رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      22

    • تعداد ارسال ها

      178


  2. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      825


  3. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      2,027


  4. mAHAK N

    mAHAK N

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      10


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/21/2026 در همه بخش ها

  1. نام داستان: خاطرات یک عشق جاودانه نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: رویا دختری هجده ساله با چشمانی درخشان و پر از رویا تازه قدم در دنیای بزرگسالی گذاشته بود. او در محله ای آرام زندگی می کرد؛ جایی که هر روز با کتاب ها و خیال پردازی هایش وقت می گذراند. رویا همیشه فکر می کرد عشق چیز دور و دست نیافتنی است، چیزی که فقط در داستان ها وجود دارد. اما روزی در یک جشن خانوادگی نگاهش با نگاه دیاکو گره خورد، دیاکو پسر بیست و سه ساله بود؛ با قامت بلند و لبخندی آرام که انگار همه‌ی غم های دنیا را از دل آدم می برد. وقتی برای اولین بار باهم هم صحبت شدند؛ رویا حس کرد قلبش تندتر از قبل می زند و این آغاز ماجرا بود...
    2 امتیاز
  2. پارت ۱ رویا دختری ۱۸ساله با چشمانی درخشان و در از رویا تازه قدم در دنیای بزرگسالی گذاشته بود. او در محله ای آرام زندگی می کرد؛ جایی که هر روز با کتاب ها و خیال پردازی هایش وقت می گذراند. رویا همیشه فکر می کرد عشق چیز دور و دست نیافتنی است، چیزی که فقط در داستان ها وجود دارد. اما روزی در یک جشن خانوادگی نگاهش با نگاه دیاکو گره،خورد دیاکو پسر ۲۳ساله بود؛ با قامت بلند و لبخندی آرام که انگار همه‌ی غم های دنیا را از دل آدم می برد. وقتی برای اولین بار باهم هم صحبت شدند؛ رویا حس کرد قلبش تند تر از قبل می زند. گفت و گوی ساده ای بود درباره ی کتاب ها، موسیقی، و رویا های آینده اما همان چند دقیقه کافی بود تا رویا و دیاکو بفهمند. این آشنایی می تواند آغاز چیزی بزرگ باشد. دیاکو با صدای گرم و نگاه مطمئنش به او احساس امنیت می داد. از آن شب به بعد رویا هر گاه به یاد دیاکو می افتاد. لبخندی بی اختیار روی لبانش می نشست. او نمی دانست اسم این احساس تازه را چه بزارد. اما می دانست زندگی اش دیگر مثل قبل نخواهد شد.از آن شب آشنایی زندگی رویا رنگ تازه ای گرفت . هر روز بهانه ای پیدا می کرد تا دوباره دیاکو را ببیند گاهی در کتابخانه کوچک شهر، گاهی در کافه ای آرام و گاهی در خیابان های پر از درخت که سایه شأن بر سرشان می افتاد. دیاکو با آرامش خاصی حرف می زد؛ صدایش مثل موسیقی ملایم بود که دل رویا را آرام می کرد. او از آینده می گفت، از آرزو هایش برای سفر به شهر های دور، از کتاب هایی که می خواست بخواند و زندگی که می خواست بسازد رویا با دقت گوش می داد و در دلش می گفت:« کاش همه ی این رویا ها را با هم تجربه کنیم. »
    2 امتیاز
  3. ساندویچ هفتاد و هفت🍔 کلارا و ویل از پله‌ها پایین اومدن و پشت سر نیک ایستادن. دندون‌هام رو طوری روی هم فشار می‌دادم که هر لحظه ممکن بود صدای شکستنشون رو بشنوم. - اینجا چه خبره؟ شما چرا دارین به هم می‌پرید؟! سوال ویل رو نادیده گرفتم و به سمت مبل رفتم تا گوشیم رو بردارم. بلند گفتم: - من برمی‌گردم انبار، باید اون هفت نفرو آزاد کنم. پوزخند نیک پر از طعنه بود و از چشمم دور نموند. ویل به طرفش رفت و با لمس شونه‌ش، دلجویانه پرسید: - بین شما دونفر چه اتفاقی افتاد؟ پره‌های بینی نیک گشاد شده بود، ویل رو کنار زد و از پله‌ها بالا رفت. کلارای سرگردان رو روی پله‌ها رها کردم و از خونه بیرون رفتم. ترک این خونه نفرین‌شده، هر دوبار برای من مصادف با آزادیم بوده؛ اما هیچ‌وقت با خوشحالی همراه نبود. به دنبال ماشینم چشم چرخوندم، حداقل فراموش نکرده بودن اون رو با خودشون بیارن. از باغچه عبور کردم و سوار ماشینم شدم. سکوت ماشین با صداهای توی سرم در تضاد بود. مشتم رو به فرمون کوبیدم و از ته دل، جیغ زدم. سوییچ هنوز روی ماشین بود، روشنش کردم و فرمون رو چرخوندم تا برای همیشه از این خونه دور بشم. قبل از اینکه بتونم از ورودی ماشین‌رو خارج بشم، کلارا جلوی ماشین پرید و دست‌هاش رو باز‌ کرد. صدای ترمز لاستیک‌ها توی گوشم زنگ زد. با چشم‌های برزخی بهش نگاه کردم که اومد و سوار ماشین شد. به سمتش برگشتم و توی صورتش، فریاد زدم: - عقلتو از دست دادی؟ مگه نمی‌دونی من یه ماشین قتلم؟! به در چسبیده بود و می‌لرزید. آروم گفت: - منم باهات میام. سرم رو به نشون تاسف تکون دادم و چشم‌غره‌ای که حق نیکولاس بود رو نثار کلارا کردم. دوباره حرکت کردم و این‌بار واقعا از اون خونه دور شدم. اخمی که روی صورتم آویزون کرده بودم رو به مدت نیم‌ساعت، بی‌اینکه بدونم، حفظ کردم. جوجه‌ای که از آینه وسط ماشین آویزون بود، جلو و عقب می‌شد و وسوسه‌م می‌کرد از اونجا بِکَنمش! حیف که هدیه کلارا بود و این‌کارم، اشکش رو درمی‌آورد. ناگهان انگار که چیزی یادش اومده باشه، پرسید: - راستی... اون گرگینه، بچه هم داشت؟ کلارا متوجه شده بود شنیدن اسم سباستین، چه تاثیری روم می‌ذاره و حالا اینطور خطابش می‌کرد. آروم گفتم: - تا جایی که من می‌دونم نه، نداشت. سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. به خیابون‌های روشن لندن در دل شب خیره شد و با خودش زمزمه کرد: - پس چرا یه اتاق بچه داشت؟ اختاپوس بالاخره کار خودش رو کرد و قطره اشک بزرگی، روی گونه‌م رد انداخت.
    2 امتیاز
  4. ساندویچ هفتاد و شش🍔 نمی‌دونم چقدر گذشت، فقط به خاطر دارم چطور گذشت. ویلیام به همراه دکتر چارلی از راه رسیدن، نیک با گروه تمیزکاری تماس گرفت تا تمام مدارک رو نابود کنن. بوی شوینده قوی‌ای که برای پاک کردن خون استفاده می‌کردن، هر بار باعث تیر کشیدن مغزم می‌شد. من در تمام این مدت، روی پله‌ها نشسته بودم و نگاه خالیم رو به گلدون و گل‌های شیشه‌ای توش دوخته بودم. باز کردنِ در برای ویل، آخرین کاری بود که انجام دادم. متوجه رفت و آمدهای اطرافم بودم و در عین حال، چیزی درک نمی‌کردم. انگار فقط یک روح بودم که داشت تقلای اونها رو تماشا می‌کرد. صدای قدم‌هایی رو از پشت سرم شنیدم، عطر نیک رو تشخیص دادم. اون همیشه از عطرهای بهاری و گرم استفاده می‌کرد. یک پله بالاتر از من نشست و نفس عمیقی کشید. - بازرس حالش خوبه. می‌دونستم که فقط از سر مسئولیت‌پذیری، این رو به من اطلاع میده. نیکولاس حتی در این شرایط هم می‌تونست منطقی عمل کنه، بهش حسودی می‌کردم. بدون جدا کردن نگاهم از مروارید‌هایی که وسط اون گل‌های شیشه‌ای بودن، جواب دادم: - می‌دونم. - ممکن بود بمیره! صداش موقع دادن این هشدار، کمی بالا رفته بود. دوست نداشتم حتی برای لحظه‌ای، به چشم‌هاش نگاه کنم، نیک خون‌آشام درستکاری بود و بی‌شک، در اون چشم‌ها داشت من رو محکوم می‌کرد. برخلاف همیشه، بهش توضیح دادم: - می‌دونم به کجا ضربه زدم نیک، هیچ اندام حیاتی آسیب ندید. اگه من این کارو نمی‌کردم، سباستین... ادامه حرفم رو قورت دادم. بُردنِ اسمش با صدای بلند، یک اختاپوس بزرگ توی گلوم نشوند. نیک سکوتش رو مثل غنیمت جنگی حفظ کرد و چیزی نگفت، حداقل تا چند دقیقه. - من اون گرگینه رو دیدم نارسیس، به نظر نمی‌رسید اصلا بتونه کسی رو بُکشه. اون حتی نتونست جون خودش رو بگیره، چطور می‌تونست به بازرس آسیب بزنه؟ چشم‌هام رو محکم بستم. چونه‌م لرزید، اختاپوسِ توی گلوم داشت پیشروی می‌کرد. با صدای خش‌داری که به زحمت، مانع لرزشش شده بودم، پرسیدم: - سعی داری چی بگی؟ بدون لحظه‌ای درنگ یا تردید، گفت: - تو یک ساعت پیش، مردی که شاید بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستت داشت رو به قتل رسوندی نارسیس. پوزخندی زدم و گفتم: - اوه! جدی؟! کاش می‌تونستم از روی اون پله‌ها بلند بشم، از نیک فاصله بگیرم و به ناکجاآباد برم. اما به زمین چسبیده بودم و داشتم شکنجه می‌شدم. نیک محتاطانه ادامه داد: - منظورم اینه که... انگار تو تمایل عجیبی به قتل اطرافیانت داری، یه تمایل سیری‌ناپذیر و... کوه خفته‌ی درونم، شروع به پرتاب گدازه‌های مذاب کرد. از جا پریدم و انگشت اشاره‌ای که خون سباستین روش خشک شده بود رو توی هوا تکون دادم: - بس کن نیک! خفه شو! نیکولاس به تبعیت از من، بلند شد و با اخم‌های درهم، تمام خشمی که در یک ساعت گذشته سرکوب کرده بود رو به طرفم نشونه گرفت. فریاد زد: -‌ تو تبدیل به ماشین قتل شدی نارسیس! چطور نمی‌بینی؟! کار ما شده اینکه پشت سرت راه بیوفتیم و جنازه‌هایی که به جا می‌ذاریو پاک کنیم. این تویی که باید بس کنی!
