رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      47

    • تعداد ارسال ها

      2,211


  2. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      33

    • تعداد ارسال ها

      559


  3. سارابـهار

    سارابـهار

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      23

    • تعداد ارسال ها

      230


  4. Yammakh

    Yammakh

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      91


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/18/2026 در پست ها

  1. #هفتاد و نهمین متن نیمه‌شب اینکه میگین طرف آدم خوبی بود. چرا این بالا سرش اومد؟! در واقع دارین قانون کارما رو نقض می‌کنین. مطمئن باشین همون آدم خوب از نظر شما، یجایی قبلا تو زندگیش زیرخاکی رفته و اینم نتیجه کاراشه... یادتون نره که حال خوب و بد ما در آینده؛ نتیجه‌ی کاریه که ما الان داریم انجام میدیم... 21:21 بیست و نهم بهمن
    2 امتیاز
  2. در این صفحه قصد دارم تصاویری از شخصیت‌های اصلی رمان منتقم شیطان رو برای شما به اشتراک بذارم. برای خوندن رمان بر روی لینک کلیک کنید
    2 امتیاز
  3. #هقتاد و ششمین متن نیمه‌شب آسیب زدن به دختری که از پدر محبت ندیده فقط یک رفتار اشتباه نیست؛ باز کردن زخمهایی هست که هنوز فرصت ترمیم پیدا نکردن. 11:11 بیست و نهم بهمن
    2 امتیاز
  4. *** - مقتول اول صدف احمدیِ یک زن بیست و نه ساله، متأهل و دندون پزشک. همسرش مهندسه و چند روزی رو برای سرکشی به پروژه‌هاش از شهر خارج شده بوده و وقتی برمی‌گرده با جنازه‌ی همسرش روبه‌رو میشه. حسین پرونده را ورقی زد و ادامه داد: - مقتول دوم فرنوش ملک پور یه زن چهل ساله، متأهل و خانه‌دار‌. به گفته‌ی آشناهاش یه زن خوش‌گذرون و ول‌انگار بوده که با ثروت همسر کارخونه‌دارش مهمونی‌های مختلفی می‌گرفته و چند باری هم به‌خاطر مهمونی‌های ناجورش کارش به کلانتری رسیده بوده. همسرش میگه معمولاً شب‌ها دیروقت از سرکار میاد خونه اون شب هم همینطور؛ حدودهای ساعت یک و دوی شب از کارخونه برمی‌گرده خونه و مثل مورد قبلی با جنازه‌ی همسرش روبه‌رو میشه. پشتم را به پشتی صندلی چرمی‌ام کوبیدم و با دو انگشت گوشه‌ی چشمانم را فشردم. شب قبل آنقدر در فکر این پرونده و ناراحتی پدر و مادرم بودم که نتوانسته بودم بخوابم و حالا خسته‌تر از همیشه نشسته و به توضیحات نسبتاً مفصل حسین گوش می‌کردم. - مقتول سوم یشمین رجایی، بیست و دو ساله دانشجوی روانشناسی. اهل غرب کشور بوده و برای دانشگاه به اینجا اومده و با نامزدش توی یه خونه‌ی اجاره‌ای زندگی می‌کرده. همسرش برای سر زدن به خانواده‌اش میره شهرشون و درست همون شب قتل اتفاق میوفته. صاحبخونه‌ی اون‌ها که یه خانم مُسن بوده وقتی رفت و آمدی از مستاجرش نمی‌بینه، نگران میشه و میره در خونه‌شون و در میزنه، ولی کسی در رو باز نمی‌کنه. اون خانم هم که کلید یدک داشته و دست بر قضا آدم کنجکاوی هم بوده کلید میندازه میره داخل و جنازه‌ی دختره رو می‌بینه بعد هم هوار و شیون راه می‌ندازه و همسایه‌هاش میان و بعد از دیدن اون وضعیت زنگ میزنن به پلیس. حسین نیم نگاهی سمت من که با اخم‌های درهم رفته نگاهش می‌کردم انداخت و ادامه داد: - مقتول چهارم آزیتا رادمنش سی و سه ساله، متأهل بوده و یه بچه هم داشته. ماجرای این قتل هم مثل افراد قبلی بوده. مقتول پنجم لادن رکنی بیست ساله، هفت ماه قبل عقد کرده بود و اینجا توی یه خونه‌ی دانشجویی زندگی می‌کرد؛ بین ترم که هم‌خونه‌هاش برگشته بودن شهرهاشون به قتل میرسه و سه روز بعدش همسایه‌ها با استشمام بوی تعفن جسدش از اون خونه دست به کار میشن و به پلیس زنگ میزنن. با تمام شدن حرف‌هایش دستی میان موهای نه چندان بلندم کشیدم و آن‌ها را به چنگ گرفتم؛ پنج زن تابه‌حال کشته شده بودند و ما هیچ مدرکی از قاتل نداشتیم و این افتضاح بود. - پنج قتل توی دو ماه،‌ این یه فاجعه‌اس! حسین که پیش رویم آن‌طرف میز ایستاده بود، سری به تأیید تکان داد. - درسته، اما فاجعه‌بارتر هم میشه اگه بهت بگم که همسرهای اکثر این خانوم‌ها قصد داشتن از شکایتشون صرف نظر کنن.
    2 امتیاز
  5. با صدای باز شدن در خانه چشم از آسمان برداشتم و به پدرم که کت مشکی‌ رنگش را بر شانه‌اش انداخته و به سمت من می‌آمد نگاه دوختم. ولی بعد که بیشتر فکر می‌کردم از حرفم پشیمان می‌شدم. من هنوز هم خانواده‌ی مهربانم را داشتم تا به زندگی وصلم کنند و هنوز خدایی را داشتم که با اتکا به ‌او دلخوش و امیدوار به آینده باشم؛ من هنوز هم خیلی چیزها برای شکرگذاری از خداوند داشتم. - چرا اینجا نشستی؟ لبخند محوی زدم و شانه‌ای بالا انداختم. - همینجوری. دست بر روی زانویم گذاشتم و قسمت دردناکش را فشردم؛ این روزها پایم حتی نمی‌کشید که کمی ورزش کنم و پس از چند قدم راه رفتن به درد می‌افتاد. پدرم نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت: - با مادرت صحبت کردم. لبخند محوی زده و سر پایین انداختم؛ پدرم مخالف این پرونده نبود و این بزرگ‌ترین دلگرمیِ من در این شرایط سخت بود. - خیلی نگران بود، ولی بالاخره کوتاه اومد. نفسم را با ناراحتی بیرون دادم؛ ناراحت و نگران کردن پدر و مادرم آخرین چیزی بود که می‌خواستم و حالا این کار را کرده بودم. - من خیلی متأسفم بابا! نمی‌خواستم شما رو نگران کنم، ولی با خودم فکر کردم که ‌اینطوری می‌تونم کار ناتموم یاسین رو تموم کنم. یاسین توی این راه جونش رو از دست داد و حالا حیفم میاد که به همین راحتی بی‌خیالش بشم. پدر دستش را بر روی زانوی دردناکم گذاشت و در همان حال گفت: - به نگرانی من و مادرت فکر نکن، نگرانی برای بچه‌ها جزو جدانشدنی زندگی پدر و مادرهاست. اگه فکر می‌کنی این کار درسته انجامش بده؛ من هم پشتتم! پدر نگاهش را تا روی چشمانم بالا کشید و همانطور که با دستش زانویم را می‌فشرد ادامه داد: - من به یاسین افتخار می‌کنم که از جونش در راه امنیت کشورش گذشت، مطمئن باش اگه تو هم این کار رو انجام بدی گله‌ای ازت ندارم! لب روی هم فشردم و به چشمان نم گرفته‌ی پدر نگاهی انداختم. یاد یاسین بغض را به گلوی من هم آورده بود، چه برسد به پدری که این‌همه سال برای پرورش فرزندش تلاش کرده بود. کمی سمت پدر خم شدم و بوسه‌ای بر روی شانه‌اش کاشتم. - خیلی ازتون ممنونم بابا! پدر بار دیگر دست بر زانویم زد و درحالی‌که از جای برمی‌خاست گفت: - اگه خلوت کردنت با خودت تموم شد بیا داخل، مادرت منتظره. «چشمی» گفتم و پدر از من فاصله گرفت و سمت ساختمان به راه افتاد. دستی به زانویم که به طرز عجیبی دردش آرام گرفته بود کشیدم و شاید همین بود معجزه‌ی دستان زحمت‌کش پدر.
    2 امتیاز
  6. پارت چهلم یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم. هم‌سلولی‌ها داشتن جاها رو برای خواب پهن می‌کردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جور می‌کردم. ناگهان لپ‌لپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست. - جاتو جمع کردم بیا بیدار ژو. - «جاتو پهن کردم بیا بخواب.» لبخندی به نگاهِ معصوم لپ‌لپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همه‌ی کارهام رو با لجاجت انجام می‌داد. و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشه‌ی دیوار بخوابم. روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژه‌ی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه. و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپ‌لپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد. - «لپ‌لپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو درصد هم رنگ و هم رده‌این.» با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمی‌رسیدن! - «بشکنه این دست که شوره. زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.» خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشانی‌ش گذاشته بود و سقف رو می‌پایید. رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم. - میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟ و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظه‌ای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو ترشح توی گوش‌هام ترشح کرد. - ساعت اینجا از ۲۴ نیمه‌شب شروع می‌شه و به جای بیشتر شدن، کم می‌شه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر می‌گیره. توی نیمز شب‌ها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه می‌خوریم و می‌ریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمی‌گردیم. ۳ صبح ناهار می‌خوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو می‌گذرونیم و ساعت ۹ شب شام می‌خوریم و می‌خوابیم. - «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.»
    2 امتیاز
  7. پارت چهل و پنجم اشک توی چشم‌هام خشکید. و درصد که با لبخندی ۵ درصدی، روی گوشه‌ی چپِ لبش نگاهم می‌کرد. هم من و هم عقل توی سکوتِ سرچشمه گرفته از شوک غرق بودیم که دریچه‌ی روی درِ فلزی قرمز رنگ سلول گشوده شد. زندانبان قابلمه‌ی بزرگ و سیاه رنگی رو روی زمین نهاد و پس از اون در رو بست. - «بالاخره غذا! ساناز نبینم مثل سه روز گذشته کنیا!» درصد حینی که به سمت قابلمه می‌رفت، من رو مخاطب قرار داد. - طبق آمار اگه امروز هم پرخور... به زبون تو رژیمت رو حفظ کنی احتمال اینکه دیرو... یعنی فردا رو ببینی فقط ۵ درصده. با چشم‌هایی بیرون زده از کاسه‌شون، بهت من رو زده بود. - «داره زمینی حرف می‌زنه؟ وای ساناز چقد این بشر باهوشه!» مفتخرانه لب‌هام رو روی هم فشردم و به کمک چاکرا و لپ‌لپ شتافتم تا سفره رو پهن کنیم. - اه اه امروز غذا آبگوشته! - «فکر کنم منظور چاکرا به به باشه!» سرم رو به سمت شونه‌م چرخاندم و بدون اینکه تکانی به لب‌هام بدم، زیر لب زمزمه کردم. - چقد تو زرنگی عقل خنگول، خودم فهمیدم! صدای جیغ کشیده‌ی عقل، لبخند پررنگی رو روی چهره‌م منگنه زد. همگی دور هم، دور تا دور سفره جای گرفتیم و نشستیم. این اولین باری بود که بعد از سه روز با هم‌سلولی‌ها هم سفره می‌شدم. چرا که روزهای پیش، لپ‌لپ غذام رو تا سه گوشه‌ی دیوار، به نزدم می‌آورد. چاکرا یه دستش رو روی در قابلمه گذاشت و حینی که اون رو برمی‌داشت، با لحنی صمیمی رو به هر سه‌ی ما گفت: - الهی کوفتتون شه! و من که نتونستم قهقهه‌م رو مهار کنم. بی توجه به اخم‌های چاکرا، تعجبِ لپ‌لپ و تبسم ۲ درصدی درصد ریز می‌خندیدم. - «منظورش نوش جان بود گمونم!» چاکرا در قابلمه رو برداشت و بالاخره از آبگوشت نیمز رونمایی کرد. خدایا، کجای محتوای داخل اون قابلمه آبگوشت بود؟ خنده روی صورتم ماسید. ـ «مواد لازم: آب، گوشت. دستور پخت: ابتدا گوشت رو داخلِ آب می‌جوشونیم و سپس همه‌ش رو بر می‌داریم. خروجی: آب جوشیده شده با لایه‌ای روغن شناور روی سطحش.» با اکراه به آبگوشت چشم دوخته بودم. حق با عقل بود چرا که فقط آبِ داغِ روغنی محتوای این غذا رو تشکیل می‌داد. و گویا فقط زمانی تیکه گوشتی توی این آب بوده و حالا فقط خاطراتش، روغن، باقی بود. - کجای این آبگوشته؟ چاکرا کاسه‌ی من رو با ملاقه‌ی داخلِ دستش پر از روغن‌آب کرد. - وا مادرجان! آبِ گوشته دیگه! انتظار گوشت داری؟ - «منظورش پدرجانه. میگم ساناز آبگوشتشون انگار بنده خدا گاوه یا گوسفنده اومده با آب داغ دوش‌ گرفته رفته.» از توصیفات عقل خنده‌م گرقت اما حین مهارش با انزجار سری تکان دادم و به درصد که کنارم نشسته بود چشم دوختم. و درصد که تیکه نانی رو از توی سفره برداشت و برای کاسه‌ی من تلیت کرد. - «عوضی هی داره جنتلمن بازی درمیاره و با این کارش منم.. منم.. هیچی اصلاً اه!» و در سکوت که غذا سرو شد. لاقل آبگوشت مزه‌ی بهتری نسبت به زهرمار مزه‌ی قرمه سبزی‌هاشون داشت؛ چرا که محتواش عملاً آب‌روغن جوشیده و نان تلیت شده بود! پس از غذا لپ‌لپ حینی که کثیفی دور دهنش رو می‌زدود با غمی معصومانه نالید. - یکم دیگه دیکتاتور از انفرادی برمیگرده! سپس لب برچید و با گریه‌ای نمایشی به موهای فرفری‌ش چنگ زد. - دیکتاتور؟
    2 امتیاز
  8. در سکوت به حرف‌های سرهنگ گوش می‌کردم و در همان حال به این فکر می‌کردم که حق با او بود؛ من نمی‌توانستم در این ماجرا تنها به خودم فکر کنم. شغل من برقراری امنیت بود و باید این کار را انجام می‌دادم حتی اگر باعث آزار و ‌اذیت خودم می‌شد، درست مثل خیلی از همکارانم که جانشان را در این راه فدا کرده بودند. بعلاوه اینطوری من می‌توانستم کار ناتمام محمدیاسین را تمام کنم و انتقام خون برادرم را از آن قاتل بی‌رحم بگیرم، اما یک طرف این ماجرا هم پدر و مادرم بودند و می‌دانستم که اصلاً دلشان نمی‌خواست من دوباره پا به راهی که محمدیاسین گذاشته بود بگذارم. - باشه، ولی پدر و مادرم… سرهنگ میان حرفم آمد: - من با پدرت صحبت می‌کنم، تو نگران نباش. سرم را در تأیید حرفش تکان دادم؛ امیدوار بودم که سرهنگ بتواند پدر و مادرم را راضی کند، چون هیچ دلم نمی‌خواست که آن‌ها را به هول و ولا بی‌اندازم. به هر حال سرهنگ خوب با خانواده‌ی من آشنایی داشت و شاید بهتر از من می‌توانست آن‌ها را مجاب کند که اگر من این پرونده را قبول کنم به نفع همه است! - خیلی خب؛ حالا لطفاً برو و به آقای هاشمی بگو بیاد داخل اتاق، پرونده رو که از آقای هاشمی تحویل گرفتم می‌فرستمش تا شما هم بررسیش کنید. «چشمی» گفتم و از روی صندلی برخاستم. هزاران فکر ریز و درشت در سرم می‌چرخید، از فکر به محمدیاسین و واکنش خانواده‌ام نسبت به پرونده‌ی جدیدم گرفته تا فکر به این پرونده‌ی عجیب و پیچیده که هنوز هم خوب با آن آشنایی نداشتم. از اتاق بیرون رفتم و رو به آقای هاشمی که همچنان غرق در فکر‌ و اخم‌آلود گوشه‌ای ایستاده بود گفتم: - بفرمایید داخل، سرهنگ با شما کار دارن. آقای هاشمی که به داخل اتاق برگشت حسین نفسش را عمیق بیرون داد و گفت: - اوف، خدا رو شکر که رفت. متعجب و چپ‌چپ به حسین نگاهی انداختم، می‌دانست از اینکه پشت سر مردم بد بگوید خوشم نمی‌آید و دست از این اخلاقش نمی‌کشید. حسین با دیدن نگاهم اخمی به رویم پاشید و غر زد: - اینجوری تُرش نکن جون داداش؛ تو که ندیدی چجوری مثل میرغضب داشت من رو نگاه می‌کرد، انگاری باباش رو کشتم! درحالی‌که با او در سالن هم‌قدم می‌شدم تا به اتاقمان برگردیم شانه‌ای بالا انداخته و جواب دادم: - خب حق داره بنده‌ی خدا، تو هم اگه بعد از این‌همه مدت کار کردن یه پرونده‌ی مهم رو از دست می‌دادی بهتر از اون رفتار نمی‌کردی. حسین هم مثل خودم شانه‌‌ای بالا انداخت. - خب باید تلاش می‌کرد تا توی پرونده به یه نتیجه‌ای برسه که نخواد اون رو از دست بده، تقصیر ما نیست که این آقا نتونسته کارش رو درست انجام ‌بده. در همان حال که جلوتر از حسین وارد اتاق می‌شدم جواب دادم: - تو از کجا می‌دونی که کارش رو درست انجام نداده؟ اینطور که معلومه این پرونده زیادی پیچیده‌ است و حل کردنش کار هرکسی نیست.
