رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

shirin_s

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    322
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s

  1. پارت هشتم این فقط مشکل آنها نبود. مشکل تمام اهالی روستا بود و کاری از دست کسی برنمی‌آمد. چند نفری هم که عنان از کف دادند در کنارش جان را نیز هدیه کردند. روز بعد حوالی ظهر درب بزرگ باغ به صدا درآمد. یکی از کارگرها به سمت درب بزرگ و چوبی دوید و آن را باز کرد. با صدای درب گلاب و مادر از روی ایوان و پدر در نزدیکی کلبه به آن سو چشم دوخته بودند. مرد اندکی خوش و بش کرد و سپس مردی سفید مو وارد باغ شد. او صادق بود! آمده بود تا جواب از محمدعلی بگیرد. این بار پسرش همراهش نبود. محمدعلی نفس عمیقی می‌کشد. نگاهش در نگاه گوهرش گیر می‌کند. گویی با چشمانش داشت می‌گفت: - ما با هم حرف زدیم محمدعلی، نری جلو یادت بره‌ها! نگاه از همسرش می‌گیرد و به سمت رفیق دیرینه‌اش می‌رود. نمی‌دانست چگونه باید این مسئله را مطرح کند. اصلا باید دلیل اصلی را برایش می‌گفت یا به گفتن " شاگرد نمی‌خوام" اکتفا می‌کرد؟ صادق گشاده‌رو دست دراز می‌کند و با خنده می‌گوید: - سلام پیرمرد. سپس محمدعلی را گرم در آغوش می‌کشد. محمدعلی نیز می‌خندد و پشت صادق می‌زند و می‌گوید: - پس خودت رو تو آینه ندیدی! هر دو به حرفش می‌خندد. محمدعلی صادق را همره خود به گوشه‌ی باغ می‌برد. در آن گوشه چند کنده درخت به عنوان صندلی گذاشته بود و یک حلبی را هم سوراخ کرده و درونش آتش برپا کرده بود. دور آتش می‌نشینند. این بار گوهر خاتون خود برایشان سینی چای را می‌برد. محمدعلی سینی را از دست همسرش می‌گیرد و روی یک کنده چوبی می‌گذارد. گوهر خاتون پس از سلام علیک مختصری با صادق آنجا را ترک می‌کند. محمدعلی چای را به صادق تعارف می‌کند. صادق استکانی چای و یک نعلبکی برمی‌دارد و می‌گوید: - دستت دردنکنه زحمت کشیدی. محمدعلی می‌خندد و می‌گوید: - سرت دردنکنه، چه زحمتی؛ یه چای خالیه دیگه که اونم خانم دم کرده. صادق کمی از چای را در نعلبکی می‌ریزد و می‌گوید: - نگو مرد، کشاورز جماعت برای هرچیزی که داره زمین بیل زده. محمدعلی تنها با یک لبخند جوابش را می‌دهد. راست می‌گفت، زندگی یک رعیت کشاورز همین گونه بود. هر دو در سکوت چای می‌نوشند و شعله‌های آتش را تماشا می‌کنند. محمدعلی لیوان خالی چای را در نعلبکی در دستش می‌گذارد و سکوت را می‌شکند: - میگم صادق، چرا پسرت رو نمی‌فرستی شهر بره درس بخونه؟ شنیدم درسش خیلی خوبه. یه روزایی جای آقا معلم میره مدرسه روستا درس میده! صادق زیر چشمی نیم نگاهی به محمدعلی می‌اندازد و می‌گوید: - میدونی مرد تا بیل نزنه مرد نمیشه! محمدعلی از پاسخ صادق چشمانش درشت می‌شود. متعجب می‌خندد و می‌گوید: - تو که اهل اینجور حرف‌ها نبودی! صادق نیز لیوان خالی را در نعلبکی می‌گذارد و می‌خندد. - میدونی راستش خودش دوست داره کشاورز بشه، میگه من دوست دارم با دست‌های خودم از خاک میوه بکشم بیرون. منم گفتم باشه، با خودم گفتم رو روز بره سختی بکشه برمی‌گرده. بردمش سر بیجار و باغ پرتقال. محمدعلی از جا بلند می‌شود، استکان خود را در سینی می‌گذارد و استکان صادق را هم از دستش می‌گیرد. - خب؟ چی شد؟ صادق دستی بر موهای سپیدش می‌کشد و آن ها را مرتب می‌کند. با غرور و افتخار پاسخ می‌دهد: - یه ماه کامل باهام اومد سر بیجار و باغ! هر روز منتظر بودم که بیاد و بگه بابا بسه من خسته شدم. من آدم بیل زدن نیستم. ولی نگفت. هر بار که با رخت و لباس خاکی میومد سراغم همین که از دور میدیدمش میگفتم دیگه اومده بگه خسته شدم. ولی هر بار با ذوق و کلی ایده و نظر میومد! منم هربار بیشتر کار می‌ریختم سرش؛ خلاصه که سر ماه یهو به خودم اومدم دیدم همه کارهارو دست گرفته. منم فقط میرم میشینم بالا سر بیجار چایی می‌خورم و برمی‌گردم!
  2. پارت هفتم گلاب نیز در اتاق در فکر فرو رفته بود. مادرش نگران او بود. پدر نیز نگرانی‌اش را درک کرده بود و آن طور که بحث تمام شد یعنی مادر توانسته بود خرف خود را به کرسی بنشاند. زندگی در یک روستای دور افتاده زیبایی های زیادی داشت. طبیعت سرسبز، هوای بی‌نظیر، روزهای زیبا... اما سختی‌های زیادی هم داشت. یکی از آنها هم زندگی زیر سلطه‌ی خان بود. خان خدای رعیت‌ها بود و هیچ چیز جلودارش نبود. یک خان مالیات زیادی می‌گیرد، دیگری خون رعیت را می‌مکد اما این یکی نوبر بود. او عشق را از خانه‌ها دزدیده بود. در آن روستا کسی حق بر زبان راندن "دوستت دارم" را نداشت. حالا که فکر می‌کرد پسر بچه‌ای را به یاد می‌آورد که با یکدیگر همبازی بودند. دوستی که کم کم او را ترک کرد. در میان صحبت‌های پدرش شنیده بود که شیرزاد نام دارد. ولی نه، گویا برخلاف تصورات دوران کودکی‌اش شیرزاد ترکش نکرده بود، بلکه گلاب بی‌آنکه بداند او را طرد کرده بود. پدرش و عمو صادق، پدر شیرزاد مجبور شده بودند از هم فاصله بگیرند. از بزرگتر ها شنیده بود خام معشوقه‌ای زیبارو داشته که از آن صاحب یک پسر است. همان پسری که وساطت کرد و نگذاشت خان دختر صغری خانم و نامزدش را بکشد. می‌گویند آن زن که گیل‌زاد نام داشته و از اقوام نزدیک خان هم بوده پس از تولد فرزندش به طرز عجیبی دار فانی را وداع می‌گوید. خان پس از مرگ همسرش تا یک سال حال و روز خوشی نداشت. تا این که یک روز دفترچه‌ای در انتهای کمد آن مرحوم پیدا می‌کند. پس از خواندن آن دفترچه معلوم می‌شود که گیل‌زاد قصد داشته با تمام طلا و جواهراتی که از خان گرفته و ملک و املاکی که به نامش کرده همراه با یک مرد شهری فرار کند! اما در این بین صاحب فرزند می‌شوند. وقتی می‌فهمد حالا از خان یک فرزند دارد دیگر نمی‌تواند به نقشه‌اش عمل کند. در واقع دلش رضا نمی‌دهد. انگار مهر مادری به جانش می‌نشیند و برای آن مرد پیغام می‌فرستد که دیگر به سراغ او نرود. نامه را با چند تکه طلا برایش می‌فرستد. ولی او کوتاه نمی‌آید و پس از کش مکش‌های بسیار دست به قتل گیل‌زاد می‌زند! این اتفاق ده روز پس از تولد فرزند خان رخ می‌دهد و مصادف می‌شود با روز تولد گیل‌زاد خانم... خان ابتدا بسیار خشمگین بود و می‌خواست دودمانش را آتش بزند اما وقتی می‌فهمد که او پشیمان شده و قصد زندگی داشته از جان آنها می‌گذرد. به جای آن درصدد انتقام از آن مرد شهری برمی‌آید. آن مرد پس از قتل همسر خان به شهری دیگر کوچ کرده بود اما خان پیدایش می‌کند. مرد برای نجات خود نامه‌هایی که با دست خط خود گیل‌زاد بود را به او می‌دهد. هیچکس نمی‌داند در آن نامه‌های آخر چه نوشته بود اما هر چه که بود خان را در هم شکست. پس از آن عشق ممنوع شد. دختر و پسرهای دم بخت تا روز عقد یکدیگر را نمی‌دیدند و با تصمیم خانواده‌‌ها ازدواج می‌کردند. خان دچار جنون شده بود. مردم برای آن که فرزندانشان را از خشم خان در امان نگه دارند دختران و پسران خود را از نگاه یکدیگر دور نگه می‌داشتند تا مبادا دچار بلا شوند. بعضی‌ها می‌گویند همسر خان در نامه‌هایش به آن مرد ابراز علاقه کرده و گفته بود با آن که تو را دوست دارم اما اکنون من یک مادر هستم. البته که نباید پشت سر مرده حرف می‌زدند. شاید هم اینطور نبوده به هر حال آنها که نامه را ندیده بودند. خان نامه‌ها را به همراه تمام وسایلش سوزانده بود. خلاصه که هر چه بود و هر چه نبود شده بود این وضعیت خفقان که هیچکس در امان نبود. او بارها نگاه‌های پر حرف پدر و مادرش را دیده بود. حرف‌هایی که هرگز به زبان نمی‌آمدند و در نهایت در " خانوم جان" گفتن پدر و غذاهای خوش رنگ و لعاب مادر ریخته می‌شد.