    2 امتیاز
  5. به نام خالق حق نام داستان : راز یک قتل نویسنده: banoo.z ژانر : جنایی خلاصه : داستان پرونده قتلی که توسط سرگرد موسوی پیگیری میشه و در مورد قتل مشکوک زنی جوان به اسم بهار نوروزی است ...... مقدمه «مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ وَ لَوْ کَانَ کَثِیرَ اللَّبْس»؛‏[4] هر کس در جست‌وجوی حق باشد آن‌را درخواهد یافت، هر چند حقیقت بسیار پوشیده باشد؛ هیچ کس جنایت کار به دنیا نمیاد ، این انتخاب های درست و غلط هر انسانی هست که اون رو تبدیل به قهرمان یا یک شخصیت شرور و قاتل می کنه ، و بعضی وقت ها انتخاب های غلط حتی باعث میشه به خودمون و نزدیک ترین افراد زندگیمون شدید ترین صدمات رو وارد کنیم .
    1 امتیاز
  6. در خواست کاور برای داستان راز یک قتل رو دارم https://forum.98ia.net/topic/3967-داستان-راز-یک-قتل-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
    1 امتیاز
  7. من معلم و دانشجو ام اگه دیدید پارتها و شعر هام رو دیر به دیر می زارم بخاطر مشغله ی سنکینیه که دارم خلاصه ببخشید
    1 امتیاز
  8. پارت 5 ساعت دیواری حدود هفت و چهل دقیقه ی صبح را نشان میداد . هوای خنک صبح که بوسیله ی باد از پنجره به داخل اتاق میخورد صورتش را نوازش میکرد و حسابی حالش را سرجایش می آورد . بوی نان تازه از داخل آشپز خانه که کنار اتاق بود به مشامش می رسید و باعث میشد احساس گرسنگی اش شدت پیدا کند . صدای ریختن چای و گذاشتن استکان نلبکی ها در سینی و صداهای ریز بگو مگو و صحبت دو مرد از اتاق نشیمن شنیده می شد موهای فر و ژولیده اش را با دو دستش جمع کرد و با کلیپس طرح گل سفید موهایش را محکم بست . تنه ی محکمی به دست اردیبهشت زد و با پچ پچ گفت : _ اردیبهشت اردیبهشت پاشو دختر . جوری نگاهش کرد که انگار استخوان هایش را با قند شکن خورد کرده اند . _ها چته دختر این وقت صبح ؟ _ مهمون دارید ؟ ! در حالی که یک چشمش بسته و یک چشمش باز بود و در حالت خواب و بیدار بود غرید : _ چی ما ؟اونم الان ؟ _ د پاشو تو رو خدا برو ببین چه خبره ؟ چند بار سرش را تکان داد و باشه ای گفت پلیور آبی رنگش را تنش کرد و خودش را چند بار در آینه ی قدی بر انداز کرد در چهارچوب در قرارگرفت و چشم هایش را ریز کرد ایران که هنوز در بستر بود نیمخیز با چشمهایی نگران انتظار میکشید . _ایران ایران یه مرد کت شلواریه سورمه ای پوشیده . _ وای عمو ساممه چیکار داره اونم این موقع ؟ شانه هایش به نشانه بی اطلاعی بالا انداخت و به بستر خوابش برگشت . بلوز کاموایی قرمزش را مرتب کرد و یک شال سفید پشمی دور دست هایش انداخت که با رنگ کلیپسش هماهنگ بود . آرام به داخل اتاق نشیمن قدم برداشت و یاس و نجوا را دید که با نگرانی و حالت گرفته ای به هم نگاه می کنند و زیر لب پچ پچ میکنند . توجه همه به سمت ایران جلب شد . _ سلام عمو . سام فنجان چای در دستش را روی میز گذاشت و با سر جواب سلامش را داد . حمید سرش را پایین انداخته بود و با دسته ی فنجانش بازی می کرد و مدام سرش را تکان می داد با نا امیدی نیم نگاهی به سام و نیم نگاهی به یاس می انداخت سکوت سنگینی بر جو اتاق حاکم بود که بلاخره با صدای حمید شکسته شد : _ میدونید که یاس و ایران توانایی پرداخت یه همچین بدهی ای رو ندارن آقا سام این زن و دختر بیگناه که هیچی ما هم از شما شرمنده ایم چون تو کار و بار خودمون موندیم نمیدونیم چیکار کنیم . سام که از چهره اش مشخص بود عصبانی است با خودش به این فکر می کرد که چرا باید تقاص ندام کاری های برادرش را بدهد او همیشه خودش را یک قربانی می دید قربانی برادر بزرگش همیشه از زمان کودکی اش بجای تجربه کردن احساس های کودکانه و پسربچه گانه تمام تلاشش بر این بود که نسخه ی بروز شده تر و بهتری از برادرش باشد و البته این نسخه ی آپدیت شده آنچنان محبوب هم نباشد ! و از او به عنوان ( پسر بچه ی نونور و حسود ) یاد کنند هیچوقت طرد شدن از انسانها یک فرد فرهیخته و پر بینش نمی سازد طرد شدن هیچوقت ابزار مناسبی برای شخصیت سازی نبوده است طرد شدگی مثل یک چاقوی بسیار تیز است که تنها قابلیت آن جریحه دار کردن روح است و بس نه ساختن و رشد دادن ! خیلی دلم میخواست بتونم گند کاری های برادرمو راست و ریست کنم اما انقدر گندش گندست که زور هیچکدوم از ما خواهر برادرا نمیرسه اوناییم که ما باهاشون طرفیم طرف نیستن ابر مافیای خلافکار و دلالن که به بالا بالاها وصلن میدونید که دارم چی میگم ! ایران با چشم های پر از اشکش به یاس که کنارش نشسته بود خیره شد دستهایش را مشت کرده بود و مثل درختی که ریشه هایش را طوفان از زیر خاک بیرون کشیده است و در دست باد تکان میخورد میلرزید ایران میدانست که پشت چهره ی ساکت و آرام مادرش یک جنگ است آن هم از نوع جنگ جهانی با بمب اتم های کشنده ای که خانه و کشور و زمین نه روح تخریب میکنند . آرام دستش را روی دست مادرش گذاشت و سرش را به شانه ی مادرش نزدیک کرد حتی از نیمرخ هم میشد تشخیص داد که در عرض یک شب چقدر ضعیف و لاغر شده است . نتوانست تحمل کند سینه اش را سپر کرد از جایش بلند شد _ عموجان قضیه ی بدهی های بابام چیه ؟ _ قضیه اش نزول و قمار باباته ، شرط بندی و این کثافت کاریا . _ من بدهی شو می دم عمو من بدهی های بابامو می دم . با گفتن این حرف انگار ایران یک نارنجک وسط انداخته باشد و مستقیم در صورت سام ترکیده باشد ایران با گفتن این حرف مستقیم مردیت و مرد انگی ها را به چالش کشیده بود . سام پوزخندی زد و دخترک را بر انداز کرد شاید در ذهن خودش به این فکر می کرد زور دختر به این کوچکی چطور میتواند به زور آن غلدر های ارازل بزن بهادر برسد . یک دختر شانزده ساله در برابر یک باند خلافکار فوق حرفه ای ! و شاید هم چندین باند قاچاق ! _ ببین عموجان کسی از تو انتظار نداره و تو هم نه میتونی بدهیا رو بدی فقط خواستم براتون روشن بشه اونی که باید ! الانم لباس سیاهاتونو بپوشید بریم ختم بابات ساعت سه باید بریم بهشت زهرا مگه نمیخوای برای آخرین بار باباتو ببینی ؟ خدا بزرگه یه فکری به حال بدهی های نزول باباتم می کنیم . یک لحظه احساس کرد دیگر هیچ چیز نمیشنود و معنای کلمات برایش گنگ اند درست مثل زمانی که از خواب عصر پاییزی بلند شده ای و نمیدانی کی هستی کجا هستی چه زمانی است تاریخ چندم است یک لحظه برایش همه چیزبی معنا و نا معلوم شد یک لحظه انگار ذهنش از سیال بودن و حرکت ایستاد و از خود بی خود شد باید برای خاکسپاری پدرش و تمام خاطرات شیرینی که تا به حال با او ساخته شده بود می رفت و او می ماند مزه ی تنهایی تلخ و خروارها بدهی . یاس در حالی که بینی اش را بالا می کشید با صدایی خش دار گفت : _ باشه ما هممون می آیم و دوباره بر میگردیم بابت بدهی ها هم نمی خواد نگران باشید اینو به خواهرات و سینا هم حتما بگو . راستی تو نمیدونی قضیه ی فروش یک شبه ی خونه ی ما چیه ؟ سام با لحنی که مشخص بود اصلا جا نخورده است جواب داد : _ نه . راستش منم مثل شما سر در نمیارم و نه میخوام بدونم چی به چیه تو که امیدو میشناختی پس حتما باید درباره گذشته ی دارکش هم باهات حرف زده باشه دیگه . _ باشه کافیه دیگه ادامه نده بعدا میبینیمت سام . _ باشه پس من برم امروز حسابی سرمون شلوغه فعلا . نجوا و حمید تا کنار در حیاط سام را بدرقه کردند . اردیبهشت در جالی که خمیازه می کشید گردنش را با دو دستش می مالید به یاس و ایران ملحق شد : _ انتر خانم نزاشتی بخوابم یه امروز فردا مدرسه نداریما . عه راستی خاله ببخشید سلام صبحتون بخیر . یاس و ایران هر دو پکر و ناراحت بودند و متوجه صحبت های اردیبهشت نبودند . _ مامان . تو می دونستی ؟ _ چیو ؟ بدهی های بابارو نزول و قمارکردناشو . نمیتونم باور کنم بابا امید یهو اینهمه بدهی اونم نزول بالا آورده باشه بابای من درست بود مامان بابای من اهل هلال و حرام بود دست های ظریف و لاغرش را جلوی لب هایش گذاشت و چشمهایش را جمع کرد و آرام گریست در حالی که گریه می کرد ملتمسانه می نالید : _ تو رو خدا بگو بگو چیکار کنیم مامان . _ دختر قشنگم بخدا اگه می دو نستم بابات یه درصد تو این کثافت کاری هاست حتی یک لحظه هم حاضر نمیشدم باهاش هم سفره و هم خونه بشم من باباتو با قلبم انتخاب کردم اما قلبم هیچوقت به من دروغ نگفته و نمیگه قلبم میگه بابات مرد درستی بود بابات بی گناهه و براش پاپوش دوختن قلبم میگه بابات قربانیه فقط یه قربانیه نه خلافکار و نزولخور . هر سه ی آن ها به فکر فرو رفتند و با غم عمیقی که بر روی چهره هایشان نشسته بود به مکانی نامعلوم خیره شدند . حمید و نجوا به آن ها ملحق شدند . نجوا خطاب به هر سه ی آن ها گفت : _ بچه ها پاشید خودتونو جمع و جور کنید منو حمید که باید بریم سر کار شما هم تا ما بر می گردیم آماده باشید تا به مجلس و خاکسپاری برسیم . حمید جلوتر آمد و خطاب به یاس گفت : _ می دونم الان شرایط مناسبی نیست ولی خواستم بپرسم از بدهی های میلیاردی امید خبر داشتید ابجی ؟ یاس آه عمیقی کشید و با صدایی غم بار گفت : _ خودتون چی فکر می کنید ؟ سرش را بلند کرد و با جدیت به صورت حمید خیره شد سپس ادامه داد : _ امید هر از گاهی توی زندگی زناشویی مون مظطرب بود و من هیچوقت از حالت های عصبیش که هر از گاهی به سراغش می اومد سر در نمی آوردم این اواخر خیلی تو فکر بود همش از اوضاع بازار می نالید و سفرمون حسابی کوچیک شده بود اما از این همه تغییر ناگهانی توی وضع مالی مون سر در نمی آوردم تا این اتفاق وحشتناک افتاد اصلا ندونستم کی امید مریض شد کی مرد کی .... چشمهایش را بست و حرفش را ناتمام گذاشت تمام اتفاقات اخیر مثل یک گردباد داخل مغزش چرخید و گرد و غبار تشویش و نا آرامی را در ذهنش بلند کرد . _ شماچی ! حمید با گفتن این حرف مثل کسانی که انگار آب یخ روی سرش ریخته باشند هاج و واج به یاس نگاهی انداخت با تمام وجودش منتظر ادامه ی حرفهای یاس بود و چشمهایش را به لبهای یاس دوخته بود . _ شما می دونید امید از کیا پول نزول کرده ؟ امید دوست صمیمی و نزدیک شما بود باید یه چیزایی از اونا بدونید آقا حمید اونا کین ما با چجور آدمایی طرفیم ؟ حمید مردمک چشمهایش را با سرعت زیادی به این طرف و آن طرف چرخاند حرفهایش را قورت می داد و در ذهنش افکارش را خط می زد تا اینکه یک جواب به یاس در مقابل سوالهایش به او تحویل داد : _ راستش نه من چیزی نمیدونم یع ...یعنی به منم چیزی نگفته بود نه . یاس سری تکان داد و ممنونی گفت . حمید هم با عجله در حالی که دست هایش را در جیب شلوارش قایم می کرد با عجله آن ها را ترک کرد و یاس هم با پریشانی قدمهای او را از پشت دنبال می کرد .
    1 امتیاز
  9. پارت 4 کمرش را کامل خم کرده بود و عینکش را تا حد امکان به چشمهایش نزدیک کرده بود تا نخ بدقلق را داخل سوراخ ریز بکند . نگاهی مایوسانه به پوسیدگی پرده ی توری کهنه ای که جلوی در آویزان بود انداخت و محکم نخ و سوزن را به زمین کوبید زانو هایش را بغل گرفت و در حالی که با عصبانیت به راست و چپش نگاه میکرد غر و لند میکرد : _ فایده نداره هیچ جوره نمیشه درستش کرد نمیگم یه تازه شو بگیریم ولی میتونی ببری بدی بیرون درستش کنن . مرد نگاهی به زن که همچنان کنار در ورودی نشسته بود خیره شد تار موهای سفیدش که تعدادش از انگشتان دست هم فراتر رفته بود در میان انبوهی از موهای سیاهش خود نمایی میکرد مشکلات مالی و کارکردن هایی با ساعت های طولانی باعث شده بود زن دو برابر سن و سال واقعی اش به نظر برسد .گاهی اوقات غم ها و ناملایمات نیستند که انسان را شکسته تر و پیر تر میکنند جنگیدن و جنگجو بودن است که روح و جسم زن ها را پیرتر و شکسته تر از چیزی که در واقعیت هستند تبدیل میکنند . __یعنی الان فقط مشکل ما پرده توری کنار دره ؟ ریشخندی زد و به بافت نخنمای طوسی رنگی که به تن داشت خیره شد به خاطر داشت آخرین بار که توانسته بود برای خودش لباسی تهیه کند هشت سال قبل به اصرار و اجبار زنش نجوا بود . _ ببین ، نجوا . با توام . زن بی تفاوت سری تکان داد و در حالی که با اخم ریزی که بر صورت داشت دوباره گوشه ی پرده ی کهنه اش را در دست گرفته بود ( هوم ) ای گفت .مرد چهار زانو نشست و در حالی که چشمهایش برق میزد و به زن نگاه می کرد گفت : _ یه کار نیمه وقت پیدا کردم که پولش دو برابرکاریه که انجام میدی اگه بتونم وقت اضافه گیر بیارم و برم تو کارش عالی میشه . میدونی که نمیتونی حمید ! همین الانشم دو تامون داریم سه شیفت کار میکنیم وقت آزادمون کجا بود ؟! مرد با ناراحتی و اظطراب به دختر نوجوانش که گوشه ی اتاق نشسته بود و در حال مروارید بافی بود خیره شد دور تا دور دخترک پر از مروارید و مهره های سیاه و سفید بود طوری که به سختی میتوانست محل نشستن را جا به جا کند و کمی که با دقت به چهره اش نگاه میکردی کاملا متوجه میشدی به همان اندازه ای که اطرافش شلوغ بود ذهنش هم مشوش و شلوغ بود . _ من فقط نگران عزیز دردونمونم همین . زن سرش را بالا گرفت و با ترحم به مرد نگریست آهی از عمق سینه اش بیرون داد و لبخند کمرنگی زد :_ میدونم دور سرت بگردم اما چاره چیه باید ساعت های کاریمون رو هم در نظر بگیریم ، خب حالا کاره از چه ساعتی شروع میشه کی تموم میشه ؟ اصلا چجور کاری هست ؟ مرد کمی مکث کرد و جواب داد :_ هیچی یه کار سادست پیک موتوری تو یه رستوران بزرگ و شیک تو شمال تهران موتور هوندای منم که داره گوشه ی حیاط خاک میخوره حیف شد که نمیشه کاریش کرد . با به صدا در آمدن زنگ در توجه هر سه شان به سمت حیاط جلب شد . _ یعنی کی میتونه باشه این موقع شب ؟ _ اردیبهشت مامان برو درو باز کن . مرد ابروها و دستش را بالا برد تا مانع از بلند شدن دخترش شود تند تند پلک میزد و قفسه ی سینه اش بالا و پایین میشد دستپاچه و سریع از جایش بلند شد و گفت : _ نه این موقع شب خطرناکه من میرم . نجوا چشمهایش را ریز کرد و به فکر فرو رفت حمید زود نگاهش را از آن ها گرفت و به سمت حیاط رفت . _ اردیبهشت برای چی بابات یهو انقد حول کرد ؟ با انگشتهایی که بخاطر تیک عصبی میلرزیدند در را سریع باز کرد ایران و یاس رویشان را به سمت او چرخاندند ایران جلو آمد و دستش را به طرف حمید دراز کرد : _ سلام عمو حمید شب بخیر خوبید ؟ با چشمهای گرد شده انگشتانش را میان موهای خاکستری اش برد و سرش را خاراند چند بار پشت سر هم پلک زد و بریده بریده در حالی که با ایران دست میداد گفت :_ س ...س ... سلام عموجان بابا چیشد ؟ همش منتظر بودیم یه خبری بهمون بدید خبری نشد اما . لبخند از صورت دخترک محو و جایش را به بغض و اشکهای جمع شده در چشمهایش داد . حمید گیج و سوالی به یاس و ایران نگاه میکرد و مادر و دختر هیچ جوابی بجز گریه های بی صدا نداشتند . حمید که انگار متوجه ی تمام ماجرا شده بود کنار رفت و یاس و ایران را به داخل خانه دعوت کرد . اردیبهشت و نجوا با دیدن آن ها به پپیشوازشان رفتند یاس خواهرش را در آغوش کشید و مثل دختر بچه ای که از شدت اذیت و آزار هم سالانش به آغوش خواهر بزرگشان پناه میبرند در بغل نجوا آرام گرفت و گریست . نجوا چشم هایش را پاک کرد و ایران و یاس را دعوت به نشستن روی مبل کرد . ایران خودش را روی مبل رها کرد و کوسن مبل را زیر سرش گذاشت و بلافاصله خوابش برد . اردیبهشت کنار پایه ی مبلی که ایران خوابیده بود نشست و درحالی که غمگین بود و ناخن انگشت شصتش را می جویید به خاله و دختر خاله اش نگاه میکرد ایران متوجه ی نزدیک شدن او شد چشم هایش را نیمه باز کرد و لبخندی زد اردیبهشت با لبخندی عمیق سری تکان داد :_ سلام خوش اومدی . ایران آب دهانش را به زور قورت داد و چند بار سرش را آرام به پشتی مبل زد و نگاه غم بارش را به پنجره ی کنار در دوخت _ دیدی بدون بابا شدم اردیبهشت ؟ همه چیمونو از دست دادیم حتی سرپناهمونو حتی ....... بغض گلویش اجازه نداد حرفهایش ادامه پیدا کنند لب هایش را خیس کرد و دوباره چشم هایش را بست . _ اردیبهشت دختر تو دار و درون گرایی بود به ندرت صدای صحبت هایش را میشنیدی و معمولا با صدای بلند نمی خندید با صدای ریز و آرامی که با زحمت میشد شنید گفت : _ می خوای یه داستان برات تعریف کنم . ایران با چند تکان خودش را جمع و جورتر کرد و با تکان دادن سرش رضایت داد . _ یادمه وقتی خیلی بچه سال بودم یه داستان جالب خوندم به نام سارا کورو . سارا دختر کوچیک نه ساله ای بود که مادرش رو از دست داده بود اون مجبور شد مدتی در انگلستان مدرسه ی شبانه روزی درس بخونه و از پدرش که خیلی هم دوستش داره جدا بشه . مدیر اون مدرسه یه زن بدجنس بود که قوانین سختگیرانه ای داشت اما سارا با دوستای خوبی که تومدرسه پیدا کرده بود روزهای خوب و گرمی رو در اونجا میگزروند تا اینکه وکیل پدرش برای مدیر مدرسه نامه آورد که پدر سارا مرده و بدهی های مدرسه رو نمیتونه پرداخت کنه اون مدیر بدجنسم سارا رو تبدیل به یه خدمتکار میکنه که به جای شهریه های پرداخت نشده کار کنه تا بدهی های پدرش رو صاف کنه سارا حق نداشت از غذاهای خوشمزه ی اون مدرسه بخوره حق نداشت دیگه لباس های زیبای دخترای مدرسه رو تنش کنه و باید تمام وقت مشغول نظافت بود . _خب بعدش چی شد ؟ _ سارا هر روز امید داشت که کسی میاد تا اونو از دست مدیر بدجنس مدرسه نجات بده روز و شب با همین فکر و امید سرامیک های مدرسه رو تمیز میکرد و سبد رخت چرک ها رو جا به جا میکرد . تا اینکه صبرش تموم میشه و همراه دوست خدمتکارش از اون مدرسه فرار میکنه و تو یه زیر زمین سرد و تاریک قایم میشه . اما غافل از اینکه پدر سارا نمرده بوده و دوباره به مدرسه برگشته بوده تا دخترش رو ببره . ایران نیمخیز شد و با اشتیاق پرسید :_ چی شد بالاخره باباش به سارا رسید ؟ _ سارا توی زیر زمین نمور و سرد مرده بود و پدرش تا چند روز بالای سر سارا کورو گریه میکرد . چهره ی ایران از قبل غمگینتر شد و در فکر فرو رفت او می دانست از دست دادن کسی که از تک تک سلولهایت به تو نزدیکتر است چه بلایی به سر روحت می آورد . مثلا میخواهی بخندی اما نمیتوانی میخواهی گریه کنی اما نمیتوانی میخواهی در جایی ساکن بشوی نمیتوانی میخواهی جنب و جوش کنی نمیتوانی آنقدر دایره ی انجام کارهایی که قبلا برایت راحت بودند کوچک و کوچکتر میشوند تا به خودت می آیی میبینی میخواهی نفس بکشی اما نمیتوانی ! پس فقط یک کار میتوانی انجام بدهی اینکه زندگی را زندگی نکنی زندگی را بمیری ! لب هایش را از هم باز کرد و گفت : _ یه مریضی هست نمیدونم اسمش چیه اما هر وقت بیمار میخواد بازدم رو انجام بده و نفسش رو به بیرون بده درد وحشتناک و مرگ آوری رو توی قفسه ی سینش احساس میکنه ، میدونی اردیبهشت من اون بیمارم اون منم که بدون پدر عزیزتر از جانم نفس کشیدنم برام تبدیل شده به بزرگترین و درد آورترین عمل دنیا . _ من میدونم که تو ترومای وحشناکی رو تجربه کردی اما بزار یه چیزی بگم این داستان خیلی منو یاد تو انداخت تو دقیقا سارا کورویی ایران ، سارا کورو تمام اون مشکلات وحشتناکو تحمل می کرد تا به پدرش برسه ولی لحظه ی آخر نا امید شد و فکر کرد محاله پدرش زنده باشه محاله درد و رنجش روزی تموم بشه و در حالی که در یک قدمی خوشبختی بود جا زد و خودشو باخت و فرار کرد اما تو از درد هات فرار نکن ایران درد رو باید فهمید باید با درد همراه بود و ازش درس گرفت کسی چه میدونه شاید امیدها دوباره یه روزی زنده شدن و تبدیل به واقعیت شدن .
    1 امتیاز
  10. پارت 3 با آشفتگی و ذهنی پر از سوالهای جواب داده نشده در کوچه پس کوچه های شهر زیر آسمان سیاه شب بدون هدف قدم میزدند چهره هایی غمگین و خسته که توجه هر عابری را به سمت آن ها جلب میکرد . دو زن دو فرد بی پناه و افسرده که در آن شب سرد بیشتر از زمان های دیگر آسیب پذیر شده بودند . نگاه بی هدفش را از زمین جلوی پایش گرفت و با مظلومیت و درماندگی نگاهش کرد : _ هوا خیلی سرده نمیتونیم بیرون بمونیم بهتره بریم خونه ی خاله . با چهره ی گرفته اش به صورت خسته ی دخترش خیره شد چشم هایش بر اثر گریه و بی خوابی ورم کرده بودند و گرد خستگی همچون غباری که روی آینه ای شفاف مینشیند و شفافیت آینه را تحت تاثیر قرار میدهد زیبایی صورتش را پوشانده بود . سرش را تکان داد :_ مگه چاره ی دیگه ای ام داریم ؟ بیا تا سر خیابون پیاده بریم از اونجا ماشین میگیریم میریم خونه ی خاله اینا . چشمش به تاب آهنی سبز رنگی افتاد که در داخل پارک بود به خاطر داشت چند باری پدر را مجبور کرده بود که در شب باهم برای تاب به آن پارک بروند و قدم بزنند همیشه روی آن تاب آهنی مینشست و بابا امیدش با شعری که برای دخترش میخواند آن را روی تاب هل میداد : دخترک قشنگم تاب بخور و تاب بخور بروی رنگین کمون سر بخور و سر بخور . پا بزار توی رنگها رنگهای شاد و قشنگ سبزو سفید و قرمز بشو با من هماهنگ ! غافل از اینکه دخترک درست در زمانی که میخواست وارد دنیای بزرگسالی و مرحله اصلی زندگی اش بشود تنها رنگی که بعد از پدرش خواهد دید رنگ سیاه است درست مثل رنگ آسمان همان شب ! یکی از شبهای بلند و گرم تابستانی بود موهای بلندش را بافته بود و با کفشهای سفید رنگ براقش روی سنگ ریزه های پارک به این طرف و آن طرف میدوید _ بابا بابا بیا هلم بده پدر جوان که پیراهن همرنگ دامن دخترکوچولویش پوشیده بود لبخندی سرشار از عشق به ایران کرد و ابروهایش را بالا انداخت انگشتانش را داخل موهای پرپشتش که با ژل کتیرا به طرف بالا حالت داده شده بود کرد و با لحن کودکانه ای گفت : _ از دست تو شیطونه بلا اگه گذاشتی یه دقیقه هم بشینم . دخترک در کنار پدرش ایستاد و با لبخند از پایین پدرش را نظاره کرد دستهای کوچکش را دور پای پدرش حلقه کرد و همزمان با او به سمت تاب حرکت کرد روی تاب نشست و چشمهایش را بست و هوای تازه ی پارک را به داخل ریه هایش منتقل کرد تاب شروع کرد به تکان خوردن و دخترک در خیال اینکه داخل هواپیمایی نشسته است و وسط آسمان است با لذت چشمهایش را بست و پاهایش را به سمت بالا گرفت صدای پدر شنیده نمیشد فقط گرمی دستهای مردانه اش را از پشت گردنش احساس میکرد :_ بابایی برام شعر میخونی ؟ تاب با شدت بیشتری تکان خورد و اوج گرفت اما جوابی از امید شنیده نمیشد روی تاب نیمخیز شد و رویش را برگرداند : _با ... مرد دیگری پشت تاب ایستاده بود و او را تکان میداد قدش از پدرش کوتاهتر و کت چهارخانه ی خردلی رنگ به تن داشت چشمایش عسلی روشن بودند و با نگاهی تیز و نافذ بدون هیچ لبخندی صورت دخترک را تماشا میکرد دخترک با دیدن چشمهای روشن مرد جوانی که به جای پدرش در حال هل دادن تاب او بود ترسید و جیغ بلندی کشید رویش را برگرداند تا زنجیر محافظ تاب را بازکند دلهره ی عجیبی سرتاسر بدنش را در برگرفته بود و احساس لرزش شدیدی در پاهایش داشت . __ صبر کن کوچولو خودتو زخمی می کنی . مرد که به نظر میرسید کم سن و سال تر از امید باشد جلوی تاب زانو زد و با همان چهره ی جدی اش به آرامی زنجیر را از میله جدا کرد چند دقیقه ای به صورت ترسان دختر خیره شد و مردمک چشمهایش را دور تا دور چهره اش چرخاند انگار در حال جستجوی چیز مهمی در ایران بود . _ایران بابا ! نفس نفس زنان از فاصله ای دور به طرف تاب می دوید می دانست ایران در برخورد با غریبه ها ناآرام و مظطرب میشود مرد از جایش بلند شد و ایران را کنار تاب تنها گذاشت روبه روی امید ایستاد و دستش را به طرف امید دراز کرد : _ سلام آقای شریفی عزیز شبتون بخیر . امید با حالتی سوالی به مرد خیره شد و زیر لب سلامش را علیک گفت . _ ببخشید نمیخواستم اینجا مزاحمتون بشم ولی بخاطر شرایط کاریم متاسفانه نشد کارگاه برسم خدمتتون . امید چهره اش را در هم کشید و با غضب به مرد نگاه کرد اینبار با خشمی که در صدایش کاملا مشخص بود غرید :__ میدونم کی شما رو اینجا فرستاده مجبورم دفعه ی بعدی با پلیس ... مرد نیشخندی زد و نگذاشت حرفهای او تمام شود : _ شما در شرایطی نیستید که بخواید من رو تهدید کنید ، منم مثل شما یه پسر ده یازده ساله دارم که آوردمش پارک خیلیم دوستش دارم مرد جوان لبخند کمرنگی زد و انگشتش را به طرف پسر بچه نشانه رفت : _ اونجاست ، بر خلاف دختر شما پسر من خیلی تو دار و آرومه شبها می آد پارک تا کتاب بخونه از موقعی که با سواد شده خیلی برای مطالعه هیجان زدست دستش را انداخت و به طرف امید برگشت نگاه معنا دار و غمگینی که با فرم جدی چهره اش چندان هماهنگی نداشت کرد و آرام لب زد :_ منم مثل شما عاشق پسر باهوشمم و اصلا نمیخوام از بین رفتن آینده خونوادمو با دو تا چشمم ببینم پسرم بهم گفته دوست داره در آینده وکیل بشه دلم میخواد که این اتفاق بیفته نه زبونم لال ...... لب هایش را گزید و چشمهایش را چند لحظه ای به زمین دوخت سرش را به بالا گرفت و گفت : _ مطمئنم شماهم نمیخواید دختر خوشگل مثل ماهتون اتفاقی براش بیفته راستی اصلا شبیه شما نیست اما صورتش ، چشماش برام خیلی آشنا ان انگار یه ارتباطی بین دخترتون و من هست انگار میشناسمش ان....... امید مانع از ادامه دادن حرفهایش شد . سرش را به بالا و پایین تکان داد و نفس عمیقی کشید :_ نمیخوام اتفاقی برای دخترم بیفته بهتره فردا در موردش جایی قرار بزاریم و صحبت کنیم پدرمم اونجا حضور داشته باشن . _ اتفاقا پدرتون حتما باید حضور داشته باشن امید خان . سلام منم به پدرتون برسونید به جناب شریفی بزرگ ! ما آشناییم غریبه که نیستیم !! شبتون بخیر . سپس رو به ایران کرد و گفت :_ حتما بعدا میبینمت دختر زیبا رو . دست در جیبش کرد و بیسکوییتی شکری با طعم پرتغالی از جیبش در آورد و به ایران کوچولو داد ایران با تعجب و دقت به صورت مرد خیره شده بود با قدرت تحلیل کودکانه اش نمیدانست مرد او را دوست دارد یا برای او و پدرش یک تهدید است مرد دستش را به طرف گیره سر دختر کوچولو برد خواست گیره سر پاپیونی دختر را بردارد که امید با لحنی جدی و با صدایی بلند از پشت صدایش کرد :_ فکر کردم خداحافظی کردیم . _ مرد رویش را برگرداند و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد از نگاه هایش به ایران مشخص بود نمیخواست دخترک را به حال خودش بگذارد . نگاهش را به سمت پسرش که در گوشه ی جدول نشسته بود و دستش را زیر چانه اش گذاشته بود معطوف کرد ایران با کنجکاوی به پسر نگاه میکرد به نظر میرسید پسر خیلی بیشتر از سن و سالش رفتار میکند و اصلا مثل پسر های ده ساله ی دور و اطرافش نیست . _ پسرم دیر وقته لطفا بیا بریم . امید با نگرانی و گرفتگی خاصی به مرد خیره شد و گفت : _ بهشون بگید پدرم رو مجاب میکنم یعنی مجبورم این کار رو بکنم . مرد با لحن تهدید آمیزی گفت : _ پدرتون مجبور به راضی شدن هستند میدونید که ..! سپس دست در دست پسرش از محوطه ی پارک دور شدند . امید با چهره ای غمگین طوری که انگار میخواست با تمام سلول هایش گریه کند به زمین خیره شد و عمیق به فکر فرورفت . گوشه ی شلوار پدرش را کشید و پرسید : _ بابا اون آقای عجیب کی بود ؟ از چه کسایی حرف میزد ؟ با بابابزرگ چیکار داشت ؟ چقدر عجیب بود ! منو از کجا میشناخت ؟ امید بی حرکت و بدون واکنش ایستاده بود و غرق در عالم افکار خود بود . آن شب یکی از عجیب ترین شبها بود امید تا چند روز در حالت شک عجیبی فرو رفته بود و ایران تا به آن سن علت آن را پیدا نکرده بود . آیا میتوانست آن مرد عجیب و غریب به مرگ پدرش و بی خانه مان شدن آن ها ارتباطی داشته باشد؟ بوق تاکسی توجه یاس و ایران را به خود جلب کرد سریع داخل ماشین شدند و به مقصد خانه ی نجوا محله ی قدیمی شان را ترک کردند . با چشم هایش تک تک صندلی ها و وسایل بازی داخل پارک را رصد میکرد درهای خانه ها با صدای بی صدایی برای ایران دست تکان میدادند و با غمی بی انتها از او خداحافظی میکردند چشم های پرشده از اشکش را بست و سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داد و با صدایی بسیار ریز زمزمه کرد : _ خداحافظ خونه ی قشنگم ، پارک تابستونی و تاب سبزم ، خداحافظ خاطرات کودکی . خداحافظ بابایی !
    1 امتیاز
  11. #پارت_27 یه هفته از حمله یزید میگذره، تو این یه هفته ارتین دقیقا شده بود عین مادر ترزا. هله هوله که نمیذاشت بخورم می گفت برات خوب نیست مجبورم می کرد نیم ساعت تو حیاط مثلا پیاده روی کنم که خوبه برام دم به دقیقه هم که تو حلقم بود. کلا مثل این زن های حامله باهام برخورد می کرد. درسته خیلی حرص کشیدم و جیغ جیغ کردم ولی خدایی خوب بود مگه من چند بار قرار بود این روی مهربون ارتین رو ببینم؟! با بر و بچ برنامه سفر چیده بودیم، البته سر مقصدش دعوا داشتیماااا من می گفتم شیراز اینا می گفتن شمال. اخه من نمی دونم ادم هر روز هر روز هم میره شمال اخه؟ هر کی از ننه ش قهر می کنه راه شمال رو در پیش میگیره! دعوا داشت به جای باریک می شد دیگه کم مونده بود من و نوشین هم دیگه رو بزنیم که ارتین گفت قبل از بچه ها خودمون دوتایی بریم شیراز که تو دوست داری تازه ماه عسل هم نرفتیم بعد هم بر می گردیم شمال پیش بچه ها بله دیگه نظر اقامون اینا تصویب شد و الان راهی فرودگاهیم که بریم به شهر خوشگل شیراز. از بچگی عاشق شیراز بودم نمی دونم چرا انقدر اونجا رو دوس دارم! از فکر بیرون اومدم و دستم رو بردم و ظبط ماشین رو روشن کردم. _قربون دلت ای وای ای وای ای وای!! که برخورده بهت ای وای ای وای ای وای… من نمردم که اگه دلت تنگه!! یه نشونی بده بهم ای وای ای وای ای وای… چشمون سیاه من ناداری دلبرم!! دردت به جونم آخ ناز تورو میخرم… آخه عمرا بتونم از عشق تو بگذرم!! امشب دل ای دل ای دل دلم آتیشه… به تو بد پیله کرده قلبم مگه حالیشه!! هر بار میبینمت باز دلم آب میشه… دلم هر وقت برات رفت چشات جمش کرد!! هر چی این عشق زیاد بود خدا بیشترش کرد… هرکی مثل ما پی دیوونگیه دمش گرم!! از من و عشقم توی دنیا یکیه دمش گرم… (ناصر زینعلی قربون دلت ای وای ای وای) تا برسیم به فرودگاه قر دادم ارتین هم می خندید جل الجالب. بالاخره رسیدیم، بعد از پارک کردن ماشینش تو پارکینگ رفتیم و بعد از یکم معطلی سوار هواپیما شدیم. هواپیما می خواست بلند بشه، از استرس دست ارتین رو محکم گرفته بودم و از ترس پشت سر هم چرت و پرت می گفتم: _سوگند: می ترسی ارتین؟ خجالت بکش قد گوریل هیکل داری می ترسی؟ بابا ول کن دستو حاجی.... با خالی شدن دستم خفه خون گرفتم. ارتین نامرد دستم رو ول کرده بود و با پوزخند نگاهم می کرد. _ارتین: چی شد؟ می ترسی کوچولو؟ اخمی کردم و گفتم: _سوگند: کوچولو عمه ته. خندید و دوباره دستم رو گرفت، سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داد و چشماش رو بست. بابا به خدا این بشر تعادل روانی نداره تا دو دقیقه پیش نمی شد با یه من عسل خوردش حالا داره می خنده. چشم غره ای به چشم های بسته ش رفتم و مثل خودش سرم رو به پشتی صندلیم تکیه دادم و چشمام رو بستم، سه سوت خوابم برد. *** کلید اتاقمون رو تحویل گرفتیم و راه اسانسور رو در پیش گرفتیم. _ارتین: ساکتی! شونه ای بالا انداختم و جواب دادم: _سوگند: چی بگم؟! در همون حال که دکمه اسانسور رو زد و سوار شدیم گفت: _ارتین: نمی دونم حتی اگه چرت و پرت هم بگی باید حرف بزنی، به ساکت بودنت عادت ندارم. مشتی با بازوش زدم و با حرص جواب دادم: _سوگند: حالا دیگه من چرت و پرت می گم؟ از الان اونقدر حرف بزنم بگی غلط کردم. با رسیدن اسانسور جلوتر ازش از اسانسور زدم بیرون. پسره بیشعور یالغوز الاغ بهش رو دادم پررو شده می گه چرت و پرت می گم. دارم برات یه جوری خوشگل برات حرف بزنم که ارزو کنی کاش لال می شدم.
    1 امتیاز
  12. پارت صد و نود و سوم یهو انگار چشماش پر از خشم شد و گفت: ـ تو فقط مال منی باوان! خودم به یادت میارم... منم با عصبانیت گفتم: ـ من پوریا رو دوست دارم، میشنوی؟؟! فقط پوریا رو دوست دارم. بعدش با دستش محکم چونه‌ام و گرفت توی دستاش و گفت: ـ خفه شو! هیچکس حق نداره به کسی که مال منه چشم داشته باشه! فهمیدی؟؟ بعدش یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ الان از دستم عصبانی هستی من درکت می‌کنم ولی همه چیزو برات توضیح میدم. تو منو می‌بخشی! چه خوش خیال بود!! فکر می‌کرد که من هنوز باوان ساده‌ی گذشته‌ام اما دیگه چشمام باز شده! هیچ دلیلی نمی‌تونست کارشو توجیه کنه. بدون هیچ حرفی دوییدم سمت در تا بازش کنم اما مچ پاهام و محکم توی دستاش گرفت که باعث شد زمین بخورم! با صدای بلند فریاد زدم: ـ کمکم کنین!! پوریا...کمک...آرون اینجاست... کلی با دستم به در ضربه زدم اما هیچ صدایی نیومد و هیچکس به کمکم نیومد! برام خیلی عجیب بود...چون صدام بلند بود و قاعدتاً باید صدامو می‌شنیدن. حتی از نگهبانا هم کسی به کمکم نیومد. آرون که اوضاع رو خیط دید، دستمالی از تو جیب کاپشنش درآورد و گفت: ـ متاسفم ولی منو به این کار مجبور کردی! بعدش خیلی سریع دستمال و گذاشت جلوی بینی و دهنم و هر چی تقلا کردم نتونستم از بین دستاش خارج بشم و کم کم چشمام سیاهی رفت.
    1 امتیاز
  13. پارت صد و نود و دوم صدای باز شدن در بالکن میومد! اولش فکر کردم بازم دارم خواب میبینم و خیالاتی شدم تا اینکه صدا بیشتر شد...با استرس پتو رو از سر کشیدم کنار و چیزی دیدم که دهنم باز موند!!! اون...اون آرون بود! درو باز کرد و اومد داخل! اینقدر تو شُک بودم نتونستم حرکتی کنم...تا اینکه با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ سلام رز سفید من! دیگه حالم از این لفظاش بهم میخورد و حتی دلم نمی‌خواست که تو این اتاق باشه! ازش می‌ترسیدم...کسی که اون همه کار کرده بود و آدم دو رویی هم بود، واقعا ترسناک بود. تا رفتم جیغ بکشم و پوریا رو صدا بزنم، دستمو خوند و اومد کنارم و تخت و محکم دستشو گذاشت جلوی دهنم و آروم گفت: ـ باوان داری چیکار می‌کنی؟! میخوای همه بفهمن که من اومدم دنبالت؟! واقعا که چقدر این آدم وقیح بود!! چطور تا الان این روشو ندیده بودم؟! به قول پوریا کور شده بودم و اونم تا می‌تونست با حرفاش خامم کرده بود. تقلا می‌کردم که از زیر دستاش بیام بیرون و اون می‌گفت: ـ باوان چرا ازم میترسی؟؟! منم...آرون...اومدم دنبالت که باهم بریم. بعد که دید اشکم درومده، دلش سوخت و گفت: ـ باشه، دستم برمیدارم اما باید قول بدی که آروم باشی! بهش نگاه کردم و سرمو به حالت تایید تکون دادم...تا دستشو از جلوی دهنم برداشت، طاقت نیاوردم و محکم خوابوندم زیر گوشش...با عصبانیتی که تمام این مدت تو دلم ریشه کرده بود، گفتم: ـ من تو عمرم، آدمی به اندازه تو عوضی و بزدل ندیدم! الان اومدی دنبال من که چی بشه؟؟ فکر کردی مثل اون قدیم احمقم که بازم حرفاتو باور کنم و همرات بیام؟؟! منو تو آرایشگاه ول کردی و قاطی کارای خلاف شدی! تازه نه تنها هیچی هم بهم نگفتی بلکه تمام این چیزایی که بهم گفتی هم دروغ بود! واقعا تو چه آدم شارلاتانی بودی و من نمی‌دونستم!! دیگه ازت چندشم میشه...گمشو برو همون قبرستونی که بودی.
    1 امتیاز
  14. پارت یازدهم آقای نوروزی : _راستش ، نه انگار مهسا از توی این گوشی موشی ها پیداش کرده بود . دستی رو شونه آقای نوروزی گذاشتم و گفتم : _مجددا تسلیت میگم ، بهتون قول میدم تمام تلاشم رو برای حل این پرونده بکنم ، خیلی ممنون از کمکتون . بعد هم رو به خانوم نوروزی کردم و گفتم : _ببخشید ، من لازمه که با دختر خواهرتون ، که در واقع خواهر مرحوم به حساب میومده صحبت کنم ، لطف کنید بهشون اطلاع بدید فردا صبح راس ساعت هشت کلانتری باشن. خانوم نوروزی سری تکون داد و آقای نوروزی هم باهام دست داد و از اتاق بیرون رفتن . دفترم رو برداشتم و مثل همیشه شروع کردم به نوشتن تمامی اسامی ، نظریه های مختلفم رو هم با دلایل فعلی نوشتم و دفتر رو بستم . الان باید منتظر اظهارات خانوم مهسا راد میموندم بلکه چیز جدیدی پیدا کنم ، حرف های خانوم راد احتمالا من رو به یک نقطه ای میرسوند ! روز بعد راس ساعت هشت خانوم راد ، تو اتاق من نشسته بود ، یک دختر با چهره کاملا امروزی ، از تیپش میشد فهمید که وضعیت مالی خوبی داره ، همون دختری بود که سر خاکسپاری هم دیده بودمش. گلوم رو صاف کردم و گفتم : _خیلی خوش آمدید، اول از همه تسلیت میگم غم اخرتون باشه . دخترک اشکی از گوشه چشمش پایین چکید و گفت : _خیلی ممنون ، سلامت باشید . دستام رو روی میز گذاشتم و پرسیدم : _لطف کنید به سوال هایی که میپرسم کاملا با جزئیات جواب بدید ، میدونم بازگو کردن خاطرات اون مرحومه سخته ، ولی جواب هاتون کمک زیادی بهمون می کنه !
    1 امتیاز
  15. پارت دهم خانوم نوروزی گفت : بهار و مهسا مثل دو تا خواهر بزرگ شدن ، طبیعیه بینشون بحثی اتفاق بیوفته ، ولی همیشه زود آشتی می کردن ، تحمل دوری از هم رو نداشتن ، وقتی مهسا تصمیم گرفت برای تحصیل بره کانادا ، بچم بهار آب شده بود ، با مهسا چند روزی قهر بودن ، تا که نمیدونم چه طوری مهسا دلش رو به دست آورد، ولی وقتی مهسا رفت بچه ام گوشه گیر تر شده بود ، تا این که ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش . خانوم نوروزی با دستمال اشک هاش رو پاک کرد ، با مکث پرسیدم : _شب مهمونی ، همه مهمان ها رو میشناختید؟؟ غریبه ای تو جمع نبود؟ آقای نوروزی گفت : _نه همه خودی بودن ، خواهر خانومم و چند تا از دوست و آشنا های مشترک مهسا و بهار بودن ، تنها فرد غریبه جمع ، خدمه ای بود که مهسا برای پذیرایی از مهمان ها اورده بود . چند ثانیه متفکر بهم میز خیره شدم و پرسیدم : _پس این طور که میگید ، یک مهمونی کوچک و صمیمی بوده ، از بین دوستانشون کسی نبوده که خانوم نوروزی باهاشون مشکلی داشته باشن ؟! خانوم نوروزی گفت : _نه جناب سرگرد ، بهار من آنقدر با محبت بود که دوستاش مثل پروانه دورش میچرخیدن ، چون دختر ساکت و ارومی بود ، همش سعی می کردن دور و برش رو پر کنن ، از ثانیه ای که فهمیدن چه اتفاقی افتاده ، همشون مثل خواهر های واقعیش هم کمک حال من بودن ، هم فوق العاده غصه دار. سری تکون دادم گفتم : _صحیح ، شما میدونید اون خدمه ای که گفتید از کجا استخدام شدن ؟!
    1 امتیاز
  16. پارت صدو بیست و پنجم مصرانه پرسیدم: _نظرت رو نگفتیااا ، بهم میاد ؟! _عالیه ، من برم بیرون یکم هوا بخورم . یک جوری این کلمات رو تند پشت هم گفت که انگار بعدش قراره پرت بشه تو دره!! بعد هم سریع رفت ، لبخندی زدم و بعد پرو یکی دو تا دیگه از لباس ها از پرو بیرون اومدم ، همونجور که فکر می کردم اروین تو فروشگاه نبود ، لباس ها رو حساب کردم و بیرون اومدم و با چشم دنبال اروین گشتم ، پشت شیشه های بلند پاساژ ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ، دستش یک پاکت بود ، که لوگوی همین فروشگاه روش خورده بود ! جلو رفتم و گفتم : _مثل اینکه توام خرید داشتی؟! سمتم برگشت و با دست آزادش دستی به سرش کشید و گفت : _اره ، برای مامان یک چیزی خریدم . اهانی گفتم و چون تقریبا دو ساعت شده بود ، به سمت رستوران به راه افتادیم ، دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر موندیم ، اروین زیادی ساکت شده بود ، دوست داشتم به حرفش بیارم پس پرسیدم : _کی برمیگردی؟! حواس پرت گفت : _کجا ؟!! خندیدم و گفتم : _خونه آق شجاع!!
    1 امتیاز
  17. #پارت پانزده... اریک حسرتی کشید و گفت: - پدرم همه چیز را خراب کرد، بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او بچه دار شد مادرم خیلی ناراحت شد و قصد نابودی جانش را داشت، همه می‌گفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمین‌شان خشک و بی حاصل شده، شاه کلمنت بزرگ بخاطر بدست آوردن لطف خدایان آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون: - بخاطر همین پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمی‌تواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک: - درست است؛ می‌توانید محافظ هلگا باشی اینطور هم همسرم در امان است هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز می‌توانم زیبا روی این سرزمین را ببینم. سیگرون: - گستاخی مرا ببخشید ولی طبق دستور شما باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک: - بسیار خب، بعد از دستگیری آن بی صفت راجع بهش حرف می‌زنیم. ..... سیگرون تمام شب را بیدار ماند و روی دستگیری آیوار سلینگر تمرکز کرد و صبح بدون اینکه به گردا حرفی بزند یا صبحانه بخورد با لباسان مجلل و کیسه‌ای پر از سکه به میدان شهر رفت و کمی گشت زد و غذا خورد تمام حواسش به اطراف بود که آن دزد پلید را بگیرد، تا شب به همه جا سر زد ولی چیزی پیدا نکرد و به خانه برگشت گردا با دیدنش متعجب گفت: - سیگرون تا حالا کجا بودی؟ سیگرون خسته و کلافه روی تشک دراز کشید و گفت: - فردا پیدایش می‌کنم. گردا گفت: - چیزی گم کرده‌ای؟ فریدا وارد خانه شد و گفت: - سیگرون تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم، خیلی نگرانت شدیم. سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید گردا گفت: - با آن لباس بدنت کوفته می‌شود عوضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید خودش دست به کار شد با کمک فریدا لباس را از تن سیگرون که مانند جنازه بی حرکت بود درآوردند و لباس سفید راحتی بلند را تنش کردند و راحت گذاشتنش. فریدا در گوشه‌ای نشست و گفت: - چرا اینگونه رفتار کرد؟ گردا گفت: - دنبال چیزی می‌گشته که پیدایش نکرده. فریدا: - دنبال چی؟ گردا ناگهان یادش آمد و گفت: - آیوار سلینگر. فریدا لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب گفت: - تو او را می‌شناسی! فریدا: - نامش آشناست ولی یادم نمی‌آید که کجا شنیده‌ام یا دیده‌ام. در فکر عمیق فرو رفت و گفت: - کسی را به این اسم می‌شناسم که الان باید بیست و پنج یا شش سالش باشد با پوستی سفید و موهای مشکی بلند و چشمان توسی، لاغر و قد کوتاه، ولی الان خیلی سال است که ندیدمش شاید مرده شاید تغییر کرده شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد دستانش را گرفت و گفت: - تو او را از کجا می‌شناسی؟
    1 امتیاز
  18. ‌#پارت چهارده... کیل لجر گفت: - درست نگاه نکردید جز نام چیزی دیگری هم نوشته. سیگرون هوفی کشید و گفت: - ترالِ بیست و پنج ساله، چابک و زیرک، غارت گر حرفه‌ای، جاسوس بی رقیب! عجب اطلاعات مفیدی، تنها چیز بدرد بخور بود سنش است که می‌دانم دنبال چه کسی بگردم. پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران وارد باغ بهاره شد تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر ماهی که وسطش قرار داشت آنجا را همانند بهشت کرده بود سیگرون از روی پل گذشت و داخل آلاچیق روی آب رفت از خنکی آب و بوی شکوفه‌ها غرق لذت بود طولی نکشید که صدای اریک خلوتش را به هم زد سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد و گفت: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک گفت: - خیلی وقت است که منتظر شما بودم فکر می‌کردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون : - گستاخی مرا ببخشید من نمی‌خواستم مزاحم اوقاف باارزش سرورم شوم. اریک خندید و گفت: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت، می‌خواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون: - مگر می‌شود علیا حضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد خدمتکار شخصی‌اش نزدیک آمد و گفت: - بله قربان با من امری داشتید؟ اریک: - نوشیدنی و خوراکی آماده کن مهمان ویژه داریم. زال چشمی گفت و رفت سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند، از چند دروازه گذشتند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و عظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت قصری که بوی فوق‌العاده‌ای داشت به خواست سیگرون در محوطه زیر درختان گیلاس نشستند جایی که آب روان از زیر آلاچیق می‌گذشت سیگرون با هیجان اطراف را نگاه می‌کرد و شاه اریک با هیجان بیشتر نظاره گر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک گفت: - از اینجا خوشت می‌آید؟ سیگرون گفت: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رک گویی سیگرون خندید و گفت: - تو هم می‌توانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ اریک: - می‌توانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت ساختگی بمانید. سیگرون: - تا جایی که من می‌دانم شما بهترین محافظان را دارید چه نیازی به من هست؟ اریک: - درست است ولی ترجیح می‌دهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون: - قربان شما خوب می‌دانید که هیچ دختری نمی‌تواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک: - چه کسی گفته نمی‌توان قوانین را تغيير داد. سیگرون: - ولی این بی احترامی به پدرتان است، شما که نمی‌خواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید.
    1 امتیاز
  19. پارت صد و نود و یکم سریع گوشی و از جیبش درآورد و داد بهم. بغلش کردم و با ذوق رو بهش گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم! لبخندی بهم زد و سریع شماره پوریا رو از مخاطبینش پیدا کردم و بهش زنگ زدم! اما متأسفانه که در دسترس نبود! دوباره تلاش کردم اما بازم جواب نداد. چاره‌ایی نبود! تا زمان اومدنش باید تو اتاقم منتظرش میموندم. وقتی رفتم گوشی و بدم به عفت خانوم، ازم پرسید: ـ اتفاقی افتاده دخترم؟! با استرس به اتاق پوریا نگاه کردم و گفتم: ـ یکم میترسم! الان چند وقته که کابوسهای عجیب و غریب میبینم! عفت خانوم سریع گفت: ـ خواب بد و به زبون نیار! انشالا که خیره دخترم. گفتم: ـ اگه پوریا زنگ زد، بهش بگین که باهاش کار دارم. ـ چشم دخترم. بعدش راه افتادم سمت اتاقم و در اتاق و قفل کردم‌. بنظر من که این دختر هم یه جونوری بود بدتر از پدرش! اصلا ازش خوشم نمیومد و بهش اعتماد نداشتم. کاش واقعا پوریا هم چشمشو نسبت بهش بازتر کنه! رفتم و زیر پتو کز کردم و منتظر پوریا شدم. خیلی عجیب بود...اصولا این ساعت همیشه پوریا خونه بود ولی امروز از بعدازظهر کلا ندیده بودمش. کم کم چشمام گرم شد و خوابم گرفته بود که یهو صدایی شنیدم!
    1 امتیاز
  20. پارت صد و نود حرفم و با عصبانیت قطع کرد و گفت: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و میگردی؟! دنبال چی هستی تو؟؟ حالا باید چی میگفتم؟! سریع با تته پته گفتم: ـ من...من فقط... اومد سمتم و با حرص بازوم و گرفت و از اتاق پوریا پرتم کرد بیرون و گفت: ـ گمشو! بعدش هم با انگشت تهدید رو به من گفت: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمی‌پلکی! که البته بعید می‌دونم دیگه بتونی پیشش باشی! اینو گفت و در اتاق و محکم روی صورتم بست! منظورش چی بود؟!! این دختر این روزا زیادی ساکت بود و من مطمئن بودم که داره یه کارایی می‌کنه! نکنه اونم میخواد منو بکشه تا دیگه پیش پوریا نباشم! پوریا کجا رفته بود؟! باید هرچی سریع‌تر بهش زنگ میزدم. تلفن هم نداشتم...خدایا خودت بهم کمک کن! تو اتاقم مشغول قدم زدن بودم، که فکری به ذهنم رسید! شاید از عفت خانوم بتونم کمک بخوام. به دور و برم نگاه کردم و وقتی دیدم کسی نیست! سریع رفتم سمت آشپزخونه. عفت خانوم مشغول تمیز کردن آشپزخونه بود. دستی براش تکون دادم که منو دید و از آشپزخونه اومد بیرون...دستش و که خیس بود با پیشبندش پاک کرد و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام دخترم! چیزی لازم داری؟ با استرس گفتم: ـ عفت خانوم میشه از گوشی شما به پوریا زنگ بزنم؟؟ عفت خانوم که دستپاچگی منو دید با تعجب پرسید: ـ چیزی شده؟! گفتم: ـ باید به خودش بگم!