    2 امتیاز
  9. سرهنگ سری تکان داد و به آن مرد غریبه که سر به زیر انداخته بود نیم نگاهی انداخت. - ایشون سروان علی هاشمی هستن، مسؤول پرونده‌ی قتل‌های سریالیِ شمال شهر. همراه با لبخندی محو به جهت آشنایی برای مرد سری تکان دادم و مرد با وجود اخمی که همچنان به صورت داشت و نارضایتی و ناراحتیی که از چهره‌اش می‌بارید در جوابم سر تکان داد. - به دلیل طولانی شدن پروسه‌ی حَلِ این پرونده و کشیده شدن اون به دیگر نقاط شهر، کلانتری اون منطقه ترجیح داده که رسیدگیِ این پرونده رو به کلانتری ما انتقال بده. دوباره نگاهم را به مرد دوختم، پس آن‌همه اخم و ناراحتی‌اش به این دلیل بود. البته که من حق را به او می‌دادم؛ خودم هم اگر چنین پرونده‌ای را از دست می‌دادم حالی بهتر از او پیدا نمی‌کردم. سرهنگ نگاهش را یکبار دیگر بین من و حسین که از آن‌ موقع تابه‌حال در سکوت به او خیره شده بود چرخاند. - من هم شما رو برای رسیدگی به این پرونده انتخاب کردم و امیدوارم که قبول کنید. لحظه‌ای در سکوت سر به زیر انداختم. خبر قتل‌های سریالی شمال شهر را پیش از این شنیده و چیزهایی را از پرونده‌اش می‌دانستم، اما مطمئناً حَلِ آن کار ساده‌ای نبود که کلانتری همان منطقه پس از این‌همه مدت هنوز موفق به حل آن نشده بود. - من اگه سرگرد جاوید قبول کنه مشکلی ندارم. سر بلند کردم و به حسینی که منتظر و کنجکاو خیره‌ام شده بود نگاهی انداختم. خب من یک پلیس بودم و اطاعت از مافوق وظیفه‌ام بود، اما چرا جناب سرهنگ من را برای این کار انتخاب کرده بود؟! منی که پس از مرگ یاسین دیگر نخواسته بودم پیگیر پرونده‌های قتل باشم؟! نگاه گیج و سردرگمم را به سرهنگ دوختم. سرپیچی از مافوقم را نمی‌خواستم، اما پیگیری پرونده‌ی قتل هم من را به مرور خاطراتم وا می‌داشت و‌ حالم را خراب می‌کرد. سرهنگ نگاهم را که دید رو به حسین و آقای هاشمی کرد و‌ گفت: - میشه چند لحظه‌ ما رو تنها بذارید؟ حسین و آقای هاشمی از روی صندلی‌هایشان برخاستند و از اتاق بیرون رفتند، پس از بیرون رفتنشان سرهنگ که تا آن لحظه‌ با نگاهش آن‌ها را دنبال می‌کرد رو سمت من برگرداند. - من فقط از تو یه جواب خواستم سرگرد جد، چرا اینطور سردرگم شدی؟! سرم را کلافه تکانی دادم؛ سردرگم شده بودم چون نه می‌خواستم این ‌پرونده را قبول کنم و نه می‌توانستم به سرهنگ نه بگویم. - جناب سرهنگ من… من خیلی وقته که از دایره‌ی جنایی بیرون اومدم، یعنی… سرهنگ دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا برد و‌ خودش حرفم را ادامه داد: - می‌دونم بعد از اتفاقی که برای محمدیاسین افتاده برات سخته که دوباره با قتل و جنایت سر و کار داشته باشی، ولی به این هم فکر کن که تو با این کار هم می‌تونی جلوی کشته شدن تعداد زیادی آدم رو بگیری و هم کار ناتموم محمدیاسین رو تموم کنی.
    2 امتیاز
  10. نام رمان: نقاب ششم نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ترسناک، معمایی، جنایی با زیر ژانر فانتزی عاشقانه خلاصه: مورکالیا، شهر فرصت‌های دوباره است؛ شهری که با زدن نقابِ خوب بودن،سعی می‌کند رازهای عجیب و تاریکش را پنهان کند. آریا آذرخش، پسری با گذشته‌ای دردناک، ناچار برای ادامه‌ی تحصیل پا به این شهر می‌گذارد؛ بی‌آنکه بداند ورود به مورکالیا،یعنی قدم گذاشتن در مسیری که بازگشتی ندارد. او به‌همراه رامتین دارا و راینو شاهینی، تلاش می‌کند زیر نقاب این شهر را ببیند؛ اما هرچه نزدیک‌تر می‌شود، بیشتر می‌فهمد که چقدر از حقیقت دور مانده است. زیرا قانون مورکالیا ساده است: هرچه دقیق‌تر نگاه کنی، کمتر می‌بینی. حال سؤال اینجاست. آیا آریا موفق می‌شود معمای این شهر را حل کند؟ یا او هم، مانند بسیاری دیگر، به یکی از قربانی‌هایی تبدیل می‌شود که مورکالیا بلعیده است؟
    1 امتیاز
  11. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: وارثـــان خاکستـــر 🖋 نویسنده: @راوی خاکستر از نویسندگان خوش‌قلم انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، تخیلــی، حماسی 🌸 خلاصه داستان: جادو در این جهان، هدیه نیست. میراثی‌ست که همیشه بهایی می‌طلبد... 📖 برشی از رمان: اریکا سعی کرد لحنش را روشن کند: «ولی حالا همه‌چیز داره درست می‌شه. ازدواج تو با شاهزاده یعنی… تموم شدن دشمنی. مردم بالاخره یه نفس راحت می‌کشن.» آیرین لبخندش را پنهان کرد. رمان وارثان خاکستر ـ «تموم شدن دشمنی… یا شروع نوع دیگه‌ای از اسارت؟» 🔗 لینک دانــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/18/دانلود-رمان-وارثان-خاکستر-از-راوی-خاکس/
    1 امتیاز
  12. #هفتادوهفتمین متن نیمه‌شب چرا تعجب میکنید از رفتارشان؟؟ حقیرند! از درون می‌سوزند و تسکین خودشان را در تحقیر و تمسخر دیگران می‌بینند! 12:12 بیست و نهم بهمن
    1 امتیاز
  13. پارت چهل و یکم - وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه! درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی ۱۰ درصدی روی صورتش می‌نشاند لب از روی لب برداشت. - ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم. - «چی؟ چطور ممکنه؟» با دهانی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشم‌هاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوش‌هام رو نوازش کرد. - خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت می‌کنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو می‌فهمیدیم ۰ درصد می‌بود. - «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند می‌زد مثل قلب تو.» به قول عقل، قلبم نمی‌زد بلکه می‌کوبید؛ اون هم نه توی قفسه‌ی سینه‌م، بلکه توی گلوم. و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونه‌ی راستش گذاشته بود و توی نگاهم می‌درخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش می‌تابوند. - «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!» عقل نصیحت می‌کرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئه‌ی تیم بدبخت‌کُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمی‌داد، می‌داد؟ به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم. - «وای نه!» آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم چون شوک پشت شوک بهم فرو می‌رفت. شاید هم از مزایای پسر بودن به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیک‌ترین مسائل شستم رو می‌مکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ - «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟» و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم. انگشتم رو می‌مکیدم و با چشم‌هایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه می‌کردم. و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خنده‌ای ۱۰۰ درصدی اما بی صدا. خدایا چقدر خنده‌های این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبنده‌ی درصد رو ببینم؟ چند ثانیه بعد، خنده‌ش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم! - نکن نینی. دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظه‌ای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپش‌هاش رو ده برابر کرد. و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم. عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چاره‌ای جز اون حرکت نداشتم.
    1 امتیاز
  14. *** سایورا لبه تخت نشستم و به آکیلا با اون چشم‌های سرخش خیره شدم. از وقتی تو اتاقم اومده داره نوشیدنی می‌خوره و هیچی نمیگه. پوف کلافه کشیدم و آروم پرسیدم: - وارانشا پدرمه؟ خندید. - نه. کفری جواب دادم: - چرا نمیگی خانواده من کیه؟ خمار نگاهم کرد. - بگم جنگ میشه. موهام رو کشیدم و داد زدم: - خواهش می‌کنم، این جا کسی نیست بشنوه جنگ بشه. تلخ نگاهم کرد و جواب داد: - نمی‌تونم. غمگین نگاهش کردم و لب زدم: - واقعا وارانشا پدرم نیست؟ من خیلی شبیهش هستم. حتی وقتی فلوت میزدم یه رویا ازش دیدم. تا اینو گفتم، جام شراب تو‌ دستش شوکه تکون خورد و نگاهم کرد. جام رو روی میز گذاشت و نزدیکم شد. دو انگشتش رو روی پیشونیم گذاشت. دست‌هاش گرم بود. وقتی دستش روی ماه من قرار گرفت، همه جواهراتم از بین رفت. مور مور شدم و ترسیدم. اخم کرد و گفت: - انقدر خاطره نخور سایورا، اعتیاد پیدا می‌کنی. حرفش که تمام شد، چیز‌های الکی به آرومی از ذهنم پاک شد و فقط خوب‌هاش موند. سرم سبک‌‌تر شد. شوکه نشدم میدونه همجوشی می‌کنم. کنارم با فاصله نشست و یه دکمه پیرهنش رو باز کرد: - بهتره دنبال گذشتت نری سایورا میفهمی؟ هیچی نمی‌فهمیدم چون... چشم‌های سرخش، آبی شده بود! دهنم باز موند و مات چشم‌هاش شدم. قلبم تند تند زد. یه چیزی رو کاملاً مطمئنم شدم. حیرت زده شونه‌اش رو گرفتم و داد زدم: - تو منو به دنیای انسان‌ها بردی؟ سرش رو بالا که اورد چشم‌هاش باز سرخ شده بود و خسته جواب داد: - آره. آره؟ صداش تو سرم اکو شد و سرم گیج رفت. آکی... آکیلا منو به دنیای انسان‌ها برد! آکیلا اون جوری با تریستان حرف زد! پس همش آکیلا بود و بعد با نقشه اومد. همه کارهاش نقشه بود من نفهمم! با بغض لب زدم: - چرا؟ کلافه دستی رو صورتش کشید: - باید نجاتت می‌دادم، هرجور شده. با بغض گفتم: - من هیولام؟ شوکه نگاهم کرد و خندید! - دیونه کی گفته تو هیولایی؟ سرم و موهام رو کلافه کشیدم: - چرا هیچی نمیگی؟ خب؛ بگو... بگو بگو... بسه انقدر تو بلاتکلیفی موندم. بلند شد. با یه نفس عمیق جواب داد: - تو خود وارانشایی، نه بچه‌اشی نه کسی دیگه‌ش تو خود وارانشا هستی. جا خوردم. لحظه‌ای حس کردم مردم! برگشت و تو چشم‌هام خیره شد و گفت: - جا خوردی؟ باید هم بخوری. من رفتم التماس ایزد مردگان رو کردم تا توی عوضی برگردی. عاشق یه دختر کثافت شدی که زندگیت رو تباه کرد. آخرش چی شد؟ هم تو و هم اون مردید. ناباور بلند شدم و زمزمه کردم: - من وارانشا هستم؟! مسخرم می‌کنی؟ اخم کرد. - برای همین الان وقتش نبود بگم. چون نمی‌فهمی، درک نمی‌کنی. من تو رو از ایزد مردگان گرفتم. اون می‌دونست تو گناهی نداری، پس تو رو در وجود یه نوزاد تازه متولد شده گذاشت. و درسته اون شخص همون پرنسس آرزو و ایزد تاریکی بود. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - ولی تو انقدر قوی هستی که جسم دختر ایزد تاریکی رو تغییر دادی و شبیه خودت شدی؛ دوباره... مات لب زدم: - یعنی من وارانشام! دنبال دروغ تو چشم‌هاش بودم بگه شوخی کردم؛ اما... نبود. لب‌هام لرزید: - ایزد دنیای زیرین و تو منو از مرگ بیرون اوردید؟! به طور عجیبی حرف‌هاش رو باور کردم. نفس‌هام سخت می‌رفت و می‌اومد. دست روی صورتم گذاشتم. - وارانشام! خنده هیستریکی زدم. گیج لب زدم: - پس... پس تو کیه من هستی؟ جام کوفتیش رو تکون داد و جواب داد: - ایزد سرنوشت هستم. کسی که با توی عوضی دوست بوده. کفری بلند شدم و غریدم: - چرا هی به من میگی عوضی؟ خندید و حرصم رو در اورد. - چون هستی، با این که هیچی یادت نمیاد بازم عوضی هستی. من می‌خواستم یه زندگی آروم تو دنیای انسان‌ها داشته باشی ولی عین سگ بو کش باز راه خودت رو باز کردی اومدی تو این جا که حکم جهنم تو رو داره. تمام تلاشم رو بی ثمر کردی. باید باز بشینم و مرگت رو با چشم ببینم. یه قدم نزدیکش شدم و پرسیدم: - تو... تو و من چی بودیم؟ خندید و لبه میز آینه نشست نگاهم کرد و گفت: - زود حرفم رو پذیرفتی! الان هم راجع‌به رابطه من و خودت کنجکاوی؟ یه قدم دیگه نامطمئن سمتش برداشتم. همه حرف‌هاش رو به طور عجیبی باور داشتم. تک تک حرف هاش بوی حقیقت می‌داد. - می‌خوام بدونم آکیلا؛ راجع خودم، خودت و زندگیم. بذار بدونم، بفهمم، از گیجی درم بیار. چشم‌هاش به آرومی از سرخی در اورد و آبی زلال شد و گفت: - منو تو اول دشمن بودیم، کم کم دشمنی ما به دوستی عجیب تبدیل شد. هنوز همو می‌زدیم، می‌جنگیدیم ولی به هیچ کس حق نمی‌دادیم راجع اون یکی چیزی بگه. آهی کشید و کلافه به من خیره شد و خندید: - اصلا این جوری بودنت تو کتم نمی‌ره با این ظاهر ظریف دخترونت خیلی کثافت می‌زنی. نمی‌دونم چرا خندیدم و مشتی آروم تو شونه‌اش زدم. - نکبت هی فحش خورم نکن. مات من و شونه‌اش شد. سرش رو بالا اورد و غمگین تو چشم‌هام خیره شد و لب زد: - دلم برات تنگ شده وارانشا، اما می‌ترسم برگردی از این جا برو... برو به جایی که نخوان آزارت بدن. گیج به مشتم نگاه کردم. چرا من الان این جوری کردم؟ مگه از آکیلا نمی‌ترسم؟ چرا الان ترس ندارم؟ چرا یه بغض عجیب کهنه تو گلومه که هیچ قصد شکستن نداره؟ بال‌هام رو دور خودم تاب دادم و زمزمه کردم: - هرجای دنیا هم برم، با این ظاهر پر از جواهرم کی قبولم می‌کنه؟ به هم دیگه خیره شدیم و گفت: - پس بذار حافظه‌ات رو بدم، ولی به وارانشا بودن خودت برنگرد، تلاش کن این بار برای زندگی کردن. خودت رو جا کن میون قلب همه. بذار فکر کنند پدر تو ایزد تاریکیه و مادرت پرنسس آرزو. من با دقت سرنوشت رو نوشتم پس خرابش نکن؛ فقط این بار لطفا... با بغض دستی تو موهاش کشید و تلخ ادامه داد: - من و ایزد مردگان هوای تو رو داریم. دیدیش دنیل همون ایزد چهار بال ‌سفید و چشم نقره‌ای‌. همون که اون قطب نما رو به تو داد. سرم رو پایین انداختم. حافظه‌ام رو بده؟ اگه بگم نه نمی‌فهمم کی بودم. اگه بده، بعد چی میشم؟ بخوام یا نخوام؟ رشته بلند و نورانی تو دستش ظاهر شد. - وارانشا این آخرین باره با این اسم صدات می‌زنم. پس تو هم از هر چی که قبلا بودی دست بکش و با این بدن جدیدت زندگی کن. از الان ایزد نور و تاریکی باش. ایزد وامپگاد‌ها دیگه نباش. به رشته بلند نورانی نگاه کردم و دستم رو روش کشیدم. موجی مثل یه رود آروم و آشنا تو تو ذهنم شناور شد و چشم‌هام بسته شد. صد‌اها، خنده‌ها، سکوت. تو سرم مثل حالتی بود که انگار یه دریا خشک شده و حالا آب های اون دریا به جایگاهش برگشته. نه گیج شدم، نه درد گرفتم ولی یه چیز عجیب وجودم رو گرفت، یه بغض که همیشه داشتمش حالا معنی گرفت. من از خودم بغض داشتم. از خودم و تولدم دلگیر بودم. درسته من یه وامپگادم ولی وامپگاد هیولایی نبودم. برای همین ایزد‌ها قبولم داشتن. دعوام با نیارا! فهمیدم نیارا گولم زده تا منو بکشه، انقدر نزدیکم شده تا عاشقش بشم منو بکشه. من از نقشه‌اش مطلع شدم و تو بازیش شرکت کردم. وقتی متوجه شد من می‌دونم و من هم داشتم بازیش می‌دادم خشمگین میشه. با هم دعوا می‌کنیم و بعد جفتمون همزمان هم دیگه رو می‌کشیم.البته در حق من نامردی شد. ولی من هم نیارا رو قبل از مرگ خوردم تا دیگه همچین زن رقت‌انگیزی متولد نشه. قدرت‌های نورش با من یکی شد ولی من دیگه زنده نموندم. شوکه شدم چشم‌هام رو باز کردم و به آکیلا خیره شدم. آکیلایی که دشمن هم دیگه بودیم؛ بعد‌ها دشمنیمون به دوستی عجیب تبدیل شد! جنگیدن‌هامون سرگرمی ما شد و نمی‌گذاشتیم کسی به حریف مقابل چیزی بگه. آکیلا از من دفاع می‌کرد و من از آکیلا! مادرم یه دورگه وامپگاد و الف بود و پدرم ایزد اژدهایان برای همین من این جوری متولد شدم. یه وامپگاد عجیب خلقه که نه می‌شد گفت وامپگاده نه ایزده. برای همین نسلم رو قایم کردم و گفتم من ایزد وامپگاد‌ها هستم. اعتیاد به خون خوردن داشتم و تنها رفیق‌های من دنیل بود و آکیلا. با بغض سنگین چشم‌هام رو بستم و لب زدم: - فهمیدم، من از الان سایورا هستم‌. وارانشا مُرد و من سایورام زاده نور و تاریکی. آکیلا لبخند زد و دست به سینه شد. - خوش اومدی به این سرزمین سایورا. خندیدم و دستی تو موهام کشیدم. - حاضرم هرکی خوشامد بگه جز تو. اومدم برم از پشت بغلم کرد. - دلت بخواد من بشم قاصد خوشامدگویی تو. دستش رو دور شکمم گرفتم و خون تو گونه‌هام سر خورد. - تو قاصد مرگمی نه خوشامد گویی جناب سرنوشت‌. چونه‌اش رو روی شونه‌ ظریف دخترانم فشار داد که دردم اومد، خواستم بزنم زیر گوشش که گفت: - هنوز خون می‌خوری؟ خشکم زد. خون؟ ذره‌ای از دستش رو زخم کرد و جلوی بینی من گرفت. بوی تیز آهن بینیم رو پر کرد و اخم کردم. - نمی‌خورم. دستش رو لمس کردم و زخمش رو خوب کردم. خودم رو ازش کندم و سرخ شده روی تخت دراز کشیدم. - من دخترم دیگه پسر نیستم این جوری به من می‌چسبی. قهقهه زد و روی تختم دراز کشید. - عه؟ راست میگی دختر خانمی. با بالم تو صورتش زدم. بانمک بالم رو از روی صورتش فقط تا قسمت چشم‌هاش، پایین اورد و گفتم: - درسته بنده سایورا سانترو هستم. به فلوتم اشاره کرد. - قول دادی یه روز بزنی، پس بزن‌. یکم خودم رو کشیدم و فلوت رو برداشتم گفتم: - چرا فلوتم دست پرنسس آرزو بود؟ با نیش باز جواب داد: - خیلی اتفاقی تو دستش افتاده بود. با فلوت تو شکمش زد: - آکیلا، الکی دست کسی فلوت من نمیره یکی داده که اون هم تو بودی. سر تکون داد. - من فقط فلوت رو ما بین ابزار موسیقی گذاشتم‌ روح پرنسس آرزو قبولش کرد‌. بعد‌ها هم از شانس خوب تو با یکم جرقه سرنوشت من پرنسس آرزو و ایزد تاریکی ریختن روی هم من هم جسم نوزاد رو با نوزاد مرده تعویض کردم. دنیای انسان‌ها هم چون یه قمر داره زمان کند می‌گذره پس کسی متوجه‌ نشد. دهنم باز موند. این همه کار برای من کرده بود؟ حتی تو سرنوشت ناخنک زده بود! مات لب زد: - خیلی بی رحمی! دست زیر سرش گذاشت و پرسید: - این که نجاتت دادم بی‌رحمم می‌کنه؟ به فلوتم که از اول هم برای من بود با بغض خیره شدم و جواب ندادم. نشستم و پشت بهش آروم فلوت رو به صدا در اوردم. صدای خش خش اومد و سرش رو از پشت روی کمرم گذاشت. زدنم رو قطع نکردم و بغضم رو به فلوتم دادم. نورهای سفید مثل گرده‌های ریز درخشان تو کل اتاقم و بیرون اتاقم نفوذ پیدا کرد. الان چی؟ الان که میدونم چی هستم و کی هستم؛ از کجا اومدم و چطور اومدم. می‌تونم مثل قبل زندگی کنم؟ یا می‌تونم دنیای جدیدی بسازم که همه منو این جوری که هستم بپذیرند؟ فلوتم رو پایین اوردم و به نفس‌های گرم آکیلا پشت کمرم گوش کردم. نفس‌هاش به بال‌هام، گرم و داغ می خورد. نفسم رو بالا کشیدم و رهاش کردم. - آکیلا؟ پدرم و مادرم هنوز زنده هستن؟ روی بال‌هام رو نوازش کرد و خش‌دار صداش به گوش رسید: - اگه منظورت مادر و پدر خود این جسمت سایورا که نه دیگه مادرت آرزو مرده، فقط پدرت زنده‌است. اگه پدر مادر وارانشا منظورته، آره جفتشون زنده هستن. مادرت با این که وامپگاده ولی بخاطر دو رگه بودنش و ناقص بودنش کسی متوجه نمیشه وامپگاده. البته اون اژدهای عوضی هم نمی ذاره کسی متوجه بشه. منظورش اژدهای عوضی پدرم در زمان وارانشا بودنم بود. لپ‌هام رو پر باد کردم و به فلوت خیره شدم. - آکیلا؟ پوفی کشید: - دیگه چیه؟ خنده تلخی کردم: - الان چی؟ الان که دخترم، سایورام هنوز دوستم یا دشمن تو؟ منو کشید و تو بغل خودش گرفت. شوکه شدم و تو چشم‌های سرخ یاقوتیش خیره شدم که تو انبوه مژه‌های سفیدش بود. نفس عمیق کشیدم و گفت: - تو؛ باید فکر کنم میدونی دیگه وارانشا نیستی خیلی لطیف‌تر می‌زنی بخوام خشن باشم. باید یکم بگذره تا بفهمم چی می‌تونم برای تو باشم و تو چی منو می‌بینی. دستم رو لرزون روی صورتش گذاشتم. - ممنون نجاتم دادی. چشم‌هاش رو بست و زمزمه کرد: - برابر شدیم یه روز هم تو نجاتم دادی یادته؟ یاد گذشته افتادم و چشم‌هام بسته شد. آره یه روز آکیلا بچه بود اون روز سه چهار سالش بود و تو دشت یه یوزپلنگ سیاه بهش حمله کرده بود. با برادرش آکیرا بود. آکیرا زخمی داشت نفس‌های آخرش رو می‌کشید و آکیلا با دست شکسته بی جون داشت یوزپلنگ رو دور می‌کرد. اون روز نجاتش دادم و خوبشون کردم‌. آکیرا فکر کرد من یه از ما بهترون والا مقامم، فقط خیره من بود و از من چشم بر نمی‌داشت، آکیلا ولی عجیب‌تر بود. لبخند ضعیفی زدم و چشم‌هام رو باز کردم که چشم تو چشم هم شدیم و لب زدم: - یادم جوجه وحشی. قهقهه زد و تو پیشونیم زد. الان من از تو بزرگ‌ترم پس دیگه جوجه نیستم. آهی کشیدم و تایید کردم. - آره نیستی، الان من جوجه‌ام با روح بالغ. بلند شد و لباسش رو درست کرد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - من دیگه میرم، از خاطراتت به نحوه احسنت استفاده کن، الان تمام سیستم آسمان رو می‌دونی ولی همه فکر می‌کنند تو خامی و یه بچه نوزده ساله هستی. جایگاه ایزد نور رو بگیر سایورا من دیگه این بار نمی‌تونم نجاتت بدم. نشستم و تایید کردم. - باشه، بازم میای؟ اخم کرد: - نه؛ من رفت و اومدم زیاد بشه شک‌ها هم زیاد میشه. از من و دنیل تا جای ممکن دور باشی بهتره. درست می‌گفت؛ باید روابط جدید بسازم. فلوت رو تو کشو انداختم و بلند شدم. عمیق نگاهش کردم و گفتم: - مطمئن باش لطف تو رو جبران می‌کنم آکیلا. ابرو بالا انداخت و چشمک زد: - با زنده موندنت جبران کن. تخت رو دور زدم و رو به روش ایستادم. محکم خیره تو چشم‌هاش با غرور جواب دادم: - زنده می‌مونم و اسمم رو ورد زبون همه می‌کنم. بینیم رو کشید. - من هم ناظر سرنوشتت می‌مونم چون سرنوشت تو تنها سرنوشتیه که قلمم جوهرش توش خشک میشه و هیچ وقت نمی‌نویسه. تو چشم‌هام تلخ و نم‌دار نگاه کرد. تمام وجودم با دیدن نگاه نمناکش لرزید و ادامه داد: - من با خون خودم اسم تورو تو دفتر سرنوشت وارد کردم؛ چون جوهرم اجازه نمی‌داد مرده رو به زندگی برگردونم اون هم شخصی مثل تو. مات شدم و چشم‌هام میخ نگاهش بود. زبونم قاصر به حرف نبود هنوز. غمگین‌تر گفت: - از حالا تو راه خودت رو تعیین می‌کنی و من با همه ایزد سرنوشت بودنم فقط نگاه می‌کنم. چون دخالت من باعث مرگ من میشه، پیمان و قسم خوردم. یه قدم برداشتم و پیشونیم رو به سینه‌اش چسبوندم. - باشه عقاب سرنوشت، نمی‌ذارم خون تو حروم بره؛ این بار برای بدست اوردن جایگاه واقعیم می‌جنگم. سر منو بوسید و با سرعت مرگ‌باری غیبش زد. دست روی سرم گذاشتم و دهنم باز موند. - الدنگ! الان کله منو بوسیدی؟ ولی نبود بشنوه! فقط صدای جیغ پر ابهت عقابش بیرون از غار شنیده شد که داشت دور می شد. دست روی سرم کشیدم و مات لب زدم: - جدا سر منو بوسید! نه که عجیب باشه یا راز بزرگ باشه نه اصلا ولی من همیشه سر آکیلا رو بعد دعوا و جنگمون می‌بوسیدم. الان یه حس مزخرف جامون عوض شده داشتم. اون شده رأس قدرت و من کف قدرت. خشمگین غرش کردم و پاهام رو تو هوا لگد زدم. - عوضی‌. چشمم به خودم تو آینه خورد. - دختر بودن هم بد نیست‌ها؟! نه چرا بده. جدا بده هر ماه هفت روز خونریزی دارم و نمیمیرم. بعد تو دوساعت خونریزی من توی جنگ با نیارا مردم! لعنتی این اوج بی‌رحمیه؟! کی سیستم دختر و پسر رو ساخته؟ با تاسف سر تکون دادم و بعد یه دوش گرفتم دوشی که انگار چشم‌هام باز شده و نقطه به نقطه خودم رو نگاه می کردم از کنجکاوی که تو این بیست سال نداشتم؛ روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. بی‌هیچ فکر و خیال. ذهنمم از بی‌خوابی خاموش شده بود. ... با تکون‌های دستی چشم‌هام رو خسته باز کردم. چشم تو چشم تریستان شدم. - چی؟ - مدرسه داری. - نمیرم. چشم‌هام گرم شد و باز تکون داده شدم. چشم بسته هوم کردم. تریستان: پاشو دیرت شده. - خوابم میاد. منو نشوند و جوری تکونم داد که تمام استخون‌هام صدا داد و خواب از سرم پرید. شوکه داد زدم: - تریستان؟! با لبخند جواب داد: - تاسیانم ملکه من. دهنم باز موند و با یه لگد خیلی خوشگل جوری زدمش چسبید به دیوار غار و گفتم: - تاسیانم و زهر! سر خورد و گوشه غار افتاد و با درد خندید. - دیگه من بیدارت نمی‌کنم. با موهای خیس خوابیده بودم، سر و گردن درد گرفته بودم. لباس‌های مدرسه‌ام رو پوشیدم. یونا صبحانه منو اورد و گفتم: - لقمه کن یونا حال ندارم خودم بخورم. چشمی گفت. جلو آینه رفتم و موهام رو مثل یه حلزون گرد بالا سرم بستم و تو موهام یه کانزاشی دم پری‌دریایی زدم که یه ریشه زنجبر بهش وصل بود. یه سمت دُم ساده بود و یه سمت الماسی. یکی از دکمه‌های پیرهنم رو باز گذاشتم. یونا شوکه نزدیکم شد و لقمه دستم داد و گفت: - ملکه سایورا انگار رفتارتون یه جورایی خیلی تغییر کرده؟! لبخند کج زدم: - جدا؟ بد شده یا خوب؟ شوکه لب زد: - جسور تر و مغرور تر شده. لبم رو روبه پایین کج کردم. - جدا؟ این که خوبه. وحشت کرد و عقب رفت. - ب... بله خوبه، هاله‌اتون هم خیلی غلیظ و بو دار شده. سرم رو کج کردم و قدم‌های آروم سمتش برداشتم. - واقعا؟ این بو بده؟! مات و تته پته کنان گفت: - خو... خوبه، مح... محسور کننده‌ست. قهقهه زدم. یه گاز به لقمه‌ام زدم و کیفم رو از روی تخت برداشتم که یونا روی تخت افتاد. از اتاق بیرون زدم که آرتین رو تکیه به دیوار دیدم. با دیدنم خشکش زد. - اوه! تغییر کردی یا من حس می‌کنم؟ یعنی یه برگشت خاطراتم انقدر منو تغییر داده؟ هاله‌ام بو گرفته؟ مگه هاله‌ هم بو می‌گیره؟ لبخند مصنوعی زدم: - رفتم حمام فکر کردی تغییر کردم. بیا بریم دیرمون شد. تاسیان دوید و گفت: - ملکه من می‌برمت‌. ایستادم و چپ چپ نگاهش کردم. - مگه خودم نمی‌تونم برم؟ شوکه شد و گفت: - اوم... خب تریستان و امپراتور رفتن شما رو به من سپردن. فکر نمی‌کردم یه روزی پسرای آکیرا محافظ من بشن. لبخند بی‌اختیاری بهش زدم و جواب دادم: - خودم میرم نگران نباش. به آرتین اشاره کردم و از غار بیرون زدم. با نور یه صفحه ساختم و آرتین رو کشیدم سمت خودم روی صفحه تا قرار گرفت پرواز کردم. آرتین شوکه فریاد زد: - خیلی سریعه! بشکنی زنگ دار زدم و به باد فرمان دادم از سر راهم کنار بره. دیگه باد به صورت من و آرتین نخورد. آرتین هیجان زده خندید و گفت: - اولین باره بدون کالسکه دارم میرم مدرسه! روی صفحه نشستم. - از این به بعد هم تنها میریم. آرتین هم کنارم نشست و حیرت زده به همه جا خیره شد. صخره‌هایی که روشون خونه بود، بوی رطوبت آسمون با لذت بو کشیدم. بچه‌ای هیجان زده برای من دست تکون داد. من هم دست تکون دادم. با چاکرام یه شکلات از تو کیفم سمتش فرستادم. جیغ خوشحال زد و گفت: - ناریا هســــــــتم. من هم جیغ زدم: - ســـایورا هســـــتم. قهقهه زد و آرتین هم خندید. - دیونه! نیشخند زدم. یه عمر عاقل بودم به جایی نرسیدم بذار ببینم با دیوونگی به کجا میرسم. آرتین خم شد تو صورتم نگاه کرد. - به جون خودم خیلی تغییر کردی؟! با لبخند پاهام رو تکون دادم و از زنده موندنم لذت بردم گفتم: - درسته چون فهمیدم کی هستم‌. من سایورا هستم دختر ایزد تاریکی و پرنسس آرزو. من سایورا ایزد نور و تاریکی هستم. با اخم جواب داد: - ولی نمیشه سن تو با سن مرگ اون ها یکی نیست. تو صورتش خیره شدم. - اینو مثل یه راز نگه دار. خشکش زد و سر تکون داد. با لبخند پچ زدم: - چون منو تو دنیای انسان‌ها که فقط یک قمر داره و یه خورشید کوچیک و دور فرستاده بودن اونجا زمان کند می‌گذره. فورا رنگش پرید و لب زد: - انسا‌ها وجود دارند؟ سر تکون دادم و پچ پچ کردم: - آره ولی این باید راز بمونه. من اینو به تو گفتم چون اسلحه من هستی. دستش رو روی لبش کشید و یه قفل زد: - امن امن می‌مونه! به مدرسه رسیدیم و از روی صفحه پریدم: - آفرین. آرتین هم از صفحه پرید و نور صفحه به بدن خودم برگشت. آرتین حرف رو عوض کرد و با خنده گفت: - راستی یونا خیلی باحاله! آقا کیف منو پر از خوراکی کرده میگم چخبره کی می‌تونه همه این‌ها رو بخوره؟! لبخند زدم: - کیف من هم دست کمی از تو نداره، چون خودش اژدهاس این چیز‌ها رو کم می‌بینه. خمیازه‌ای خسته کشیدم.
