رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    • امتیاز

      19

    • تعداد ارسال ها

      824


  2. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      2,021


  3. zri

    zri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      68


  4. Mahdieh Taheri

    Mahdieh Taheri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      387


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/27/2026 در پست ها

  1. ساندویچ هشتاد و نه🍔 بازرس اخم ملایمی به چهره نشوند. از اینکه همیشه در جایگاه مضنون باشه، خسته شده بود اما این تقصیر چهره غیرقابل‌اعتمادش بود. هیچ‌وقت به مردهای بامزه اعتماد نکنید، وگرنه به فنا میرید! این یکی از هزار و هشتادتا قانونی بود که دویست سال قبل، برای خودم وضع کردم. با حوصله توضیح داد، چون چاره دیگه‌ای نداشت: - کلارا ازم خواست بهتون چیزی نگم، مخصوصا تو نارسیس... ولی تو اینقدر زنگ زدی که نتونستم ازت بی‌تفاوت باشم، لعنتی! حتی از پشت تلفن هم می‌تونی لجباز باشی. به نیک نگاه کردم و گفتم: - کلارا ضعیف شده، می‌تونی یه چیزی براش پیدا کنی؟ ویل از پشت نیک گردن کشید و با اشتیاق گفت: - البته! یه معجون مقوی از ترکیب خون خرگوش و دنده آسیاب شده میمون بلدم که خیلی گرونه ولی... با دیدن چهره بازرس که از شدت انزجار مچاله شده بود، حرفش رو سریع تموم کرد: - خیالت راحت، بزن بریم نیک! نیک دستش رو جلو آورد تا بازوم رو بگیره، اما دستش توی هوا متوقف شد. زیر نگاه سنگینم، دستش رو عقب کشید و گفت: - فقط... اگه چیزی نیاز داشتید، زنگ بزن! بدون اینکه منتطر جواب باشه، پرده رو کنار زد و رفت. دقیقه‌های طولانی به صورت رنگ پریده کلارا نگاه کردم. زیر لب گفتم: - من بدترین دوست دنیام. کاش می‌تونستم ازت در برابر خودم، محافظت کنم. دستش رو توی دستم گرفتم و صبورانه، به تماشای کلارای غرق در خواب نشستم. چهرم رو درهم کردم و بو کشیدم، این بو رو می‌شناختم. تخت رو دور زدم و به طرف بازرس رفتم. دست‌هاش رو بالا آورد و با تعجب، ازم فاصله گرفت. نیشخندی زدم و با یک حرکت، پیرهنش رو بالا زدم. - بخیه‌ت باز شده بازرس! لباسش رو پایین زد، کمی محکم این کار رو انجام داد که باعث شد چهرش از درد، مچاله بشه. - تو... تو بوی خون آدما رو تشخیص میدی؟ به کلارا نگاه کردم، اینقدر راحت خوابیده بود که دلم می‌خواست دهن تمام آدم‌های اون حوالی رو بدوزم تا صدایی مزاحمش نشه. گفتم: - بهتره به یکی از پرستارا نشونش بدی، ممکنه عفونت کنه. دست‌هاش رو جلوی سینه‌ش جمع کرد و با چهره جدی پرسید: - چندتا از قربانی‌هات بر اثر عفونت زخمشون مُردن؟ نفسم توی سینه قفل شد، این بی‌انصافی بود. کمی سکوت کردم، موهام رو پشت گوشم دادم و گفتم: - آدما فکر می‌کنن عطر همه خون‌ها با هم یکسانه، ولی این اشتباهه. بوی خون هر کس، مثل هویت و اثرانگشتش، منحصربفرده. من بوی خونی که یک‌بار به مشامم خورده رو فراموش نمی‌کنم بازرس.
    2 امتیاز
  2. ساندویچ هشتاد و هشت🍔 تابلوی اورژانس رو دنبال کردم و چشمکی به دوربین مداربسته بالای سرم زدم. نیک سری به نشونه تاسف برام تکون داد و ویل، غرولند کنان گفت: - بچه‌ها! می‌دونم همیشه کارهای مهمتری دارین، ولی هیچ‌کس منو با این شلوار جدی نمی‌گیره. راهروی اصلی به شدت شلوغ به نظر می‌رسید. خودم رو کنار کشیدم تا مسیر برای عبور تختی که یک پسر نالان روش خوابیده بود، باز بشه. گفتم: - نیک جدیت می‌گیره، مگه نه نیک؟ نیک با تکون دادن سرش تایید کرد و چشم‌های ویل هم نورانی شد. همه‌جا زیادی سفید بود و صندلی‌های انتظار با آدم‌های پریشونی که نمی‌شناختم اشغال شده بود. بوی ضدعفونی‌کننده برای منی که حس بویایی قوی داشتم، دیوونه‌کننده بود. - اینجاست. در شیشه‌ای بزرگی که چراغ قرمز کوچیکی بالاش داشت رو باز کردم. بازرس برام دست تکون داد و ویل معترضانه پرسید: - این کوسه چرا اینجاست؟ فاصله باقی‌مونده رو دویدم، بازرس سری برامون تکون داد و بدون حرف،‌ به یکی از تخت‌ها اشاره کرد. پرده رو کنار زدم و بالای سرش ایستادم. - چرا بی‌هوشه؟ بازرس مقابل من و طرف دیگه تخت ایستاد. - فقط خسته‌ست، پشت گوشی هم گفتم نارسیس. واقعا چیزی برای نگرانی وجود نداره. دندون‌هام رو به‌هم فشردم و نیزه نگاهم رو به سمت چشم‌های بی‌دفاعش نشون گرفتم. گفتم: - این در حوزه تشخیص تو نیست. نیک پرسید: - چطور این اتفاق افتاد؟ بازرس موهای شونه نخوردش رو به پشت هدایت کرد، کتش رو روی دستش انداخته بود و کمرش خمیده‌‌تر از معمول به نظر می‌رسید. توضیح داد: - فقط یادمه وسط اداره از هوش رفت و من با اورژانس تماس گرفتم. دکتر آزمایشات لازم رو انجام داد، گفت فقط به خاطر خستگی و بی‌خوابی بوده. اون خیلی ضعیف شده. - البته این داستانیه که تو داری تعریف می‌کنی. نگاهش رو با کلافگی به من دوخت. مچ‌گیرانه پرسیدم: - چرا اینقدر دیر خبر دادی؟ نگو که متوجه تماسام نشدی! کلارا هیچ‌وقت گوشیش رو میوت نمی‌کنه.