  3. پارت ششم گوهر نیز آهی می‌کشد و شوهرش را دلداری می‌دهد. - حالا خودت رو ناراحت نکن. تو هم اون سال تو وضع خوبی نبودی. نصف زمین‌ها رو هم نکاشتی، کلا اون سال، سال خوبی نبود. پس از آن حرف مادر خانه در سکوتی غم‌دار فرو می‌رود. گلاب به این فکر می‌کرد که چرا تا به حال آن دوست دیرینه پدرش را ندیده بود؟ این همه سال فاصله و دوری برای چه بوده؟ پس چرا پس از آن اتفاق پشت هم را نگرفتند؟ او از خانم بزرگ تنها یک عکس سیاه و سفید و یک چادر نماز گلدار و تسبیحی سبز دیده بود. مادرش می‌گفت چشمان خانم بزرگ به دریا بوده. دوستش از روزهایی که به خانه مادر بزرگش می‌رود و با هم بافتنی می‌بافند برایش زیاد تعریف کرده بود. او نیز دوست داشت یکبار با کنار خانم بزرگ می‌نشست و با هم مشغول بافتن می‌شدند و خانم بزرگ برایش از جوانی‌اش تعریف می‌کرد. پس از مدتی که در سکوت هر کسی با بشقاب خود مشغول بود مادر سکوت را می‌شکند. - میگم خب این همه آدم کشاورز، ماشالله تو روستا از هر ده تا خونه هفت‌تاش کشاورزی دارن. چرا نمیره پیش اونا؟ محمدعلی دست از غذا می کشد و به گوهر نگاه می‌کند. - منظورت چیه؟ گوهر سرش را پایین می‌اندازد. پس از مکث کوتاهی به گلاب نگاه می‌کند و می‌گوید: - گلاب، پاشو بشقابت رو ببر تو اتاق غذای رو بخور. گلاب که تا آن لحظه خود را با غذا مشغول کرده بود اعتراض می‌کند: - تو اتاق چرا! - تو مگه هی نمیگی من دوست دارم بشینم لب پنجره اتاقم غذا بخورم. خب پاشو برو دیگه چرا نداره که عه. گلاب با لب و لوچه‌ای آویزان بشقاب و پیاله ماست را برمی‌دارد و بی‌میل به سمت اتاقش می‌رود. بشقاب و پیاله‌اش را روی طاقچه‌ پنجره می‌گذارد که صدای مادرش بلند می‌شود: - اون در هم ببند! گلاب به سمت درب می‌رود. درچهارچوب می‌ایستد و می‌گوید: - در دیگه برای چی؟ اتاق یخ می‌کنه. گوهرخاتون چشم غره‌ای نثارش می‌کند و می‌گوید: - تو دو دقیقه یخ نمی‌بندی. گلاب بالاجبار درب را می‌بندد. گوهر خاتون که خیالش از بابت او راحت می‌شود رو می‌چرخاند. گلاب لحظه آخر اندکی لای درب را باز می‌گذارد. بشقابش را از روی طاقچه برمی‌دارد و به سمت درب اتاق می‌رود. نزدیک درب می‌ایستد. پشت در می‌نشست بد بود. ممکن بود مادر در را باز کند و ضایع شود. پایین پای تخت که از در فاصله زیادی نداشت می‌نشیند و بشقاب را روی زمین می‌گذارد. گوهر رو به محمدعلی می‌گوید: - محمدعلی، صادق مرد خوبیه، شما خیلی ساله که با هم دوست هستید. روزهای زیادی کنار هم بودید اما یادته برای چی ما رفت و آمدمون رو قطع کردیم یا نه؟ ابروهای محمد علی کم کم به هم نزدیک می‌شوند. - خب، بخاطر.. گلاب. گوهر خاتون با آرامش ادامه می‌دهد: - آفرین دقیقا، تازه اون موقع گلاب یه دختر شش هفت ساله بود. ما اون موقع رابطه‌مون رو کم کردیم که به اینجا نرسه، بعد حالا که گلاب تو سن حساسیه دوباره بیان و برن؟ تازه اون موقع بچه بودن. الان جفتشون بزرگ شدن. محمدعلی با غذایش بازی می‌کند و می‌گوید: - بله من می‌دونم چی میگی اما الان اونا بزرگ شدن. گلاب رو اینطوری نگاه نکن که کارای بچگونه داره، اون برای ما که پدر و مادرش هستیم اینطوره وگرنه که جلو مردم یه دختر متین و باوقار و خانومه. شیرزاد هم که امروز دیدمش، پسر مودب و خوبیه؛ یه لحظه هم سرش رو بلند نکرد. بابا این پسر و صادق و لاله تربیت کردن‌ها. گوهر دامن سرخ و گلدارش را در مشت می‌گیرد و با صدایی لرزان می‌گوید: - میدونم محمدعلی میدونم ولی به خدا نگرانم. دختر صغری خانم رو یادت نیست؟ همین همسایه دیوار به دیوار ما بودن. دختره با پسرعموش همو میخواستن. اونا هم بی سر و صدا خواستگاری کردن و نامزد شدن تا کسی نفهمه. ولی نمیدونم کدوم از خدا بی‌خبری رفت گذاشت کف دست خان که اینا عشق و عاشقی داشتن. شب نشده مجبور شدن جمع کنن برن. زمین و خونه و دام و همه چیزشون هم موند همینجا، فقط چهارتا بقچه لباس و قابلمه تونستن ببرن. تازه اونم پسر خان چون با پسره دوست بود وساطت کرد وگرنه که خان می‌خواست جفتشون رو بکشه. اون خودش رو انداخت وسط خان رو راضی کرده تا شب بهشون وقت بده روستا رو ترک کنن. - خب میگی من چیکار کنم؟ گوهر خود را جلو می‌کشد و می‌گوید: - با صادق حرف بزن، اون آدم فهمیده‌ایه؛ درک می‌کنه. محمدعلی سکوت کرده و اندکی با اخم به گل‌های سرخ بشقابش نگاه می‌کند. همسرش راست می‌گفت. نفس عمیقی می‌کشد و سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - باشه. غذات رو بخور خانوم‌جان، یخ کرد. "خانوم‌جان" گفتنش جای تمام قربان صدقه‌هایی که به زبان نمی‌آورد را در دل گوهر پر می‌کرد.
