-
تعداد ارسال ها
368 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ماسو
-
پارت ۱۳ وقتی از رفتن کیان مطمئن شد اسلحه را بیرون کشید و رو به فرهان گرفت _امشب یا من میمیرم یا تو فرهان من پسرمو به تو نمیدم بدون پسرم زنده نمیمونم فرهان یکه خورده به اسلحه دست صبا که اورا نشانه گرفته بودنگاه کرد و پوزخندی زد _پس بهتره منو بکشی صبا وگرنه دوباره همچین فرصتی پیدا نمیکنی دست های صبا میلرزید و اشک هایش روی گونه هایش میریخت _دست از سر ما بردار فرهان برو خواهش میکنم تو ازدواج کردی چرا دنبال ما افتادی فرهان عصبانی با ثدایی که سعی در کنترلش داشت گفت _مجبورم میفهمی مجبور من خان این منطقم صبا چجوری بدون وارث باشم توکه میدونی ازدواج کردم پس اینم میدونی که بچه دار نشدم _خب ما چیکارکنیم فرهان ها تقاص بچه نداشتن تورو من باید بدم با دوری از پسرم فرهان اسلحه را گرفت و به طرف خودش کشید _پس بهتره شلیک کنی صبا فکر میکنی با کشتن من همه چی درس میشه ها تو حتی نتونستی برای پسرت یه شناسنامه بگیری که الان بفرستیش مدرسه پسرمون داره بزرگ میشه صبا اون احتیاج داره که جای خوب درس بخونه صبا با گریه گفت _دهنتو ببند فرهان اون پسر منه پسرتو نیس تو نمیدونی من چه زجری کشیدم وسط جنگل با یه بچه چرا ها چرا فکر میکنی چرا اومدم اینجا چون روم نمیشد تو چشم خانوادم نگاه کنم و بگم بچه فرهان پسر بزرگ ستوده ها تو شکممه اما به عنوان کی به عنوان معشوقه اون کسی که بچشو نخواست فرهان وسط حرفش پرید و گفت _من از کجا باید میدونستم که تو حامله ای ها وقتی خودت هیچی نگفتی وقتی با اون مرتیکه فرار کردی صبا من نمیدونستم قسم میخورم نمیدونستم _این حرفا فایده نداره فرهان امشب یا تو میمیری یا من یا دست از سرمن و پسرم بردار یا خودمو میکشم _بکش منو صبا اگه اینجوری اروم میشی و پسرت اینده بهتری داره پس منو بکش دست های صبا میلرزید دستش روی ماشه بود و نگاهش به فرهان در یک حرکت فرهان اسلحه را از دست صبا کشید و به ان طرف پرت کرد اشک های صبا تبدیل به هق هق شد و به در تکیه داد _جواب ازمایش تا یکماه دیگه نمیاد این مدت کاری بهتون ندارم مواظب پسرم باش اسلحه را برداشت و گفت _اینم دست من باشه بهتره و به طرف ماشین رفت
-
پارت ۱۲ کیان با ترس به سوزن نگاه میکرد فرهان دستش را گرفت و به ارامی فشرد _اصلا ترس نداره پسرم یه سوزن کوچیکه یاسین نگاهی به فرهان کرد و وقتی کیان حواسش پرت شد سوزن را در دستش فرو کرد کیان اخی گفت و چشم هایش پر از اشک شد یاسین سرنگ پر از خون را کشید و در ظرف مخصوص خالی کرد _خب تموم شد پسر گلمون میتونه بره کیان از صندلی بلند شد یاسین دست در جیب لباسش کرد و ابنباتی به کیان داد _اسمت چی بود عمویی _کیان کیان ابنبات را باز کرد و خورد فرهان از یاسین خداحافظی کرد و دست کیان را کشید _خب پسرم الان وقتشه که بریم خرید کنیم هوم نظرت چیه به هر حال مامانت تا شب بهمون وقت داده _اخ جون خرید عمو برام ماشین شارژی میخری _بله عمو میخرم ان روز تا شب فرهان و کیان در حال خرید بودند صبا با استرس داشت خانه را متر میکرد ساعت هشت شب بود و فرهان هنوز کیان را نیاورده بود هیچ شماره ای هم از او نداشت صدای در امد صبا لحظه ای ایستاد تفنگ سر طاقچه را برداشت و با دست های لرزان به طرف در رفت _کیه _ماییم صبا باز کن صبا اسلحه را پشت در گرفت تا کیان نبیند و در را باز کرد کیان با ذوق به طرف مادرش پرید و پای اورا بغل کرد _مامان ببین عمو برام چی خریده تازه بستنی هم خوردیم پارکم رفتیم _باشه پسرم تو برو تومن باید با عمو حرف بزنم کیان نگاهی به مادرش و نگاهی به فرهان کرد _خدافظ عمو _میبینمت پسرم کیان سعی کرد پلاستیک های خرید را با خودش ببرد اما نتوانست _پسرم تو برو خونه من خودم میارمشون صبا این را گفت وکیان را به طرف خانه هل داد
