-
تعداد ارسال ها
322 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s
-
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
باشه مرسی -
@ملک المتکلمین با یه کت شلوار مشکی و پیرهن سفید، زیادی اتو کشیده موهای مشکی و لخت که مردونه مرتب شده و چشمایی به رنگ شب، اونقدری که نیمه شب زیر درخت بتونم انعکاس ماه رو تو چشمهاش ببینم! لبخندش فقط به کج شدن لبهاش منجر میشه خندهاش شاید یه تک خندهی کوتاه شبیه پوزخند که هرازگاهی مثل یه حادثه اتفاق میوفته و زود هم غیب میشه. نظرته؟ 😉🫣
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنون تموم شد تو همین تایپیک بهم اطلاع بده که من کارم رو شروع کنم -
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
چرا عزیزم میتونی همون عکس رو تو تایپیک طراحی جلد بفرستی و بگی میخوای جلد رمانت این عکس باشه -
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عزیزم فکر میکنم یه مقدار مشکل علامت گذاری داره. استفاده از ویرگول و نقطه ویرگول و خط فاصله تو جاهای نادرست و رفتن به خط بعد مثل اینجا: آهسته دستش را روی در گذاشت — لولا با جیرجیری بلند باز شد؛ نه مثل همیشه؛ بلندتر، خشنتر، انگار چیزی درون چوب ترک برداشته باشد. اینا مشکلی نداره؟ -
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
درخواست طراحی جلد بدید عزیز -
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنون عزیزم -
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
مرسی عزیزم🌸- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
لینک رمانتون رو بفرستید لطفا عزیزم @sarahp- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
لطفا ویرایش که تموم شد اطلاع بدید -
اوهوم هر دوش، هم میشه به شخصیت کارتونی و فیلم ربط داد هم به طور جدا توصیف کرد مثلا منم تو رو یه دختر قد بلند با موهای نسبتا بلند لخت و مشکی میبینم. با چشم های مشکی و مهربون و یه لبخند همیشگی و کیوت
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
سلااام ما اینجا همدیگه رو به صورت مجازی میشناسیم رمان و داستانهای همدیگه رو خوندیم تو مسابقه با هم رقابت کردیم پروفایل هم رو دیدیم و تو چت باکس به هم برخورد کردیم و تو این گپ و گفتها حتما یه تصویری از طرف مقابل تو ذهن شمای نویسنده شکل گرفته. من خودم همیشه خیلی دوست دارم بدونم طرف مقابل من رو چه شکلی میبینه.👀 یه نفر رو تگ کنید و بگید که اون تو ذهن شما چه شکلیه🙃 پایهاید؟ @bano.z @سایه مولوی @هانیه پروین @QAZAL
- 26 پاسخ
-
- 5
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون | zara کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
متاسفانه هنوز کاور این رمان آماده نشده منتظرم- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیستم دسته کلید سنگینی از جیبش بیرون میآورد و مشغول گشتن بین کلیدهای بسیارش میشود. شیرزاد بالای سرش ایستاده و این و پا و آن پا میکرد. منتظر بود محمدعلی خود به حرف آید اما گویا او قصد حرف زدن نداشت. آخر خودش به حرف میآید: - میگم، آقا محمدعلی؛ من میتونم شما رو اوستا صدا کنم؟ محمدعلی دستانش بین کلیدها متوقف میشود. از گوشه چشم به شیرزاد نگاهی میاندازد و میگوید: - مگه من بنّا ام؟ شیرزاد دستانش را پشت سرش در هم قلاب میکند. نگاهش را بین درختان اطراف میچرخاند و میگوید: - خب نه، ولی... استاد من که هستید! پس از مکثی کوتاه برای اطمینان اضافه میکند: - هستید دیگه؟ نه؟ احساس میکرد قلبش در دهانش می تپد. شاید نباید این گونه سراغ اصل مطلب میرفت. اگر می گفت "نه، نیستم" باید چه واکنشی از خود نشان میداد؟ چه میگفت؟ اصلا میتوانست همانطور مقاوم روی پاهایش بایستد که بخواهد جواب هم بدهد؟ منتظر به دهان محمدعلی چشم دوخته بود و ثانیهها را میشمرد. هزار و یک.. هزار و دو.. هزار و سه... هزار و پنج... پس چرا جوابش را نمیداد؟ محمدعلی کلید را وارد قفل میکند و در دل به لقبی که شیرزاد قصد داشت به ريشش ببندد میخندد. او با شش کلاس سواد شده بود استاد آن مرد جوان؟ قفل درب با صدای تقی باز میشود. قفل زبان محمدعلی نیز همراهش باز میشود و قبل از ورود به باغ میگوید: - هر چی دوست داری صدام کن! پس از آن در را هل داده و وارد باغ می شود. شیرزاد که دیگر از گرفتن جواب ناامید شده بود همانجا خشکش میزند. چه شنیده بود؟ این یعنی او را پذیرفته بود دیگر؟ نمیدانست اکنون میتواند نفس حبس شدهاش را رها کند یا نه. این پاسخ پر از ابهام و تفسیر دیگر چه بود. هنوز در شوک بود. صدای محمدعلی از داخل باغ به گوشش میرسد: - میخوای تا شب همونجا وایسی؟ با این حرف محمدعلی، نفس حبس شده در سینه شیرزاد آزاد میشود. گویی تازه هوش و حواسش برگشته بود. مقابل درب میایستد و به چهارچوب چوبی نگاه میکند. تا دیروز رد شدن از این چهارچوب خط قرمز اخلاقیاش بود اما از امروز دربهای این باغ به رویش گشوده بود! خنده میهمان لبهایش میشود. در میان نفسهای منقطع و پیدرپیاش تکه تکه میخندد. نفس عمیقی میکشد و با اشتیاق وارد باغ میشود. همان جلوی درب بار دیگر نگاهش را در تمام باغ میچرخاند و جزء به جزء باغ را از نظر میگذراند. امروز آن شکوفههای گیلاس در نظرش جور دیگری جلوه میکرد. محمدعلی بقچه نان و فلاکسش را روی لیوان کلبه میگذارد و میگوید: - صبح اولین کار اینه که فانوسها رو جمع کنیم بذاریم تو کلبه. شب هم آخرین کار چیدن فانوسها و روشن کردنشونه. در میان درختان به فاصلهی هر دو سه درخت یک چوب صاف و بلند در زمین فرو رفته بود و یک فانوس از آن آویزان بود. شیرزاد از همانجا دست به کار میشود. تک تک فانوسها را خاموش کرده و از روی پایه چوبیاش برمیدارد. گرمای مانده در جان فانوسهای در دستش به او اطمینان میداد که خواب نیست. خانه و رختخوابش را رها کرده و اکنون در باغ گیلاس آقا محمدعلی است. نه! آقا محمدعلی نه، اوستا؛ اوستا محمدعلی! محمدعلی با این کار نور را به تمام باغ رسانده بود. حتما باغ در شب میدرخشید. ایدهاش جدید و مبتکرانه بود. شیرزاد تا به حال چنین چیزی ندیده بود. مثل آب که با جویبارهای کوچک به پای تک تک درخت رسانده شده بود نور را هم بین تمام باغ تقسیم کرده بود. این گونه کار حراست و نگهبانی راحتتر میشد. پس از جمع کردن تمام فانوسها و چیدن آنها روی طاقچه بزرگ داخل کلبه سراغ محمدعلی میرود. منتظر دریافت وظیفه بعدیاش بود. محمدعلی داشت آتش درون حلبی را روشن میکرد. شیرزاد در سکوت به او نگاه میکرد. کارگرها کم کم یکی یکی پیدایشان میشود. هر کس وارد میشد ابتدا با محمدعلی سلام علیک میکرد و سپس با نگاهی کنجکاو به شیرزاد چشم میدوخت. شیرزاد برای سلام به همه پیش قدم میشد و فرصت کنجکاوی به کسی نمیداد.
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت نوزدهم محمدعلی دستی بر گردنش میکشد و میگوید: - نتونستم گوهر نتونستم. میدونی گوهر منم این سن رو گذروندم. وقتی یه جوون این طور مصمم پای یه چیزی وایمیسته باید کمکش کرد. اگه کمکش کنی مثل این میمونه که درخت پر بار و تنومند کاشتی. ولی اگه همین جوون رو رها کنی و بهش اهمیت ندی مثل این میمونه که بذر گندم طلایی رو بریزی دور. متوجه منظورم میشی؟ گوهر سرش را پایین میاندازد و به برنجها نگاه میکند. آری منظورش را متوجه میشد. او در وجود شیرزاد جوانی خود و صادق را دیده بود که اگر کسی را داشتند تا دستشان را بگیرد تا آسمان قد میکشیدند. این را بارها از زبانش شنیده بود. - گوهر؟ - گوهر خانم؟ با صدا زدنهای مکرر محمدعلی، گوهر آرام نگاهش را بالا میآورد. محمدعلی منتظر یک تایید کوچک از طرف او بود. کلافه نگاهش را در مطبخ میچرخاند. با دل واماندهاش باید چه میکرد؟ پس از مکثی طولانی دوباره نگاهش را به محمدعلی میدهد. چشم انتظار به او نگاه دوخته بود. چشمان شوهرش برق میزد. برقی از جنس امید! گویا اشتیاق و پشتکار شیرزاد او را نیز به وجد آورده بود. اینبار آرام زمزمه میکند: - شاید خیر و صلاحمون تو این باشه. ما که نمیدونیم. توکل به خدا. با این حرف گوهر لبهای محمدعلی به خنده کش میآید. این حرف یعنی گوهر دست به دستش داده بود تا با هم دل به دل شیرزاد بدهند. حق با گوهر بود. آنها که نمیدانستند خداوند در دفتر سرنوشت چه برایشان نوشته است. چه کسی میتواند با اطمینان بگوید کدام اتفاق بد است و کدام یک، شانس بزرگ زندگی؟ شاید این ورق طلایی زندگیشان بود. باید گرد نگرانی را از دل میتکاندند. فردای آن روز بعد از نماز صبح گوهر فلاکس بزرگ را پر از چای میکند. چند تکه نان و چند دانه خرما و گردو را بقچه میکند و به دست شوهرش می دهد و او را راهی باغ میکند. پس از آن در اروان میماند و تا جایی که محمدعلی در امتداد مسیر جاده محو شود رفتنش را تماشا میکند. محمدعلی بقچه را در یک دست و فلاکس را در دست دیگر میگیرد و با فکر و خیالهایش هم قدم می شود. نزدیک باغ که میرسد شیرزاد را همانجای قبل میبیند. بیحرف جلو میرود. شیرزاد با دیدن محمدعلی تکیه از دیوار میگیرد و سلام میکند. محمدعلی فلاکس را زمین میگذارد و همانطور که دست در جیب ژاکتش میبرد تا دسته کلید را بیرون بکشد پاسخش را میدهد. - علیک سلام.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت هجدهم مدتی در سکوت هر دو به چشمان یکدیگر نگاه میکنند. اطمینان در چشمانش محمدعلی را نیز به شور میانداخت. کسی در وجود محمدعلی فریاد میزد: بهش فرصت بده. - من باید روش فکر کنم! با این حرفش شیرزاد مثل برق گرفتهها سرش را بلند میکند. باورش نمیشد چه شنیده است. - واقعا روش فکر میکنید؟ محمدعلی نگاهش را بین زمین و آسمان و درختان میچرخاند. نفسش را سنگین بیرون میفرستد و پس از مکثی طولانی پاسخ میدهد: - آره، فکر میکنم. شیرزاد ناباور میخندد. البته که هنوز جواب دلخواهش را نگرفته بود اما همین هم غنیمت بود. باورش نمیشد. چشمانش از خوشی برق میزد. محمدعلی به چشمان براق شیرزاد نگاه میکند و ادامه میدهد: - الان هم دیگه برو خونه، برو خودت رو گرم کن. وقتی دور و ورمی نمیتونم درست فکر کنم. شیرزاد خوشحال "چشم" میگوید و از محمدعلی خداحافظی میکند. محمدعلی نیز با "به پدرت سلام برسون" راهیاش میکند. هنوز دور نشده بود که دوباره باز میگردد. - آقا محمدعلی. محمدعلی که داشت وارد باغ میشد کلافه برمیگردد و با اخم نگاهش میکند. شیرزاد مسیر رفته را با چند گام بلند بازمیگردد و میگوید: - لیوانتون! محمدعلی به لیوان در دست شیرزاد نگاه میکند. شیرزاد دو دستی لیوان را مقابل محمدعلی میگیرد و تشکر میکند. محمدعلی لیوان را از دستش میگیرد و میگوید: - نوش جان، برو دیگه. شیرزاد هیجان زده مسیر برگشت بیجار را در پیش میگیرد. باید اول از همه به پدرش خبر میداد. محمدعلی هنوز باورش نمیشد. به گوهر چه باید میگفت؟ البته که هنوز او را نپذیرفته بود اما خب آیا میتوانست فردا او را رد کند؟ آخر شب که گوهر داشت برنج روز بعدش را پاک میکرد محمدعلی کنارش مینشیند. گوهر متعجب به او نگاه میکند. سابقه نداشت محمدعلی این طور بیمقدمه کنارش بنشیند و برنج پاک کردنش را تماشا کند. - چی شده؟ محمدعلی شانه بالا میاندازد و میگوید: - هیچی، مگه باید چیزی شده باشه؟ گوهر در سکوت تنها نگاهش میکند. محمدعلی نگاه گوهر را تاب نمیآورد و به یکباره میگوید: - بهش گفتم روش فکر میکنم! - چی؟ محمدعلی از صدای نسبتا بلند گوهر صاف مینشیند و نگاهش را میان گلهای فرش دستبافت خانه میگرداند. سخن بیمقدمهاش او را شوکه کرده بود. گوهر از او خواسته بود سراغ اصل مطلب برود اما توقع چنین چیزی را نداشت.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت هفدهم گوهر لبش را گاز میگیرد و میگوید: - اگه از صبح اونجا وایساده که پس یخ زده تا الان پسر مردم! - صبر کن ببینم. محمدعلی به سمت درب میرود. از پشت در پنهانی بیرون را نگاه میکند. شیرزاد همان جای قبل تکیه بر دیوار ایستاده بود. به سمت گوهر بازمیگردد. - خودش بود، واسه چی نرفته پس؟ - باهاش حرف زدی؟ محمدعلی سر بالا میاندازد و میگوید: - چی بگم بهش؟ گفتم دیگه قبلا. کوتاه نمیاد. گوهر بر پشت دستش میکوبد و میگوید: - بچه مردم سینه پهلو میکنه خب. - خب من چیکارش کنم؟ گوهر دور و اطراف را نگاه میکند. یا دیدن بخاری که از لیوان چای محمدعلی بلند میشد می گوید: - یه لیوان چای براش ببر گرم بشه، بعد هم یه جوری بفرستش بره خونه. محمدعلی با یک لیوان چای پیش شیرزاد باز میگردد. شیرزاد با دیدن لیوان چایی که مقابلش ظاهر میشود سرش را بالا میآورد و با محمدعلی مواجه میشود. سریع صاف میایستد و دوباره سلام میکند. محمدعلی جواب سلامش را میدهد و به لیوان اشاره میکند. - این رو بخور گرم شی پسر. شیرزاد بیتعارف لیوان چای را از دستش میگیرد و تشکر میکند. سرمای دیوار در عمق جانش نفوذ کرده بود و توان تعارف تکه پاره کردن را نداشت. - چرا نرفتی؟ شیرزاد بیحرف تنها به بخاری که از لیوان بلند میشد نگاه میکند. محمدعلی که جوابی از او نمیگیرد میگوید: - با توام پسر. شیرزاد سر به زیر و آرام پاسخ میدهد: - کجا برم؟ - برو دنبال کار و زندگیت. - الان همه کار و زندگی من همینجاست! محمدعلی ابرو بالا میاندازد، به اطراف اشاره میزند و میگوید: - اینجا؟ جلو در باغ من؟ شیرزاد آهسته سر تکان میدهد و میگوید: - بله، الان همه آینده من به این بستگی داره که شما من رو بپذیری و اجازه بدی بیام تو این باغ شاگردیتون رو بکنم یا نه. اینکه در آینده یه بچه کشاورز باشم یا یه کارآفرین به امروز و این لحظه و اینجا بستگی داره. محمدعلی پوزخند میزند و میگوید: - کارآفرین؟ شیرزاد سرش را بالا میآورد و به چشمان محمدعلی نگاه میکند. - بله، فرق من با اونا چیه؟ اگه اونا تونستن چرا من نتونم؟ اگه پسر فلانی شد کشاورز برتر چرا سال بعد من نشم؟ من تا اون جایگاه فقط یک قدم فاصله دارم. اون یک قدم هم همین فاصله این طرف چهارچوب در تا اون طرفشه! محمدعلی متعجب به او نگاه میکند. چشمانش با آدم حرف میزد. آن چنان محکم و با اطمینان از رویایش گفته بود که محمدعلی هم داشت باورش میشد که تنها همین یک قدم فاصله را دارد. - پسر، بعد این یک قدمی که میگی پشت چهارچوب در این باغ یه مسیر ناهموار و بلند پر از مانعهها. شیرزاد بیمکث پاسخ میدهد: - میدونم آقا، اما برای این که از اون مسیر سخت و پر مانعی که میگید عبور کنم باید اول بهش برسم.