    2 امتیاز
  3. ساندویچ هشتاد و هفت🍔 دستم رو روی پیشخوان کوبیدم. زنی که حلقه چشم‌هاش به خاطر شیفت‌های سنگین، سیاه شده بود، به طرفم برگشت. چندتا برگه توی دستش داشت و موهای شرابی رنگش رو دم‌اسبی بسته بود. بی‌مقدمه گفتم: - کلارا میچل. سرش رو تکون داد و تا ابد طول کشید تا دستش رو به موس لپتاپی که فقط چند سانتی‌متر باهاش فاصله داشت، برسونه. رژ لبش تقریبا پاک شده بود و فقط روی خط لبش، اثر کمرنگی از رنگ کالباسی به چشم می‌خورد. این تقصیر ماگ بزرگ قهوه کنار دستش بود. بوی قهوه فوریِ توش رو می‌تونستم از یک سیاره دیگه هم تشخیص بدم. -‌ متاسفم، مریضی به این اسم نداریم. لبخندی زدم که احتمالا با اون لب‌های پوست‌پوست شده، به اندازه کافی بانشاط نبود. زن همچنان به صفحه لپتاپش خیره بود و روی میز سفیدی که لیوان‌ها به مرور زمان روش خطوط دایره شکل جا گذاشته بودن، ضرب گرفته بود. - خیلی خب، تو واقعا روز خوبی رو واسه احمق بودن انتخاب نکردی! مسئول پذیرش سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد و همزمان، صدای نیک رو از پشت سرم شنیدم: - تو هنوز اینجایی؟ کف دو دستم رو روی میز پیشخوان گذاشتم، زانوهام رو خم کردم و از جا پریدم. روی دست‌هام چرخیدم و تادا! پشت پیشخوان بودم. - چی‌کار می‌کنی؟ یا همین الان از اینجا میری، یا نگهبان رو خبر می‌کنم! خم شدم و به صفحه لپتاپ نگاه کردم. هیچ نتیجه‌ای برای جست‌وجوی اسم لارا میچل وجود نداشت! ویل گفت: - آروم باش! همیشه همینطوره، بهش عادت می‌کنی. نیک سعی کرد مثل همیشه، نقش سفیر صلح رو بازی کنه. نمی‌دونم آیا نقشه‌ای برای بُردن جایزه صلح نوبل توی سرش داشت، یا این‌همه تقلا کاملا خودجوش درونش اتفاق می‌افتاد. - ببینید، بیاید آروم باشید! مطمئنم یه اشتباهی پیش اومده. نارسیس؟ نظرت چیه بیای بیرون؟ حرف سی رو روی کیبورد فشار دادم و دوباره جست‌وجو کردم. خودشه! - متاسفم، من به نگهبانی اطلاع میدم. تلفن رو برداشت و با صدایی که به قصد ترسوندن من، بلندش کرده بود، به نگهبان خبر داد. احتمالا وقتی نگهبان اونجا می‌رسید، مجبور می‌شدن دوربین‌ها رو چک کنن تا پیدام کنن. چون من اون چیزی که می‌خواستم رو پیدا کردم و قبل از اینکه تلفن رو قطع کنه، از پذیرش رفته بودم.
    2 امتیاز
  4. ساندویچ هشتاد و شش🍔 خون‌آشام‌ها وقتی خبر غیرمنتظره‌ای می‌شنون، بدنشون فریز میشه، اما من اون لحظه، شعله کشیدن آتیش رو توی تک‌تو سلول‌هام احساس کردم. از قطع شدن تماس تا روشن شدن ماشینم، تنها چند ثانیه طول کشید. ویل فرصت نکرد شلوار طرحِ بادمجونش رو عوض کنه و نیک سعی داشت بفهمه بازرس چی بهم گفته. چشم‌های من فقط به جلو دوخته شده بود. از بین ماشین‌ها لایی می‌کشیدم، سبقت می‌گرفتم و توی لاین مخالف، رانندگی می‌کردم. صورت ویل به خاطر دلپیچه، سبز رنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود آخرین وعده غذاش رو بالا بیاره. - به خاطر... خدا... آروم برو... وای! فرمون رو به موقع به سمت راست چرخوندم و کامیون، بدون زیر کردنمون، به راهش ادامه داد. نیک دست‌های پهنش رو از روی گوش‌هاش برداشت و گفت: - این سومین چراغ قرمزی بود که رد کردی. از صدای بوق ماشین‌ها سردرد گرفتم! کیسه‌ای به طرف ویل گرفت و صدای عوق زدن‌های از ته دلش رو شنیدم. به آینه وسط نگاه کردم؛ همونطور که سرش توی کیسه‌پلاستیکی بود، انگشت شستش رو بالا آورد و گفت: - زندم! زمزمه کردم: - همیشه بدشانس بودم. آخرین پیچ رو رد کردم و ترمز گرفتم. صدای جیغ لاستیک‌ها باعث شد آدم‌هایی که در اون حوالی بودن، با چهره‌های شاکی به من نگاه کنن. پیاده شدم که یه پوست موز روی صورتم فرود اومد. - موندم کی به تو گواهینامه داده! به پیرزن روی ویلچر نگاه کردم. نیک و ویل هم پیاده شدن. صورتم رو با آستین بلند پیرهنم پاک کردم و به طرف ورودی رفتم. نیکولاس به سمت پیرزن رفت و دلجویانه گفت: - واقعا متاسفیم که شما رو ترسوندیم. نظرتون درباره یک قهوه چیه؟ مهمون من باشین! جدی میگم... ویلیام؟ عزیزم بیا اینجا! بقیه صحبت‌هاشون رو نشنیدم، چون وارد بیمارستان ردکلیف شده بودم و داشتم مستقیم به طرف زن پشت پذیرش می‌رفتم.
    2 امتیاز
  5. سلام واو 😁😆 خوشم اومد تصور قشنگیه 👌🏻 منم تصوری که ازت دارم : یه دختر سفید رو که نگاهش که میکنی اروم و ساکت هست اما از چشم هاش میشه شیطنت دید مثل ستاره هایی که در دل شب سو سو میزنند موهای بلند مشکی موج دار همرنگ چشمات.. لباس قرمز بلند دنباله دار که امضا شخصیتت هست و باعث میشه همیشه بدرخشی با گوشواره های یاقوت قرمز ترکیب خاصی از وقار و سیاست رو در وجودت ایجاد میکنه . 😁
    1 امتیاز
  6. پارت دویست و هجدهم از اینکه اینجور با حرص حرف میزد و گونه‌اش قرمز می‌شد، خندم گرفت! وقتی این حالتم و دید بهش برخورد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ منو باش دارم به کی راه حل میدم!! داشت می‌رفت که مچ دستش و گرفتم که بهم نگاه کرد...به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم ملیکا! تو واقعا دوست خیلی خوبی هستی و توی تمام لحظات سختم کنارم بودی! مطمئن باش هیچوقت اینا از یادم نمیره. با ذوق نگام کرد...انگار انتظار همچین جملاتی رو ازم نداشت...ادامه دادم و گفتم: ـ حق با توئه! من زیادی دارم خودمو غرق می‌کنم! اصلا از امروز به بعد هرچی تو بگی...عین بچگیامون!! دیگه به کلمه هم حرف نمی‌زنم... خندید و انگشت کوچیکشو آورد جلو و گفت: ـ قول مردونه؟! انگشتم و به انگشتش گره زدم و گفتم: ـ قول مردونه! محکم بغلم کرد که دستام توی هوا معلق موند! با شادی گفت: ـ خوشحالم که بالاخره تصمیم درست و گرفتی! پس من بگم ماشین و ببرن کارواش و آماده باشیم برای سفر شمال؟ نظرت چیه؟! از خوشحالیش، منم خوشحال شدم و گفتم: ـ خوبه! بعد دستم و کشید و گفت: ـ خب پس بیا...
    1 امتیاز
  7. پارت دویست و هفدهم حق باهاش بود! سرمو گرفتم مابین دستام و گفتم: ـ باور کن دارم تمام تلاشم و می‌کنم اما دست خودم نیست!! یه چیزی قلبمو فشار میده و منو میکشونه اینجا... با لحن عصبانی گفت: ـ خب تو نباید بیای جاهایی که اونو بهت یادآوری می‌کنه! از وقتی که رفته، مدام میای تو اتاقش! از یهخطرف میگی ازش متنفری و میخوای فراموشش کنی! بنظرت با اینکارات میتونی؟؟ واقعاا بنظرت اون دخار، ارزش این همه ناراحتیتو داره که خودتو از همه چیز انداختی؟! جوابی نداشتم که بدم!! ملیکا ادامه داد و گفت: ـ درست و حسابی که نمی‌خوابی! غذا که نمی‌خوری! سیگار کشیدنتم که نسبت به قبل خیلی بیشتر شده، کیو داری مجازات می‌کنی پوریا؟؟ بخدا باور کن که اونا دارن کیف می‌کنن و اون دختر حتی دیگه اسمت هم یادش نیست!! با خستگی نگاش کردم و گفتم: ـ فکر می‌کنی اینارو نمیدونم؟؟! منم هر روز دارم به خودم و دلم لعنت می‌فرستم اما چیکار کنم؟؟ دست خودم نیست... ملیکا دوباره بهم لبخند زد و گفت: ـ من دارم تمام تلاشمو می‌کنم که از این حال و هوا بیارمت بیرون! اما اصلا بهم اجازه نمیدی و منو میپیچونی! بهت گفتم بیا یه مدت باهم بریم شمال، به یاد بچگی...بلکه آب و هوای اونجا، حالتو یکم عوض کنه! اما کو گوش شنوا!!