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سایان جان تاپیکو ببند- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
دید نمیده سفید میخوای ابی بزنم- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
رو خط دریا؟- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
فونتشو عوض کردم- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باش گلم ولی فونتش خوبه ها- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
تایید گلم -
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم کدوم مد نظرته خب -
پارت ۱۱ بخش ازمایشگاه کمی شلوغ بود به طرف پذیرش رفت و گفت _خانم دارابی باید با یاسین حرف بزنم کجاست خانم دارابی با دیدن فرهان بلند شد _سلام اقای ستوده خوش اومدیدبفرمایید داخل اتاق الان اقای افشار رو صدا میزنم _ممنونم فرهان به طرف اتاق یاسین رفت و روی مبل راحتی نشست بعد چند دقیقه در باز سد و یاسین با روپوش سفید و دستکش به دست وارد شد _به فرهان جان چه عجب از این طرفا دستور میدادی میومدین عمارت خدمتت فرهان خندید و بلند شد _اول دستکش هاتو در بیار یاسین تا بعد حرف بزنیم یاسین خندید و دستکش های یکبار مصرف را در سطل اشغال انداخت و روی مبل رو به روی فرهان نشست _خوش اومدی بگم برات چایی بیارن یا قهوه میخوری _هیچ کدوم اومدم اینجا برای یه کاری _جانم در خدمتم _راستش میخوام یه ازمایش بدم اما میخوام جوابش خیلی سریع اماده بشه _ازمایش چی خدا بد نده چکاب سالانتو که خودم میام عمارت دیگه ازمایش چی _راستش یه ماجرا هایی پیش اومده که چطور بگم تازه متوجه شدم که یه پسر دارم یاسین با تعجب و حیرت فرهان را نگاه کرد _چی یه پسر داری؟ _اره الانم میخوام تست ژنتیک انجام بدیم تا ثابت بشه من پدرشم _چطور همچین چیزی ممکنه فرهان توکه نگفتی قبلا ازدواج کردی _ازدواج نکردم یاسین اما تو گذشته یه سری اتفاقا افتاد که راستش توضیحش سخته تو بگو جواب ازمایش رو کی اماده میکنی _اون ازمایش حداقل یک ماه زمان میخواد فرهان فرهان کلافه پوفی کشید _خب برای همون اومدم پیش تو که زودتر امادش کنی _من نهایت بتونم یک هفته زودتر جواب رو بدم بهت اما باید ازمایش روند خودش رو طی کنه خودت که از من بهتر میدونی فرهان سری تکان داد _مثل اینکه چاره ای نیس پس انجام بده
-
پارت ۱۰ بعد از تقریبا دو ساعت از خانه صبا به شهر رسیدند حامد جلوی بیمارستان خصوصی که متعلق به فرهان خان بود ترمز کرد کیان بیدار شده بود و با چشم های خواب الود به بیرون نگاه میکرد پارک جلوی بیمارستان را که دید دست هایش را به هم کوبید _اخ جون پارک _برو بازی کن پسرم اما باید قول بدی بعدش بیای باهم بریم یه کار کوچیک انجام بدیم کیان که انگار اصلا توجهی به حرف های فرهان داشت سرش را تند تند تکان داد و باشه ای گفت و به طرف پارک رفت فرهان به ماشین تکیه داد و رفتن پسرش را تماشا کرد کیان به طرف تاب رفت و نشست و رو به فرهان با صدای بلند گفت _عمو بیا منو تاب بده فرهان با تعجب به خودش و کت شلوار تنش نگاه کرد با این تیپ میرفت و یک بچه را تاب میداد خنده اش گرفت انگار چاره ای نبود به طرف کیان