندتر از او با صدایی قرص و محکم و خشمگین می‌گوید: - اون نمی‌تونه بیاد تو! رزا از تقلا می‌ایستد: - چرا؟ - آدم‌ها نمی‌تونن وارد اینجا بشن. رزا خود را از دستان مارکوس بیرون می‌کشد و می‌گوید: - من هم یه آدمم! - تو فرق داری. - چه فرقی؟ مارکوس کلافه با اخم به او خیره می‌شود و داد می‌زند: - تمومش کن! گونتر کنار اون می‌مونه تا کار ما اینجا تموم بشه، از اول هن قرار نبود اون بیاد، به اصرار تو اینجاست؛ دیگه هم نمی‌خوام هیچی بشنوم. صدای فریاد مارکوس در آن مقبره‌ی سنگی می‌پیچد، رزا که توقع چنین خشمی را نداشت دیگر هیچ نمی‌گوید.
  21. پارت بیست و سوم نگاه رزا شعله‌های لرزان را دنبال می‌کند و آن خوی طلبکارش آرام می‌گیرد. گویی پس از یک روز سرد و برفی حالا کنار شومینه نشسته و به سوختن شعله‌ها نگاه می‌کند. با آن که دوست ندارد اما کوتاه می‌آید، آن شراره‌های آتش دلش را نرم می‌کند، این حالت را جایی دیگر دیده بود. به نظرش پیرمرد آهنگر ده آهن را همین‌گونه در آتش نرم می‌‌کرد. برخلاف بار قبل که توماس قصد کنترل او را داشت و ناکام ماند، اینبار مقاومت رزا بود که ترک برداشته بود. آرام و لطیف زمزمه می‌کند: - میام، با دوروتی میام! بالاخره با هم به راه می‌افتند. جنگل بیش از اندازه تاریک بود، رزا یک فانوس پرنور در دست داشت اما تقریبا هیچ نمی‌دید. مارکوس و گونتر بی‌هیچ چراغ و فانوسی در سیاهی شب حرکت می‌کردند، استوار و پیوسته؛ گویی در یک سالن سنگ فرش شده قدم برمی‌دارند! اما او و دوروتی مدام پایشان به ریشه درختان و سنگ و کلوخ گیر می‌کرد و لنگ می‌زدند. گونتر جلو جلو می‌رفت اما هر چند قدم مجبور بود بایستد تا او نیز برسد، او حرص می‌خورد و مارکوس تنها با اخم و در سکوت پشت سر رزا حرکت می‌کرد، ایما و اشاره‌های گونتر را می‌دید اما توجهی نمی‌کرد. سرعت آنها را کند کرده بود اما باید با او مدارا می‌کردند. رزا با یک دست فانوس را گرفته و با دست دیگر دوروتی را گرفته بود، از افتادن یکدیگر جلوگیری می‌کردند. در دل تاریکی شب هرازگاهی صدای جغد می‌آمد و یا خفاشی پر می‌زد و مارکوس تمام حواسش به او بود، او که با هر صدایی به خود می‌لرزید اما سعی داشت به روی خود نیاورد! هم می‌ترسید و هم از دست خود حرص می‌خورد، نباید جلوی آنها ترسو جلوه می‌کرد اما دست خودش نبود. صدای جغد و چند خفاش و حیواناتی که متوجه حرکت‌شان بین بوته‌ها می‌شد آنقدرها هم برایش ترسناک نبود، موقعیتی که داشت باعث می‌شد که حتی از سایه خود نیز بترسد. هر لحظه منتظر یک اتفاق ناگوار بود، گمان می‌کرد هر آن ممکن است به او حمله شود؛ به هر حال با دو خوناشام تنها بودند! علاوه بر این او باید آرامش خود را حفظ می‌کرد وگرنه دوروتی همانجا غش می‌کرد! برای رزا و دوروتی مسیر طولانی و سختی بود، گونتر و مارکوس به سمت دیواری پوشیده با گیاه رفتند، گونتر گیاهان را کنار زد و پشت آنان غیب شد، مارکوس هم او را به آن سمت هدایت می‌کند.. مارکوس گیاهان را کنار زد و با سر اشاره کرد که وارد شوند. نگاهی به آن‌جا انداخت، پشت آن پیچک یک راهروی کوچک یک متری بود که انتهایش دیوار بود! با تردید نگاهی به مارکوس می‌اندازد و پا به آن راهروی سنگی می‌گذارد و دوروتی را نیز همراه خود می‌کشد. مارکوس هم پشت آنان وارد می‌شود و پیچک را رها می‌کند و پشت آن گیاه بزرگ پنهان می‌شوند. فضای کوچکی بود، حداقل برای سه نفر نبود!