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت شانزدهم وقتی نزدیکش میشود شیرزاد سریع تکیه از دیوار میگیرد و مودب سلام میکند. محمدعلی با "سلام پسرم" جوابش را میدهد و مشغول باز کردن قفل درب میشود. - دیروز میخواستم خودم بیام براتون توضیح بدم که سوء تفاهم شده اما بابا گفت خوب نیست من بیام در خونتون، به خاطر همین خودش اومد. محمدعلی بیحرف درب کوچک باغ را باز میکند و وارد باغ میشود. شیرزاد همانجا جلوی درب میایستد و صدایش میزند: - آقا محمدعلی. محمدعلی بیتوجه به او به سمت کلبه میرود تا وسایل را روی ایوان بگذارد. شیرزاد همانجا پشت در میماند. به خودش اجازه نمیدهد بیاذن و اجازه پا به ملک شخصی دیگری بگذارد. همانجا پشت درب منتظر میماند. کم کم کارگرها پیدایشان میشود. هر کدام از جلوی شیرزاد رد میشدند و پا به باغ میگذاشتند. نگاه شیرزاد با تک تک آنها به سمت درب باز باغ کشیده میشد اما همانجا تکیه به دیوار باغ ایستاده بود. همه میدانستند او با چه کسی کار دارد اما هیچکس خود را دخالت نمیداد. هوا سرد بود و بخار از دهان شیرزاد خارج میشد. لباس گرم پوشیده بود اما بیحرکت ماندن باعث شده بود سرما به عمق جانش بنشیند. محمدعلی طبق برنامهی هر روز برای همه روی آتش چای آماده میکند. کارگرها همه دور آتش جمع میشوند و چای مینوشند تا کمی گرم شوند. گوهر همراه گلاب با بقچههای غذا و میان وعده از راه میرسند. گوهر وقتی از دور شیرزاد را میبیند که پشت درب ایستاده شوکه از حرکت باز میماند. قبل از آن که شیرزاد آنها با ببیند که آنجا ایستاده و او را تماشا میکنند خطاب به گلاب میگوید: - گلاب فقط سرت رو بنداز پایین و پشت سر من بیا. باشه؟ گلاب "چشم" را زمزمه کرده و نگاهش را به زمین مرطوب زیر پایش میدوزد و پشت سر مادرش راه میافتد. شیرزاد با شنیدن صدای پا سربلند میکند. با دیدن گوهر خاتون تکیه از دیوار میگیرد و مودبانه سلام میکند. گوهر زیر لب جوابش را میدهد و وارد باغ میشود. گلاب نیز بیحرف پشت سر مادرش وارد باغ میشود. گوهر بقچهاش را روی ایوان میگذارد. از دور به دنبال شوهرش میگردد. با دیدن محمدعلی برایش دست تکان میرهد و با اشاره او را صدا میزند. محمدعلی با دیدن گلاب و گوهر با یک لیوان چای در دست به سمت کلبه میرود. گلاب وارد کلبه میشود تا بشقابهای ملامین را بیاورد. گوهر نگاهی به دور و اطراف می اندازد و نزدیک محمدعلی میرود و پچ میزند: - محمدعلی بیا برو ببین این پسره چی میخواد پشت در وایساده. چشمان محمدعلی از تعجب درشت میشود. - کدوم پسره؟ - همین پسر صادق دیگه. محمدعلی لیوان چایش را روی لیوان میگذارد و مثل گوهر پچ میزند: - مگه هنوز جلو دره؟! - دیده بودیش تو؟ محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - آره، صبح که اومدم جلو در بود. واسه چی نرفته هنوز؟
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت پانزدهم آن روز محمدعلی دیگر از خانه بیرون نرفت. گوهر نیز غذای کارگرها را میفرستد و خود کنار شوهرش میماند. دم دمهای غروب بود که صدای درب خانه و یالله گفتن مردی بلند شد. - یالله، صاحبخونه؟ آقا محمدعلی؟ میشه یه دقیقه تشریف بیاری؟ محمدعلی آن صدا را میشناخت. صادق بود. محمدعلی سریع ژاکتش را برمیدارد و از خانه خارج میشود. به اندازهای که با صادق سلام و احوال پرسی کند گوهر نیز از راه میرسد: - سلام آقا صادق، بفرمایید داخل. صادق دستش را بلند میکند و میگوید: - سلام گوهر خانم، مزاحم نمیشم؛ یه کار کوچیکی با محمدعلی داشتم. گوهر دوباره صادق را به خانه دعوت میکند اما صادق قبول نمیکند و تنها از محمدعلی میخواهد که اندکی وقتش را به او بدهد. گوهر تمام مدت پشت پنجره ایستاده بود و به آن دو که جلوی درب حیاط ایستاده و صحبت میکردند نگاه میکرد. وقتی محمدعلی به خانه باز میگردد گوهر جلو میرود: - چی شده محمدعلی؟ محمدعلی دوباره سراغ کرسی میرود و میگوید: - هیچی، گفت شیرزاد براش تعریف کرده ماجرا رو، گفت سوء تفاهم شده. شیرزاد قصد خودشیرینی و از اینجور کارها نداشته. واقعا نمیدونسته که باغ منه. - خب تو چی گفتی؟ - چی باید میگفتم؟ گوهر این لحن محمدعلی را میشناخت. این یعنی او داشت در مقابل شیرزاد کم میآورد. البته حق هم داشت. میتوانست اعتراف کند کار شیرزاد او را هم تحت تاثیر قرار داده بود. از صبح که محمدعلی برایش از دلسوزی شیرزاد برای درختان باغ غریبه تعریف کرده بود کمی در وجودش احساس عذاب وجدان گرفته بود. وجدانش مدام زیر گوشش زمزمه میکرد: - گوهر نکنه تو داری جلوی رشد این بچه رو میگیری؟.. آن شب محمدعلی تا نیمه شب در ایوان نشسته بود و به آسمان مینگریست. گوهر نیز در رختخواب از این پهلو به آن پهلو میشد. تنها گلاب کتاب در دست به استقبال خواب رفته بود. صبح روز بعد محمدعلی با آن که دست و دلش به کار نمیرفت و حوصله نداشت بالاجبار از جا برمیخیزد و به سمت باغ حرکت میکند. نزدیک باغ مردی را تکیه زده به دیوار باغ میبیند. جلوتر که میرود او را میشناسد. شیرزاد بود. به محض دیدنش میخواست راه آمده را بازگردد اما لحظهای با خود میگوید: - بالاخره که باید بیام این در رو برای بقیه باز کنم.