به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/31/2026 در پست ها
-
نام رمان: باوانِم نویسنده: محدثه اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دختر و پسری از طبار لیلی و مجنون، عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفتهاند... روزی از روزهای عاشقی، که درد دوری بر یکی از عشاق سخت میگیرد، برای بازگوی عشقش به سمت دلبر میرود؛ دلدادهای را که در کنار محبوبش میبیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد میکند سر به بیایان بگذارد؛ اما... .4 امتیاز
-
📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: مانکن نابودگــــــر 🖋 نویسنده: @Hawruco از نویسندگان قدیمی فعال انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانه، انگیزشی، پلیسی، جنایی، رازآلود 🌸 خلاصه داستان: ...اکنون انتخاب با توست. در وصف متظاهر نابود می کنی؟ یا اینکه به دست نابودگر ویران می شوی؟ 📖 برشی از رمان: صداش رو تو گلو به کمک چند سرفه مصلحتی صاف کرد: – تمام اطلاعات مندرج در پیامتون تو این پوشه است. میتونید با زیر و رو کردن ورقههاش تاریخ دقیق وقایع رو بخونید. 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/01/31/دانلود-رمان-مانکن-نابودگر-از-مریم-بهاو/2 امتیاز
-
پارت دویست و سی و دوم به شاهین اشاره کردم که پاشو برداره و محسن بعد اینکه کمی خون از دهنش بالا آورد گفت: ـ آقا...زمانی که داشت میرفت، باوان خانوم بیهوش روی دوشش بود...از کنار استخر که داشت رد میشد یه کلید از جیبش افتاد و بعد هم شد و گرفت...دیگه چیزی ندیدم! دارم راستشو میگم به قرآن... شاهین بهم نگاه کرد و گفت: ـ نکنه برده باشه همون خونهایی که اجاره کردن؟! همونجوری که در حال فکر کردن بودم، گفتم: ـ بعید میدونم در این حد احمق باشه که اونجا بره... شاهین پرسید: ـ پس اون کلید مال کجاست؟! گفتم: ـ هر جایی که هست، مطمئنا عمو و ملیکا میدونن کجاست! اون کلید هم اونا بهش دادن. شاهین چیزی نگفت که ادامه دادم و گفتم: ـ آرون بجز اون خونه و نمایشگاه هیچ چیزی به نام خودش تو این شهر نداشت...زمانی هم که رفت، هیچ نشونهایی ازش اینجا نبود...الآنم همونجوری که پیداش کردن، همونجوری هم مخفیش کردن! اما کجا؟؟ شاهین گفت: ـ بنظرت سورتینگ نبردنش؟! گفتم: ـ بعید میدونم ولی یه سر بریم ببینیم! نباید وقت و هدر بدیم!2 امتیاز
-
تمومش کردم ... دیالوگ ها رو درست کردم و قبلشون علمت خط فاصله رو قرار دادم.2 امتیاز
-
پارت دویست و سی و یکم تو همون حالت از صمیم قلبم از خدا خواستم تا فقط یه فرصت دیگه پیش بیاد و پوریا رو ببینم، بلکه بتونم بهش حقیقت و بگم!! بهش بگم که این کاش زودتر شناخته بودمش و اگه میدونستم اون روز، روز آخریه که کنارشم، قطعا بهش میگفتم چقدر دوسش دارم و بهترین و قشنگترین لحظات و کنارش میساختم. دلم براش تنگ شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمیومد! آرون هم که صورت واقعی خودشو نشون داد و به هیچ وجه نمیتونم از دستش فرار کنم...حتی نمیدونم کجام؟!...به نور خورشید نگاه کردم و سعی کردم تمام اون لحظات قشنگی که با پوریا داشتم و با خودم مرور کنم...کاش دوباره میومد سر راهم، مثل اون روزی که دم در آرایشگاه منو گرفت...اما فرقش این بود که این بار من با اراده و خواست خودم باهاش میرفتم و اصلا از دستش فرار نمیکردم... ( پوریا ) منو شاهین شروع کردیم به مشت زدن توی شکم و صورتشون...طوریکه تمام چهرشون در از خون شده بود...محسن میگفت: ـ آقا...بخدا...به جون کی قسم بخوریم که نمیتونیم باوان خانوم و کجا برده!! با عصبانیت دوباره یه مشت محکم زدم به صورتش و گفتم: ـ مگه میشه اون همه آدم چیزی ندیده باشن و هیچی نشنون؟؟ امکان نداره... شاهین پاشو گذاشت رو قفسه سینه محسن و اسلحه رو کشید روش و گفت: ـ هر چی دیدی رو بگو! وگرنه بهت رحم نمیکنم و همین جا یه گلوله تو مخت خالی میکنم... محسن که حسابی چشماش ترسیده بود با گریه گفت: ـ فقط یه چیز دیدم... بعد شروع کرد به سرفه کردن...2 امتیاز
-
#پارت بیست و شش... گردا: - نه مهم نیست، چون سیگرون با دروغ و دغل این جایگاه را به دست آورده، طبق دستور پادشاهان قدیم افراد ترال حق حمل سلاح را ندارند و فقط میتوانند خدمتکار، نگهبان یا کارهایی که از نظر دیگران بی ارزش است را انجام دهند ولی اگر ترالی خطا کار باشد در جنگ نقش پیش مرگ فرمانده را دارد یا وظيفهی شناسایی اردوگاه دشمن را دارد که این یعنی خود مرگ. فریدا با ناراحتی گفت: - این که خیلی بد است بعد سر تو چه میآید؟ گردا: - من هم خلع سلاح میشوم و بعد خدمتکار یکی از جالها میشوم و دیگر حق دیدن سیگرون را ندارم. فریدا: - متوجه نمیشوم چطور است که تو را اخراج نمیکنند؟ سیگرون در گوشهای نشست و گفت: - زمانی که ما اینجا آمدیم آنقدر سکه با خودمان آوردیم که کسی نتوانست کارلس بودن مرا انکار کند ولی گردا را شناختند و برای اینکه خدمتکار نشود گفتم او محافظ من است قبول کردند که همراهم شود ولی بی سلاح؛ محافظی که سلاح نداشته باشد پس به چه دردی میخورد! آنقدر تلاش کردم تا فرمانده شدم در یکی از جنگها که من پیشتاز بودم سخت مجروح شدم و از آن پس شاه اریک دستور حمل سلاح را به گردا داد. سیگرون به فریدا نگاه کرد و گفت: - او دروغ نگفته چه بسا که وظیفهاش را به بهترین نحو انجام داده ولی من دروغ گفتم کلک زدم بخاطر همین است که من تنبیه و اخراج میشوم ولی گردا نه. فریدا: - آیوار از کجا این را فهمیده؟. سیگرون: - گفت تمام این سالها دنبالمان بوده و همه چيز را میداند. فریدا: - درست است، در آن زمان که خود را به بیماری زدیم من واقعا بزدل بودم از ترس سوزانده شدن بیماریم را انکار کردم اینجور شما را هم به دردسر انداختم و چند روز بیشتر بی آب و غذا ماندید بعد از آن آیوار سلینگر هم ناپدید شد طوری که همه باور کرده بودند او مرده و پنهانی به خورد حیوانات دادنش. گردا: - مردک بی لیاقت خودم تنش را به خورد حیوانات میدهم. فریدا که ناراحتی دوستانش را میدید و نمیتوانست کاری بکند از دست خودش عصبانی بود تا اینکه گفت: - آلدریک استونکرست! انگار نقشهای را در ذهنش کشید و گفت: - گردا تو برای سیگرون حاضر به انجام چه کاری هستی؟ گردا: - حاضرم به جایش شکنجه و اخراج شوم حتی جانم را هم برایش میدهم. سیگرون صورت گردا را که روبهرویش بود را نوازش کرد و گفت: - من هم برای شما دو نفر حاضر به انجام همین کار هستم. فریدا گفت: - از آنجایی که ما در بچگی با هم دوست بودیم پدرم از واقعیت شما دو نفر خبر دارد و بخاطر اینکه جان من و جوانان را نجات دادید احترام زیادی برایتان قائل است و حرفی نزده میتوانم با او صحبت کنم تا آلدریک را راضی کند که حرفی نزند فقط کمی کمک میخواهم. گردا: - هر کاری لازم باشد انجام میدهم. فریدا بلند شد و گفت: - بریم پیش پدرم، او و آلدریک با هم دوست هستند و مطمئنم روی آلدریک نفوذ دارد.2 امتیاز
-
#پارت بیست و پنج... سیگرون زانو زد و گفت: - قربان من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم ولی چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدند و میتوانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم. اریک: - نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون: - نام پدر من بِن بود بن ولوا، او تاجر بود ما ساکن دانلاو بودیم از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسونها افتاد ما از این شهر به آن شهر میرفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش میکردیم تا روزیی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همینجا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس میگفت و گردا هم تکرار میکرد اقبال با سیگرون یار بود و با آن همه سکه که آورده بود همه باورش کردند ولی گردا نتوانست خودش را بالا بکشد چرا؟... یکی از دوستان پدرش تا نام پدر گردا را فهمید گفت که آن را میشناسد و با تحقیق و پرس و جو همه فهمیدند که گردا ترال است نه کارلس، از آن پس خود را محافظ و خدمتکار سیگرون معرفی کرد تا از شهر اخراجش نکنند اریک گفت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده ولی برای اطمینان بیشتر باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم، از نظر تو که مشکلی ندارد. سیگرون بلند شد و گفت: - خیر قربان، هر کاری نیاز است انجام دهید. اریک: - آلدریک اِستونکِرست را خبر کنید باید از آیوار سلینگر اعتراف بگیرد. هارالد: - چه اعترافی قربان؟ اریک: - میخواهم بدانم از کجا جایگاه سیگرون را میداند. هارالد: - عمو جان شما حرفهای آن دزد را قبول کردید! من مطمئن هستم که سیگرون یک کارلس است. اریک: - مشخص میشود، از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون با عجله به سمت خانه رفت گردا و فریدا با عجله نزدیک رفتند گردا گفت: - کجا بودی؟ کلی نگرانت شدیم. سیگرون همینطور که نفس نفس میزد گفت: - گردا گردا زندگیم رو به نابودی ست. گردا دستانش را گرفت و حرفش را قطع کرد و گفت: - آرام باش و بگو چه اتفاقی افتاده. سیگرون نفس گرفت و گفت: - آیوار سلینگر ما را میشناسد به شاه اریک و هارالد گفت که من ترال هستم. گردا: - وای نه، حالا چه میشود! شاه اریک چه گفت؟ سیگرون: - شاه اریک از آلدریک استونکرست خواست تا از آیوار اعتراف بگیرد، گفت قرار است درمورد من تحقیق کنند، گردا اگر واقعیت برملا شود چه به سر من میآید؟ فریدا نزدیک رفت و گفت: - اگر واقعیت را بفهمند چه به سر تو میآید؟ گردا: - از مقامش خلع میشود بخاطر دروغگویی اول تنبیه و شکنجه میشود و بعد با بی آبرویی از دانلاو بیرونش میکنند. فریدا: - یعنی مهم نیست که او فاتح دانلاو و فرمانده ارتش است؟2 امتیاز
-
پارت نهم نفس عمیقی کشید ، انگار چیز دردناکی رو می خواست به زبون بیاره ، با صدای گرفته گفت : _اون شب ، خانواده ماهم با این خیال که دو روز وقت داره ، تا روستا رو ترک کنه ، نصف وسایل رو جمع کردیم و به خواب رفتیم ، نمیدونم چند ساعت گذشت که با احساس سرمای شدید ، بیدار شدم ، سر و صدا از بیرون به گوشم میرسید ، از پنجره بیرون رو نگاه کردم که متوجه شدم ، اشباحی با ردای بلند مشکی ، در حال حرکت یا بهتر بگم پرواز تو تاریکی هستن ، کلاه های رداشون بلند بود و چهره هاشون پیدا نبود ، ترسیده بودم ، اروم اعضای خانوادم رو بیدار کردم و بهشون فهموندم بیرون چه خبره ، آدورینا بیش از همه وحشت کرده بود ، از در پشتی خونه خارج شدیم و با تمام سرعت وارد جنگل شدیم ، ولی وسایلمون تو خونه جا مونده بود به یک جای امن که رسیدیم پدرم تصمیم گرفت برگرده و وسایل رو بیاره چون اون ها تنها دارایی هامون بودن ، نمیتونستم بزارم پدرم بره ، با هزار ترفند راضیش کردم همون جا منتظر بمونه و من برم ، به روستا که نزدیک شدم ، متوجه شدم تعداد اشباح بیش تر شدن ، مردم رو به اسارت گرفته بودن و همشون رو تو یک خط نشونده بودن ، چیزی که عجیب بود ،این بود که تو چهره مردم روستا هیچ حسی دیده نمیشد ، انگار مسخ شده بودن ! به خودم اومدم و به سمت خونه حرکت کردم و تند تند بقیه وسایل رو هم بار گاری کردم ، ولی بردن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سختی بود ، از پشت دیوار خونه نگاهی به اطراف کردم ، یکیشون درست رو به روی من ولی کمی دور تر بود ، شاید باورت نشه ولی چهره نداشت ، مثل یک دود سیاه بود که زیر شنل پنهان شده بود !2 امتیاز
-
پارت هشتم هر کاری کردم نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با احتیاط پرسیدم : _میتونم یک سوال ازتون بپرسم ؟! با بی خیالی گفت : _می خوای راجع به ، گارد تاریکی و اینکه چه جوری فرار کردیم بپرسی ؟ با حیرت گفتم : _اره ولی از کجا فهمیدید ؟ شونه ای بالا انداخت و گفت : _از وقتی اومدیم همه همین سوال رو میپرسن ! ابروهام رو بالا دادم و اهانی گفتم ، ابدوس بدون اینکه من چیزی بگم خودش شروع به حرف زدن کرد و گفت : _چند هفته پیش بهمون خبر رسید ، روستای آرَسکون( پناهگاه جنگجویان پیر در دل کوه) مغلوب تاریکی و گارد تاریکی شده ! نگاهی غمگین بهم انداخت و گفت : _اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت ، همه به هول و ولا افتادن ، مردم اونجا جزو جنگجویان نامی بودن و شکست خوردن اونا ترس به دل مردم انداخته بود ، آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت ؛همه به تکاپو افتادن که قبل رسیدن گارد تاریکی ، روستا رو ترک کنن ، ولی هیچ کس نمیدونست که گارد تاریکی با فتح کردن روستاهای بیش تر قوی تر میشه و سرعت فتوحاتش بیش تر!2 امتیاز
-
پارت هفتم صورت ابدوس مغموم و ناراحت شدو با پاش تکه سنگی رو به بازی گرفت و با لحن ناراحتی گفت : _بله ، بیش تر مردم به دست سربازان اسیر شدن ، ما از معدود خانواده هایی بودیم که تونستیم از دستشون فرار کنیم . ناراحت نگاهی بهش کردم و گفتم : _متاسفم ! لبخندی بهم زد ، همون موقع اماتا پیشمون اومد و رو به ابدوس گفت : _عزیزم ، تازه از راه رسیدین بیا بریم یکم استراحت کن ! بعد هم رو کرد به من و با حیرت گفت : _اوه امیتیس چرا این شکلی شدی ؟! ابدوس پیش دستی کردو گفت: _دست گل آدوریناس! باز گاری رو برداشته ! اماتا گفت : _اوه ، ببخشید آمی ، بیا بریم خونه تا گرم بشی ، وگرنه سرما می خوری! لبخندی زدم و گفتم : _ممنونم ، مشکلی نیست ! دیگه باید برگردم ، مامان رو که میشناسید ، احتمالا الان نگران شده! از اونجایی که هوا تاریک شده بود ، لبخندی زد و گفت : _اره میدونم ، روز های سختیه ، سلام من رو بهش برسون و بهش بگو خواهرم رو پیدا کردم . سری تکون دادم ، اومدم برم که رو به ابدوس گفت : _عزیزم ، هوا تاریک هست لطفا تا خونه همراهیش کن ! تا اومدم مخالفت کنم ، دستش رو جلوم تکون داد و گفت : _حرف نباشه به خاطر وروجک ما دیرت شده ، هوا هم تاریکه تنها رفتن یک دختر تو این تاریکی صلاح نیست ، ابدوس باهات میاد ! بعد هم چوب و فانوسی به ابدوس داد و رفت . به ناچار با ابدوس همراه شدیم و چند دقیقه ای به سکوت گذشت .2 امتیاز
-
پارت ششم صدای ضریفی رو شنیدم : _اخ ببخشید ، صدمه دیدی ، بزار کمکت کنم . با حرص دستای گلیم رو به زمین گذاشتم و بلند شدم ، با چهره ای در هم برگشتم ، چیزی بگم که با دختری هم سن و سال بوژان ، با موهای طلایی و چشمای تیله ای رو به رو شدم ! دختر با ناراحتی گفت : _عذر خواهی می کنم ، لباساتون گِلی شده! بعد هم خم شد و سبدم رو که روی زمین افتاده بود برداشت و به سمتم گرفت ، دختر مودبی بود ، نتونستم چیزی بگم سبد رو گرفتم و لبخند نیم بندی زدم و به گاری اشاره کردم و گفتم : _خواهش می کنم ، ولی این گاری برای شما زیادی بزرگ و سنگینه ، بهتره یک گاری مناسب تر انتخاب کنی که دوباره این اتفاق نیوفته! دختر تا اومد چیزی بگه صدای مردانه ای از پشت سرم گفت : _آدورینا ! چند بار بگم اون گاری رو از جاش تکون نده ؟! سنگینه و خطرناک اخر سر به یکی صدمه میزنی ! دختر اول نگاه پشیمونی به من و بعد به فردی که کنارم قرار گرفت کرد و گفت : _بله برادر ، عذر می خوام دیگه تکرار نمیشه ! پسرک با قد بلند و چهره ای مشابه خواهرش به من نیم نگاهی کرد و با دیدن وضعیت من با اون لباس های گِلی دوباره نگاهش من رو نشونه گرفت و با عصبانیت رو به خواهرش گفت : _کار تو هست آدو ؟!! ادورینا نگاه معصومی به برادرش انداخت و گفت : _نمی خواستم اینجوری بشه ! فقط می خواستم به تو کمک کنم ! پسر که حلقه اشک رو تو چشم های خواهرش دید ، کلافه دستی به صورتش کشید و گفت : _من ازت ممنونم ، ولی با این کار به خودت و دیگران صدمه میزنی ، لطفا دیگه این کار رو نکن ! ادورینا سری تکون داد و بدو بدو ازمون دور شد ، پسر سمت من برگشت و گفت : _ببخشید ، صدمه که ندیدید؟! نگاهی به دامن گلیم انداختم و گفتم : _نه ، مشکلی نیست ! پسر لبخندی زد و گفت : _ اسم من آبدوس هست ، ما از روستای آسیاب اومدیم ، خاله ام اهل اینجاست احتمالا بشناسید! با تعجب گفتم : _روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اونجا رو گارد تاریکی گرفتن ، و از مردمی که اونجا زندگی می کردن خبری نیست !2 امتیاز
-