رفت و محکم اورا تاب داد کیان جیغی کشید و سرخوش خندید _دوباره عمو دوباره نیم ساعتی بود که کیان بازی میکرد و فرهان هم روی نیکمت پارک نشسته بود و اورا نگاه میکرد هوا بهاری بود محمد علی و حامد رفته بودند تا کمی برای خانه خرید کنندو حالا برگشته بودند و داشتند پلاستیک های مواد غذایی را داخل صندوق عقب ماشین جا میدادند محمد علی با یک پلاستیک به انها نزدیک شد پلاستیک را به کیان داد و کیان با ذوق شروع کرد به باز کردن بستنی _محمد علی مواظب کیان باش من میرم داخل بیمارستان باید برم چندتا کار رو درس کنم _چشم اقا شما بفرمایید فرهان به طرف بیمارستان رفت
-
پارت ۹ فرهان به پسرش نگاه میکرد که داشت با اشتیاق بیرون را دید میزد _پسرم تو میری مدرسه کیان به طرف فرهان برگشت _امسال میخوام برم مدرسه ابادی بالا خیلیخوشحالم قراره کلی دوست پیداکنم فرهان لبخند زد اشتیاق کیان یکباره خاموش شد و دوباره لب هایش اویزان شد _اما مامانم گفته نمیتونم برم فرهان به چشم هایش پر از اشک کیاننگاه کرد _چرا پسرم؟ _چون من بابا ندارم انگار یه چیزی مثل شراسنامه اونم ندارم فرهان با غم خندید _شناسنامه _اره همون شما دوست بابای منین فرهان دست های کوچک کیان را گرفت _اره پسرم _مامانم میگه بابام ادم خوبی بوده شما اونو میشناسید فرهان چند لحظه به کیان خیره شد _بله پسرم بابات ادم خوبی بود مامانت گفته اون کجا رفته کیان دوباره به پنجره نگاه کرد _بله مامانم گفته اون رفته پیش فرشته ها فرهان با غم به کیان نگاه کرد کیان متوجه نگاه خیره فرهان شد با تعجب به فرهان نگاه کرد _چی شده عمو _هیچی پسرم فقط تو چقدر شبیه باباتی کیان خندید _مامانمم میگه همیشه میگه تو خیلی شبیه باباتی مخصوصا موهای فرفریت انگار موهای شمام فر عمو فرهان دستی به موهایش کشید _اره پسرم _راستی عمو شما میتونی برای من شراسنامه بخری من برم مدرسه اینبار دیگر فرهان غش غش خندید _باشه پسرم برات شراسنامه میخرم محمد علی و حامد هم از حرف های کیان خنده اشان گرفته بود _خان الان کجا بریم _میریم شهر محمد علی کیان با ذوق به بیرون نگاه میکرد چند دقیقه ای گذشته بود که کیان خوابش برد فرهان سرش را روی پایش گذاشت و با لذت به پسرش نگاه کرد چقدر مظلومانه خوابیده بود دست کوچک کیان را بوسید و موهای فرفری اورا نوازش کرد انگار تازه به ارامش رسیده بود حسی شیرین در قلبش دوید انگار مادرش بی راه نمیگفت یک بچه ممکن بود خیلی چیز هارا عوض کند مخصوصا حس های ادم هارا
-
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خواهش میکنم گلم عکس رو بارگیری کن دوباره توی سایت اپلود عکس اپلود کن لینکشو توی پارت خلاصه و مقدمه اون بالا وارد کن تا بیاد یادت باشه اپلود رو روی دائمی بزاری -
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
گلم در اصل رنگ سایت سیاهه دورش سفیده حاشیس سفیده چشم درستش میکنم -
پارت ۸ _اماده شدی پسرم بیا بریم فرهان دستش را به طرف کیان دراز کرد کیان نگاهی به مادرش کرد _اما پس مامانم چی اونم باید بیاد _مامانت امروز یکم کار داره ما باهم میریم کیان با بی میلی دست فرهان را گرفت _مامانی من زود برمیگردم قطره ای اشک از چشمان صبا پایین ریخت کیان دستش را از دست فرهان کشید و به طرف صبا دوید _مامانی گریه نکن قول میدم زود برگردم صبا کیان را محکم در اغوش کشید انگار وزنه ای صد کیلویی به قلبش اویزان کرده بودند نمی توانست چیزی بگوید ترجیح داد با فرهان لج بازی نکند شاید خودش پشیمان