  4. پارت پنجم با عشق فسنجان را روی برنجش می‌ریزد. لحظه‌ای به این فکر می‌کند که دلش می‌آید آن نازنین فسنجان را بخورد؟ آری دلش می‌آمد اصلا کاش تمام آن قابلمه مال او بود. در بین غذا خوردن مادر می‌گوید: - راستی محمدعلی، دوستت برای چی اومده بود باغ؟ گلاب با شنیدن حرف مادرش گوش‌هایش تیز می‌شود. پس یعنی مادرش هم خبر نداشت برای چه آمده‌اند! محمدعلی در حین غذا خوردن پاسخ می‌دهد: - دوستم؟ صادق رو میگی؟ - آره دیگه مگه چند نفر امروز اومدن باغ؟ مادر منتظر جواب خود بود و هرازگاهی بین حرف زدن قاشقی بر دهان می‌گذاشت. گلاب خود را سرگرم غذا نشان می‌داد. پدر دل از بشقابش نمی‌کند و همانطور مشغول غذا خوردن جواب می‌‌داد. - اومده بود می‌گفت پسرم رو به شاگردی قبول کن بیاد وایسه کنار دستت کشاورزی یاد بگیره! گوهر قاشق در دستانش شل می‌شود و متعجب می‌گوید: - پسرش؟ محمدعلی نگاهی به همسرش گوهرخاتون می‌اندازد و با خنده و شوق می‌گوید: - آره پسرش. ندیدی همراهش بود؟ ماشالله چه پسر رعنا و رشیدی شده بود. یه پارچه آقا رود برای خودش، یادش بخیر همین دو روز پیش بود این بچه نیم وجب بودها؛ عمر چه زود می‌گذره... گوهر شتاب زده میان قصه بافتن‌های محمدعلی می‌پرد. - تو چی بهش گفتی محمد علی؟ محمد علی قاشق را از فسنجان پر می‌کند و می‌گوید: - بهش گفتم بذار یکم فکر کنم، تا فردا پس فردا خبرت می‌کنم. گوهر پارچ استیل آب را برمی‌دارد و خود را مشغول آب ریختن در لیوان نشان می‌دهد و آرام می‌پرسد: - حالا چه جوابی می‌خوای بهش بدی؟ گوهر و گلاب هر دو منتظر جواب محمدعلی بودند. محمدعلی قاشق را در بشقاب رها می‌‌کند و دستی به ریش اندکی می‌کشد. - والا راستش بد پیشنهادی نیست. خوبه یکی ور دستم باشه. هم کار من سبک‌تر میشه هم اون هم یه چیزی یاد میگیره. با این حرف محمد علی پارچه در دستان گوهر می‌لرزد و آب روی لحاف کرسی می‌ریزد. گوهر سریع پارچ را زمین می‌گذارد و به دنبال دستمال می‌گردد. - آخ آخ، خیس شد. محمدعلی آرام دستمال پارچه‌ای کنار قابلمه را روی آب می‌گذارد و می‌گوید: - آب روشناییه. گلاب نیز دست از نگاه به بشقابش کشیده و به آنها نگاه می‌کرد. مادرش برای چه دستپاچه شده بود؟ گوهر آب مانده روی لحاف را جمع می‌کند و دستمالی دیگر روی آن قسمت خیس می‌گذارد. - میگم صادق که خودش کشاورزی داره. محمدعلی دوباره قاشق و چنگالش را برمی‌دارد و می‌گوید: - اره داره ولی نه به اندازه‌ی ما، یه بیجار کوچیک داره که توش برنج می‌کاره. یه تیکه زمین هم پشت خونه‌اش پرتقال کاشته. گوهر پیاله ماست محمدعلی را پر می‌کند و می‌گوید: - وا، اون که زیاد داشت. - داشت ولی چند سال پیش‌ها مریض شد. مریض که شد زمین‌هاش همه آفت و سرما زد و از بین رفت. وقتی رو پا شد هرکاری دیگه نتونست درستش کنه. سم گرفت، کود تقویتی خارجی گرفت نشد که نشد. آخر مجبور شد همه رو بده بره. یه از خدا بی‌خبری هم که انگار از قبل منتظر بود اومد همه رو مفت ازش خرید. گوهر باورش نمی‌شد چه شنیده. آن همه زمین حاصلخیز به یک باره از دست رفته بود؟ صبح که صادق را دیده بود با خود گفته بود چقدر شکسته شده. اما حالا به نظرش خوب طاقت آورده بود. - خب تو کجا بودی محمدعلی؟ محمدعلی آهی از ته دل سر می‌دهد. - همون سال بود که مادرم مریض شد و از دستم رفت. درگیر حال و روز مادر بودم اصلا نفهمیدم کی اینجوری شد. وقتی برای مراسم خانم بزرگ نیومد خیلی از دستش شاکی و ناراحت شدم. اما وقتی شنیدم چه اتفاقی براش افتاده همه وجودم رو شرم گرفت. من باید کمکش می‌کرد.
  5. پارت چهارم صدای شب همه چیز را ترسناک‌تر می‌کرد. نگاه از درختان می‌گیرد و از باغ خارج می‌شود. باغ زیاد از خانه دور نبود. البته از نظر آنها! پدرش می‌گفت شهری ها چنین مسیرهایی را بدون ماشین طی نمی‌کنند! پدرش چندباری برای تهیه سم و بذر به شهر رفته بود و می‌گفت مسافرهایی که از شهرهای دیگر آمده بودند با یک بار کوچک مسیر اندک را بدون ماشین نمی‌رفتند. گلاب نگاهی به مسیر تاریک اما سرسبز اطرافش می‌اندازد و نفس عمیقی از هوای مرطوب می‌گیرد. دلش به حال آنها می‌سوخت. آنها هرگز لذت قدم زدن میان درختان و استشمام این هوای دلپذیر را احساس نمی‌کردند. پدر و مادرش جلوتر می‌رفتند و گلاب قدم زنان پشت سر آنها... محمدعلی هرازگاهی سر می‌چرخاند و از بودن دخترش اطمینان حاصل می‌کرد. وقتی به خانه می‌رسند گلاب اول از همه سراغ بخاری می‌رود تا دست‌هایش را گرم کند. پدرش لباس‌هایش را از رخت‌آویز چوبی کنار در آویزان می‌کند و زیر کرسی وسط خانه می‌رود. مادر از سماور همیشه گرمش استکان‌های کمر باریک را پر می‌کند و با یک سینی چای و قند به سمت کرسی می‌رود و سینی را مقابل همسرش می‌گذارد. گلاب پس از گرم شدن دستانش به اتاق کوچک ک کاه گلی‌اش می‌رود. لباس‌هایش را عوض می‌کند و به جمع دو نفره‌ی زیر کرسی می‌پیوندد. یک چای داغ پس از پیاده روی در آن هوای سرد واقعا می‌چسبید. چای و نعلبکی مانده در سینی را برمی‌دارد و مقابل خود می‌گذارد. پدر به عادت هر شبه‌اش کنترل را برمی‌دارد و تلویزیون قدیمی را روشن می‌کند تا اخبار ببیند. گلاب دستانش را دور استکانش می‌پیچد و از گرمای مطبوعش لذت می‌برد. یک حبه قند از قندان استیل روی کرسی برمی‌دارد و همانطور که از پنجره بخار گرفته سرمای بیرون را تماشا می‌کند چای را جرعه جرعه می‌نوشد. پس از خوردن چای با تشکری از مادرش سینی و استکان‌های خالی را برمی‌دارد و به ِآشپزخانه می‌رود. لیوان‌ها را با یک کوزه آب می‌شوید و به اتاق می‌رود تا لباسی که برای پدرش می‌بافت را ادامه دهد. کمی دیر شروه کرده بود و احتمالا تا عید آماده می‌شد. اما خب عید هم سرد بود. عید هم نمی‌پوشید برای سال بعدش خوب بود. بافت قبلی‌اش دیگر قدیمی و کهنه شده بود. اصلا مطمئن نبود هنوز گرم هم می‌کند یا نه؟! طولی نمی‌کشد که بوی غذای مادرش خانه را پر می‌کند. مادرش یک اعجوبه بود. هر روز با شوهرش سر باغ و زمین می‌رفت و تا زانو در بیجار بود اما همیشه غذایش حاضر و آماده بود. آن هم چه غذایی... نفس عمیقی می‌کشد و عطر غذا را به ریه می‌کشد. - به به، فسنجون گوهر پز! اندکی بعد با صدای مادر کاموا را روی تخت رها می‌کند و به کمکش می‌رود. دیس و بشقاب و قابلمه غذا را کنار کرسی می‌برد. مادر هم با یک ملاقه به آنها می‌پیوندد و کنار کرسی می‌نشیند. درب قابلمه را که باز می‌کند بوی برنجی که دسترنج خودشان بود اتاق را پر می‌کند. مادر اول برای پدر خانه و سپس برای دخترش و در آخر هم برای خود برنج می‌کشد و بشقاب هرکس را مقابلش می‌گذارد. در دو ظرف بزرگ هم فسنجان پر می‌کند و وسط میز می‌گذارد. گلاب نیز در پیش دستی‌هایی که آورده بود سبزی و کال باقلا می‌ریزد و پیاله‌ای ماست برای هرکس می‌ریزد و کنار بشقابش می‌گذارد.