  22. پارت بیست و دوم گونتر در چهارچوب در ایستاده بود و او را مواخذه می‌کرد. توماس کنار گونتر می‌رود و به او ادای احترام می‌کند: - مقاومت می‌کنه! گونتر متعجب به توماس نگاه می‌کند: - منظورت چیه؟ تو یه خوناشامی؛ حریف یه انسان نشدی؟! جلوی درب پشتی کاخ، مارکوس کلافه قدم می‌زند، زمان زیادی است که منتظر آن دختر است. نگاهی به ماه در آسمان می‌اندازد، اگر دیرتر از این حرکت کنند به طلوع خورشید برخواهند خورد. نگاهی به برج و باروی کاخ می‌اندازد، گویی خود باید اقدام کند! دوباره وارد کاخ می‌شود، مستقیم به سمت آن اتاق می‌رود. درب اتاق باز است و سر و صدای آنها در راهرو می‌پیچد. مارکوس وارد اتاق می‌شود و آنها را در حال بحث و جدال می‌یابد! محکم به درب چوبی اتاق می‌کوبد و فریاد می‌زند: - اینجا چخبره؟ هر سه ساکت می‌شوند، گونتر و توماس ادای احترام کرده به سمت او می‌روند. گونتر با اخم از رزا رو می‌گیرد و می‌گوید: - همراهی نمی‌کنه. مارکوس به خارج از اتاق اشاره می‌کند، توماس بلافاصله اتاق را ترک می‌کند. گونتر با حرص نگاهی به رزا می‌اندازد، مارکوس دوباره به او اشاره می‌کند؛ گونتر هم بالاجبار اتاق را ناراضی ترک می‌کند. مارکوس درب را می‌بندد و به سمت رزا می‌رود. - قرار بود خیلی وقت پیش بیرون کاخ باشی. رزا ابرو در هم می‌کشد و می‌گوید: - یادم نمیاد با هم قراری گذاشته باشیم! مارکوس سر تکان می‌دهد، رزا ادامه می‌دهد: - کجا قراره برین؟ چرا باید بیام؟ من دوستم رو تنها نمی‌ذارم. با من چی کار دارید؟ مارکوس دور او قدم می‌زند و قد و بالایش را از نظر می‌گذراند. به سمت پنجره‌ی بلند اتاق می‌رود و از پنجره به انبوه درختان کاج می‌نگرد. پس از مکثی طولانی به سمت او بازمی‌گردد و می‌گوید: - ببین رزا، دوست تو در امانه؛ تو باید همراه من بیای تا همه چیز روشن بشه. آینده‌ی تو در گرو امشبه! امشب مشخص میشه که تو اونی هستی که من دنبالش هستم؟ یانه؟ اگر نباشی به شرافتم قسم هر دوی شما رو برمی‌گردونم به سرزمین خودتون، صحیح و سالم. رزا کنار او می‌رود و می‌پرسد: - و اگر بودم؟ اصلا شما دنبال کی می‌گردید؟ - اگر بودی رو بعدا در موردش صحبت میکنیم. سپس به چشمانش خیره می‌شود، شعله‌ی چشمانش زبانه می‌کشد و در هم می‌پیچد، آرام زمزمه می‌کند: - همین حالا با من میای.
  23. پارت بیست و یکم - محاله تو رو تنها بذارم. گونتر دیگر در اتاق نماند. مارکوس ماند و هزاران فکر... نیمه‌های شب، درب اتاق انتهایی کاخ باز می‌شود. رزا و دوروتی کنار هم گوشه‌ای نشسته و سر بر شانه‌ی یکدیگر نهاده بودند. با باز شدن در هر دو می‌ایستند. دوروتی دستانش را به هم می‌فشارد اما رزا دست دور کمر او می‌اندازد تا از اضطرابش بکاهد. توماس با سر به رزا اشاره می‌کند و می‌گوید: - همراه من بیا. هر دو با هم به سمت درب قدم برمی‌دارند، توماس دوباره به رزا اشاره می‌کند و می‌گوید: - فقط تو! دوروتی با نگرانی و اضطراب به رزا نگاه می‌کند، رزا با اخم تنها به توماس نگاه می‌کند: - ما از هم جدا نمیشیم. توماس با اخم به او نزدیک می‌شود و به چشمانش خیره می‌شود، رزا نیز مسمم به او نگاه می‌کند. چشمان توماس بزرگ‌تر شده مردمک چشمانش به حرکت می‌افتد. گویی مثل یک گرد باد می‌جرخد و می‌خواهد او را در خود بکشد؛ توماس در ذهن به او القا می‌کند: - تو با من میای! هر چه می‌گذرد تغییری در نگاه رزا ایجاد نمی‌شود، او تنها متحیر چشم و ابرو آمدن او را تماشا می‌کند و در دل او را دیوانه می‌خواند! توماس ناباور قدمی عقب می‌رود، چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ چگونه به او بی تفاوت بود؟ یک انسان در برابر قدرت او ایستاده بود؟ بر خلاف رزا دوروتی مسخ شده به توماس نگاه می‌کرد. مقصود او رزا بود اما دوروتی جذب شده بود! این‌بار به دوروتی پیام می‌فرستد: - تو همینجا می‌مونی. دوروتی سری تکان داده و به گوشه‌ی اتاق می‌رود. همانجایی که قبل از آن نشسته بود می‌نشیند و زانوهایش را در آغوش می‌گیرد و به رزا می‌گوید: - من نمیام. رزا با قدم‌هایی تند به سمت او می‌رود و کنارش زانو می‌زند و دست بر شانه‌ی او می‌گذارد: - یعنی چی که نمیام؟ با صدای مردی دیگر هر سه به سمت صدا سر می‌چرخانند. - پس چی شد توماس؟
  24. پارت بیستم چشمان آتشین مارکوس را که می‌بیند، برای لحظه‌ای قلبش می‌ایستد. مردمک چشمانش گشاد می‌شود و وحشت‌زده به آن دو گوی سوزان خیره می‌شود. مارکوس قبل از آن که در چشمانش غرق شود رهایش می‌کند، تکلیف او مشخص بود، با یک نگاه به چشمانش مسخ شده بود. مارکوس چند قدم عقب می‌رود و به هر دو نگاه می‌کند، گونتر جلو می‌آید و زیر گوشش پچ می‌زند: - دوستش رو حذف کنیم؟ نگاهش را معطوف رزا می‌کند، تمام لحظاتی که نزدیک دوستش بود با ابروانی در هم به او زل زده بود، اکنون هم همینطور؛ او هم چون گونتر آرام لب می‌زند: - نه، الان وقتش نیست! به سمت درب سالن برمی‌گردد و با صدایی بلند توماس را فرا می‌خواند، بلافاصله تو ماس وارد اتاق می‌شود؛ مارکوس به رزا اشاره کرده و می‌گوید: - بگو برای امشب آماده‌اش کنن. توماس اطاعت کرده و به همراه دخترها از سالن خارج میشه. بعد از رفتن اونها، گونتر روبروی مارکوس می‌ایستد، به خودش اشاره می‌کند و میگوید: - من هم میام. مارکوس به سمت صندلی‌اش میرود، روی صندلی نشسته پا روی پا می‌اندازد. - کجا میای؟ گونتر به سمت او قدم برمی‌دارد: - همونجایی که تو می‌خوای بری. - می‌خوام با رزا تنها برم‌.
  25. پارت نوزدهم توماس را عقب می‌راند و خود درب را پشت سرش می‌بندد. فردا صبح خواب را کنار می‌گذارد و آنها را به اتاق ملاقات‌های خصوصی‌اش فرا می‌خواند. گونتر نیز خود را به آنجا می‌رساند، هر دو سر به زیر و با قدم‌هایی کوتاه وارد اتاق می‌شوند و رو‌به‌روی او می‌ایستند. گونتر هم چون یک محافظ بالای‌ سر مارکوس می‌ایستد. او همیشه با این کارهایش به مارکوس حس امنیت را القا می‌کرد. از جای بلند می‌شود و دور آنها قدمی می‌زند‌، سپس مقابلشان می‌ایستد؛ می‌خواست خودش آن روح پاک را تشخیص دهد. دور رزا می‌چرخد و وارسی‌اش می‌کند. احساس می‌کرد او را تماما سفید در نهایت مقابلش می‌ایستد، رزا هم آرام سرش را بالا می‌آورد و به چشمان او نگاه می‌کند. دل و جرعتش برای مارکوس ستودنی بود، حتی خیلی از خوناشام‌ها توان نگاه کردن به چشمان شعله‌ور او را نداشتند! احساس می‌کرد چشمانش راهی دارد بی‌انتها! بیشتر که به آن نگاه می‌کند احساس می‌کند آن دو تیله‌ی سبز می‌توانند سخن بگویند! حالات چشمانش مدام در حال تغییر بود و شاید خود او نیز بی‌خبر بود. این حالت بی‌قرار چشم را در یک خوناشام کودک می‌شد یافت. گمان می‌برد باید روح پاکش باشد که قصد به حرف آمدن دارد. خود را از آن دایره ارتباطی گنگ و مبهم بیرون می‌کشد و به سمت دوروتی می‌رود. چرخی دورش می‌زند. احساس می‌کرد او را سرخ می‌بیند، مقابلش که می‌ایستد سرش را بلند نمی‌کند؛ با دو انگشت سرش را بلند می‌کند، با مکث نگاهش را بالا می‌‌آورد.
×
×
  • اضافه کردن...