شود و بخاطر نفرتش از صبا دست از سر انها بردارد _دوست دارم پسرم صبا اشک هایش را پاک کرد و رو به فرهان گفت _تا شب بیارش خونه عادت نداره جای دیگه بخوابه فرهان سری تکان داد و دست کیان را کشید صبا چند دقیقه بود که همان جا خشکش زده بود و به در بسته شده زل زده بود میدانست این ماجرا ها از کجا اب میخورد با عصبانیت به خانه رفت و گوشی اش را برداشت شماره مادرش را گرفت بعد از دوبوق صدای مادرش در گوشش پیچید _الو صبا _الو مامان توچیکار کردی فرهان اومد پسرم رو برد _تا کی میخواستی از همه پنهون کنی صبا ها کیان باید میرفت مدرسه اخه بدون شناسنامه چطور میخواستی اونو بفرستی مدرسه اون پسر خان بعد تو میخواستی اونو بدون شناسنامه بفرستی مدرسه اصلا مگه میشد صبا روی مبل نشست _خودم یه کاریش میکردم مامان الان من چیکار کنم ها خودت بگو پسرم رو ازم گرفتن _کجا رفتن مگه؟ _کجا میخواستی برن ها رفتن ازمایش فقط خداکنه که تا سب بیارتش _خب تو چرا باهاشون نرفتی ها _وای مامان یه چیزیمیگی ها من پاشم با دشمنم برم شهر _دخترم بخوای نخوای اون پدر بچته به نظرمن باهاش ازدواج کن صبا با عصبانیت از جایش بلند شد _معلوم هست داری چی میگی مامان چه ازدواجی انگار اون از من خواستگاری کرده اون فقط پسرشو میخواد بعدشم من چطور با ادمی که ازش متنفرم ازدواج کنم ها _دخترم خودتم میدونی که جواب اون ازمایش مثبت میشه فکر میکنی چی میشه ها؟ فرهان کیانو با خودش میبره تو میمونی و اون خونه بدون کیان بهتره توهم باهاشون بری بالاخره تو مادر بچشی _وای مامان وای از دست تو اصلا تو چرا رفتی گفتی ها من هشت سال اوارگی نکشیدم که فرهان بیاد پسرمو تویه روز ببره نمیذارم شده فرهان را بکشم نمیذارم _وای دخترم این حرفا چیه میزنی _مامان کار نداری من باید برم و بدون اینکه اجازه حرف بیشتری به مادرش بدهد گوشی را قطع کرد دور تا دور اتاق را متر کرده بود باید این کار را میکرد شب که فرهان می امد به او شلیک میکرد بعد هم با کیان فرار میکردند
-
پارت ۷ رنگ صبا پرید فکر جدایی از پسرش مثل اب سرد اورا به لرز انداخت _ببین فرهان بهتره منطقی حرف بزنیم تو اون بچه رو نخواستی پس بهتره که الانم دنبالش نباشی من اجازه نمیدم پسرمو که هفت سال بخاطرش از همه دور بودم الان به راحتی با خودت ببریش من مادرشم توهم تا الان به اون فکر نکردی الانم فکر نکن من به کیان گفتم پدرس مرده فرهان با عصبانیت دندان هایش را روی هم سابید _تو داری گناه خودت رو پای من مینویسی تو هفت سال که پسر منو دزدیدی من حتی خبر نداشتم که یه پسر دارم الانم منو معطل نکن بعدا در مورد این موضوع حرف میزنیم الان بهتره بری اماده بشین تا بریم ازمایش بدیم صبا دست به سینه ایستاد _من با تو هیج جا نمیام پسرمم نمیاد _صبا منو دیوونه نکن برو اماده شو وگرنه به زور میبرمتون میدونی که میتونم _فرهان گفتم که از خونه من گمشو بیرون برای من قلدر بازی در نیار فرهان با عصبانیت جلو رفت و بازوی صبا را گرفت و فشار داد _یا برو اماده شو یا پسرم رو میبرم توهم ارزوی دیدنشو به گور میبری صبا مات زده به فرهان نگاه میکرد نمیتوانست حرف هایش را هضم کند فرهان که دید صبا تکان نمیخورد به طرف در خانه رفت و پسرش را صدا زد _اهای پسر کجا رفتی بیا بیرون میخواییم بریم باهم بریم پارک کیان بیرون دوید و با اشتیاق به فرهان نگاه کرد _واقعا عمومیخواییم بریم پارک؟ موهای فرفری بلند کیان خیلی شبیه فرهان بود در اصل کیان کپی فرهان بود فقط دماغ باریکش به مادرش رفته بود فرهان با لبخند پسرش را نگاه کرد روی زانو هایش نشست تا هم قد کیان شود _اره پسر اسمت چی بود؟ کیان انگار تازه یادش امد باید خجالت بکشد سرش را پایین انداخت و من من کنان گفت _کیان اسمم کیانه و رو به مادرش که همان جا خشکش زده بود گفت _مامان این اقا کیه؟ببین میخواد مارو ببره پارک فرهان خندید _خب چرا از خودم نمیپرسی که کیم صبا حرف فرهان را قطع کرد هنوز امید داشت که همه چیز تمام شود و فرهان دست از سر انها بردارد _این اقا دوست باباته پسرم اما امروز نمیشه که بریم پارک پسرم کار داریم کیان با لب های اویزان نگاهی مظلومانه به فرهان کرد _اما من دلم پارک میخواد فرهان غش غش خندید و صبا زیر لب گفت(چه خوششم اومده) _برو اماده شو کیان من با مامانت حرف دارم تا وقتی تو اماده میشی مامانتم راضی میشه کیان با خوشحالی دست هایش را به هم زد _اخ جون پارک عمو بستنی هم میخری _معلومه که میخرم اگه مامانت اجازه بده کیان با دو به خانه رفت تا اماده شود فرهان از جایش بلند شد و به طرف صبا برگشت _توی ماشین منتظرتونم _فرهان تو انگار نمیخوای بفهمی من نه پسرمو به تو میدم نه خودم باهات جایی میام _پس انگار باید با پسرم تنها برم صبا کلافه چشم هایش را در حدقه چرخاند _کیان هیچ جا نمیاد _من کیانو میبرم توهم هیچ کاری نمیتونی بکنی صبا پوزخند زد و گفت _ اون پسر تو نیس من اصلا زن رسمی تو نبودم که کیان پسر تو باشه _مهم نیس اگه ازمایش نشون بده که پسر منه حرف تو به هیچ جایی نمیرسه من اونو با خودم میبرم کیان با بلوز عروسکی سبز رنگ و شلوار لی بیرون امد چشم هایش میدرخشید فرهان با حسرت نگاه کرد چطور چند سال از بودن او بی خبر بود تمام سال هایی که میتوانست طعم پدر شدن را بچشد صبا از او دریغ کرده بود
-
پارت ۶ فرهان داخل حیاط شد و نگاهی اجمالی به درخت های سیب و هلو که تازه گل داده بودند کرد حیاط زیبایی بود صبا از پشت سر به او نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند گفت _هوی اینجا طویله نیس سرتو انداختی پایین اومدی گفتم که تو پسری نداری کیان پسر پارساس فرهان به صبا نگاه کرد _از تو بعید اینجور حرف زدن صبا با عصبانیت فرهان را نگاه کرد _از من هیچی بعید نیس فرهان خان الانم زودتر از خونم برو بیرون چون شاید یهو به سرم زد که برم تفنگ داخل خونه رو بیارم و همینجا دخلتو بیارم فرهان پوزخندی زد _صبا خانم از کی تا حالا تفنگ دست میگیره صبا تلافی جویانه پوزخند زد و گفت _از وقتی که نامردا زیاد شدن فرهان عصبانی شد و با دندان های کلید شده گفت _بهتره درست حرف بزنی منم چنان دل خوشی از تو ندارم الانم فقط بخاطر پسرم اومدم اینجا اما فکر نکن به تو اعتماد دارم فقط در صورتی قبول میکنم اون پسر پسر منه که جواب ازمایش منو پدر ژنتیکی اون بدونه صبا از عصبانیت در حال انفجار بود _تو چطور ادمی هستی اومدی توی خونم داری بامن اینجوری حرف میزنی تورو خدا بیا قبول کن پسرتو نخیر فرهان خان همچین چیزی نیس گفتم که اون پسر تونیس _صبا بهتره عاقل باشی برو اماده شو پسرتم اماده کن که بریم شهر برای ازمایش صبا مات به فرهان نگاه کرد از زورگویی فرهان ماتش برده بود _بهتره از خونم بری بیرون وگرنه به پلیس زنگ میزنم فرهان پوزخند زنان به صبا نزدیک شد _بهتره زنگ بزنی چون کار من راحت تر میشه اون پسر پسرمنه پس میتونم راحت ببرمش
-