#پارت بیست و چهار... آیوار: - اراجیف نیست حقیقت است. سیگرون: - مزخرف است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز، امیدوارم قبل از طلوع آفتاب گردنش را بزنند. هارالد با بی رحمی تمام دستان بسته شدهی آیوار را گرفت و کشید حتی برایش مهم نبود که آیوار زمین میخورد یا توان راه رفتن ندارد، وقتی نزدیک اسب شدند. دستانش را به ترکبند زین بست و خودش سوار اسب و دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون دستش را گرفت و با یک جهش روی اسب نشست و بعد حرکت کردند و آیوار پشت سرشان با عجله میرفت و تلوتلو میخورد و گاهی زمین میافتاد و چند متری کشیده میشد وقبل از اینکه کامل بلند شود مجدد میافتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد که گفت: - کمی یواش تر برو. ولی هارالد اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد تا جلوی قصر رسید و سربازان با دیدن هارالد در را باز کرد و آنها وارد شدند و بعد از تحویل دادن اسبش، دستان آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند، اریک منتظرشان بود هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک گفت: - اینجا چه خبر است هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک موهای آیوار را گرفت و بالا کشید وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک گفت: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیفی، چطور به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار: - مردم من؟ آنها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آنها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و گفت: - این آشغال را به زندان بیندازید تا خودم به حسابش برسم. سربازان آیوار زخمی را به زندان بردند آیوار فریاد زد : - احمقها او به همه دروغ گفته، او فریبتان داده. اریک گفت: - بایستید. سربازان ایستادند اریک نزدیک رفت و گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟. آیوار به سیگرون نگاه کرد و گفت: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. نیشخندی زد و گفت: - بانوی فاتحتان تماما دغل است و تمام این چند سال به شما دروغ گفته، او یک ترال است و خودش را به دروغ کارلس معرفی کرده. اریک متعجب به سیگرون نگاه کرد که گفت: - این حقیقت ندارد، او یک دروغگوی متقلب است. اریک: - سربازان چرا ایستادهاید این پست فطرت را به زندان بیندازید. سربازان بی اهمیت به داد و هوار آیوار آن را به زندان بردند. اریک روبهروی سیگرون ایستاد و گفت: - چگونه میخواهی کارلس بودن خودت را ثابت کنی؟ سیگرون: - قربان یعنی شما حرفهای آن دزد پلید را قبول میکنید؟ اریک: - سیگرون تو فرماندهی ارتش م هستی لطفا حقیقت را بگو، من بیزارم از اینکه افرادم دروغگو و متقلب باشند.2 امتیاز
-
#پارت بیست و سه... هارالد: - تو نام خودت را محافظ گذاشتهای! چطور ناپدید شد که نفهمیدی! گردا زانو زد و گفت: - مرا عفو کنید ولی شما که بانو را میشناسید همانند نور سریع است و من متوجه نشدم. هارالد حرصی نفسش را بیرون داد و گفت: - نمیدانی کجا میخواست برود؟ گردا: - ما دنبال آیوار سلینگر بودیم حدس میزنم به کسی مشکوک شده و رفته. هارالد: - تو از جای آیوار سلینگر خبر داری؟ گردا: - خیر قربان. هارالد: - بسیار خب باید برویم دنبالش. به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد و به گردایی که همراهش بود گفت: - آخرین بار کجا بودید؟ گردا به سمت غذاخوری اشاره کرد و گفت: - آنجا نشسته بودیم و مشغول حرف زدن بودیم وقتی سمت سیگرون برگشتم متوجه جای خالی او شدم. هارالد: - بسیار خب تو به خانه برگرد، من هم میروم دنبالش، مطمئن باش تا صبح نشده پیدایش میکنم. هارالد اطراف را بررسی کرد و سپس سوار بر اسب از شهر خارج شد و در دل تاریکی دنبال دلدار خودش میگشت. .... سپیده دم بود و صدای خروپف آیوار آن منطقه را پر کرده بود ولی سیگرون با حواس جمع نشسته بود و مواظب آن دزد پلید بود که فرار نکند هنوز مطمئن نبود که بخواهد با تحویل دادن آیوار، آبرو و جایگاهش را از دست بدهد؛ دیگر به آزاد کردن آیوار فکر میکرد که صدای سم اسبی را شنید پشت سنگ قایم شد و نگاه کرد وقتی اسب نزدیک شد سیگرون شناختش بلند شد و صدایش زد. هارالد تا دیدش نزدیک رفت و از اسب پیاده شد و گفت و گفت: - سیگرون تو اینجا چیکار میکنی؟ سیگرون: - من آیوار سلینگر را گیر انداختم. هارالد با شمشیر روی سر آیواری که تازه بیدار شده بود ایستاد و گفت : - پس آیوار سلینگر پلید که اموال مردم را غارت کرده تویی. آیوار سلینگر نشست و گفت: - تو دیگر که هستی؟. هارالد: - من هارالد یتنسون هستم از فرماندهان ارتش. آیوار: - تو هم احمقی مانند هزاران سرباز دیگر که بخاطر هیچ جانتان را به خطر میاندازید. هارالد: - ما بخاطر سرزمینمان میجنگیم، بخاطر آرامش خانوادهمان و بقیه مردم میجنگیم. آیوار گفت: - الان جایزه بین دو نفرتان تقسیم میشود؟ هارالد: - من به دنبال جایزه نیستم فقط میخواهم خیانت کاران را به زندان بیندازم و خودم اعدامشان کنم، همین. آیوار: - ولی من اعدام نمیشوم و شاید اصلا به زندان نروم مگر نه بانو! هارالد متعجب گفت: - منظورت چیست؟ آیوار: - تصميمتان چیست بانو؟ سیگرون: - اراجیفت را کسی باور نمیکند. هارالد: - کدام اراجیفت؟2 امتیاز
-
#پارت بیست و دو... آیوار چوب باریک و بلندی را داخل دهانش گذاشت و گفت: - در جشنی که برای آزاد سازی دانلاو گرفته بودند آنها را دیدم نامشان چه بود؟ فکری کرد و گفت: - الیزابت؟ نه فکر نکنم، آسترید! مطمئن نیستم؛ یادم آمد فریدا همر، گردا شیلد دوتیر و سیگرون ولوا. سیگرون: - تو همهی اینها را از خودت درآوردی. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - تو چطور خودت را کارلس جا زدی دخترک فراری. سیگرون: - منظورت چیست؟ من کارلس بودم و خواهم بود. آیوار: - تو هم یک ترالی، مثل من و صدها کودک در بند، ولی انگار اقبال با تو یار بوده و کسی از حقیقت زندگیت چیزی نفهمیده. سیگرون نمیخواست قبول کند گفت: - من یک کارلس هستم و تو اشتباه میکنی. آیوار: - اگر بفهمند بانوی فاتحشان، فرماندهی ارتششان یک ترال است تو را خلع مقام میکنند درست است؟ بعد میشوی یک سرباز ساده. سیگرون گفت: - این حقیقت... آیوار حرفش را قطع کرد و گفت: - اگر میخواهی رازت را پیش خودم نگه دارم باید آزادم کنی واگرنه به همه حقیقت را میگویم و تو را هم همراه خودم به پایین میکشم. سیگرون: - کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. آیوار چشمانش را بست و گفت: - تا صبح وقت داری تا آبرویت را بخری. بی اهمیت به چیزی خوابید و سیگرون نگران از دست دادن جایگاهش بود. ..... فریدا و گردا جلوی خانهیشان منتظر بودن گردا گفت: - جز دیروز دیگر سابقه نداشت که سیگرون بی خبر جایی برود. فریدا: - بهتر است به کاخ شاه اطلاع بدهیم تا پیدایش کنند. گردا: - بسیار خب تو همینجا بمان من میروم و اطلاع میدهم. هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا جلویشان ایستاد و دستش را جلوی صورت گردا نگه داشت و چندبار باز و بسته کرد و گفت: - تو نمیتوانی با تقدیر مبارزه کنی، آنها راه خودشان را پیدا میکنند. گردا: - منظورت چیست؟ راجع به چه کسی حرف میزنی؟ سیرنا با لبخند تمسخرآمیز از آنها گذشت. گردا متعجب گفت: - ديوانه است زنک؛ من میروم دنبال هارالد او میتواند به سرعت سیگرون را پیدا کند. و بدون اینکه فرصت شنیدن حرفی را به خود بدهد به سمت خانهی هارالد رفت که در کنار قصر بود تصمیم خودش بود که در قصر نباشد گردا وقتی رسید محکم در چوبی را کوبید و مردی آمد و بعد از حرف زدن اجازهی ورود داد هارالد از خانه بیرون آمد و به گردایی که داخل حیاط ایستاده بود گفت: - این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟ گردا احترام نظامی گذاشت و گفت: - قربان از بانوی فاتح خبری نیست و من آمدهام از شما برای پیدا کردنش کمک بگیرم. هارالد نزدیک رفت و گفت: - بلند شو ببینم چه میگویی. گردا بلند شد و گفت: - عصر همراه بانو سیگرون و فریدا به غذا خوری رفته بودیم و ناگهان او ناپدید شد و تا الان برنگشته، خیلی نگرانش هستم، آمدهام تا از شما خواهش کنم او را پیدا کنید.2 امتیاز
-
نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چارهای جز کمک گرفتن از دزد حرفهای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم میزند. مقدمه: سرنوشت چه برایت رقم میزند؟ لباس طلا میمیرد یا ملکه میشود؟ شعلهای که از زیر خاکستر شهر برمیخیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمیتوان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد.1 امتیاز
-
نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا میخواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که میتواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگتر؟1 امتیاز
-
ساندویچ نود و چهار🍔 کلارا لبخند نزاری به صورتش وصلهپینه کرد. پردهای که بهمون فضای خصوصی میداد، با صدای بدی کنار کشیده شد و ویل جلومون ظاهر شد. تعظیم کوتاهی کرد و لیوانِ توی دستش رو شبیه جام قهرمانی بالا گرفت. با لبخندی که دندونهای خرگوشی بزرگش رو به رخ میکشید، گفت: - این شما... و این هم... معجونِ... شفابخشِ... ویلیام! نفسنفس میزد، شرط میبستم کل بیمارستان رو دویده بود تا زودتر از نیک برسه. کلارا با صدای نازک شده از هیجان گفت: - این برای منه؟ خدای من! ممنونم ویل. ویلیام که با حرفهای کلارا دیگه رسما پاهاش از زمین جدا شده بود و توی آسمونها سیر میکرد، سرش رو به نشونه تایید تکون داد. - برای تو درستش کردم کلارای عزیزم. گیر آوردن هر کدوم از مواد مورد نیازش واقعا سخت بود، ولی هربار خسته شدم، به صورت معصوم تو فکر کردم و... وسط حرفهاش، یاد چیزی افتادم: - این همون لیوانی نیست که صبح داشتی توش آیس امریکانو میخوردی؟ نگاه دوبارهای به لیوان پلاستیکی توی دستش انداخت. بیرنگ بودن لیوان باعث میشد سرخی و غلظت معجون، حسابی به چشم بیاد. شانس آورد که نیک همون لحظه بهمون ملحق شد و تونست پشت سر دوستپسرش قایم بشه. نیک چیزی درباره اون پیرهن مردونه نفرینشده نگفت و من مطمئن شدم کلارا تا آخرین قطره از معجون شاهکار ویلیام رو بنوشه. از وقتی فهمیده بود داره دهنی ویل رو میخوره، دوباره حالش بد شده بود. وقتی از اون بیمارستان بیرون اومدیم و توی ماشین نشستیم که خورشید، نورش رو از روی ساختمونهای لندن جمع کرده بود و مرد سرحالی به جای اون زن خسته، پشت میز پذیرش بود. ماشین رو روشن کردم و به سمت بلادبورن روندم. هیجان زیر پوستم میجوشید و اجازه نمیداد سرعتم رو پایین بیارم. نیک در حالیکه به صفحه گوشیش نگاه میکرد، گفت: - همه بچهها جلوی رستوران جمع شدن، منتظرن برگردن سرکارشون.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
#پارت بیست و هشت... قبل از خروج از اتاق گفت: - در میدان شهر سر و ته آویزانش کنید حق آب و غذا دادن به او را ندارید تا زمانی که من اجازه ندادم هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد. سربازان آیوار را به میدان شهر بردند و در محوطهی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود... ..... گردا و فریدا در خانهی پدر فریدا نشسته بودند که پدرش هم به آنها ملحق شد و گفت: - مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید. دو دختر به احترام آقای همر بلند شدند فریدا گفت: - پدرجان خواهشی از شما داشتم. ویل نشست و گفت: - خب میشنوم. دو دختر هم نشستند فریدا گفت: - پدر جان تو که سیگرون را میشناسی، همان هم بازی قدیمی من، او دچار مشکل شده و میخواهم از شما خواهش کنم لطفی در حقمان بکنید. ویل نگران گفت: - بعد از اینکه تو را پیدا کردم آنها را یادم آمد، حالا بگو چه کمکی از دست من برمیآید. فریدا: - دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و هارالد واقعیت را گفته و آنها میخواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند سرنوشت بدی گرفتار سیگرون میشود، آلدریک استونکرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم. ویل فکری کرد و گفت: - درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم ولی او قبل از خروج از قصر اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت فکر نمیکنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. فریدا: - ولی اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج میکنند. ویل: - اگر شانس بیاورد، بهترین حالتش اخراج است واگرنه به سرنوشت بدتر از شکنجه و اخراج دچار میشود. گردا: - آقای همر راهی نیست که کمکمان کنید! ویل با لبخند گفت: - من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم، با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی میمردند شما با سکههایی که بین مردم پخش کردید جان همه را نجات دادید و بعدش هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید، هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم ولی باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه میگوید. گردا: - اگر شاه حرفهایش را قبول کند چی؟ ویل: - آن شاهی که من دیدم درمورد سیگرون مطمئن است و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدببن نمیشود؛ ولی برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتتد. ..... سیگرون با نگرانی در حیاط کوچکشان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند حتی گاهی تصمیم میگرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد.1 امتیاز
-
#پارت بیست و هفت... آلدریک روبهروی آیوار نشسته بود و سوال میپرسید و آیوار با لبخند نگاهش میکرد آلدریک که عصبی شده بود گفت: - آیوار سلینگر چرا سکوت کردی؟ حرف بزن و بگو تو که هستی و حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ باز هم لبخند تمسخر و سکوت. آلدریک که کلافه شده بود دستور شکنجه را داد، دستان آیوار را با طناب بالای سرش بستند و لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک گفت: - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است حرف بزن. آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد جلاد با شلاق در دستش به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد ولی صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد آلدریک گفت: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد پوست لبش را به دندان میکشید بعد از کلی شکنجه بیهوش شد سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که آیوار با ترس چشمانش را باز کرد آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟ آیوار: - حقیقت را میگویم ولی فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ. آلدریک که به اندازهی کافی کلافه شده بود گفت: - بسیار خب به ایشان اطلاع میدهم. کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید روبهروی آیوار قرار گرفت و گفت: - خب آقای آیوار سلینگر انگار میخواستید من را ببینید، خب میشنوم. آیوار قوایش را جمع کرد که انگار اتفاقی نیفتاده پس از آن آب دهانش را در دهان چرخاند و جمع کرد و به یک باره به صورت اریک پاشید که چندشش شد و صورتش مچاله شد همه از تعجب خشکشان زد میسون گفت: - منتظر چی هستید! شکنجه را آغاز کنید. جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت اریک با دستمال صورتش را خشک کرد و روی صندلی وسط اتاق نشست و گفت: - کافیست بازش کنید. وقتی آیوار را باز کردند بیحال روی زمین افتاد و دو نفر زیر دستانش را گرفتند و روبهروی اریک نشاندن آلدریک گفت: - حرف بزن واگرنه این بار سخت ترین شکنجه را برایت درنظر گرفتهام. آیوار: - آن کسی که باید شکنجه شود شما هستید، شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلیها را کشتید و با آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید، نام خودتان را شاه گذاشتهای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید، مطمئن باش خودم جانت را میگیرم. حتی نگذاشتند حرفهایش تمام شود با چسباندن میلهی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند آیوار از درد فریاد زد و گفت: - خودم نابودتان میکنم. اریک: - درمورد سیگرون ولوا چه میدانی؟ آیوار: - او یک احمق است جانش را برای توی بی ارزش به خطر میاندازد. اریک: - گفتی او یک ترال است؟ آیوار: - شما حتی به دست نشاندهی خودتان هم اعتماد ندارید چگونه میخواهید مردم به شما اعتماد کنند. اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته از جای بلند شد و گفت: - قرار است مردم برای مرگت تصمیم بگیرند، مشتاقم آن روز را ببینم.1 امتیاز
-
