رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

shirin_s

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    115
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s

  1. shirin_s

    یک فنجان شعر

    آخرین‌دیدارِمابسیارغمگین‌بودوتلخ اومرایادش‌نمی‌آمدولی‌من ؟ بگذریم .
  2. shirin_s

    یک فنجان شعر

    به یک تبسم اوکهکشان ازآن من است:)
  3. زل به عکس‌ات می‌زنم در تختخوابم، قبل خوابم

    دوست دارم آخرین چیزی که می‌بینم تو باشی!.

  4. shirin_s

    یک فنجان شعر

    با منِ دلنازکِ دلتنگ، لطفاً بد نباش درد من با بودنت، تنها مداوا می‌شود...
  5. shirin_s

    یک فنجان شعر

    سر ذوق آمدم از خنده‌ی تو، باز بخند بی تفاوت به جهان باش و فقط ناز بخند
  6. shirin_s

    یک فنجان شعر

    شده هی گم بشوی در خودت و دم نزنی ؟ من غریبانه ترین حالت دردم به خدا
  7. shirin_s

    یک فنجان شعر

    زل‌ بزن در چشمم و شعری برای‌ من بخوان تا کمی دیوانه‌ات را شعر درمانی کنی!
  8. shirin_s

    یک فنجان شعر

    با چشم سیاه آمده در شعر که جانی بشود تا عامل یک جنگ و نزاع همگانی بشود
  9. shirin_s

    یک فنجان شعر

    تمام زندگیَم صرف شعر گفتن شد ، از آن زمان که شنیدم تو شعر میخوانی .
  10. shirin_s

    یک فنجان شعر

    یک جهان شعر سرودم ك بفهمی تنها ؛ محضِ لبخند تو شاعر شده‌ام خوش‌ انصاف .
  11. shirin_s

    یک فنجان شعر

    بیمار چشم اویم و آن سنگدل مرا درمان که بگذریم، دعا هم نمی کند!
  12. shirin_s

    یک فنجان شعر

    بی‌تومن‌مانده‌ام‌و‌فعلِ‌ « کِشیدن‌ » بسیار قلبِ‌من‌تیر ، سرم‌سوت ، دهانم‌سیگار .
  13. shirin_s

    یک فنجان شعر

    زل‌ بزن در چشمم و شعری برای‌ من بخوان تا کمی دیوانه‌ات را شعر درمانی کنی!
  14. shirin_s

    یک فنجان شعر

    نگاهم محو چشمانت برایت شعر میخوانم خودم اینجا، دلم اینجا، حواسم را نـمیدانم
  15. خشم سراسر وجودش را فرا گرفته؛ پای کوبان از پله‌های کوتاه و سنگی جلوی تخت بالا می‌رود. صدای پاشنه نازک کفش هایش در سالن می‌پیچد. بر تخت شاهانه‌اش تکیه زده و پا روی پا می‌اندازد. پسرش، همان ببر وحشی‌ تحت امرش نیز زیر لب غرش میکرد؛ فضای متشنج دور و اطرافش غریزه جنگجوی او را نیز بیدار کرده بود. فرمانده سلحشور سپاهش آماده‌ی رزم و گوش به فرمان روبرویش ایستاده بود. چشمانش دو گوی قرمز شده بود و دندان های نیشش بی‌قراری می‌کردند. به شمشیر آهنین سردارش چشم دوخته و می‌غرد: _ همه‌شون مستحق مرگ هستن! آماده‌ی یک شکار بزرگ بشید. فرمانده شوک زده لب میزند: _ منظورتون اینه که به دهکده حمله کنیم؟ دمی از هوای گرفته‌ی اتاق تاریکش گرفته و کلافه می‌گوید: _ توقع بیشتری ازت داشتم فرمانده! نگاه تیزش را به او دوخته و با دندان‌هایی چفت شده ادامه می‌دهد: _ این قصر سنگی خیلی وقته که جشنی به خودش ندیده؛ به شب‌گردهای عزیزم بگو: وقت مهمونیه، یه مهمونی بزرگ به صرف خون تازه‌ی آدمیزاد...! با پایان جمله اش لبخند شروری بر لبان کبودش می‌نشیند و نیش‌های بلند و تیزش را به نمایش می‌گذارد.
×
×
  • اضافه کردن...