    1 امتیاز
  8. پارت دویست و شانزدهم تمام احساساتم قروقاطی شده بود و این روزا فقط تو ذهنم یک علامت سوال بزرگ بود!! چرا باهام اینکارو کرد؟! با وجود کاری که کرد و عصبانیتی که نسبت بهش داشتم، پس چرا هنوزم شبا توی فکرمه و نمی‌تونم ازش متنفر باشم؟؟؟ چرا مدام بعد از شرکت میرم و روی تختش می‌شینم و بالشتشو بود می‌کنم و سعی می‌کنم لحنشو بخاطر بیارم؟؟! دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم و اصلا غذا از گلوم پایین نمی‌رفت ولی تو این روزا ملیکا مثل پروانه و عین یه رفیق واقعی کنارم بود و سعی داشت از بار غم روی دلم کم کنه و بهم بقبولونه که اینم مثل تمام سختیایی که از سر گذروندم، میگذره و باید به زمان بسپرم. شاید هم حق باهاش بود...باید رو صدای قلبم یه چسب گنده میزدم و برای همیشه به به صدای عقلم گوش میدادم و با وجود اینکه برام سخت بود، باوان و فراموش کنم و یادم بره که اصلا یه چنین دختری تو این مدت کوتاه توی زندگیم بود...رکبی که باوان بهم زد از آرون هم برام سخت تر بود چون واقعا به حسش و چشماش اعتماد کرده بودم و حتی اونقدری به خودم جرئت داده بودم که این روزا برم مقابلش و حسم و بهش اعتراف کنم...خوب شد که پا روی غرورم نذاشتم، به اندازه کافی دلمو شکسته بود!! دختره‌ی بی معرفت!! امروزم طبق معمول بعد از شرکت مستقیم رفتم سمت اتاقش و روی تختش دراز کشیدم. یکم که گذشت، در باز شد و ملیکا با چهره خندون و سینی غذا رو بهم گفت: ـ پوریا؟؟! اینجایی؟؟ و بعدش که منو تو این اتاق دید، لبخند از صورتش محو شد. بجاش من لبخندی بهش زدم و روی تخت نشستم و گفتم: ـ بیا تو! بدون هیچ حرفی، سینی غذا رو روی میز گذاشت و اومد کنارم نشست و با یه نفس عمیقی گفت: ـ پوریا؟! نمی‌خوای بس کنی؟!
    1 امتیاز
  9. پارت دویست و پانزدهم (پوریا) یعنی تمام این لحظاتی که گذروندم، همش دروغ بود؟! همش توهم و خیالات من بود؟؟! یعنی باوان هم مثل آرون داشت برام نقش بازی می‌کرد که از جونش در مقابل عمو محافظت کنم و تمام این مدت که پیشم بود، دلش پیش آرون بود؟؟! من اصلا نمی‌تونم این موضوع رو باور کنم!! چطور ممکنه اون چشمای دروغ گفته باشن؟! چطور ممکنه اون حرفا و چشمایی که برام قصه می‌گفت و باهام حرف می‌زد، نقش بازی کرده باشن؟! فکر نمی‌کردم که بتونم یه دختر و اینقدر دوست داشته باشم و اون حصاری که دور قلبم درست کرده بودم و بشکنم اما شد و من واقعا باوان به دلم نشسته بود و در کنارش بعد از مدتها خوشحال بودم و حال دلم خوب بود اما حقیقت ماجرا این بود که واقعا عشق برای من ساخته نشده بود و اونم نتونست یه آدمی که نمیتونه از احساساتش حرف بزنه رو دوست داشته باشه! و به قول عمو اینکه برای کسایی که تو کار مافیا دارن فعالیت می‌کنن، عشق ساخته نشده اما من فقط یکبار خواستم حرف دلمو گوش بدم و باورش کنم اما تهش چی‌شد؟!! با یه نامه مسخره منو گذاشت و با اون پسره عوضی رفت...انگار که ما هیچوقت اون لحظات خوب و کنار هم تجربه نکردیم! چطور باور کنم که رفته و دیگه نیست و از این به بعد باید به اتاق خالیش زل بزنم؟؟! هم از دستش عصبانیم و هم دلم براش از همین الان خیلی تنگ شده...از اینکه بازم تو این موضوع حق با عمو و ملیکا شد، واقعا هم شرمنده بودم و هم ناراحت...ذاتا بخاطر اینکه باوان تو خونه بود، عمو به اندازه کافی باهام سرسنگینی بود...این‌روزا مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که نباید تنهاش میذاشتم! اما از یه طرف با خودم می‌گفتم اون از همون اولشم دلش پیشه اون عوضی مونده بود و نتونست در مقابل زبون اون طاقت بیاره! مطمئناً با چهارتا عذرخواهی دلشو بدست آورد و اونو با خودش برد...
    1 امتیاز
  10. #پارت_39 آرتین بی‌توجه به مشتی که بهش زدم و حرفی که زدم، دستی به موهاش کشید و گفت: _ارتین: اون موقع‌ها دلم نمی‌خواست اذیتت کنم، اما وقتی می‌دیدم با همه‌ی پسرا بازی می‌کنی و اصلاً بهم محل نمی‌دی، لجم می‌گرفت و با اون اذیت‌ها، مثلاً انتقام می‌گرفتم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: _سوگند: خب تقصیر خودت بود! می‌خواستی هی نگی شما دخترا ضعیفین، منم از لج تو بهت محل ندم. وقتی دیدم چیزی نمی‌گه، سرم رو برگردوندم سمتش. _سوگند: حالا چرا اومدیم اینجا؟ چرا بچگی هامون یادت افتاده؟ متقابلاً به سمتم چرخید. انگار می‌خواست چیزی بگه اما براش سخت بود. _آرتین:سوگند… من… خب بیا... بیخیال این قراردا بشیم. سوگند من..... دوستت دارم! یک لحظه به گوشام شک کردم. گفت دوستم داره یا من توهم زدم؟ خدای من! بالاخره! این صدای نفس کشیدن منه! چرا اینقدر بلنده؟ تمام این مدت، تمام صبح‌هایی که کنارش بیدار شدم، تمام شب‌هایی که ترسیدم این حس یک‌طرفه باشه… تمام اون تردیدها، همه الان جمع شدن تو این جمله. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و بگم:«منم دوستت دارم.» اما می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از اینکه بگه: «شوخی بود!» و بعد با لذت بهم بخنده. با صداش به خودم اومدم. _آرتین: باورت نمی‌شه، نه؟ خودم هم باورم نمی‌شه. خودم هم نمی‌دونم چرا و چطوریه که اینقدر بهت علاقه پیدا کردم. ولی اینو می‌دونم، بدون تو نمی‌تونم. اُخی، بچه چقدر با احساس حرف می‌زند! اما خب، من هم کرمم گرفت! تا به یاد قدیما اذیتش کنم. یوهاها! _ارتین:: الان تصمیمت چیه؟ بهم جواب بده. هرچی هم بگی، به نظرت احترام می‌ذارم. تند تند پلک زدم و با خباثت گفتم: _سوگند: خب… من دوستت ندارم! یا خدا، این چرا این‌جوری شد؟ از کله‌ش و چشماش دود می‌زد بیرون! فکر کنم یه کم دیگه تلاش کنه، مثل اژدها، ها می کنه آتیشم می‌زنه. با اون اخم وحشتناکش، از بین دندونای چفت‌شده‌ش غرید: _ارتین: تو غلط کردی! فکر کردی ولت می‌کنم بری هر غلطی دلت خواست بکنی؟ نخـ....... بی‌خیالِ پرچونگیش از جا پاشدم و همون‌طور که سمت وسایل بازی می‌رفتم، گفتم: _سوگند: دیدی داری زر می‌زنی؟ من فقط می‌خواستم اینو ثابت کنم. جناب‌عالی هم مثل اون حیوان نجیب، جفت‌پا پریدی وسط حرفم! نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم: _سوگند: می‌خواستم بگم دوستت ندارم… عاشقتم. انگار این بار خودش هم به گوش‌های خودش شک کرده بود، چون وسط پارک داد زد: _ارتین: هان؟! برگشتم سمتش با لبخند شیطونی گفتم: _سوگند: داد نزن، کر شدم! گفتم عاشقتم. البته اگه الان نیای هلم بدی تاب بازی کنم، عشق و عاشقی کنسله‌ها! لبخند بزرگی رو صورتش نشست و با خوشحالی اومد سمتم. بی‌هوا بغلم کرد و تو هوا می‌چرخوند، قهقهه‌ش گوش آسمونو کر کرده بود. آرتین گفت: _ارتین: سوگند، نمی‌دونی چقدر خوشحالم! بالاخره گذاشتم زمین، و همون‌طور که تو بغلش بودم، با لبخند جذابی نگاهم می‌کرد. نگاهش بین چشمام و لبام در گردش بود، سرش هی داشت نزدیک‌تر می‌شد که با خوردن یه چیز به کله مون با بهت از هم جدا شدیم. یه پسر بچه شش، هفت‌ساله جلومون ایستاده بود. انگار توپش خورده بود به سرمون. آرتین پرسید: _ارتین: توپ تو بود بچه؟ بچه به آرومی سرشو به معنی “آره” تکون داد، که این بار من پرسیدم: _سوگند: تو زدیش؟
    1 امتیاز
  11. @هانیه پروین مدیریت تایید کردند. ایرادات کلی رو نویسنده رفع می‌کنه، جای نگرانی نیست.
    1 امتیاز
  12. #پارت نوزده... سیگرون گفت: - آیوار سلینگر بد ذات بالاخره گیرت انداختم. آیوار: - از طرف اریک یتنسون آمده‌ای؟. سیگرون: - شاه یتنسون بزرگ، فرد بی ارزشی مانند تو حق بی احترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوار: - احمق، تو هم مانند هزاران باج بگیر آن شاه ستم کاری. سیگرون شمشیرش را زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - از من چه می‌خواهی؟. سیگرون: - من دستور دارم تو را دستگیر کنم باید بخاطر یاوه گویی‌ات سرت را پیشکش شاه بزرگ می‌کردم. آیوار قهقهه‌‌ای از سر تمسخر زد و گفت: - نام تو چیست ای برده‌ی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد که مرد گردنش را به بالا کش آورد و گفت: - های های، چیکار میکنی دختر! بیارش پایین تیزه. سیگرون فشار شمشیر را کم کرد و گفت: - دزد پلید باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد آیوار گفت: - برای جایزه این کار را می‌کنی؟ گوش کن خانه‌ی من کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه می‌دهند را به تو می‌دهم فقط انکار کن که مرا دیده‌ای. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - من حافظ مردم و شاه هستم من دشمنان را نابود می‌کنم تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم می‌کنی پس من باید نابودت کنم. از غار خارج شدند آیوار متعجب گفت: - تو حافظ مردمی! این جمله را قبلا کجا شنیده بودم. بعد یادش آمد و گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد مرد ایستاد و گفت: - پس گیر بانوی فتح افتاده‌ام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع ترین و حرفه‌ای ترین دزد دان‌لاو و سرزمین‌های اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو، مطمئنا جشنی برايتان ترتیب خواهند داد با سکه‌های که پیشکش می‌کنند. سیگرون مجدد آیوار را هل داد و گفت: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد و گفت : - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا می‌گذارند. خنده‌ی جانانه‌ای کرد و گفت: - تو لطف بزرگی به مردم کردی، سکه‌هایشان را نجات دادی؛ دخترک احمق تا کی می‌خواهی پیش مرگ این جال‌های عوضی و فرصت طلب باشی! بیا سمت من، ما با هم می‌توانیم ثروتمند تر از شاه یتنسون بزرگ‌تان باشیم. سیگرون: - یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشده‌ام. آیوار گیج تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج میشد و به هم گیر می‌کرد آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود پرت شد و همانند یک گوی در چرخش و غلتیدن بود سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت: - آیوار سلینگر وقت برای مسخره بازی تو نداریم بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشه‌ی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود سیگرون گفت: - آیوار سلینگر برای من نقش بازی نکن بلند شو.
    1 امتیاز
  13. @ملک المتکلمین با یه کت شلوار مشکی و پیرهن سفید، زیادی اتو کشیده موهای مشکی و لخت که مردونه مرتب شده و چشمایی به رنگ شب، اونقدری که نیمه شب زیر درخت بتونم انعکاس ماه رو تو چشم‌هاش ببینم! لبخندش فقط به کج شدن لب‌هاش منجر میشه خنده‌اش شاید یه تک خنده‌ی کوتاه شبیه پوزخند که هرازگاهی مثل یه حادثه اتفاق میوفته و زود هم غیب میشه. نظرته؟ 😉🫣
    1 امتیاز
  14. #پارت هجده... گردا که متوجه جای خالی سیگرون شده بود گفت: - به جای بانوی فاتح باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری می‌گذاشتند. فریدا گفت: -واقعا که دختر عجیبی‌ست، در زمان کودکی حتی نمی‌توانست قایم شود یادت می‌آید گردا! وقتی بازی می‌کردیم سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید و گفت: - خوب یادم می‌آید، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمی‌توانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتی‌مان جدا کند ولی حالا آنقدر گرفتاریم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد و گفت: - الان تمام مردم سیگرون را در طبقه‌ی کارلس می‌بینند نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری چون در الان زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که می‌دانست گردا با او شوخی ندارد گفت: - حرفی نمیزنم خیالت راحت باشد. ..... بعد از گذشت زمان کمی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - بعد از سیر شدن کیسه طلا، حالا نوبت شکم است. بعد با خواندن آهنگی زیبا به بدترین لحن و صدا به سمت شهر حرکت کرد سیگرون که از رفتن مرد مطمئن شد وارد غار شد مطمئن نبود که غار خالی باشد کمی که جلوتر رفت با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد و با دقت همه جا را بررسی کرد آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد چشمانش از تعجب گرد شد کلی سکه و طلا آنجا بود و چند صندوق بزرگ، دخترک کنجکاو صندوق ها را باز کرد داخلشان کلی لباس و لوازم قیمتی بود، همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکه‌ها چیزی آشنا به چشمش خورد گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب نقره‌ای قرار گرفته بود. ناخداگاه دستش سمت گردنش رفت باورش نمیشد که گرون آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود آن شی قیمتی زیبا یادگار استاد مهارت‌های رزمی‌اش بود خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی می‌آمد، سیگرون با سرعت تمام مشعل‌ها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این قدر زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکه‌ها رها کرد بلند آهنگ می‌خواند و نوشیدنی می‌نوشید. چشمش کخ به گردن آویز افتاد جلوی چشمش گرفت و گفت: - سنگ آبسیدین نماد محافظت و حیقیتِ، مناسب من است نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، کِیفش که کوک شد بلند شد و تلوتلو خوران به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود رفت بازش کرد یا مشت سکه از داخلش برداشت به بالا پرت کرد؛ قشنگ ترین آهنگ دان‌لاو را به مسخره ترین حالت و بدترین صدا می‌خواند بعد بلند شد و دستانش را بالا گرفت و با گیجی می‌چرخید و می‌رقصید و گاهی زمین می‌افتاد و باز مسرانه بلند می‌شد و به کارش ادامه می‌داد تا اینکه از حال رفت و افتاد و گفت: - خوشبخت ترین آدم دان‌لاو اینجاست. و قهقهه‌ی مسخره‌ای سر داد و لحظه‌ای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق طنابی پیدا کرد و درست و پای مرد را بست و گردن آویز را برداشت و گفت: - این گرون آویز ما من است نه توِ بی ارزش. و از گودال آبی که بر اثر جمع شدن آب بارانی که داخل غار نشت می‌کرد برداشت و روی مرد ریخت که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر کی هستی؟
    1 امتیاز
  15. #پارت_38 سوگند: امروز سردار مرخص شده بود و خب، مستقیم رفت خونه آقاجون. آقاجون هم به میمنت برگشتن نوه جذابش، یه قربونی داده بود و قرار شد شام رو هم همونجا بخوریم. من و آقامون هنوز نرفته بودیم و تو خونه بودیم. من داشتم آماده می‌شدم، آرتین هم تو حموم بود. موهامو فر ریز کردم و یه طرفه ریختم رو صورتم. آرایش هم که در حد صفر! پس به یه ریمل، خط چشم و یه رژ جیگری اکتفا کردم. شلوار مام استایل سفیدم رو پوشیدم با مانتوی جلوباز بلند مشکی. شال و کیف دستی طوسی رو هم با هم ست کردم. کفشم هم که کتونی‌های سفیدم هستن. با شنیدن صدای قدم‌هایی که مطمئنم برای آرتین بود، برگشتم سمتش. پسره بی حیا فقط یه حوله بسته به کمرش بود، موهای خیسش چکه می‌کرد رو صورتش و آبش هم می‌ریخت رو سینه و بدن شش تیکه ش. زیادی جذاب نیست آقامون؟ با صداش از هپروت اومدم بیرون و نگاه خیره‌ام رو از روش گرفتم. _آرتین: خوشت اومده؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم: _سوگند: نه! خدا خودمو این همه خوشگل و جیگر آفریده. ترجیح می‌دم شکر نعمت کنم تا اینکه از یکی دیگه خوشم بیاد. یه خنده‌ای کرد و بی هوا تن نیمه‌لخت داغشو چسبوند به تنم و بغلم کرد. وای! من که اینقدر جوگیر نبودم، قلبم چرا داره بندری می‌زنه؟! _آرتین: بر منکرش لعنت. یکم دیگه تو این حالت بمونم، شروع می‌کنم به چرت و پرت گفتن و این اصلاً به نفعم نیست. به آرومی ازش جدا شدم و همونطوری که داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون، گفتم: _لباست رو بپوش. هم خدایی نکرده سرما می‌خوری، هم دیرمون شده. من میرم تو ماشین تو هم زود بیا بریم. «باشه» گفتنش رو شنیدم و رفتم پایین. بعد از پوشیدن کتونی‌هام، سوار ماشین شدم. ده دقیقه بعد، آرتین اومد و نشست کنارم. یه نگاه به تیپش انداختم… عمه مون، فدای اون تیپت بشه! شلوار جین مشکی جذب که تمام عضله‌هاشو قشنگ به نمایش می‌ذاشت و تیشرت جذب مشکی. ادکلن تند و تلخ همیشگیش هم که طبق معمول، دوش گرفته بود. با صدای او به خودم اومدم و گوش سپردم بهش: _آرتین: قبل از اینکه بریم خونه آقاجون، می‌خوام ببرمت یه جایی. سوالی پرسیدم: _کجا؟ دیرمون می‌شه! با خونسردی ماشین رو پارک کرد و در حالی که کمربندشو باز می‌کرد، گفت: _ارتین: نترس، دیر نمی‌شه. پیاده شو. بی‌حرف پیاده شدم و با دیدن جایی که اومدیم، تعجبم چند برابر شد. _سوگند: آرتین… اینجا چرا اومدی؟ دستمو گرفت و همون‌طور که با یه دست منو دنبال خودش می‌کشید، گفت: _ارتین: پس یادته اینجا رو! با بهت گفتم: _ سوگند: مگه می‌شه یادم نباشه این پارک رو؟ همیشه اینجا بازی می‌کردیم، تو هم همش اذیتم می‌کردی! به نیمکت رسیدیم، نشستیم روش و هر دو خیره به روبه‌رو شدیم، انگار چند سال به عقب برگشته بودیم. _آرتین: تو هم کم نمی‌آوردی ماشالله! سوار می‌شدی، رو سرم موهامو می کشیدی. با خنده جواب دادم: _سوگند: آره، یادته یه بار که با سردار دعواتون شد… آرتین با حرص غرغر کرد: _ارتین: بله! سرکار خانم، یه جوری دستمو گاز گرفت، انگار سگ گازش گرفته بود! منم مشتمو کوبیدم به بازوش و با حرص بیشتری گفتم: _سوگند: سگ خودتی گراز!
    1 امتیاز
  16. پارت دویست و چهاردهم الان وقتش بود که مرهم زخمش بشم تا دردی که از نبود باوان داره تحمل می‌کنه، با بودنم کنارش حل کنم...آروم آروم بهش نزدیک شدم و دستاشو گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اونم یه بازیگره مظلوم نما عین آرون بود پوریا، قبول کن! به من نگاه کن... با اون دستش که آزاد بود، اشکاشو پاک کرد و بهم نگاه کرد و ادامه دادم: ـ من همیشه کنارتم! می‌دونی که چقدر برای من عزیزی و من چقدر... یهو حرفم و قطع کرد و خیلی آروم دستش و از دستم کشید بیرون و با لبخند تصنعی گفت: ـ ممنونم ملیکا! اما راستش می‌خوام تنها باشم... گفتم: ـ ولی... بهم نگاه ملتمسانه‌ایی کرد و گفت: ـ خواهش می‌کنم!! نذاشت کنارش باشم و خودش رفت و روی تخت اون دختر نشست و سرش و گرفت مابین دستاش...حتی وقتی داشتم باهاش حرف می‌زدم هم مشخص بود که دل و ذهنش پیش باوانه! اما این تازه اولشه و تو شوکه! من مطمئنم که بالاخره این موضوع رو قبول می‌کنه و اون دختر و فراموش می‌کنه. منم از هر راهی استفاده می‌کنم تا توی دلش جا باز کنم...بعد یهو دلم بهم نهیب زد که اگه پوریا آرون و پیدا کنه چی؟!!! اون وقت باید چیکار کنم؟؟! خیانت، تنها چیزی بود که پوریا اصلا نمی‌بخشید. اما بازم سعی کردم این افکار و از ذهنم بیرون کنم و به خودم دلگرمی بدم که فقط تا یک هفته اینا تهران میمونن و بعدش گم میشن همون قبرستونی که آرون تا الان توش مخفی شده بود!
    1 امتیاز
  17. پارت دویست و سیزدهم با عصبانیتی که توی لحنم موج میزد، گفتم: ـ چرا باور نمی‌کنی پوریا؟؟! اون پسر نامزدش بود و همو دوست داشتن، چرا فکر می‌کنی نمی‌تونه باهاش بره؟! با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ چون که بارها بهم گفته بود که فهمیده اون آدم چه حر**زادیه! من...من تو چشماش واقعیت و دیدم! با اطمینان گفتم: ـ شاید اونم مثل نامزد آشغالش داشته برات نقش بازی می‌کرده؟ مگه خودت نگفتی گول چهره مظلوم آرون و خوردی؟ شاید باوان هم مثل آرون بود و برای اینکه پدر بهش آسیبی نرسونه، از طریق این نقش بازی کردنا فقط خواست، خودشو کنار تو توی این خونه بیمه کنه تا آسیبی بهش نرسه! پوریا رفت کنار پرده اتاق وایستاد و زیرلب زمزمه می‌کرد: ـ امکان نداره! اما من ول نمی‌کردم و ادامه میدادم: ـ چرا امکان نداره؟ اون تو این خونه مثل یه محکوم داشت زندگی می‌کرد پوریا! مثل یه اسیر...بعدشم بنظر خودت چجوری این همه نگهبان هیچی ندیدم و کسی صدایی هم ازش نشنید؟؟! پس مشخصه با رضایت شخصیه خودش رفته دیگه و بعد این همه مدت که اینجا زندگی کرده، یه راه به آرون نشون داده که کسی متوجه اومدنش نشه! پوریا دیگه چیزی نگفت و اصلا بهم نگاه هم نمی‌کرد تا من اشکایی که داره میریزه رو نبینم.
    1 امتیاز
  18. پارت دویست و سیزدهم وقتی این حالشو دیدم، منم دیگه چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون. ولی از لابلای در داشتم حالاتش و نگاه می‌کردم. آروم رفت روی تخت نشست و شروع به باز کردن نامه کرد و به حالت مردد شروع به خوندنش کرد. از چهرش می‌تونستم بفهمم که چقدر خوندن هر یک از اون جمله‌ها براش سخته...دیدن ناراحتیش، واقعا منو هم ناراحت می‌کرد اما چاره‌ایی نبود! نمی‌تونستم به باوان اجازه بدم که پوریا رو ازمون بگیره. واقعا نباید اون دختر و دست کم گرفت!! تو همین فکرا بودم که دیدم بعد خوندن نامه، پوریا دیوونه شد و نامه رو توی دستش مچاله کرد و با فریاد، چراغ خواب و انداخت سمت بالکن و اونو شکوندش! با ترس دوباره وارد اتاق شدم و آروم رفتم کنارش و خودمو زدم به اون راه و با چهره نگران پرسیدم: ـ چی شده پوریا؟؟! گفته کجا رفته؟؟ کمکی از دست ما برمیاد! پوریا نفس های عمیق می‌کشید و به پهنای صورت اشک می‌ریخت...همینجور که کل اتاق و قدم می‌زد و اون نامه رو با تمام قدرت تو دستش فشار میداد، گفت: ـ باورم نمیشه! من نمی‌تونم اینو باور کنم!! با تعجب نگاش کردم!! چی داشت میگفت؟! یعنی تمام زحماتم به باد رفت؟؟! گفتم: ـ منظورت چیه؟! نامه مچاله شده رو گرفت سمتم و با بغض گفتم: ـ باور نمی‌کنم که باوان با اون حروم زاده رفته باشه! چجوری اینقدر به اون دختر اعتماد داشت؟؟! این همه تلاش کرده بودم و وقتی می‌دیدم پوریا با اطمینان کامل راجبش حرف میزنه، این‌بار من از درون عصبانی شدم.
    1 امتیاز
  19. یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. _پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: _چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. سوالی گفت: _چرا اون وقت؟ اَه کش داری کشیدم و گفتم: _بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم.
    1 امتیاز
  20. پارت دویست و دوازدهم پوریا با عصبانیت از کنارم رد شد و گفت: ـ چی میگی ملیکا؟! بعدش همون‌جوری که می‌رفت سمت اتاقش، در اتاق رو محکم باز کرد و گفت: ـ ببین! تو توی این اتاق کسی رو میبینی؟؟ من فقط یهو چشمش روی میز ثابت شد و سکوت کرد... مطمئن شدم که نامه رو دیده...منم برای اینکه به روی خودم نیارم، سریع گفتم: ـ تو فقط چی پوریا؟! اما جوابی نداد. آروم رفت سمت میز و نامه رو برداشت. بازم حرفی نزد...رفتم و درست پشت سرش وایستادم و گفتم: ـ چی شده پوریا؟! چیزی دیدی؟! دو ور نامه رو توی دستش نگاه کرد و بدون روشو برگردونه گفت: ـ تنهام بذار! ـ اما پوریا... بهم نگاه کرد و گفت: ـ لطفاً! وقتی بهم نگاه کرد، من بغض توی چشماش و دیدم و واقعا برای بغضش جیگرم کباب شد. اینقدر که همیشه پوریا رو شخصیت محکم و قوی می‌دونستم، هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که یه دختر بتونه اونو به این حال و روز دربیاره. دلم براش سوخت اما از یه طرف حس حسادت مثل آتیش به جونم افتاده بود و سعی می‌کردم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم. وقتی پوریا اینجور بخاطر نامه‌ ازش بغض می‌کنه، اگه نمی‌رفت...قطعا اوضاع بر وفق مرادم پیش نمی‌رفت.
    1 امتیاز
  21. ⚜️درود خدمت کاربران نودهشتیا⚜️ نویسندگان عزیز! چنانچه که رمانتون رو به اتمام رسوندید؛ در این تاپیک درخواستتون رو ثبت کنید تا بعداز بررسی توسط تیم مدیریت، ویراستار براتون در نظر گرفته بشه.
    1 امتیاز
  22. #پارت دو... آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازه‌‌ای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دان‌لاو مال ماست، فرانک‌ها(فرانسوی‌های امروزی) را از سرزمین‌مان بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسی‌ها). و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی. آلفرد بلند شد و گفت: - فعلا شما بردید ولی دفعه‌ی بعد نابودت می‌کنم مطمئن باش. و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد: - همه را نابود کنید. سیگرون نیزه‌ای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد: - آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرمانده‌تان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم می‌کشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خنده‌ای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عده‌ای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عده‌ای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند. سیگرون گفت: - نگذارید کسی فرار کند. عده‌ای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دان‌لاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. .... سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکده‌ی شدند مردمی که برای تماشا و سپاس‌گزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانه‌اش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعه‌ی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او می‌داد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت: - چه کرده‌ای سیگرون ولوا؟. سیگرون گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دان‌لاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک گفت: - دشمن نابود شد؟. سیگرون: - بله قربان ! ما برای شما تحفه‌ای آوردیم که خوشحالتان می‌کند. دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارک‌وِل درپوش‌ها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وست‌من و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوش‌ها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. شاه اریک خنده‌ای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبه‌ی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانه‌هایمان، دختران‌مان، غنایم‌مان، جنگجویان‌مان و از همه مهم‌ تر سرزمین‌مان را نجات دادی.
    1 امتیاز
  23. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
  24. ساندویچ سی و سه🩸 به ساعت مچیم نگاه کردم. هدیه یکی از مشتری‌های قدیمی بلادبورن بود اما هیچ‌وقت ازش استفاده نکرده بودم. حالا که گذر زمان برام مهم شده و هر ثانیه برام باارزشه، ساعت رو انداختم. حواسم رو معطوف عقربه‌ها کردم. درست یک ساعت بود که به خونه بازرس رسیدیم و اون هنوز داشت دنبال پرونده می‌گشت. به اتاق‌خوابش رفتم و پرسیدم: - داری چی‌کار می‌کنی؟ سرش رو از زیر تخت بیرون آورد و گفت: - باید همین‌جاها باشه. - پرونده رستوران زیر تختته؟! گردنش رو خاروند و خنده مصنوعی تحویلم داد. - حق با توعه! نمی‌تونه اینجا باشه. بذار ببینم... صدای کفش‌های کلارا رو شنیدم که وارد اتاق شد، نیم‌بوت‌های زنبوری پوشیده بود. توی راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط سرش توی تبلتش بود، یه رویداد عجیب و تاریخی! بازرس بشکنی زد و گفت: - فهمیدم! حتما تو ماکروویو قایمش کردم. بعد با عجله از اتاق بیرون رفت. کلارا همونطور که با دقت من رو زیر نظر گرفته بود، گفت: - می‌دونی که داره بهمون دروغ میگه، مگه نه؟ به چهارچوب در تکیه زده بود. از کنارش رد شدم و گفتم: - میرم بیرون هوا بخورم. توی سالن، ویل رو دیدم که روی کاناپه نشسته بود و مستندی مربوط به ملخ‌های غول‌آسا تماشا می‌کرد. یک بسته پفیلا توی دستش بود که بوی پنیرش، توی کل خونه پخش شده بود. نیک اما دست به سینه، بازرس رو زیر نظر داشت تا تلاش بیخود نکنه و با کسی تماس نگیره. با دیدن من، سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون هم فهمیده بود که بازرس داره بازیمون میده. از خونه بیرون زدم و در رو پشت سرم کوبیدم. به سمت نزدیک‌ترین درخت رفتم، جلوش ایستادم و مشت‌هایی که تا اون لحظه به سختی مهارشون کرده بودم رو آزاد کردم. مشت‌هام یکی‌یکی روی تنه درخت فرود می‌اومدن. استخون‌هام از درد می‌نالیدن ولی من اونقدر ادامه می‌دادم تا مجبور نشم به کسی آسیب بزنم...
    1 امتیاز
  25. ساندویچ سی و دو🩸 نفس آلوده به خستگیم رو آروم از بین لب‌هام به بیرون فوت کردم. از اتاقم خارج شدم و پله‌ها رو سریع‌تر از زمانی که می‌اومدم، پیمودم. صدای بازرس رو از پایین پله‌ها شنیدم: - از خود بتهوونم بهتر می‌زنه! صدای ضعیف پیانو داشت بلندتر می‌شد. این قطعه رو می‌شناختم، برای الیزه از بتهوون بود. رسیدنم به پایین پله‌ها با دست زدن بچه‌ها همزمان شد. بازرس کاملا تحت تاثیر نوازندگی عنکبوت‌ها قرار گرفته بود و براشون سوت می‌کشید. چشمش که به من افتاد، جلو اومد و گفت: - سابرینا رو با خودم می‌برم خونه. از گوشه چشم به عنکبوت نسبتاً بزرگی که روی کِلاویه‌های پیانو بود و در برابر تشویق ویل و نیک تعظیم می‌کرد، نگاهی انداختم. اسمش سابرینا بود. بازرس رو با بی‌حوصلگی کنار زدم و به سمت پیانو رفتم. صدای دست‌ها قطع شد و ویل گفت: - صاحبش اومد! سابرینا و بقیه عنکبوت‌ها از جلوی چشمم دور شدن. وقتی کلارا هم پایین اومد، رو به همه‌شون گفتم: - پرونده رستوران خونه بازرسه، میریم اونجا. جلوتر از بقیه حرکت کردم. موقع رد شدن از جلوی مجسمه مادر، نگاهش رو روی خودم احساس کردم. نیک پرسید: - خوبی؟ این اولین باری بود که بعد از اون بحث، باهم حرف می‌زدیم. هنوز هم باورم نمی‌شد کسی که اون حرف‌ها رو بهم زد، نیک بوده باشه. جواب دادم: - قوی‌تر از همیشه. چرا که خوب بودن حالم، اهمیتی نداشت؛ اونچه مهم و نجات‌دهنده‌‌ست، قوی بودن منه. از اینکه باید مسافت طولانی رو برای رسيدن به خونه بازرس رانندگی می‌کردم، کلافه بودم. اون خونه واقعا حوصله‌سربر بود و مجبور بودم دوباره بهش برگردم.
    1 امتیاز
  26. ساندویچ سی و یک🩸 از پله‌های منتهی به اتاق‌خوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جای‌پای من می‌ذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دست‌نخورده باقی مونده بود. پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمی‌کردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم: - موضوع چیه؟ بی‌درنگ شروع به حرف‌زدن کرد، انگار که ساعت‌ها بود داشت دیالوگ این لحظه رو می‌نوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه. - موضوع تویی! خواهش می‌کنم بهم بگو داری چی‌کار می‌کنی نارسیس! نقشه‌ت چیه؟ اصلا نقشه‌ای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت می‌کردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم... با همون خونسردی حسادت‌برانگیز گفتم: - نمیدیم. کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاق‌شکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشم‌هاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم: - خوشگل شدی. با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اون‌ها رو کشید. صداش جیغ‌جیغی شده بود: - چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچ‌وقت نمی‌فهمن چه توانایی‌هایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. نگاهش بین چشم‌هام در گردش بود. گفتم: - حالا اگه تموم شد، باید بریم. بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشت‌سر متوقفم کرد: - تو یه چیزی می‌دونی نارسی، قسم می‌خورم که می‌دونی. بگو اون چیه! نقطه‌ضعف بازرس چیه؟
    1 امتیاز
  27. ساندویچ سی🩸 کلارا چشم‌غره‌ای بهش رفت. کوتاه گفتم: - لازمش داریم. به نظر نمی‌رسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشم‌هام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، می‌سوختن. روز دوم شروع شده بود. بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش می‌کنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: - قبلا کجا دیده بودمش؟ - می‌شناسیش؟ از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت: - نه، شبیه یکی از عمه‌هامه. دروغ می‌گفت، بازرس عمه‌ای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمی‌دونست این پیکرسنگی مادرمه. به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازه‌ای کشید و با چشم‌های نیمه‌باز گفت: - حتی خون‌آشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. کلارا بی‌توجه بهش، جلو اومد و آروم گفت: - میشه حرف بزنیم؟ سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذره‌بین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم: - نیک، ویل، چشم ازش برندارین! بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت: - اینا حرف می‌زنن؟! نیشخندی زدم. - پیانو هم می‌زنن. به عنکبوت‌های ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!
    1 امتیاز
  28. ساندویچ بیست و نه🩸 بی‌حرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر می‌رسید و توی دستم بند نمی‌شد. - باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اون‌ور، یه‌وقت ناشی نباشی کار دستمون بدی! بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد. - واقعا حرفه‌ای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟ از گوشه‌چشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خون‌مُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید. - عجب پله‌هایی! کدوم دیوونه‌ای اینا رو ساخته؟ - من. سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت: - حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پله‌نَوَردی. چشم‌هام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم: - اومدنی ندیده بودیشون؟ - دوستای دیوونه‌تر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچ‌وقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدم‌ها آدرس خونه‌مون رو داشته باشن؛ چون به‌هر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان. وقتی به بالای راه‌پله می‌رسیم که بازرس عملا نفس‌نفس می‌زنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده. کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت: - بازش کردی! بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت: - چی شد؟ باز کردن من، توی برنامه‌هاتون نبود؟ زیرلب غر زد: - الاغ گیر آوردن!
    1 امتیاز
  29. ساندویچ بیست و هشت🩸 چشم‌هاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و می‌دید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بی‌شک از حال می‌رفت. میون سرفه‌هاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو می‌خوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده‌ رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت می‌بود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمی‌تونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم می‌دونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس می‌کردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم می‌خورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمی‌دونی کجا ایستادی. اگه ما خون‌‌آشام‌ها به آدما اعتماد می‌کردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. -‌ لااقل دستامو باز کن! توی چشم‌هاش نگاه کردم و دنبال ذره‌ای صداقت گشتم تا راحت‌تر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همه‌چیز تبدیل به فاجعه می‌شد! وقتی برخلاف میلم، دست‌هاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دست‌هاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اون‌ور!‌ دِ آخه اسباب‌بازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا می‌کنی.