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت چهاردهم گوهر که در حال پاک کردن برنج برای ناهار بود با صدای درب خانه سینی را روی زمین میگذارد و "یاعلی" گویان از جا بلند میشود. وقتی درب را میگشاید با دیدن محمدعلی و گلاب متعجب میگوید: - چه زود برگشتین شما. محمدعلی بی حرف وارد خانه میشود و یک راست سراغ کرسی میرود. گوهر نیم نگاهی به گلاب میاندازد و به آشپزخانه میرود. اندکی بعد با یک سینی چای به اتاق باز میگردد. گلاب را به آشپزخانه میفرستد تا باقی برنج را پاک کند. محمدعلی با صدای گوهر نگاهش از لحاف کرسی قرمز رنگ جدا میشود و به گوهر نگاه میکند. - محمدعلی میگم چی شد پس؟ - هیچی، راه آب درست بود! گوهر متعجب میگوید: - وا خودت صبح گفتی خرابه که. - آره ولی الان دیگه درسته. گوهر استکان کمر باریک چای را جلوی شوهرش میگذارد. - درست بگو ببینم یعنی چی؟ به این زودی چجوری درست شد؟ تو که گفتی کل امروز کار میبره. محمدعلی دستانش را دور استکان حلقه میکند و میگوید: - یکی قبل من رفته درستش کرده. - خب کی؟ - شیرزاد! - کی؟! گوهر از حرف عجیب محمدعلی متحیر مانده بود. گلاب نیز در آشپزخانه در حین پاک کردن برنج دستش در هوا مانده بود. پس حدسش درست بود. آن مرد چهارشانه و قوی شیرزاد بود. گوهر نیز همچون محمدعلی در کار این پسر مانده بود. جوابی که به محمدعلی داده بود هر دوی آنها را شگفتزده کرده بود. صدایش هنوز در گوش محمدعلی میپیچید که میگفت: - من با صاحبش کاری ندارم، راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه... صادق گفته بود که دستهایش با زمین دوست است اما نگفته بود که دلش نیز با زمین عجین شده.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت سیزدهم - اصلا امکان نداره بابا جونم، من اون سال به اون آقا دکتره قول دادم مواظب شما باشم، وفای به عهد و خوش قولی رو هم از خودتون یاد گرفتم. محمدعلی هرگز حریف این یک وجب بچه نمیشد. گوهر هم که خود را زده بود به آن راه که من ندیدم گلاب زودتر از تو بیرون دوید. مادر و دختر خوب دست به یکی کرده بودند. در نهایت هر دو با هم به سمت باغ حرکت میکنند. محمدعلی اول از داخل باغ یک بیل و کلنگ برنیدارد و سپس به سمت پشت دیوارهای باغ راه میافتد. گلاب حتی حاضر نشده بود در باغ بماند و میخواست بیل را هم از دستش بگیرد که با چشم غره پدرانهی محمدعلی عقب کشیده بود. محمدعلی نزدیک پشت باغ میایستد و رو به گلاب میگوید: - تو هم صدای بیل و کلنگ میشنوی گلاب؟ گلاب سر تکان میدهد و میگوید: - آره انگار یکی داره بیل میزنه. صدا به سمت انتهای پرچین باغ بیشتر میشد. وقتی به انتهای دیوار میرسند، پشت دیوار کاهگلی منبع صدا را پیدا میکنند. مردی وسط راه آب ایستاده بود و بیل میزد و خاک ریخته در راه آب را بیرون میریخت! محمدعلی به گلاب میگوید همانجا بماند و خود جلو میرود تا ببیند آن مرد کیست که دارد راه آب باغ او را میسازد. وقتی جلو میرود از تعجب در جا خشکش میزند. مرد جوان که عمیقا مشغول کار خود بود با احساس حضور کسی بالای سرش دست از کار میکشد. با دیدن محمدعلی بیل را سریع زمین میگذارد، خاک را از سر و شانهاش میتکاند و سلام میکند. - سلام آقا محمدعلی. محمدعلی بیل دستش را در زمین فرو میکند و به آن تکیه میدهد. - علیک سلام جوون، داری چیکار میکنی؟ مرد جوان نگاهی به بیل و کلنگش میکند و میگوید: - داشتم از این اطراف رد میشدم دیدم بارون هفته پیش زمین رو شسته برده. از دور چشمم به باغ افتاد گفتم حتما راه آبش این دور و ور هاست. ممکنه این زمینی که بارون شسته راه آبش رو بند آورده باشه. اومدم دیدم بیشتر راه بستهاس. گفتم بذار درستش کنم. گلاب از پشت نظارهگر آنها بود و روی آن مرد را نمیدید اما از صدایش به نظر میرسید جوانی کم سن و سال باشد. محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - خب میرفتی پی صاحب باغ به خودش میگفتی. مرد خم میشود و بیلش را برمیدارد و میگوید: - دیدم من که تا ظهر بیکارم، این ور ها هم حق آبه هاشون بعد از ظهر هاست، کسی تا اون موقع نمیاد. گفتم درستش کنم. محمدعلی سری تکان میدهد و سکوت میکند. پسر در دلش مانده بود سوال کند خود او برای چه به آنجا آمده. پس از مکث کوتاهی محمدعلی سر بلند میکند و با دسته چوبی بیل به باغ اشاره میکند. - میدونی این باغ مال کیه؟ پسر دستی بر موهایش میکشد. - راستش نه! - اگه مال کسی بود که باهاش مشکل داشتی چی؟ پسر جوان گویی از حرف محمدعلی شوکه میشود که با مکثی کوتاه پاسخ میدهد. - راستش فرقی نداره، من با صاحبش کاری ندارم. سپس با دست به درختهایی که از دیوار بالا زده بودند اشاره میکند و ادامه میدهد: - راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه. محمدعلی دم عمیقی از هوا میگیرد و دست به کمر به درختهایی که تک و توک میوه بر شاخههایشان مانده بود نگاه میکند. - این باغ مال منه! اگه واقعا محض رضای خدا داشتی کمک میکردی که هیچی، اگه نه که باید بگم این چیزا رو تصمیم من اثری نمیذاره! گلاب با شنیدن این حرف پدرش در ذهنش چراغی روشن میشود. نکند آن مرد جوان پسر عمو صادق باشد؟ پسر با شنیدن آن حرف محمدعلی از راه آب بیرون میآید و میگوید: - نه به خدا آقا محمدعلی، من اهل اینجور کارها نیستم باور کنید. محمدعلی بیلش را خاک بیرون میکشد. - خیلی خب، پس بیل و کلنگت رو جمع کن و برو. خودم اومدم درستش میکنم. پسر نگاهی به راه آب و بیل و کلنگ ولو شدهاش میاندازد و میگوید: - چیز زیادی نمونده، بذارید تمومش کنم. محمدعلی با بیل جلو میرود و با جدیت میگوید: - گفتم که خودم درستش میکنم، جمع کن برو. پسر دوباره داخل راه آب باز میگردد. بیل و کلنگش را برمیدارد اما از راه آب بیرون نمیآید. محمدعلی که تردیدش را میبیند صدا بلند میکند: - چی شد پس، بدو. پسر با مکث نگاهش را بالا میآورد و به محمدعلی نگاه میکند. - متاسفم ولی من باید تمومش کنم! محمدعلی شوکه نگاهش میکند. پسر بیلش را برداشته و مشغول ادامهی کارش میشود. محمدعلی اندکی بالای سرش میایستد و سپس به سمت گلاب بازمیگردد. گلاب به محض آمدن پدرش زبان باز میکند. - اون کیه بابا؟ محمدعلی اما پاسخی به او نمیدهد و به راهش ادامه میدهد. گلاب نگاهی دیگر به مرد جوانی که بیل میزد میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی بیل و کلنگ را در باغ میگذارد و به خانه بازمیگردد.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت دوازدهم اما هزار حیف که او نمیتوانست دستش را بگیرد. گوهر خاتون و گلاب نزدیک باغ بودند. گوهر سر به زیر راه میرفت و در فکر بود. صدای گلاب او را فکر بیرون میکشاند: - اون پسره از باغ ما اومد بیرون؟ گوهر خاتون سر بلند کرده و به دنبال پسری که گلاب گفته بود چشم میچرخاند. مرد جوانی جلوی باغ سوار بر اسب میشود و در امتداد جاده میتازد. به نظر میرسید از باغ بیرون آمده باشد. آن اطراف که چیز دیگری نبود. به سمت باغ قدم تند میکند. گلاب نیز به دنبالش تندتر راه میرود. جلوی درب نیمه باز باغ بقچه را از سر پایین میآورد و وارد میشود. همان جلوی درب اول نگاهش را در باغ میچرخاند. همه چیز مثل همیشه بود. نه خانی آمده و نه خانی رفته. تنها محمدعلی همان محمدعلی سابق نبود. گوشه باغ کنار آتش ایستاده و با چوبی بلند تکه چوب های داخل آتش را تکان میداد. گوهر به سمت کلبه رفته و بقچهی غذا را روی ایوان میگذارد. گلاب نیز بقچهای که همراه داشت را کنار بقچهی مادر روی ایوان میگذارد. گوهر همانطور که نگاهش پیش شوهرش بود به کلبه اشاره میکند و میگوید: - گلاب برو اون کاسه بشقابها رو از داخل بیار. گلاب " چشم" را زمزمه کرده و گوشه دامنش را بالا میگیرد و از پلهها بالا میرود. گوهر نیز به سمت محمدعلی میرود. از فکر مشغول محمدعلی معلوم بود که آن مرد جوان همان شیرزاد پسر صادق بوده است. محمدعلی دیشب گفته بود که جواب رد را به صادق داده پس او نباید امروز به اینجا میآمد. گلاب بشقابهای ملامین را به ایوان میآورد و کنار بقچهها میگذارد. خودش نیز همانجا مینشیند و به مادر و پدرش نگاه میکند. حرف زیادی بینشان رد و بدل نمیشود اما مادر با لبخند بازمیگردد و نزدیک کلبه صدا بلند میکند: - آوردی بشقابها رو؟ گلاب آرام سر تکان میدهد و "بله" میگوید. کم کم کارگرها جمع میشوند و به کمک هم حصیر و سفرهی هر روز را پهن میکنند. گوهر نیز مثل هر روز برای هر نفر در بشقابهای گلدار ملامین غذا میکشد و گلاب ظرف هر کس را مقابلش میگذارد. گوهر همیشه پهن کردن سفرههای بلند و طویل را دوست داشت. اصلا به عشق همین سفرهی بزرگی که همه دورش جمع میشدند هر روز با وجود کمر درد و پادردش خود غذا میپخت. سن زیادی نداشت اما کار در بیجار آن هم از نوجوانی توان کمرش و پاهای را گرفته بود. تا جایی که به یاد داشت زمانی که همراه خانوادهاش به بیجار میرفت از گلاب کوچکتر بود. گلاب شانس آورده بود تک دختر و تک فرزند بود و پدرش اجازه نمیداد تنها دخترش با چکمههای گلی چادر بر کمر ببندد و تا زانو در بیجار فرو برود. ذهنش از گلاب به سمت آن مرد جوان به قول محمدعلی مستعد میرود. اگر فردا هم میآمد چه؟ محمدعلی مرد دلرحمی بود. شب، سر سفرهی شام محمدعلی میگوید: - فردا نوبت آب باغ پرتقاله، فردا میرم اونجا. گوهر لقمهی در دهانش را قورت میدهد و میپرسد: - مگه دو ساعت بعد از ظهر حق آبه نداری؟ از صبح دیگه چرا؟ محمدعلی یک حبه سیر ترشی از پیاله برمیدارد و میگوید: - علی مراد گفت دفعه قبل آب خوب نبوده، هم کم و باریک میومده هم گل آلود بوده. احتمالا یه جایی از مسیر گیر داره. کار خودمه باید برم درستش کنم اونا بلد نیستن. گوهر بر ران پایش میکوبد و میگوید: - آخه تو با این کمر مگه میتونی بیل بزنی؟ محمدعلی با خنده پاسخ میدهد؛ - پیرتر از من دارن بیل میزنن خانوم، بعدش هم مگه من چند سالمه؟ در انتهای حرفش هم چشمکی حوالهی گلاب میکند که از اول در سکوت به حرفهای آنها گوش میداد. گلاب نیز لبخندی تقدیم پدرش میکند. پدرش از آن سال که سیل آمد و همه چیز را خراب کرد دچار آسیب شده بود. - تنها نرو، یکی رو با خودت ببر. گوهر هنوز نگران بود. میدانست فردا غروب که به خانه بازگردد تا یک هفته در بستر خواهد افتاد. محمدعلی برای آسودگی خیال همسرش "چشم" بلند بالایی میگوید. گلاب دوست داشت فردا را همراه پدرش باشد. یعنی باید میرفت تا مواظبش باشد. پدرش را میشناخت اگر از الان میگفت موافقت نمیکرد. باید صبح دنبالش راه میوفتاد. روز بعد محمدعلی که پس از صبحانه به سمت در حرکت میکند گلاب نیز از جا میپرد. شال بافتش را از اتاق برمیدارد و روی شانههایش میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی با صدای پای پشت سرش از حرکت میایستد. با دیدن گلاب ابرو در هم میکشد و میگوید: - تو کجا دختر؟ گلاب از پدرش جلو میزند و میگوید: - دارم میرم باغ پرتقال، شما کجا میری آقا محمدعلی؟ محمدعلی چپ چپ نگاهش میکند و میگوید: - بیا برو خونه ببینم دختر. گلاب شال را بیشتر دور خود میپیچد.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت یازدهم اندکی بعد هر دو دور آتش نشسته بودند. همانجایی که دیروز صادق نشسته بود امروز پسرش حاضر شده بود. محمدعلی از فلاکس همراهش دو فنجان چای میریزد و به همراه یک ظرف پرتقال روی یک کنده چوبی میگذارد. گوهر و گلاب هنوز نیامده بودند. صبحها گوهر شوهرش را با یک فلاکس چای راهی میکرد و خود مشغول پختن ناهار و شام و آماده کردن یک میان وعده میشد. سپس قابلمه بزرگ ناهار و میان وعده را بقچه پیچ میکرد و همراه گلاب هر کدام یک بقچه را روی سر میگذاشتند و به سمت باغ حرکت میکردند. شیرزاد به پرتقالها نگاه میکند و میگوید: - پدرم راست میگفت. مثل جواهر میمونن. محمدعلی رد نگاه شیرزاد را دنبال میکند. با دیدن مرتقالها روز قبل برایش یادآوری میشود. - پدرت به من لطف داره. شیرزاد به سمت محمدعلی می چرخد و میگوید: - آقا محمدعلی، ازتون خواهش میکنم به من یه فرصت بدید تا خودم رو بهتون ثابت کنم. محمدعلی به چشمان مصمم پسر جوان نگاه میکند و میگوید: - ثابت کردن نمیخواد، پسر صادق برای من ثابت شدهاس. شیرزاد بلافاصله میگوید: - پس چرا قبولم نمیکنید؟ محمدعلی تنها در سکوت به درختهای روبهرویش نگاه میکند. باید چگونه برای این پسر توضیح میداد؟ شیرزاد که سکوت او را میبیند ادامه میدهد: - من با خودم عهد کردم کشاورزی بزرگ صادق اشکوری رو زنده کنم. وقتی به بابا گفتم بهم گفت: فکر میکنی کشاورزی الکیه؟ وقتی خودن رو بهش ثابت کردم بهم گفت میبرمت پیش یکی که ازت یه کشاورز حرفهای بسازه. میدونید وقتی باغتون رو دیدم تازه فهمیدم بابا چی میگفت. آقا محمدعلی ازتون خوا... محمدعلی به میان حرفش میپرد و میگوید: - من دیروز جوابم رو به پدرت گفتم. - دیروز صادق مقابلتون نشسته بود، امروز شیرزاد. محمدعلی از گوشه چشم نگاهش میکند. چه میگفت این یک وجب بچه؟ محمدعلی دست بر زانو میگذارد و "یاعلی" گویان بلند میشود. - من گفتنیها رو به پدرت گفتم. نظرمم عوض نمیشه. سپس به در اشاره میکند و ادامه میدهد: - اگه حرف دیگهای نداری خداحافظ. - آقا محمدعلی... - به پدرت سلام برسون. شیرزاد نفسش را فوت میکند و سر تکان میدهد. - چشم، ولی من دوباره میام! پس از آن با قدمهایی بلند به سمت درب باغ حرکت میکند. محمدعلی تا زمان خروج از باغ تماشایش میکند. جوان مستعدی بود. از تمام رفتار و سکناتش معلوم بود برای موفقیت زاده شده.