پارت صد و سی و سه ساعت هفت صبح بود و شماره پروازم اعلان شده بود ، با مامان و بابا و بهراد خداحافظی کردم و با اشک ازشون جدا شدم و به سمت گیت راه افتادم ، بعد چک کردن پاسپورت و بلیط از گیت رد شدم. سوار هواپیما شده بودم دنبال صندلیم گشتم و پیداش کردم ، کنار پنجره بود ، نشستم و بعد جا به جا کردن وسایلم ، چشم هام رو بستم و منتظر take off هواپیما شدم ، تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم کسی کنارم نشست ، انشالله که پر حرف و فضول نباشه ، از اینا که کل پرواز رو سوال پیچت می کنن تا ته و توی همه چیزو رو دربیارن ، اصلا حوصله نداشتم و دنبال آرامش بودم ، چشم هام رو نیمه باز کردم و نگاهی طرفش انداختم که با دیدن شخص مورد نظر چشم هام تا آخرین حد ممکن باز شد . آروین بود با حیرت پرسیدم : _تو اینجا چی کار می کنی؟! با خنده گفت : _یه جوری این سوال رو میپرسی ، انگار که من تو المان زندگی نمی کنم و توام خبر نداری! ابرو های بالا پریدم رو به حالت اول برگردوندم و اروم گفتم : _نه منظورم این بود ، تو چه جوری متوجه شدی من کی بر میگردم ! خندید و گفت : _حالا کی گفته من دنبال تو بودم ؟! اتفاقیه بابا ، صندلیم رو که پیدا کردم دیدم ، هم سفرم تویی! چشم غره ای بهش رفتم و روم رو برگردوندم ، خورده بود تو پَرم ، سوتی داده بودم ، با این حرفم انگار این منظور رو داشتم که دوست دارم بیوفتی دنبالم ! _باشه بابا حالا قهر نکن ، از بهراد شنیدم ! لبام اومد به لخند باز بشه که جلوش رو گرفتم ، بی تفاوت برگشتم و گفتم : _میتونستی از خودم بپرسی ! دستی به موهاش کشید و گفت : _از اونجایی که لجبازی گفتم بپرسم ، برای اینکه ضایع ام کنی زود تر از موعد بلیط میگیری و میری ! خندیدم و گفتم : _دیگه اغراق نکن ! من در این حدم لجبازی نیستم ! تازه از این گذشته فکر کنم ما با هم دوستیم احتیاجی به لجبازی نیست! با شنیدن کلمه دوست یک جوری شد ، از چشماش فهمیدم ، ولی لبخندی زدو چیزی نگفت.1 امتیاز
-
پارت دهم همین جور یواشکی نگاهشون می کردم ، که دیدم یک پسر بچه رو کشون کشون داشتن میبردن سمت یکی از همون اشباح ، انگار فرمانده اشون بود ، پسر بچه خیلی مقاومت می کرد، گریه می کرد ، پاش رو زمین می کشید ، خیلی دوست داشتم کمکش کنم ، ولی کاری از دستم برنمیومد ، پسر که جلوی اون شبح ایستاد ،با دو طرف شنلش صورت پسر رو محاصره کرد ، دود سیاهی بین صورت بچه و شنل در رفت و امد بود بعد چند دقیقه ، پسر بچه با صورتی خالی از حس ، از حصار شنل شبح بیرون اومد ، این تغییر رفتار باعث حیرت و ترسم شد ، چند دقیقه که گذشت به خودم اومدم و از پشت خونه ها دور زدم جایی دور تر از گاری یک آتش بزرگ درست کردم ، که حواس اون اشباح رو پرت کنه و بتونم فرار کنم ، نقشه ام گرفت و وقتی به خانوادم رسیدم به این سمت راه افتادیم . به چشم های ناراحتش نگاه کردم و گفتم : _متاسفم که یه همچین چیزی رو تجربه کردی ، ولی به نظرت اون اشباح با مردم چه کار می کردن ، که به اون شکل بدون احساس شده بودن ! متفکر به جلوی پاش خیره شد و گفت : _منم خیلی به این موضوع فکر کردم ، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم ! بعد هم نگران به چشم هام نگاه کرد و گفت : _روستای ما فاصله چندانی از اینجا نداره ، ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم ، که یا فرار کنن یا یه چاره ای پیدا کنیم ، لطفا مواظب خودت و خانوادت باش و برای روز مبادا یکسری وسایل ضروری جمع کن ! سری تکون دادم ، استرس تمام وجودم رو گرفته بود ، اگه ابدوس راست میگفت و با هر فتح قدرت گارد تاریکی بیش تر میشد خیلی زود به اینجا میرسیدن !1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
فاصله گرفتم و موهام رو پشت گوشم انداختم. برگشتم به استاد جادو نگاه کردم. با دیدن من تکون سختی برداشتی و چشمهاش گشاد شد. از کنارش رد شدم و روی صندلیم نشستم. سرش سمت من چرخید. یه مرد نسبتاً جون بود. موهای نسکافهای و چشمهای بنفشِکمرنگ که رنگ دانه قهوهای داشت. چشه، چرا این جوری میکنه؟ دیگه نتونستم ساکت باشم و پرسیدم: - استاد چیزی شده؟ تکون خورد و دستی به صورتش کشید و تلخ گفت: - نه دخترم چیزی نیست. چشمهاش خیلی نجیب بود، اما از چیزی شوکه شده بود. پشت میز نشست، انگار نمیتونست دیگه روی پاهاش بایسته و شروع کرد حرف زدن. - بنده آقای گالیکاس هستم. متخصص جادو و جادو آموزی. امسال از همه استاتید شما شنیدم، کلاس هفده فوق العادهاست. همه ذوق کردن و مودبتر نشستن. آقای گالیکاس ادامه داد: - یه برنامه هست که ما قبل از وارد شدن به کلاس باید اسامی بچههای کلاس رو بدونیم همراه با تصویری از اون برای ما داده میشه، پس من همه شما رو شخصاً میشناسم. سه روزه از شروع مدارس میگذره. روز اول آشنایی با مدرسه و دوستان خودتون بودید؛ روز دوم گفتن اتفافی افتاده، الان روز سوم من در حضور شما هستم. پس با نام و یا خدا اگه سوالی ندارید کلاس رو شروع کنیم. چقدر مهربون بود! همه گفتن سوالی ندارند. صداش خیلی گیرا و آرامش بخش بود. ماژیک برداشت و پای تابلو یه بدن کشید و گفت: - میخوام امروز راجعبه چطور چاکرا درون بدن به گردش در میاد حرف بزنیم. به نقاشی اشاره کرد و خندهاش گرفت. - شرمنده من نقاشیم خوب نیست، شما فرض کنید این یه بدن هستش. لبخند زدم. روی سر، دست، نقطههای کمرنگ و پررنگ کشید و گفت: - جاهایی که پررنگ هستن نقطه، یا چاکرای اصلی نام دارند؛ کمرنگها بهش میگن چاکرای کارمند. خب ما می خوایم بفهمیم که یعنی چی، اصلا برای چی؟ ... انقدر راجع چاکراها و خروجی ورودی چاکرا گفت و هی ما چاکرا بیرون و درون کردیم از حال داشتیم میرفتیم. نفسی گرفت دوباره چیزی بگه زنگ خورد. با اینکه صدای خوبی داشت، ولی گاهی دوست داشتم خفهاش کنم. من غلط کردم گفتم خوبه! صورت همه رنگ پریده شده بود. تا رفتش همه هوف کشیدن و آسیم نالید: - از هرچی درس خوندنه متنفرم. کاش انسان بودم. آرتین خندید و داد زد: - از چیزی بگو که وجود داره خنگولکم مگه انسان هم داریم؟ صدرا دست تو جیب کرد و جواب داد: - آره که داریم، هر افسانهای از واقعیت میاد. شنیدم انسانها جادو ندارند. فقط میخورن، میخوابن. تازه شنیدم دویست سال یا صد تال زندگی میکنند. همه از خنده ترکیدن، سرم رو پایین انداختم. صدرا زهرماری به همه گفت و غرش کرد: - دروغ نمیگم، واقعا انسان داریم. آسیم با پوزخند جواب داد: - چی میزنی؟ گل پیپتا؟ همه باز از خنده منفجر شدن. خواستم بگم انسان وجود داره، یکیشون منو بزرگ کرد. و واقعا سن کوتاه دارند. از هفت سالگی بچهها درس میخونند. مثل ما از هجده یا نوزده سالگی درس نمیخونند. عمرشون کوتاه، جادو ندارند ولی با هوش خودشون زندگی رو میگردونند. خواستم بگم نوزده سال اونجا یه دختر یا پسر عاقل و بالغ هستش. فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم. هی یکی این گفت یکی اون گفت، آخرم زنگ خورد. به خودم اومدم دیدم زنگ خورده، بعد اینها هنوز دارند هرهر و کرکر میکنند. آرتین با خنده و سرخ شده پیشنهاد داد: - وای... وای دلم درد گرفت. آقا کی میاد بریم کافه خورشید؟ چند نفر بدون فکر دست بلند کردن. کم کم دستهای بیشتر بلند شد، فقط من دست بالا نبردم. آرتین به من نگاه کرد و گفت: - جواهر خانم تو هم میای؟ یا میترسی بدزدنت؟ گونههام داغ کرد. چقدر این بشر پروئه؟ دوست داشتم من هم بیرون برم، با همه بیشتر آشنا بشم؛ اما من فقط یه دردسرم، اگه برم و بهشون حمله بشه چکار کنم؟ آرتین منتظر نگاهم کرد و جواب دادم: - من اگه بیام فقط دردسرم. یه وقت به من حمله میشه شما هم تو خطر میافتید. آرتین به روشا و نادین اشاره کرد و گفت: - هستن پس مشکل نیست بیا، میتونی محافظ وحشتناکت هم بیاری کوفتمون کنه. متفکر زمرمه کردم: - باشه میام. چشمک زد: - عالیه فقط یکم جواهراتت رو کم کن تو چشم نباشی. میدونیم خرپولی ولی کمش کن. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم. جواهرا خود بدنم هستن و اصلا در نمیان نمیدونستم چطور بگم. با اومدن استاد نگاهها از روی من برداشته شد. واقعا زیاد بود نبود؟ پیشونی، گوشم، موهام، گردنم، دستم بازوم، مچ دستم، دور کمرم و مهره کمرم، ران پاهام و مچ پاهام همش پر از جواهر بود. زشت نبود، خیلی زیبا هم بود؛ فقط بیش از حد تو چشم بودم. مثل یه لوبیا سفید، تو یه سینی لوبیا قرمز بودم. تا انقدر درخشان و پر رزق و برق. آهی کشیدم. استاد کلاره یه زن مو کوتاه بود با چشمهای آبی و اندامی لاغر گفت: - بالاخره چشمم به جمال کلاس هفده باز شد. خب درس ما این جا برگزار نمیشه ولی قبلش حرف دارم. میدونید من کی هستم؟ همه بلند جواب دادن: - استاد کلاره هستید. معلوم زن محبوبیه! الحق ناز و با نمک بود. دست روی دهنش گذاشت و خندید. - درسته، من استاد موسیقی و هنر شما هستم. اول ببینم کی میتونه چه سازی رو به صدا در بیاره؟ همه کلاس دست بلند کردن بجز من، بلد بودم ولی نه از خودم، از ذهن آشینا بلد بودم. همه نوع ساز رو میدونستم، به قول خودش از سنگ هم صدا در میارم. استاد کلاره چشم غره رفت به همه که دست بلند کردن و به من با نیش باز خیره شد و گفت: - یکی هست آموزشش بدم. همه از خنده ترکیدن و ولو شدن. دیدم خیلی زن باحالیه خیلی راحت لبخند زدم. و گفتم: - بلدم. دهنش باز موند و دست به سینه گفت: - خب دقیقا منه استاد چی یادتون بدم؟ هر بیست نفر شما ساز میزنید! اولین باره میبینم یه کلاس هر بیست دانش آموزشش میتونه بزنه. آرتین با لبخند کج گفت: - مشکلی نیست تمرین حرفهای میکنیم یا سازی که نمیدونیم رو یاد میگیریم. کلاره دست زد: - همین عالیه، ولی دوست دارم این ساعت رو بذاریم ببینیم کی در چه حدی میزنه، چطوره؟ با موافقت همه ادامه داد: - پاشید بریم سالن سازها. خودش زودتر رفت. کیفم رو برداشتم و سمت بیرون رفتم. گلوم خشک شد یه جرعه آب خوردم که... طعم آب یه حالی بود! یهو وسط پیشونیم زدم. یادم رفت آب رو عوض کنم. الان من آب سمی خوردم؟ لپم رو پر باد کردم، آب رو تو کیفم گذاشتم. حدسم درست بود یکی آب منو مسموم کرده بود. همون لحظه سایهای رو دیدم رفت. پس منتظر بوده من از این آب بخورم تا بره. تو ذهنم تاسیان رو صدا کردم. - بله ملکه؟ - یه نفر آب منو مسموم کرده، سایهاش رو دیدم سمت غرب فرار کرد برای من بگیرش، فقط نکشش. چشمی گفت و یه مار سیاه دیدم با سرعت رفت. وارد سالن شدیم پر از ساز بود! از هر ساز بیستتا وجود داشت. چقدر ساز! استاد کلاره تا ما وارد شدیم شروع ویولن زدن و با صدای خوش خوند. - خوش اومدید گلهای من. من هنوز تو کف این همه ساز بودم. چرا این مدرسه انقدر پولداره؟ خودم جواب خودم رو دارم. بله دیگه وقتی ولیعهدها، الههها و بچههای مقام دار این جا درس میخونند همینه. بودجه مدرسه تا سقف تأمین شده. استاد کلاره ویولن رو تکون داد و گفت: - ساز اصلی من ویولن هستش، روح من توش جلا میاد. الان می خوام از شما؛ بگردید و ساز روح خودتون رو انتخاب کنید. مدیر مدرسه خودش این سازها رو با دست و قدرتش درست میکنه، هر کدوم اینسازها با بهترین چوبها ساخته شده، وقتی روح شما اون ساز رو قبول کنه با خودتون از این تالار بیرون میبرید. فقط مراقب باشید بعضی از این سازها خطرناک هستن و علیه شما ممکنه چاکرا رو بفرسته، یا حتی برای شما صداش در نیاد پس چرا میگم ساز روحی؟ دختری دست بالا برد و گفت: - چون با روح ما پیوند میخورند؛ وقتی میزنیم با چاکرای ما هم تراز میشن، ما میتونیم با ساز احساسات رو دست کاری کنیم. یا حتی برای درمان و طبیعت درمانی ازش استفاده کنیم. استاد کلاره لبخند زد: - آفرین رُز، بیشتر از اینها هم استفاده میشه. خب بهتره وقت شما رو نگیرم، انتخاب کنید ببینم روح شما کدوم ساز رو میبینه؟ به همه سازها یک به یک نگاه کردم. استاد کلاره نزدیک من شد و گفت: - سایورا جان تو این جا سازی نداری. شوکه شدم و نگاهش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ به همه که ساز تو دست گرفتن اشاره کرد. - ارتباط روح و ساز، یک دقیقه طول میکشه و سریع موج چاکرا گرفته میشه. ولی تو پنج دقیقهاس داری نگاه میکنی. غمگین شدم و لب زدم: - پس ساز ندارم؟ خندید. - اتفاقاً داری، تو و آرتین سازهاتون این جا پیدا نمیشه. آرتین پیش ما اومد. اخم کرده بود و گفت: - بریم طبقه بالا استاد؟ کلاره تایید کرد و آرتین خیره من شد. انگار میگفت تو هم سازت این جا پیدا نمیشه؟ استاد خبر داد میریم طبقه بالا، چیزی به هم نریزن. از وسط سازها رد شدیم انگار همشون یه تیکه چوب زشت بودن. هرکی سازهای ساده رو بر میداشت طرح روی گیتار میافتاد. یه نفر موجهای آب بود. یکی جنگلی بود سازش! همه داشتن با هیجان و شادی یه سازهاشون نگاه میکردن. استاد با کلیدی مخصوص در اتاقی رو باز کرد گفت: - این جا سازها قدرت بالایی دارند. مدیر گفت، احتمالا شما دوتا به این اتاق نیاز پیدا میکنید. چراغ ها روشن شد و من بوی غلیظ قدرت رو توش حس کردم! لرز تو بدنم افتاد که دیدم آرتین با سرعت دنبال یه ساز رفت و برداشت. گفت: - همین. استاد کلاره لبخند زد. - فکر نمیکردم ساز سرخ پوستی طبیعت رو انتخاب کنی! ولی چون کنترلگر عناصری منطقی هستش. سرم رو بالا اوردم به سازها خیره شدم. قدمهام سمت یه ساز رفت! نمیدونم چی بود؟! شکل نداشت فقط یه تکیه چوب بود. نه حفره، نه سوراخ، نه قیاقه هیچی نداشت. قدم بعدی رو برداشتم و تو دستم گرفتمش. تو گوشم صدایی از همهی صداها پیچید. نفسم رو لرزون بیرون دادم و تو دستم شروع کرد شکل گرفتن به انواع و اقسام سازها. لب زدم: تو همه صداها رو میتونی دربیاری، ارباب صدا؟ بالاخره روی یه ساز ایستاد. استاد نزدیکم شد و گفت: - سایورا چه سازی برداشتی؟ چرخیدم و با دیدن ساز تو دستم لبخند زد: - چه عالی، یه چنگ! لبخند زدم. میدونستم ساز من به همه سازها از کوچیک تا بزرگ میتونه تبدیل بشه، ولی فقط گفتم: - آره یه چنگ. آرتین سازش رو که شباهتی به فلوت ولی عجبب تر با ریشه و رشتههای خاص بود روی شونهاش گذاشت و گفت: - چنگ! پدرم چنگ نوازه. چنگم رو کوچیک کردم و جواب دادم: - این خیلی خوبه! لبخند زد و از اتاق بیرون اومدیم. همه کنجکاو ما رو نگاه کردن. آرتین سازش رو بالا اورد و سرخ پوستی گفت: - هووو هووو گومبا لاکوتا کوتا کوتا... غش غش خندیدم. دست کنار لبش گذاشت و زوزه کشید. از پشت خم شد، تو چشمهام خیره شد و چشمک زد. دهنم باز موند. چقدر نکبته! خندیدم و با تاسف سر تکون دادم. بچهها از خنده روده بر شده بودن. استاد کلاره پایین اومد. با نیش باز روی شونه آرتین زد وگفت: - بریم بزنیم، جناب گومبا گومبا تا ببینین کی رو وادار به رقص میکنی. آرتین سازش رو پشت گردنش گذاشت و جفت دستهاش رو چپ و راست سازش گذاشت. نگاهی پدرکش به همه کرد. خودش جذاب لعنتی بود؛ این حالتش هم گند رو بدتر بالا اورد. همه دخترای مدرسه براش ضعف کردن و پسرا ماتش شدن و گفت: - جون؛ کی می خواد با من قر بده؟ دخترا جیغ زدن و پسرا با قهقهه دست زدن. همه سمت کلاس ضد صدا رفتیم. به اتاق شیشهای تو سالن بود. با بیست صندلی. روی صندلی چوبی نشستم که به جور افتضاحی زمین خوردم و سرم به زمین خورد. از درد نالیدم. یادم رفت روی هر چیز مادی و زمینی بشینم نابود میشه. استاد کلاره جیغی زد و کنار من نشست گفت: - وای وای وای سایورا خوبی؟ به کپه خاکستر نابود شده صندلی نگاه کردم. - خوبم. بلند شدم و همه پچ پچ کردن. - چطوری صندلی خاکستر شد؟ - من دیدم تا نشست صندلی خاکستر شد. هرکی یه چیزی گفت و من از خجالت مردم. استاد کلاره دست زد و همه رو ساکت کرد. روی زمین نشست من هم کنار خودش نشوند و گفت: - من میخوام روی زمین بشینم هرکی میخواد بره روی صندلی. آرتین عجبب نگاهم کرد و روی زمین رو به روی من نشست. وقتی آرتین نشست کل کلاس روی زمین ولو شدن. چرا من یادم رفت نباید روی صندلی عادی نشینم؟ هنوز معذب بودم و استاد کلاره با انرژی گفت: - خوب شروع میکنیم؛ اول میپرسم کی سازش جدیده و با اون چیزی که میزده فرق داره؟ روشا دستش رو بالا اورد. یه گیتار روی پاهاش بود. گفت: - من پیانو میزدم.1 امتیاز
-