پارت ۵ فرهان یقه لباس سرمه ایش را درست کرد و اماده رفتن شد اضطراب داشت مثل خوره از درون اورا میخورد نمیدانست با صبا چطور برخورد کند اصلا چه بگوید به زنی که ۷سال بچه اش را از همه پنهان کرده بود تمام دیشب را نخوابیده بود و به صبح فکر کرده بود نیلوفر دیشب میخواست در اتاق کناری بخوابد اما او نذاشته بود حس اینکه داشت نیلوفر را از دست میداد عذابش میداد در اتاق را ارام باز کرد تا نیلوفر بیدار نشود از پله ها پایین رفت محمد علی جلوی در خانه ایستاده بود و تسبیح دستش را میچرخاند از وقتی فرهان یادش می امد محمدعلی سرایدارشان بود الان هم سن و سالی از او گذشته بودبخاطر همین پسرش به کار ها رسیدگی میکرد و محمدعلی بازنشست شده بود _صبح بخیر محمدعلی _صبح بخیر خان اماده شدین بریم؟ _اره بریم به اتفاق محمد علی در راهروی سنگ فرش شده به سمت ماشین رفتند پسر محمد علی حامد پشت فرمان نشسته بود فرهان کمی مکث کرد انگار بین رفتن و نرفتن مانده بود اخر مجبورشد که سوار شود ماشین به راه افتاد و از عمارت دور شد تقریبا یک ساعت بود که داشتند میرفتند جاده خاکی پر از پیچ و خم و در منطقه بدون سکنه بود فرهان فکر نمیکرد که اینجا کسی زندگی کند _محمد علی مطمئنی که داری راهو درست میری _بله خان همینجاست الان میرسیم از دور چیزی شبیه به خانه معلوم شد صبا اینجا زندگی میکرد ولی چطور؟ ماشین جلوی در حیاط ترمز کرد و فرهان پیاده شد دور تا دور خانه دیوار بود و چیزی معلوم نبود فرهان با دقت دور و اطراف را نگاه کرد فکر نمیکرد صبا اینجا دور از ابادی و ده زندگی کند محمد علی خواست در بزند که فرهان گفت _ خودم در میزنم محمد علی شما و حامد توی ماشین بمونین میخوام خودم برم _چشم اقا فرهان چند ضربه به در زنگ زده اهنی زد صدای بچه ای امد _بله _میشه درو باز کنی صدای بچگانه ای از پشت در امد _شما کی هستین فرهان خم شد _پسر مامانت کجاست برو بگو فرهان اومده _بگم فرهان اومده؟ولی شما کی هستین _توبرو بگو فرهان اومده مامانت خودش منو میشناسه صدای باشه ای یواش و بعد صدای دویدن پسرک امد که با صدای بلند میگفت _مامان بیا دارن در میزنن صدای صبا از دور شنیده میشد _نگفت کیه مامان _گفت فرهانم فرهان با شنیدن صدای صبا ضربان قلبش بالا رفت صدای خش خش دمپایی که داشت نزدیک میشد امد و بعد در باز شد صبا با دیدن فرهان رنگش پرید و فرهان هم با نگاهی که همه حس ها در ان امیخته شده بود به صبا زل زد صبا زود خودش را جمع و جور کرد و اخم هایش را در هم کشید اما فرهان همچنان به او زل زده بود _تو اینجا چیکار میکنی فرهان سر تا پای صبا را از نظر گذراند هیچ تغییری نکرده بود هنوز هم همان قدر زیبابود فرهان اب دهانش را قورت داد و گفت _باید باهم حرف بزنیم صبا با ترشرویی گفت _من حرفی با تو ندارم و خواست در را ببندد فرهان در را گرفت و کمی به داخل هل داد _ولی من با تو حرف دارم و به پسرش اشاره کرد _راجب پسرم صبا نگاهی به پسرک کرد و گفت _کیان تو برو داخل کیان که انگار دلش میخواست بماند و به حرف های مادرش گوش کند با بی میلی به طرف خانه دوید صبا به طرف فرهان برگشت و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید جلوی فرهان تکان داد _حق نداری به پسر من بگی پسرم اون پسر تو نیس کیان پدری به اسم فرهان نداره اون پسر پارساس فرهان یکه خورد اما به روی خودش نیاورد و در را کامل هل داد _بهتره من بیام داخل و حرف بزنیم نمیخوای که دم در منو نگه داری
-
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
هر جاشو دوس نداشتی بگو عوض کنم -
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور