-
تعداد ارسال ها
322 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و نهم گونتر که میدانست چه میخواهد بگوید با چشم و ابرو با او حرف میزند. والریوس یک نگاهش به ایما و اشارههای گونتر بود و یک نگاهش به نگاه منتظر مارکوس. - بگو. والریوس گونتر را نادیده میگیرد و فقط به مارکوس نگاه میکند. - آم، خب، من فکر میکنم بد نباشه از آبراهوس استفاده کنیم. مارکوس از چهارچوب اتاق خارج میشود و درب را میبندد. - یعنی چی؟ والریوس مردد ادامه میدهد: - شاید بتونه تشخیص بده. مارکوس بر خلاف میل باطنیاش صدایی در درونش حرف والریوس را تایید میکند. آبراهوس را از زندان به تالار تشریفات میبرند. مقابل مارکوس زانو میزند. فکر میکرد حکمش تعیین شده. وقتی ماجرا را میشنود اندکی فکر میکند و سپس میگوید: - باید ببینمش. آبراهوس را به اتاق رزا میبرند. در چشمان رزا نگاه میکند. وقتی طولانی میشود گونتر به زبان میآید: - چی شد پس؟ آبراهوس پس از مکثی طولانی عصا زنان به سمت آنها که نزدیک درب به تماشا ایستاده بودند میرود و میگوید: - اینها اثر یه گل سمیه، ذهنش مسموم شده. روحش آلوده شده. آنقدر در معرض سم بوده که اشباع شده. مارکوس بیطاقت جلو میرود: - باید چیکار کنیم؟ - یه پادزهر براش درست میکنم. چند تا وسیله لازم دارم. باید اون گرگینه رو هم ببینم. آبراهوس را به زندان فرهد میبرند. با دیدن فرهد بیدرنگ میگوید: - کار این نیست! این خودش هم مسموم شده! - مسموم شده؟ آبراهوس به گونتر که این سوال را پرسیده بود نگاه میکند. متاسف سر تکان میدهد. - سم گل رو با یه چیز دیگه ترکیب کردن. مال الان هم نیست. چند سالی هست که تو بدنش و مغزش پخش شده! - یعنی ممکنه این رفتارهای جنون آمیزش بخاطر همین باشه؟ آبراهوس با حرکت سر و چشمانش حرف گونتر را تایید میکند. مارکوس گونتر را احضار کرده و مسئولیت تهیه لوازم آبراهوس را بر شانهی او میگذارد. قبل از رفتن گونتر ناگهان چشمش به دست گونتر میافتد. - وایسا ببینم. گونتر که داشت از اتاق خارج میشد به عقب بازمیگردد. - بله؟ مارکوس بلند میشود و جلو میرود. - دستت چی شده؟ گونتر به دستی که با پارچه بسته بود نگاه میکند. - یادگاری مبارزه با کنراده! پنجه کشید سمت صورتم. دستم رو سپر کردم. بعدم یکم آفتاب خورد. مارکوس خیره به دست گونتر زمزمه میکند. - جور من رو کشیدی. - شاهزاده که به میدون نمیره. گونتر با خنده این جمله را میگوید و اتاق را ترک میکند اما مارکوس هنوز چشمش به دنبال او بود تا جایی که از مقابل نگاهش غیب شود.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و هشتم وقتی چشم باز میکند دیگر خبر از آن جای تنگ و تاریک نبود. از جا بلند میشود و به اطراف نگاه میکند. روی یک تخت دو نفره خواب بود. آرام از تخت پایین میآید و در اتاق چرخی میزند. به سمت درب اتاق میرود. دست روی دستگیره در میگذارد اما قبل از آن که دستگیره را پایین بکشد درب باز میشود. رزا عقب میکشد، با دیدن مارکوس خشکش میزند. آب دهانش را به سختی قورت میدهد. مارکوس از دیدن رزا نزدیک درب شگفتزده میشود. خوشحال به سمتش قدم برمیدارد اما رزا پشت تخت میدود و فریاد میزند: - نزدیک من نشو. مارکوس در جای خود خشک میشود. فراموش کرده بود او برای رزا منشأ ترس است. بیدرنگ اتاق را ترک میکند. تنها به توماس میسپارد که دوروتی را پیش او ببرند. چند روزی بود که همه منتظر حکم او در مورد فرهد بودند. در این روزها چیزهای عجیبی میشنید. گونتر و توماس میگفتند رزا تمام زمان بیداریاش سراغ فرهد را میگیرد و آرام و قرار ندارد. هر بار میخواست خودش برود و ببیند مانعش میشدند. اما اینبار دیگر به حرف هیچکس گوش نمیکرد و کسی نمیتوانست مانعش شود. به سمت اتاق انتهای راهرو به راه میافتد. گونتر و توماس دورش میچرخند و از او میخواهند که بیخیالش شود اما گوشش بدهکار نبود. به محض باز کردن درب اتاق همان در چهارچوب خشکش میزند. رزا دور خود میچرخید و زیر لب حرف میزد. گویی جنون به او دست داده بود. دوروتی کلافه و با حالی زار دور رزا میچرخید و سعی میکرد او را آرام کند. مارکوس تنها لب میزند: - چی شده؟ گونتر متاسف زمزمه میکند: - معلوم نیست. انگار تو حال خودش نیست. مارکوس سر میچرخاند و به گونتر و توماس نگاه میکند. - یعنی چی؟ خب نمیشه که همینطوری به حال خودش رهاش کنیم. ما نباید بدونیم چشه که یه کاری کنیم؟ گونتر به چهارچوب درب تکیه میدهد، نفسش را فوت میکند و میگوید: - خب تو بگو چیکار کنیم؟ والریوس مدتی بود زیر گوش گونتر حرف میزد اما او اعتنایی نمیکرد. بهترین فرصت بود که اینجا حرفش را به گوش شاهزاده میرساند پس جلو میآید و به مسان حرف آن دو میپرد: - ببخشید، میتونم من یه چیزی بگم؟- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و هفتم بر ده ها نفر کنترل پیدا میکند اما هیچکدام هیچ چیز نمیدانستند. در نورد آنها تنها یک کلمه در ذهن داشت: "بیمصرفها" کلافه نفر بعد را جلو میکشد. خودش بود! او دیده بود که کنراد رزا را به اتاقی در انتهای راهرو برده بود. همین هم خوب بود. او را رها کرده و به سمت راهروی عمارت میرود. هر چه دستگیرهی آخرین درب را پایین میکشد باز نمیشود. در نهایت با لگدی محکم در را میشکند و وارد اتاق میشود. دور تا دور اتاق چشم میگرداند اما کسی را نمیبیند. همراه والریوس تمام اتاق را زیر و رو میکنند. در نهایت کلافه و خسته، دست به کمر وسط اتاق میایستد و دور و ورش را نگاه میکند. میز کنار دیوار نظرش را جلب میکند. میز کج بود اما او مطمئن بود که به آن دست نزدهاند. میز را کنار میکشد و دیوار پشتش را بررسی میکند. یک آجر برآمده را زیر دستش احساس میکند. سعی میکند آجر را بیرون بکشد اما نمیشود. آجر را آرام به داخل هل میدهد. آجر به داخل فرو میرود و زمین زیر پایشان میلرزد و دیوار حرکت میکند. با حرکت دیوار اتاقکی به اندازهی یک کمد پدیدار میشود. رزا آنجا بود! روی زمین نشسته و زانوهایش را در آغوش گرفته بود و سر بر زانو نهاده بود. گونتر مقابل زانو میزند و تکانش میدهد و صدایش میزند اما جوابی نمیگیرد. چندبار تکانش میدهد تا بالاخره چشم باز کرده و سرش را بلند میکند اما کاملا گیج بود و هیچ درکی از اطرافش نداشت.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و ششم فرهد از هر وسیلهای که دم دستش بود استفاده کرده و آن را به سمت گونتر پرتاب میکرد. گونتر در میان شمشیر زدن تنها یک جمله را تکرار میکرد: - فرهد بهتره که تسلیم بشی. فرهد اما غرورش اجازه نمیداد. در آخر وقتی عرصه را تنگ میبیند تبدیل به یک گرگ غول پیکر شده و به سمت تراس میدود. گونتر هم به دنبالش میدود اما قبل از آن که به او برسد فرهد از تراس پایین میپرد. گونتر بلافاصله به سمت خروجی عمارت میدود. فرهد را از دست نمیداد. فرهد به سمت جنگل میدود اما ناگهان یک خوناشام سر راهش سبز میشود. طولی نمیکشد که دور تا دورش را محاصره میکنند. گونتر نیز خود را به حلقهی آنها میرساند. وارد حلقه میسود و با دیدن فرهد میان نفس نفسهایش لبخند میزند. - گفتم که بهتره تسلیم بشی. فرهد و کنراد حالا دست بسته آماده تقدیم به مارکوس بودند. حالا تنها یک چیز مانده بود، آن دو آدمیزاد. والریوس جلو میآید و زیر گوشش آرام میگوید: - اون دختره رو پیدا کردیم ولی روح پاک نیست! ابروهای گونتر سخت در هم گره میخورد. یعنی چه که نیست؟ سراغ دوروتی میرود. دوروتی در دل اعتراف میکند تا به حال هیچوقت از دیدن او آنقدر خوشحال نشده بود. - دوستت کجاست؟ خبر داری؟ دوروتی آه میکشد و غمگین پاسخ میدهد: - خیلی وقته فرهد از من جداش کرده. فقط یه بار دیدمش اونم خیلی تغییر کرده بود. - یعنی چی؟ - لباسهاش مثل اشرافزادهها بود و کلی خدم و حشم داشت. به نظر راضی بود. نمیشناختمش. یه جور عجیبی بود! حرفهای دوروتی را نمیفهمید. باید خودش میدید. همهی عمارت فرهد را زیر و رو میکنند. خورشید طلوع کرده بود و آنها هنوز آنجا بودند. بیشتر گرگینهها را در زندانهای خودشان اسیر کرده بودند و کنترل شهر را به دست گرفته بودند. خوناشام ها به گروههای کوچکتر تقسیم شده و در هر قسمت از شهر که به دور از نور آفتاب بود ساکن شده بودند. گونتر دیگر طاقت نداشت. سراغ فرهد میرود و بی مقدمه میگوید: - رزا کجاست؟ فرهد که با دست و پایی بسته روی زمین نشسته بود تنها خنثی گونتر را تماشا میکند. گونتر بسیار کلافه و عصبی بود و دیگر صبرش لبریز شده بود با پا روی زمین ضرب میگیرد و دست به کمر به دیوار نکاه میکند. با دندان پوست لبش را میکشید و سعی در پیدا کردن آرامش خود داشت. برای بار دیگر از فرهد و کنراد سوال میکند: - رزا کجاست؟ وقتی باز هم هر دو بدون هیچ تغییری در حالتشان نگاهش میکنند کنترل خود را از دست میدهد و به سمت فرهد حمله میکند. احساس میکرد چشمانش به او فحش میدهد. یقهاش را میگیرد و کمی او را بالا میکشد و با مشت به سر و صورتش میکوبد. والریوس سریع جلو میرود و بازوهای گونتر را میگیرد و سعی میکند او را عقب بکشد. تا گونتر را از او جدا کند گونتر حسابی از خجالتش در میآید. وقتی فرهد سرش را بلند میکند صورتش تماما غرق در خون بود. گونتر سراغ نگهبانان طبقهی دوم عمارت میرود. تک به تک آنها را بلند میکند و در چشمهایشان خیره میشود تا ذهنهایشان را بخواند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و پنجم ناگهان کنراد شمشیر به دست و با شتاب وارد اتاق میشود. رزا نگاهش که به شمشیر در دست کنراد میافتد دلش میلرزد. قطرهای خون روی تیغ براق شمشیر سر میخورد و پایین میرفت. بر صورتش هم خون پاچیده بود! فرهد باورش نمیشد به اینجا رسیدهاند. قرار نبود این طور تمام شود. رزا را دست سربازی میسپارد تا او را به جای امنی برساند. رزا اما دستش را گرفته بود و پر بغض میگفت: - من تو رو تنها نمیذارم. بیا با هم بریم. فرهد دست روی دستش میگذارد و سعی میکند قانعش کند. - من نمیتونم بیام. تو برو من خیالم راحت بشه. منم زود میام. رزا را به سختی از خود جدا میکند و میفرستد. نگرانی عجیبی در دلش نشسته بود که نکند این بار آخری باشد که آن جنگل سرسبز را میببند. نگرانی؟ آری! حس عجیبی در دلش چرخ میزد که احتمالا نگرانی نام داشت. خنجر طلاییاش را از روی دیوار برمیدارد و از غلاف بیرون میکشد. گونتر به هر اتاق که میرسد درب را با لگد باز میکند. اتاق به اتاق به دنبال فرهد میگردد. کنراد از اتاق بیرون میآید وسط راهرو میایستد و صدایش میزند: - دنبال من میگردی؟ گونتر به سمت صدا میچرخد. با دیدن کنراد که سینه سپر کرده و خود جلو آمده نیشخند میزند. لبخند کجش آتش به جان کنراد میاندازد و به سمت گونتر حملهور میشود. تن به تن شمشیر میزنند. گونتر با یک حرکت شمشیر کنراد را زمین میزند. کنراد که خود را بیسلاح میبیند به گرگ درونش اجازهی رخنمایی میدهد و به سمت گونتر حمله میکند. گونتر نیز شمشیرش را روی زمین میاندازد. پنجه به پنجه با هم درگیر میشوند. گونتر او را به دیوار میکوبد اما کنراد عقب نمینشیند. دوباره به سمت گونتر حمله کرده و اینبار او را کنار دیوار گیر میاندازد. به سمت سر و صورت گونتر پنجه میکشد. گونتر دستهایش را سپر صورتش کرده بود و آب دهانش بر روی نقابش میریخت. پنجههای تیز کنراد دستکش گونتر را پاره کرده و دستش را میدرد. گونتر از درد "آخ" از دهانش خارج میشود. گونتر خونش به جوش میآید، ناگهان انگار قدرت در بازویش چند برابر شده و چشمانش شعلهور میشود. در یک حرکت کنراد را هل میدهد و از دیوار فاصله میگیرد. بیوقفه او را میکوبد و دیگر به هیچ چیز توجه نمیکند. تنها لحظهای به خود میآید که کنراد از روی نردهها به طبقهی پایین سقوط میکند. از بالا به گرگ پخش سده بر زمین نگاه میکند. سربازها دورش جمع شده بودند. بعد از آن نوبت فرهد بود. به اتاقی که کنراد از آن بیرون آمده بود نگاه میکند. درب اتاق باز بود. شمشیرش را برمیدارد و به سمت اتاق میرود. وارد اتاق میشود اما اتاق را خالی مییابد. زیر تخت، داخل کمد و تراس را میگردد اما اثری نمییابد. نگاهش به سمت دری در گوشهی اتاق کشیده میشود. به آن سمت میرود. دست روی دستگیره درب میگذارد. اندکی مکث میکند و سپس درب را با شدت باز میکند و داخل میشود. فرهد که پست درب اتاق پنهان شده بود ناگهان جلوی گونتر میپرد و به سمتش حمله میکند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و چهارم ارتش کنراد که هم غافلگیر شده بود و هم از تعداد زیاد سربازان مارکوس وحشت کرده بودند کنترل اوضاع را از دست داده و توان مدیریت را نداشتند. کنراد میخواست خود را به سربازانش برساند و خود کنترل میدان را در دست بگیرد اما وقتی سوار اسب میشود، قبل از آن که حرکت کند پیکی دیگر از راه میرسد با خبری شومتر... گونتر توانسته بود بسیاری از سربازانش را اسیر کند و به زودی به سمت آنها میآمد... با شنیدن این خبر اسبش را رها کرده و به سمت عمارت میدود. خوناشامها بر گرگینهها میتاختند و قدرت نمایی میکردند. گونتر هدفش عمارت فرهد بود. چند تن از جنگاوران مورد اعتماد خود را جمع کرده و گروهی طلایی تشکیل داده بود. با گروهش بر دل میدان زده و دریای پر موجش را کنار میزد و جلو میرفت. هرکس سد راهش میشد را با بک ضربه کنار میزد. به تاخت به سمت فرهد میرفت. از فوج گربههای فرهد که عبور میکند با بیشترین سرعت به سمت عمارت فرهد حرکت میکنند. جز تعدادی زن و کودک در شهرشان نبود. هر کس آنها را میدید جیغ میکشید و فرار میکرد. مادران کودکان خود را به داخل خانه کشیده و در و پنجرهها را میبستند. گونتر قصد آسیب زدن نداشت. تنها با گروه نگهبانان عمارت درگیر میشد. جلوی عمارت نگهبان صف کشیده بودند. گونتر حوصلهی این شمشیربازیها را نداشت. گروهی از سربازانش را از قبل هماهنگ کرده بود. با حرکت دستش سربازانش حمله میکنند و با نگهبانان فرهد درگیر میشوند. در میان هیاهوی شمشیر زدن آنها گونتر و یارانش به سمت درب عمارت میروند. گونتر خودش درب سنگین عمارت را هل میدهد و وارد میشود. از پلههای عمارت گرگها پایین میجدیدند و بر سر و کول آنها میپریدند. دیگر شمشیر ها را کنار گذاشته و چنگ و دندان میجنگیدند. رزا از وحشتزده به سمت اتاق فرهد میدود. سراسیمه وارد اتاق میشود و خود را در آغوش فرهد میاندازد و ترسیده میگوید: - فرهد اینجا چخبره؟! باران به جنگل چشمانش زده بود و صورتش خیس از اشک بود. فرهد دست بر صورتش میکشد و اشکهایش را پاک میکند و پاسخ میدهد: - چیزی نیست تو نگران نباش.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و سوم پس از رفتن آنها و دور شدنشان صندوقها را تک به تک به چادر مهمات انتقال میدهند. گونتر تمام سردارانش را فرا میخواند و در جلسهای سری و پنهانی برنامهی حمله را هماهنگ میکنند. نیمههای شب هر سردار با یک صندوق به سمت سپاه خود میرود و شبانه و بی سر صدا نقابها را پخش میکنند. فقط قبل از رفتن گونتر یک سفارش دارد: - قصد ما درست کردم دریای خون نیست. تا جای ممکن کسی رو نکشید. فقط زمین گیرشون کنید. همه اسیر میشن تا بعد عالیجناب مارکوس در موردشون تصمیم گیری کنن. کنراد و فرهد هم که مال عالیجنابن، نذارید قرار کنن. درست است که نور خورشید کم و بیش اذیتشان میکرد اما آنها از چند لحاظ برتری داشتند. اول آن که تعدادشان چند برابر بود. دوما آنها قرار بود گرگینهها را غافلگیر کنند. و دیگر آن که آنها یکدل و متعهد بودند. تمام افراد فرهد با نظرات او موافق نبودند. تعداد زیادی از آنها خواهان صلح و آرامش بودند. چیزی که فرهد بویی از آن نبرده بود و در این سالها همه جوره سعی بر برهم زدن روال عادی زندگیشان کرده بود. اندکی قبل از اولین پرتوی ضعیف خورشید عملیات آغاز میشود. گروهی از گرگینهها که نگهبان شب بودند برای استراحت رفته بودند و گروهی دیگر جایگزین شده بود که تعداد کمتری داشت. کنراد که احتمال حمله در شب را میداد بیشتر نیروهایش را در شب خسته کرده بود. وقتی خوناشامها از چند جهت به سمت سپاهیان کنراد یورش بردند همه غافلگیر شدند. آنها که شب را به پاسبانی گذرانده بودند در خواب سیر میکردند و هوش و حواس درست حسابی نداشتند. با حملهی گونتر هر کس به سویی میدوید و به دنبال خنجر و شمشیر و کفشش بود! آنها که نگهبان روز هم بودند شوکه شده و به سختی سعی در مقاومت داشتند. بلافاصله خبر شبیخون خوناشامها به گوش کنراد میرسد. کنراد باورش نمیشد. این امکان نداشت. وقتی خبر به فرهد میرسد لیوان قهوه از دستش بر روی میز میافتد. ابتدا با چشمانی گرد شده و ناباور به کنراد نگاه میکند و سپس مانند دیوانهها میخندد. باورش نمیشد اینطور غافلگیر شدهاند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و دوم مارکوس ابتدا شوکه گونتر را نگاه میکند اما خیلی زود به همان حالت قبل باز میگردد. گونتر که منتظر واکنش او بود متعجب میپرسد: - شوکه نشدی؟ مارکوس سرش را پایین میاندازد و پاسخ میدهد: - میدونستم! برای همین دستور لغو حمله رو صادر کردم و خواستم که به اینجا بیای! گونتر خود را جلو میکشد و به میز میچسبد و با لحنی که تعجب در آن موج میزد میگوید: - چطور؟ از کجا؟ - والنتینا گفت. اون در واقع خونهاش رو ترک کرده! گونتر باورش نمیشد. والنتینا خبر داشته؟ چرا همان روز که آمد چیزی نگفت؟ مارکوس ادامه میدهد: - میخوام یه گروه رو بفرستی لوکا رو پیدا کنن و بیارن. یه گروه که بهش اعتماد داری. باید برنامهی حمله رو هم عوض کنیم. گونتر به تایید حرف های مارکوس سر تکان میدهد. ناگهان به یاد سربازهایی که لوکا برای کمک فرستاده بود میافتد. - باید سربازهایی که فرستاده رو هم از سپاه جدا کنیم. مارکوس اضافه میکند: - و همه اونهایی که با این سربازها در ارتباط هستن. - اونها رو میفرستم یه جای دورتر از خودمون، یه کاری میدم دستشون سرگرم بشن. مارکوس از جا بلند میشود. جامهای روی میز را از تُنگ خون کنارش پر میکند و میگوید: - باید زمان حمله رو تغییر بدیم. باید وقتی شروعش کنیم که انتظارش رو ندارن. هم شروع کنیم و هم پایان بدیم. گونتر به ریختن خون درون جامها نگاه میکند و میگوید: - هیچکس از ما انتظار نداره سر ظهر حمله کنیم. پس از مکث کوتاهی ادامه میدهد: - اما خب با خورشید چیکار کنیم. مارکوس یک جان را مقابلش گونتر قرار میدهد. با شنل هم که نمیشه جنگید. غافلگیر میشن ولی خودمون ضربه میخوریم. - نور خورشید رو تا یه حدی میشه با نقاب و دستکش و کلاهخود کنترل کرد اما ظهر خیلی زیاده. مارکوس سرجایش مینشیند و یک قلوپ از جام را سر میکشد و مزه مزه میکند. در ذهن بار دیگر تمام جوانب را بررسی میکند. موقعیتی امن برای سپاهش و غافلگیری فرهد... ناگهان چراغی در ذهنش روشن میشود. -طلوع! گونتر که در فکر در حال نوشیدن جام خونش بود با صدای مارکوس از فکر بیرون میآید: - چی؟ مارکوس ادامه میدهد: - از زمانی که اولین پرتوی خورشید میدرخشه تا قبل از طلوع کامل! اونها میدونن ما این زمان منفعل و آرومیم. تو این زمان میتونیم غافلگیرشون کنیم. اون یکم پرتو خورشید رو هم میشه کنترل کرد. میگم برای سپاه دستکش و نقاب و کلاهخود بفرستن. گونتر روی نظر مارکوس کمی تامل میکند و سپس لبخند بر لبهایش مینشیند: - آره، عالیه. گونتر پس از آن با چند گاری پر از صندوقهای چوبی بزرگ به سمت سپاهش حرکت میکند. گاریها را پنهانی از میان درختان عبور میدهند. صندوقها را نزدیک اردوگاه پنهان میکنند و تنها به اردو بازمیگردد. به محض بازگشت سرکردهی سربازان لوکا را فرا میخواند. حکم حفاظت از دژ روی تپه که دید کامل به مرکز قبیلهی گرگینهها را دارد به دستش میسپارد و میگوید: - تا آخر هفته احتمال حمله از طرف کنراد خیلی بالاست. میخوام دژ رو نگه دارید. حتی اگر درگیر شدیم دژ رو رها نکنید. یه لیست هم دست والریوسه، اونها هم تحت امر تو هستن. متحیر به گونتر نگاه میکند. در این مدت هیچکس آنها را تحویل نمیگرفت. او و گروهش یه دلیل طرفداری از مارکوس طرد شده بودند و لوکا آنها را برای جنگ فرستاده بود. اینجا هم به خاطر بیطرف ماندن لوکا هیچکس محلشان نمیداد. این فرصتی که به او داده بودند را از دست نمیداد.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و یکم گونتر پس از شنیدن سخنان گرگ خاکستری در فکر فرو رفته بود. به نظرش باید حمله را عقب میانداختند. الان زمان مناسبی نبود. قبل از آن که تصمیمش را با والریوس به اشتراک بگذارد پرده کنار میرود و فردی با نشان پیک وارد میشود. پیک جلو میرود. مقابل آنها زانو میزند، نامهای را در دست میگیرد و میگوید: - پیک سلطنتی هستم عالیجناب. والریوس و گونتر نگاهی رد و بدل میکنند. والریوس از جا بلند میشود و به سمت پیک میرود. نامه را از او میگیرد و برای گونتر میبرد. گونتر نامه را باز کرده و میخواند. والریوس که منتظر به گونتر مینگریست میبیند که گره ابروانش باز شده و یک تای ابرویش بالا میپرد. پس از خواندن نامه اندکی در فکر فرو میرود و سپس رو به پیک میگوید: - برو و بگو نامه رو دریافت کردم و امر عالیجناب اطاعت شد. پیک از جا بلند میشود، بار دیگر تعظیم میکند و "اطاعت عالیجناب" را بر زبان میآورد و چادر را ترک میکند. والریوس کنار گونتر میرود و میپرسد: - اتفاقی افتاده؟ گونتر از جا بلند میشود و پاسخ میدهد: - برنامهی امروز رو لغو کن. امروز حمله نمیکنیم. - چی؟ آخه چرا؟ گونتر شنلش را برمیدارد، نامه را نشانش میدهد و میگوید: - به این علت. سپس ادامه میدهد: - من باید برم کاخ. سپس از چادر خارج میشود و به سمت اسبش میرود. به سمت کاخ میتازد و خود را به مارکوس میرساند. مارکوس در اتاق جنگ منتظرش بود. اندکی بعد هر دو پشت میز در اتاق جنگ مقابل یکدیگر نشسته بودند. - مارکوس نمیخوای حرف بزنی؟ مارکوس آشفته به نظر میرسید. به سختی زبان باز میکند و با صدایی گرفته میگوید: - یه خبر عجیب و مهم به دستم رسیده! گونتر خود را جلو میکشد و میگوید: - منم همینطور، میخواستم پیک بفرستم. - چه خبری؟ گونتر نگاه از چشمان مارکوس میگیرد و پاسخ میدهد: - گرگینه جاسوسمون امروز تونست خودش رو به ما برسونه. حرفهای عجیبی میزد. عجیب و دردناک... - چی میگفت؟ گونتر پس از مکثی نسبتا طولانی به سخنی لب میگشاید: - از یه خائن میگفت! مارکوس با شنیدن کلمهی "خائن" احساس میکند تمام کاخ دور سرش میچرخد. گونتر که حال مارکوس را میبیند سکوت میکند اما مارکوس اصرار میکند ار هویت این خائن پرده بردارد. - اون کیه گونتر؟ بگو. گونتر نگاهش را در اتاق میچرخاند. از پاسخ دادن به مارکوس نمیشد شانه خالی کرد. چندباری دستانش را تکان میدهد و سعی میکند بگوید اما گویی لبانش بر هم چسبیده بود. - گونتر. در نهایت گونتر بدون نگاه کردن به مارکوس لب میزند: - لوکا!- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سیام ساعتی قبل از شروع فردی سراسیمه خود را به داخل چادر میاندازد. گونتر و والریوس، هر دو دست بر قبضهی شمشیر به سمت کسی که خود را داخل چادر انداخته بود میروند. فرد شنل پوش دست بر زمین میگیرد و بلند میشود. شنل را که عقب میکشد هر دو میایستند. خنجری که تا نیمه بیرون آورده بودند را به قلاف بازمیگردانند. او خودی بود. همان گرگینهی جاسوس بود که در این مدت نتوانسته بود از قلمرو خارج شود. والریوس جلو میرود، دست بر شانهاش میگذارد و میگوید: - خودتی پسر؟! کجا بودی؟ دیر آمده بود اما دست پر بود. خبرهای مهمی آورده بود. هر سه دور میز وسط چادر مینشینند. گونتر سکوت را میشکند: - خب بگو. گرگ خاکستری گلویی تازه میکند و میگوید: - برای شکستن فرهد اول باید خائن داخلی رو کنار بزنید! گونتر ابرو در هم کشیده و خود را جلو میکشد: - خائن داخلی؟ نگاهش را بین گونتر و والریوس میچرخاند و با تکان دادن سر تایید میکند. - کی؟ اون کیه؟ - لوکا! گونتر یکه خورده نگاهش میکند. گرگ خاکستری که تحیر و شوک را در نگاه آن دو میبیند ادامه میدهد: - اون از داخل ضربه میزنه. قبل از حمله به فرهد اول اون رو زمین بزنید. در قلمرو گرگینه ها قیامت بود. هرکس به سویی میدوید و همه مشغول کار بودند. رزا به سمت اتاق فرهد میرود و بی در زدن وارد میشود. فرهد که مشغول صحبت و برنامه ریزی با کنراد بود با ورود رزا صحبتش رزا قطع میکند. نگاهی به رزا میاندازد و با سر به کنراد اشاره میکند برود. رزا جلو میرود و با دلواپسی میگوید: - چه اتفاقی داره میوفته فرهد؟ میگن قراره جنگ بشه آره؟ فرهد دستانش را در دست میگیرد و با لحنی اطمینان بخش میگوید: - تو نگران هیچی نباش. رزا اما دوباره نگرا میپرسد: - فرهد حقیقت داره که قراره جنگ بشه؟ فرهد به جنگل چشمانش خیره میشود و لب میزند: - تا وقتی من رو داری به این سوال فکر نکن. چه جنگ بشه چه نشه جای تو کنار من امنه؛ من نمیذارم اتفاقی برای تو بیفته. رزا دست راستش را روی قلب فرهد میگذارد و زمزمه میکند: - اما من نگران توام. نگرانیاش در نظر فرهد شیرین میآید و لبخند را میهمان لبهایش میکند. - نگران نباش.- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و نهم والنتینا مصمم سر تکان میدهد. - مطمئنی؟ - هیچ وقت انقدر مطمئن نبودم. با این جملهاش و نگاه مصمم و لحن محکمش لوکا احساس میکند چیزی درونش فرو میریزد. سعی میکند بیتفاوت برخورد کند. نگاهش به سمت تخت کشیده میشود. به آن سمت میرود. والنتینا خود را جلو میاندازد و مانعش میشود: - کجا؟ - پسرم رو میبرم. - مگر اینکه از روی جنازهی من رد بشی! لوکا یکه خورده نگاهش میکند. احساس میکرد دیگر نمیتواند آن چشمان بیپروا را تاب بیاورد. چیزی گلویش را گرفته بود و فشار میداد. چشمانش شمشیر را از رو بسته بود. نگاه از چشمان وحشیاش میگیرد و به سرعت اتاق را ترک میکند و درب را میکوبد. با صدای برخورد در به چهارچوب شانههای والنتینا بالا میپرد و سپرش فرو میریزد. پسرش که با صدای درب از خواب پیدا بود چشمانش را میمالد و با صدایی خواب آلود مادرش را صدا میزند: - مامان چی بود؟ والنتینا کنارش روی تخت مینشیند. به تاج تخت تکیه میدهد و سرش را در آغوش میگیرد: - چیزی نبود مامان جان. لوکا هنوز نفهمیده بود او نیز همچون مارکوس نوادهی باسیلیوس است. لوکا آرامتر از آنچه گمان میکرد عقب نشینی کرده بود. لوکا سراسیمه از کاخ خارج میشود. یک سرباز تا او را میبیند سمت اصطبل میرود و اسبش را میآورد. روی اسب میپرد و به تاخت از آنجا دور میشود. بیهدف میتازد. وقتی به خودش میآید که نزدیک دره بود. اسب شیهه میکشد و لبهی پرتگاه توقف میکند. نفس نفس زنان به دور و اطراف مینگرد. پرتگاهی که محل قرارهای او و والنتینا بود. احساس میکند صدای خندههایش هنوز در دره میپیچد. اولینبار اینجا چشمان مهربانش را کشف کرده بود اما حالا تنها دو گوی سرخ سرد و خشن را به یاد میآورد. گونتر سپاهش را به خط میکند. خبر تغییر آرایش گونتر به سرعت به کنراد میرسد. کنراد به محض شنیدن خبر خود را به میدان میرساند. این حرکت گونتر یعنی آمادگی برای جنگ، باید آماده میشدند. مارکوس ابتدا برای بار آخر به فرهد پیغام میدهد تسلیم شود و دست از لجاجت بردارد اما فرهد اعتنایی نمیکند. همه چیز برای شروع حمله آماده بود. والریوس و گونتر در چادر فرماندهی بودند.- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و هشتم دستی در میان موهایش میکشد و مرتبش میکند. جلو میرود و سعی میکند لبخند بر لب بنشاند. سرش را برای ادای احترام خم میکند و میگوید: - درود بر عالیجناب مارکوس! مارکوس دستانش را پشت میبرد و سر تکان میدهد: - درود جناب لوکا. از این طرفها؟ لوکا پوزخند میزند و به والنتینا نگاه میکند: - اومدم دنبال همسرم. مارکوس نیز نگاهش را معطوف والنتینا میکند: - چه زود، بیشتر کنارم میموندی خواهر. والنتینا دست به سینه چند قدم جلو میرود و میگوید: - راستش هنوز قصد رفتن ندارم. با این حرفش لوکا تیز نگاهش میکند و با حرصی که سعی در پنهان کردنش دارد میگوید: - عزیزم من اومدم دنبال تو! - درسته، والنتینا جناب لوکا وسط اون همه کار و مشغله اومده دنبال تو. لوکا و والنتینا متوجه طعنهی مارکوس میشوند. لوکا به سپاه مارکوس نپیوسته بود و تنها صد سرباز فرستاده بود و مشغله و کار را بهانه کرده بود. والنتینا شرمندهی برادرش بود. مارکوس نفسش را فوت میکند و سکوت را میشکند: - به هر حال تصمیم با خودته والنتینا. لوکا گلویی صاف میکند و با لبخندی نصفه نیمه رو به والنتینا میگوید: - من تازه رسیدم و هنوز وقت نکردم با والنتینا صحبت کنم. سپس رو به مارکوس ادامه میدهد: - میخواهم اگه بشه باهاش صحبت کنم، تنها؛ اینطوری راحتترم! مارکوس ابرو در هم میکشد، نگاهی به هر دوی آنها میاندازد، سری تکان میدهد و بیحرف اتاق را ترک میکند. توماس پشت سرش درب را میبندد. مارکوس کلافه اطراف را از نظر میگذراند. حس خوبی به لوکا نداشت. احساس میکرد خواهرش آرام نیست. - توماس. - بله عالیجناب. آرام پچ میزند: - همینجا بمون، نگرانم. توماس اطاعت کرده و مارکوس میرود تا به ادامهی جلسهاش برسد. دلش راضی به تنها گذاشتن آنها نبود. پس از رفتن مارکوس لوکا خشمگین به سمت والنتینا قدم برمیدارد و میگوید: - هنوز وقت نکردی برادرت رو ببینی؟ چرا؟ آخی درگیره؟ والنتینا ابرو درهم میکشد. از این لحن حرف زدن لوکا متنفر بود. - جمع کن بریم زود باش. والنتینا به سمت پنجره میرود: - من پام رو اونجا نمیذارم. لوکا نیز کنار پنجره میرود. - یعنی چی! والنتینا به چشمان لوکا خیره میشود و مثل خودش پاسخ میدهد: - یعنی همین، من دیگه تحمل تو و کارهات رو ندارم. لوکا جلو میرود. والنتینا عقب میکشد و میگوید: - جلو نیا. برو عقب، سمت من نمیای. همین الان هم میری اسبت رو برمیداری و برمیگردی همون جایی که بودی وگرنه میرم پیش مارکوس و هر چی میدونم رو میگم. لوکا در جایش خشک میشود. دختری که امروز برایش چنگ و دندان نشان میداد همان دختر پر مهر دیروز است؟ خودش این کار را با او کرده بود. - این حرف آخرته؟- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و هفتم مارکوس و گونتر و والریوس و چند تن از سرداران نامی سپاهش دور میز جمع شده بودند. مارکوس از جا بلند میشود و دستانش را روی میز میگذارد و وزنش را روی دستانش میاندازد. چهرهی تک تک اعضا را از نظر میگذراند و پر صلابت میگوید: - وقتش رسیده که این یاغی رو سرجاش بنشونیم ومپایرهای من. شمشیر... با ورود ناگهانی توماس جملهاش ناتمام میماند. سر ها همه به سمت درب میچرخد. در چنین شراطی هیچکس حق نزدیک شدن به اتاق جنگ را نداشت. مارکوس بلافاصله پس از شنیدن حرف توماس از اتاق جنگ خارج میشود. راهروها را یک به یک میگذراند و با عجله به سمت اتاق خواهرش میرود. لوکا در وسط اتاق ایستاده بود و خشمگین به والنتینا نگاه میکرد. - کاخ پدری خوش گذشت؟ والنتینا نه تنها پاسخش را نمیدهد که حتی نگاهش هم نمیکند. پر حرص با فکی قفل شده میغرد: - با اجازهی کی عمارت رو ترک کردی؟ به چه حقی پسرم رو با خودت بردی؟ ها؟ رفته رفته صدایش بلندتر میشد. والنتینا نگران به پسرش نگاه میکند و انگشت اشارهاش را مقابل صورتش میگیرد: - هیشش، الان بیدارش میکنی. لوکا نیم نگاهی به فرزندش میاندازد. اندکی در سکوت با دست روی میز کنارش ضرب میگیرد و کلافه به زیر پایش نگاه میکند. چند نفس عمیق میکشد تا آرام شود و سپس نگاهش را تا چشمان سرخ والنتینا بالا میبرد. رنگ چشمانش با چشمان برادرش مو نمیزد. - جمع کن بریم. والنتینا نگاه میگیرد و کوتاه میگوید: - من نمیام. با همان یک کلامش خشم لوکا را دوباره شعلهور میکند. لوکا دیگر نمیتواند خوددار باشد. به سمت والنتینا خیز برمیدارد، دستش را میگیرد و او را به سمت خود میکشد و در کمترین فاصله از صورتش غرش میکند: - همین حالا از اینجا میریم. والنتینا لج بازانه دستش را میکشد: - من با تو هیچ جا نمیام. در میان همین کشمکش درب اتاق با ضرب باز میشود و مارکوس وارد اتاق میشود. هر دو به سمت در سر میچرخانند. لوکا با دیدن مارکوس دست والنتینا را رها میکند و خود را عقب میکشد.- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و ششم رزا را به اتاقش هدایت میکنند. رزا روی صندلی و پشت میز گرد اتاق مینشیند و به دیوار مقابلش خیره میشود. نگاه دوروتی لحظهای از مقابل چشمانش کنار نمیرفت. یکی از نگهبانان به سالن اصلی میرود. راونر تازه رسیده بود و فرهد میخواست سخن بگوید که نگهبان را جلوی درب ورودی سالن دید. حرفش را قورت داد و با سر به اشاره کرد که جلو بیاید. سرباز جلو میرود و تعظیم میکند. فرهد که آمدن بیموقع او عصبی بود تند میپرسد: - چی شده؟ - رزا، اون دختره رو دید! فرهد ابتدا مات نگاهش میکند. کم کم ذهنش پردازش کرده و متوجه منظورش میشود. شتابزده جلو میرود و میگوید: - یعنی چی؟ چطوری آخه؟ مگه نگفتم نباید اون دو تا همدیگه رو ببینن؟ سرباز سر به زیر پاسخ میدهد: - اون زیر زمینی که دختره اونجا بود دچار ریزش شد. داشتن جابهجاش میکردن. ما هم جلوی عمارت بودیم. یهو از دست نگهبان ها فرار کرد و دوید سمتش. فرهد از شدت عصبانیت سرخ شده بود. سرباز تا نگاهش بع صورت برافروختهی فرهد میافتد سریع اضافه میکند: - البته ما خیلی سریع جداشون کردیم. فرهد که در هر حال انفجار بود ناگهان فریاد میزند: - برو بیرون! صدای فریادش در سالن میپیچد و لرزه بر تن سرباز میاندازد. راونر و کنراد نیز تکان میخورند. سرباز سریع سالن را ترک میکند و غیب میشود. فرهد با همان غیض و غضب به سمت راونر میرود و فریاد میزند: - میبینی؟ از صدای فریاد بلند و نزدیک فرهد راونر صورتش در هم میشود. رزا قوی و زیرک بود و مثل ماهی در دست لیز میخورد. کنراد تنها به راونر نگاه میکرد و گویا حاضر به کمک به او نبود. راونر باید خود اوضاع را درست میکرد. با صدایی آرام و با ملاحظه سعی میکند فرهد را به آرامش دعوت کند و میگوید: - تو خودت هم حتما متوجه شدی که رزا مثل باقی نیست. باید مدام تحت مراقبت باشه. فرهد از راونر فاصله میگیرد و در سالن چرخ میزند و دستانش را در هوا تکان میدهد: - خب منم همین کار رو کردم. هر روز دادم یه جام از اون معجون رو بهش میدم. - عالیجناب راستش... راونر نمیتواند جمله اش را کامل کند. از واکنش فرهد واهمه داشت. فرهد اما منتظر ادامهی سخنش بود: - راستش چی؟ راونر در دل بر خود لعنت میفرستد. وقتی بیفکر دهان باز میکند همین میشود. فرهد منتظر بود و او باید پاسخ میداد. هر چه فکر میکند چیزی نمییابد تا جایگزین سخنش کند. در نهایت با احتیاط ادامه میدهد: - بنظرم لازمه که این گَرد همیشه دور و اطرافش باشه. شاید... شاید... - شاید چی؟ راونر سرش را پایین میاندازد و دل را به دریا میزند: - شاید لازم باشه شما هم از اون مثل یه عطر استفاده کنید. فرهد عصبی خنده سر میدهد. مسخره بود. پس از خندهای طولانی با چشمانی سرخ به راونر زل میزند و شمرده شمرده میگوید: - من شدم بازیچه دست تو؟ راونر سریع سر بلند میکند و پاسخ میدهد: - نه عالیجناب، این حرف من نیست. این رو همون جادوگر سیاه طرد شده گفت. فرهد پوزخند میزند و به سمت جایگاهش رفته و مینشیند. خودش کم بود، دوستهای یاغی و طرد شدهاش هم اضافه شده بودند. راونر جلو میرود و میگوید: - عالیجناب فقط کافیه صبر داشته باشید و جلوی اون دختر عصبانی نشید چون ممکنه روحش رو از خواب بیدار کنه. فرهد نگاه بدی حوالهاش میکند و زیر لب به زمین و آسمان بد و بیراه میگوید. لوکا سوار بر اسب به سمت کاخ باسیلیوس میتاخت. چند روزی میشد که همسر و فرزندش به کاخ رفته بودند و حالا باید برای بازگرداندن آنها میرفت. نباید نگاه مارکوس را حساس میکرد. وارد کاخ میشود و افسار اسبش را به یک سرباز تحویل میدهد و پلههای ورودی را دو تا یکی بالا میدود. توماس که صدای شیهه اسب را شنیده بود سریع خود را به ورودی میرساند. با دیدن لوکا به سمتش میرود و ادای احترام میکند. منتظرش بود. میدانست همین روزها خواهد آمد. لوکا سراغ همسرش والنتینا را میگیرد. توماس تا اتاق او همراهیاش میکند و خود درب اتاق را به صدا در میآورد. والنتینا که تازه چشم باز کرده بود کنار فرزندش دراز کشیده و دست درموهایش میکشید و به صورت غرق در خوابش نگاه میکرد. با صدای درب اتاق به خیال اینکه یا برادرش هست یا توماس درب را باز میکند. با دیدن لوکا یکه خورده قدمی عقب میرود. لوکا سریع توماس را کنار میزند و جلو میرود و با لحنی گرم و صمیمی میگوید: - والنتینا عزیزم. والنتینا به خودش میآید و سعی میکند در مقابل چشمان تیزبین توماس طبیعی رفتار کند. او تیز جلو میمیرود و لبخند بر لب مینشاند: - سلام.. لوکا. لوکا جلو میرود و والنتینا را مجبور به عقب رفتن میکند. وارد اتاق میشود و با لبخند به توماس در را به رویش میبندد. توماس به درب بسته نگاه میکند. محال بود والنتینا را با او تنها بگذارد. سریع به سپت اتاق جنگ حرکت میکند. باید به مارکوس خبر میداد.- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و پنجم گونتر به محض رسیدن به عمارت دخترک را به چند تن از نگهبانان میسپارد و به خود به سالن اصلی میرود. طولی نمیکشد که کنراد همراه راونر به خدمت او میرسند. نگهبانان همراه دخترک میرفتند و مراقبش بودند. او بسیار دلخور بود. همین چند دقیقهی قبل اعتراض خود را به گوش فرهد رسانده بود و فرهد بیاعتنا به حرفش او را با چند تن از آنها تنها گذاشته بود. زیر چشمی نگاهی به قد و بالای آنها میاندازد. هیچ نمیفهمید چرا تنها یک شلوار چرم مشکی میپوشند و یک خنجر به پهلو می بندند. یک پیراهن ساده جلوی تبدیل شدنشان را میگرفت؟ دور و اطراف عمارت چرخ میزند. احساس عجیبی داشت. به نظر ناخوش احوال بود. بیقرار بود. تصمیم میگیرد به اتاقش بازگردد و کمی استراحت کند شاید بهتر شود. به سمت ورودی عمارت حرکت میکند. نزدیک ورودی صدایی او را از حرکت باز میدارد. صدایی آشنا که از دور او را فرا میخواند. گویی کسی نامش را فریاد میزد. به دنبال صاحب صدا سر میچرخاند. صدایی دخترانه فریاد میزد: - رزا! رزا! رزا. نگاهش به دختری میرسد که به سمتش میدوید و چند نفر هم به دنبالش. مردمک چشمانش که تا به حال تیز و تنگ بود گشاد میشود. او را میشناخت. او دوروتی بود! دوروتی خود را در آغوشش پرتاب میکند ک با اشک و بغض و صدایی لرزان میگوید: - رزا، خودتی رزا. رزا شوکه شده بود و نمیتوانست واکنشی از خود نشان دهد. چند مردی که به دنبال دوروتی میدویدند به آنها میرسند و دوروتی را از رزا جدا میکند. دوروتی برای رهایی تقلا میکند و جیغ میکشد: - ولم کنید، ولم کنید. رزا. نگهبانها دوروتی را به زور با خود میکشند و از او دور میکنند. رزا هنوز متحیر همانجا ایستاده بود. گویی پاهایش به زمین چسبیده بود. یکی از نگهبانها او را به سمت پلههای عمارت راهنمایی میکند. رزا همچون مسخ شده ها پلهها را بالا میرود. حالش خوب نبود. گویی درونش جنگ برپا بود. هیچ نمینمیفهمید چه اتفاقی میافتد. او بدون آن که خودش بداند در جنگ بود. دوروتی را به زندان برده و در اتاقک تاریکی حبس میکنند. در گوشهای از اتاق زانوهایش را در آغوش میکشد و اشک میریزد. مدتی بود که رزا را از او جدا کرده بودند. نگاه رزا مقابل چشمانش جان میگیرد. آن جسم از آن رزا بود اما چشمهایش... نگاهش نگاه رزا نبود. لباسهایش... مانند یک زندانی نبود. لباسهایی آراسته و زیبا به تن داشت. رفتار هیچ یک از آن نگهبانها نیز با او مثل یک اسیر نبود. چه بلایی بر سر دوست عزیزش آورده بودند؟ رزا هرگز آدمی نبود که به این سرعت تغییر کند. احساس میکرد رزا مسخ شده به او مینگریست. گویی جادو شده بود!- 145 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و چهارم مارکوس به سمت گونتر سر میچرخاند و شتابزده میگوید: - معلومه که نه، پیمان صلح قبل از اون شروع شده. گونتر نگاهش را به زیر میاندازد و زمزمه میکند: - یعنی اون موقع بینشون چیزی نبوده؟ - کسی که دخترش رو بخاطر این مسئله طرد کرده چرا باید براشون پیمان صلح رو راه بندازه آخه؟ منطقی پاسخ داده بود اما صدایی در سرش زمزمه میکرد: - زندگی منطق سرش میشه؟ زندگی همیشه پر از اتفاقهای عجیب بوده و هست و خواهد بود. گاهی اتفاقی رخ میدهد که همه انگشت به دهان میمانند که چگونه؟ چه شد که به اینجا رسید؟ هیچ چیز هیچ وقت قابل پیشبینی نیست. مثل قلمرو گرگینهها، مثل این روزهای رزا... در جنگلهای قلمرو گرگینهها، در سرسبزترین و زیباترین قسمت جنگل گرگبنهها به صف ایستاده و یک حلقهی محافظتی بسیار بزرگ تشکیل داده بودند و در میانهی این حلقه دختری میان درختان میچرخید و میخندید! نفس نفس زنان از دویدن میایستد و با ته مایههایی از خنده به او نگاه میکند. مردی که یک شاخه گل زیبا در دست داشت و با لبخند پشت سرش میرفت. آرام نزدیکش میشود و با تعظیم گل را به او تقدیم میکند: - تقدیم به شما بانو. بار دیگر میخندد و شاخهی گل را با ناز از دستان مردانهاش میگیرد و عطرش را بو میکشد. بینظیر بود، مثل تمام این روزها... نگاهش را معطوف گلبرگهای ظریف گل میکند و پر ناز نامش را ادا میکند: - فَرهد... فرهد با صدای مردانهاش "جان" را نثارش میکند. گل را در دستانش میچرخاند و آرام میگوید: - من خسته شدم. چرا همهاش اینها باید دور ما باشن؟ فرهد یکتای ابرویش بالا میپرد و نگاهی به دور و اطرافش میاندازد. هیچ یک از سربازانش در دید آنها نبودند. دخترک ادامه میدهد: - من از اینا خوشم نمیاد. حس خوبی بهم نمیدن! جملهی آخرش هوش و حواس فرهد را جمع میکند. - چرا آخه؟ تمام سعی خود را کرده بود تا بر خود مسلط باشد و بی جلب توجه علت را جویا شود. او دختر باهوشی بود. دخترک روی از فرهد میگیرد و به جایی دیگر نگاه میدوزد و کلافه میگوید: - نمیدونم. احساس میکنم به وجودم چنگ میزنن! فرهد یکه خورده نگاهش میکند. سعی میکند بحث را عوض کند و افکارش را به سمت و سویی دیگر سوق دهد. پس از آن خستگی و کار را بهانه کرده و قصد بازگشت میکنند. در راه کنار کُنراد میرود و پنهانی زیر گوشش زمزمه میکند: - برو دنبال راونر، همین حالا.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و سوم ساعتی بعد گونتر و مارکوس به کاخ بازگشته و در تالار خانوادگی بر کف سنگی تالار مقابل یکدیگر نشسته بودند. مارکوس همه را مرخص کرده و به توماس سپرده بود کسی نزدیک تالار نشود. مابین خود و گونتر دو جعبه بود. یک جعبهی بزرگ حامل شجره نامهی خانوادگی و یک جعبهی کوچکتر که از خانهی رزا آورده بودند. دو جعبهی سرنوشت ساز که هر دو از جنس چوب مقدس بودند و دور تا دورشان جملاتی به زبان باستانی تراش خورده بود. مارکوس هر دو جعبه را میگشاید. شجرهنامهی بزرگ و سنگین را دو نفره از جعبه بیرون کشیده و باز میکنند. کتاب کوچک را نیز کنارش میگشاید. کنار شجره نامه بر دو زانوی خود مینشیند و ورق میزند. سراغ شجرهی خود باسیلیوس میرود. از پدر و مادرش میگذرد و سراغ شجرهی ازدواج و فرزندان باسیلیوس میرود. بر صفحهی کتاب دست میکشد و خط میبرد. شاخهها را تک به تک میخواند. باسیلیوس دو فرزند داشت. دو پسر! یکی پدر خودش و دیگری پدر گونتر بود! شاخهی دیگری نداشت. نام دختری نبود. دوباره با دقت بیشتری نگاه میکند. از سمت راست شاخهی اول، فرزند اول، پدرش. شاخهی دوم، فرزند دوم، پدر گونتر. دستش در امتداد شاخهها حرکت میکند و... یک رد تیره بر صفحه نظرش را جلب میکند. - گونتر، تو هم میبینی؟ آری میدید. اما باور نمیکرد. گونتر چهار دست و پا خود را کنار مارکوس میکشاند و روی صفحهی کتاب خم میشود. مارکوس بر تن ظریف کاغذ دست میکشد. غیر طبیعی به نظر میرسید! در واقع آنها در کتابها و نامههای مهم از کاغذ و جوهر استفاده نمیکردند. با خون بر پوستی سفید مینوشتند. هر جا هم که اشتباهی صورت می گرفت خون را پاک میکردند اما خون تنها در صورت تازگی پاک میشد. خونی که میماند دیگر پاک شدنی نبود. اگر بعدها درصدد اصلاح برمیآمدند باید آن قسمت برش میخورد و تکه پوست دیگری جایگزین میشد. احساس میکرد آن قسمت برش خورده و تکه ای دیگر جایگزینش شده است. و عجیب آن که قسمت برش خورده دقیقا به اندازهی یک شاخه و نام بود! مارکوس ورق میزند تا در صفحهی بعد شرح شجرهاش را بخواند. جملات را پشت هم رد میکند و به دنبال آن که میخواهد میگردد. - ازدواج کردن. فرزند اول.... فرزند دوم و .... در پایان صفحه نام فرزند دوم بود و در صفحهی مقابلش... صفحهی مقابلش نبود! مارکوس بر رد پارگی برگه دست میکشد. پاره شده بود. چرا به تا حال توجه نکرده بود؟ دست دراز میکند و کتاب کوچک را برمیدارد. کتاب را ورق میزند و به دنبال کاغذی که بین صفحاتش دیده بود میگردد. کاغذ را از میان کتاب برمیدارد و کتاب را روی جعبهاش میگذارد. برگه را باز میکند و روی شجره نامه میگذارد. درست کنار رد پارگی... هر دو کاملا بر هم منطبق بودند! کاغذ را رها میکند و وا رفته چهار زانو مینشیند و زمزمه میکند: - این یعنی افسانهها واقعیت داشت! باسیلیوس یه دختر داشته که با یه آدمیزاد ازدواج کرده و طرد شده! گونتر بهتزده چیزی که مثل خوره به جان افکارش افتاده بود را بر زبان میآورد: - یعنی... یعنی واقعا این پیمان صلح و منع حمله به آدمیزادها برای همین بوده؟ برای دخترش؟!- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و دوم پس از مدتی گونتر به زبان میآید: - نمیخوای بازش کنی؟ مارکوس از فکر بیرون میآید و گیج به گونتر نگاه میکند. ناگهان به خودش میآید و هوش حواسش سر جایش باز میگردد. خودش را جمع و جور میکند و میگوید: - آره آره، بازش میکنم. جعبه را به سمت خودش میکشد، نفس عمیقی میکشد و به قفل جعبه نگاه میکند. قفلی تقریبا شبیه به قفل جعبهی باسیلیوس داشت. همان که تمام دست نوشتههای باسیلیوس را در آن نگهداری میکردند. چگونه باید آن را باز میکرد؟ بیهیچ برنامهای دستش را جلو میبرد. همین که قفل را در دست میگیرد قفل با صدای تقی باز میشود! گونتر یا صدای قفل بلافاصله میگوید: - فکر کنم شکست! اما مارکوس میدانست نشکسته. او قفل را فشار نداده بود. دستش را از روی قفل برمیدارد. قفل سالم سالم بود و باز شده! گونتر متعجب سرش را جلو میبرد: - چطوری بازش کردی؟ مارکوس شانه بالا میاندازد و زمزمه میکند: - خودش باز شد! - چی؟! گونتر متعجب به مارکوس مینگرد. مارکوس تنها به جعبه نکاه میکرد و فکر و ذکرش حول و حوش چیزی که درون جعبه بود میچرخید. آرام درب جعبه را باز میکند و تمام وجودش چشم میشود. درون جعبه یک کتاب بود! کتاب را برمیدارد و بر جلدش دست میکشد. نامی بر جلدش نمییابد. تنها طرحی از یک شاخه با چند شکوفه بر جلد چرمش حک شده بود. شاخهای که گویا شکسته بود... مارکوس پس از مکث کوتاهی کتاب را باز میکند. هر دو محو کتاب میشوند. خط به خطش به رنگ سرخ بود و عطر خون از آن استشمام میشد. خط به خط، پارگراف به پارگراف، صفحه به صفحه چشمان مارکوس و گونتر گردتر میشد. مارکوس هر صفحه را که میخواند طاقت نمیآورد و سریعا سراغ صفحهی بعد میرفت. گویی برگهها فلفل داشته و آتشش میزدند. پشت هم برگهها را از سر میگذراند و جلو میرود. احساس میکرد نفسهایش به شماره افتاده. تنش گر گرفته و گوشهایش سوت میکشند. کتاب را ورق میزند و ورق میزند تا جایی که یک برگهی تا شده از میان صفحاتش پایین میافتد. خم میشود و برگه را برمیدارد و باز میکند...- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و یکم شب وقتی گونتر بازمیگردد مارکوس مجبورش میکند چند ساعتی را استراحت کند و سپس نیمه شب که مردم خواب هستند به سمت خانهی رزا حرکت میکنند. وقتی وارد خانه میشوند گونتر از وضع بهم ریختهی خانه خجل میشود و در دل به سربازهایش بد و بیراه میگوید. به آنها سپرده بود با کمترین جابهجایی بگردند. جابهجایی که هیچ خانه را نابود کرده بودند. باید تا آخر بالای سرشان میماند. مارکوس از لحظه ای که خانه را دیده بود حس و خال عجیبی داشت. وقتی وارد خانه شد احساس میکرد رزا آنجاست. عطر حضورش همه جا پخش بود. احساس میکرد جریان خون در رگهایش سرعت گرفته. همراه گونتر مشغول شده و تمام سالن اصلی خانه را میگردند. تک به تک جعبهها را وارسی کردند و تمام دیوار ها را بررسی کردند تا دریچهای مخفی جا نماند. از آنجا که هیچ چیز عایدشان نشد راهی طبقهی بالا میشوند. طبقهی بالا تنها یک اتاق بود، اتاق رزا... مارکوس چند قدم مانده به اتاق میایستد و تنها به ورودی اتاق نگاه میکند. انرژی رزا را احساس میکرد. گونتر دست بر شانهی مارکوس میگذارد و شانهاش را میفشارد. مارکوس بیحرف به سمت اتاق حرکت میکند. اتاق نیز بهم ریخته بود. کف اتاق یک ظرف جوهر پخش سده بود و چند رد پا در ادامه جوهر به سمت درب اتاق بود. گویی کسی قبل از خروج پا بر روی جوهر گذاشته بود. جلوتر میرود و کنار لکهی بزرگ جوهر زانو میزند. جوهر روی زمین خشک شده بود. انرژی متفاوتی را احساس میکرد. بر زمین دست میکشد و چشمانش را میبندد تا تمرکز کند. این انرژی... - انرژی سنگ نشانه! نشانم اینجا افتاده بود. مارکوس چشم میگشاید و به گونتر که این حرف را زده بود نگاه میکند. گونتر شرمنده از گم کردن نشانی که مارکوس به او اهدا کرده بود نگاه میگیرد و سرش را پایین میاندازد. اما مارکوس که قصد خجل کردن او را نداشت سریع نگاه از او میگیرد و از جا بلند میشود. برای تغییر حال گونتر میگوید: - شروع کنیم؟ سعی کرده بود تا جایی که میتواند عادی و معمولی این جمله را بیان کند. گونتر سر تکان میدهد و مشغول میشود. مارکوس نیز همراه او تمام اتاق را زیر و رو میکند. زیر تخت و میز و کتابخانه و زمین و دیوار و... میگردند و میگردند و میگردند. در نهایت هر دو وسط اتاق نفس نفس زنان به یکدیگر نگاه میکنند. همانطور که گونتر گفته بود هیچ چیز نیافته بودند. همه چیز کاملا عادی و معمولی به نظر میرسید. گونتر دست در هوا تکان میدهد و بین نفسهایش میگوید: - دیدی که.. نبود. حالا... چیکار کنیم؟ مارکوس نیز مثل او پاسخ میدهد: - من... دست خالی... از اینجا نمیرم. با چشم همه جا را بررسی میکند تا مطمئن شود همه را گشتهاند. در اتاق چشم میگرداند. نگاهش از روی کتابخانه و قفسههایش میگذرد و به سمت کمد میرود. روی کمد متوقف میشود. احساس میکرد در کتابخانه چیزی جدید دیده است! نگاهش روی کتابخانه برمیگردد. بالای قفسهها، در تاج چوبی بالای کتابخانه... به نظرش میرسید یک خط جدایی در آنجا میبیند. انگار تکهای از طرح چوب مسطح و یکپارچه نبود! به سمت کتابخانه میرود. به خفاش کوچکی بدل میشود و مقابل تاج کتابخانه میایستد. از جلو مشخص تر بود. یک قسمت از تاج کتابخانه مانند یک دریچه بود که گویی دفعهی قبل بیدقت سر جای خود گذاشته شده بود. پرواز میکند و دور تاج میچرخد. حدسش درست بود! پشت تاج یک محفظهی چوبی قرار داشت! سرجای خود باز میگردد و به شمایل خوناشامی خود بازمیگردد. گونتر که تا به حال با چشم او را دنبال میکرد به زبان میآید: - چی شد یهو؟ مارکوس با سر به تاج کتابخانه اشاره میکند و میگوید: - یه محفظه اونجاست! -چی؟! گونتر به آن سمت سر میچرخاند و اینبار با دقت بیشتری نگاه میکند و متوجه ناهماهنگی قسمتی از طرف چوب تاج میشود. چطور تا به حال ندیده بود! گونتر صندلی میز تحریر را جلوی کتابخانه میگذارد و مارکوس بالا میرود. هر چه میگردد جای دست پیدا نمیکند و در نهایت خنجرش را از قلاف کمرش درمیآورد. نوک تیز خنجر را از فاصلهی اندک دو چوب رد میکند و سعی میکند دریچهی چوبی را بکشد. با زور و فشار فراوان بالاخره دریچه با صدا کج میشود. مارکوس خنجر را به قلاف باز میگرداند و دریچه را برمیدارد و به داخل محفظه نگاه میکند. در تاریکی آن محفظهی چوبی شمایلی از یک جعبه به چشم میخورد. دریچه را به گونتر میدهد و دست در محفظه میبرد تا جعبه را دربیاورد. به محض این که آن را لمس میکند میشناسد! چوب مقدس بود، همیشه سرد و دارای انرژی متعادل و خنثی... آرام جعبه را بیرون میکشد و از صندلی پایین میآید. به سمت میز تحریر میرود و جعبه را روی میز میگذارد. هر دو بالای سر جعبه میایستند و جعبه را نگاه میکنند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیستم به همین ترتیب خود را به کاخ میرسانند. وقتی وارد کاخ میشوند نزدیک ظهر بود. همین که پا به کاخ میگذارند والنتینا جلو میدود و نگران میگوید: - مارکوس، کجا بودی؟ مارکوس متعجب در جای خود میایستد. او را نگران کرده بود؟ فکر اینجایش را نکرده بود. گونتر سر به زیر عقبتر میایستد و از بحث کناره میگیرد. مارکوس که نمیتوانست همه چیز را توضیح دهد تنها میگوید: - رفته بودم مقبره، کار داشتم. نگرانی والنتینا به خشم بدل میشود و تند میگوید: - یعنی چی که کار داشتم؟! مارکوس به خواهرش حق میدهد و با لحنی پر مهر پاسخ میدهد: - من رو ببخش والنتینا، من همیشه تنها رفتم و اومدم و کسی نبوده که لازم باشه بهش خبر بدم... والنتینا خشمش فروکش میکند و اندکی غم را در دلش احساس میکند. برادرش خیلی تنها بود. او به جز گونتر در این کاخ هیچکس را نداشت. پس از آن به اتاق مارکوس میروند. والنتینا هم که خیالش از برادرش راحت میشود سراغ فرزندش میرود. گونتر دیرش شده بود و باید هر چه سریعتر خود را به سپاهش میرساند. مارکوس روی تخت میافتد و میپرسد: - تو خونهی رزا رو بلدی؟ گونتر به تاییدش سر تکان میدهد و اضافه میکند: - ولی ما قبلا اونجا رو گشتیم. چیز مشکوکی پیدا نکردیم. مارکوس به سقف اتاق خیره میشود. ممکن بود از چشمان تیزبین گونتر و سربازانش رد شده باشد؟ پاسخ یک کلام بود: نه! اما وقتی باسیلیوس میگفت یعنی هست. - امشب من رو ببر اونجا. - باشه. پس از آن سکوت در اتاق حاکم میشود. گونتر به ساعت نگاه میکند. اگر عجله نمیکرد به ظهر میخورد. - من دیگه باید برم مارکوس. مارکوس نگاه از سقف میگیرد و یه ساعت نگاه میکند. - باشه برو. گونتر به سرعت از اتاق خارج میشود و کاخ را ترک میکند. مارکوس در میگفت: - ای کاش میشد یه امروز رو نمیرفت. البته که میشد اما گونتر پای ماندن نداشت. فشار این روزها بیشتر بر دوش او بود. روزها را در میدان نبرد با فرهد بود و شبها نیز همراه مارکوس. او هیچ وقت استراحتی برای خود باقی نگذاشته بود.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نوزدهم باز هم مارکوس مانده بود و ذهنی پر از سوال. گونتر بلافاصله به سمت مارکوس پا تند میکند و دست بر شانهاش میگذارد و به چشمهایش نگاه میکند. هر دو بهتزده بودند. گونتر کلی حرف داشت اما لبهایش به هم چسبیده بود. باورش نمیشد. او باسیلیوس هلیوس بزرگ را ملاقات کرده بود! در پوست خود نمیگنجید. مارکوس دمی عمیق از هوا میگیرد. از کنار گونتر رد شده و به سمت سنگ مقبره میرود. کنار سنگ مقبره مینشیند و بر طرح و نقشهای روی آن دست میکشد. طرح گل رز را لمس میکند و چشمانش را میبندد. احساس میکرد کسی در ذهنش او را صدا میزند. باید میرفت. نباید وقتی کشی میکرد. وقتی چشم میگشاید شعلههای چشمانش قویتر شده. از کنار سنگ مقبره بلند میشود و به سمت خروجی حرکت میکند. گونتر نیز به دنبالش به راه میافتد. خورشید طلوع کرده بود و بیرون رفتن سخت و خطرناک بود اما مارکوس نمیتوانست تا غروب صبر کند. هر دو شنلها را جلو میکشند. خورشید پر توان میتابید. باید هرجا پناهگاهی بود میایستادند و با سرعت از زیر نور رد میشدند. از مقبره خارج میشوند. قبل از خروج با هم قرار گذاشته بودند که بدون توقف تا هر جا سایهای هست سریع بروند. گونتر پا تند کرده و در مسیر حرکت میکند. مارکوس هنوز دو قدم نرفته بود که میایستد. سر میچرخاند و به پوشش گیاهی که ورودی مقبره را پوشانده نگاه میکند. به برگهای سبز و سرخ و زرد رنگش. احساس میکرد رزا بر او نیز چنین تاثیری داشته! - مارکوس، مارکوس. با صدای گونتر سر میچرخاند. گونتر به سایهای زیر یک درخت تناور رسیده بود و او را صدا میکرد. تازه حواسش جمع میشود. تازه متوجه گرما و تنگی نفسش میشود. مارکوس نیز پا تند کرده و با سرعت به سمت گونتر حرکت میکند. زیر سایه درخت که میرسد دست بر تنهی درخت زده و نفس عمیقی میکشد تا جانی تازه کند. به نفس نفس افتاده بود و گونتر بر کمرش دست میکشید. نفسش که بهتر میشود دوباره به راه میافتند.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هجدهم مارکوس احساس میکرد جملات باسیلیوس همچون یک دیوار مستحکم پشتش را گرفته. احساس میکرد کسی بازوهایش را گرفته و او را به جلو هل میدهد. باسیلیوس او را در شبهای پیشین به خاطر ضعف وجودیاش نپذیرفته بود. حالا که خاکستر دلش سرخ شده بود و مستعد شعلهور شدن بود پذیرفته شده بود. از جا بلند میشود و مقابل باسیلیوس میایستد. حالا میدانست باید چه کند. میخواهد تعظیم کرده و مقبره را ترک کند اما باسیلیوس مانعش میشود: - کجا مارکوس؟ مارکوس اینبار محکم و مطمئن پاسخ میدهد: - میرم کاری که باید رو انجام بدم. - مارکوس مراقب امانتم باش! امانت! همان که باسیلیوس در ابتدا هم به آن اشاره کرده بود. اما مارکوس نمیفهمید باسیلیوس از کدامین امانت سخن می گوید. - کدوم امانت؟ - علامت گل رزی که بهش دادم از جونش مراقبت میکنه اما تو باید از روحش مراقبت کنی! علامت گل رزي که بهش داده؟ به چه کسی؟ باسیلیوس به کی علامت رز داده بود؟ کِی؟ ناگهان جرقهای در ذهنش روشن میشود. تصاویر به سرعت از جلوی چشمانش میگذرند. روزی که همراه رزا به مقبره آمدند. خنجر حک شده بر روی سنگ قبر دست او را برید. خون از دستش جاری شد. نوری سیاه پدیدار گشت. از تشعشعات آن هر دو نقش بر زمین شدند. رویایی که دیده بود مقابل چشمانش جان میگیرد. یک زن سفید و یک مرد سیاه با بالهایی بزرگ که رگه هایی از رنگ مخالف را داشت. آن دو بر روی نقشی گل رز ایستاده بودند! دست رزا! پس آن که به هوش آمدند اثری از جراحت در دست رزا نبود اما نقشی از گل رز بر روی دستش بود! چشمان از حدقه بیرون زده بود. رزا امانت باسیلیوس بود؟ رزا که قرار بود در مراسم آیین تاج گذاری قربانی شود! سوالات زیادی در ذهنش میچرخید اما دهانش خشک شده و زبانش به حلقش چسبیده بود و نمیتوانست سخن بگوید. باسیلیوس حال مارکوس را میدانست. میتوانست تک تک سوال های در ذهنش را پاسخ دهد اما فقط میگوید: - به خونهاش برو و جعبهی چوبی رو پیدا کن. جعبهای از چوب درخت مقدس! داخل اون جعبه، دنبالهی شجرهنامهی منه! شاخهی قطع شده رو به درخت شجرهمون برگردون مارکوس! شاخهی قطع شده؟ منظور باسیلیوس شحرهی خانوادگی بود؟ همان که نام باسیلیوس تنهی درخت و فرزندانش شاخ و برگهای آن است؟ همان که در تالار خانوادگی در جعبهای ساخته شده از چوب مقدس نگه داری میشود؟ آن شجره یک شاخهی قطع شده داشت؟ اگر داشت چرا باید در خانهی رزا باشد؟ چگونه به دست او رسیده بود؟ در میان افکارش در هم ریختهی مارکوس صدای باسیلیوس بلند میشود: - فقط یادت باشه، چیزهایی که ازشون خبردار میشی بابد باعث رشد تو بشه. باید تبدیل به انگیزه و قدرت بشه. باید نیرو بشه تو بازوهات، شعله بشه تو چشمهات. نباید خودت رو سرزنش کنی که خطا کردی و از دستش دادی. فقط باید به جلو نگاه کنی مارکوس. مارکوس متوجه حرف باسیلیوس بود. نباید دوباره خود را میباخت. او فرزند باسیلیوس بود و باسیلیوس نیز فرزند ضعیف ندارد. با کمرنگ شدن سایهی سیاه مقابلش به خود میآید. گویا باسیلیوس داشت ترکش میکرد. چند قدم جلو رفته و پشت هم خطابش میکند: - باسیلیوس، باسیلیوس! اما سایه سیاه محو میشود و تنها انعکاس صدایش میماند که زمزمه میکند: - شاخهی قطع شده رو به درخت شجرهمون برگردون مارکوس! باید نیرو بشه تو بازوهات، شعله بشه تو چشمهات...- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفدهم مارکوس شرمنده چشمهایش را بر هم میفشارد. پس ماجرا این بود، باسیلیوس مارکوس ضعیف و خودباخته را به حضور نمیپذیرفت! در دل بر خود لعنت میفرستد. او مایهی سرافکندگی بود. باسیلیوس ادامه میدهد: - اگر امشب هم به خودت نمیاومدی دیگه باید قیدت رو میزدم. چی شد که نوهی من اینطوری شد؟ سوال باسیلیوس در سرش سر و صدا برپا میکند. راست میگفت. چه شد که در برابر چنین حادثهای اینگونه ضعف نشان داد؟ اون قبل از این هم در شرایط سخت بوده. از خودش تعجب میکرد. این ضعف با شخصیت مارکوس همخوانی نداشت. خیلی عجیب بود. پس از مکثی کوتاه باسیلیوس ادامه میدهد: - امانتم کجاست مارکوس؟ مارکوس متعجب سر بلند میکند. باسیلیوس از کدامین امانت صحبت میکرد؟! با مکث و تردید پاسخ میدهد: - کدوم.. امانت؟ سرزنشوار زمزمه میکند: - گمش کردی! مارکوس سردرگم بود و نمیدانست برای چه سرزنش میشود. ذهنش پر از سوال بود و میترسید که اینبار هم قبل از آن پاسخی برای سوالهایش دریافت کند ارتباط پایان یابد. صدای فرهد در ذهنش میپیچد. ابرو در هم میکشد و میگوید: - مردم میگن روح پاک رو از دست دادم چون لایق نیستم. - پس دوباره به دستش بیار و لیاقتت رو ثابت کن! مارکوس متعجب به سخن میآید: - با فرهد چیکار کنم؟ اون تهدید کرده... باسیلیوس سخن مارکوس را قطع میکند و محکم و با اطمینان می گوید: - هر صلحی پس از یک جنگه که به وجود میاد. رنگ سرخ خونه که به صلح دوام میبخشه! فکر میکنی بتونه چیزی که میگه رو عملی کنه؟ مارکوس یادت نره که من همیشه پشت سر فرزندانم ایستادم.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شانزدهم برای بار سوم هر دو با هم رهسپار مقبره میشوند. پوشش گیاهی مقابل مقبره راه کنار زده و وارد مقبره میشوند. گونتر مانند شبهای پیشین پس از ادای احترام به باسیلیوس عقب آنده و همان کنار ورودی مینشیند و به دیوار پشت سرش تکیه میدهد. مارکوس کنار مقبره چشمهایش را میبندد. دستهایش را بالا آورده و به هم میچسباند. سعی میکند ذهنش را از هر فکری خالی کند. آهسته زیر لب پچ میزند: - باسیلیوس هلیوس. نسیم ملایمی در مقبره میوزد و شنلش را تکان میدهد. دوباره و دوباره تکرار میشود. هربار شدت باد بیشتر میشود. گونتر که تماشاگر بود خم میشود و به درب ورودی مقبره نگاه میکند. به طرز عجیبی پرچین گیاهی که ورودی را پوشانده بود بدون هیچ حرکتی در جای خود ثابت بود! مقبره جز درب ورودی راهی به بیرون نداشت. پس منشأ این نسیم سرد از کجا بود! قدرت باد بیشتر شده و شنل مارکوس را به پرواز درمیآورد و موهایش را به هم میریزد. گونتر نگران از جا بلند میشود. گردی سیاه در میان باد میچرخد. کم کم در پشت سنگ مقبره، درستترین قسمت مقبره سایهای سیاه رنگ تشکیل میشود! سایهای بلند قامت و قوی هیکل... دست گونتر بر قبضهی شمشیر مینشیند. مارکوس با احساس سنگینی نگاه کسی چشمهایش را می گشاید و دستانش را پایین میآورد. به سایه سیاه مقابلش مینگرد. صدایی مردانه و با صلابت در مقبره میپیچید: - مارکوس، داشتی ناامیدم میکردی! صلابت، قدرت، ابهت و بزرگمردی از صدایش چکه میکرد. لفظ پر جذبهاش ستونهای مقبره را میلرزاند و زیر پاهایش را خالی میکرد. احساس میکرد چیزی در قلبش میجوشد. قلبش فریاد میزد: - اون باسیلیوسه! گونتر دستش از قبضه شمشیر شل شده پایین میافتد. چند قدم جلو میرود و زانو میزند. مارکوس نیز زانوهایش خالی کرده بر زمین میافتد. هر دو سریع شنلهایشان را جلو آورده صورت خود را میپوشانند و سر به تعظیم فرود میآورند. قلبهایش تند میزد و برای اولین بار احساس میکردند وجودشان گرم شده! باسیلیوس ادامه میدهد: - خیلی زود خودت رو باختی پسر. خوناشامی که دیشب و پریشب اینجا میومد رو نمیشناختم.- 145 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان رز وحشی | shirin_s عضو هاگوارتز نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای shirin_s ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پانزدهم از پنجرهی سالن به آسمان مینگرد. حالا دیگر آسمان در تاریکی محض فرو رفته بود. آرام دست بر شانهی مارکوس میگذارد. مارکوس با مکث سر میچرخاند و به دستی که بر شانهاش نشسته نگاه میکند. آهسته نگاهش را بالا میآورد و به شانههایش میرسد. شانههایی که وزن زرهی پولادین را به دوش میکشید. نگاه از وردهای حک شده بر روی زرهش میگیرد و به صورت رنگ پریدهش نگاه میکند. هنوز شنل بر دوشش بود و این یعنی تازه از راه رسیده است. این روزها بار زیادی بر دوش او بود. شرمنده شد. باید خود را جمع میکرد. حتی اگر نظر باسیلیوس عوض شده و تایید خود را برداشته باشد این وضعیت درست نیست. به عنوان یک خوناشام غیرتمند باید میایستاد و در مقابل فرهد از قبیلهاش دفاع میکرد. مانند یک سرباز، مثل گونتر... باید زمام اوضاع را بر دست میگرفت. گونتر شانهی مارکوس را میفشار و لب میزند: - پاشو بریم مارکوس، پاشو! مارکوس تنها بیترف گونتر را نگاه میکند. گونتر "نوچ"ی میگوید و ادامه میدهد: - نگو که دو شب رفتی مقبره باسیلیوس جوابت رو نداد عقب کشیدی! اندکی مکث کرده و فکر میکند. امشب هم میرفت. یا باسیلیوس پاسخش را میداد و تکلیفش مشخص میشد یا... فرقی نداشت. در حال او تصمیمش را گرفته بود. حتی اگر باسیلیوس باز هم جوابش را نمیداد او قرار بود دست بر زانو زده بلند شود. باید به فرهد یادآوری میکرد که مارکوس کیست! مصمم از جا برمیخیزد و به سمت خروجی تالار قدم برمیدارد. گونتر احساس میکرد شعلههای نگاهش دوباره قدرتمند شده بود و صلابت به قدمهایش باز گشته بود. البته هنوز با شاهزاده مارکوس قبل فاصله داشت اما گویی داشت نیرویش را به دست میآورد. ناخودآگاه لبخند کمرنگی میهمان لبهای گونتر میشود. صدایی در دلش میگفت این حال بهتر مارکوس به خاطر حضور والنتینا است.- 145 پاسخ
-
- 1
-