    1 امتیاز
  15. در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش. بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون می‌ارزم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین.
    1 امتیاز
  16. پارت چهل و هشتم درد بدی توی مرکز سرم پیچیده بود؛ عوضی انگار از سنگ بود. دست‌های لرزانم رو مشت کرده و توی آینه به خودم خیره شدم. پسر داخل آینه چقدر غریبه بود، مخصوصاً بعد از نمایشی که به راه انداخت. ولی واقعاً من بودم؟ اگه من این قدرت رو داشتم پس چرا مرتیکه‌ی بی عفت رو نزدم؟ - «منم باورم نمیشه کسیو کتک زده باشی، آخه همیشه صدای کتک خوردنتو می‌شنیدم تو خواب.» - یعنی تو صدای کتک خوردن و عربده زدنمو می‌شنیدی و بازم خودتو به خواب می‌زدی؟ - «هوم! تازه یه چیزی بگم عصبی نمی‌شی؟» صورتم رو آب زدم تا بلکه حرارتش و تزلزل بدنم رو تحت کنترل دربیارم. - نه بگو. - «اوم! همیشه صدای غرغر کردن و گریه کردنتم می‌شنیدم ولی مثل لالایی بود برام.» داد زدم. - چی؟ - «ها؟ چی که چی؟ می‌گم الان بری بیرون دیکتاتور لت و پارت نمی‌کنه؟» و صدای عقل که دستپاچه بود. عوضی داشت بعد از حرف سابقش من رو پیچ می‌داد. لودگی عقل رو به درک گرفتم و بیخیال مخاطبش قرار دادم. - عقل کاش یه راهی بود من تورو زجر می‌دادم! یک آن گویی انگشتی ناخون‌تیز از داخل جمجمه‌م توی چشمِ چپم فرو رفت. - آی! - «هه هه! فعلاً که دست من بازه.» پس از نثار کردن «عوضی» به عقلِ کثافت، از دستشویی خارج شدم. دیکتاتور روی زمین پهن شده و بی صدا درد می‌کشید. به سمت لپ‌لپ که پشت چاکرا و درصد سنگر گرفته بود، گام برداشتم. اسمش رو فرا خوندم. - لپ‌لپ؟ یک آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش گرفت. با صدایی بغض‌آلود بینِ هق زدنش نالید. - هق.. دستت بشکنه وارونک هق.. - «تشکر می‌کنه ها، گفتم شاید خنگی نفهمیدی.» عقل عوضی! دلم می‌خواست بدن داشت، انگشت‌هام رو دور گردنش حلقه می‌کردم و بعد بر اثر فشار و خفگی به درک واصل می‌شد. بی توجه به عقل دستم رو روی کمر لپ لپ گذاشتم و لالایی‌وار بین دو کتفش رو نوازش کردم. - طبق شناختی که ازت داشتم احتمال اون کار از تو منفی ۲۰ درصد بود اما... اما تو غوغا به پا کردی. اولین بار بود که توی تنِ صداش رگه‌های پررنگ از هیجان به گوش‌ می‌رسید. چاکرا دستش رو روی شونه‌م گذاشت و مفتخرانه زمزمه کرد. - مادرجان دستت بشکنه! دیکتاتور همیشه ماهارو اذیت می‌کرد، مخصوصاً لپ‌لپو.
    1 امتیاز
  17. پارت چهل و هفتم ضربه‌ی عوضیانه‌ش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل! منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذره‌ای فکر به عواقبش، با دست‌هایی مشت شده به سمت لپ‌لپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشک‌هاش داشت غرق می‌شد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم می‌کرد، غریدم. - چه غلطی می‌کنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامت‌تر بود. من کی جرعت‌دار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این می‌تونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان می‌گیره می‌خورتت» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشم‌های هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر می‌رسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسه‌ی سینه‌م رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشم‌هام بیرون زد. خشمناک و از لای دندون‌های روی هم قفل شده‌م غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم کله‌م رو بین پاهاش، روی حساس‌ترین نقطه‌ی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربده‌ی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدا دار روی لب نشاندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لب‌هایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپ‌لپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهانی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همه‌ی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمی‌شد!
    1 امتیاز
  18. عنوان: دروازه لورال ژانر: فانتزی، طنز نویسنده: سارابهار خلاصه: داستانی در پسِ یک داستان؛ مولیا سانچز بعد از چاپ اولین کتابش انتظار هیچ چیز جز موفقیت و آرامش را نداشت؛ اما زندگی‌اش درست از همان روز انتشار، به کابوسی بیدار تبدیل شد. آندرا جانسون از لا‌به‌لای خطوط پا به مسیری گذاشت که پایانش در رویا نیز باور پذیر نبود. *پ.ن: «لورال» به معنی درخت گیلاس یا برگ‌های همیشه سبز است.
    1 امتیاز
  19. با دیدنم سریع گفت: - بریم که انجامش بدیم. - صبر کن تریس... هنوز حتی پزیرایی نکردم ازتون که. تریسی قدمی به طرفم برداشت و موهای فرفری و پریشانم را کنار گوشم فرستاد و گفت: - گفتن دوست های دوریان عجله دارن، پس سریع باید انجامش بدیم که برن. لحظه‌ای به این فکر کردم که عجله آدم‌های کلاهبردار مگر برای چیست جز این‌که کلاه یک بدبخت دیگر را هم بردارند! به هال که رسیدیم، تریسی رفت نشست روی کاناپه کنار وِست. منم سریع رفتم توی آشپزخونه و سعی کردم نه نگاه کنم به غذای بیچاره و آش و لاش روی زمین و نه برخوردی داشته باشم با آن‌ها که دوباره سر و وضعم به گند کشیده نشود. سریع پنج لیوان بلوری بزرگ از داخل کابینت برداشتم و از توی یخچال پارچ پر از آب آناناس را بیرون کشیدم. هر پنج لیوان را پر کردم، پارچ را گذاشتم توی یخچال و لیوان‌ها را در یک سینی بلوری چیدم و برداشتم و راه افتادم سمت هال، جایی که بقیه بودند. اولین نفر که با دیدنم به حرف اومد وِست بود: - مولیا! نیاز نبود زحمت بکشی... نیومدیم مهمونی که. همین‌طور که بهشون نزدیک می‌شدم بهش لبخند زدم. وِست برادر بزرگ‌تر تریسی که دقیقاً از لحاظ ظاهری کپی خودش بود و دانشجوی مهندسی بود. تریسی لیوان آب میوه‌اش را کمی مزه‌مزه کرد و نگاهی به جمع انداخت و خطاب به من گفت: - مولی می‌دونی که امشب برای چی این‌جا جمع شدیم دیگه؟ - آره می‌دونم به‌خاطر... زبانم نمی‌چرخید بگویم احضار! چرا؟ چون قبول نداشتم این خزعبلات و خرافات را. - شما انگار با این کار مخالفید، درسته؟ صدای مردکِ کلاهبردارِ چشم اقیانوسی، رشته افکارم را جوری برید که دلم می‌خواست بلند شوم، مقابلش بایستم و توی صورتش فریاد بزنم: «معلومه که مخالفم!» ولی باز عقل و منطقم صدایش در آمد که او چه تقصیری دارد؟ کلافه پوفی کشیدم. چاره‌ای نبود، به‌خاطر آرام شدن تریسی مجبور بودم موافق باشم. آن هم به چی؟ احضار؟! چطور با یک مرده میشد ارتباط برقرار کرد؟ خواستم جوابش را بدم که تریسی بلند شد و آمد کنارم نشست. موهای بلوندش را دم اسبی بسته بود و یک کمی از آن‌ها را روی صورتش رها کرده بود و چشم‌های عسلیِ نابش ذوق زده بود برای برقراری ارتباط با رفیق از دست رفته‌یمان. در کنار ذوقش دردی عمیق توی چشم‌هایش دیده می‌شد و این درد، وادارم می‌کرد به هر دری بزنم برای کم شدن درد و غم نهفته در چشم‌های تنها دوستم. نباید تریسی را ناراحت می‌کردم. لب‌هایم را تر کردم و گفتم: - بگذریم... برای احضار چی نیازه؟ دختر مو طلایی‌مشکی با لحنی آرام و مرموز گفت: - چیز زیادی نیاز نیست فقط یه جسم نیازه که روحِ احضار شده واردش بشه و باهامون حرف بزنه!
    1 امتیاز
  20. از بغلش خودم را بیرون کشیدم و خواستم بپرسم منظورت چیست که با صدای شخص کت و شلواریِ همراه‌شان رشته حرفم شروع نشده بریده شد. - قراره دم در بمونیم؟! قبل از من وِست دستش را گذاشت روی بازوی مرد ناشناس و گفت: - اوه، نه رفیق! سعی کردم طبیعی و خونسرد برخورد کنم: - ببخشید... بفرمایید توی خونه. در همین حین لحظه‌ای چشمم افتاد به چشم‌های مردِ ناشناس که یه «خیلی زود نگفتیِ؟!» خاصی توی چشم‌هایش موج می‌زد. از جلوی در کنار رفتم تا وارد بشن. همگی به ترتیب وارد شدند و به سمت هال کوچکم رفتند و بی‌تعارف نشستند. بیشتر از حضور ناگهانی‌شان و این‌که چرا آمده اند، ذهنم را مرد ناشناس به خود درگیر کرده بود. لحظه‌ای به او خیره شدم، قد و هیکلی دُرشت و روی فُرم، موهای کوتاه ولی به هم ریخته‌ای داشت که اصلاً هارمونی جالبی با کت و شلوار و پیراهن سفیدی که دوتا از دکمه‌های بالایش باز بودند، نداشت! ته‌ریش جذاب و پوستی برنزه با بینیِ قلمی و چشم‌هایش... چشم‌های اقیانوسی‌فامش، گویا آدم را دعوت به غرق شدن می‌کرد. آهی از بی‌فکری‌ام کشیدم و سریع درب را بستم و وقتی از جلوی آینه دیواری بزرگِ توی راهرو رد می‌شدم تازه متوجه ظاهرم شدم. تاپ سفیدم کاملاً لکه‌لکه شده بود از برخوردم با محتویاتِ غذای عزیزم که خوراک زمین شد. حتی به موهای فرفری و قرمزفامم ذراتی از غذا چسبیده بود. حالا تریس و وِست هیچی، فکر این‌که جلوی سه نفر آدم غریبه این‌شکلی ظاهر شدم دیوانه‌ام می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم، دیگر کار از کار گذشته بود. از راهروی هال و دقیقاً از مقابلشان رد شدم و برای تریسی سر تکان دادم که بیاید. سریع وارد اتاقم شدم و به سمت کمدم یورش بردم و تاپم را با تیشرتی هم‌فام با چشم‌های جنگلی‌ام عوض کردم. تریسی وارد اتاق شد و گفت: - جانم مولیا؟ به او نزدیک شدم و پرسیدم: - تریس... این‌جا چه خبره؟ صدایش را پایین‌تر آورد و گفت: - احضار دیگه! چشم‌هایم را عصبی در حدقه چرخاندم و گفتم: - عالی شد. حداقل کاش خبر می‌دادی... حالا کدومشون مدیومه؟ باز هم صدایش را پایین آورد و گفت: - مدیوم اونیه که کت و شلوار تنش بود دوریانِ رفیق وِست و اون دو دختر و پسر هم نمی‌دونم شاید همکاراش اند. سری برای تریسی تکان دادم و وارد حمام شدم. نیم‌نگاهی به موهایم توی آیینه انداختم و ذرات غذای چسبیده به موهایم را از بین بردم و بلافاصله آب را باز کردم تا دست و صورت چرب و به گند کشیده شده‌ام را تمیز کنم و هم‌زمان به این فکر کردم که خوب شد با هیچ‌کدامشان لازم نشد دست بدهم وگرنه بیشتر آبرویم می‌رفت. دست و صورتم را شستم و از حمام خارج شدم. تریسی وسط اتاقم ایستاده بود و داشت با دکمه‌های پالتوی زرشکی‌‌رنگی که روی تاپ آبی‌یخی که با شلوار لی یخیش هارمونی خاصی داشت، پوشیده بود بازی می‌کرد.
    1 امتیاز
  21. تقریباً نفس راحتی کشیدم که پرسید: - خب رفتی اون‌ور، چیزیم بارت شد؟ درحالی‌که داشتم از جایم بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت کمد تا کوله پشتی‌ام را از وسایل مورد نیاز سفر پر کنم با اخمی آشکار غریدم: - اولاً خنگ خودتی! دوماً جمع کن باس بریم دنبال جواب. اومد کنارم ایستاد و با حیرت پرسید: - جواب؟! کوله‌ام را انداختم روی شونه‌ام و درحالی‌که از درب اتاق خارج می‌شدم گفتم: - فکر کنم یه موقعیت واسه تپوندن توی گونی، گیرت اومده! پیش از آن‌که فرصت کند پاسخ دهد، زنگ موبایلش بلند شد و سریعاً تماس را متصل کرد و موبایل را به گوشش چسباند و گفت: - بله؟ اوه البته... کجا بیاییم؟ موضوع چیه؟ خب باشه، اوکی شب اون‌جاییم. تماس را قطع کرد و درحالی‌که خیره به موبایلش بود، یک پس گردنی جانانه نثارش کردم و غریدم: - باز کجا هماهنگ کردی؟ کار مهم داریم باید بریم می‌فهمی؟ چشم‌هایش را روی هم فشرد و با حالتی که سعی داشت آرامم کند گفت: - باشه آندرای عزیزم، همین یه کار رو هم حل کنیم بعدش می‌ریم. *** «مولیا سانچز» ظرف مخصوص پیتزای مولیا پز را از فر بیرون کشیدم و گذاشتم روی اُپن. این پیتزا فقط اسمش پیتزاست و در اصل شبیه هیچ نوع غذایی نیست که بتوانم مثال بزنم. عاشق درست کردن غذاها و فست‌فودهایی‌ام که وجود ندارند. با لبخند مشغول کارم می‌شوم. رمانم را تا جایی پیش بردم و دیدم دیگر شب شده است و آمدم که به فکر شکمم باشم! موبایلم را از روی میز آشپزخانه برداشتم و خواستم عکس بگیرم از غذایم که ناگهان ظرف از دستم سُر خورد و غذای من‌درآوردی‌ام کف آشپزخانه از حال رفت! لعنتی نثار خود کردم و خم شدم تا گندی که به بار آمده بود را جمع کنم که پایم لیز خورد و با شکم افتادم روی غذای واژگون و طفلکم. در همین حین صدای زنگ درب خانه‌ام به صدا در آمد. بی‌توجه به سر و وضعم، به ناچار از بین بدبختی‌ام بلند شدم و به سمت درب رفتم. طبق عادتم از چشمی بیرون را نگاه کردم و چشمم به تریسی افتاد. سریعاً در را گشودم و با تریسی، برادر بزرگش وِست، مردی ناشناس کت و شلواری، دختری مو مشکی‌طلایی و پسری بور رو به رو شدم. تریسی با نگاهی مهربون و نگران نزدیکم شد و درحالی‌که نمی‌دانستم چرا یک جوری ناجور نگاهم می‌کند بغلم کرد و دم گوشم لب‌زد: - مولی جونم چه بلایی سرخودت آوردی؟
    1 امتیاز
  22. بدنش سردِ سرد بود. خونی غلیظ دورش را گرفته بود. منشاء خون احتمالاً زخمِ شکمش بود چون ردای خاکستری‌اش از آن قسمت، با خون رنگی شده بود. داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه این پیرزن غرق در خون، جانش از دماغش در رفته، پس صدای چه کسی بود که کمک می‌خواست؟ که در یک لحظه‌آنی گلویم اسیر شد توسط دست‌های کریه‌ی پیرزنِ گوربه‌گور شده که تازه متوجه سوخته بودن تمام پوست دست‌هایش شدم. به شّدت به گلویم فشار می‌آورد و هم‌زمان خُرخُری ناهماهنگ با ظاهرش، از حنجره‌اش خارج میشد. نفسم چیزی با بند آمدن فاصله نداشت. دُرست است که کارم طوری بود که ترس در آن جایی ندارد؛ ولی خوب می‌دانستم این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نبود! درحالی‌که بدنم به طرز عجیبی تمام قدرتش را از دست داده و قفل کرده بود و من توسط پیرزن داشتم خفه می‌شدم، خیره به قیافه‌ی کریه‌اش که از مردمک‌های چشم‌هایش خون می‌چکید همین‌طور از دهن و بینی و گوش‌هایش خون فواره می‌زد، آن‌قدر زیاد که لحظه‌ای بعد تا گلویم، دقیقاً تا جایی که دست‌های سوخته‌ی زنیکه‌‌ی پیری که نمی‌دانم چه پدر گشتگی‌ای با من فلک‌زده داشت، گلویم را اسیر کرده بودند، رسید. پیری گردنم را ول کرد؛ ولی من همچنان بدنم قفل بود و بی‌حرکت. درحالی‌که داشت ازم فاصله می‌گرفت و دور می‌شد هم‌زمان زمزمه کرد: - اون میمیره... اون میمیره و تو هیچ‌وقت به هویتت نمی‌رسی! توانی برای فکر کردن برایم نمانده بود و همه دنیا مقابل دیدگانم تاریک شد. *** - آندرا... باز کن چشمات رو دیگه. هوی خر کلنگی! با صدای رابینِ بیشعور که باز داشت مرا فحش‌کش می‌کرد چشم‌هایم را باز کردم. توی خانه‌مان بودیم و نفس راحتی کشیدم بابت این‌که روی تخت گرم و نرم هستم و دیگر در یک خروار خون درحال گوربه‌گور شدن نیستم. - چرا حرف نمی‌زنی نکنه لال شدی به سلامتی؟ با حرصی که از پیرزن داشتم خطاب به رابین غریدم: - توأم که منتظری من لال شم تا فقط لیچار بارم کنی! زد زیر خنده و درحالی‌که جفت دست‌هایش که توی جیب‌های شلوار مشکی‌اش بودند را کشید بیرون و یک صندلی کشید کنار تختم و نشست، از او پرسیدم: - چطوری اومدیم خونه؟ چینی به بینی قلمی‌اش داد خونسرد گفت: - وقتی رفتی تا مشکل اتوبان رو آنالیز کنی، کمی بعدترش بی‌هوش شدی و افتادی. البته بهتره بگم مثل همیشه غشیدی! و پشت بند این حرفش، زد زیر خنده و تا خواستم چیزی بارش کنم ادامه داد: - بعدشم من یکی از اون ماشین‌هایی که به فنا رفته بود رو دو دره کردم، انداختمت صندلی عقب و دِ برو که رفتیم! از این‌که ماشین را کش رفته بود اعصابم قاطی‌تر شد؛ ولی بیشتر نگران وضع اتوبانی بودم که سرتاسر توسط موجودات تاریکی احاطه شده بود و خدا می‌دانست چه بلایی قرار بود سر مردم بی‌گناه بیاورد، که در همین حین صدای رابین مرا از نگرانی‌ام نجات داد: - نگران وضع اتوبان هم نباش، قبل این‌که برت دارم و بزنم به‌چاک، طلسم‌ پاکسازی زدم روی اتوبان.
    1 امتیاز
  23. دستم را بردم لای موهای طلایی و مشکی‌ام و به هم ریختم‌شان، در عین حال با خونسردی که به شدت سعی می‌کردم داشته باشمش، خطاب به رابین گفتم: - خب میگی چی‌کار کنیم؟ اول باید آروم باشیم و یه نقشه بکشیم. چپ‌چپ نگاهم کرد و غرزد: - خب بعدش؟ قدمی برداشتم و به ماشین‌های له شده و اتوبان نگاهی دوباره انداختم و گفتم: - بعدش آروم و سنجیده، طبق نقشه پیش می‌ریم. جفت دست‌هایش را محکم کشید روی صورت سفید ولی از خشم سرخ شده‌اش و قاطی‌وار گفت: - نقشه نمی‌خواد که! با حرص پرسیدم: - اگه نقشه نمی‌خواد پس چی‌ می‌خواد؟ با صدایی که حرص و خشم هم‌ز‌مان در آن موج می‌زد غرید: - گـونی! حیرت و تعجبم افزایش یافت و باز پرسیدم: - گونی؟! منظورت چیه؟ دوباره غرغر کرد: - میگم نقشه نمی‌خواد گونی می‌خواد! دِ یالا بریم بتپونیمش توی گـونی! نمی‌دانستم در این شرایط بخندم یا گریه کنم. با حالی زار گفتم: - یعنی چی نقشه نمی‌خواد؟ مگه ما، مافیاییم؟ این حرفم همانا و برخورد ماشین دیگری به ماشین‌های قبلی و له شدنش همانا. این‌بار رابین عربده کشید: - خُـب نقشه چیه خانم مارپل؟ کفش‌های چلسی‌ام از پایم شل شده بودند؛ ولی وقت محکم کردن‌شان را نداشتم، باید در بیمارستان محکمشان می‌کردم که نکردم. بدون جواب دادن به رابین، کنار اتوبان روی یک پایم نشستم و کف دستم را روی آسفالتِ اتوبان گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. ورد مخصوص را زمزمه کردم. مانند همیشه و طبق معمول، جریان برقی شدید از مغزم گذشت و چشم‌هایم باز شدند. صحنه‌هایی جلوی چشم‌هایم ظاهر شدند. - کمک... کمکم کن... . صدای کمک خواستن زنی باعث شد به اطرافم دقیق‌تر نگاه کنم. در یک جنگل درن‌دشت بودم. جنگلی که درخت‌های بلند و تنومندش مانعِ دیدن آسمانش میشد. جوری همه فضای بالایی با شاخ‌ و‌ برگ درخت‌ها پوشیده بود گویا آسمانی در کار نبود و فقط یک سقف درختی بود. - کمک...کن...کمک... . دوباره صدای زن تکرار شد و این‌بار توانستم تشخیص بدهم صدا از کدام سمت می‌آید. خواستم به سمت صدا حرکت کنم که... خدای من! پاهایم! پاهایم از زمین دوسه وجب فاصله داشتن و من متعادل معلق ایستاده بودم و چون اراده رفتن پیش زنی که صدای کمک خواستنش می‌آمد را کردم، روی هوا با تعادل کامل در حین تعجب، شناور شدم. نه شبیه راه رفتن بود و نه شبیه پرواز. چشمم افتاد به پیرزنی با موهای نقره‌فام که ردایی بلند و خاکستری به تن داشت. پیرزن روی زمین بین علف‌زارها افتاده بود و باز هم صدایش بلند شد: - کمک... بی‌توجه به پاهایم که از زمین فاصله داشتند، خودم را به پیرزن رساندم و بالای سرش معلق ایستادم. مردمک‌های چشم‌هایش کاملاً سفید بودند. نفسم را حبس کردم، خم شدم و دستم را جلو بردم گذاشتم روی شاهرگ گردنش، نفس نداشت.
    1 امتیاز
  24. ماشین از چپ. ماشین از راست. فک‌مان شُل! رابین نچ‌نچی کرد و گفت: - اوه! این‌جا دیگه کجاست؟ خیره به ماشین‌های درحالِ عبور، گفتم: - وسط اتوبان. درحالی‌که با جان‌کندن خودمان را به آن‌طرف اتوبان می‌رساندیم، رابین غر زد: - اتوبان براش کمه، بگو محل سلاخی... حتی از اونم بدتر! رسیدیم به آن سمت و از سرویس شدن دهن‌مان نجات یافتیم. در همین حین رابین پرسید: - شکار بعدی این‌جاست؟ اطراف اتوبان هر دو طرفش بیابان بود. از این‌که پورتال ما را آورده وسط اتوبان، واقعاً تعجب کرده بودم چون این‌جا خالی از سکنه‌ است. همیشه پورتال ما را جایی راهنمایی می‌کند و می‌رساند که بشر آن‌جا زندگی می‌کند و موجودات غیرارگانیک به آن‌ها آسیب می‌زنند. خواستم دهن باز کنم و به رابین بگویم خودم هم نمی‌دانم قصد پورتال چه بوده، که با صدای برخوردی در اتوبان، برگشتیم ببینیم چه اتفاقی افتاده است. اوه خدای من! یک ماشین تصادف کرده بود. - هی آندرا! اون ماشین به چی برخورد کرد؟ با یک نگاهِ سرسری به اتوبان و ماشینِ نابود شده می‌شود خیلی راحت فهمید که سوال رابین کاملاً به جا بوده است، چون آن ماشین نه به ماشین دیگری و نه به اطراف اتوبان، نخورده بود؛ اما جلو و عقب ماشین حتی، خُرد و خاکشیر هم برای توصیفش کم بود! نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم: - احتمالاً اونا این‌جا هستن، باید عجله کنیم. سعی کردیم دوباره خودمان را برسانیم آن سمت اتوبان و با سرعت خودمان را به ماشین له شده برسانیم. ساعت حوالیِ چهار عصر بود ولی گویا آسمان هم با آن‌ها دستش در یک کاسه‌ است؛ چون فضایش را ابرهای سیاه‌تر از سیاه، پوشانده بودند. صدای رابین مرا از آسمانِ تیره جدا کرد. - کسی توی ماشین نیست! متعجب جلو رفتم و گفتم: - چی میگی رابین؟ پس این ماشین از کجا سبز شد یهو؟ تمام فضا و اطراف سنگینی بدی داشت، آن‌قدر که نفس کشیدن آن لحظه برایم سخت‌تر از شکستنِ شاخ غول بود. در فکر سنگینی هوا بودم که جلوی چشم‌های جفتمان، ماشین دیگری که به طرفمان می آمد با حرکتِ ماشین خالی و له شده، خورد به آن و تصادف دیگری صورت گرفت. - به خشکی این شانس... توی دفتر اعمال‌مون فقط یه ماشین تسخیر شده کم داشتیم! قبل از آن‌که فرصت کنم جواب رابین را بدهم، دو ماشین دیگر که در حال حرکت در اتوبان بودند بدون هیچ‌ نوع تماس و برخوردی با ماشین اول، تصادف کردند و بدون این‌که برخورد شدیدی داشته باشند، له شدند! با حرص به رابین خیره شدم و غریدم: - توام به همون چیزی فکر می‌کنی که من بهش فکر می‌کنم؟ سرش را به نشانه‌ مثبت تکان داد و نالید: - ماشین تسخیر شده نیست، اتوبان تسخیر شده‌ست! نفس عمیقی کشیدم. برای درست فکر کردن نیاز به آرامش داشتم و آن لحظه حتی یک درصد هم آرامشی در چنته نداشتم. رابین هم که بیشتر رشته افکارم را با چرندیاتش برید: - بیا بریم خراب شیم روی سرش! پایم را محکم روی کف آسفالت کوبیدم و عصبی گفتم: - خفه شو رابین. غرغرکنان گفت: - چی چیو خفه شم؟ وایستادیم نگاه می‌کنیم داره میزنه ملت رو می‌ترکونه.
    1 امتیاز
  25. رابین همچنان به سخنرانی‌‌اش ادامه داد: - همه این بلاها رو، توجه کنید تک‌تک این بلاها و کبودی‌هایی که روی بدنش مشاهده نمودید، کارِ خودشه... از خدا که پنهون نیست خانم دکتر از شما چه پنهون، یه نمه روانیه! نمی‌دانم خانم دکتر فهمید داریم اسکلش می‌کنیم یا باور کرد روانی هستم که سری به نشانه تأسف برای جفت‌مان تکان داد و از اتاق خارج شد. سریع خطاب به رابین غریدم: - حالا من روانیم آره؟ حسابت رو می‌رسم. سرخوشانه خندید! انگار نه انگار من زخمی‌ام چون اطلاعات غلط به‌دست‌مان رسیده بود و رکب خورده بودیم. با نیش باز گفت: - اولأ این‌که این بابت اون میخ کجی بود که بارم کردی... بعدشم تنها راه نجات‌مون همیشه همین دیوونه جلوه دادن توئه خب! با چشم‌هایم برایش خط و نشان کشیدم و گفتم: - عرعر... زود باش، درد دارم. سریع آمد طرفم و کف دستش را گذاشت روی بازوی زخمی‌ام و شروع کرد به خواندن وردی. لحظه کوتاهی بعد، هیچ دردی در بازویم نبود. اگر به ما بود که هیچ‌وقت پا‌یمان به بیمارستان باز نمی‌شد، چون رابین قدرت درمان‌گری داشت و می‌توانست هر زخمی را ترمیم کند. این مدت هم که بیمارستان بوده‌ام برای بی‌هوش بودنم بوده است، وگرنه اگر به‌ هوش می‌بودم این‌ همه وقتمان این‌جا تلف نمی‌شد. اعصابم از یادآوری آخرین باری که رفته بودیم شکار و آن‌جا به‌جای موجودات غیرارگانیک، با یک سری از دشمن‌های بشر که خودشان را انسان تلقی می‌کنند و همیشه هم درحالِ سنگ انداختن جلوی پای ما هستند، روبه‌رو شدیم که برایمان تله گذاشته بودند، بهم می‌ریزد. باز هم خوب بود ما همیشه هرنوع سلاحی با خودمان داریم وگرنه کارمان تقریباً تمام بود! بعدش هم که پلیس آمد و خیال کرد ما گروگان بوده‌ایم و آن‌ها نیز با خود درگیر شده بودند و هم‌دیگر را به قتل رسانده بودند. اورژانس ما را با نهایت احترام رساندند به بیمارستان و این شد که من شدم روانی و رابین شد میخ کج! رابین درحالی‌که با نوک انگشت موهای بهم ریخته‌‌ی کوتاهش را می‌خاراند گفت: - وقتشه از این‌جا، جیم بزنیم آندرا. با حرص غریدم: - می‌دونی که بدون اجازه دکتر، فقط به عنوان میت، به مقصد سردخونه می‌تونیم بریم! نیش‌خندی مهمانم کرد و گفت: - واسه همینه که توقع دارم یه پورتال خوشگل ترتیب بدی، به مقصد شکار بعدی! از جایم بلند می‌شوم و غرغرکنان می‌گویم: - باشه بزن بریم... فقط دعا کن این‌بار سر و کارمون با خودشون باشه نه حامیانِ انسان‌ِ ناانسان‌شون! بدون این‌که منتظر جوابش باشم، با حرکت دستم پورتالی آتشین ظاهر می‌کنم و هر دو هم‌زمان از آن رد می‌شویم و پایمان را می‌گذاریم وسط... اوه خدای من، وسط اتوبان! درحالی‌که از چپ و راست ماشین رد می‌شود و هر آن امکان داشت فکمان پایین بیاید.
    1 امتیاز