پارت 30 پرستار مکثی کرد و چند ثانیه ای به چهره کنجکاو من خیره شد؛ سپس به گشتن دنبال وسیله ای ادامه داد. سوپ تقریبا تمام شده بود که صدای کوبیده شدن در امد. سه ضرب پشت سر هم و سه ضرب با فاصله، درست مثل یک کد... پرستار به زبان ناشناخته ای کلماتی پشت سر هم بیان کرد و در باز شد. مرد قدبلندی با لباس باغبانی وارد شد. نیم نگاهی به من انداخت؛ سپس با همان زبان شروع به صحبت کردن با پرستار کرد. بعد از چند دقیقه حرف زدن مرد رو به من کرد. - بلند شو، دیگه نباید کسی بمیره! متعجب بهش خیره شدم که بدنم بی اختیار بلند شد و کنار مرد ایستاد. مرد باغبان خنجری در دست داشت. - باید به کلیسا بریم.... تو باید صبح رو ببینی.... گیج بودم... بازهم از قافله عقب بودم.. شاید هم.... اینجا زمان به سرعت می گذشت. خنجری که در دستان مرد بود حکاکی های عجیب و دلفریبی داشت. خنجری به رنگ طلایی! قدمی به سمت مرد برداشتم که ناگهان گودالی بینمان ایجاد شد و ماننده سیاه چاله ای همه چیز را به درون خود می کشید؛ من نیز به داخل گودال کشیده شدم،دست و پا می زدم و سعی می کردم چیزی را بگیرم اما در اخر به اعماق کشیده شدم....! صدای بوق های ممتد دستگاهی به گوش می رسید. سردرد عجیبی داشتم؛ بوی الکل و مواد ضدعفونی و صدای قدم های شخصی... سرگیجه داشتم، بدنم به شدت کرخت و بی جون بود! چشم باز کردم، اتاق روشن، چندتا مانیتور و صدای ضعیف نامفهومی..... گلوم می سوخت انگار روی پلک هام وزنه های صد تنی بود. صدای ضعیفی می شنیدم. - سرگرد راد از قانون تخطی کرده... - اوضاع روانی خوبی ندارند من... داشتم تعقیبش می کردم.... می خواستم دستگیرش کنم. - نه حرف هات قابل توجیه نیست... تمام این مدت از دور نگاه کردی... بدون هیچ گزارشی.... گوش هام سوت می کشید، صدای بوق دستگاه ها، سنگینی بدنم.... - بهمن.... بهمن.... بیدارشو...! صدای اشنایی بود، دلم می خواست پلک بزنم و چشم هام باز کنم؛ اما بدنم سنگین بود. *یک هفته بعد* موقعیت: بیمارستان. ساعت چهار بامداد... سرگرد بهمن راد بالاخره به هوش امدند. دو روز بعد فرار از بیمارستان در فاصله پنجاه متری ماشینی که به درخت اصابت کرده بود در حالی که هوشیاری پایینی داشت پیدا شد. طبق گزارش پزشک قانونی سرگرد جوان به شدت از نظر فیزیکی اسیب دیدند و یک ماه باید بستری بماند؛ بعد از ترخیص وی از بیمارستان، دادگاه نظامی برای قانون شکنی های اخیر سرگرد بهمن راد رای صادر می کند.... احساس کرختی داشتم... چشم باز کردم؛ سربازی بالای سرم مشغول گزارش نوشتن بود. - م.. ن.. من... کجام؟ چند بار پلک زدم. - بیمارستان! ... شانس اوردی امبولانس پیدات کرده وگرنه با این شکستگی دنده هات زیاد دووم نمی اوردی...! - محمد... از روی صندلی بلند شد و به سمت در حرکت کرد. - نگران خودت باش احضاریه دادگاه نظامی به زودی برات صادر میشه...! به مانیتور و دستگاه هایی که بهم متصل بود نیم نگاهی کردم. باز هم من و بیمارستان! اگه اینجا گیر بیوفتم هیچ وقت نمی تونم بفهمم مرداس کیه؟ جلا الدین عتیق چکار کرده و اون تیمارستان چه ربطی به فرقه داشته. دستم بی اختیار بلند شد و به اینه روشویی اشاره کرد. اینکه دیگه حتی اختیار بدن خودم رو هم ندارم ازار دهندس...! به سختی بلند شدم، دستبند به دستم زده شده بود. نگاهی به اطراف انداختم. چیز تیزی در دسترس نبود! دستگیره در به پایین کشیده شد. روی تخت نشستم؛ سرباز به همراه دکتر وارد شدند. دکتر با اخم بهم خیره شده: چرا نشستی دراز بکش! چندتا دنده شکسته و دست و پای کوفته داری! این چه روحیه ایه؟! - بیخیال دکتر! من یه پرونده حل نشده دارم! سرباز متعجب بهم نگاه می کرد. - سرگرد!...1 امتیاز
-
ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد.1 امتیاز
-
با یه نفس عمیق انگار از ته اقیانوس بیرون اومدم. چشمهام رو باز کردم و هین بلندی کشیدم. نفس نفس زدم و دیدم دورم شلوغه! استاد نفس راحتی کشید و گفت: - دختر ما رو ترسوندی. تاسیان تو چشمهام نگاه کرد و گیج پرسید: - خوبی ملکه من؟ بلند شدم؛ حس توازن بدنی و ذهنی نداشتم. سنگینی تو وجودم رفته بود. همه شوکه خیره من بودن. اخم کردم و پرسیدم: - چیزی شده؟ روشا شوکه گفت: - شا... شاخ و با... بال داری. به بالهام نگاه کردم؛ طلایی با چند خرابی سیاه بود. خب بالهام رو میدونستم ولی شاخ هام، این دیگه عجیبه! دست روی سرم کشیدم، بالهام رو مخفی کردم. برای شاخی هم که نمیدیدم همون کار رو انجام دادم. سرد گفتم: - تاسیان حافظشون رو از این ماجرا پاک کن. حتی حملهای که به من شد. این مرد هم با خودت ببر آزادش کن. تاسیان چشمی گفت و کاری که خواستم رو انجام داد. همه چی رو تاسیان به عقب برد و به جایی که هنوز اون مرد حمله نکرده بود رفتیم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود، من طلسمم از بین رفته بود. تاسیان محافظم شده بود. همون لحظه استاد بلند گفت: - زود؛ زود... ده دقیقه دیگه وقت رفتنه. مار سیاهی با سرعت خزید و از روی بدن من بالا اومد. استاد خواست بگیرتش؛ بچههایی که نزدیکم بودن جیغ زدن. دستم رو بالا اوردم گفتم: - مار خودمه. تو ذهن تاسیان ادامه دادم: - اصلا تبدیل نشو. با چشم تایید کرد و سرش رو تو موهام کرد. استاد با اخم گفت: - قبلا همراهت نبود؟ لبخند نمکی زدم. بدن سیاه و درخشان تاسیان رو نوازش کردم. - خودش دنبالم اومده، میشه نگهش دارم؟ سر تاسیان از تو موهام بیرون اومد. صورتم رو هیس کنان زبون زد. زبونش گرم و خشک بود. استاد گارسیا با نگاه خمار جذابش گفت: - ورود حیوانات به مدرسه ممنوعه. سر تاسیان رو نوازش کردم. - بله میدونم. تاسیان تو ذهنم با حسادت غلیظی گفت: - نمیخوام از ملکه دور باشم. ملکه برادر من هم میشناسه. بوی برادرم از خون تو میاد. اون هم تو رو ملکه میدونه. من هم میخوام مثل برادرم، به تو قدرتم رو بدم تا بتونم هرجا هستی دنبالت بیام. برادرم نمیدونه من وجود دارم؛ اصلا نمیدونه پدرم منو ازش جدا کرده تا بتونه بزرگ بشه، من دور انداخته شدم. پیشونیش رو به پیشونی من که یه هلال ماه روی پیشونیم زیر سر بند جواهرم بود گذاشت. قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم. قدرتش رو با من در میون گذاشت، و روحش رو به من کاملا تقدیم کرد. همه بدنم مورمور شد و قدرت عجیبی مثل رعد و برق تو بدنم پیچید. یه حس لذت، شعف، تو وجودم طغیان کرد. پیشونیش رو بوسیدم و زبون ماریش که قرمز تیره بود روی دهنم زده شد. از روی بدنم سر خورد و با سرعت رفت. خندیدم و موهام رو پشت گوش انداختم. میون همه حسادت و نفرتهاش، کنجکاو بود برادر بزرگش رو ببینه. دلم براش غش رفت، خیلی مظلوم بود. ولی بیرحمیش و قدرتش عجبب زیاد بود. معلومه دیگه، کسی که آکیلا بزرگش کرده باشه همین هم میشه. اگه آکیلا بفهمه پسرزاده دومش هم محافظ خودم کردم چکار میکنه؟ گارسیا به رفتن تاسیان نگاه کرد و گفت: - کار هوشمندانهای بود؛ اگه مدیر میدید از انضباطت کم میکرد. بلندتر رو به همه ادامه داد: - بر میگردیم. دختری ناراضی نالید: - یکم دیگه، مطمئنم این بار پیداش می کنم استاد. نادین با لبخند گیاه رو سمت من گرفت و گفت: - پیداش کردم. خوشحال شدم و محکم قدش زدیم. جوری دستمون به هم خورد انگار آسمون جر خورد، دیگه چه برسه دست ما. دستم گز گز کرد تکونش دادم. نادین هم با خنده آخ گفت. - گرگینه نیستی و انقدر زورت زیاده. لبخند سرخ شده زدم. بچهها جفت جفت وارد دروازه شدن. استاد هم آخر دست میاومد که مطمئن بشه همه ما رد شدیم. برگشتم نگاه کردم که دیدم تاسیان از پشت درخت داره نگاهم میکنه. الان مطمئنم اگه صداش بزنم هرجای دنیا هم باشه پیش من میاد. از دروازه با حس خنکیش روی پوستم رد شدم. فکرم درگیر تریستان شد، اگه بفهمه برادر داره چکار میکنه؟ یا بفهمه برادرش مثل خودش محافظ منه؟ هم ترسیده بودم، هم کنجکاو بودم. مدیر و میکال وقتی دیدن من سالم اومدم نفس راحت کشیدن. خنجر میکال رو سمتش گرفتم. ولی میکال خشکش زده بود. از گوشه لباسم کشید و منو همراه خودش از کلاس بیرون برد و نجوای شوکهای کرد: - هالهات خیلی قدرتمند شده! دیگه نمیتونم تشخیص بدم هاله پاک هستی یا چی؟! چکار کردی؟ چی شد اونجا؟ آروم جواب دادم: - طلسمم شکسته شد. چشمهاش گرد شد و عمیق نگاهم کرد. - انقدر راحت؟ طلسم شکست بدون هیچ واکنش؟ به خودم اشاره کردم. - هالهام عوض شده، این هم واکنش. دندون روی هم فشار داد و لب زد: - بگو چی شده؟ هالهات به هیچ موجودی نمیخوره، چون هاله ایزدی گرفتی. دستهام رو پشت سرم گره زدم، با پاهام روی زمین طرح کشیدم پرسیدم: - این بده؟ یه قدم نزدیک شد و پچ زد: - اگه تو رو بد کنه، بده. خندیدم و سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه خاکستریش شدم و لب زدم: - الان هاله من با رنگ چشمهات یکی شده، مگه نه؟ تکون سختی برداشت و خندهنرمی کردم. - من همونم، قرار نیست قدرت، رفتارم رو تغییر بده. پس خیالت راحت. از کنارش رد شدم و توی کلاس رفتم. مدیر عجیب نگاهم کرد انگار اون هم فهمید چیزی از درون من تغییر کرده. روی صندلیم نشستم. کمی آب خوردم و گوشه پاهام گذاشتمش. مدیر گلو صاف کرد گفت: - آفرین به شما، استادتون از شما راضی بود. اگه همیشه مطیع باشید، کار خطرناک انجام ندید، باز به کلاس عملی شما رو میفرستم. همه صدای جالب خوشحالی در اوردن. مدیر خندید و نگاه عجیبش رو به من انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد گارسیا، کلاس رو شروع کرد. به کسایی که گیاه رو پیدا کرده بودن نمره داد. من و نائودین هم جزء اونا بودیم. روشا دست زیر چونهاش گذاشت و گفت: - دوست دارم باز اونجا باشم. خیلی خوب بود هوای ملایم و نسیم خنک... مثل عاشقها آهی کشید. من که چیزی نفهمیدم، همه چی برای من پیچیده شد. شکستن طلسمم، تاسیان، اون مردی که به من حمله کرد. ولی با این همه تایید کردم. - عالی بود، یه روز بریم پیکنیک همچین جایی. استاد گارسیان روی تابلو زد. - وقت برای حرف زدن نداریم. میخوام بگم گیاه شیزوی چه کاربردی داره. وقتی دید بهش توجه کردیم ادامه داد: - ما میریم جنگل، برای شکار یا مثلا هرچی، زخمی میشیم. اون زخم سمیه و برای این که بتونیم برای خودمون نیم ساعت وقت بخریم؛ تا به شهر یا بیمارستان برسیم، از گیاه شیزوی استفاده میکنیم. با دقت همه ما رو نگاه کرد. - طریقه استاده، جویدن اون هستش. طعمی تلخ و گس داره که حتی باعث خشکی، تاوول و آفت دهانی هم میشه. حالا میگین، چرا بخوام استفادهاش کنم؟ مگه دیوونهام؟ باید بگم نه نیستید. ولی وقتی بین مرگ و زندگی باشید؛ چندتا آفت و تاوول رو ترجیح میدید به مردن. آرتین فورا گفت: - استاد چرا نکوبیم؟ اینجوری نیازی هم نیست تو دهن کنیم. استاد نشست لبه میز، جذاب نگاهمون کرد. ادامه داد: - آفرین سوال به جایی بود. گیاه شیزوی یه گیاه بومی و خشکه، پس حتما باید با بزاق آغشته بشه. دهن ما به میزان اون بزاق رو میده، تا ما روی محل جراحت میذاریم؛ حدود نیم ساعت هم به تو زمان میده خودت رو برسونی و سم کندتر پخش بشه. هر کی یه چیزی پرسید و تا آخر که زنگ خورد. بلند نشدم و سرم رو روی میزم گذاشتم. چشمهام رو بستم و خسته موهام رو باز کردم گیس نباشه. موهام دورم پخش شد و خواستم کش رو تو دستم بذارم چشم تو چشم آرتین شدم. روشا: بریم بیرون سایورا؟ آرتین نگاهش رو گرفت و از کلاس بیرون زد. چشه؟ نگاهش یه جوری بود. بلند شدم و چشمهام رو مالیدم: - آره بریم کلاس خفهاس. با هم بیرون رفتیم که آرتین رو با دوستهاش باز دیدم. نمیدونم چرا ظاهرش خیلی تو چشم بود و خواه ناخواه نگاهت روش! پشتش به من بود. حتی از پشت هم جذابیت خودش رو داره. بیاراده خندیدم. چی دارم میگم، پشتش جذابه! غش غش خندیدم. روشا و نادین شوکه نگاهم کردن. اصلا دست خودم نبود، انگار ذهنم با من سر شوخیش گرفته. روشا مشکوک پرسید: - چی شده؟ با خنده گفتم: - هیچی یاد یه خاطره افتادم خندهام گرفت. روشا لبخند زد و سر تکون داد. - برای من هم اتفاق افتاده. یهدفعه خندهم بگیره. یهو چیزی یادم اومد. قرار بود برای ایهاب نقاشی بکشم. دویدم سمت کلاس روشا هم دوید و گفت: - چی شده؟ بلند جواب دادم: - دفترم رو میخوام. خودم رو سر دادم تو کلاس و سمت کیفم رفتم. دفتر و جعبه مداد رنگیم رو در اوردم که دیدم بطری آبم تو جای همیشهاش نیست! جاش تکون خورده. برای اطمینان برش داشتم تا خالیش کنم بشورمش. البته دیگه سم روی من تاثیر نداره، چون تاسیان روحش رو تقدیمم کرد و وقتی روحش تقدیمم شده بدنمم دیگه ایمن به سم شدم. از کلاس بیرون زدم و به نادین اشاره کردم بریم تو محوطه. داشتم از مدرسه بیرون میاومدم تاسیان یا نمیدونم تریستان رو دیدم. خیلی شبیه هم بودن. اصلا کپی هم بودن. یه چیزی رو مطمئنم تریستان همچین کاری نمیکرد. تاسیان سعی کرده بود مثل بقیه بچه مدرسهایها لباس بپوشه، یه پیرهن سفید تنش بود با شلوار مشکی مثل بقیه پسرها. نگاهم رو که دید لبخند زیبایی زد. گفتم تاسیانه، چون تریستان لبخند نمیزنه. سعی کردم ضایع بازی در نیارم تا لو نره. وارد محوطه شدیم. نسیم خنک و لطیف پوستم رو نوازش کرد. روی صندلیهای تو محوطه نشستم و دفتر نقاشیم رو باز کردم. یه قلم برداشتم و برای ایهاب نقاشی کشیدم. نقاشی یه دختر و پسر که دارن روی پشت بوم ستارهها رو میبینند. چون میخواستم یه روز برم پیش ایهاب این کار رو کنم. پسر نه ساله بانمک که میگه بزرگ شدم میام میگیرمت. خندیدم. روشا و نادین، چپ و راست من نشستن. روشا هیجان زده گفت: - چقدر قشنگه! نادین هم تایید کرد. با لبخند جواب دادم: - هوم، میخوام برم پیشش با هم ستارهها رو ببینبم. روشا تو شونهام زد: - بگو ببینم دوست پسرته؟ چشمهام درشت شد و قهقهه زدم: - نه! اون فقط نه سالشه. روشا بادش خوابید و نادین کنجکاو پرسید: - کسی رو نداری؟ سر به منفی تکون دادم و پرسیدم: - شما چی؟ روشا به نادین حرصی نگاه کرد و جواب داد: - نمیذاره من با پسری دوست بشم. پونزده سالم بود از یه پسره خوشم اومد نادین انقدر کتکش زد که پسره به من گفت تو یه روز با این برادر وحشیت ترشی میافتی. نادین ذوق کرد و خندید. - من پسر مردم رو نجات دادم. تازه تو دوست پسر برای چی میخوای؟ من هستم دیگه، غیر اینه مثل وروره جادو میخوای حرف بزنی یکی گوش بده؟ روشا غرش کرد. - دوست پسر داشتن فرق داره، کلمات احساسی، زیر بارون قدم زدن... نادین با حرص جواب داد: - و تمرگیدن تو خونه از مریضی و سرطان. روشا با جیغ گفت: - تو بی احساسی. نادین لپ روشا رو کشید. - جوووون بابا بخورمت توله. روشا زیر دست نادین زد. من هم وسط جفتشون دهنم باز مونده بود. کفرم در اومد و با دفتر تو سر جفتشون زدم. روشا سرش رو مالید و آخ کرد. نادین دست به سینه نشست و گفت: - من هم دوست دختر ندارم. خواهرم مثل یه گراز وحشی همه رو پر میده. خندیدم. خیلی باحال بودن! روشا هم دست به سینه شد و آهی کشید گفت: - بخاطر شکارچی بودنمون هم وقت نمیکنیم با کسی باشیم. آسمونم رو رنگ کردم و جواب دادم: - زمانش برسه خودش میاد حتی وقتی وقت نداشته باشید لا به لای وقتتون خودش رو جا باز میکنه. روشا خندید و نادین هم خندید! چه ذوقی میکنند. خندهام گرفت از ذوقشون. برگه نقاشیم رو پاره کردم و پشتش یه خط نوشتم. من هم دلم برای تو تنگ شده، خوب غذا بخور وقتی اومدم رنگ پریده نباشی. «دوست تو خانم دکتر» نمیخواستم از بچگی فکرش روی من باشه. باید احساسش رو منحرف کنم روی این که دکترش هستم نه کسی که بزرگ شد بخواد خودش رو درگیر من کنه. بلند شدم که همون لحظه زنگ خورد! دویدم و داد زدم: - شما برید تو کلاس من اینو میدم به استاد نواسترا و میام. با سر تو سینه یکی فرو رفتم. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. با دیدن چشمهای نارنجی که ترکیبش با فیروزهای شده بود مثل این که آسمون میخواست با زور تو چشمهای نارنجیش جا باز کنه. خشکم زد، چقدر از نزدیک چشمهاش خوشگل بود! مژههاش سرخ بود و روی صورت سفیدش سایه انداخته بود. بوی خوش چوب یا یه ترکیب آرامش بخش از بدنش می اومد. دستم رو روی سینهاش گذاشتم. لبهاش تکون خورد و صداش تو گوشم پیچید. - مراقب باش! یه وقت همینجوری راه خودت رو تو قلب کسی اشتباه گم میکنی. تو میری ولی رد پاهات اونجا می مونه. دهنم باز موند! خندید. - الان دارم تلاش میکنم مخت رو بزنم البته اگه داشته باشی. چینی به بینیم دادم و با اخم جواب دادم: - با نمک بودی آفرین، ولی سری بعد بیشتر تلاش کن چون کیفیت نمکت زیاد خوب نبود. دهنش باز موند و خندیدم. از کنارش رد شدم و در دفتر رو زدم وارد شدم. مدیر تو دفتر نبود و میکال داشت خسته دمنوش میخورد. با چند نفر حرف میزد. منو که دید بلند شد سمت من اومد. برگه نقاشیم رو بهش دادم و گفتم: - برای ایهاب. لبخند زد و برگه رو از من گرفت. - باشه، خوشحال میشه ببینه جوابش رو دادی. لبخند زدم و دویدم و تو کلاس رفتم. روشا و نادین دم کلاس منتظرم بودن. نفس نفس زدم و روی صندلی نشستم گفتم: - دادم. آرتین بلند نالید: - آخ آخ درد داره، یه نفر روی سینهام چپ کرد. سرخ شدم و جوابش رو ندادم ولی نگران شدم واقعا بدجور تو سینهاش خوردم چیزیش نشده باشه؟ دوباره بلند گفت: - برم پیش کی درمانم کنه؟ آخـــــ آخ... دختری با ناز جواب داد: - آرتینخان بد نباشه! برم طبیب بیارم؟ آرتین خیره به من گفت: - نه ممنونم. پسری بلند شد نگران سمت آرتین رفت گفت: - غیر شوخی آرتین، چیزیت شده؟ آرتین خندید. - نه بابا شوخی کردم. پسره پیرهن آرتین رو کنار زد که دیدم سینهاش سرخ شده! بدنش چقدر سفید بود. ناخداگاه بلند شدم سمتش رفتم. زیر دست پسره زد و غرید: - گفتم خوبم صدرا. نزدیک صندلیش شدم. گوشه پیرهنش رو کنار دادم و با دقت نگاه کردم. شوکه لب زد: - هی چکار میکنی! با دقت نگاه کردم و گفتم: - چیزی نیست. دست روی سینهاش گذاشتم و با شفاگری که یونا یادم داد، کوفتگی خفیفش رو از بین بردم. صدای صاف کردن گلو اومد و مردی داد زد: - چیکار میکنید؟1 امتیاز
-
با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونهی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.1 امتیاز
-
#پارت بیست و یک... سکوت کرد سیگرون که نمیخواست فریبش را بخورد گفت: - گفتن این حرفها از مجازاتت کم نمیکند. آیوار: - بعد از آن مانند باقی کودکان کار میکردم تا تکه نانی سهمم شود و شکمم را سیر کنم، در آنجا دختران و پسران مریض و بی رمقی بودند که گاهی از شدت خستگی، گشنگی یا بیماری دوام نمیآوردند چه چیزی نصیبشان میشد؟ هیچ، آنها را بعد از مرگ در جنگل میانداختند تا حیوانات را سیر کنند در این بین سه دختر بودند که از آن وضعیت راضی نبودند پس تصمیم گرفتند خود را به مریضی بزنند طوری که همه باور کرده بودند که مریضی آنها واگیردار است رئیس آن نانجیبان دستور داد دختران را بسوزانند تا بیماری شهر را نگیرد یکی از آن دختران از ترس سوزانده شدن بلند شد و بیماریش را انکار کرد رئیس آن دشمنان قبول نکرد که آنها را بسوزانند میگفت بیماریشان در هوا پخش میشود پس دستور داد آنها را به جنگل بیندازند و من تمام مدت شاهد رفتار آنها بودم وقتی دو دختر را در جنگل انداختند با مشقت فراوان از حصار گذشتم و همراهشان رفتم و در بالای تپه نظارهگرشان بودم زمان زیادی گذشته بود که چند نگهبان که برای اطمینان آنجا بودند رفتند به جز یکی، حیوان درندهای به دختران نزدیک میشد دختران بلند شدند و فرار کردند آن نگهبان به دنبالشان بود ولی من جلویش را گرفتم و اولین قتلم را انجام دادم. آتش را زیر و رو کرد و گفت: - بدون اینکه دختران متوجه شوند همراهشان شدم آنها از این منطقه رفتند و در آنگلوساکسون زیر نظر استاد رزمی کار کونگفو و شمشیر زنی آموختند و من هم در خفا کارهایشان را انجام میدادم تا توانستم یاد بگیرم و بعد از سیزده سال به دانلاو برگشتند جایی که مردم روستایی ساخته بودند برای زندگی؛ دختران ترال با مبارزه و شکنجه توانستند وارد ارتش شوند و بعد خودشان را کارلس معرفی کردند ولی من بخاطر آسیبی که به پای راستم وارد شد نتوانستم و مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد و آشغال و بوگندو خواندند من هم تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آنها میخواهند. سیگرون که حالش بد شده بود گفت: - خب! خب آن دختران چه شدند؟ آیوار با لبخند و تمسخر گفت: - نمیدانم، شما بگوید چه شدند؟ سیگرون نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و گفت: - من از کجا بدانم. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیار دار جنگ هستید و امین مردم. سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرش در آن مشهود بود بلند شد و گفت: - آیوار سیلینگر هر چه سریع تر بلند شو باید به شهر برویم. آیوار: - الان راهزنان و حیوانات درنده برای ما کمین کردهاند اینجا امن ترین جا برای ماست. سیگرون: - ناسلامتی من بانوی فاتح هستم اگر از دست چند دزد و حیوان درنده جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی میخورم؟ آیوار: - امشب را باید اینجا بمانیم تا سپیده دم، بعد میرویم. سیگرون با ناراحتی گفت: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت: - به تازگی آن دختران را دیدهام که چقد زیبا و خواستنی شدهاند. سیگرون مجدد نشست و گفت: - آنها را در کجا دیدهای؟1 امتیاز
-
#پارت بیست... سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست روی تخته سنگی نشست و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: - بسیار خب آقای سلینگر تا هر وقت میخواهی نقش بازی کن ولی من نمیگذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی میرفت ولی هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود سیگرون که خسته شده بود گفت: - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من میروم تا از خانهی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. بلند شد و به سمت غار رفت و تمام امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود سیگرون پشت تخته سنگها قایم شد و نظارهگر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه بازی در کار نیست نزدیکش رفت و گفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده الان در بند بیماری و گیجی باشد. وقتی جوابی نشنید چوبهای همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدناش بود آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دانلاو افروختن آتش با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند چون تنها وسیلهای بود که میتوانستند آتشی بر پا کنند. با کمک چوبی آتش را زیر و رو میکرد که نالهی آیوار بلند شد و بعد چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد با دیدن سیگرون گفت: - فکر میکردم تمام اینها کابوس بوده. در جای نشست و گفت: - تو میخواستی مرا بکشی! سیگرون: - اگه نبودم از شدت خون ریزی حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت و کمی که حالش جا آمد گفت: - با دیدن تو دلم میخواهد داستان تعریف کنم. سیگرون: - حوصلهی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت و گفت: - پس گوشهایت را بگیر چون نمیتوانم تعریف نکنم. حسرتی کشید و گفت: - نام پدر من رالف سلینگر بود همراه پدر و مادر و دو خواهر دوقلوی کوچکترم در دانلاو زندگی میکردیم، درست است که ترال بودیم و پدرم برای تامین خرج خانوادهاش سخت کار میکرد ولی ما شاد بودیم؛ زمانی که آنگلوساکسونها به سرزمینمان حمله کردند پدر من و پدر بسیاری از کودکان ترال به جنگ رفتند و بدن بی جانشان برگشت تا اینکه دشمن وارد خاک ما شد و افراد زیر شش سال و بالای سی سال را از شهر بیرون انداخت مادرم خیلی مقاومت کرد تا من را نجات بدهد از حصار دشمن رد شد به سمتم آمد موفق شد مرا در آغوش بگیرد ولی آن نانجیبان با ضربهی شمشیر یکی از خواهرانم را از من گرفتند مادرم تا خواست مرا ببرد بیرحمانه قلبش را شکافتند. سیگرون با ترحم نگاهش میکرد آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود ادامه داد: - فقط ماند الیزابت، با اینکه سنی نداشتم از حصارشان رد شدم و خواهرم را در آغوش گرفتم ولی باز مرا به داخل حصار انداختند و خواستند الیزابت را بگیرند، با تمام توان میدویدم تا جای امنی رسیدم زمان زیادی را در مرغداری گذراندیم تا در شهر امنیت برقرار شد هر دو گشنه بودیم، بی کس بودیم، از سرما میلرزیدیم از مرغداری خارج شدم تا غذا پیدا کنم با کلی ترس و جستجو چند تکه گوشت کپک زده پیدا کردم و پیش الیزابت برگشتم ولی دیر شده بود و او از سرما و ترس...1 امتیاز
-
#پارت نوزده... سیگرون گفت: - آیوار سلینگر بد ذات بالاخره گیرت انداختم. آیوار: - از طرف اریک یتنسون آمدهای؟ سیگرون: - شاه یتنسون بزرگ، فرد بی ارزشی مانند تو حق بی احترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوار: - احمق، تو هم مانند هزاران باج بگیر آن شاه ستم کاری. سیگرون شمشیرش را زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - از من چه میخواهی؟ سیگرون: - من دستور دارم تو را دستگیر کنم باید بخاطر یاوه گوییات سرت را پیشکش شاه بزرگ میکردم. آیوار قهقههای از سر تمسخر زد و گفت: - نام تو چیست ای بردهی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد که مرد گردنش را به بالا کش آورد و گفت: - های های، چیکار میکنی دختر! بیارش پایین تیزه. سیگرون فشار شمشیر را کم کرد و گفت: - دزد پلید باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد آیوار گفت: - برای جایزه این کار را میکنی؟ گوش کن خانهی من کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه میدهند را به تو میدهم فقط انکار کن که مرا دیدهای. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - من حافظ مردم و شاه هستم من دشمنان را نابود میکنم تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم میکنی پس من باید نابودت کنم. از غار خارج شدند آیوار متعجب گفت: - تو حافظ مردمی! این جمله را قبلا کجا شنیده بودم. بعد یادش آمد و گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد مرد ایستاد و گفت: - پس گیر بانوی فتح افتادهام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع ترین و حرفهای ترین دزد دانلاو و سرزمینهای اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو، مطمئنا جشنی برايتان ترتیب خواهند داد با سکههای که پیشکش میکنند. سیگرون مجدد آیوار را هل داد و گفت: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد و گفت : - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا میگذارند. خندهی جانانهای کرد و گفت: - تو لطف بزرگی به مردم کردی، سکههایشان را نجات دادی؛ دخترک احمق تا کی میخواهی پیش مرگ این جالهای عوضی و فرصت طلب باشی! بیا سمت من، ما با هم میتوانیم ثروتمند تر از شاه یتنسون بزرگتان باشیم. سیگرون: - یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشدهام. آیوار گیج تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج میشد و به هم گیر میکرد آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود پرت شد و همانند یک گوی در چرخش و غلتیدن بود سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت: - آیوار سلینگر وقت برای مسخره بازی تو نداریم بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشهی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود سیگرون گفت: - آیوار سلینگر برای من نقش بازی نکن بلند شو.1 امتیاز
-
#پارت هجده... گردا که متوجه جای خالی سیگرون شده بود گفت: - به جای بانوی فاتح باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری میگذاشتند. فریدا گفت: -واقعا که دختر عجیبیست، در زمان کودکی حتی نمیتوانست قایم شود یادت میآید گردا! وقتی بازی میکردیم سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید و گفت: - خوب یادم میآید، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمیتوانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتیمان جدا کند ولی حالا آنقدر گرفتاریم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد و گفت: - الان تمام مردم سیگرون را در طبقهی کارلس میبینند نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری چون در الان زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که میدانست گردا با او شوخی ندارد گفت: - حرفی نمیزنم خیالت راحت باشد. ..... بعد از گذشت زمان کمی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - بعد از سیر شدن کیسه طلا، حالا نوبت شکم است. بعد با خواندن آهنگی زیبا به بدترین لحن و صدا به سمت شهر حرکت کرد سیگرون که از رفتن مرد مطمئن شد وارد غار شد مطمئن نبود که غار خالی باشد کمی که جلوتر رفت با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد و با دقت همه جا را بررسی کرد آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد چشمانش از تعجب گرد شد کلی سکه و طلا آنجا بود و چند صندوق بزرگ، دخترک کنجکاو صندوق ها را باز کرد داخلشان کلی لباس و لوازم قیمتی بود، همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکهها چیزی آشنا به چشمش خورد گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب نقرهای قرار گرفته بود. ناخداگاه دستش سمت گردنش رفت باورش نمیشد که گرون آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود آن شی قیمتی زیبا یادگار استاد مهارتهای رزمیاش بود خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی میآمد، سیگرون با سرعت تمام مشعلها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این قدر زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکهها رها کرد بلند آهنگ میخواند و نوشیدنی مینوشید. چشمش که به گردن آویز افتاد جلوی صورتش گرفت و گفت: - سنگ آبسیدین نماد محافظت و حقیقت است، مناسب من است نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، کِیفش که کوک شد بلند شد و تلوتلو خوران به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود رفت بازش کرد یا مشت سکه از داخلش برداشت به بالا پرت کرد؛ قشنگ ترین آهنگ دانلاو را به مسخره ترین حالت و بدترین صدا میخواند بعد بلند شد و دستانش را بالا گرفت و با گیجی میچرخید و میرقصید و گاهی زمین میافتاد و باز مسرانه بلند میشد و به کارش ادامه میداد تا اینکه از حال رفت و افتاد و گفت: - خوشبخت ترین آدم دانلاو اینجاست. و قهقههی مسخرهای سر داد و لحظهای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق طنابی پیدا کرد و درست و پای مرد را بست و گردن آویز را برداشت و گفت: - این گرون آویز ما من است نه توِ بی ارزش. و از گودال آبی که بر اثر جمع شدن آب بارانی که داخل غار نشت میکرد برداشت و روی مرد ریخت که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر کی هستی؟1 امتیاز
-
#پارت هفده... گردا خندید و گفت: - این تخم غاز است از مزرعهی مایلز وودمَن آوردهام، اینان را من درست کردهام مخصوص دو دوست عزیزم، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمیتوانند از این غذا بخورند. سیگرون: - گردا تو دزدی کردهای؟ گردا: - نه فقط قرض گرفتهام تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون: - این کار اصلا قشنگ نیست و مطمئنا جناب وودمن راضی نیست، همین الان پولش را ببر و بده. گردا: - میبرم دیر نمیشود. سیگرون: - حرفم را دوباره تکرار کنم! گردا: صبحانه سرد میشود بعدا میبرم. سیگرون سینی را برداشت و گفت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعهی وودمن رفت و صدایش زد وقتی آمد گفت: - سلام جناب وودمن اشتباه من را ببخشید من بی اجازه از مزرعهیتان چند تخم غاز برداشتم و الان آوردهام پولش را بدهم؛ من را میبخشید! وودمن بی حوصله دستش را دراز کرد و گفت: - پول. گردا سکهها را کف دستش ریخت و برگشت بعد از خوردن صبحانه به شهر رفتند جایی که جشن سالیانه برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار میکردند هر سه با دقت به مردم نگاه میکردند طبق مشخصاتی که فریدا داده بود دنبال پسری با موی بلند مشکی، چشمان توسی، لاغر و قد کوتاه بودند ولی کسی با این مشخصات دیده نمیشد تمام مردم قد بلند و هیکلی بودند و وجود فرد لاغر و قد کوتاه خیلی تو چشم بود ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت: - پولهایم، یکی آنها را دزدیده. سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت: - تو دیدی چه کسی آنها را برداشته؟ دختر: - نه ندیدم فقط جای خالی کیسهی سکههایم را حس کردم و وقتی نگاه کردم دیدم نیست. سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد تا شاید سارق را پیدا کند خیلی گذشته بود گردا گفت: - برویم غذا بخوریم من حسابی گشنه شدهام. فریدا: - ولی تو که به همین تازگی از خجالت سه تا تخم غاز درآمدی. سیگرون: - تو گردا را نمیشناسی همیشه گشنه است برویم که ممکن است همینجا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند. بعد به سمت غذاخوری رفتند و منتظر آوردن سفارششان شدند نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که موهای بلند و مشکی داشت پوست سفید و استخوانی داشت با چشمان توسی، قد بلند و لاغر با بازوان قوی. به راحتی آب خوردن کیسه مردی را از کمرش باز کرد و رفت سیگرون به دو دوست پر حرفش نگاه کرد ولی آنها غرق در گفتن و خندیدن بودند، سیگرون بلند شد و سمت مرد رفت از بین جمعیت به سختی گذشت و مرد را پیدا کرد خیلی راحت و مرموزانه اموال مردم را برمیداشت و میرفت دیگر سیگرون مطمئن شده بود که او آیوار سلینگر است هر جا میرفت سیگرون هم دنبالش بود بعد از کلی دزدی از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت سیگرون بدون لحظهای درنگ و استراحت دنبالش بود از کوهی بالا رفت و وارد غار شد و سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده در پشت صخرهای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا نه. ....1 امتیاز
-
#پارت شانزه... فریدا: - او هم همانند ما اسیر دست آنگلوساکسونها بود ولی دیگر خبری ازش ندارم. گردا: - میدانی کجاست؟ فریدا: - نه از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا: - اگر او را ببینی میشناسی؟ فریدا: - هجده سال است که او را ندیدهام مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد و گفت: - فریدا خواهش میکنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر میکنی. فریدا: - چرا این قدر به سیگرون اهمیت میدهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟ گردا: - سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانوادهام مراقبم بوده باید با بالاترین جایگاه دست پیدا کند یادت رفته به گفتهی سیرنا او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیز تر و مهم تر میشود. فریدا: - بسیار خب کمکتان میکنم ولی به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید تا در قصر در آرامش باشم. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید و گفت: - بسیار خب تو میشوی خدمتکار و من میشوم محافظش، اینطور همه در آرامش خواهیم بود. بعد از کلی مسخره بازی و خنده و خیال بافی خوابیدند. .... گردا زود تر از سیگرون بیدار شد و صبحانه را آماده کرد و گفت: - دخترا بیدار شید باید بریم که کلی کار داریم. سیگرون در جا نشست و چشمانش را مالید و گفت: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا میکنی. گردا گفت: - مگر نمیخواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید باید برویم تا دیر نشده. سیگرون: - نیازی به شما نیست خودم میروم. گردا: - ولی شما به ما نیاز دارید چون فریدا آن دزد پلید را میشناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد و گفت: - تو او را میشناسی؟ چطور؟ فریدا خمیازهای کشید و گفت: - مطمئن نیستم آخر هجده سال است او را ندیدهام. سیگرون: - پس چطور میخواهی کسی که هجده سال است ندیدهای را پیدا کنی؟ فریدا: - اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند سعیام را میکنم که پیدایش کنم. سیگرون: - مگر گردا چه قولی داده؟ گردا لبخند زنان گفت: - این رفیق دیرینهی خوش خیال ما دنبال همسر از طبقهی جالها میگردد، من هم گفتم یا سحر و جادو کاری میکنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانهای نصیبشان کرد و گفت: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد تو هم که یک کارلسی چرا دنبال سحر و جادو میگردی؟ گردا: - بیخیال این حرفها، صبحانهی شاهانهای برایتان فراهم کردم از آنان که شاه و ملکه هم نخوردهاند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند فریدا گفت: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را میخورند چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بار گذاشتهای.1 امتیاز
-
#پارت پانزده... اریک حسرتی کشید و گفت: - پدرم همه چیز را خراب کرد، بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او بچه دار شد مادرم خیلی ناراحت شد و قصد نابودی جانش را داشت، همه میگفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمینشان خشک و بی حاصل شده، شاه کلمنت بزرگ بخاطر بدست آوردن لطف خدایان آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون: - بخاطر همین پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمیتواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک: - درست است؛ میتوانید محافظ هلگا باشی اینطور هم همسرم در امان است هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز میتوانم زیبا روی این سرزمین را ببینم. سیگرون: - گستاخی مرا ببخشید ولی طبق دستور شما باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک: - بسیار خب، بعد از دستگیری آن بی صفت راجع بهش حرف میزنیم. ..... سیگرون تمام شب را بیدار ماند و روی دستگیری آیوار سلینگر تمرکز کرد و صبح بدون اینکه به گردا حرفی بزند یا صبحانه بخورد با لباسان مجلل و کیسهای پر از سکه به میدان شهر رفت و کمی گشت زد و غذا خورد تمام حواسش به اطراف بود که آن دزد پلید را بگیرد، تا شب به همه جا سر زد ولی چیزی پیدا نکرد و به خانه برگشت گردا با دیدنش متعجب گفت: - سیگرون تا حالا کجا بودی؟ سیگرون خسته و کلافه روی تشک دراز کشید و گفت: - فردا پیدایش میکنم. گردا گفت: - چیزی گم کردهای؟ فریدا وارد خانه شد و گفت: - سیگرون تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم، خیلی نگرانت شدیم. سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید گردا گفت: - با آن لباس بدنت کوفته میشود عوضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید خودش دست به کار شد با کمک فریدا لباس را از تن سیگرون که مانند جنازه بی حرکت بود درآوردند و لباس سفید راحتی بلند را تنش کردند و راحت گذاشتنش. فریدا در گوشهای نشست و گفت: - چرا اینگونه رفتار کرد؟ گردا گفت: - دنبال چیزی میگشته که پیدایش نکرده. فریدا: - دنبال چی؟ گردا ناگهان یادش آمد و گفت: - آیوار سلینگر. فریدا لحظهای سکوت کرد و بعد گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب گفت: - تو او را میشناسی! فریدا: - نامش آشناست ولی یادم نمیآید که کجا شنیدهام یا دیدهام. در فکر عمیق فرو رفت و گفت: - کسی را به این اسم میشناسم که الان باید بیست و پنج یا شش سالش باشد با پوستی سفید و موهای مشکی بلند و چشمان توسی، لاغر و قد کوتاه، ولی الان خیلی سال است که ندیدمش شاید مرده شاید تغییر کرده شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد دستانش را گرفت و گفت: - تو او را از کجا میشناسی؟1 امتیاز
-
#پارت چهارده... کیل لجر گفت: - درست نگاه نکردید جز نام چیزی دیگری هم نوشته. سیگرون هوفی کشید و گفت: - ترالِ بیست و پنج ساله، چابک و زیرک، غارت گر حرفهای، جاسوس بی رقیب! عجب اطلاعات مفیدی، تنها چیز بدرد بخور بود سنش است که میدانم دنبال چه کسی بگردم. پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران وارد باغ بهاره شد تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر ماهی که وسطش قرار داشت آنجا را همانند بهشت کرده بود سیگرون از روی پل گذشت و داخل آلاچیق روی آب رفت از خنکی آب و بوی شکوفهها غرق لذت بود طولی نکشید که صدای اریک خلوتش را به هم زد سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد و گفت: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک گفت: - خیلی وقت است که منتظر شما بودم فکر میکردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون : - گستاخی مرا ببخشید من نمیخواستم مزاحم اوقاف باارزش سرورم شوم. اریک خندید و گفت: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت، میخواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون: - مگر میشود علیا حضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد خدمتکار شخصیاش نزدیک آمد و گفت: - بله قربان با من امری داشتید؟ اریک: - نوشیدنی و خوراکی آماده کن مهمان ویژه داریم. زال چشمی گفت و رفت سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند، از چند دروازه گذشتند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و عظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت قصری که بوی فوقالعادهای داشت به خواست سیگرون در محوطه زیر درختان گیلاس نشستند جایی که آب روان از زیر آلاچیق میگذشت سیگرون با هیجان اطراف را نگاه میکرد و شاه اریک با هیجان بیشتر نظاره گر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک گفت: - از اینجا خوشت میآید؟ سیگرون گفت: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رک گویی سیگرون خندید و گفت: - تو هم میتوانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ اریک: - میتوانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت ساختگی بمانید. سیگرون: - تا جایی که من میدانم شما بهترین محافظان را دارید چه نیازی به من هست؟ اریک: - درست است ولی ترجیح میدهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون: - قربان شما خوب میدانید که هیچ دختری نمیتواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک: - چه کسی گفته نمیتوان قوانین را تغيير داد. سیگرون: - ولی این بی احترامی به پدرتان است، شما که نمیخواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید.1 امتیاز
-
#پارت سیزده... گردا گفت: - باید یکی این جنگ را تمام میکرد، شما قصد جان یک دیگر را کرده بودید و با بی رحمی مبارزه میکردید. سیگرون: - باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش مینشاند. گردا: - ولی انگار قلبِ هارالد مغرور در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده. سیگرون گفت: - دیوانه شدی گردا! این دیگر چه حرفیست؟ گردا شیطانی خندید و گفت: - هر وقت به شما نگاه میکند چشمانش برق میزند هر وقت صدایش میکنید دست و پایش را گم میکند به نظر شما چرا اینگونه میشود؟ سیگرون: - بیخیال شو گردا، آخر مرا چه به آن پسرک جال! بعد خواست برود که گردا گفت: - سیگرون هنوز پیغامم را نگفتهام. سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت: - به اندازهی کافی وقتم را گرفتهای بگو ببینم چه میخواهی. گردا: - یک مشکل داخلی داریم که هیج کس نمیتواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب گفت: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا: - نامش آیوار سلینگر است، یک دزد حرفهای، یک شیاد به تمام معنا، مثل آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت میکند، برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست، کلی مامور برای دستگیر کردنش رفتند ولی همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون: - یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا: - خیر بانو، تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون: - مگر او کیست؟ گردا: - از طبقهی ترالهاست، پسر یکی از بردههایی که سالیان پیش از سواحل شمالی آورده شده، او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند دهها نفر زور دارد، کلی از ثروت مردم را به تاراج برده، شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریع تر اوست. سیگرون: - من چطور میتوانم پیدایش کنم! گردا: - مکان مشخصی ندارد و من نمیدانم باید چه کار کنیم. سیگرون: - جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و خیلی فریب کار و زیرک است؛ آیوار سلینگر! خودم پیدایش میکنم. گردا: - چگونه بانو؟ سیگرون: - نمیدانم ولی هر چقدر برده کافیست باید پوزش را به خاک بمالم. و بدون اهمیت دادن به گردا از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازهی ورود، وارد دفترخانه شد و رو به حساب رس و رئیس بایگانی گفت: - جناب کِیل لِجِر میخواستم سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را بررسی کنم، ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد و گفت: - حتما بانو، منتظرتان بودم شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد. سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام دیگر چیزی از او نمیدانیم.1 امتیاز
-
#پارت دوازده... سپس به چند نفر اشاره کرد که قدمی جلو گذاشتد و بعد از تعظیم، فریاد کشان حمله را آغاز کردند سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند مبارزه ا آغاز کرد و به سریع ترین زمان ممکن جنگجویان را از پای درآورد و به سمت هارالد رفت یقهاش را مرتب کرد و گفت: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند حاضرم رئیس این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقههای سر داد و گفت: - مرا دست کم گرفتهای یا به خودت خیلی ایمان داری!. سیگرون با لبخندی که از صد فحش بد تر بود گفت: - نمیتواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد و گفت: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمیخواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود و گفت: - جناب یتنسون، شما را به مبارزه دعوت میکنم، اگر فکر میکنید شکست میخورید و آبرویتان میرود میتوانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت و گفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و گفت: - برای شما هم همینطور جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت و گفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت و فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد وقتی هارالد دید سیگرون با او شوخی ندارد از حالت تدافعی خارج شد و با بی رحمی به سمت دخترک حمله ور شد و چند ثانیه بعد بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت میکرد و حملاتش را دفع میکرد بعد از کلی مبارزه که جفتشان خسته شده بودند سیگرون جدا شد و نفس گرفت هارالد که نفس نفس میزد گفت: - بانو خسته شدند؟ سیگرون مغرور تر از این حرفها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد و نگاهش کرد بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش و یکی دیگر خودش برداشت و به وسط میدان رفت و گفت: - من به این زودیها خسته نمیشوم جناب یتنسون، ولی شما اگر خسته هستید میتوانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت: - این نبرد تمام میشود ولی با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - خواهیم دید. بعد به هارالد حمله کرد، هر جفتشان با بی رحمی مبارزه میکردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد شمشیر میکشیدند؛ یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند سیگرون گفت: - تسیلم شو هارالد. هارالد گفت: - تو تسیلم شو تا جانت را ببخشیم. قبل از هر اتفاق و حرفی گردا گفت: - بانو باید با هم حرف بزنیم. سیگرون گفت: - الان وقتش نیست گردا. گردا گفت: - از طرف شاه اریک برایتان پیغام آوردهام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک دست از مبارزه کشیدند و سیگرون همراه گردا رفت در جای مناسب ایستادند سیگرون گفت: - امیدوارم حرفت ارزش داشته باشه که مزاحم شدی.1 امتیاز
-
#پارت یازده... بعد از خوردن صبحانه سیگرون و گردا به مرکز آموزش نظامی رفتند جایی که نیروهای تازه کار را تعلیم میدادند ایدهی گردا بود و همه با اشتیاق ازش استقبال کردند هارالد فرماندهی آموزشی شده بود و از جان و دل برای کشور و مردمش مایه میگذاشت. در محوطهی آموزشی کلی مرد با لباس آبی و مشکی در صف منظم ایستاده بودند و حرکات رزمی یکسانی را انجام میدادند. سیگرون گفت: - جناب یتنسون اوضاع آموزشی در چه مرحلهای قرار دارد؟ هارالد که با دیدن دلدادهاش قوای مضاعفی گرفته بود گفت: - همه چیز همانطور است که برنامهریزی کرده بودیم از سرتاسر کشور جنگجویان و افراد تازه کار به ارتش ما ملحق میشوند و ما تا الان بیشتر از صد هزار نفر را پذیرفتهایم. سیگرون با لبخند رضایت بخش گفت: - مطمئنم با آموزش شما در جنگهای پیش رو موفق خواهیم شد و آنگلوساکسون را خواهیم گرفت. هارالد: - با تدبیر و فرماندهی شما حتما همینطوری خواهد بود. سیگرون شخصا از آموزش هارالد و سربازان دیدن کرد به هوش گردا و زور بازوی هارالد افتخار میکرد، میدانست اگر این دو نفر را کنارش نگه دارد کشوری را پایه گذاری خواهد کرد که چندین کشور اطراف را زیر سلطه میگیرد. ناگهان فکری به سرش زد و گفت: - جناب یتنسون شما چقدر به افرادی که آموزش دادهاید اعتماد دارید؟ هارالد از این سوال جا خورد و چشمانش بین افراد تحت آموزش و سیگرون در حال جابهجایی بود گفت: - شما بیهوده سوال نمیپرسید، نیتتان چیست؟ سیگرون: - میخواهم مسابقهای برگزار کنم خواستم ببینم شما آنقدر به افرادتان اعتماد دارید که آنها را وارد نبرد کنید! هارالد قهقههای سر داد و گفت: - البته بانو. بعد دستور ایست داد و دو نفر را صدا زد و گفت: - بدون هیچ رحمی با هم مبارزه کنید. دو مرد بعد از تعظیم نظامی با چوبهای در دستشان مبارزه را آغاز کردند طبق خواستهی هارالد بدون هیچ رحمی هم دیگر را میزدند تا اینکه سیگرون دستور ایست داد؛ دو مرد ایستادند و تعظيم کردند هارالد با ژست مغرورانه بادی به غبغب انداخت و گفت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون گفت: - نه. هارالد جا خورد و گفت: - نه!؟ سیگرون به وسط میدان رفت و روبهروی دو مرد ایستاد و گفت: - خوب میجنگید ولی رضایت بخش نبود. پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت و حالت جنگی گرفت و با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط مردها را به مبارزه دعوت کرد، یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت نیشخندی زد و دست به سینه نظارهگر شد مرد دوم که به غرورش برخورده بود یک دختر به او زور بگوید چوب را زمین انداخت و دستانش را به حالت جنگ جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد و با زیر پایی زدن سیگرون پخش زمین شد و در کسری از ثانیه سیگرون مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد هوار مرد به آسمان رسید، مرد اولی که دست به سینه نظارهگر بود چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان به سمت سیگرون رفت سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول کند با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیر پایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد سیگرون بین دو نقر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت و با تمسخر به هارالد نگاه کرد هارالد برای تشویق چند بار کف دستهایش را به هم کوبید و گفت: - عالی بود ولی حملهی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟1 امتیاز
-
#پارت ده... گردا: - حرفتان را قبول ندارم چون بانوی ما زیبا تر از آن دخترک جال است. سیگرون: - هیچ ترالی حق توهین به طبقات برتر را ندارد، گردا همه مرا کارلس میبینند و تنها کسی که واقعیت را میداند تو و فریدا هستید نکند واقعیت را برملا کنید. گردا در جای نشست و دست روی قلبش گذاشت و گفت: - به شرافتم قسم میخورم که هرگز چیزی از زبان من نمیشنود. سیگرون: - باید همینطور باشد واگرنه سرت را گوش تا گوش میبرم و خوراک لذیذی درست میکنم. گردا : - ولی من لذیذ نیستم، گوشتم تلخ است و به مزاج بانو سازگار نیست، و البته که گوشتی هم ندارم که بانو را سیر کنم فقط استخوان است که مناسب شما نیست. سیگرون خندید و گفت: - کم زبان بریز گردا، ناگهان دیدی زبانت را بار گذاشتم آنقدر که شیرین است. گردا : - بانو هر چی میل دارد بگوید تا خودم برایش فراهم کنم. سیگرون مجدد خندید و گفت: - امان از دست تو، بخواب که روز سختی در پیش داریم. گردا: - هر چه بانوی فاتح دستور دهد. هر دو خوابیدند ولی خارج از روستا کسی بیدار بود که آیندهی خوبی برای دختران زیبا روی سرزمین نمیدید. سیرنا بعد از جوشاندن دیگ و خواندن ورد گفت: - آنها راه فراری ندارند. و باز هم آن خندهی شرور.... ....... فریدا با ظرفی پر از خوراکی به خانهی سیگرون رفت و گفت: - سیگرون صبحانه آوردم. گردا شمشیرش را زیر گلوی فریدا گذاشت که چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود و کم مانده بود سینی از دستش بیفتد گردا گفت: - دخترک گستاخ چگونه جرات میکنی بانو را به اسم کوچک صدا بزنی؟ فریدا گفت: - اشتباه کردم، دیگر تکرار نمیشود لطفا جانم را نگیر. سیگرون سینی را از فریدا گرفت و گفت: - در پی این مسخره بازیها غذا را حیف نکنید. گردا گفت: - جلوی بانو زانو بزن و طلب عفو کن. فریدا بلافاصله زانو زد و گفت: - بانو مرا عفو کنید، من قصد بی احترامی نداشتم. گردا شمشیرش را جمع کرد و گفت: - تو مورد لطف و بخشش بانو سیگرون قرار گرفتهای، برخیز تا غذا تمام نشده. فریدا متعجب نگاهش کرد سیگرون گفت: - شما هم غذا میخورید یا تا ابد میخواهيد مسخره بازی دربیاورید. گردا کنار سیگرون نشست و گفت: - عجب سینی مجللی، همه چیز هم که هست. سیگرون گفت: - فریدا از لطف تو سپاسگزارم، خودت هم بیا تا گردا سینی را خالی نکرده. فریدا بلند شد و با فاصله کنار گردا نشست و گفت: - این سینی را برای بانو سیگرون آوردهام، من میل ندارم. سیگرون گفت: - گردا ببین با فریدا چه کردی. گردا خندید و گفت: - صبح زود کِیفمان را کوک کردیم، مگر بد است. فریدا با تعجب گفت: - چی؟ تو مسخرهام کردی؟ گردا با دهان پر گفت: - فقط کمی سربه سرت گذاشتم. فریدا دیوانهای نصیبش کرد و گفت: - قلبم لحظهای از حرکت ایستاد. سیگرون به دو دوست دیوانهاش خندید و گفت: - صبحانه اگر نمیخورید دور تر بروید تا من با آرامش شکمم را سیر کنم.1 امتیاز
-
#پارت نه... سیگرون از جا بلند شد و تعظیمی کرد و همراهش شد در گوشهی دنجی ایستادند اریک گفت: - در آن لباس قیمتی خیلی برازنده شده بودید، چرا لباس را تعویض کردید؟! سیگرون گفت: - آن لباس زیادی قیمتی بود و مناسب دختری با جایگاه کارلس نبود. اریک به گردا نگاه کرد و گفت: - مناسب ترال هم نیست، مهم نیست، اجازه دارم با بانوی زیبایی همچون شما در وسط میدان کمی خودنمایی کنم! سیگرون متعجب گفت: - علیا حضرت بنده چطور میتوانم در مقابل بانو هلگا با شما همراه شوم! جسارت بنده را ببخشید ولی فقط ایشون لیاقت در کنار شما بودن را دارد. اریک: - سیگرون! هلگا ناراحت نمیشود فقط کمی خودنمایی، میخواهم مردم ببینند که چه بانوی زیبایی در بین ماست. سیگرون به هلگا نگاه کرد که با دو چشم کنجکاو به آنها نگاه میکرد اریک گفت: - شما قبلا خیلی مطیع تر بودید. سیگرون که نمیخواست خشم فرمانروایش را به جانش بخرد با لبخندی موافقت خودش را اعلام کرد اریک بی تاب دست سیگرون را گرفت و تا وسط میدان همراهیش کرد، نوازنده به افتخار فرمانروایش آهنگی زیبا نواخت و مردم از آنها فاصله گرفتند اریک و سیگرون با آهنگ هماهنگ شدند و شروع کردند به خودنمایی، هلگا از این وضعیت راضی نبود ولی نمیتوانست حرفی بزند. هارالد هم همینطور، با دو چشم براق به عمویش نگاه میکرد و خواستار تمام شدن آن خودنمایی مسخره بود اریک از کنار سیگرون بودن لذت میبرد و رفتار هلگا هم برایش مهم نبود در جای مناسب آهنگ، سیگرون را با دو دست بالا برد و همین بالا رفتن کافی بود تا شب به این مهمی خراب شود جادوگری که دور ایستاده بود و با خندهی تمسخرآمیز به سیگرون نگاه میکرد بعد از کمی چرخش، سیگرون خواستار تمام شدن خودنمایی شد و پیش دوستانش رفت. مراسم با آواز خواندن دسته جمعی و خوردن و نوشیدن تمام شد. ..... سیگرون در تشک خشک دراز کشید و گفت: - تمسخر سیرنا مرا میترساند. گردا هم با فاصله کنارش دراز کشید و گفت: - لباس طلا میمیرد، غصه نخور بانو من خودم پیش مرگ شما هستم. سیگرون: - ولی من هم لباس طلا تنم بود. گردا: - ولی شما که گفتید به حرفهای سیرنا اعتقاد ندارید. سیگرون: - نداشتم، ولی تمسخر آخرش مرا میترساند حس میکنم قرار است گرفتار مرگ شوم. گردا: - بانو به این حرفها اهمیت ندهید شما قرار است ملکهی این سرزمین شوید. سیگرون: - دست بردار گردا، سرزمین ما ملکه دارد بانو هلگا ملکهی ابدی اینجاست. گردا: - ولی من مطمئنم که شما جایگزین بانو هلگا خواهید شد، امشب متوجه شدم که شاه اریک به شما ارادت بیشتری نسبت به همسرش دارد. سیگرون: - دست بردار گردا، مطمئنم که همچین چیزی نیست. گردا: - حق با شماست، آن کسی که در وسط میدان دست در دست با شاه اریک خودنمایی میکرد هم بانو هلگا بود نه بانوی زیباروی این سرزمین. سیگرون که از این تعریف خرسند شده بود گفت: - هیچ کس در زیبایی به گرد پای بانو هلگا هم نمیرسد.1 امتیاز
-
#پارت هشت... فریدا گفت: - چی؟ سیرنا با لبخند مرموز از آنجا رفت گردا حرف زن را تکرار کرد و به لباس سیگرون نگاه کرد و گفت: - نه باید بریم. دست سیگرون و فریدا را گرفت و کشاند وقتی به خانه رسیدند سیگرون گفت: - گردا! دیوانه شدی؟ گردا گفت: - لباسهایتان را عوض کنید، سریع. سیگرون گفت: - نگو که حرفهای آن جادوگر دیوانه را باور کردهای؟ گردا: - سیگرون خواهش میکنم، آن کسی که باید ملکه شود تو هستی، تو فرمانده هستی، تو بانوی فاتح هستی تو تنها کسی هستی که لیاقت ملکه شدن را دارد. سیگرون: - دست بردار گردا، حتی اگر سیرنا راست بگوید هم من اجازه نمیدهم فریدا به جای من طعم مرگ را بچشد. فریدا گفت: - حق با گرداست تو تنها کسی هستی لیاقت ملکه شدن را دارد، من از مرگ نمیترسم لطفا لباست را با من عوض کن. سیگرون: - نه، من هرگز این کار را نمیکنم. گردا جلوی پای سیگرون زانو زد و با آن چشمان عسلی ملتمسانه گفت: - سیگرون خواهش میکنم، اگر اتفاقی برای تو بیفتد آیندهی دانلاو چه میشود! فریدا هم زانو زد و گفت: - تو همانند خواهر برایم عزیزی، لطفا اجازه نده من داغ خواهر ببینم. سیگرون متعجب نگاهشان میکرد گفت: - دست بردارید، من هرگز اجازه نمیدهم کسی به جای من کشته شود، اگر سرنوشت من این است من از آن فرار نمیکنم؛ آرزوی هر جنگجوی دانلاویست که در نبرد کشته شود و به تالار اودین یا الهه فریا برود. گردا گفت: - ولی شما باید ملکه شوید خیلی زود است که به استقبال الهه فریا بروید، بانو خواهش میکنم لباستان را عوض کنید. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب عوض میکنم ولی به شما اجازه پوشیدن لباس قیمتی را نمیدهم. گردا با خوشی بلند شد و گفت: - فریدا ممکن است لباس بانو را به او بدهی. فریدا نگاهی به لباس انداخت و گفت: - ممکن است به من لباس بدهی چون من هیچ لباسی ندارم. گردا: - بسیار خب من لباس خودم را به تو میدهم. هر سه لباسهایشان را درآوردند سیگرون لباس مشکی را پوشید فریدا بخاطر جایگاهش هم که شده بود لباس زرشکی را پوشید و گردا همان لباس کهنهی خودش را برداشت نگاهی انداخت و گفت: - من حاضرم پیش مرگ شما باشم. در کمال تعجب و به دور از چشم سیگرون لباس قیمتی را پوشید تا سیگرون دید به سمتش حمله کرد و گفت: - آن لباس شوم را دربیاور. گردا مقاومت کرد و گفت: - من حاضرم بمیرم، لطفا بگذار قبل از مرگ با لباس زیبا آراسته باشم؛ من تمام زندگیام را برای این لباس دادهام، الان حقم است چند ساعتی تنم باشد. سیگرون حریفش نبود مجددا به جشن برگشتند تا چشم سیرنا به دختران افتاد خندهای از سر تمسخر سر داد که توجه همه را جلب کرد بعد با همان خنده و در حالی که سرش را تکان میداد از آنجا دور شد. شاه اریک به سمت دختران رفت و گفت: - بانو سیگرون افتخار گفتن چند کلمهی خصوصی را به بنده میدهید.1 امتیاز
-
#پارت هفت... سیگرون: - گردا تو که از گذشتهی من خبر داری، من هم یک ترال هستم ولی قرار نیست کسی با خبر شود. گردا با کلی وسواس و احتیاط لباس زرشکی را پوشید و چرخی زد و گفت: - تاحالا لباس به این قشنگی نپوشیده بود و الان حس ملکه را دارم. سیگرون گفت: - تو حتی از من هم زیباتری، لباس تو را زیباتر از من کرده. گردا: - من چطور میتوانم از بانوی زیبایی مثل شما پیشی بگیرم؛ بانو ممکن است خواهشی از شما بکنم. سیگرون: - ما دوست هم هستیم نیازی به تشریفات نیست، بگو چه میخواهی؟ گردا: - یکی از دختران دهکده لباسهایش در آتش سوخته و هیچی برای جشن امشب ندارد، ممکن است لباس شما را به او بدهم؟ سیگرون: - خوشحال میشوم دخترانم لباس مجلل بپوشند. گردا با ذوق لباس را برداشت و رفت. چیزی تا شب نمانده بود سیگرون کمی استراحت کرد و بعد لباس مجللش را پوشید. گردا وارد خانه شد و با دیدن سیگرون در آن لباس حسابی ذوق زده شد و تاج گلی دست سازی که همراهش آورده بود را روی سرش گذاشت و گفت: - در حضور شما بانو هلگا به چشم نمیآید. سیگرون خود را در آینهی کوچکی که از مادرش به یادگار مانده بود نگاه کرد و از دیدن خود در آن لباس قیمتی خرسند شد. .... جشن مجللی در میدان دهکده برگزار شده بود میزهایی که رویشان پر از خوراکیها و نوشیدنیهای خوشمزه بود، نوازندگانی که با سازهای خود امید میبخشیدند و مردم هماهنگ ریتم آهنگ خود را تکان میدادند. با حضور سیگرون نگاه خیلیها خیره مانده بود مخصوصا شاه اریک و هارالد. هارالدی که دلدادهی فرماندهاش بود و شاید جنگجو شدنش هم بخاطر سیگرون بود و خونخواهی پدر بهانه بود. گردا سیگرون را به بالای مراسم که جای جالها بود هدایت کرد و صندلی را برایش عقب کشید و خودش کنارش ایستاد. نگاه سیگرون به دختری با لباس مشکی خیره ماند لباسی که مال خودش بود موهای بافته شدهی دختر که تا کمی بالاتر از زانوهایش رسیده بود عجیب به دل سیگرون نشسته بود وقتی برگشت رخ نمایان کرد سیگرون بلند شد و به سمتش رفت و گفت: - فریدا تو زندهای؟! فریدا همانند بانوان اشرافی دو سمت دامنش را بالا گرفت و کمی سر خم کرد و احترام گذاشت و گفت: - بله بانو من موفق شدم تا از چنگال مرگ بگریزم. سیگرون در آغوش کشیدش و گفت: - واقعا خوشحالم، خیلی دلتنگت بود. گردا گفت: - فریدا از این لحظه استفاده کن چون لطف و آغوش سیگرون یک بار در سال شامل تو میشود. سیگرون خندید و گردا را هم به آغوش کشید و برای چند لحظه هر سه نفرشان غم دنیا را فراموش کردند. هر سه کنار هم نشسته بودند و از مهمانی لذت میبردند.... سِیرنا وِید در اتاقک تاریک و نمورش دیگ بزرگی بار گذاشته بود که داخلش مایع سبز رنگی میجوشید سیرنا هر از گاهی گیاهی به آن اضافه میکرد و وردی میخواند مایع درحال جوش شفاف شد و ظاهر دختری نمایان شد که مرگ یقهاش را گرفته بود و آن طرفش دختری که تاج سلطنتی گذاشته بود. سیرنای آیندهی دانلاو را میدانست به سمت دهکده رفت و جایی که مردم درحال شادی و پای کوبی بودند دختران را پیدا کرد نزدیک رفت سه دختر با تعجب به جادوگر پیر، لاغر و خمیده که لباسی بلند و سیاه به تن داشت، سفیدی صورتش به رنگ نمک بود و با چشمان مشکی تو رفته نگاه میکردند سیرنا گفت: - لباس طلا میمیرد و لباس مشکی ملکه میشود.1 امتیاز
-
#پارت شش... گردا لبخندی زد و گفت: - شما لطف دارین بانو، لطفا بروید و آماده شوید زمان زیادی تا مراسم نمانده. سیگرون تا خواست حرف بزند گردا گفت: - لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده میشوید. سیلاس فیکمن نزدیک رفت و بعد از تعظیم گفت: - بانو سیگرون، شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند، لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید. سیگرون گفت: - این مرز برای ما خیلی حیاتیست اگر سربازان کم کاری کنند ما مجددا شهرمان را از دست میدهیم. سیلاس: - نگران نباشید بانو، خودم هم اینجا هستم. سیگرون: - شما به مراسم نمیروید؟ سیلاس: - خیر بانو، وظیفهی من محافظت از شهر و مردمم است وقت برای جشن و شادی بسیار است، بانو گردا لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند. گردا گفت: - بانو لطفا به سیلاس اعتماد کنید او نمیگذارد دشمن به خاک ما ورود کند. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب جناب فیکمن مرزهای با ارزشمان را به تو میسپارم. به خانهی ساده و کوچکی رفتند که مال جفتشان بود گردا گفت: - بانوی من کدام لباس را میپسندند؟ سیگرون بقچهی لباسهای با ارزشش را باز کرد تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دانلاو قرار بگیرد. سیگرون گفت: - گردا کدام لباس مناسب جشن امشب است؟ گردا از نزدیک لباسها را نگاه کرد و گفت: - هر دوی اینها برای بانوی زیبایی مثل شما کم است شما لایق بهترینها هستین. بعد به سمت بقچهی خودش رفت و از داخلش یک لباس بلند طلایی با گلهای برجسته درآورد و گفت: - این مناسب شماست بانو. سیگرون با تعجب گفت: - این را از کجا آوردی؟ گردا گفت: - از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم برای روز مبادا که از قضا امروز، روزش است. سیگرون: - پولش را از کجا آوردی؟ گردا: - پاداش و حقوقم را جمع کردم. لباس را نزد سیگرون برد و گفت: - این لباس برای شماست بانو. سیگرون: - گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟ گردا: - شما بهترین دوستی هستین که من دارم خیلی به من لطف کردین من هم خواستم با این کار جبران کنم، سریع تر بپوشید تا به مراسم برویم. سیگرون گفت: - نه تو تمام داراییات را برای این دادهای من نمیتوانم بپوشمش، این لباس برازندهی خودت است. گردا لباس کهنه و رنگ و رو رفتهای را برداشت و گفت: - این لباس برازندهی من است نه لباس قیمتی. سیگرون گردا را در آغوش کشید و گفت: - تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمیدهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی، باید از لباسهای من بپوشی. گردا با تعجب گفت: - نه! آن لباسها برای طبقات جال(طبق اشرافی) و کارلس( آزادگان و نجاران و صنعتگران) است نه یک ترال(برده).1 امتیاز
-
#پارت پنج... دشمن باید از میان درهای به عمیق پنج متر عبور میکرد پس سیگرون با نیمی از ارتش در بالای دره و گردا آن سمت دره کمین کرده بودند. هلمسن گفت: - اگر دشمن از این دره عبور کند به مرزهای خودش میرسد و از ما کار برنمیآید. سیگرون پاسخ داد: - باید منتظر بمانیم تا وسط دره بیایند تا محاصرهیشان کنیم واگرنه ما شکست میخوریم. دشمن وارد دره شد طبق خواستهی سیگرون کسی کاری نمیکرد حق با فریدا بود نظام سوارهای که رزه به تن داشتند با آن ماسکهای سیاه که آنان را همانند اشباح کرده بود. دشمن، نظام پیاده هم داشت که دور اسیران را حصار کرده بودند و با شلاق میزند و میخواستند سریع تر بروند، دشمن به اواسط دره رسیده بود هلمسن گفت: - الان وقتش است. ولی سیگرون اجازهی حمله نداد هلمسن گفت: - الان باید حمله کنیم واگرنه از مرز خارج میشوند. ولی پاسخی نشنید دشمن چند قدم که برداشت سیگرون دستور حمله را داد و سپاهیانش فریادکشان مانند سیل عظیمی به دره هجوم بردند و افراد پیاده که همانند برگ پاییزی در تندباد نابود شدند و افراده سواره که تعدادشان خیلی کم بود به مرزهای خودشان شتافتند و اينطور بود که جوانان دانلاو آزاد شدند. .... دهکدهیشان تفاوتی با گورستان نداشت، شعلههایش خاموش شده بود و چیزی جز خاکستر خانهها و کوهی از اجساد باقی نمانده بود. سیگرون دلش برای دهکدهی کودکیاش تنگ شده بود و هر لحظه میخواست حال و هوای سابق را به روستا بازگرداند. جوانان وارد روستا شدند خانوادهها با اشتیاق به سمتشان رفتند و هم دیگر را در آغوش گرفتند و طرف دیگر مردمی بودند که بچههایشان را از دست داده بودند و به سوگ نشسته بودند شاه اریک گفت: - من از آزادی جوانان و دهکده بسیار خرسندم ولی این دهکدهای نیست که ما انتظارش را میکشیدیم وقت برای غم و شادی بسیار است الان باید دهکده را رونق بخشیم و از نو بسازیم آیا کسی هست که مرا در این راه یاری کند؟ ویل همر گفت: - من نجار هستم و میتوانم خانهها را تعمیر کنم تا شور و زندگی را به فریدای عزیزم برگردانم. یکی گفت: - من ماهیگیر هستم و غذای مردم را تامین میکنم. هر کسی چیزی گفت تا اینکه اریک گفت: - با همکاری شما مردم فداکار، شهر فرسوهی دانلاو را به شکوه و عظمت سابقش برمیگردانیم. و هر کسی کاری را پیش گرفت سیگرون و جنگجویان اجساد را دفن کرده و برایشان مراسم دعا برگزار کردند و جوانان هم با علم خود هر کمکی که از دستشان برمیآمد انجام دادند. ..... خانههای برپا شده، کارگاههای تاسیس شده و مردم فعالی که هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند شور و اشتیاق را به شهر برگردانده بودند. سیگرون در حال گشت زنی و نظارت بر مرزها بود و نجارها درحال ساخت حصار و دیدهبانی برای جلوگیری از حملهی مجدد دشمن. گردا گفت: - بانو سیگرون باید به شهر بازگردیم امشب شاه اریک برای پیروزی و نجات شهر ترتیب مراسم باشکوهی را دادند ما حتما باید آنجا باشیم. سیگرون گفت: - تو برو من میمانم و از مرزها مواظبت میکنم. گردا گفت: - ولی این مراسم برای قدردانی از شما هم هست بانو، شما بروید من مواظب اینجا هستم. سیگرون: - گردا، تو دختر فوقالعادهای هستی من واقعا به خودم افتخار میکنم که دوستی همچون تو دارم.1 امتیاز
-
#پارت چهار... سیگرون هم بخاطر از دست دادن رفیقی که تازه پیدایش کرده بود ناراحت بود. ویل همر گفت: - نباید این اتفاق بیفتد، ما نمیگذاریم خون بچههایمان پایمال شود، آهای مردم چرا بیکار ایستادید و من را نگاه میکنید، باید شهرمان را نجات بدهیم، خانههایمان را نجات بدیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچههایمان درست کنیم. هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و گفت: - آقای همر درست میگوید باید اول آتش را خاموش کنیم. و مشت خاکی از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت و گفت: - من به تنهایی نمیتوانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم، مردمی که من میشناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند الان هم باید همین کارا بکنیم. ویل همر فریدا را ول کرد و بلند شد و گفت: - حق با بانو هلگاست ما باید آتش را خاموش کنیم. بعد شروع کرد به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. سیگرون بلند شد و گفت: - هارالد یتنسون. هارالد به سرعت پیش سیگرون رفت و گفت: - بله قربان. سیگرون گفت: - ارتش را جمع کن باید برویم و جان مردمان را نجات بدهیم. هارالد چشمی گفت و برای هماهنگی کارها رفت... سیگرون و هلمسن و شاه اریک روی نقشهی مرزهای دانلاو تمرکز کرده بودند اریک گفت: - سیگرون، تو فرماندهی لشکر ما هستی تو بانوی فاتح هستی، باید جوانانمان را از چنگ آن دیو صفتها نجات بدهی. سیگرون تعظیمی کرد و گفت: - بله جناب یتنسون ما تمام تلاشمان را میکنیم شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. هارالد گفت: - حق با سیگرون است شما باید مواظب خودتان باشید همه چیز را به ما بسپارید. شاه اریک گفت: - هارالد تو باید مواظب ما باشی. هارالد گفت: - اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیکمَن(جنگجو) مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. اریک که نگران از دست دادن هارالد بود دست روی شانههایش گذاشت و گفت: - نه هارالد، تو حق جنگ نداری و باید اینجا بمانی. هارالد یتنسون؟... برادرزادهی شاه اریک بود یعنی پسرِ اَلیستِر یتنسون، در زمان حکومت کَلمِنت یتنسون قرار بر به پادشاهی رسیدن الیستر بود ولی او درست قبل از به حکومت رسیدن در جنگ کشته شد و جانشینی به پسر دوم کلمنت یعنی اریک رسید و هارالد به خونخواهی پدرش جنگجو شد. امروز چهارمین سالگرد کلمنت یتنسون بود حاکم بی لیاقتی که کشور را به آنگلوساکسونها واگذار کرده بود و زندگی مردم را به نابودی کشانده بود اریک قبل از به حکومت رسیدن از وضعیتی که پدرش برای کشور درست کرده بود ناراضی بود و شبی که پدرش خواب بود بالشتی روی صورتش گذاشت و او را کشت تا وضع کشور را درست کند ولی همه فکر میکنند پادشاهشان بخاطر جنگاوریهایی که کرده توسط الهه اودین( الههی جنگ و دانایی، افرادی که در نبرد کشته میشدند به تالار اودین میرفتند) برگزید شده. رگنار هلمسن گفت: - سرورم همه چیز برای نبرد آماده است. شاه اریک اعلان جنگ کرد و ارتش سوار بر اسب به سمت مرزهای دانلاو تاختند و از مسیر منحرف شدند و تصمیم بر رفتن از روی کوه بود، باد سرد سپیده دم بر صورتهای مصممشان میخورد، نقشهی هلمسن بینظیر بود با مسیری که تعیین کرده بود زود تر از دشمنی که سرعتشان بخاطر اسرا به کندی لاکپشت بود به مقصد رسیدند. سیگرون لبخند زد، امید بعد از اولین بار بعد از آن شب هولناک در سینهاش شعله کشید.1 امتیاز
-
#پارت سه... شمشیر را روی کتف چپش گذاشت و گفت: - من به تو لقب بانوی فاتح را میدهم، تو زندگی و امید را به ما بخشیدی. سر شمشیر را به سمت مردمی که بیرون از دروازه به تماشا ایستاده بودند گرفت و گفت: - آهای مردم! تا شب تمام لوازمتان را جمع کنید چون قرار است به شهرمان برگردیم. شمشیر را بالا گرفت و گفت: - ما پیروز شدیم. صدای خوشحالی و فریاد مردم بالا رفت بانو هلگا گفت: - مطمئنا شما غذای درست حسابی نخوردهاید با من بیایید تا پذیرایی در شأنی از شما داشته باشم. سیگرون و افرادش همراه بانو هلگا رفتند و بعد از خوردن وعده غذایی مختصر لوازمشان را جمع کردند و همراه تنها کسانی که برایشان مانده بود یعنی کودکان زیر هفت سال و بزرگسالان بالای پنجاه سال به سمت دهکدهی دانلاو حرکت کردند مردم سر از پا نمیشناختند و هر لحظه منتظر ورود به روستا و دیدن فرزاندانشان بودند در تاریکی هوا رسیدند ولی چیزی نبود که آنها انتظارش را میکشیدند روستایشان آوار شده بود تمام خانههایشان در آتش میسوخت و جنگجویان که برای حفاظت از دهکده گذاشته شده بودند همه کشته شده بودند و خبری از جوانان نبود. سیگرون ترس مردم را میدید ولی کاری ازش برنمیآمد در نگاه پادشاه به جای خشم، ترسی عمیق و سرد موج میزد و هلگا دست روی شانهی شوهرش گذاشت انگار که میخواست شوهرش را از سقوط نجات دهد. سیگرون گفت: - مواظب شاه اریک و بانو هلگا باشید. چندین نفر از سربازان دور اریک و هلگا حلقه زدند و با شمشیرهایی که جلو گرفته بودند آمادهی مقابله با هر اتفاقی بودند. سیگرون، هارالد، گردا و عدهای دیگر بین اجساد را گشتند تا شاید کسی زنده مانده باشد و دلیل این اتفاق را بپرسند ولی تمام جنگجویان و چندین تن از دختر و پسران دهکده کشته شده بودند وقتی سیگرون ناامید شده بود صدای دختر جوانی که دستش زخم شده بود و و در بین اجساد دراز کشیده بود را شنید با عجله پیشش رفت و سرش را در آغوش گرفت و گفت: - تو حالت خوب است؟ ببینم اینجا چه اتفاقی افتاده؟ دخترک نالان گفت: - سی... سیگرون... من فریدا هستم، همبازی قدیم تو و گردا، یادت... میآید! سیگرون صورتش را نوازش کرد، تازه آن چشمان سبز رنگ را به خاطر آورد، گفت: - فریدا چقد دلتنگت بودم، بگو چه اتفاقی افتاده چرا شهر نابود شده بقیه اهالی کجا هستند؟ فریدا: - ناگهان همه جا مثل روز روشن شد تیرهای آتشین از آسمان روی سرمان ریخت همه از خانههایشان بیرون آمدند تا جانشان را نجات دهند در همین حین چندین اسب سوار با لباسهای فولادی و ماسکهای سیاهی که روی صورتشان گذاشته بودند آمدند جنگجویان را غافلگیر کردند و همه را کشتند و به جوانان هشدار دادن که تسلیم شوند هر کس که تسلیم شد را بستند و هر کس که مقاومت کرد را کشتند و هر چه باقی مانده بود را آتش زدند و رفتند. سیگرون گفت: - تو میدانی کار چه کسی بود؟ یا کجا رفتند؟ فریدا در حال بیهوش شدن بود گفت: - آلفرد وستمن. سیگرون: - نه فریدا نه! آلفرد وستمن و هاکون شیمر دیروز به دست من و گردا سر از تنشان جدا شد و به شاه اریک هدیه شد. فریدا لبخند بی جانی زد و گفت: - زمان زیادی نیست که رفتند، نجاتشان بده لطفا. سیگرون: - بگو کدام سمت رفتند؟ فریدا: - غرب. بعد نفسش به لرزه افتاد و چشمان سبزش که تا لحظهای پیش پر از وحشت بود ناگهان خالی شد. ویل هَمِر روبهروی سیگرون روی زانو افتاد و با دستهای لرزان صورت فریدا را نوازش کرد و گفت: - فریدا دخترم! نه نه تو نباید بمیری، چشمانت را باز کن پدرت آمده. بعد فریدا را در آغوش کشید و اشک ریخت.1 امتیاز
-
#پارت دو... آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازهای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دانلاو مال ماست، فرانکها(فرانسویهای امروزی) را از ساحل نورماندی بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسیها). و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی. آلفرد بلند شد و گفت: - فعلا شما بردید ولی دفعهی بعد نه تو میمانی و نه نامت. و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد: - همه را نابود کنید. سیگرون نیزهای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد: - آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرماندهتان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم میکشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خندهای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عدهای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عدهای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند. سیگرون گفت: - نگذارید کسی فرار کند. عدهای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دانلاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. .... سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکدهی شدند مردمی که برای تماشا و سپاسگزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانهاش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعهی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او میداد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت: - چه کردهای سیگرون ولوا؟ سیگرون گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دانلاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک گفت: - چه هدیهای برای پادشاهت آوردهای؟ به دستور سیگرون دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارکوِل درپوشها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وستمن و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوشها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. شاه اریک خندهای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبهی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانههایمان، دخترانمان، غنایممان، جنگجویانمان و از همه مهم تر سرزمینمان را نجات دادی.1 امتیاز
-
#پارت یک... سیگرون وُلوا، روی تخته سنگی شمشیر زمین گذاشته بود و با اقتدار ایستاده بود و شکست و فرار دشمن را تماشا میکرد بدن نحیف و دخترانهاش در زره آهنین و سنگین، آن را همانند مردی قوی هیکل نشان میداد و آن شنل قرمز رنگش که باد زیر آن جولان میداد بر اقتدارش میافزود کلاه خود را برداشت و موهای پر کلاغی لختش روی کمرش ریخت با صدای یکی از افرادش از تخته سنگ پایین آمد؛ مرد جلویش زانو زد و دست مشت شدهاش را روی سینهاش گذاشت و سر خم کرد و گفت: - قربان! پیغامی از جانب رَگنار هِلمسُن (مشاور ارتش) دارم. فرمانده سیگرون گفت: - بگو ببینم چه پیغامی داری. جنگجو گفت: - جناب هلمسن گفتن که آلفرد وِستمَن از سمت غرب قصد حمله به ما را دارد بهتر است آماده باشیم. سیگرون با غرور همیشگیش گفت: - به هلمسن بگو ما برای همه چیز آمادهایم. آن چشمان مشکی رنگش را که هر کسی را وادار به انجام دستوراتش میکرد را یه مرد دوخت و گفت : - افراد تازه نفس را جمع کنید دیوار دفاعی در سمت غرب بکشید آرایش جنگی بگیرید، به افراد پشتییان هم بگو مجروحان را به پشت جبهه ببرند، من هم میروم برای جنگ با آلفرد عزیز آماده شوم. سیگرون برای آماده شدن به چادرش رفت و بعد از بررسی نقشههای سمت غرب؛ موهایش را در کلاه خود جمع کرد و از چادر خارج شد و همراه گِردا شیلد-دوتیر( گردا دخترِ سپر، یا همان محافظ سیگرون) و هلمسن سوار بر اسب به سمت مرزهای دانلاو( سرزمینشان) حرکت کردند و پیشتاز جنگ شدند. هاکون شِیمر(فرماندهی جناح راست دشمن) به وسط میدان آمد و گفت: - آهای یاران سیگرون، به دقت نگاه کنید، جناح راست ما، فقط نیمی از چیزی است که شما میبینید؛ من شیمر هستم و همانند برق از میان سپرهای شما عبور میکنم تا ببینم فرماندهتان چقد میتواند از شما محافظت کند. هارالد یِتِنسون(از جنگجویان مهم سپاه سیگرون) هم به وسط میدان رفت با صدای بلند و رسا گفت: - آهای شیمر، تو فقط یک سرخوردهی بزدلی؛ من هارالد یتنسون هستم کسی که اگر سیگرون دستور دهد با مشت به جنگ با شما میآیم؛ شما هرگز از بین ما عبور نخواهی کرد چون افراد من سر از تنت جدا خواهند کرد و در آخر این خون شماست که این دشت را سیراب خواهد کرد. آلفرد که از این رجزخوانی خوشش نیامد شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد: - حمله. و سپاهیانش جلو آمدند، در مقابل سیگرون هیچ کاری نمیکرد وقتی سپاه آلفرد به نیمهی زمین رسیدند سیگرون خطاب به گردا گفت: - همه چیز آماده است؟ گردا در حالی که روی اسب بود مشت بر سینه کوبید و سر خم کرد و گفت: - بله فرمانده همه چیز طبق خواستهی شما پیش میرود. سیگرون با لبخند پرقدرتش به نزدیک شدن دشمنان نگاه میکرد و وقتی مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است شمشیر بالا گرفت و فریاد زد: - حالا. و در همان لحظه زمین زیر پای دشمن شکافت و هزاران نفر زیر خاک رفتند و عدهای فریاد کشان از زیر تونلهای که از پیش کنده بودند بیرون آمدند و با باقی ماندهی سپاه دشمن جنگیدند صد نفر در مقابل پانصد نفر از نیروهایی که ناگهانی وارد نبرد شده بودند هیچ شانسی نداشتند سیگرون دستور حمله را صادر کرد و خودش پیشتاز شد. آلفرد که هزاران نفر از افرادش را از دست داده بود احساس ضعف میکرد و برای سرکوب کردن این احساس بعد از دستور حمله به میدان جنگ رفت؛ سربازان بیگناه یکی یکی کشته میشدند و صدای سنگین برخورد شمشیرها تا چندین متر را پر کرده بود و گوشها را کر میکرد. در وسط میدان، نبرد بین سیگرون و آلفرد شکل گرفت همانطور که میجنگیدند آلفرد گفت: - فکر کردی میتوانی ما را شکست بدهی؟ ما سالیان سال است که اینجا حکومت میکنیم و تو نمیتوانی جلوی ما را بگیری. سیگرون گفت: - اینجا کشور ماست، شما با کلک وارد اینجا شدید و غنایممام را غارت کردید، همسران و دخترانمان را اسیر کردید و جنگجویانمان را به بردگی گرفتید ولی دیگه اجازهی هیچ کاری را به شما نمیدهم و شما را از اینجا بیرون میاندازم.1 امتیاز