  6. پارت سوم حتما برای خداحافظی تا دم کلبه می‌آمدند. شاید آن موقع چیزی دستگیرش می‌شد. هوا سرد بود و از آن فاصله‌ی اندک درب و چهارچوب سوز وارد اتاق می‌شد. گلاب یکی از پتو‌های کلفت و سنگین گوشه اتاق را برمی‌دارد و دور خود می‌پیچد. با گرم شدنش کم کم چشم‌هایش نیز گرم می‌شود. - دتر ناز بابا، گل گلاب، پاشو بابا جان پاشو! گلاب با صدای پدرش چشم باز می‌کند و از خواب می‌پرد. اصلا نفهمیده بود کی خوابش برده! پدرش مقابلش بر زانو نشسته بود و دست بر شانه گلاب گذاشته بود و پدرانه تنها دخترش را صدا می‌زد. با دیدن چشمان بازش لبخندی بر لب می‌نشاند و می‌گوید: - به به ساعت خواب بابا جان. گلاب لبخندی به چهره خسته‌ی پدرش می‌زند و در جایش صاف می‌نشیند. با تکان خوردن در جایش صدای داد استخوان گردنش بلند می‌شود و لبخندش را جمع می‌کند. دستی به گردن دردناکش می‌کشد و با صدایی که رگه‌هایی از خواب در آن موج می‌زد می‌گوید: - وای من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. خیلی خوابیدم بابا؟ پدرش به حالت خواب‌آلودش می‌خندد. - آنقدری که دیگه باید بریم خونه دختر، پاشو. - گلاب! محمد علی، پس چی شد رفتی بیدارش کنی خودت هم خوابیدی؟ صدای مادرش از بیرون کلبه می‌آمد. محمدعلی سریع از جای بلند می‌شود و خطاب به گلاب می‌گوید: - پاشو پاشو گیل دختر که الان مادرت میاد. سپس صدا بلند می‌کند و جواب همسرش را می‌دهد: - بیدار شد خانم، اومدیم. گلاب تازه چشمش دور و اطراف را می‌بیند. تنها اتاق کلبه در تاریکی فرو رفته بود و یک فانوس که لبه‌ی پنجره نشسته بود سعی در روشن کردن اتاق داشت. با بی‌حالی از جا بلند می‌‌شود و پتویش را تا می‌زند. نشسته خوابش برده بود و حالا تمام بدنش کرخت بود. آن لحاف کلفت و گرم هم حالا بیشتر از قبل برای بازوهایش سنگین شده بود. با چشمانی بسته در حال جمع کردن پتو بود که با سبک شدن دستش چشم باز می‌کند. پدرش سر دیگر پتو را در دست گرفته بود. - دختر خوابی که هنوز! با کمک پدرش پتو زودتر جمع می‌شود و با هم از کلبه خارج می‌شوند. پدرش قبل از خروج فانوس را برمی‌دارد و بیرون از اتاق آن را به گلاب می‌دهد تا برایش نگه دارد و او درب را قفل کند. پس از بستن درب هر دو با هم از پله‌ها پایین می‌روند. مادرش ظرف‌های ناهار را در بقچه‌ای پیچیده بود و روی سر گذاشته بود و نزدیک کلبه منتظر آن دو ایستاده بود. تصویر مقابلش قابی از یک زن گیلانی اصیل بود که جانش را برایش می‌داد و به تک تک غرغرها و نصیحت‌های مادرانه‌اش عشق می‌ورزید. گلاب نگاهی به باغ می‌اندازد. درختان دوست داشتنی‌اش در تاریکی گم شده و سایه‌ای ترسناک باقی مانده بود. در میان درختان چند جایی با یک چوب پایه‌ای درست شده بود که از آن فانوسی آویزان می‌کردند اما نور چشمگیری نداشت. فقط در حدی بود که اوضاع کلی باغ را زیر نظر بگیرند. زمانی که درخت‌ها به میوه می‌رسیدند باید هر شب کسی اینجا می‌ماند و نگهبانی می‌کرد. در چند باغ پیش آمده بود که میوه‌هایشان به سرقت رفته بود.
  7. پارت دوم باغ گیلاس اکنون تنها به یک آبیاری مفصل نیاز داشت و پس از آن تا زمان میوه دادن کاری نداشت اما گلاب تقریبا هر روز همراه پدرش به باغ می‌رفت. عاشق اسفند و فروردين بود. همیشه دوست داشت یک شاخه‌ی پر شکوفه‌ی زیبا را در اتاقش داشته باشد و شکوفه که می‌دید بی‌اختیار دستش جلو می‌رفت. مادرش مدام سرزنشش می‌کرد و می‌گفت: - دسترنج پدرت رو هدر نده دختر. گلاب به یاد نداشت پدرش یک بار به او ایراد گرفته باشد. اصلا هر روز به باغ سر می‌زد تا دردانه دخترش سهمیه روزانه‌ی شکوفه‌اش را بچیند! وگرنه که تا نیمه‌ی فروردين کاری در باغ نداشت. اصل کار از نیمه‌ی فروردين شروع می‌شد که شکوفه‌ها جای خود را به میوه‌های کوچک و سبز رنگ می‌دادند شروع می‌شد تا زمان بزرگ شدن و سرخ شدن آن یاقوت های درخشان. - گلاب، گلاب دختر. گلاب با شنیدن صدای مادرش که قصد داشت آرام و بی جلب توجه او را صدا کند به سمت کلبه می‌رود و کنار پله ها می‌ایستد. - جانم مار جان. مادرش سینی چای را جلو می‌برد و با چشم و ابرو به جایی که پدرش ایستاده بود اشاره می‌کند. - این سینی چای رو ببر. گلاب رد نگاه مادرش را دنبال می‌کند. پدرش میان درختان ایستاده بود و با مردی تقریبا هم سن و سال خود صحبت می‌کرد. پسر جوانی هم کنار آن مرد ایستاده و سر به زیر گوش می‌داد. به نظر می‌رسید پدر و پسر باشند. از رخت و لباس‌هایشان معلوم بود که آنها نیز همچون گلاب و خانواده‌اش رعیتی ساده هستند. گلاب روسری‌اش را مرتب کرده و سینی را از دست مادر می‌گیرد. همانطور که مادرش به او یاد داده بود سرش را پایین می‌اندازد و با گام‌هایی کوتاه به آن سمت می‌رود. یک چشمش به سینی بود تا مبادا چای از لیوان های کمر باریک جهاز مادرش در سینی بریزد و یک چشمش به جلوی پاهایش بود مادرش در یک بشقاب گل سرخی چند کاکا هم گذاشته بود. وقتی نزدیک می‌شود پدرش او را می‌بیند و با "ببخشید"ی به سمت گلاب می‌شتابد و سینی چای را از او می‌گیرد. گلاب نیز از همان راهی که آمده باز می‌گردد. یک بشقاب از کاکا ی دست‌پخت مادرش هنوز روی ایوان بود. خود را به ایوان می‌رساند و یک قرص از آن شیرینی مورد علاقه‌اش را برمی‌دارد. مادرش در یک فنجان کمر باریک برایش چای می‌ریزد. گلاب نامحسوس به پدرش و آن دو مرد نگاه می‌کند و با صدایی آرام می‌پرسد: - مار جان این آقاهه کیه؟ مادرش فنجان چای را به همراه یک نعلبکی گل سرخی مقابلش می‌گذارد و پاسخ می‌دهد: - از آشناهای دوره، تو نمیشناسی. گلاب با لب‌هایی آویزان به مادرش نکاه می‌کند. این یعنی به او مربوط نمی‌شود و سوال دیگری نپرسد؟ بی‌خیال چرخ زدن در باغ می‌شود و همانجا خود را با شیرینی ها سرگرم می‌کند. جلوی آنها که نمی‌توانست بچرخد و بدود. همانطور کنار ایوان ایستاده بود، شیرینی می‌خورد و آنها را زیر نظر گرفته بود. - گلاب چیکار می‌کنی؟ با صدای مادرش نگاه از آنها می‌گیرد و به سمت ایوان سر می‌چرخاند. مادرش خود را نزدیک نرده‌های چوبی آبی رنگ کلبه می‌کشد و می‌گوید: - دختر زشته همینجوری زل زدی به مردم، بیا برو تو ببینم. گلاب نیز مثل او آرام پچ می‌زند: - مامان یه دقیقه وایسا ببینم چیکار میکنن. با این حرفش گویی آب جوش بر سر مادرش، گوهر خاتون ریخته اند که که بر پشت دست خود می‌کوبد و می‌گوید: - خاکِ می سر، تو از کی تا حالا انقدر سر خود شدی؟ دختر نوجوون وایمیسته به تماشای مرد غریبه؟ اونم وقتی که یه پسر جوون هم دارن؟ گلاب که اصلا چنین منظوری نداشت کلافه می‌گوید: - آخه مامان تماشای مرد غریبه چیه بابا می‌خوام ببینم با پدرم چیکار دارن. - گلاب! لحن اخطار گونه و آن چشمان سبز درشت شده مادرش چیزی جز "چشم" را پذیرا نبود. گلاب ناچار دامنش را کمی بلند می‌کند و از پله‌ها بالا می‌رود. نگاه غضبناک مادرش تا زمانی که وارد تنها اتاق کلبه شود و درب را ببندد همراهی‌اش می‌کند. اندکی میان درب و چهارچوب فاصله می‌گذارد تا از رفتن آنها باخبر شود و به سمت پشتی‌های قرمز کنار دیوار می‌رود. شیرینی کاکا در گلویش مانده و حالش گرفته بود. آنها آنقدر گرم صحبت بودند که متوجه نگاه او نشوند. اصلا مگر می‌شود مادرش از علت آمدن آنها اطلاع نداشته باشد؟ حتما یک چیزهایی می‌دانست اما چون باب میلش نبود نمی‌گفت.
