-
تعداد ارسال ها
322 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهاردهم گونتر دیگر نگرانی از بابت سپاهش نداشت و حالا باید به کاخ بازمیگشت. مارکوس به او نیاز داشت. شنلش را برمیدارد و رهسپار کاخ میشود. مستقیم مسیر اتاق مارکوس را در پیش میگیرد. پشت درب اتاق هر چقدر درب را میکوبد و منتظر میماند پاسخی دریافت نمیکند. در نهایت کنجکاوی و نگرانی بر او چیره سده و درب را باز میکند و در سرک میکشد. اتاق خالی بود و خبری از مارکوس نبود. در کاخ به راه میافتد و به دنبال توماس میگردد. هر جا که احتمال حضورش را میداد سرک میکشد و در نهایت توماس را در راهرویی منتهی به مطبخ مییابد. داشت از مطبخ بیرون میآمد و دو خدمتکار هم سینی به دست به دنبالش. وارد راهرو میشود و به سمت توماس میرود. توماس و همراهانش به جهت احترام سر خم میکنند. گونتر نیز متقابلا سر تکان میدهد و خطاب به توماس میگوید: - مارکوس کجاست؟ تو اتاقش نبود. - به تالار خانوادگی رفته. اونجا میتونی پیداش کنی. گونتر سر تکان میدهد و به سینیهای در دستان خدمتکارها نگاه میکند. سینیها با میوه و چند مدل غذا با گوشت نیم پز و جام خون پر شده بود. با سر به سینیها اشاره میکند و ابرو بالا میاندازد: - چه خبره این وقت روز! توماس نیم نگاهی به سینیها میاندازد و پاسخ میدهد: - عالیجناب مهمان دارن، شاهزاده خانم والِنتینا اومدن! این بار هر دوی ابروی گونتر بالا میپرد. والنتینا آمده بود؟ دیشب که در کاخ نبود. پس یعنی در روز آمده بود! والنتینا، وسط روز؛ آن هم در زمانی که جنگ از رگ گردن نزدیکتر است؟ تا پشت لبهایش آمده بود که بپرسد شوهرش هم آمده یا نه؟ اما جلوی خود را گرفته بود. به سمت خروجی راهرو میچرخد تا سراغ مارکوس برود. میان راه میایستد و دوباره به سمت توماس میچرخد و با مکث میپرسد: - والنتینا هم کنارشه؟ توماس سرش را به چپ و راست تکان میدهد و به او اطمینان میدهد مارکوس تنهاست. به سمت تالار خانوادگی میرود. تالاری که شجره نامهی خانوادهی باسیلیوس بر دیوارهایش نقش بسته بود. مارکوس وسط تالار صندلی گذاشته و نشسته بود و به تصویر رو به رویش می نگریست. در سکوت جلو میرود و کنارش میایستد و نقش روبهرو نگاه میکند. تصویری از باسیلیوس در میان سالی... مدتی همانجا میایستد و به آن شجرهی پر بار مینگرد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سیزدهم لوکا تازه به فرهد رسیده بود. فرهد که توقع بازگشت لوکا را نداشت با رزا در اتاقش بود. لوکا سر زده رسیده و آنها را دیده بود. حالا میدانست فرهد برخلاف آنچه به او قول داده است عمل کرده است. ساعتی را به دعوا و مشاجره گذرانده بودند. گمان میکرد فرهد با مارکوس خواهد جنگید و در این مدت لوکا نیز افکار عموم را بر ضد او میشوراند و در زمان مناسب با هم ضربهی آخر را میزنند. چیزی که دیده بود را باور نمیکرد. چطور ممکن بود؟ فرهد و رزا کنار هم نشسته و چای مینوشیدند! فرهد میگفت باید اعتماد رزا را جلب کند. این گونه خود رزا نیز یک عامل موثر و کمک کننده خواهد بود. پس از بحث با فرهد از عمارت فرهد بیرون میزند. احساس میکرد فرهد او را فریب میدهد و اهداف دیگری دارد. نمیتوانست حرف هایش را باور کند. جلوی درب عمارت فرهد بود، نیاز داشت کمی قدم بزند و فکر کند. اطراف و مسیرهای مقابلش را از نظر میگذراند. فردی شنل پوش و سوار بر اسب که انگار به سمت عمارت میتاخت به چشمش آید. از عمارتش پیغام آورده بودند؟ اسب جلوی پایش توقف کرده شیهه میکشد. سوارش پایین میآید و مقابل لوکا زانو میزند. لوکا دستهایش را پشت سرش به هم گره میزند و میگوید: - بگو، میشنوم. پیک با مِن مِن و صدایی آرام میگوید: - عالیجناب، پیشکارتون پیغام دادن که، که... داشت حوصله لوکا را سر میبرد. ابرو در هم میکشد و با صدایی که رگههایی از حرص و کنجکاوی داشت میپرسد: - چی گفت؟ لحن محکم و کوبندهی لوکا حول و ولا می اندازد در دل پیک و سریع پاسخ میدهد: - همسرتون عمارت رو ترک کردن! لوکا یکه خورده گره ابروانش باز میشود و دستهایش آزاد کنارش میافتد. متحیر زمزمه میکند: - چی گفتی؟! - صبح مدتی بعد از این که شما رفتید پیشکار به دستور شما رفت اتاقتون که پسرتون رو به جایی امن ببره. متاسفانه کسی تو اتاق نبود. اتاق به هم ریخته بود و یه سری از وسایل جمع شده بود. با هر جملهاش خشم در رگهای لوکا تزریق میشد. با پایان جملهاش لوکا فوران میکند و فریاد میزند: - پس شماها اونجا چیکار میکردید؟ سرباز بیچاره از فریاد لوکا بر خود میلرزد و میگوید: - م ما، یعنی اون اونا ؛ نمیدونم چطوری رفتن عالیجناب. م ما ندیدیم ک کسی بره! لوکا با لگد بر شانهاش میکوبد و فریاد میزند: - احمقها. سرباز از شدت ضربهی لوکا شانهاش تیر میکشد و بر زمین میافتد. دست بر شانهی خود میگیرد و میخواهد بلند شود که لوکا به سمتش میجهد و یقههای شنلش را در دست میگیرد و او را بالا میکشد. در چشمهایش نگاه میکند و با حول میگوید: - پسرم، پسرم کجاست؟ سرباز بیچاره تنها با ترس به چشمهای تیز و برندهی او نگاه میکند. جرعت گفتنش را نداشت. جرعت آمدن هم نداشت. هیچکس جرعت آمدن و رساندن این خبر را نداشت. در نهایت قرعه انداخته و نام سیاه او درآمده بود. در دل بر بخت و اقبالش لعنت میفرستد. او چه تقصیری داشت؟ آن زن بیچاره تا حالا هم بیش از اندازه از خود گذشتگی نشان داده بود. دم دمهای غروب شده بود و خورشید رو به افول بود. گونتر و والریوس از صبح تمام استراتژیهای احتمالی که باید در مقابل کُنراد به کار میگرفتند را مرور کرده و تمام جوانب را بررسی کرده بودند. حالا تنها باید منتظر میماندند. فرهد یا منتظر پاسخ نامهاش میماند و یا صبرش تمام میشد و خود آغازگر این مسیر میشد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوازدهم والنتینا پس از رفتن مارکوس به سمت تخت رفته کنار پسرش دراز میکشد. به چهرهی کودکانهاش نگاه میکند و موهایش را نوازش میکند. شجاعت به خرج داده بود که الان اینجا بود. اما دیگر جایش امن بود. تمام مسیر را با حول و ولا طی کرده بود، از هر گونه توقف اضافهای زده بود تا هر چه زودتر خود را به دژ برادرش برساند. لوکا خیلی خوب خود را در نقش یک داماد ایدهآل برای پدرش جا زده بود. پدرش اگر میدانست او چه جور آدمیست همان روز که به خواستگاری آمد گردنش را میزد. همه چیز تا سالهای اول خوب بود. کم کم آن روی دیگرش پدیدار گشت. از زمانی که پدرش رفت... کم کم مخالفتهایش با مارکوس پدیدار گشت. او خود را بهتر و شایستهتر از مارکوس میدید. تا زمان پدرش سرش خم بود اما وقتی قدرت به دست مارکوس افتاد از این رو به آن رو شد. انگار زورش میآمد مقابل مارکوس که از او کم سن و سالتر است سر خم کند. خود را بر حقتر میدید. اما چه کسی است که خود پسر داشته باشد و دامادش را جانشین خود کند؟ لوکا کم کم شروع کرد به سنگ انداختن جلوی پای مارکوس اما برادرش هر بار شایستگی خود را ثابت میکرد و او را سر جای خود مینشاند. حرفها و کارهای لوکا همیشه او را حرص میداد و اذیت میکرد اما زورش به او نمیرسید. این چند وقت کارهایش مشکوک شده بود. رفت و آمدهایش عجیب بود. یک شب بود، دو شب نبود. مدام پیغام و پسغام دریافت میکرد و میفرستاد. اوایل فکر میکرد با دختر عمویش که تفکراتی مثل او دارد سر و سری پیدا کرده است. اما بعد ها فهمید نه، اوضاع بدتر است! البته که دست آن عفریته هم در کار بود. وقتی فهمید لوکا این بار با فرهد عهد و پیمان بسته انگار دیگی از آب جوش بر سرش ریختند. دیگر این یکی را نمیتوانست تحمل کند. این بار به طور جدی با لوکا بحثش شد و این شد که لوکا لج کرد و اجازه نداد برای مراسم تاج گذاری برادرش برود. آن شب تا صبح اشک ریخت. لوکا تا دو شب بعد به عمارت بازنگشت. وقتی آمد مستقیم سراغ والنتینا رفت. خندهای بلند و شیطانی سر داد و گفت: - شاهزاده خانم نمیخوای بدونی مراسم تاج گذاری برادرت چطور بود؟ والنتینا تنها با چشمانی اشکبار نگاهش میکرد. "تاج گذاری" را با لحنی بد و با تمسخر بیان کرده بود و مثل دیوانهها میخندید. وقتی سکوت و نگاه والنتینا را دید از خندهاش کاست و با غیض و خشم گفت: - برادرت اصلا تاجی نداشت که بذاره سرش! سپس دوباره مانند دیوانهها میخندد و با تمسخر میگوید: - روح پاکش رو دزدیدن! والنتینا آن روز تنها مات و مبهوت او را نگاه میکرد. لوکا سرخوش میخندید و قطرات اشک از چشمان والنتینا پایین میچکید. پس از آن منتظر ماند تا لوکا دوباره عمارت را ترک کند. وقتی مطمئن شد که به سمت فرهد به راه افتاده دم دمهای صبح که عمارت در خواب بود سریع وسایلش را در یک چمدان کوچک جمع کرد. دست پسرش را گرفت و از درب قدیمی که پیدا کرده بود فرار کرد. میدانست تا به الان حتما لوکا خبردار شده است.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازدهم دستش را روی میز میگذارد و به سمت او خم میشود: - اومدی من رو ببینی؟ والنتینا تو برای تاج گذاری من نیومدی! سرش را پایینتر میبرد و شرمنده برای برادر خشمگینش دلیل میآورد: - من واقعا معذرت میخوام مارکوس. نتونستم! ما اون سر جنگل هستیم. خبر دیر رسید و وقت کم بود. اگر میومدیم به روز میخوردیم. تو هم که میدونی شوهرم لوکا چقدر رو یه دونه پسرش حساسه. نگاه مارکوس به سمت خواهر زادهاش کشیده میشود که روی تخت خواب بود. دست خودش نیست که زبانش به طعنه باز میشود: - نمیتونستی تحفهی شوهرت رو بذاری و بیای؟ عمارت لوکا کمتر از کاخ من خدم و حشم نداره. در دل از حرف خود پشیمان میشود اما دیر بود. تیر را به سمت خواهرش پرتاب کرده بود. تحفه؟ آری تحفه بود اما تحفهی خواهرش، خواهرزادهی دلبندش را دوست داشت. هر چه باشد او جگر گوشهی خواهرکش بود، از گوشت و پوست و استخوان او، و از خون خودش... - لوکا به هیچکس اعتماد نداره مارکوس، میدونی که. آری میدانست. لوکا دیوانه بود. - حالا چطور گذاشته یدونه پسرش رو بیاری؟ خودش کجاست؟ سوالی که از آن میترسید را پرسیده بود. - دیگه طاقت نداشتم. به حرفش اهمیتی ندادم! دم دستیترین جواب ممکن را داده بود. میخواست حقیقت را بگوید اما نتوانست. نتوانست بگوید خانه را ترک کرده است و شوهرش احتمالا تا الان خبردار شده و دود از سرش بلند شده است. به چهرهی غمزده خواهرش نگاه میکند. در چهرهی والِنتینا دقیق میشود. احساس میکند شعلهی چشمانش بیجان و پر از اندوه است. وقتی خواهرش را غمگین میدید انگار چوب بر قلبش میزدند. نباید با او این گونه صحبت میکرد. پشیمان از طعنههایی که به او چشانده بود لب میزند: - به هر حال خوش اومدی. اینجا خونهی خودته، هیچکس به اتاقت دست نزده. والنتینا " ممنون" را زمزمه میکند و از پشت میز بلند میشود. احساس میکرد نفسش آزاد شده. از مرحله شماتت و سرزنش اولیه گذشته بود و حالا حال بهتری داشت. به سمت فرزندش میرود تا بیدارش کند اما مارکوس جلو میرود و مانعش میشود. خواهرزادهاش را به آغوش میکشد. والنتینا درب را برایش باز میکند و با هم به سمت اتاقش در طبقهی بالا میروند. والنتینا احساس میکرد قلبش گرم شده. این حرکت مارکوس یعنی پشیمان است و میخواهد جبران کند. از کودکی همینطور بود. دلش طاقت نمیآورد و سریع در صدد جبران برمیآمد. مارکوس خواهرزادهاش را روی تخت وسط اتاق میگذارد و آنها را ترک میکند تا استراحت کنند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دهم مارکوس پس از رفتن گونتر سعی میکند بخوابد. خوابیدن و خاموشی ذهنش را لازم داشت. تازه خوابش برده بود و هنوز هشیار بود که درب اتاق باز شد. صدای باز شدن درب اتاق رشتهی خواب سبکش را پاره کرد. چشم گشود و روی تخت نشست و سر چرخاند تا فردی که وارد شده را ببیند. توماس داخل اتاق شده و جلوی ورودی ایستاده بود. عجیب بود که تقهای به درب نزده و اجازه ورود نخواسته بود! توماس همیشه رعایت میکرد. ابروانش از بیخوابی در هم گره خورده بود و اخم کوچکی چاشنی چهرهی خستهاش سده بود. کلافه سرش را به معنای " چیه؟" تکان میدهد. توماس دستپاچه جلو میرود و میگوید: - عالیجناب مهمان دارید! گره ابروان مارکوس بیشتر میشود. میهمان؟ آن هم در روز؟ قبل از آن که از توماس سوالی بپرسد صدای برخورد پاشنههای ظریف کفش بر سنگ کف اتاق به گوش میرسد و دختری با چشمانی شعلهور همچون مارکوس، دست در دست پسر بچهای وارد اتاق میشود. اخمهای مارکوس محو شده و تنها متعجب به او مینگریست. اینجا چه میکرد؟! توماس آنها را تنها گذاشته و به مطبخ میرود تا طعامی آماده کند. میهمان تازه از راه رسیده عزیز و خسته بود. در اتاق مارکوس هر دو پشت میز و رو به روی یکدیگر نشسته بودند. مارکوس به او خیره بود و او به میز... - والِنتینا! با صدای مارکوس آرام نگاهش را بالا میآورد و به چهرهی برادرش نگاه میکند. مارکوس آرام و درمانده زمزمه میکند: - اینجا چی کار میکنی؟ والِنتینا دستهایش را زیر میز پنهان کرده بود تا حرکات استرسی و آشفتهاش را از نگاه برادر تیز بینش دور نگه دارد. دوباره نگاهش را پایین میاندازد، دامنش را در مشتش میفشارد و با صدایی آرام میگوید: - اومدم تو رو ببینم. مارکوس تک خنده بلندی سر میدهد. والنتینا با صدای تک خند او شانههایش بالا میپرد و معذب میشود. قصد آزرده خاطر کردن خواهرش را نداشت اما مسخره بود. آمده بود تا او را ببیند؟- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نهم کنراد نگران بود. مارکوس ذاتا صلح طلب بود اما اگر آتش خشمش شعله می گرفت... این را آن شب که بدن غرق در خون راونر را جلوی پاهایشان انداخت فهمید. آتشی که در چشمانش بود حجت را برایش تمام کرد. گونتر نیز منتظر همین زمان بود. زمانی که آتش خشم و غیرت مارکوس شعلهور شود و دست بر غلاف شمشیرش ببرد. هیچ نمیفهمید چرا مارکوس در مهمترین و حساسترین زمان اینطور فرو ریخته است. اما بلند میشد. بلند میشد و همچون شیر غرش میکرد. مطمئن بود. تا آن زمان باید با احتیاط جلو میرفتند. دستهایش را به کندهی درخت تکیه داده و وزنش را روی آن میاندازد و به سمت والریوس مایل میشود. لب میگشاید اما قبل از آن کا کامهای از دهانش خارج شود منصرف میشود. دوباره به اطراف چادر نگاه میکند. اینجا نیازی به دیوار و موش دیوار نبود. اینجا تمام گوشها تیز بود. از طرفی آنها نزدیک دشمن مستقر شده بودند. باید جانب احتیاط را رعایت میکرد. نگاهش را به چشمان والریوس میدهد. با انگشت اشاره بر تن کندهی درخت ضرب میگیرد. والریوس منظور اشارهی گونتر را میفهمد. او نیز مثل او به کندهی درخت تکیه داده و خود را به گونتر نزدیک میکند و به چشمان گونتر خیره میشود. گونتر در سکوت با او سخن میگوید: - از گرگمون چه خبر؟ - هنوز نتونستیم باهاش ارتباط بگیریم. از اون شب قلمرو گرگینهها خیلی شلوغ شده. گرگینهها که همچون خوناشامها دندانهای تیز و صورت رنگ پریده نداشتند. خیلی از آنها میان مردم بودند. تنها تعدادی از آنها زندگی میان انسانها را ترک کرده و جنگل نشین شده بودند. قلمرو گرگینهها معمولا خلوت بود. هر از گاهی مثل مناسبتهای خاص و مراسمات خاص و شب ماه کامل جمعیتشان زیاد میشد. حالا هم شب ماه کامل نزدیک بود. علاوه بر آن خبر درگیری و تنش دوباره بین گرگینهها و خوناشامها به گوش همه رسیده بود. از همان شب خبر پخش شده و هرکس هر جا که بود خود را به قبیلهاش رسانده بود. درگیریهای میان گرگینهها و خوناشامها جزء جدانشدنی تاریخ است. آنها در این زمان نیاز داشتند کسی آنها را از داخل خبردار کند. باید از حال رزا و دوروتی خبر میگرفت. باید میفهمید فرهد چه در سر دارد. گونتر هرگز دوست نداشت از طرف او غافلگیر شود. همیشه شلوغ شدن قبیله رفت و آمد را برای جاسوس آنها راحتتر میکرد. اما این بار فرق داشت. این بار همه هشیار و حواس جمع بودند. مخصوصا خیلی از نگاهها روی گرگ آنها زوم شده بود. در زمان باسیلیوس، هنگامی که صلح برقرار شد یک گرگینهی اصول زاده دختری از خوناشامها را به همسری برگزید. فرزند آنها دختری نیمه کرگ و نیمه خوناشام بود که در میان گرگینهها پرورش یافت و با یک گرگینه هم ازدواج کرد. زمانی که گرگها سر ناسازگاری برداشتند او را بسیار آزار دادند. دخترک بیگناه با تحقیر و تمسخر و آزار زندگی کرد. آخرهای عمرش افسرده شده و از خانه بیرون نمیرفت. در نهایت نیز جوون مرگ شد. ثمرهی زندگی او پسری بود که همچون پدرش یک گرگینهی قوی بود. او از پدرش قدرت و نیرویش را به ارث برده و از مادرش اعتقادات و تفکرش را گرفته بود. او هرگز خوی وحشیگری و یاغی فرهد را قبول نداشت و از گرگینهها نیز دلچرکین بود. با این کودک بود اما تمام غمها و رنجهای مادرش را به یاد داشت. او برای گرفتن انتقام اشکها و دردهای مادرش با مارکوس هم پیمان شده بود. اطلاعات او در این زمان برای سپاه گونتر حیاتی بود. او متوجه پچ پچ های راونر زیر گوش فرهد شده بود اما نتوانسته بود نامهاش را به گونتر برساند. آنها آنقدر گرم آیین خود بودند که متوجه علامتهایی که او میفرستاد نمیشدند. حالا هم هر چه تلاش میکرد با آنها ارتباط بگیرد موفق نمیشد. شرایط اصلا ایمن نبود.