  26. درحالی‌که داشتم خرخره‌ی خودم را می‌جویدم، صدای درب آمد. سرم را چرخاندم و دیدم رابین با یک خانم دکتر، وارد اتاق شدند. رابین با دیدن چشم‌های بازم، با ذوق خرکی‌اش می‌گوید: - به‌ هوش اومدی پهلوون؟ چشم‌غره‌ای نثارش کردم و با ابرو به دکتر اشاره کردم. خانم دکتر سریع بالای سرم آمد. شروع کرد به معاینه، نگاه، لمس، دستگاه، بوق. من چه می‌دانم دقیقاً چه‌کار می‌کرد. هرکسی فقط از تخصص خودش سر درمی‌آورد. تخصص او پزشکی بود، تخصص من شکار ماورایی. و خب… یک مقدار درگیری و کتک خوردن هم جزو مهارت‌های جانبی‌ام محسوب می‌شد. رابین که بسیار سعی می‌کرد ادب را در کلامش حفظ کند از دکتر پرسید: - خانم دکتر، حالش خوب می‌شه؟ دکتر که یک خانم بلوندی تُپل مُپل است. اول نگاه پر از فحشی به رابین می‌اندازد و سپس می‌پرسد: - شما شوهرش هستید؟ رابین با چشم‌های برقلمبیده اول به منِ زخمیِ فلک‌زده و سپس به دکتر نگاه می‌کند و در جوابش می‌گوید: - نه! خدا نکنه! چرا این فکر رو کردین؟ خانم دکتر با تعجب اخم می‌کند که رابین سریع برای جمع کردن چرندی که گفته است، دهان باز می‌کند و می‌گوید: - آها حتماً چون این مدت هی بالا سرش بودم و مثل پروانه دورش می‌چرخیدم، فکر کردین ما... خیر خانم دکتر، بنده رفیقشم. دکتر که مشخص است از وراجی‌های رابین خسته است، سرش را بی معنی تکان می‌دهد و می‌گوید: - خب دسترسی به خانوادشون دارین؟ باید باهاشون صحبت کنم. قبل از آن‌که رابین به خودش زحمت بدهد که گند دیگری بالا بیاورد، توجه دکتر را به خودم جلب می‌کنم و می‌گویم: - ببخشید خانم دکتر. خانواده‌ی من، رفیق من، همراه من، همه کس‌وکار من رابینه. هرچی لازمه ایناهاش، این‌جا مثل میخ کج وایستاده، باهاش صحبت کنید. رابین چپ‌چپ نگاهم کرد. می‌دانستم بعداً حالم را سر این‌که به میخ کج تشبیه‌اش کرده‌ام می‌گیرد. خانم دکتر با کمی اخم و ذره‌ای مهربانی خطاب به من می‌گوید: - ببین دختر جان، این موضوع خیلی مهمه، باید حتماً با خانوادت حرف بزنم. لحظه‌ای مکث کرد و سپس با تردید گفت: - توی بدنت به‌جز این گلوله‌ای که به بازوت خورده، کلی کبودی و زخم‌های کهنه دیگه هم دیده میشه. یا خودِ خدا! گاومان زایید! بی‌شمار قلو زایید! حالا اگر بگویم کارِ موجودات اهریمنی و ماورائی است مگر باور می‌کند؟ احتمال باورش زیر صفر درصد است. حق دارد، در دنیایی که هیچ‌کس جادو را باور ندارد چه کسی باور می‌کند ما شکارچی ماورائی هستیم؟ برای همین هم لال می‌شوم و مثل بز نگاهش می‌کنم که می‌پرسد: - نکنه کار این آقاست؟ پیش از آن‌که بخواهم تلاشی برای دادن جواب به خانم دکتر و قانع کردنش انجام دهم که رابین فلک‌زده‌تر و گردن‌ شکسته‌تر از من است و هیچ تقصیری ندارد، خود رابین دهن باز می‌کند و می‌گوید: - حرف‌ها می‌زنید دکتر جان! مگه من جرأت می‌کنم این آتیش‌پاره رو سیاه و کبودش کنم؟ خانم دکتر با تعجب به رابین خیره شده بود که رابین ادامه داد: - باور کنید عین‌ چـی راست میگم! زیادی هم پاپیچش نشین ها... یهو دیدین شما رو هم گرفت به باد کتک. چشم‌هایم کم مانده بود از کاسه در بیاید!
    1 امتیاز
  27. نیم‌نگاهی به درب قهوه‌ای فام خانه‌ام انداختم و خریدهایم را در یک دست جا دادم و کلید را با هزار بدبختی از کیفم در آوردم و در را باز کرد و وارد شدم. خانه من متشکل از یک اتاق خواب کوچک یک خوابه که در انتهای راهرو قرار داشت و یک آشپزخانه اُپن در اوایل راهرو و یک هال کوچیک که مخلوط بود با راهرو. در هال یک کاناپه و یک مبل نیلی‌فام و یک میز شیشه‌ای متوسط که وسط میز یک گلدون بلوری آناناس مانند قرار داشت. این گلدان را خیلی دوست داشتم. همیشه وقتی راهم می‌افتاد به گل‌فروشی، گل‌های تر و تازه از هر نوعی می‌خریدم و می‌آوردم توی گلدان بلوری‌ام می‌چیدم و گل‌های خشک شده قبلی را هم توی یک جعبه جمع می‌کردم، نمی‌دتنم چرا؛ ولی دلم نمی‌آمد دورشان بیندازم حتی وقتی دیگر هیچ استفاده‌ای از آن‌ها نمی‌شود کرد. هیچ‌وقت هم گل خاصی مد نظرم نبوده و کلاً عاشق همه‌یشان هستم. و به علاوه این‌ها یک ال‌سی‌دی روی دیوار مقابل میز و کاناپه نصب شده بود. وارد آشپزخانه می‌شوم و خرید‌ها را می‌گذارم روی میز چوبیِ قهوه‌ای‌فامِ غذاخوری که سه تا صندلی اطرافش گذاشته بودم، برای وقت‌هایی‌که ماریان و تریسی پیشم می‌آمدند. روی در یخچال عکسی سه‌ نفره از ما بود و در یک لحظه‌آنی تصمیم گرفتم آن عکس را از جلوی چشم بردارم تا با دیدنش یاد جای خالی ماری نیُفتم؛ ولی با بقیه خاطراتش می‌خواستم چی‌کار کنم؟ چاره‌ای نبود باید با رفتن ماریان کنار می‌آمدم و باید تلاش می‌کردم که تریسی هم با نبودنش کنار بیایید. خسته و بی‌حال وارد اتاق خوابم می‌شوم که چشمم می‌افتد به میز مطالعه و لپ‌تاپم. ناگهان تمام حس و حال خوبم برمی‌گردند و سریع به سمت میز مطالعه‌ام می‌روم و روی صندلی دوست داشتنی‌ام می‌نشینم و لپ‌تاپ را برای ادامه تایپ رمانم، روشن می‌کنم. *** «آندرا جانسون» چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که چشمم به آن خورد، سقف سفید بود. باید خیلی احمق باشم که نتوانم در همان ثانیه‌ اول تشخیص دهم آن‌جا بیمارستان است؛ ولی من چطور آن‌جا هستم؟! لحظه‌ای به مغزم فشار می‌آورم. آهان! از بهت و تعجبِ آشکاری که در چشم‌هایشان موج می‌زد استفاده و شروع به شلیک کردن کردیم. از افرادی که وارد اتاق شده بودند ثانیه‌ای بعد فقط چند تا جسدِ آبکش شده باقی مانده بود. با صدای آژیر ماشین پلیس، نفسی راحت و پر از دردی کشیدم و غـش... اوه نه! گذاشتم تاریکی مرا ببلعد! بله دیگر من که غش نمی‌کنم. آه لعنتی بله! غش می‌کنم! همیشه، دقیقاً وسط عملیات‌ها! خودم هم از دست خود، شاکی‌ هستم واقعاً. دهان می‌گشایم و روی خودم غر می‌زنم: - حالا زخمی‌ای باش خو! مگه دفعه اولته زخمی می‌شی؟ غشت چیه این وسط؟!
    1 امتیاز
  28. چشمم به اتوبان مقابلم بود که چندتا ماشین متوقف و له شده بودند، هم‌زمان گفتم: - باشه هروقت که تو بگی. به نزدیک ماشین‌های تصادفی که رسیدیم جز دو نفر که یکی دختر بود و دیگری پسر، شخص دیگری به چشم نمی‌خورد. پسرِ ایستاده بود و داشت با اعصاب خوردی به ماشین‌های له شده و همین‌طور ماشین من نگاه می‌کرد و دخترِ روی یک پا نشسته بود روی آسفالت و کف دستش را بی معنی چسبانده بود به کف آسفالت اتوبان! - وای مولی! این‌جا چه اتفاقی افتاده؟ صدای تریسی مرا از حیرت بیرون کشید و گفتم: - نمی‌دونم مثل این‌که تصادفه؛ ولی با همون هم جور در نمیاد. اصلاً این دختره چرا اون مدلی نشسته رو آسفالت آخه؟ تریسی صورتش را آن‌طرف چرخاند و با دیدن آن پسر جوان، گفت: - از این پسره بپرسیم؟ سرعت ماشین را بالاتر بردم و از کنارشان گذشتم. - لازم نکرده تریسی...نباید دنبال دردسر بگردیم. بین راه تریس ساکت بود و من مُدام تصویر ماشین‌های له شده‌ی در اتوبان در ذهنم تکرار می‌شدند.. احساس می‌کردم این صحنه را یک جایی دیده‌ام! تا وقتی تریسی را رساندم و با او خداحافظی کردم و دوباره سوار ماشین شدم هنوز هم ذهنم درگیر صحنه‌ی تصادف بود. سعی کردم افکار بی‌سر و تهم را پس بزنم و بروم خرید برای خانه‌ام. دیشب که بعد از نوشتن یک فصل کامل از رمان جدیدم به آشپزخانه هجوم بردم متوجه شدم در یخچال کپک هم برای خوردن گیرم نمی‌آید. سوپرمارکتی همان نزدیکی پیدا کردم و مواد خوراکی مورد نیازم را برداشتم؛ بعد از حساب کردن از سوپرمارکت خارج شدم. سوار ماشینم شدم و خریدها را روی صندلی عقب گذاشتم. اوه! یک فروشگاه را بار زده‌ام رسماً. چاره‌ای هم نبود، شکم خرج دارد. مقابل پارکینگ ساختمان هشت طبقه‌ای که خانه‌ی من طبقه هشتمش قرار دارد، متوقف شدم. کیف و خریدها را برداشتم و درب ماشین را قفل کردم و به سمت ورودی ساختمون راه افتادم. وارد آسانسور شدم و طبقه هشت را انتخاب کردم. درحالی‌که خریدها دستم بود و به شدت خسته و منتظر باز شدن درب آسانسور بودم، یک آن آسانسور روی طبقه شیش متوقف شد. - اوه نه! همین را کم داشتم که آسانسور خراب شود خریدها از دستم به کف آسانسور سقوط می‌کنند و من سریعاً موبایلم را از کیفم در می‌آورم تا تماسی بگیرم؛ ولی احساس خفگی و تنگیِ نفس امانم نمی‌دهد و به شّدت به سرفه می‌افتم و زانو می‌زنم کف آسانسور. لعنتی! همیشه با مکان‌های بسته مشکل داشتم و تنگیِ نفس در همچین مواقعی جانم را به لبم می‌رساند. احساس می‌کردم آخرین ذرات اکسیژن معلق در هوای بسته‌ی آسانسور تمام شده که یک آن آسانسور به کار افتاد و من حالم جا آمد. لحظه‌ای بعد روی طبقه هشتم درب آسانسور باز شد و من خریدهایم را در دست‌هایم گرفتم و به سمت خانه‌ام راه افتادم.
    1 امتیاز
  29. کشیش که تردید در لحنش بی‌داد می‌کند می‌گوید: - فرزندان! تقاضای شما خلاف قوانین کتاب مقدسه. موقعی که کشیش می‌گوید خلاف قوانین کتاب مقدس است، واقعاً یک لحظه کم می‌ماند شاخ در بیاورم. انتظار داشتم کشیش به تریسی بگوید اصلاً هم‌چون چیزی به نام «احضار روح» واقعی نیست، تا تریسی از خواسته‌ی نامعقولش دست بکشد؛ ولی اکنون همه چیز بدتر شده است. خوب می‌دانم اگر پدر روحانی کمک‌مان نکند، مسلماً تریسی باز هم پای رفیق خرافاتیِ برادرش را وسط می‌کشد. فکری که در سرم آمده بود هم‌زمان از دهن تریسی هم خارج شد: - مولیا، بهت گفتم که بیا بریم پیش مدیوم. به طرز غریبی می‌خواستم طبق عقیده‌ام انجام شدنی نباشد و اگر هم انجام شدنی‌ است به دست یک کشیش انجام بشود نه یک مدیوم کلاهبردار. با دهنی باز اول به تریسی و سپس به کشیش نگاه کردم و خطاب به کشیش گفتم: - لطفاً پدر... راهی نداره برامون انجامش بدید؟ چشم‌های قهوه‌ای‌اش را که به پوست صورت سفید و کمی چروک شده‌اش می‌آیند را با حالتی آرام باز و بسته می‌کند و می‌گوید: - خیر فرزندم. پیش از آن‌که فرصتی برای پاسخ بیابم این‌بار تریسی بود که برای خروج سریع‌تر از کلیسا دستم را گرفته بود و مرا به دنبال خود می‌کشید که با صدای پدر روحانی متوقف شدیم. - فرزندان! پیش هیچ مدیومی برای هیچ احضاری نرید، این کار به نفع هیچ‌کدوم‌تون نیست. خواستم چیزی بگویم که تریسی دستم را بیشتر کشید و مرا به سمت درب اصلی کلیسا برد و خارج شدیم. آسمان ابرهای سیاهی را مهمان خود کرده بود. به طرز غریب‌تری احساس بدی داشتم، احساسی که نمی‌دانستم از چه سرچشمه گرفته است. تریسی ول‌کُنِ دستم نبود و مرا تا ماشین کشید. کنار ماشین دستم را رها کرد و بدون این‌که منتظر من بماند سوار ماشین شد. من هم ناچاراً سوار شدم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم. کمی که گذشت و دیدم تریسی هیچ حرفی نمی‌زند به سمتش چرخیدم و دیدم دارد هم‌چون ابر بهار، بی صدا اشک می‌ریزد. یک دستم به فرمان و دست دیگرم را گذاشتم روی دستش و سعی کردم هم‌زمان هم حواسم را به جاده مقابلم بدهم و هم به تریسی. نگران صدایش زدم: - تریس! فین‌فین‌کنان نالید: - جونِ تریس؟ نگاهی به جاده خلوت و نگاهی به تریسی انداختم و مهربان گفتم: - آروم باش قشنگ‌ِدلم گریه نکن. دستش را گرم‌تر فشردم و گفتم: - دیدی که! حتی کشیش هم گفت کار درستی نیست. گرچه من معتقد بودم اصلا شدنی نیست؛ ولی خب... . چشمانم را دادم به اتوبانی که واردش شدم و گوش‌هایم را دادم به تریسی که صدای بغض آلودش پیچید: - مولی... بریم پیش مدیوم، باشه؟ طوری با بغض و معصومیت این حرف را زد که به گوش سنگ می‌رسید آب میشد، چه برسد به دل من که می‌دانستم این موضوع چه قدر برایش اهمیت دارد و تریسی تنها دوستی بود که برایم باقی مانده بود. به‌ همین دلیل این‌بار از ته دل گفتم: - باشه می‌ریم پیشش، همین الآن اصلاً... . پرید وسط حرفم و مانع ادامه حرفم شد و گفت: - الآن نه... خیلی سرم درد می‌کنه، بعداً بریم که وِست هم همراه‌مون بیاد، آخه من نمی‌دونم آدرسش کجاست.
    1 امتیاز
  30. به جای گوش دادن به حرفم، نامم را نجوا می‌کند: - مولـی؟ درحالی‌که راه می‌افتم، آرام و صمیمانه لب می‌زنم: - جونم؟ دستی لای موهای پریشان بلوندش می‌برد و آهی می‌کشد و می‌پرسد: - میگم کتابِ رمانت چی‌شد؟ نشد ازت بپرسم چاپ شد یانه؟ همان‌طور که از خیابان و بینِ عابران و ماشین‌ها رد می‌شدیم؛ با دردی که از یادآوری آن اتفاقی که برای ماریان افتاد مصادف شد با روز چاپِ کتابم، فقط زیر لب گفتم: - چاپ شده. به درب کلیسا رسیده بودیم. دستش را از دستم بیرون کشید و با خوشحالی بغلم کرد. - وای جدی؟ این عالیه! از بغلم خارج شد و این‌بار با صدایی که کمی بغض هم میانش بود گفت: - خوشحالم که کتابت چاپ شد و نیاز نیست تو رو هم مثل ماری از دست بدم... . صدایش می‌لرزید. نگاهش نمی‌کردم مبادا چشمم به اشک‌هایش بیفتد و نتوانم طاقت بیاورم. خودم هم متلاشی بودم و با یادآوری این‌که ماری بخاطر رد شدن رمانش توسط انتشارات، خودکشی کرده بود، قلبم مچاله می‌شد. برای بار هزارم در این مدت، آرزو کردم که هی کاش رمان من رد و رمان ماریان چاپ می‌شد؛ ولی فقط ماریان اکنون کنارمان می‌بود. افکارم را کنار می‌زنم و بی‌ معطلی دوباره دستش را می‌گیرم و دست‌گیره فلزی درب اصلی کلیسا را می‌فشارم و واردش می‌شوم. تریسی هم مانند کودکی که دستش در دست مادرش است، دنبالم کشیده می‌شود و بی‌هیچ حرف و اعتراضی با من می‌آید. کسی در کلیسا نیست و کشیش هم در دید نیست! صدا می‌زنم: - پدر... . به اطراف کلیسا و صندلی‌های خالی‌اش نیم نگاهی می‌اندازم و صدایم را بالاتر می‌برم: - پدر روحانی! مردی بلند قامت با لباسی مشکی‌فام و بلند که طرحی خاکستری و نامفهوم روی خود دارد به طرف‌مان می‌آید. همان‌طور که به ما نزدیک می‌شود می‌گوید: - درود روح‌القدوس به شما فرزندان. با لبخند به او خیره شدم و گفتم: - روزتون به‌خیر پدر. با لبخند جوابم را داد: - روز شما هم بخیر فرزند. برای دعا تشریف آوردین؟ سرم را به علامت منفی تکان دادم. - یا اعتراف؟ پیش از این‌که حدس دیگری بزند گفتم: - اوه نه پدر... ما به کمک‌تون نیاز داریم. لبخند صورت سفیدش را می‌پوشاند و می‌گوید: - درخدمتم فرزندم. قبل از من، تریسی شتاب‌زده می‌گوید: - ما می‌خواهیم روحِ دوست‌مون رو احضار کنید! خواسته‌ی تریسی، آن‌قدر دور از ذهنم است که ناخودآگاه پوزخندی روی لبم ظاهر می‌شود و برای این‌که پوزخندم از چشم تریسی دور بماند رویم را برمی‌گردانم و چشم می‌چرخانم در فضای سالن کلیسا که نمایی سلطنتی و سنگین دارد. مانده‌ام مردم چگونه به آن فضای سرد و سنگین پناه می‌آورند و از صمیم قلب، به گناهان کرده و نکرده‌یشان اعتراف می‌کنند؟ صورتم را طرفشان برمی‌گردانم که کشیش نگاهی به جفتمان می‌اندازد و لبخندی تبسم‌وار تحویلمان می‌دهد و سپس خطاب به تریسی می‌گوید: - فرزندم... تقاضایی که دارین یه مسئله معمولی نیست. تریسی درحالی‌که مصمم بودن در چشم‌هایش برق انداخته بود، بلافاصله می‌گوید: - خب بله پدر. من خیلی خوب می‌دونم که احضار روح از دنیای مردگان مسلماً یه مسئله ساده نیست؛ ولی لطفاً این کار رو برامون انجام بدین... ازتون خواهش می‌کنم.
    1 امتیاز
  31. آهی می‌کشم و چشم‌هایم را ثانیه‌ای می‌بندم. فهمیدن این‌که یک دنده‌گی به جانش افتاده، اصلاً کار سختی نیست. اگر این راهش باشد که آرام بگیرد و با واقعیت کنار بیاد و روند زندگی‌اش را به درستی ادامه دهد، پس چاره‌ای جز همراهی کردنش در این راه برایم نمی‌ماند. گرچه اعتقادی به روح و احضارش نداشتم و از دیدگاه من اشخاصی که به خودشان مدیوم می‌گویند، یک مُشت کلاش و کلاهبردار بیشتر نیستند. به صندلی تکیه دادم و با حرص و بی‌چاره‌گی نالیدم: - مدیوم از کجا بیاریم؟ چشم‌هایش برقی زد: - من یکی رو می‌شناسم. بازم با حرص نالیدم: - از کجا؟ آخه تو مدیوم از کجا می‌شناسی دختر؟ مشغول بازی با موهایش شد و گفت: - دوست داداشمه. اخم کردم و گفتم: - داداشت که خیلی سرش توی درس و دانشگاهه. فکر نمی‌کردم با همچین خرافاتی‌هایی در ارتباط باشه. بعدشم مطمئنی کار دوست داداشت درسته؟ لب و لوچه‌‌اش را آویزان کرد و گفت: - آره مطمئنم. با اعصاب‌خوردی گفتم: - ولی من مطمئن نیستم. - آه مولیا! خب حالا تکلیف چیه؟ برای همین حرفی که در ذهنم بود را به زبان آوردم: - باشه تریس، می‌ریم برای احضار. با حرفم چشم‌هایش برقی می‌زند که سریع می‌گویم: - اما نه پیش اون مدیوم. تکه‌ای از سالادی که در بشقابی پر نقش و نگار، روی میز قرار دارد، می‌کند و در دهانش می‌چپاند. سپس با دهن پر می‌پرسد: - آخه کی جز مدیوم می‌تونه کمکمون کنه؟ خلاصه‌وار می‌گویم: - کشیش. تریسی خواست حرفی بزند ولی با دیدن تحکمِ در صدا و چشم‌هایم، حرفش را خورد و سکوت کرد. دستش را نرم نوازش کردم و گفتم: - می‌ریم کلیسا، از کشیش کمک می‌خواهیم. فقط بعدش باید بچسبی به زندگیت، مفهومه؟ دست‌هایم را محکم می‌گیرد و با لحنی آمیخته با درد و ذوقی نو شکفته می‌گوید: - کاملاً خیالت راحت. *** به کلیسای بزرگی که در مرکز شهر نیویورک واقع شده بود، رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. چشم‌هایم را محکم روی هم فشردم و باز کردم. لعنتی خوابم می‌آمد. دیشب تا دیر وقت مشغول نوشتن رمان جدیدم بودم و نفهمیدم چگونه خوابم برد. صبح هم پیش از طلوع خورشید، سر و کله پیام تریسی پیدا شد و مرا ابتدا به کافی‌شاپ همیشگی و سپس با خودش به کلیسا کشاند. افکار مسخره‌ای در ذهن داشت، می‌خواست راهی بیابد تا روح ماری را احضار کند و از او بپرسد برای چه تنهایمان گذاشت؟! نمی‌دانم چطور؛ ولی دوست دیوانه‌ام گمان می‌کرد با این کار احمقانه دلمان آرام می‌گیرد و با مرگ ماریان راحت‌تر کنار می‌آییم. من نیز با آن‌که کاملا با این حرکت مخالف بودم، ناچاراً همراهش شدم. تریسی که کیف مجلسی آلبالویی‌اش که کاملاً متناقض با لباس آبی‌اش بود را در دست داشت، کنارم ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و سپس پرسید: - قبلاً هم این‌جا اومدی؟ درحالی‌که پایم که خارش به جانش افتاده بود را در نیم‌بوت کوفتی‌ام تکان می‌دادم، آرام سری تکان دادم و گفتم: - آره یکی دو بار، برای دعا. با آرنجش در پهلویم می‌کوبد و می‌گوید: - تو که از خرافات خوشت نمیاد... آهان، حتماً کلیسا خرافات نیست! سرم را بی معنی برایش تکان می‌دهم و دستش را می‌گیرم. هم‌زمان که به طرف کلیسا می‌رویم می‌گویم: - راه بیُفت تریسی، کمتر حرف بزن!
    1 امتیاز
  32. با این حرفش دلم می‌خواست بغلش کنم و همان‌جا بنشینم زار بزنم؛ ولی این راهش نبود. دست‌هایش را می‌گیرم و باز مهربان می‌شوم و می‌گویم: - تریس... قشنگِ‌دلم؛ فکر می‌کنی ماریان می‌خواد تو به‌خاطر مرگش از پیشرفتت بزنی؟ پاسخم را نداد هیچ که حتی خودش را کمی روی میز کشید جلوتر و سرش را گذاشت روی دست‌هایم و زد زیر گریه. آه لعنتی! خودم هم دست کمی از حال او نداشتم و می‌خواستم همراهی‌اش کنم؛ ولی تمام تلاشم روی این بود که محکم باشم و حتی قطره‌ای اشک در چشم‌هایم حلقه نزند. کلافه و با تحکم گفتم: - تریسی! گوش کن تریسی! روحِ ماری با دیدن این حالت خیلی اذیت می‌شه، تو که این رو نمی‌خوای؟ سرش را بلند می‌کند و با دست‌های خوش‌فرمش اشک‌هایش را پاک می‌کند و با چشم‌های غرق در اشکش به من خیره می‌شود. نگاهش که می‌کنم، برای چهره معصوم و مظلومش دلم ضعف می‌رود. دست‌هایش را دوباره در دستم می‌گیرم و می‌گویم: - لطفاً به خودت بیا. معصومانه می‌گوید: - می‌دونی چند روزه ندیدمش... چه‌قدر دلم براش تنگ شده، وای خدای من... من چطور بدونِ ماری زندگی... . ناامیدی در صدایش داشت دیوانه‌ام می‌کرد، اجازه ندادم حرفش را تکمیل کند و گفتم: - دل منم براش تنگ شده خب... ولی نمی‌شه که کاری بکنیم جز این‌که بریم کلیسا شمع روشن کنیم و براش دعا کنیم. درحالی‌که داشت اشک‌هایش را از روی صورت قشنگش پاک می‌کرد نالید: - آره فکر خوبیه؛ ولی کاش می‌شد باهاش حرف بزنیم. با مهربانی به چشم‌های قشنگش لبخند زدم: - عالی می‌شد، ولی راهی نیست تریسی. یک لحظه احساس کردم تمام حال بدش از بین رفت و ذوق و شوق از چشمانش فوران کرد و گفت: - فکر کنم یه راهی باشه! با تعجب پرسیدم: - منظورت چیه تریس؟ هم‌چون یک بچه کوچک با ذوقی توصیف نشدنی لب زد: - آره‌آره، خودشه! یک تای ابرویم را بالا دادم و منتظر به او زل زدم که گفت: - احضارش می‌کنیم! ناخودآگاه پوزخندی روی لب‌هایم نقش بست و گفتم: - چی؟ خل شدی؟ اخمی کرد و گفت: - مسخره‌‌ام نکن مولی، جدی میگم. این‌بار بی‌تعارف خندیدم و گفتم: - احضار فقط توی فیلماست دیوونه! لب‌هایش را جمع کرد و با لجاجت در پاسخم گفت: - نخیر مولی خانم، احضار واقعیه! خدای من! درست مانند دختربچه‌های کوچک شده بود که هرچه به آن‌ها می‌گفتی، باز حرف خودشان را می‌زدند. نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم: - ببین تریسیِ قشنگم... اینا هیچی جز زاده‌ی تخیلِ نویسنده‌های ژانرِ وحشت نیست، ببین من خودم نویسنده‌م می‌دون... موهایش را از روی صورتش کنار زد و حرفم را برید و گفت: - نه مولی، این‌طور نیست، بهت ثابت می‌کنم. سرم را به نشانه منفی تکان دادم و با حرصی ناشی از کج‌خلقی‌ها و بچه‌ بازی‌هایش غریدم: - چرا نمی‌فهمی رفیق من... اینا همش دسیسه‌های فانتزیِ ذهن نویسنده‌هاست واسه هیجان‌زده کردنِ مخاطب‌! چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: - نُچ‌نُچ کاملاً واقعیه. فقط به یه مدیوم نیاز داریم.
    1 امتیاز
  33. *** وارد کافی شاپ می‌شوم و اول از همه چشمم می‌افتد به دختر کوچولویی که پیراهن پرنسسیِ صورتی تنش است و موهایش به طرز زیبا و ملوسی با گیره‌های آبی به فامِ چشمانش، خرگوشکی بسته شده‌اند. به او لبخند می‌زنم و او هم لبخندم را با لبخندی عمیق‌تر و پاک‌تر جواب می‌دهد. با دیدن لبخندش احساس می‌کنم دنیایی از انرژی مثبت به قلبم سرازیر می‌شود. آرام رو برمی‌گردانم و به دنبالش می‌گردم. می‌بینمش که دورتر از جایگاه همیشگی‌مان با حالتی آرام و مظلوم نشسته است. تاپ و شلوار جینِ رنگ و رو رفته‌ی آبی‌فامش با موهایش که به طرز بی‌پروایی دورش ریخته‌اند، بدونِ هیچ نوع آرایشی، این را نشان می‌دهد که هنوز هم با زندگی سر جنگ دارد و با نبود ماریان حتی یک درصد هم کنار نیامده و این کارم را برای بهتر کردن حالش سخت‌تر می‌کند، خیلی سخت‌تر. سریع به طرفش قدم برمی‌دارم. نزدیکش که می‌رسم با صدایی بلند که سعی می‌کنم سرحال باشد می‌گویم: - اوه‌اوه! ببین این‌جا چی داریم... یه گاوِ خوشگل! با دیدنم از جایش بلند می‌شود و خودش را در آغوشم جا می‌دهد. لحظه‌ای بعد هردو می‌‌نشینیم مقابل هم و تریسی می‌گوید: - مولی! تو خیلی بیشعوری، می‌دونستی؟ با لبخند یک تای ابرویم را بالا می‌دهم و با کمال پر رویی می‌گویم: - آره درجریانم، خب بعدش؟ اخم‌های ظریفش را درهم می‌کشد و می‌گوید: - دو ساعته منو کاشتی این‌جا، زیر پام علف سبز شد. با خنده گفتم: - خب خداروشکر، اصلاً خیالم راحت شد. گاوم علف داشته بخوره! غرغر می‌کند: - گور به‌ گور شده! لبخندم را حفظ می‌کنم و می‌گویم: - اوه انگار خیلی دلت پره‌ ها! باز هم لب‌هایش را غنچه می‌کند و اخم‌هایش را درهم می‌کشد و غرغرکنان می‌گوید: - همینه که هست... حالا گدا گشنه بازی درنیار، یه‌ چیزی سفارش بده بیارن گلوم خشک‌سالی گرفت! دستم را برای گارسون بالا می‌برم و خطاب به تریسی می‌گویم: - باشه تریسی جونم، من سفارش میدم ولی دُنگت رو باید بدی ها! چشم‌هایش گشاد می‌شود و باز غر می‌زند: - جون به جونت کنن، خسیسی! نیشم را برایش باز می‌کنم و می‌گویم: - همینه که هست... این به اون در! سرش را با تأسف برایم تکان می‌دهد و به گارسونی که رسیده کنار میز‌مان سفارش یک عالم خوراکی می‌دهد. باز چشم‌هایش نمناک است و نامم را نجوا می‌کند: - مولی... با مهربانی به او خیره می‌شوم و پاسخ می‌دهم: - جانِ مولی؟ درحالی‌که دست‌هایش را بی‌هدف بین موهای قشنگش حرکت می‌دهد می‌گوید: - من... من می‌خوام دانشگاه رو ول کنم. مهربانی چشم‌هایم، جایش را به حیرت و تعجب می‌دهد و می‌‌پرسم: - چی؟ زده به سرت؟ تریسی آهی می‌کشد و می‌گوید: - من نمی‌تونم از پس درس و دانشگاه بر بیام، می‌فهمی؟ با حرص می‌گویم: - نه نمی‌فهمم! چطور قبلاً می‌تونستی الآن نمی... . وسط حرفم می‌پرد و با چشم‌های اشک‌آلودش می‌نالد: - قبلاً ماریان زنده بود.
    1 امتیاز
  34. سپس با صدای بلند غر زد: - پهلوونی بخوره تو سرت! مگه بهت نگفتم بمون تو همون جهنم؟ سرخوشانه خندیدم. درد را قورت دادم و گفتم: - آهان، بمونم تو جهنم که تو این‌جا از بهشت لذت ببری؟ او هم خندید؛ خنده‌ای کوتاه، وسط نفس‌نفس زدن. - اوه آره! اون هم چه بهشتی… بهشتی که حورهاش گلوله‌ان! کنار هم، پایین پنجره‌ای که رابین از آن شلیک می‌کرد، سنگر گرفتیم. عرق و خستگی از قیافه‌اش می‌بارید. من اما بیشتر شبیه جنازه‌ای بودم که هنوز یادش نرفته نفس بکشد. با درد نالیدم: - حالا بگو ببینم… چطور قراره از این‌جا بریم بیرون؟ نگاهش خیره ماند به اسلحه یوزی در دستش. - نیاز به یه نقشه داریم. سریع گفتم: - من یه نقشه دارم. با ذوق به طرفم برگشت. یک ثانیه سکوت کردم، بعد اضافه کردم: - شوخی کردم. بی‌توجه به زخمم، یک پس‌گردنی جانانه نثارم کرد و زیر لب غرغر کرد. می‌خواستم دهان باز کنم که صدای چند نفر، درست پشت سرمان، ما را به زمان حال کوبید. - بلند شید! دست‌هاتون رو ببرید بالا! متعجب، ولی بی‌خیال، بلند شدیم. دوازده نفر بودند. دوازده نفرِ تا دندان مسلح. و من با بازویی که هنوز داشت خون‌دل می‌خورد. یکی از آن جانی‌ها نطق کرد: - گورتون رو کندین! یالا، اسلحه‌هاتون رو بندازین زمین و دست‌هاتون رو ببرین بالا! من و رابین، طبق روال همیشگی، آخرین نگاه را به هم انداختیم. از آن نگاه‌ها که یعنی «یا می‌میریم، یا خیلی بد می‌زنیم به دل خطر.» رابین با همان نیش‌خند لعنتیِ مخصوص خودش گفت: - باشه باشه… دست‌هامون رو می‌بریم بالا. مکثی کرد و ادامه داد: - ولی شرمنده رفقا… دست‌های ما فقط واسه شلیک کردن می‌ره بالا. *** «مولیا سانچز» دست راستم را از لای پتو بیرون می‌آورم و هشدار ساعت را که روی میز کوچک کنار تختم است، خاموش می‌کنم. چشمانم را باز می‌کنم و با آرامش پلک می‌زنم. سعی می‌کنم روی برخورد پلک بالایی به پلک پایینی‌ام تمرکز کنم. چند بار این حرکت را تکرار می‌کنم. این حرکت همیشه به من حس خوبی می‌دهد و تا حدودی باعث می‌شود این لحظه فقط به برخورد پلک‌هایم به‌ هم فکر کنم نه چیز دیگری هم‌چون تلخیِ زندگی. موبایلم را از روی پاتختی چنگ می‌زنم و با پیام کوتاهِ تریسی رو به رو می‌شوم: « خیلی سریع بیا پاتوقمون». موبایلم را روی تخت پرت می‌کنم و بعد از یک دوش گرفتن کوتاه از حمام خارج می‌شوم و همان‌طور که با سشوار مشغول خشک کردن موهایم هستم، به خودم در آینه زل می‌زنم. آن‌قدر که این مدت را با گریه و حال بد گذرانده‌ام، رگه‌های قرمزی دورِ مردمک‌های یشمی‌فامِ چشم‌هایم ظاهر شده‌اند. آه بلندی می‌کشم و سشوار را می‌گذارم روی میز آرایش مشکی اتاقم و به طرف کمد لباس‌هایم می‌روم و دربش را باز می‌کنم. بلوز کرمی‌فام گشادی با شلوار جین مشکی، بیرون می‌کشم و بدون لحظه‌ای از دست دادنِ وقت، می‌پوشمشان. جلوی آینه قدی اتاقم می‌ایستم و دستی به موهای بلند و قرمزفامم که فرهای ریز و دُرشت آن‌ها را در بر گرفته‌اند، می‌کشم. نیم‌بوت‌های کرمی‌فامم را با بلوزم ست می‌کنم و کیف هلالی مشکی‌ام را با شلوار جینم. سپس سریع از خانه خارج می‌شوم.
    1 امتیاز
  35. *** «آندرا جانسون» صدای گلوله همیشه روی اعصابم بوده، نه از آن اعصاب‌خوردی‌های معمولی، از آن‌هایی که انگار یکی دارد با ناخن روی مغزت می‌کشد. حالا تصور کن همان صدا، با هر شلیک، یادآوری کند که یک گلوله هم قبلاً سهمِ بازوی چپت شده، عالی نیست؟ رابین گفته بود تکان نخورم. گفته بود: «زخمی‌ای، همون‌جا بمون.» انگار من گوش شنوا داشتم. آن هم وقتی خودش، فقط و فقط به اندازه‌ی چند مترِ لعنتی، با گیر افتادن فاصله داشت. تک‌نفره، وسط یک جهنم نیمه‌ساز، مقابل تعدادی نامشخص از آدم‌هایی که معلوم نبود آدم‌اند یا چیز بدتری. درد، صورتم را مثل کاغذ مچاله می‌کرد. دندان‌هایم را روی هم ساییدم، عزمم را جمع کردم و هفت‌تیر را با دست راستم، تنها دستی که هنوز با من قهر نکرده بود، چنگ زدم. نگاهم لغزید روی تیشرت قرمزِ حالا دیگر خیلی قرمزتر و شلوار جین مشکی‌ای که به شکل توهین‌آمیزی خاک‌آلود شده بود. بازوی چپم؟ خب… بازوی چپم داشت به طرز نمایشی و اغراق‌آمیز خون‌ریزی می‌کرد. انگار دلش می‌خواست نقش اول این صحنه باشد. لب‌هایم را فشردم، بی‌خیال زخم، سری به نشانه‌ی تأسف برای لباس‌هایم تکان دادم؛ چون بعضی اولویت‌ها همیشه سر جایشان‌اند و از پشت دیوار خرابه‌ای که سنگرم شده بود، بیرون زدم. بازوی طفلکم از درد جیغ و ویغ می‌کرد. خم شدم سمتش و زیر لب زمزمه کردم: - بازوی قشنگم… قشنگِ بازوم… چاره‌ای نیست. باید بریم عموت رو نجات بدیم. در حالی‌که به سمت ساختمان نیمه‌کاره‌ای که رابین داخلش مقاومت می‌کرد قدم برمی‌داشتم، نفس راحتی کشیدم از این‌که بازویم از خودش اختیاری ندارد و نمی‌تواند فکم را بیاورد پایین و بپرسد: «از کی تا حالا رابین شده عموی من؟!» آهی کشیدم؛ از دست خودم و این خوددرگیری‌های همیشگی‌ای که حتی وسط تیراندازی و در فاصله یک سانتیِ مرگ هم دست از سرم برنمی‌داشتند. اسلحه به دست، آرام‌آرام وارد ساختمان شدم. بوی باروت، گرد سیمان، و چیزی شبیه ترسِ مانده در هوا، ریه‌هایم را پر کرد. می‌خواستم نامحسوس پیش بروم؛ طوری که کسی خِرم را نگیرد و با یک ضربه‌ی ضد قهرمانانه ناک‌اوت نشوم. از بارش دیوانه‌وار گلوله‌ها فهمیدم رابین همان‌طرف است. هیچ‌کس مثل او شلیک نمی‌کرد، انگار داشت با اسلحه حرصش را سر دنیا خالی می‌کرد. کمی جلوتر رفتم و بعد با همان بازوی زخمی پُشتک‌زنان خودم را از میان باران گلوله‌ها رد کردم. حرکتی که اگر زنده می‌ماندم، قطعاً بعدها بابتش پشیمان می‌شدم. خودم را پرت کردم داخل اتاقی نیمه‌کاره، بی‌در و پیکر، گوربه‌گور شده، جایی که رابین مثل یک دیوانه‌ی دوست‌داشتنی در حال تیراندازی بود. - به‌به... چه پهلوونیم من! رابین فقط یک نگاه به من انداخت؛ از آن نگاه‌هایی که دقیقاً می‌گفت: «باز تو خر شدی؟»
    1 امتیاز
  36. آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو به‌خزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیم‌خیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمی‌خواستم حال تریسی بد شود. می‌دانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمی‌دانم چرا ماریان تصمیم گرفت رهایمان کند. تماس را متصل می‌کنم که صدای تریسی در گوشم می‌پیچد: - سلام مولیا... لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس ادامه می‌دهد: - نمی‌پرسم خوبی یانه... چون می‌دونم خوب نیستی. دلم بیشتر از قبل می‌گیرد و آرام می‌گویم: - هیچ‌کدوم‌مون خوب نیستیم. سکوت آن‌طرف خط، مرا که نمی‌خواهم کلمه‌ای صحبت کنم به حرف وامی‌دارد. - ولی مجبوریم تلاش کنیم خوب باشیم مگه نه تریس؟ صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش از آن‌طرف خط پیش از صدای خودش، به گوشم می‌رسد و سپس می‌گوید: - حق با توئه مولی... ولی آخه... سخته، می‌دونی این... . نه نمی‌خواستم بدانم؛ نمی‌خواستم صحبت کنم. هیچ‌گاه در طول عمرم از صحبت کردن درباره مشکل و اتفاقات ناگوار خوشم نمی‌آمد. می‌دانستم تریسی به من نیاز دارد تا حالش در نبود ماریان بهتر شود؛ ولی حالا، این لحظه، به هیچ وجه وقتش نبود. پس به او گفتم: - تریسی! لطفاً الآن نه. ما فردا هم‌دیگه رو توی پاتوق همیشگی می‌بینیم و صحبت می‌کنیم، باشه؟ صدایش غم‌زده است وقتی می‌گوید: - باشه فقط... فقط کاش یکم از این پوسته‌ی درونگرات می‌اومدی بیرون. چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و زیر لب زمزمه می‌کنم: - فعلاً روز به‌خیر تریسی. و بدون این‌که منتظر پاسخی از جانب او بمانم، تماس را قطع می‌کنم. چشم‌هایم درد می‌کنند. پلک‌هایم آرام بالا رفتند. نگاهم روی میز کارم افتاد؛ جایی که همیشه کلمه‌ها جان می‌گرفتند. جایی که ماریان بارها کنارم نشسته بود و درباره‌ی ایده‌هایمان قهوه‌ می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. پتو را کنار زدم. پاهایم هنوز سست بودند، اما بلند شدم و آرام به سمت میز رفتم. صندلی را عقب کشیدم و نشستم. انگشتانم روی سطح چوبی میز ضرب گرفتند، ضربه‌هایی بی‌هدف اما آشنا، مثل کوبیدن یک در از اعماق ذهنم. لپ‌تاپ را باز کردم. نور سفید صفحه چشمم را زد، اما خاموش نشدم. یک صفحه‌ی خالی مقابلم بود. خالی… اما آماده. بغض در گلویم بزرگ شد؛ اما عقبشان زدم. صدای درونی‌ام آرام گفت: «تو باید بنویسی… وگرنه این غم تو رو می‌بلعه.» انگشت‌هایم لرزان روی کیبورد نشستند. چیزی نوشتم، چیزی ساده، بی‌نظم و شاید بی‌معنی: «می‌نویسم تا زنده بمونم...» اشک داغ روی گونه‌ام چکید؛ اما این‌بار اشکِ شکست نبود؛ مانند این‌که روانم بعد از روزها، یک مسیر باریک برای خودش باز کرده بود. کلمات بعدی کم‌کم از ذهنم سرازیر شدند. ایده‌ی رمانی که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بودم. داستان آندرا جانسون، دختری که به دنبال هویت خودش بود. هر جمله که نوشته می‌شد، انگار کمی از گره سینه‌ام باز می‌شد. نه زیادی… فقط کمی. اما همان «کمی» ممکن بود برای زنده ماندن کافی باشد. ساعت‌ها گذشته بود و من هنوز می‌نوشتم. چشم‌هایم خسته بودند، اما قلبم… قلبم برای اولین بار بعد از سه روز، کمی گرم شده بود. نه از شادی، بلکه از حس ادامه دادن. مانیتور روشن بود، اتاق نیمه‌تاریک و من… من میان انبوهی از درد، داشتم چیزی می‌ساختم. چیزی که شاید تنها طناب نجاتم بود. رمان جدیدم آغاز شده بود. و شاید زندگی‌ جدیدم... .
    1 امتیاز
  37. یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند. - نه… نه، نه! زیر لب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که می‌لرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشم‌هایم روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمی‌خواستم باورش کنم. - خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما می‌تونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... . دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم می‌کوبید: «ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…» چشم‌هایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بی‌شکل که هنوز شکل گریه نگرفته‌اند. نفسم می‌لرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسه‌ی سینه‌ام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک هم‌چون ابرهایی که کم‌کم دست از سر آسمان برمی‌دارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطره‌هایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکه‌تکه… با ذهنی پر از سؤال: چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتاب‌هایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده می‌فرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش می‌کردم، من هم از هم می‌پاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر لب زمزمه کردم: - ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟ اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ هم‌چون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمی‌ام مرده بود و هیچ‌چیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود. *** سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظه‌اش مانند وزنه‌ای سرد روی سینه‌ام می‌نشست. خانه‌ام ساکت بود. ساکت‌تر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم اعصابم را می‌خورد، انگار هر لحظه می‌گفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم. نگاه خیره‌ام روی نقطه‌ای از دیوار مانده بود، بدون آن‌که معنای خاصی داشته باشد. خاطره‌ی صدای خنده‌ی ماریان… پیام‌های نیمه‌کاره‌اش… آخرین تماس جواب‌نداده‌اش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش می‌شد. گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمی‌دانستم. روی میز کنارم، نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله می‌کرد. انگار هر حرفش، هر صفحه‌اش، یادآوری می‌کرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشم‌هایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه می‌گفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمی‌گذاشت این‌طور در پوچی فرو بروم. او همیشه می‌گفت: «مولی، درد آدم‌ها رو له می‌کنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگه‌اش کنی.»
    1 امتیاز
  38. برای این‌که حواسم به نوتیف‌ها پرت نشود، برنامه را بستم و شماره‌ی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید می‌فهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگ‌تر شود. یک بوق، دو بوق، سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آماده‌ی حمله به موبایلش… به‌جز اوقاتی که من کارش دارم. زیر لب غر زدم: - گندت بزنن دختره مخ‌ گچی! خُب اگر جواب نمی‌داد، مجبور بودم بروم خانه‌اش. البته امیدوار بودم آن‌جا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل می‌کنی. در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم: - بله؟ صدای زنانه‌ای آن‌طرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی. - سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟ گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از شدت خنده پر ذوق بود، ناگهان خشک شد. - بله، خودم هستم بفرمایید... شما؟ چند لحظه سکوت. آن‌قدر طولانی که انگار زمان لبه‌هایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای این‌که جمله‌ی بعدی را با ضربه‌ی تمام‌عیار بزند. - بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس می‌گیرم… شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟ چشم‌هایم گرد شد، قلبم یک‌باره به گلویم کوبید. از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی می‌گردد؟ منظورش چیست؟ دست‌هایم طبق عادت همیشه‌ام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی لب زدم: - ماریان؟ بله من نزدیک‌ترین دوستش هستم... چی‌ شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟ مسلسل‌وار سؤال می‌پرسیدم و او فقط یک کلمه گفت: - متأسفم... . همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!». انگار نفس‌هایم یکی‌یکی لیز خوردند و از میان دنده‌هایم فرار کردند. با لحنی وحشت‌زده التماسش کردم: - تو رو خدا واضح بگید چی شده؟ صدا آرام‌تر شد، مهربان اما خالی از امید: - ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... . آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغ‌ها، ماشین‌ها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آن‌طرف خط ادامه داد: - و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم.
    1 امتیاز
  39. با ذوقی که از صورت و صدای قدم‌هایم بیرون می‌پاشید، از در شیشه‌ای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آن‌قدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمی‌توانست ذره‌ای کم‌رنگش کند. نیم‌بوت‌های پاشنه‌دار قهوه‌ای‌ام روی سنگ‌فرش خیابان ریتمی می‌ساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بی‌آن‌که بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیست‌وپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش می‌کردم. دلم می‌خواست همین حالا به همه خبر بدهم. البته بیشتر ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آن‌ها نبود، شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم. خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق می‌زد. در همین لحظه، زنی از روبه‌رو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلی‌اش با تیپ یک‌دست شیرکاکائویی‌اش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشم‌هایش می‌خواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکه‌ای را هُل می‌داد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمی‌شد رد شوم. به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همان‌جا نرم شد. یک نی‌نی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبه‌ی گرم و نرم. گونه‌هایش مثل دو حبه‌ی سیب صورتی، پف‌پفی و دوست‌داشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازه‌ی او، با کوچولوی پنبه‌ای سلفی گرفتم. سلفی‌ای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره می‌خورد. بچه‌ها، حیوان‌های کوچک، طبیعتِ آرام… چیزهایی که دنیا را روشن‌تر می‌کردند و دنیا بدون آن‌ها رو به خاموشی می‌رفت. با خداحافظی کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوه‌ای‌فامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشت‌هایم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنی‌ام که ماه پیش برای تولدم از ماریان و تریسی هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکس‌های نی‌نی را همان‌جا، سرخوش و بی‌صبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نی‌نی برفی. چشم‌های کهربایی و لباس ساده‌ی سفید و مشکی‌اش کنار پوست برفی‌اش، ترکیبی می‌ساخت که نمی‌شد دوستش نداشت.
    1 امتیاز
  40. مقدمه: او درمانده و بی‌پناه، چشم‌هایش را بست. حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت. هم‌چون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن می‌ترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناک‌تر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بی‌رحمی‌اش، هنوز هم امن‌تر از دامان تاریکی بود.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...