  8. پس تو تالار طراحی کاور درخواست بدید. عکسی که دارید رو هم بفرستید تا جلد با آدرس انجمن طراحی بشه: https://forum.98ia.net/forum/18-درخواست-طراحی-کاور/ لینک رو لمس کنید به تالار طراحی کاور هدایت میشید☝️ تموم که شد اینجا لینک رمانتون رو بفرستید و من رو تگ کنید: 💐
  9. لطفا بعد از اتمام ویراستاری برای رصد و فایل تو این تایپیک درخواست بدید عزیزم و من رو تگ کنید https://forum.98ia.net/topic/4141-درخواست-رصد-رمان/
  10. سلام برید پایین صفحه اصلی تو تالار خدمات نودهشتیا قسمت ویراستاری درخواست بدید میشه سه تا بالاتر از کاور و جلد
  11. پارت اول روزهای آخر اسفند ماه بود و هوا بوی عید به خودش گرفته بود. شکوفه‌های صورتی و لطیف گیلاس از بین شاخ و برگ‌های درخت‌ها به روی گلاب لبخند می‌زدند و دلش را گرم می‌کردند. گلاب عاشق باغ گیلاس پدرش بود. هر وقت خبردار می‌شد پدرش تصمیم دارد به باغ سر بزنه آب دستش بود زمین می‌گذاشت و به دنبالش راه میوفتاد. مادرش روی پله‌های کلبه‌ی کوچیک سر باغ نشسته بود و از کارهای او حرص می‌خورد. هر بار به گلاب کلی سفارش می‌کرد که: - دتر جان، عزیزم، میوه‌ی دلم؛ بزرگ شدی. جلوی چهارتا آدم باید سنگین رنگین باشی مادر. اما این دختر تا چشمش به درخت ها می‌خورد از خود بی خود می‌شد. گلاب سرخوش بین درخت‌ها می‌چرخید، نسیم عیدانه هم پا به پایش میان درخت‌ها چرخ می‌زد و چین‌های دامن گلدار محلی گلاب را باز می‌کرد و شاخ و برگ درخت‌ها را تکان می‌داد. گلاب چشم‌هایش را می‌بندد و به نسیم خنک دم عید لبخند می‌زند. وقتی چشم باز می‌کند چیز کوچیک و صورتی مثل یک غنچه روی زمین به چشمش می‌آید. همانجایی که هست می‌ایستد تا مبادا گلی را زیر پا له کند‌. چشم‌هایش درست دیده بود. یک شکوفه‌ی صورتی و ناز بود که انگار باد آن را از مادرش جدا کرده بود. گلاب آرام شکوفه را از زمین برمی‌دارد و کف دستش می‌گذارد. به ظرافت شکوفه گیلاس نگاه می‌کند و در دل خدا را شکر می‌گوید که قبل از رد شدن از رویش آن ره دید و برداشت، وگرنه تا فردا غصه‌ی شکوفه ای که زیر پا گذاشته ولش نمی‌کرد‌‌. صورتش را جلو میبرد تا عطر گل را مهمان ریه‌اش کند اما این شکوفه هم مثل قبلی ها بویی نداشت. لبخند کجی تحویل گل می‌دهد و زیر لب زمزمه می‌کند: - شکوفه گیلاس به این خوشگلی باید عطر بهشت بده، یعنی چی که بو نداره؟ شونه‌ای بالا می‌اندازد و شکوفه در دست به گشت و گذارش ادامه میدهد. باغ را دور می‌زند و از جلوی کلبه رد می‌شود. مادرش که روی پله‌های ایوون کلبه نشسته بود با دیدن گلاب دستش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: - ای دختر چه خبرته؟ خب کندی همه‌ی گل‌ها رو که، گیلاس نموند به باغ. گلاب در جایش متوقف می‌شود. دستی به گل‌هایی که کنار روسری‌اش جا داده بود میکشد و لبش را به دندان می‌گیرد. احساس می‌کرد چند نفری که آن دور و اطراف بودند حالا به او نگاه می‌کردند. دست‌هایش را در هم قلاب میکند و پاسخ می‌دهد: - من فقط یکی دو تا رو کندم، باقی رو باد انداخت. من فقط برداشتم که زیر پا نره. مادرش تنها چشم غره‌ای نصیبش می‌کند و نگاهی حواله اش می‌کند که هزار معنا پشتش خوابیده است. گلاب خیلی ریز از زیر نگاه مادرش فرار میکند و سراغ پدرش می‌رود. پدرش با خنده به او نگاه می‌کند. از سر و رویش شکوفه‌ی گیلاس می‌بارید. - باز چیکار کردی صدای مادرت بلند شده؟ گلاب مشغول بازی با انگشت‌هایش می‌شود و ناز دخترانه‌اش را برای پدرش چاشنی صدایش می‌کند. - کی؟ من؟ من کاری نکردم. - آره بابا جان میدونم، مامانت با تو نبود اصلا. گلاب ریز می‌خندد. قصد گفتن چنین چیزی را نداشت اما خب...
  12. انجام شد پایان دلنوشته‌تون رو تبریک میگم💫
  13. به نام خدا نام رمان: یه مشت گیلاس ژانر: عاشقانه نویسنده: فاطمه صداقت زاده مقدمه: اگر قرار باشه که نشه، خودت رو بکشی هم نمیشه. اگر هم که قرار باشه بشه، دنیا هم بسیج بشن نمیتونن جلوش رو بگیرن. یه وقت‌هایی هم هست که همه چیز دست به دست داده تا نشه. ولی خب ما انسان ها یه چیزی داریم به اسم "اراده" که کوه رو میتونه جا به جا کنه. قهرمان‌ها همه جا هستن. اونا بین ما آدم‌های عادی زندگی میکنن فقط یه تفاوت بزرگ دارن که همون باعث میشه اونا قهرمان بشن اما ما نه! قهرمان‌ها طرز فکرشون متفاوته، اونا فقط به فکر خودشون نیستن، راه ساده و پیش پا افتاده رو دوست ندارن. قهرمان‌ها حاضرن سختی بکشن و فداکاری کنن تا مسیر برای هم‌نوع هاشون هموار بشه. اون‌ها دنبال یه زندگی آروم و بی سر و صدا نیستن. بزرگترین ویژگی این آدم‌ها "از خود گذشتگی" نام داره. خلاصه: همه چیز با یه نگاه شروع شد... نگاهی که اکر کسی می‌دید حکم زنده به گور شدنمون رو امضا می‌کرد! اما نگاه تو انقدر رنگ زندگی داشت که نتونم ازش چشم بگیرم. تو روستایی که دور تا دورش تا چشم کار می‌کنه فقط کوه و درخت و جنگله و خان نعوذبالله جای خدا برای جان و مال و ناموس مردم حکم می‌کنه؛ کسی حق نداره بی‌اجازه‌ی خان نفس بکشه. وقتی خان بگه عشق و عاشقی ممنوعه صرف کردن فعل "دوست داشتن" از موهبت الهی تبدیل میشه به مصیبت، به بلا... اینجا "دوستت دارم" خطرناک ترین جمله‌ایه که میتونی به زبون بیاری! اما من از هیچ چیز نمی‌ترسم. مخصوصا وقتی که نگاهم که به چشم‌های تو باشه.
  14. پارت صد و چهل و پنجم مارکوس نیز به محض بازگشت به سمت اتاق گونتر می‌رود. بی حواس و با عجله بدون در زدن درب را باز می‌کند و وارد می‌شود: - گونتر ما... با دیدم صحنه‌ی مقابلش حرف در گلویش گیر می‌کند و دستش روی دستگیره‌ی دری خشک می‌شود. گونتر داشت دوروتی را روی تخت می‌گذاشت! چشمان دوروتی بسته بود و نمی‌دانست خواب است یا بیهوش... - گو گونتر، اینجا چه خبره؟ گونتر دوروتی را روی تخت می‌خواباند و هل زده می‌گوید: - باور کن خودش خواست، من مجبورش نکردم! قبل از آن که مارکوس چیزی بگوید رزا نیز جلوی اتاق سبز می‌شود. - مارکوس دوروتی توی اتاق نبود! پس از پایان حرفش تازه نگاهش به دوروتی می‌افتد. مارکوس با دست به گونتر و دوروتی اشاره می‌کند و می‌گوید: - مثل این که قبل از تو تصمیم گرفته به خوناشام‌ها بپیونده! رزا جلو می‌دود و کنار دوروتی می نشیند و نکرا می‌پرسد: - بیهوشه؟ مارکوس با خنده پاسخ می‌دهد: - بله، چون همه‌ی خونش رو داده بیهوشه؛ تا فردا بیدار میشه. گونتر شرمنده تنها بع زمین نگاه می‌کرد. او باید صبر می‌کرد تا رزا با دوروتی صحبت کند اما طاقت نیاورده بود. او خجل بود و مارکوس‌ نیز بهانه پیدا کرده و پیوسته به او می‌خندید. مارکوس به آرچر نیز فرصت می‌دهد. وقتی رزا از او طرفداری نمی‌کند کمی خیالش آرام می‌گیرد. می‌گفت پدرش نامش را آرچر نهاده چون دوست داشته روزی نرد بزرگی شود. او را به گونتر می‌سپارد تا همچون نامش کماندار و جنگاور شود. پس از آن همراه رزا به مقبره می‌رود. برگ‌های زرد و بی‌حال پرچین دوباره جان گرفته بودند و نیمی از برگ‌هایش سرخ شده بود. حالا دیگر مطمئن بود این رنگ سرخ از رزاست. خاطرات آن روز جلوی چشمانش جان می‌گیرد. از روزی که رزا تکامل یافته بود نماد گل رز روی دستش بیشتر خودنمایی می‌کرد. با احساس شنیدن صدای قدم‌هایی هر دو سر می‌چرخانند و پشت سر را نگاه می‌کنند. در میانه‌ی آن تاریکی دو نفر ظاهر می‌شوند، مردی پنهان زیر شنلی بلند و سیاه که هاله‌ای سیاه دور دستانش می‌چرخد و دختری از جنس نور! آن دو کناد یکدیگر قدم می‌زنند و از آنها دور می‌شوند، پشت‌شان به آنهاست و نمی‌توانند چهره‌شان را تشخیص دهند. پس از چند قدم می‌ایستند، رو به یکدیگر می‌کنند. آن دختر نورانی دست راست خود را بالا می‌آورد، مرد سیه پوش نیز دست چپ خود را بالا می‌آورد. دستان خود را آرام به یکدیگر نزدیک می‌کنند، دست‌هایشان که یکدیگر را لمس می‌کنند نور سبز رنگی از میان دستانشان می‌تراود! گویی انرژی هایشان با یکدیگر در تقابل قرار گرفته‌اند. نور زیاد و زیادتر می‌شود، مارکوس و رزا دست‌هایشان را جلوی نور می‌گیرند و چشم ریز می‌کنند؛ به ناگاه بر پشت هر دو بالی بزرگ پدیدار می‌گردد. بر کتف دختر بالی نورانی با رگه‌ای سیاه، و بر کتف آن مرد بالی سیاه با رگه‌ای سفید رنگ! زیر پایشان نیز طرحی از گل شکل می‌گیرد، گلی از تبار رز! این رویا را قبلا دیده بودند. درست همان روز اولی که با هم به اینجا آمدند و آن اتفاق‌ها افتاد. با این تفاوت که این بار خنجری نمی‌آید تا شاخه‌ی گل رز زیر پایشان را قطع کند و گل هر لحظه شکوفاتر می‌شود.
  15. پارت صد و چهل و چهارم کم کم نگاهشان از تصویر ماه به سمت تصویر خودشان کشیده می‌شود. در آب به یکدیگر نگاه می‌کردند. آرام آرام نگاهشان از دریاچه کنده می‌شود و بالا می‌آید و به چشمان یکدیگر می‌رسند. رزا احساس می‌کرد دارد به اعماق چشمانش کشیده می‌شود. کم کم احساس کرد هر آنچه اطرافشان هست کم رنگ و کم رنگ می‌شود تا آنجا که هیچ نمی‌ماند! خود را در خلاء می‌بیند، در جایی میان زمین و آسمان؛ احساس می‌کند مارکوس او را نگه داشته وگرنه سقوط می‌کرد. در نظرش مارکوس نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، آنقدر که رزا نفس‌های سرد و یخ‌زده‌اش را بر پوستش احساس می‌کند! توان پلک زدن نداشت اما احساس ترس نمی‌کرد! مارکوس که دست زیر چانه‌ی رزا گذاشته بود کمی سر او را کج می‌کند و به پوست صاف گردنش خیره می‌شود. با دو انگشت بر پوستش دست می‌کشد، گرمای پوستش خبر از خونی گرم و تازه می‌داد! می‌توانست صدای عبور خون در رگ‌ گردنش را مانند صدای جریان آب در چشمه بشنود. کم کم این‌بار به سمت گردنش مایل می‌شود! دندان‌های نیشش قد کشیده و از او خون طلب می‌کنند. رزا چشمانش را می‌بندد، مارکوس چانه‌اش را رها می‌کند و با دست گردنش را نگه می‌دارد. تنها با یک مو فاصله متوقف می‌شود. دل به تپش‌های نبض گردنش می‌سپارد، اندکی تمام حواسش را معطوف آن می‌کند. نبض همیشه این‌قدر زیبا می‌نواخت و او بی‌توجه بود یا نبض‌های او روح داشت؟ آن یک مو فاصله را نیز پر می‌کند و پوست لطیفش را می‌شکافد! چشمانش را می‌بندد و با طمانینه و بی‌هیچ عجله‌ای خونش را می‌مکد و اجازه می‌دهد خون پاک رزا در رگ‌های سیاهش جریان یابد، به قلبش برسد و گرد و غبار از آن بزداید. پس از آن از خون خودش به رگ‌های رزا هدیه می‌کند. آرام از او جدا می‌شود و دوباره به چشمانش نگاه می‌کند. دور دو تیله‌ی جنگلی‌اش سرخ شده بود. لبخندی بر چهره می‌نشاند و زمزمه می‌کند: - به دنیای ما خوش اومدی! وقتی لبخند می‌زند دندان‌های نیش بزرگش که حالا آغشته به خون بود نمایان می‌شود. رزا تیز متقابلا لبخند می‌زند. مارکوس به دندان‌های نیشش نگاه می‌کند و تک خنده‌ی کوتاهی سر می‌دهد. تیز و بلندتر از حالت عادی بود اما هنوز جا داشت تا رشد کند. - میدونی رزا، هیچوقت از تو بوی خون انسان رو استشمام نکردم ولی اصلا به ذهنم نمی‌رسید همچین جریانی باشه. رزا پر ناز می‌خندد‌. او نیز فکرش را نمی‌کرد. برای تمام نشانه‌های کوچکش هم به اندازه‌ی کافی دلیل تراشیده بود. وقتی به کاخ باز می‌گردند رزا به سمت اتاق انتهای راهرو می‌رود. عجله داشت تا همه چیز را برای رزا تعریف کند. باید به او می‌گفت و نظرش را می‌پرسید. وقتی درب اتاق را باز می‌کند با اتاق خالی مواجه می‌شود.
  16. پارت صد و چهل و سوم پس از یک هفته رزا پیغام می‌دهد می‌خواهد با مارکوس صحبت کند. فردای آن روز شبانه به جنگل می‌روند تا با هم صحبت کرده و قدم بزنند. رزا در حین قدم زدن می‌گوید: - میدونی راستش خیلی سخت بود. از اون روز چند بار دیگه رفتم به اون تالار و دست خط مادرم رو خوندم. مارکوس خبر داشت. حتی بارها پنهانی او را تماشا کرده بود. - الان فقط یه سوال دارم. باسیلیوس بخاطر دخترش پیمان صلح رو تنظیم کرد؟ این زمانی سوال مارکوس هم بود. مارکوس لبخند بر لب می‌نشاند و می‌گوید: - نه، بین دستخط مادرت برگه‌ای تا شده پیدا کردیم که از شجره نامه کنده شده بود. تو شرح اون شجره کامل توضیح داده. با یادآوری شجره ادامه می‌دهد: - راستی باید اون رو بخونی. پدرت آدمیزاد نبوده. رزا متعجب از حرکت می‌ایستد. - نبوده؟ مارکوس نیز از حرکت می‌ایستد. به سمت رزا می‌چرخد و می‌گوید: - درسته، اون یه دو رگه بود. پدر یا مادرش یکی شون انسان بوده. اون که خوناشام بوده بخاطر ازدواج با یه انسان طرد میشه. پدرت طرد شده به دنیا میاد. - من این‌ها رو نمی‌دونستم. - نمیدونم چرا نمی‌خواسته بدونی. مارکوس به حرکت ادامه می‌دهد و می‌گوید: - خوناشام درون تو هم خواب و ضعیفه! رزا با چند گام بلند خود را به مارکوس می‌رساند و می‌پرسد: - یعنی چی؟ مارکوس نمی‌دانست چطور باید برایش توضیح بدهد. - ببین مثل یه حس خفته در درونته. نتونسته خودش رو نشون بده. اگه بخوای مثل ما بشی... وقتی مکث مارکوس طولانی می‌شود رزا به حرف می‌آید: - اگه بخوام بابد چیکار کنم؟ - خب ببین اگه یه خوناشام تمام خون بدن یه نفر رو بنوشه و کمی از خون خودش بهش بده اون تبدیل به خوناشام میشه. تو نیازی نیست همه خونت رو تغییر بدی. مقداری کافیه. ولی اگر دوستت هم بخواهد که خوناشام بشه باید این کار رو بکنه. مارکوس نفسی می‌گیرد و ادامه می‌دهد: - البته اون مختاره، میتونه به ما بپیونده و یا برگرده به زندگی قبلش، گاهی هم بیاد و تو رو ببینه. البته ما عموما حافظه انسان‌ها رو ماک میکنیم و بعد رهاشون میکنیم ولی دوروتی چون دوست توعه براش استثنا قائل میشم. باید خودت باهاش صحبت کنی. رزا از ته دل دوست داشت دوروتی کنارش بماند اما باید با او صحبت می‌کرد. به انتخابش احترام می‌گذاشت. - آها راستی، بگو دیگه کی اینجاست؟ صدای مارکوس رشته‌ی افکار رزا را پاره می‌کند و کنجکاوی را در رگ‌هایش به جریان می‌اندازد. - کی؟ مارکوس بی میل می‌گوید: - پسرک روزنامه فروش دهکده‌تون. رزا با شنیدن این حرف مارکوس از حرکت می‌ایستد و چشمانش برق می‌زند. - آرچر؟ اینجا چیکار می‌کنه؟ شنیدن نام آن پسرک دست و پا چلفتی از زبان رزا به مذاقش خوش نمی‌آید. بی میل داستان آمدن آن پسرک را برایش تعریف می‌کند. جوری می‌گوید که کارش بزرگ جلوه نکند و سعی می‌کند بی‌اهمیت جلوه دهد و در آخر اضافه می‌کند: - هنوز تصمیمی در موردش نگرفتم. تو بگو، باهاش چیکار کنم؟ - یعنی چی؟ مارکوس برایش توضیح می‌دهد که او سعی بر ورود به دنیای آن ها را داشته و مجرم است. رزا کمی سکوت می‌کند و سپس می‌گوید: - خب، من نمیدونم، تو فرمانروایی؛ خودت باید بگیری. پاسخ رزا و طرفداری نکردنش خنده را دوباره مهمان لب‌هایش می‌کند. چهره‌ی گونتر مقابل نگاهش نقش می‌بندد. گونتر روز قبل با خنده و کنایه به او گفته بود که جدیدا خوش خنده شده است. حال خوبی داشت. کنار دریاچه نزدیک هم می‌نشینند و به انعکاس نور ماه در آب دریاچه نگاه می‌کنند.
  17. پارت صد و چهل و دوم ابتدا به مارکوس ادای احترام کرده و سپس سمت رزا می‌رود. مارکوس ناخودآگاه دستانش مشت می‌شود. نمی‌دانست آن همه اضطراب از کجا نشأت می‌گیرد‌. دلش می‌خواست جلو برود، خنجر را از دست توماس بگیرد و مراسم را بهم بزند. تنها بخاطر سخن باسیلیوس آنجا ایستاده بود اما احساس می‌کرد پاهایش دیگر جان ندارد. چه بلایی بر سرش آمده بود؟ قلبش چرا کج خلقی می‌کرد؟ همه به توماس چشم دوخته بودند. یکی از سربازان دست چپ رزا را جلو می‌آورد و بالای جانی که روی یک کنده‌ی درخت بود می‌گیرد. توماس خنجر را روی مچ دست رزا می‌گذارد. با کشیدن خنجر رو رگ دستش مارکوس چشمانش را می‌بندد و رزا "هیی" می‌کشد و دستش را می‌‌کشد اما سربازها سفت او را نگه می‌دارند. خون از دستش جاری می‌شود و آرام قطره قطره در جام می‌چکد. درد دست امان رزا را بریده بود. کم کم احساس می‌کند دنیا دور سرش می‌چرخد و تیره و تار می‌شود. با پر شدن جام رزا رها می‌کنند. به محض رها شدنش زانوهایش خالی کرده و روی زمین می‌افتد. مارکوس می‌خواهد به سمت او بدود اما گونتر مانعش می‌شود و با چشم و ابرو به حضار اشاره می‌کند. دو سرباز جسم نیمه جان رزا را بلند کرده و به کاخ می‌برند. مارکوس با نگاه همراهی‌اش می‌کند. آخرین تصویری که از او می‌بیند جسم نیمه‌ جانی است که دستش آویزان است و خون از آن بر زمین می‌چکد. گرد جادویی را بر روی جام می‌ریزند و خون کم کم به شکل یک یاقوت سرخ بدل می‌شود. یاقوت را طی تشریفات بر تاج می‌گذارند. مارکوس اما هیچ از اتفاقات اطرافش را متوجه نمی‌شود. حتی نمی‌فهمد کی تاج را بر سرش می‌گذارند. تا آخر مراسم اعلام وفاداری سران قبایل تمام فکر و ذکر مارکوس حول همان تصویر می‌چرخد. به محض اتمام مراسم با عجله به کاخ بازمی‌گردد. گمان می‌کرد تاج گذاری‌اش روز زیباتری باشد. تا صبح با همان لباس سنگین بالای سر رزا می‌چرخد. خون دستش بند آمده بود و به طرز عجیبی زخم دستش همان ساعت بسته شده بود. نزدیک صبح وقتی همراه گونتر به اتاق بازمی‌گردد اول از همه نگاهش به سمت کتابخانه کشیده می‌شود. کتاب سرخ را برمی‌دارد و پاکت را بیرون می‌کشد. در میان خواندن نامه‌ی درون پاکت کم کم چشمانش باز شده و گویی جان دوباره می‌گیرد. گونتر از آن تغییر حال و سرحال شدن مارکوس متعجب جلو می‌رود و می‌گوید: - اون تو چی نوشته؟ مارکوس ناباور می‌خندد و می‌گوید: - باورم نمیشه! گونتر که بیشتر کنجکاو شده بود جلو می‌رود و می‌گوید: - چی رو؟ مارکوس کاغذ را به گونتر می‌دهد تا خودش بخواند. آن نامه در واقع یک دستورالعمل بود. در آیین گفته سده بود روح پاک پس از قربانی باید پشت مقبره‌ی باسیلیوس دفن شود. در آن دستورالعمل نوشته بود اگر روح پاک پس از پر شدن جام بیهوش شده و زخم دستش بسته شود می‌تواند به زندگی قبلی خود بازگردد و این نشانه‌ای است از طرف باسیلیوس و معنا و مفهوم آن این است که باسیلیوس او جانش را بخشیده! مارکوس همان موقع شنلش را برمی‌دارد و به سمت مقبره می‌رود تا از باسیلیوس سپاسگزاری کند. چند روزی همانطور رزا بیهوش بود‌. وقتی چشم باز می‌کند. اولین چیزی که می‌ببند چهره‌ی مارکوس است. مارکوس که تمام این چند روز را انتظار کشیده بود با دیدن چشمان باز رزا هل زده از روی صندلی بلند می‌شود و پشت هم می‌گوید: - رزا خوبی؟ صدای من رو می‌شنوی؟ رزا دست ب سرش می‌گیرد. احساس می‌کرد با پتک بر سرش می‌کوبند. مارکوس قصد داشت به محض به هوش آمدنش همه چیز را به او بگوید اما حال ناخوشش مانع می‌شود. تا شب بعد دوروتی دورش می‌چرخد و پرستاری‌اش را می‌کند تا سر حال شود. مارکوس نیمه‌های شب به اتاق انتهای راهرو رفته و رزا را با خود به تالار خانوادگی می‌برد. رزا این نرمش او را درک نمی‌کرد. چطور شد که در حضور دو آدمیزاد میان خوناشام‌ها آنقدر عادی شد؟ مارکوس تا صبح برای رزا حرف می‌زند و از ابتدا تا انتهای ماجرا را برایش تعریف می‌کند. رزا ابتدا گیج و سردرگم بود. کم کم سردرگمی‌اش به ناباوری و انکار تبدیل شد و در آخر اشک‌های حاصل از درد حقیقت صورتش را خیس کرد. مارکوس جلو می‌رود و دستان رزا را در دست می‌گیرد و با لبخندی گرم و صمیمانه می‌گوید: - میدونم عجیب و سخته ولی ... رزا به میان حرفش می‌پرد و با صدایی گرفته‌ می‌گوید: - الان دیگه هیچی نمی‌خوام بشنوم. می‌خوام تنها باشم. یک هفته طول می‌کشد تا رزا با حقایقی که رو شده بود کنار بیاید. در این مدت مارکوس به کارهای ناتمامش مشغول می‌شود اما تمام مدت گوشه‌ای از ذهنش نام رزا می‌درخشد. گرگ خاکستری را موقتا به جای فرهد می‌نشاند. آبراهوس را به خاطر خدمتی که کرد و نجات جان رزا عفو می‌کند. کنراد هم که هر کاری کرده بود اطاعت از فرهد بود پس فعلا او را نگه می‌دارد تا زمانی که فرهد درمان شود. به گرگینه‌های اسیر شده زمان توبه داده و هرکس که ابراز پشیمانی کرد تا با شرط و شروط بخشید و هر کس که لجاجت به خرج داد هم... راونر هم که بی‌هیچ حرف و بحثی به درک واصل می‌شود.
  18. پارت صد و چهل و یکم مارکوس می‌خواهد درمورد فرهد بگوید اما باسیلیوس پیش دستی می‌کند‌. - فرهد هم یه قربانیه، وقتی حالش خوب شد بهش یه فرصت دیگه بده! مارکوس متعجب به دنبال باسیلیوس دور خود می‌چرخد و می‌گوید: - بهش فرصت بدم؟ - بهش فرصت بده ولی ازش غافل نشو! سوالی در گلوی مارکوس گیر کرده بود. اصلا برای همین سوال همراه گونتر آمده بود. می‌دانست باسیلیوس از سؤالش اطلاع دارد اما منتظر است خود زبان باز کند. سر انجام تصمیم میگیرد قبل از رفتن باسیلیوس به جوابش برسد. - یه روح پاک دیگه از کجا پیدا کنم؟ - مگه نداری که می‌خوای یکی دیگه پیدا کنی؟ مارکوس شگفت‌زده می‌شود. رزا را که نمی‌توانست قربانی کند. او دختر عمه‌اش بود! باسیلیوس به سخن دل مارکوس پاسخ می‌دهد. - روح پاک دیگه‌ای برای تو نیست. قربانیش کن! مارکوس باور نمی‌کرد. صدای باسیلیوس خشک و جدی شده بود. او چطور قربانی‌اش می‌کرد؟ بعد از آن هرچه باسیلیوس را صدا می‌زند پاسخی دریافت نمی‌کند. با ذهنی درگیر مقبره را ترک می‌کنند. آبراهوس معجون ها را درست کرده و به خورد هر دوی آنها می‌دهد. او می‌گفت فرهد مدت زیادی باید تحت نظارتش باشد اما رزا با دوبار نوشیدن این معجون التیام خواهد یافت. خورشید طلوع کرده بود. مارکوس روی صندلی پشت میز تحریرش نشسته و در فکر بود. گونتر در می‌زند و وارد اتاق می‌شود. حدس می‌زد بیدار باشد. - مارکوس، به چی فکر می‌کنی؟ مارکوس خیره به دیوار مقابلش لب می‌زند: - چقدر همه چیز به هم پیچیده‌. گونتر به دیوار تکیه می‌دهد و دست به سینه می‌گوید: - به باسیلیوس اعتماد داری؟ مارکوس نگاه از دیوار می‌گیرد و با اخمی ظریف به گونتر نگاه می‌کند. - منظورت چیه؟ - داری یا نداری؟ فقط همین رو بگو. مارکوس نگاهش را پایین می‌کشد و آرام می‌گوید: - معلومه که دارم. - پس کاری که میگه رو انجام بده. راستی اون پاکتی که دفعه‌ی قبل گرفتی رو دوباره گذاشتم لای کتاب سرخ. مارکوس سر می‌چرخاند و به کتاب سرخ در کتابخانه نگاه می‌کند. به کل پاکت نامه را فراموش کرده بود. چه راز دیگری قرار بود فاش شود؟ قرار برگزاری ادامه‌ی مراسم را برای آخر هفته می‌گذارند. آخر هفته همه چیز از ادامه‌اش شروع می‌شود. مارکوس با لباس‌های تشريفاتی و شمشیر و نمادش در میدان اصلی حاضر می‌شود. لباس سفید روح پاک بالاخره بر تن رزا می‌نشیند. وقتی می‌خواهند رزا را ببرند دوروتی به دنبالش می‌دود و فریاد می‌زند: - کجا می‌بریدش؟ چیکارش دارید؟ صبر کنید. رزا تازه حالش خوب شده و هوش و حواسش سر جایش بازگشته بود. از جان خود نمی‌ترسید اما برای دوروتی نگران بود. شامه‌ی تیزش بو برده بود که خبرهایی هست. وقتی آن جمع کثیر خوناشام‌ها را می‌بیند لحظه‌ای قلبش می‌لرزد. رزا را وسط میدان می‌برند. در آن لباس سفید زیباتر شده و جنگل چشمانش خودنمایی می‌کرد. توماس به عنوان مسئول آیین مسئول قربانی نیز بود. دو نفر بازوان رزا را می‌گیرند و توماس با خنجر سلطنتی جلو می‌رود.
  19. پارت صد و چهلم لوکا را هم لبه پرتگاه پیدا می‌کنند. گویی قصد پریدن داشت که سربازان سر رسیدند. لوکا آن روز در چشمان بی‌اعتماد همسرش شکسته بود. در تالار تشریفات و در حضور همه سوگند یاد می‌کند که وفادار باشد و مارکوس هم با یک جمله او را می‌پذیرد: - باسیلیوس از نیت تو خبر داره. من تو رو می‌بخشم و از این به بعد جان تو در دست باسیلیوسه. با خودش قول و قرار بذار! گونتر خیلی زود تمام وسایل را فراهم می‌کند. تنها یک چیز می‌ماند. برگ پیچک سرخ... هرچه جنگل را زیر و رو می‌کند پیچک سرخ نمی‌یابد. شب در اتاق مارکوس نقشه جنگل را روی میز پهن کرده و تمام نقاط را بررسی می‌کنند. گونتر همه جا را گشته بود. مارکوس دستی بر نماد مقبره می‌کشد و می‌گوید: - می‌خوام دوباره برم مقبره. گونتر به طرح مقبره در نقشه نگاه می‌کند. ناگهان تصویر پرچین جلوی چشمانش جان می‌گیرد. - مارکوس پرچین! مارکوس چشم از نقشه می‌گیرد و به گونتر نگاه می‌کند. - پرچین؟ گونتر هیجان زده از صندلی بلند می‌شود و می‌گوید: - آره، پرچین برگ سرخ داشت. مارکوس هم از جا می‌پرد. گونتر راست می‌گفت. چرا به فکر خودش نرسیده بود؟ هر دو با هم به سمت مقبره راه می‌افتد. با احتیاط چند برگ از برگ‌های سرخش جدا می‌کنند تا برای آبراهوس ببرند. مارکوس دستی بر پیچک می‌کشد. هنوز برگ های زرد و بی‌حالش باقی بود. وارد مقبره می‌شوند و ادای احترام می‌کنند. گونتر عقب می‌رود و منتظر می‌ایستد تا مارکوس کارش تمام شود. مارکوس سعی می‌کند ارتباط بگیرد. نگران بود مثل دفعه‌ی قبل چند روز درگیر شود اما آن افکار را کنار می‌زند. این‌بار تنها صدای باسیلیوس در مقبره می‌پیچد: - مارکوس، پسرم. مارکوس چشم می‌گشاید و دور و اطرافش را می‌کاود اما کسی را نمی‌بیند. اینبار قرار بود تنها صدای او را بشنود. - سریع و پر قدرت انجامش دادی، خوشم اومد. مارکوس از تعریف باسیلیوس در پوست خود نمی‌گنجد. باسیلیوس ادامه می‌دهد: - و تو گونتر، در میدان رزم می‌درخشیدی. گونتر باورش نمی‌شد. ضربان قلبش ناگهان روی هزار رفته بود و دلش می‌خواست از شدت هیجان فریاد بزند. لحن و صدای باسیلیوس تغییر کرده و می‌گوید: - دخترم رو برگردوندید. مارکوس احساس می‌کرد رگه‌های از اندوه در صدایش بود. باسیلیوس حتما از حال او خبر داشت اما باید می‌گفت. - حالش خوب نیست، میگن مسموم شده. - آبراهوس می‌تونه کمکش کنه. هم به اون هم به فرهد.
×
×
  • اضافه کردن...