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتم کُندهای بزرگ از درختی کهن سال و قطور در میان چادر بود که حکم میز را داشت. گونتر به آن سمت میرود و شنلش را روی آن میگذارد. والریوس نیز پشت سرش حرکت کرده و سمت چپ او، پشت میز میایستد. گونتر سر میپرخاند و فضای داخل چادر را کمی بررسی میکند. چادر از جنسی ضخیم و با بافتی مخصوص ساخته شده بود که نه به ذرات آفتاب اجازهی ورود میداد و نه به اشعه های نوری آن. فضایی دنج و آرام ساخته بود برای تجدید قوا و انرژی گرفتن. از سختیهای ارتباط با گرگینهها همین بود. اگر با قبایل خونآشام درگیر بودند از بابت روز خیالش راحت بود. اما در مقابله با گرگینهها باید روزها نیز آماده میبودند. بیشترین فعالیت ها و تحرکات آنها درست در زمانی بود که خونآشامها بسیار محدود میشدند. اما آنها پس از قرنها زندگی دیگر بلد بودند چگونه با محدودیت خود کنار بیایند. این مشکلی بود که این روزها گریبان گیر رزا و دوروتی نیز شده بود. آنان مدتی که میان خوناشامها بودند با زمان فعالیتهای آنها مشکل داشتند و در نهایت به شب بیداری عادت کرده بودند. امام حالا دوباره همه چیز تغییر کرده بود. گرگینهها روزها بیدار و فعال بودند و شبهای نسبتا آرامی را میگذراندند. رفت و آمدهای گرگینهها در روز فرصت خواب و استراحت را از آنها گرفته بود و دوباره زمان خواب و زندگیشان به هم ریخته بود. فرهد که تازه مهرهی کلیدی در دستش را پیدا کرده بود روز و شب در حال نقشه کشیدن و برنامه ریزی بود. هر بار یک سرباز سراغ آنها میرفت. یک بار بازجویی بود. یک بار قصد داشت از در دوستی وارد شده و آنها را جذب کند. گاه دوروتی را به جای رزا فرا میخواند تا از ترس وجودش استفاده کرده و اطلاعات دلخواهش را به دست آورد. اما دوروتی تقریبا در جریان هیچ چیز نبود و حوصلهی فرهد را سر میبرد. برعکس در نظرش رزا شخصیتی چند لایه داشت که لایههای پنهانش او را فرا میخواند. احساس میکرد به وسیلهی او میتواند آن ضربهی کاری آخر را بر پیکرهی خاندان هلیوس و تشکیلات مسخرهشان وارد کند. اما چگونه؟ او را میکشت و جنازهاش را به مارکوس هدیه میکرد؟ این سادهترین راه بود. او فرسایشیترین شیوه را دوست داشت. همیشه دوست داشت کارهایش را در آرامش انجام داده و درد تدریجی را به دشمنش تحمیل کند. تصور بازی روانی و ذره ذره آب شدن مارکوس همچون یک کیک شکلاتی بزرگ وسوسه برانگیز بود. چرا باید خود را از لذت تماشای جلز و ولز کردن مارکوس و قدم به قدم به لبهی پرتگاه نزدیک شدنش محروم میکرد؟ از کودکی بازی با طعمه را دوست داشت.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتم خود نیز بیش از این در کاخ نمیماند. خورشید طلوع کرده و ذرات آتشینش همه جا را فرا گرفته بود. شنل ضخیمش را سپر کرده و به دل جنگل میزند. خود را به سپاهش میرساند. والریوس وقتی خبر آمدن گونتر را میشنود بلافاصله خود را به او میرساند. گونتر همراه والریوس به مواضع دیده مشخص شده رفته و بر لشکریان کُنراد نظارت میکند. مواضع دید در بالای درختان و با نکته سنجی و دقت فراوان انتخاب شده بود و از آنجا هم تمام لشکر دیده میشد و هم تسلط کامل بر مقر فرماندهیشان داشتند. همراه والریوس از هر سه موضع دیدن می کند. تغییر چندانی در لشکر کنراد به چشم نمیخورد. گویا فرهد منتظر پاسخ مارکوس بود. گمان نمیکرد مارکوس تا قبل از گرفتن جوابی از باسیلیوس قصد پاسخ دادن به فرهد را داشته باشد. اما فرهد نیز آدمی نبود که آرام بنشیند. این آرامش و ثبات فرهد و کنراد نشان میداد آنها با چیز دیگری سرگرم هستند. پس از اتمام سرکشی والریوس گونتر را به چادر دعوت میکند. گونتر نیز بیچون و چرا دعوتش را میپذیرد. احساس میکرد بوی آفتاب دیگر دارد نفسش را بند میآورد. بوی آفتاب از بافت چادرها عبور نمیکرد. والریوس پیش قدم شد و پرده را پیش پایش کنار میزند. با هم وارد فضایی همچون راهرو میشوند. والریوس پشت سر گونتر پرده را سرجای خود برمیگرداند. گونتر منتظر او نمیماند و طول اندک راهرو را طی کرده دو پردهی دیگر را کنار میزند و پا به محوطه ی چادر میگذارد. وقتی وارد چادر میشود بلافاصله بندهای شنل را باز کرده آن را برمیدارد و دم عمیقی از هوای تازهی داخل چادر میگیرد. حس میکند ریهاش جانی دوباره میگیرد. احساس میکرد ذرات آفتاب در هوا داشا از درون او را آتش میزد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ششم مارکوس دست گونتر را میگیرد و با عجله به سمت کاخ قدم تند میکند و گونتر را نیز همراه خود میکشد. از درب پشتی وارد کاخ میشوند و بی فوت وقت به اتاق مارکوس میروند. مارکوس تا اتاق دست گونتر را رها نمیکند. وارد اتاق که میشوند او را رها کرده و خود مستقیم به سمت کتابخانهاش میرود. گونتر چند قدم به سمت او برمیدارد، دستهایش را در هوا تکان میدهد و میگوید: - بابا خب بگو چی شده! مارکوس بیحرف کتاب سرخ را بیرون میکشد و ورق میزند. در جایی که پاکت نامه را پنهان کرده بود میایستد و پاکت را بیرون میکشد. به سمت میز گوشهی اتاق میرود و کتاب را روی میز میگذارد. گونتر نیز به دنبالش در اتاق میچرخد. مارکوس میخواهد پاکت را پاره کند که گونتر با عجله دستش را میگیرد و میگوید: - داری چیکار میکنی تو؟ مارکوس با چشمانی که از حالت عادی خود درشتتر و براقتر شده بود نگاهش میکند: - پیک گفته بود یه اتفاقاتی میوفته. اون گفت تو این پاکت برای اون اتفاقات دستورالعمل هایی هست. اصلا باسیلیوس برای همین فرستاده. پس از اتمام حرفش دوباره قصد پاره کردن پاکت را میکند که دوباره گونتر دستانش را میگیرد و میگوید: - مارکوس، تو گفتی پیک بهت گفته بعد از تاج گذاری بازش کنی، تو که هنوز تاج گذاری نشدی. مارکوس وارفته دستانش پایین میافتد. به ناگاه تمام انرژیاش میخوابد و برق چشمانش ناپدید میشود. نگاهش آرام از چشمانش گونتر پایین میرود و به ماکت در دستش میرسد. او راست میگفت. پیک گفته تنها پس از تاج گذاری آن را باز کند. حوصله و عصبی پاکت را روی میز میاندازد به سمت تختش میرود و خود را روی آن میاندازد. ساعد دستش را روی چشمهایش میگذارد و پلکهایش را بر هم میفشارد. به ناگاه سردرد عجیبی گریبانگیرش شده بود. درد از کنار شقیقههایش شروع میشد و در کل سرش میپیچید. گونتر در سکوت پاکت را دوباره میان کتاب پنهان میکند و کتاب را به کتابخانه بازمیگرداند. سپس آهسته و بیصدا اتاق را ترک کرده و درب را پشت سرش میبندد. ترجیح میدهد مارکوس را تنها بگذارد تا کمی با خود خلوت کند. او به خلوت و سکوت نیاز داشت تا ذهن آشفته اش را سر و سامان دهد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجم تمام شب را مثل شب قبل از همانجا مارکوس را تماشا میکند. مارکوس تا صبح باسیلیوس را صدا میزند اما پاسخی نمیشنود. دمدمهای صبح چشمهایش را میگشاید و دستهایش آرام پایین میافتد. دستهایش خشک شده و بازوهایش درد میکرد. کنار سنگ مقبره زانو میزند. زانوهایش نیز بسیار دردناک خم میشد. کنار سنگ مقبره مینشیند و ناامید نگاهش میکند و زیر لب زمزمه میکند: - باسیلیوس لطفا... گونتر از جا بلند شده به راهرو میرود. کمی برگهای پرچین را کنار زده و سرکی میکشد. چیزی تا طلوع خورشید نمانده و باید هر چه زودتر آنجا را ترک میکردند. به داخل باز میگردد و کنار مارکوس میرود. دستی بر شانهاش میزند و سپس بازویش را میگیرد تا بلند شود. مارکوس نگاهی به دستی که بر شانهاش نشسته بود میکند. دست بر زانو میگیرد و به کمک گونتر برمیخیزد. در میانهی مقبره میایستد و نگاهی دیگر به سنگ مقبره میاندازد. گونتر دست پشتش میگذارد و او را به سمت خروجی همراهی میکند. این مارکوس کم حرف و آرام را دوست نداشت. شاهزادهی مقتدر و با صلابت خود را میخواست. مردی که گامهایش زمین را به لرزه درمیآورد و شعلههای نگاهش آتش در وجود همه میانداخت. با این مرد غمگین غریبه بود. مارکوس حال و هوای غریبی داشت. هیچ نمیفهمید چرا باید این اتفاقات میافتاد؟ مگر او تایید شده نبود؟ پس چرا از زمین و آسمان سنگ بر سر راهش میبارید؟ ناگهان صدایی مردانه در گوشش میپیچد: - اتفاقاتی خواهد افتاد؛ تو این پاکت برای تمامی اونها برنامهای هست! گویی پاهایش بر زمین چسبیده میشود. صدای آن پیک باسیلیوس در گوشش زنگ میزد. او گفته بود که اتفاقاتی رخ خواهد داد. او هشدار داده بود! گونتر با احساس نبودن مارکوس میایستد و پشت سرش را نگاه میکند. مارکوس عقب مانده بود. به سمت او میرود و کنارش میایستد. مارکوس به نقطهای مات و خیره مانده بود. گونتر دستش را مقابل نگاهش تکان میدهد و صدایش میزند. - مارکوس؟ چی شد چرا وایسادی؟ دیرهها. مارکوس با صدای گونتر به خود باز میگردد و نگاهی سردرگم به او میاندازد. گونتر از گیجی و سردرگمی مارکوس نگران شده دست بر شانهاش میگذارد و میگوید: - چی شده؟ مارکوس خیره به گونتر تنها زمزمه میکند: - اون گفته بود! - چی؟ چی میگی؟- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارم نمیگذاشت کُنراد با کارهای نمایشی و نمادین خود دل سپاهش را بلرزاند. شب بعد دوباره همراه یکدیگر به مقبره رفتند. مارکوس قبل از ورود چند دقیقهای ایستاد و به برگ های پرچین نگاه کرد. گونتر که مکث طولانی مارکوس را دید آرام صدایش زد و گفت: - نمیخوای بری داخل؟ مارکوس دستش را به سمت برگهای پرچین میبرد و زمزمه کرد: - تو هم میبینی گونتر؟ - چی رو؟ گونتر رد نگاه مارکوس را دنبال میکند و به برگهایی میرسد که با لطافت در حال نوازش آنها بود. مارکوس زمزمه میکند: - برگهاش دارن بیجون میشن! گونتر جلوتر میرود و با دقت بیشتری نگاه میکند. در نظرش همه چیز مثل شب قبل بود. تغییری احساس نمیکرد. - مارکوس من چیزی نمیبینم. اما مارکوس میدید! برگها شاداب نبودند. احساس میکرد تا قبل از آن لبخندی بر چهرهی برگها بوده که اکنون دارد محو میشود! کمی دیگر کنار پرچین میماند و برگهای پرچین را نوازش میکند. احساس میکرد او نیز همچون برگها دلش گرفته. عجیب احساس همزاد پنداری در او جان گرفته بود. بالاخره از پیچک دل میکند و پا به مقبره میگذارد. همراه با گونتر جلو میروند و ادای احترام میکنند. گونتر پس از ادای احترام بر باسیلیوس عقب میکشد و دوباره همان جای قبل مینشیند. جدیدا زمزمههایی بین مردم پخش شده بود که حسابی فکر او را درگیر کرده بود. شنیده بود بعضی می گویند: - مارکوس نباید به تخت بشینه! آنها میگفتند: - اون نوادهی باسیلیوس هست، باسیلیوس هم اون رو پذیرفته ولی نه برای فرمانروایی! اگر قرار بود فرمانروا بشه درست چند ساعت قبل از تاج گذاری این اتفاق نمیافتاد. حتی جایی شنیده بود: - شاید وقتشه فرمانروایی دست به دست به دست بشه، شاید فرمانروای بعدی از یه قبیلهی دیگهاس! حرفهایی که میشنید خونش را به جوش میآورد اما باید صبر میکرد. اکنون زمان برخورد با آنها نبود. آن بزدلان ترسو اگر جرعت داشتند حرفهایشان را زیر گوش یکدیگر پچ پچ نمیکردند. از طرفی احساس میکرد بوی خیانت را استشمام میکند. این مردم برای باسیلیوس و فرزندانش جان خود را فدا میکردند. حال چه شده که شک در دلهایشان راه پیدا کرده؟ باید خود دست به کار میشد. باید میفهمید چه کسی این افکار مسموم را میان مردم پخش کرده تا جلویش را بگیرد. اگر پیدایش میکرد سرش را روی سینهاش میگذاشت. و البته که پیدایش میکرد. اما از حال و روز مارکوس متوجه شده بود که او به خود شک کرده است! میدانست او به تایید دیگری از باسیلیوس نیاز دارد تا روحیهاش باز گردد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم گونتر فاصلهی زیادی با مارکوس نداشت و این مانع تمرکز مارکوس میشد. سعی میکرد بیتوجه به گونتر که کنار پایش زانو زده و در حال کنکاش است با باسیلیوس ارتباط بگیرد اما نمیشد. در نهایت کلافه چشمانش را باز کرده دستانش را پایین میآورد و میگوید: - داری چیکار میکنی گونتر؟ گونتر سرش را بالا میگیرد نگاهی به مارکوس میکند: - اینجا چه خبره مارکوس؟ - ظاهرا از روزی که روح پاک رو آوردیم اینجا اینطوری شده. گونتر از جا برمیخیزد و مقابل مارکوس میایستد و با نگران میگوید: - این که نشونهی خشم باسیلیوس نیست که نه؟ - نه نیست، برعکس؛ در واقع روح رزا به طور کامل ارتباط پیدا کرده. - الان ما برای چی اومدیم اینجا؟ - میخوام از باسیلیوس کمک بگیرم. مارکوس از سوال به جای گونتر استقبال کرده و از فرصت استفاده میکند و سریع اضافه میکند: - و نیاز به تمرکز دارم! گونتر اندکی در چشمان جدی مارکوس خیره میشود. سپس نگاهش را در مقبره میچرخاند. با سر به کنار درب ورودی اشاره میکند و میگوید: - پس من اونجا منتظر میمونم. مارکوس قدردان "متشکرم" را زمزمه میکند و رفتنش را تماشا میکند. گونتر کنار ورودی مینشیند و به دیوار تکیه میدهد و مارکوس دا تماشا میکند. مارکوس مجددا چشمهایش را میبندد و دستهایش را به هم میچسباند و در دل زمزمه میکند: - باسیلیوس، فرمانروای خورشید! منم مارکوس، فرزند ضعیفت! دستهام رو بگیر. کمکم کن. مارکوس تمام شب را در همان حالت میایستد و باسیلیوس را صدا میزند اما نتیجهای نمیگیرد. دمدمهای صبح دستهایش را پایین آورده و چشمانش را باز میکند. ناامید نگاهی به سنگ مقبره میاندازد و به سمت گونتر میچرخد. گویا باسیلیوس قصد نداشت جوابش را بدهد. گونتر از جا بلند میشود و به سمت مارکوس میرود و میگوید: - چی شد؟ مارکوس سر میچرخاند و نگاه دیگری به سنگ مقبره میاندازد و خسته لب میزند: - هیچی! باسیلیوس جوابم رو نمیده... گونتر نیز نگاهش را سمت سنگ مقبره میچرخاند. - حالا باید چیکار کنیم؟ - برمیگردیم به کاخ، نیمه شب دوباره میایم! مارکوس پس از پایان جملهاش به سمت ورودی مقبره حرکت میکند. گونتر نگاهش را بین سنگ مقبره و مارکوس میچرخاند و در نهایت پشت سر مارکوس به راه میافتد. خورشید در حال طلوع بود و رگههایی طلایی در انتهای آسمان پدیدار گشته بود. زمان زیادی نداشتند. باید هر په زودتر خود را به کاخ میرساندند وگرنه همچون دفعهی قبل گرفتار میشدند. گونتر هیچ نمیخواست تا فردا شب در مقبره بماند. در این موقعیت حساس و جنگی همین حالا هم زیادی از میدان دور بوده. باید پس از رساندن مارکوس به کاخ خود را به والریوس و سربازانش میرساند.- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم چشمانش را میبندد و اجازه میدهد مزهی خون بر جانش بنشیند. پس از آن به اصرار گونتر تا شب میخوابد و پس از غروب آفتاب با هم از کاخ بیرون میزنند. وقتی مقابل مقبره میرسند گونتر شگفتزده جلو میرود. از نزدیک به برگهای پیچک نگاه کرده و برگها را لمس میکند و میگوید: - خدای من! اینجا رو ببین مارکوس! چرا اینطوری شده؟! مارکوس آرام جلو میرود و کنار گونتر میایستد. دستی بر برگهای سرخ میکشد و آرام میگوید: - دفعهی قبل که اومدم دیدم. انگار از وقتی با رزا به اینجا اومدیم اینطوری شده! لا به لای برگهای سرخ و سبز چند برگ نظرش را جلب میکند. جلوتر میرود تا از نزدیک ببیند. چند برگ زرد و چند برگ سیاه شده بودند! آرام و زیر لب زمزمه میکند: - ولی اینها نبودن! مات بر تن برگها دست میکشد. احساس میکند وقتی به آنها نگاه میکند چیزی در وجودش میلرزد! چرا باید سیاه میشد؟ نگاهش بین برگهای سیاه و سرخ جابهجا میشود. در نظرش هر چه که باعث سرخی برگها شده بود شدت یافته و این چند برگ سیاه شده بودند. شاید یک نیرو یا انرژی شخصی بود که به انفجار و قلیان رسیده! و اما برگهای زرد... چه چیزی آنها را پژمرده کرده بود؟ همراه گونتر وارد مقبره میشود اما هنوز قسمتی از ذهنش همانجا، کنار پرچین مانده بود. مقابل مقبره میایستند. دستها را مقابل صورت بر هم میزند که چشمانش را میبندد. در دل جملات مخصوص را زمزمه میکند. گونتر پس از ادای احترام چشمانش را باز میکند و به سنگ مقبره چشم میدوزد. چشمهی باریک خون که از سنگ میچکید نگاهش را به خود جذب میکند. کنار سنگ زانو میزند. تا به حال چنین چیزی ندیده بود! هیچ نمیفهمید. مقبره از آخرین باری که آمده بود کاملا دگرگون شده بود!- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یکم به دستور فرهد رزا و دوروتی را دوباره به همان دخمهی زیر زمینی میبرند. در ابتدای ورودی آنها را به داخل پرتاب کرده درب را قفل و زنجیر کرده و میروند. رزا و دوروتی که توقع چنین حرکتی را نداشتند با شتاب به زمین میافتند و نمیتوانند تعادل خود را حفظ کنند. رزا به سختی دست بر زمین میگذارد و نیمخیز میشود. بیخیال دست و زانوی دردناکش خود را به سمت دوروتی میکشد. فرهد به عمارت خود بازگشته بود طول و عرض اتاق را طی میکرد. نمیفهمید این چه اتفاقی بود که افتاد! احساس میکرد هنوز کمی سرش گیج است و تمرکز کافی ندارد. تصاویر دقایق قبل در ذهنش مرور میشود. با یادآوری آن لحظه سرش تیز میکشد. یک دست را به سرش گرفته و دست دیگرش را بند دیوار میکند... در آن سوی مرزها نیز مارکوس یک دست را بر سر گرفته و با دست دیگر پشتی تخت سنگیاش را میگیرد. گونتر و توماس بلافاصله به سمت او میدوند: - عالیجناب حالتون خوبه؟ نه، حالش خوب نبود. چند روزی میشد که حالش خوب نبود. درست از روزی که برج و باروی کاخش فرو ریخته بود. توماس صدا بلند کرده و خطاب به سربازان کنار درب میگوید: - طبیب رو خبر کنید. مارکوس سرش را رها کرده دستش را بالا میبرد و با صدایی گرفته میگوید: - نه، نیازی نیست. نیازی به طبیب نداشت. میخواست از جا برخیزد و به اتاقش برود. به محض بلند شدن از تخت سرش گیج رفته و مقابل چشمان سیاه شده بود. بلافاصله دست دراز کرده و تاج تخت را گرفته بود تا از زمین خوردن خود جلوگیری کند. خودش خوب میدانست این حالش تنها به خاطر مشغلهی ذهنی زیادی است که دارد. مدتی بود که خواب به چشمانش نیامده بود. به کمک گونتر به اتاق خود بازمیگردد. گونتر کمکش میکند تا روی تخت بنشیند. توماس به جامی از خون وارد میشود و آن را سمت مارکوس میگیرد. مارکوس با دست جام را پس میزند و رو میگیرد. توماس زبان به اعتراض میچرخاند: - عالیجناب چند روزی میشه که چیز درست حسابی نخوردید. شما ضعیف شدین. این خون تازه حالتون رو بهتر میکنه. مارکوس بی حرف به پهلو و پشت به آنها دراز میکشد و چشمانش را میبندد و اعتنایی به حرف توماس نمیکند. گونتر جام را از او میگیرد و لب میزند: - تو برو. توماس با سر حرفش را تایید کرده و اتاق را ترک میکند و درب را پشت سر خود میبندد. گونتر کنار مارکوس مینشیند و دست بر بازویش میگذارد: - مارکوس. - میخوام برم مقبره! ابروهای گونتر بالا میپرد. توان راه رفتن و نداشت و قصد مقبره کرده بود! - چطوری؟ با این حال؟ مارکوس چشمهایش را باز میکند، به سمت گونتر میچرخد و نیمخیز میشود و میگوید: - باید برم اونجا. گونتر به چشمان پرخروش مارکوس نگاه میکند. مصمم بود و هیچجوره کوتاه نمیآمد. گونتر میدانست نمیتواند او را منصرف کند پس از فرصت استفاده کرده جام را به سمت او میگیرد و میگوید: - پس باید این رو بخوری. مارکوس چپ چپ نگاهش کرده و صاف مینشیند. نفسش را کلافه فوت کرده و جام را از دست گونتر میگیرد و یک باره سر میکشد.- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم از راهرو خارج شده و وارد محوطه تراس مانندی میشوند. رزا و دوروتی مات و مبهوت به اطراف مینگریستند. رزا باور نمیکرد. چیزی که میدید تابلوهای نقاشی نبرد گلادیاتورها را در نظرش زنده میکرد! فرهد چه در ذهن داشت؟ در میان افکارش صدای فرهد به گوش میرسد: - خب، یه فرصت دیگه بهتون میدم. روح پاک کیه؟ رزا چشم از منظرهی رو به رو برداشته و به فرهد نگاه میکند. در عمر خود تا به حال کسی خبیثتر و بد ذات تر از او ندیده بود. فرهد نگاه از چشمان متحیر رزا میگیرد و به دو تیلهی سیاه و لرزان دوروتی نگاه میکند. بوی ترسش را از همان فاصله احساس میکرد. چند تن از گرگینههای وحشی خوی در میدان پنجه بر خاک کشیده و انتظار میکشیدند. باقی هم دور تا دور حصار میدان ایستاده و سر و صدا میکردند. فرهد با سر به دوروتی اشاره می کند. دو سرباز بازوهای او را گرفته و با خود میکشند. رزا و دوروتی مقاومت میکنند. رزا برای رهایی تقلا میکرد و فریاد میزد: - نه، دوروتی؛ کجا میبرینش. ولش کنین. دوروتی نیز سعی میکرد دستانش را آزاد کند و نام رزا را فریاد میزد. رزا با تمام وجود سعی میکرد خود را آزاد کند. پیش چشمانش دوروتی را میبردند و او احساس میکرد آتش در خرمن وجودش انداختهاند. دوروتی را از همان راهرو که آمده بودند میبرند. اندکی بعد صدای او را از زیر پایش میشنود. به سمت نردههای سکو میچرخد و به دنبال دوروتی چشم میگرداند. پایین سکو نیز یک راهرو بود. دوروتی را از آنجا وارد میدان میکنند. هر قدم که دوروتی به سمت میدان برمیداشت ضربان قلب رزا بالاتر میرفت. دوروتی تنها اشک میریخت و به سربازهایی که دستانش را گرفته بودند التماس میکرد. رزا نیز گاه به خواهش و تمنا متصل میشد و گاه به ناسزا! - خواهش میکنم هر کاری بگی میکنم. ولش کنید لعنتیها. دیگر اشکهای رزا نیز بر صورتش میریخت. سربازها دوروتی را به سمت میانهی میدان هُل میدهند. پرت شدن دوروتی وسط میدان و حملهی گرگها همزمان میشود با فریادی گوش خراش از رزا! رزا از عمق وجود "نه" را فریاد میزند. امتداد صدای فریادش همچون صدای ناقوس و آونگ در گوش گرگها میپیچد. هرکس هر حال که هست دست بر سرش گرفته و پلکهایش را بر هم فشار میدهد! سربازها نیز رزا را رها کرده و دست بر سر میگیرند. رزا که دیگر پاهایش تحمل وزنش را نداشت بر زمین زانو زده و دست به حصار سکو میگیرد. صدای ناقوسوار جیغ رزا در گوشهای آنها می پیچد و تمامی آنها را به زانو درمیآورد! اندکی بعد تک تک دستهایشان را پایین میآورند. صدای جیغ ممتد پایان یافته اما هنوز همه گیج بودند. گویی کسی با چکش بر مغز سرشان کوبیده بود...- 145 پاسخ
-
- 4
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم لحظهای نگاه گونتر در نگاه مارکوس خشک میشود. - گونتر؟! با صدای مارکوس، گونتر به خود باز میگردد. سر به زیر میاندازد و میگوید: - راستش، در مدتی که اون رو زیر نظر گرفته بودم متوجه شدم تقریبا تنهاست. میخواستم مطمئن بشم کسی رو نداره که بیاد دنبالش! دنبال یه نشون از خانوادهاش... - اگه خانواده داشت میخواستی چیکار کنی؟ گونتر به حرف به سنگهای زیر پایش نگاه میکند. مارکوس میتوانست حدس بزند. او احتمالا قصد راشته تمامی آنها را سر به نیست کند! سرزنشوار خطابش میکند: - گونتر! گونتر سرش را پایینتر میبرد. در مقابل مارکوس چیزی برای گفتن نداشت. او به عنوان فرمانده ارشد مارکوس که وارث صلح است نباید سراغ چنین کاری میرفت. اصلا این دست باسیلیوس بود که او را با افتادن سنگ مجازات کرد. لحظهای تصور میکند که رزا خانواده داشت و او نیز آن فکر شوم را عملی میکرد. اکنون چگونه میخواست مقابل مارکوس قد راست کند؟ دست خودش نبود. بحث امنیت و جان مارکوس که به میان میآمد دیگر به هیچ چیز جز او فکر نمیکرد. قلمروی خوناشامها در سکون فرو رفته بود. مردم که منتظر تاج گذاری فرمانروا بودند اکنون گوشهای نشسته و نظارهگر بودند. هیچکس نمیدانست چه اتفاقی خواهد افتاد. آیا این بار هم مارکوس و فرهَد به توافق میرسیدند یا بالاخره کاسهی صبر مارکوس لبریز میشد؟ اما در قلمروی گرگینهها شوری بر پا بود. همه جا خبر پیچیده بود که فرهد دستور داده میدان را آماده کنند! هر کس مشغول کاری بود آن را رها کرده و خود را به میدان رسانده بود. اندکی پس از پخش شدن این خبر همه در اطراف میدان جمع شده بودند و با فریاد و زوزه اشتیاق خود را ابراز میکردند. فرهد از راهروی منتهی به سکوی کنار میدان عبور میکرد و با لذت به صدای گرگهایش گوش میداد. صدای فریادهایشان لبخند را میهمان لبهای فرهد کرده و لرزه بر اندام رزا و دوروتی میانداخت. دو سرباز آنها را به زور میکشیدند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
همه گویند، چرا سر به هوایی هر شب؟ به که گویم که در ماه، تو را می بینم...