    1 امتیاز
  30. ساندویچ شماره بیست و هفت🩸 نَرده سرد رو لمس کردم و قبل از اینکه از پله‌ها پایین برم، کلارا بازوم رو از پشت کشید. غمِ چشم‌هاش ماسیده بود و الان، تعجب توی چشم‌های درشتش مشهود بود. - صبر کن ببینم! چطور ممکنه کسی از اتاق شکنجه زنده برگرده؟ با همون چشم‌های تهی، بهش خیره شدم و جواب دادم: - هنوز اون چیزی که می‌خوامو بهم نداده. کلارا چشم‌هاش رو بست و نفس‌عمیقی کشید. سعی داشت آروم بمونه. شمرده شمرده گفت: - گفتی یه آتو ازش پیدا کردی، نگفتی؟ قرار شد ازش استفاده کنی تا بازرسو به حرف بیاری. چی بود اون؟ زبونم رو روی لب‌هام کشیدم. کوکتل بهم سرگیجه خفیفی داده بود که تمرکز رو برام سخت‌تر می‌کرد. - چیز بدردبخوری نبود. کلارا چشم باریک کرد و لب‌هاش رو جمع کرد. مشتش رو از دور دستم باز کردم و پله‌ها رو به سختی پایین رفتم. سرم کمی سبک شده بود و احساس خواب‌آلودگی داشتم. وقتی وارد اتاق شکنجه شدم، اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سوختگی متورمی بود که روی گونه بازرس بود. با صدای کشیده گفت: - زود به زود دلت برام تنگ میشه! این‌بار حتی سرش رو بلند نکرد تا من رو ببینه. ساندویچ رو به طرف دهنش بُردم که صورتش رو با وحشت عقب کشید. نفس‌نفس می‌زد. -‌ نترس! مشعل اونجاست. به دیوار اشاره کردم، نگاهش رو از صورتم جدا نکرد. چونه‌ام رو بالا گرفتم و گفتم: - باید انرژی داشته باشی که کمکم کنی، بخورش! همبرگر رو نزدیک دهنش بردم ولی دندون‌هاش رو قفل کرده بود. آهی کشیدم: - چرا همیشه راه سخت رو انتخاب می‌کنی بازرس؟ دست آزادم رو روی گلوش گذاشتم و فشردم. طولی نکشید که دهنش رو برای بلعیدن اکسیژن باز کرد. ساندویچ رو توی دهنش چپوندم و دستم رو از روی گلوش برداشتم. با نگاه مشکوک براندازم کرد. - خوشمزست؟ انگشت‌های چربم رو با مالیدن به پیرهنش، تمیز کردم و گفتم: - ویل می‌گفت با خون تازه روباه درستش کرده، امیدوارم طمعشو دوست داشته باشی.
    1 امتیاز
  31. ساندویچ شماره بیست و شش🩸 هلال ماه با ابرهای سیاهِ شب محاصره شده بود اما با گستاخی تمام، همچنان می‌درخشید. از پشت پنجره می‌تونستم ببینمش. روز اول به پایان رسیده بود و فقط دو روز دیگه، مهلت داشتم. ادموند خوشحال بود، احتمالا با لیندا شکست من رو جشن می‌گیرن و لحظه‌شماری می‌کنن تا این دو روز هم به پایان برسه. از پنجره فاصله گرفتم. صدای گریه ضعیفی از آشپزخونه شنیده می‌شد. وقتی به آشپزخونه رفتم، دیدمش. کلارا بود که زانوهاش رو بغل گرفته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. وقتی نزدیک‌ شدم، عکس توی گوشیش توجهم رو جلب کرد. یه سلفی از خودش و متیو که توش، تیشرت‌های ست پوشیده بودن و با انگشت‌هاشون قلب درست کرده بودن. کلارا متوجه من شد. دماغش رو بالا کشید و با آستین لباسش، صورتش رو پاک کرد. وقتی دید دارم به گوشیش نگاه می‌کنم، از روی زمین برش‌داشت. بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید: - چیزی می‌خواستی؟ یخچال رو باز کردم و همبرگرم رو برداشتم. چشمم به نوشیدنی روی میز افتاد، لیوان رو برداشتم و یک‌نفسه سرش کشیدم. کوکتل کلاسیک بود. تُندی کوکتل، گلوم رو زد و باعث شد چشم‌هام رو برای چندلحظه ببندم. قبل از اینکه از آشپزخونه برم، پرسیدم: - خیلی دوسش داشتی؟ پشت به کلارا بودم و نمی‌تونستم صورتش رو ببینم. فین‌فین کرد و با صدای لرزونش لب زد: - هیچ‌وقت کسیو اندازه متیو دوست نداشتم. سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم. نیک رو دیدم که با فاصله کمی ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. کلارا از پشت سرم گفت: - واسه چی میری پایین نارسی؟ همینطور که به نیک نگاه می‌کردم، جوابش رو دادم: -‌ باید بهم بگه چطور بلادبورنو پس بگیرم. لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای بلند از تعجب پرسید: -‌ مگه بازرس زنده‌ست؟!
    1 امتیاز
  32. ساندویچ شماره بیست و پنج🩸 نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم. با لکنت گفت: - چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه. سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش می‌کردم؛ خودش هرگز این رو نمی‌فهمید. -‌ آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود. انگشت‌های باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشم‌های اشک‌آلودش نگاه کردم. با لب‌های برچیده گفت: - متاسفم. - تخم‌چشم‌هاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا می‌کنن. اون روزم همینطور داشتن نگام می‌کردن. کلارا همیشه بی‌درنگ از کنار پیکر می‌گذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه می‌کرد. - نمی‌تونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته. هربار چشم‌هام رو می‌بستم، این تصویری بود که می‌دیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشت‌های یخیش آزاد کردم. به دستش خیره شد. پرسیدم: - چی شد؟ دستش رو بست و شونه‌ بالا انداخت. - چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشت‌هام گرم شدن. دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر می‌گشتم.
    1 امتیاز
  33. سلام و وقت بخیر کاربرهای عزیز نودهشتیا🌻 تصمیم بر این شد که شرایط هرکدوم از مقام‌های انجمن رو براتون توضیح بدیم تا علاقمندان به پیشرفت، بتونن برای دریافت رنک موردنظرشون تلاش کنن✨ ●کاربر فعال: تعداد ارسالی‌تون باید بیشتر از ۱۰۰ باشه تا این رنک رو بگیرید ●رفیق نودهشتیا: این مقام به همراهانی داده میشه که سال‌ها در نودهشتیا فعالیت داشتن ●گرافیست: اگر طراحی جلد/تیزر بلدید یا می‌تونید رمان‌ها رو بصورت پی‌دی‌اف فایل کنید، می‌تونید برای رنک گرافیست درخواست بدید ●ویراستار: کسانی که اصول نگارش و درست نویسی رو میدونن و توانایی ویرایش آثار نویسندگان رو دارن، این مقام زیبا رو دریافت میکنن ●رصد رمان: تیم رصد وظیفه مطالعه رمان و پیدا کردن ممنوعه‌ها رو داره. اگه علاقمند به این کار هستید، می‌تونید درخواست دریافت مقام بکنید ●پلیس انجمن: این عزیزان روی چت باکس نظارت می‌کنن و وظیفه دارن از هرگونه دعوا یا تخلف از قوانین انجمن، جلوگیری کنن. ●کاربر VIP: عزیزانی که حداقل مبلغ ۱۰۰ هزارتومان برای کمک به انجمن اهدا کردند، این مقام خوشگل با امکانات ویژه رو خواهند داشت ●نویسنده اختصاصی: این مقام مختص کسانی هست که حداقل یک اثر چاپ شده دارن و رمان در حال تایپشون در تالار موردتایید مدیران یا نخبگان برگزیده است. ●نویسنده انجمن: شرط دریافت این مقام، انتشار حداقل دو رمان در نودهشتیاست. ●مدیر آینده: همکار اصلی مدیر اجرایی هست که درصورت ترک مقام مدیر اجرایی، جایگزین میشه. باید توی هربخشی که هستید، از بقیه همکارانتون بهتر عمل کنید تا این مقام رو دریافت کنید. 🔴توجه : حتی اگر ویراستاری یا طراحی جلد بلد نباشید، بازم هم مشکلی نیست. علاقه شما کافیه تا مدیرمربوطه بهتون آموزش‌های لازم رو بده و شما واجد دریافت مقام بشید🤍 مدیریت نودهشتیا @nastaran
    1 امتیاز
  34. سلام نودهشتیا کاربرانی که قصد تعویض مقام کاربری و ارتقا به مقام های انجمن رو دارن، اینجا اعلام آمادگی کنن تا مدیریت بخش مربوطه صلاحیت ایشون رو بررسی کنه. ارتقا کاربر عادی به کاربر فعال، بصورت خودکار پس از ۲۰۰ ارسالی و 500 کسب امتیازانجام میشه. سایر رنک های مدیریتی و خدماتی نودهشتیا: - مدیر کل - مدیر ارشد - ویراستار - گرافیست
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...