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت دهم آن شب سر سفره پدر بیمیل تنها با غذا بازی میکرد. گلاب هم که غم پدرش راه گلویش را بسته بود. مادر هم چیزی نخورد. از ناراحتی همسرش ناراحت بود اما خوشحال بود که ماجرا ختم به خیر شد. آن شب خانه حال و هوای دیگری داشت. هر کدام از اعضای خانه سر خود را پایین انداخته و از رویارویی با یکدیگر امتناع میکردند. هر کس میخواست با خودش خلوت کند. آن شب بیشتر مرغترشی که مادر پخته بود به آشپزخانه برگشت. همان مرغ ترشی که هر بار مادر میپخت، پدر با به به و چه چه به گلاب میگفت: - مادرت اون ته مطبخش یه در داره به بهشت. سبزی و ادویههای این خورشتش رو میره از اونجا میاره، من مطمئنم. گلاب در کودکی همیشه به دنبال آن درب مخفی گشته بود. فردای آن روز محمدعلی با فکری مشغول مقابل آتش ایستاده بود و نگاهش به شعلههای سرخ آتش گره خورده بود. با صدای مش کریم به سختی دل از رقص سعلهها میکند و به او نگاه میکند. - آقا یکی اومده دم در میگه با شما کار داره. - با من کار داره؟ کیه؟ مشدی شانهای بالا میاندازد و میگوید: - نمیدونم آقا، فقط میگه با شما کار داره. مش کریم سراغ کارهای خودش میرود و محمدعلی به سمت در حرکت میکند. درب را که باز میکند با جوانی رعنا رو به رو میشود که پشتش به او بود. وقتی میچرخد محمدعلی احساس میکند به دوران جوانی بازگشته و صادق به دنبالش آمده! باورش نمیشد. آنقدر شباهت؟ آن روز که همراه صادق آمده بود آن قدر سرش پایین بود که اصلا او را ندیده بود. البته خودش هم تمام حواسش به صادق بود. به دوستی که پس از چند سال دوباره ملاقاتش کرده بود. شیرزاد با دیدن محمدعلی جلو میرود و سلام میکند. محمدعلی در جوابش سر تکان میدهد و زیر لب سلام میکند. - شیرزادم آقا محمدعلی، پسر صادق اشکوری، پدرم دیروز گفت که اومده و جواب رو از شما گرفته. راستش امروز اومدم تا خودم باهاتون صحبت کنم. یعنی در واقع اومدم که ازتون خواهش کنم.
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت نهم با خنده صادق محمدعلی هم میخندد. پس پسرش اعجوبهای بود. کم پیش میآمد پسری آن گونه که او تعریف میکرد کاری و زبر و زرنگ باشد. به خودش رفته بود. به یاد دارد خود صادق نیز در جوانی همین طور بود. در رگهایش میجوشید. عمری نان زحمت کشی خورده و دستانش با زمین دوست هستند. پس از مکثی کوتاه صادق دست بر شانهی محمدعلی میگذارد و سراغ اصل مطلب میرود. - خب آقا محمدعلی، بگو ببینم قبول میکنی پسر من رو یا نه؟ با حرف صادق خنده بر لبان محمدعلی میماسد. چگونه باید بر زبان میآورد؟ صادق که چهرهی شوک شده و سکوت محمدعلی را میبیند و با لبخندی دیگر دست از شانهاش برمیدارد. آرنجهایش را به زانو تکیه میدهد و به جلو خم میشود و دستهایش را مقابل آتیش میگیرد. - بگو مرد، راحت باش. محمدعلی احساس میکرد تمام وجودش را شرم گرفته. اوهنوز از این که آن سال دست رفیقش را نگرفته بود اندوهگین بود. حالا که بعد سالها فرصتی پیش آمده بود تا کاری برایش انجام دهد چگونه میتوانست نه بگوید؟ دستی بر پیشانیاش میکشد. خیس عرق شده بود. به سختی زبان باز میکند. - راستش... صادق جان... بیش از آن زبانش یاریاش نمیکند. در این بین گوهر خاتون با ظرفی از پرتقال از راه میرسد. ظرف پرتقال را روی یک کنده چوبی میگذارد، سینی چای را برمیدارد و میگوید: - بفرمایید، چای بریزم براتون؟ صادق بلافاصله از جا برمیخیزد و میگوید: - نه ممنون، دستت شما دردنکنه راستش من دیگه داشتم میرفتم. گوهر نگاهی به چهرهی سرخ شوهرش میاندازد و میگوید: - کجا با این عجله، تازه میوه آوردم. پرتقال باغ خودمونه، ببینید محمدعلی چجور میوهای به بار آورده. صادق نگاهی به ظرف سفالی آبی رنگ پرتقال میاندازد و لبخند میزند: - محمدعلی استاد ماست. میوههاش از دور با آدم حرف میزنن. سپس خم میشود و پرتقالی از ظرب برمیدارد و ادامه میدهد: - من این ساعت تایم آب باغمه، شیرزاد دست تنهاست. بهش گفتم زود برمیگردم. اینم میبرم پز رفیقم رو بهش بدم. گوهر دیگر بیش از آن تعارف نمیکند تا میهمانش را معذب نکند. صادق مثل قبل خوشرو با محمدعلی خداحافظی میکند و به سمت درب میرود. محمدعلی اما انگار صدایش از ته چاه درمیآمد. تا دم در دوستش را بدرقه میکند. جلوی درب صادق بر شانهاش میزند و میگوید: - سرت رو بیار بالا مرد، این خجالتهای زنونه چیه دیگه. پرتقال در دستش را بالا میاندازد و ادامه میدهد: - نترس شیرزاد به این راحتیها تسلیم نمیشه. تازه میخوام نشونش بدم چه جواهرایی پرورش دادی! خدایی چیکار کردی؟ پرتقاله با آدم حرف میزنه پسر. صادق اندکی سر به سر محمدعلی میگذارد و او را ترک میکند. پس از رفتنش محمدعلی درب را میبندد و همانجا به در تکیه میزند. گوهر جلو میرود و میپرسد: - گفتی بهش؟ چی شد؟ محمدعلی با نگاهی غمدار به همسرش نگاه میکند. گوهر تا ته نگاهش را میخواند. او مقابل صادق خود را باخته بود. گلاب از بالای ایوان بر پنجهی پا ایستاده بود و آنها را تماشا میکرد. از حال و روز پدرش معلوم بود که به سختی دست رد به سینهی دوستش زده.
- 21 پاسخ
-
- 2
-