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشتم اندکی بعد همه در سالن تشریفات جمع شده بودند. گونتر کنار مارکوس ایستاده بود و والریوس بالای سر آن دو. هر دو جلوی پای مارکوس زانو زده و گونتر تمام ماجرا را شرح داده بود، هم از زبان خودش و هم از زبان آرچر و آبراهوس... گم کردن سنگ نشان و پیدا کردنش توسط آرچر را نیز از قلم نیداخته بود. اصلا اگر میخواست ام نمیشد چون بزرگترین تکهی این پازل بود. آرچر و آبراهوس به واسطهی آن سنگ آنجا بودند. گونتر سر به زیر انداخته و به قصور خود اعتراف کرده بود و حالا همگی منتظر واکنش مارکوس بودند. مارکوس تنها در سکوت به آرچر نگاه میکرد. پسرک و دراز و لاغر و ضعیف و نادانی که به خود جرعت داده بود پا به جنگل بگذارد و توانسته بود آبراهوس را نیز با خود همراه کند. چه شده بود پسری که معلوم بود در راه رفتن احتیاط میکند مبادا بر زمین بیفتد و زانویش خراش بردارد این طور دل به دریا زده بود. احساس میکرد خود در برابر او خلع سلاح شده است! آن پسر با این حال کوچکش توانسته بود به مارکوس احساس ضعف را تحمیل کند. مغزش تهی شده بود. دقایق طولانی در سکوت میگذرد. آرچر سنگینی نگاه مارکوس را احساس میکرد. عرق سرد بر تنش نشسته بود. تا قبل از آن نمیدانست خوناشام چیست. وقتی در مسیر آبراهوس برایش گفت لحظهای از آمدن پشیمان شد. اما چهرهی مهربان رزا مشت چشمانش نقش بست. اگر نمیآمد در برابر او احساس گناه میکرد. رزا تنها کسی بود که برای او شخصیت قائل بود. دیگران او را تنها فردی دست و پا چلفتی میدیدند. در زندگی تنها دو نفر دست او را گرفته بودند. یکی دوست صمیمی و قدیمی پدرش که پس از فوت پدرش بلندش کرد و او را روزنامهرسان محل کرد و دیگری رزا، که همیشه مشوق او بود. مارکوس پس از سکوتی طولانی با سر به گونتر اشاره میکند. گونتر سریع جلو میرود. مارکوس آهسته زمزمه میکند: - فعلا ببرشون تا بعد. گونتر اندکی مکث میکند، به نگاه مارکوس سریع خود را جمع کرده و اطاعت میکند. آرچر و آبراهوس را به دژ پشتی برده و در یک اتاق تاریک و نمور زندانی میکنند. گونتر پس از آن دوباره به سالن تشریفات باز میگردد. علت این تعلل مارکوس را نمیفهمید. احساس میکرد پس از شرح ماوقع حال و هوای مارکوس جور دیگری شده. یک جورهایی انگار در خود فرو رفته و وارفته بود! وقتی کنار مارکوس میایستد او را در فکر مییابد. به سنگهای زیر پایش خیره شده و آنقدر در فکر و خیال غوطهور بود که متوجه آمدن گونتر نشده بود. گونتر نیز اندکی صبر میکند. وقتی سکوت مارکوس طولانی میشود گونتر گلویی صاف میکند تا او را متوجه حضور خود کند. مارکوس با صدای گونتر به ناگاه رشتهی افکارش پاره شده و به سالن تشریفات باز میگردد. ابتدا نگاه گیج و سردرگمی به گونتر میاندازد و سپس صاف در جایش مینشیند و سعی میکند حواسش را جمع حال حاضر کند. سوالی از ابتدا در ذهنش جان گرفته بود که صلاح ندیده بود در حضور آن دو از گونتر بپرسد. به سمت گونتر میچرخد و میگوید: - گونتر، گفتی مدتی رزا رو زیر نظر گرفتید. بعد از اون براش طعمه چیدین تا به این قسمت از جنگل بیاد و با پای خودش از دروازه زد بشه و بعد از اون همون جلوی دروازه اونها رو گرفتید درسته؟ گونتر سر تکان داده و پاسخ میدهد: - بله عالیجناب همینطوره. مارکوس نیز به تاییدش سری تکان میدهد و ادامه میدهد: - خب پس خونهی رزا چیکار میکردید؟ چرا رفتین اونجا؟!- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفتم رزا و دوروتی هر دو متحیر به او نگاه میکردند. منظور حرفهایش را نمیفهمیدند. چه انرژیای میتوانست از آنها ساتع شود؟ اصلا در آن وضعیت انرژیاش کجا بود؟ اگر انرژی داشتند که آن را صرف نجات یافتن از آن دیوانه خانه میکردند. لوکا وقتی سکوت آن دو را میبیند جلو میرود و میگوید: - نمیخواید حرفی بزنید؟ رزا میتوانست قسم بخورد موقع حرف زدنش دو دندان نیش بلند و تیز دیده است! باورش نمیشد. یک خوناشام شانه به شانهی گرگینهها؟ این یعنی خیانت... چطور میتوانست به هم نوع خود، آن هم کسی چون مارکوس خیانت کند و به گرگینهها پناه ببرد؟ - کدوم یکی از شما صاحب روح پاکه؟ رزا و دوروتی هر دو به فرهد نگاه میکنند. صاحب روح پاک؟ کلمهی آشنایی بود. نمیفهمید این روح پاک چیست که همه به دنبال آن میدوند و برای دست یافتن به آن از روی یکدیگر رد میشوند. دیگر حوصلهی فرهد داشت سر میرفت. بر دستهی تختش ضرب میگیرد و رو به کُنراد میگوید: - مسئلهای نیست، خیلی وقته یه تفریح درست حسابی نداشتیم. لبخندی شیطانی بر صورت مینشاند و ادامه میدهد: - بگو میدون رو آماده کنن! کُنراد با تردید نگاهش را بین فرهد و آن دو نفر جابهجا میکند. ناچار سر تکان داده و فرمان آلفا را اطاعت میکند. از مواقعی که فرهد به تب و تاب میافتاد میترسید. در این مواقع دست به کارهایی میزد که گاه جبران ناشدنی بودند. کاملا هم غیرقابل پیشبینی عمل میکرد. به هیچ عنوان نمیشد او را متوقف کرد و حالا هم یکی از همان زمانها بود. فرهد عزمش را جزم کرده بود یا مارکوس را سرنگون کرده و خود تاجش و قدرتش را صاحب شود و یا در این راه دودمان خود را به باد دهد! غافل از این که باسیلیوس سایهی مارکوس بود و او را لحظهای تنها نمیگذاشت. و اما در میان درختهای سر به فلک کشیدهی جنگل گونتر، آبراهوس و آرچر را در بند کرده و با خود به سمت کاخ میبرد. سنگ نشان را اینبار سفت و محکم در دست گرفته بود. بعد از روشن کردن تکلیف آن دو نفر بلافاصله پیش وُلاند آهنگر میرفت و شمشیر و نشان را به او میسپارد. تصمیمش را گرفته بود. آنها را به خدمت مارکوس میبرد تا او در موردشان قضاوت کرده و حکم دهد. اگر میخواست علت آمدن آنها را توضیح دهد گم شدن سنگ نشان هم لو میرفت اما او فکرهایش را کرده بود. میدانست ماه هرگز پشت ابر نمیماند و روزی رازش برملا خواهد شد. پس چه بهتر که خودش اعتراف کند. در ضمن اکنون وضعیت بسیار متفاوت بود. در زمان تاج گذاری حمل بر بیمسئولیتی و عدم وفاداری او میشد. اما اکنون مارکوس به دور از حرفهای دیگران قطعا در مورد او چنین فکری نمیکرد. از این بابن پس از سالها زندگی در کنار او مطمئن بود. مارکوس هرگز تند خو و مستبد نبود. در تمام عمر یک بار قصد کرده بود چنین رویهای را پیش بگیرد که آن هم ناکام ماند و قبل از آن که رزا را قربانی خود کند او را از دست داد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم فرهد سمت تختش رفته و مینشیند. دوباره صدای باز شدن درب سالن به گوش میرسد. اینبار مردی شنل پوش جلو میآید و سمت دیگر فرهد میایستد. حالا راوِنر سمت رزا و آن مرد شنل پوش سمت دوروتی ایستاده بود و فرهد میان آن دو بر صندلی تکیه زده بود. کُنراد به سمت پنجرهها رفته و مسیر عبور نور خورشید را کور میکند. مرد شنل پوش کلاهش را پس میزند و چهرهاش نمایان میشود. رزا تا به حال او را ندیده بود اما از چهرهی رنگ پریده و قد و قامتش به نظر نمیرسید گرگینه باشد. به خوناشامها شبیهتر بود اما یک خوناشام آنجا، میان قبیله گرگینهها، ایستاده کنار یک آلفا چه میکرد؟ - خب، خودتون بگید! رزا و دوروتی سوالی به یکدیگر نگاه میکنند. از آنها میخواست چه بگویند؟ گفتنی هم اگر بود او باید میگفت که آنها را در بند کرده بود. فرهد که سکوت آنها را میبیند میگوید: - مثل این که قصد ندارید چیزی بگید. سپس نگاهش را به راونر داده و ادامه میدهد: - پس بذارید اول راونر حرف بزنه. راونر قدمی جلو میگذارد و با صدایی خشدار و گرفته میگوید: - یه روز غروب تو جنگل داشتم میگشتم که یه انرژی عجیبی احساس کردم. دنبالش رفتم. هر چی نزدیکتر میشدم قویتر میشد. یه جور عجیبی بود. داشت مغزم رو داغون میکرد! چند لحظه سکوت بر سالن حاکم میشود. نگاه راونر به گوشهای خیره شده بود. گویی جای دیگری سیر میکرد. جایی میان درختان سر به فلک کشیدهی اعماق جنگل. - راوِنر؟! راونر با صدای فرهد از خیالات خود بیرون میآید. نفس عمیقی میکشد و به آن دو نگاه میکند. عصا زنان جلو میرود و میان آن دو میایستد. نگاهش را بین آنها میچرخاند و میگوید: - شما دو تا بودین، نمیدونم اون انرژی از کدومتون بود که نمیگذاشت جلوی غریزهی گرگ درونم مقاومت کنم ولی مطمئنم از یکی از شما دو نفر بود.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنجم و اما در آن سوی مرزها، در جایی که پوششهای گیاهی تغییر میکند و مکان زندگی گرگینههاست در بزرگترین و قدیمیترین خانهی چوبی آن اطراف، فرهَد بر تخت خود تکیه زده و منتظر کُنراد است. میخواست خودش با آن آدمیزادها صحبت کند. باید از موضع آنها باخبر میشد. درهای چوبی با صدای برهم سابیده شدن چوبها باز میشود و کُنراد همراه آن دو موجود ضعیف وارد میشود. کنراد سمت فرهد میرود و کنار او میایستد. رزا و دوروتی با دستهایی بسته وسط سالن میایستند. رزا برخلاف دیداری که با مارکوس داشت اصلا احساس خوبی نسبت به این دیدار نداشت. حس خوبی از فرهد دریافت نمیکرد. احساس میکرد تمام دور و اطراف او را سیاه و دودی میبیند. فرهد از جا بلند میشود و به سمت آنها میرود. دوروتی آرام خود را رزا نزدیکتر میکند. فرهد چرخی دور آنها میزند و سر تا پایشان را برانداز میکند. پس از آن کنار دوروتی میرود و در فاصلهای نزدیک از او میگوید: - اسم تو چیه؟ دوروتی لبانش را بر هم میفشارد و با مکث زبان باز میکند و آرام لب میزند: - دوروتی. فرهد از همانجا رو مبچرخاند و این بار نگاهش را به رزا میدهد: - و تو؟ رزا خیره و مات در چشمهای آبی تیرهی او زمزمه میکند: - رزا. دوروتی سرش را پایین انداخته و چشمانش را بسته بود و در دل خدا خدا میکرد تا او هر چه زودتر عقبتر رفته و از دوروتی فاصله بگیرد اما گویی فرهد تصمیمی برای عقب رفتن نداشت. فرهد بوی ترس دوروتی را میشنید و به مذاقش خوش آمده بود. سالها بود که نتوانسته بود به دل دهکدهای بزند و این بوی دلپذیری ترس را استشمام کند. اما رزا جور دیگری بود. بی پروا در چشمانش نگاه کرده بود. او نیز در چشمان سبزش نگاه کرده بود. در آن دو تیلهی جنگلی هیچ حسی دیده نمیشد. کاملا تهی بود! صدای باز درب به گوش میرسد و بعد صدای چوبی که بر زمین میخورد. فرهد چشم از رزا میگیرد و عقب میرود. دوروتی نفس حبس شدهاس را رها کرده چشمهایش را باز میکند. رزا بوی آشنایی را احساس میکرد اما نمیخواست سر برگرداند. در ذهنش حدسهایی داشت که نمیخواست به هیچ کدام فکر کند. راوِنر به لطف ضرب نیروی مارکوس و بارها کوبیده شدن به درخت و زمین با تکیه بر چوبی به سمت فرهد قدم برمیداشت. از کنار آن دو نفر رد میشود و کنار فرهد میرود. دست بر سینه میگذارد و به ادای احترام کرده و سپس به آن دو نگاه میکند. رزا زیر چشمی به او نگاه میکند. با دیدن آن گرگ زخمی نگاهش را پایین میاندازد. با آن زخمها چهرهی کریهش درب و داغونتر شده بود. هر سهی آنها مثل دیگر گرگینههایی که تا به حال دیده بودند تنها یک شلوار چرم مشکی به تن داشتند و عضلات بزرگ و ورزیدهی آنها ترسناکترشان کرده بود. دوروتی به این میاندیشید که با این بازوهای پر قدرت میتواند با یک اشاره او را بر زمین بکوبد. حتی آن گرگ زخمی نیز بسیار بزرگ و قوی به نظر میرسید. نمیدانست مارکوس چطور آن روز به تنهایی او را بلند کرده و زمین میزد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهارم باید یه فکری به حال این مغز آشفتهاش میکرد. در نزدیکی دروازه، زیر یک درخت تنومند اتاقکی زیر زمینی و پنهان ار دید ساخته شده بود که آنها را به آنجا برده بودند. یک نفر اطراف درخت پرسه میزد و اطراف را میپایید. وقتی گونتر و والریوس را دید خود را به آنها رساند و به احترام سر هم کرده و آنها را به آن سمت هدایت میکند. گونتر جلوتر از والریوس پا به سراشیبی میگذارد. دست به خاک اطراف میگیرد و آرام از سراشیبی پایین میرود. وقتی وارد زیر زمین میشود دو نفر را بسته شده با طناب و زانو زده بر زمین میبیند با یک سرباز که بالای سرشان ایستاده. سرباز به دیدن آنها احترام گذاشته کنار میرود. آن دو نیز با صدای پا سر بلند کرده به گونتر نگاه میکنند. گونتر بالای سر آنها میایستد و به چهرههایشان مینگرد. نگاهش روی چهرهی پیرمرد متوقف میشود. او را میشناخت. آبراهوس پیر بود. همان که به سراغش رفته بودند اما جز گربه کثیفش چیزی نیافتند. همراهش پسری لاغر اندام و ضعیف بود. احساس میکرد انرژی سنگ را حس میکند. با سر به بیرون اشاره کرده و آن سرباز را مرخص میکند. والریوس نیز نزدیک ورودی میایستد تا هم حواسش به بیرون باشد و هم در جریان اتفاقات داخل باشد. گونتر کلاه شنلش را عقب میزند و بر سنگی گوشهی زیر زمین مینشیند. دستانش را بر هم گره میکند و نفس عمیقی میکشد و میگوید: - خب آبراهوس، خودت حرف بزن. آبراهوس سرش را پایین میاندازد و آرام میگوید: - چی بگم؟ با همین یک جمله خشم گونتر را برافروخته میکند. گونتر به سمتش خیز میدارد و با دو گام بلند خود را به او میرساند. چانهاش را در دست میگیرد و در صورتش میغرد: - خودت رو به اون راه نزن آبراهوس، یه کاری نکن همینجا تیکه تیکهات کنم. حرف بزن، چیکارش کردی؟ چی تو رو کشونده اینجا؟ پیرمرد از فشار دستان قدرتمند گونتر اخمهایش در هم میرود و "آخ" از لبانش خارج میشود. احساس میکرد میخواهد استخوانش را خورد کند. قبل از آن که آبراهوس پاسخی بدهد آرچر که از حملهی ناگهانی گونتر ترسیده بود و به عقب افتاده بود به سختی خود را از زمین بلند کرده و با ترس و گریه فریاد میزند: - دست منه! ولش کن، اون دست منه!- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سوم چندباری خواسته بود این مسئله را با پدرش درمیان بگذارد اما نتوانسته بود. فرهد کتابها را پنهان میکرد و مدت زیادی کنار خود نگه نمیداشت. مارکوس و گونتر مشغول چیدن یک برنامه و نقشهی موثر بودند. کُنراد نیز وقتی از رفتن گونتر مطمئن شد به قبیله خود بازگشت. گونتر سپاه را به دست والریوس سپرده بود و خیالش راحت بود. تمام شب را همراه مارکوس و چند تن از سردارهای ریش سفید در اتاق جنگ بود. پیش از طلوع آفتاب هر کس به سوی کاشانهی خود رفت و کار را به شب بعد موکول کردند. گونتر اما در اتاق جنگ مانده بود. پشت میز نشسته و به نقشهی پهن شده بر روی میز می نگریست. راه نفوذ کم نبود. از بابت نیروهایش هم خیالش راحت بود. در این سالها تمام توانش را به کار گرفته بود و حالا مطمئن بود قدرت کافی را در دست دارد. اما مسئله فرهد بود! او بسیار خطرناک و بیکله بود. علاوه بر عهدنامه صلح، جان رزا و دوروتی هم در خطر بود. در خطر بودن جان آن دو نفر هم یعنی در خطر بودن سلطنت مارکوس! از درون خود نیز نباید غافل میشد. قطعا یک خائن میان آنها نفس میکشید که او باید ریشههایش را قطع میکرد. در خیالات خود به دنبال رد و نشانی از مسیر نفوذ آنها میگشت. با صدای باز شدن درب چوبی اتاق و برخوردش به دیوار رشتهی افکارش پاره شد و از جا پرید. قامتی شنل پوش را مقابل خود دید که وارد اتاق شده و درب را هم پشت سر خود بست! پس از بستن درب اتاق کلاه شنلش را عقب کشید و چهرهاش نمایان شد. او والریوس بود! گونتر میز را دور میزند و به سما والریوس میرود: - تو اینجا چی کار میکنی؟ گونتر متعجب به او مینگریست و منتظر پاسخ قانع کنندهای بود. او تمام سپاه را یه دست والریوس سپرده بود. آن وقت والریوس سپاه را رها کرده و بازگشته بود؟ آن هم در ابتدای روز! والریوس که نفس نفس میزد دم عمیقی میگیرد و میگوید: - باید شما رو میدیدم عالیجناب. گونتر عصبی میخندد و دستانش را در هوا تکان میدهد و میگوید: - منظورت چیه؟ چی مهمتر از مسئولیتی که بهت سپردم؟ چرا پیک نفرستادی؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ فرهد کاری کرده؟ - نگران نباشید، سپاه رو به برادرم سپردم. اتفاقی هم برای سپاه نیوفتاده. مسئله مربوط به سنگ نشانه عالیجناب! در یک لحظه خشم گونتر فروکش میکند. قدمی عقب میرود و زمزمه میکند: - سنگ نشان؟ - بله عالیجناب، به چند نفری سپرده بودم مواظب دروازه و گرد جادو باشن. امروز پیکی از طرف اونها اومد و گفت دیدن که دو نفر در اطراف دروازه پرسه میزنن و انگار قصد ورود دارن. اونها هم دستگیرشون کردن. بلافاصله گونتر شنلش را برمیدارد و با والریوس همراه میشود. در میانهی راه رو به والریوس میکند و میپرسد: - گفتی دو نفر؟ والریوس سر تکان میدهد و میگوید: - بله، یک پسر جوان و یک پیرمرد که از شکل و لباسش به نظر میرسه جادوگر باشه. انگار قصد داشتن با استفاده از ورد و جادو از دروازه عبور کنن. این طور که معلومه مدتی هست که درگیر پیدا کردن یه راه ورود بودن. اون گرد جادو هم که ما دیده بودیم از این بابت بوده. اون داشته سعی میکرده راهی پیدا کنه. - برای چی قصد ورود داشته؟ - در این مورد چیزی نمیدونم. - سنگ نشان هم همراهشونه؟ والریوس مکث میکند. گونتر از حرکت میایستد و به او نگاه میکند. چهرهاش از زیر شنل نیمه پیدا بود و چشمهایش را نمیدید. والریوس کمی این پا و آن پا میکند و در نهایت میگوید: - راستش، نمیدونم. من به اونها چیزی درمورد سنگ نشان نگفتم. گونتر که با جملهی اول والریوس ناامید شده بود با ادامهی حرفش در دل به هوشیاری او آفرین میگوید. راست میگفت. هیچکس نباید از این مسئله با خبر میشد. جدیدا حواس پرت شده بود و این اصلا خوب نبود.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم گونتر نامه را برای مارکوس میبرد. به تالار تشریفات وارد شده و زانو میزند و نامه را مقابلش میگیرد. مارکوس با هر بند از نامه بیش از پیش اخمهایش در هم میرود. گونتر چشم دوخته بود به مارکوس و واکنش های او را زیر نظر گرفته بود. ناگهان مارکوس خشمگین بر دستهی سنگی تخت میکوبد و از جای برمیخیزد و پر حرص میگوید: - احمق! نامه را مچاله کرده و به گوشهای پرتاب میکند و عصبی طول و عرض تالار را طی میکند. گونتر از جا برمیخیزد. به سمتی که مارکوس کاغذ را پرتاب کرده بود و میرود و آن را برمیدارد. کاغذ مچاله شده را باز میکند و میخواند. این طور که معلوم بود فرهد قصد تسلیم شدن نداشت و برای مارکوس پنجه کشیده بود! مارکوس زیر لب غر میزد و فرهد خیالی دعوا میکرد. میدانست فرهد سالهاست که به دنبال فرصتی برای نقض سوگندنامه است. البته برای او برهم زدن چنین قول و قراری هیچ اهمیتی نداشت اما از دیگر قبایل حساب میبرد. این عهدنامه شامل ارواح و جادوان نیز میشد. نمیتوانست به تنهایی با هر سه گروه مقابله کند که اگر توانایی اش را داشت لحظهای درنگ نمیکرد. در نوجوانی در زمانی که پدرش با پدر او ارتباط خوبی داشت چندباری با او همکلام شده بود. فرهد به هیچ اصولی اعتقاد نداشت. دوست داشت آزاد باشد. نظر باسیلیوس در عهدنامه بر این بود که همهی موجودات روی زمین حق زندگی کردن دارند. نظر فرهد کاملا برعکس بود. در نظرش برابری جایگاهی نداشت. او یک گرگینه بود، طبیعت او را نیرو بخشیده و قدرت داده بود. فرهد نقطهی مقابل پدرش بود. چند باری از زبان پدر خود شنیده بود که آلفا نگران فرهد است. همیشه مستأصل و آشفته بود و نگران آیندهی فرزندش... نمیدانست سرچشمهی این افکار کجاست و چگونه باید پاسخگو باشد. دو سه باری فرهد چند کتاب که در اتاق خود پنهان کرده بود را به مارکوس نشان داده بود. آن کتاب ها و محتویاتش در تظر مارکوس همچون زهر تلخ بود و در نظر فرهد میوهی بالای درخت! نمیدانست این کتابها را چه کسی به او میدهد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و یکم گویی از دریچهی چشمانش اجدادش نیز به او نگاه میکردند. آنجا فهمید که آن آدمیزادها موجودات عادی نیستند. از مداخلهی خود مارکوس و برخورد شدید او فهمید که مسئله بسیار جدی و مهم است. به سختی نفس میکشید و خونی برایش نمانده بود اما باید حرف میزد. وقتی دلایل و استدلالهای خود را برای فرهد گفت او نیز قانع شد. نه تنها قانع شد بلکه درصدد یافتن اطلاعات بیشتری بود. چند گرگینه را مامور کرد و فهمید که این روزها در قلمروی مارکوس تحرکات عجیبی در جریان است. به طرز بیسابقهای حواسها از بیرون قلمرو پرت و همه مشغول مسائل داخلی شده بودند و این بهترین فرصت برای نفوذ بود. تصمیم میگیرد پاسخ مارکوس را مانند خودش بدهد. کینراد کاغذ و قلم فراهم میکند. فرهد کنار پنجره میایستد و میگوید: - بنویس کُنراد، بنویس از فرهد به مارکوس؛ نامهی شما رو دریافت کرده و خوندم. گویا فرزند خلف باسیلیوس برخلاف اون مرد بزرگ علاقهی زیادی به خونریزی و جنگ داره. اگر ومپایرها پیمان رو نقض کنن گرگینهها هم دیگه به هیچ پیمانی پایبند نخواهند بود و این شامل قرارداد و سوگند باسیلیوس هم میشه! کُنراد لحظهای مکث میکند. قرارداد و سوگند باسیلیوس این بود که آنها و آدمیزادها در یک صلح نسبی زندگی کنند. نقض آن یعنی حمله به دهکدههای اطراف و شهرها، یعنی دریایی از خون! با تردید به فرهد نگاه میکند، میخواهد زبان به اعتراض بگشاید که فرهد زودتر از او میگوید: - همین که گفتم. کُنراد نامه را مهر و موم میکند. میخواهد سالن را ترک کند اما دلش طاقت نمیآورد. در نهایت دل به دریا میزند و میگوید: - عالیجناب، دنیای ما تازه به تعادل رسیده. فرهد خشمگین از پنجره فاصله میگیرد و پاسخ میگوید: - منظورت چیه؟ تعادل؟ این تعادله؟ یه نگاه به پنجههات بنداز! این تعادله؟ تعادل اینه که این پنجهها آغشته به خون باشه کُنراد! همون طور که در زمان اجداد ما بود. کُنراد سه به زیر و آرام ادامه میدهد: - اگر درست بود پس چرا تغییر کرد؟ چرا کسی مخالفت نکرد؟ فرهد عصبی به سمت او پا تند میکند و میگوید: - همهاش تقصیر باسیلیوس بود. دخترش عاشق یه آدمیزاد شد و ترکش کرد! اون هم برای حفاظت از دخترش گفت به جوانمردی سوگند بخورید و دست از وحشیگری بردارید. زورش زیاد بود همه مجبور شدن قبول کنن وگرنه که ما رو چه به جوانمردی! اصلا این با ذات وجودی ما در تضاده! کُنراد این ماجرا را برای اولین بار بود که میشنید! یعنی باسیلیوس علاوه بر پسرش که همان پدر مارکوس است فرزند دیگری نیز داشته؟! او یک دختر داشته که دل به یک آدمیزاد داده و پشت پا زده به تمام موجودیت خود؟ بیش از این نمیتواند مقابل فرهد بایستد. سالن را ترک کرده و صحبت در مورد این مسئله را به زمان دیگری واگذار میکند. همانطور که گونتر با یک سپاه خوناشام نامه را آورده بود او نیز با لشکری از گرگینههایش رهسپار میشود. باید نامه را به گونتر میرساند و همانجا میماند. تا زمانی که گونتر در میدان بود نباید میدان را ترک میکرد.- 145 پاسخ
-
- 1
-