    1 امتیاز
  21. پارت صد و هشتاد و نهم پای کسایی که دوست داشت وایمیستاد حتی اگه به نفعش نباشه. به بچه‌های پرورشگاه کمک می‌کرد و سعی می‌کرد دلشون و شاد کنه...برای منم خیلی از اینکارا کرد. بخاطر اینکه کسی بهم آسیب نزنه و ناراحتم نکنه منو همه جا با خودش می‌برد و باهام وقت میگذروند تا خوشحالم کنه! برای اینکه بتونم غمی که آرون به دلم وارد کرده بود و فراموش کنم، منو برد تراپی تا غم‌هام و توی دلم نریزم. در عین ناامیدی زیادی که داشتم دستم و گرفت و از روی زمین بلندم کرد و باهام حرف زد تا قوی باشم و تسلیم نشم؛ اینا چیزایی بود که هر دختر دیگه‌ ایی جای من بود هم عاشق این آدم می‌شد. باید هر چی سریع‌تر از احساساتم با پوریا حرف بزنم و از احساسات اون هم بفهمم و دیگه توی این بلاتکلیفی نباشم. دلم می‌خواست یه زندگی عادی دور از اینجا باهاش داشته باشم...دوست داشتن و بهش یاد بدم. تو همین فکرا بودم که انگار اون جرئتی که همیشه دلم میخواست، تو وجودم نفوذ کرد و راه افتادم سمت اتاقش تا باهاش حرف بزنم. چون میدونستم اگه این‌بارم روی حرف دلم سرپوش بذارم؛ شاید دیگه اون جسارت لازم رو برای حرف زدن پیدا نکنم. با سرعت از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق پوریا و چند دور در زدم! وقتی دیدم جواب نمیده، در اتاقش و آروم باز کردم و وارد اتاقش شدم! اتاق بوی عطرش و میداد. توی اتاقش یکم قدم زدم...روی میزش، ته مونده های سیگار و یه ورقه کوچیک مچاله شده بود، آروم بازش کردم، اول جنبش این بود: ـ احتیاج دارم که... تا رفتم ادامه جمله رو بخونم، یهو یکی از پشت سر ورقه رو محکم از دستم گرفت. برگشتم سمتش و دیدم که این دختره ملیکاست....با غضب بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو توی این اتاق چیکار داری؟! خیلی عادی گفتم: ـ اومدم ببینم پوریا...
    1 امتیاز
  22. ساندویچ هفتاد و پنج🍔 تماس رو قطع کردم و با گیجی تمام، برای ویلیام لوکیشن فرستادم. متوجه شدم هیچ‌وقت شماره اون رو توی گوشیم ذخیره نکرده بودم. چنگی به موهام زدم و تلوتلو خوران، به سمت راه‌پله طلایی رفتم. اگه نَرده‌ها دستم رو نگرفته بودن، بعید نبود که بیوفتم و سرم از وسط به دو نیم تقسیم بشه. با دیدن کلارا، همه‌چیز رو از یاد بُردم. روی مبل چرمی دراز کشیده و پلک‌هاش با آسودگی روی هم افتاده بود. همون مبلی که سباستین اصرار داشت رنگ قهوه‌ایش رو بگیریم، اما من سر این موضوع کوتاه نیومدم تا در نهایت، اون چیزی بشه که می‌خواستم. صدایی که همواره در حال خفه کردنش بودم، دوباره بیدار شد. صدای غریبه‌ای که از من می‌پرسید چرا وقتی می‌دونستم زمان زیادی توی این خونه نخواهم بود، اینقدر سر خرید اسبابش، وسواس به کار بردم؟ شونه‌های کلارا رو تکون دادم و آروم اسمش رو صدا زدم: - کلارا، کلارا... کلارا باید بیدار شی! پلک‌هایی که هنوز رد کمرنگی از سایه شاین صورتی داشتن، تکون خوردن و باز شدن. چهرش رو مچاله کرد. روی مبل نشست و شقیقه‌ش رو مالش داد. - اینجا چه خبره؟ من... من... با یادآوری اتفاقات، چشم‌هاش تا آخرین درجه گشاد شد و با هیجان بهم گفت: - منو بی‌هوش کردن. می‌خواستم بیام بالا تا سباستین اذیتت نکنه، ولی اون عوضی یه دستمال سفید گرفت جلوی دهنم و... اینا مهم نیست. چه اتفاقی افتاد؟ قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم، از جا پرید و با وحشت ازم فاصله گرفت. دست‌هاش رو جلوی دهنش گرفته بود و لرزششون مشهود بود. گفت: - دست... دستات! یا مسیح! تو چی‌کار کردی نارسیس؟ سباستین کجاست؟ نیک، بازرس... با جنون اطرافش رو نگاه کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، به سمت پله‌ها رفت. روی مبل موندم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. یک، دو، سه... صدای جیغ بلند کلارا، به دیوارهای خونه اصابت کرد و همه‌جا پخش شد.
    1 امتیاز
  23. پارت صد و بیست و چهارم متفکر گفت : _صحیح ، حالا بیا بریم تو شاید چیزی پسندیدی! سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم ، بین رگال ها چرخیدم و چند تا لباس رو برای پرو برداشتم ، یهو چشمم به اروین خورد که داشت یک لباس قرمز رنگ که خیلی هم شیک بود وارسی می کرد . جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ، انگار متوجه حضورم شد ، برگشت و پرسید : _قشنگه ، نه؟! سری تکون دادم و گفتم : _اره ، خوش سلیقه ای انگار! خندید و پرسید : _می خوای امتحانش کنی؟ دستی به چونم گذاشتم و متفکرانه به لباس خیره شدم ، بعد چند ثانیه گفتم : _اره قشنگه ، به امتحانش می ارزه. لباس رو گرفتم و سایزش رو چک کردم ، درست سایز من بود ! به سمت پرو رفتم و یکی از لباس هایی که انتخاب کرده بودم پوشیدم ، یک دفعه به سرم زد از فرصت استفاده کنم ، اگه اروین احساسی بهم داشته باشه ، وقتی اعتراف می کنه ، که من چراغ سبز نشون بدم ، پس دستی تو موهام کشیدم و صداش کردم ، وقتی تقه ای به در خورد در و باز کردم ، چشم های اروین با دیدن من تو اون لباس ارغوانی برق زد ، پرسیدم: _چطوره؟؟ بدون لحظه ای درنگ گفت : _محشر شدی ! عالیه ! لبخندی به روش پاشیدم و ازش خواستم منتظر بمونه ، بقیه رو ببینه ، تصمیم گرفتم اون لباس قرمز رنگ که خودش انتخاب کرده بود بپوشم . لباس دکلته بود و از روی ران چاک می خورد ، قسمت دکلته خیلی ظریف کار شده بود ، لباس شنل بلند حریری به همون رنگ داشت که بالا تنه لباس رو کمی میپوشوند ، لباس خاص و شیکی بود ! با هر حرکت شنل حریر توی تنم به رقص در میومد ، در رو باز کردم ، اروین سرش تو گوشی بود ، یک قدم جلو رفتم و با تن صدای اروم و کشدار صداش کردم ، تا سرش و بالا اورد ، دو طرف شنل رو گرفتم و با ناز چرخ زدم ، و پرسیدم : _سلیقه ات واقعا محشره ، بهم میاد ، نه؟؟ سیبک گلوش بالا پایین شد ، چند دقیقه محو من شده بود ، لبخند ریزی زدم و بهش نزدیک شدم ، دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم ، دست دیگم رو هم جلوی چشمش تکون دادم و گفتم : _اروین جان ، با شمام ؟!! نفس عمیقی کشید و یکم فاصله گرفت ؛ انگار گرمش شده بود چون دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد ، که باعث شد عضلات خوش فرم بالاتنش به نمایش گذاشته بشه .
    1 امتیاز
  24. ساندویچ هفتاد و چهار🍷 - تو چی‌کار کردی؟ نیک بود که با ناباوری محض، این رو پرسید. با چشم‌های وق‌زده به سباستین که حالا جنازه‌ای بیش نبود، خیره شده بودم. انگار دنیا همون لحظه که خنجرم، سینه سباستین رو درید، متوقف شد. من قرار بود امیدش رو از ازش بگیرم، اما حالا اون مُرده بود. به سختی گفتم: - من... من باید کلارا رو پیدا کنم. پاهام رو که شبیه دو تکه چوب خشک شده بود، روی زمین کشیدم. دستم رو به دیوار گرفته بودم، نمی‌تونستم از پسِ باری که روی شونه‌هام سنگینی می‌کرد بربیام. اثری از گرگینه‌هایی که چند دقیقه قبل، جلوی دفترکار سباستین برام دندون تیز کرده بودن، نبود. چشم‌هام دو دو می‌زد و بوی خون زير دماغم بود. تلفن توی جیبم لرزید. به چهارچوب در تکیه زدم و انگشت سردم رو روی دکمه سبز رنگ کشیدم. - هیچ معلوم هست شما کجایین؟ نیک چرا گوشیشو جواب نمیده؟ هشتاد و شیش تا پیام واسه کلارا فرستادم. متاسفم نارسیس، ولی چاره‌ای جز زنگ زدن بهت نداشتم. وقتی همدیگه رو دیدیم، می‌تونی بابتش داد و بیداد راه بندازی! لب‌های خشکم رو مثل ماهی باز و بسته کردم، هیچ صدایی ازشون خارج نشد. خودت رو جمع و جور کن نارسیس! نفسی گرفتم و گفتم: - ویل، برات لوکیشن می‌فرستم. گلوم می‌سوخت و سینه‌م خس‌خس می‌کرد. سرم رو به چهارچوب در تکیه زدم و با ته مونده توانم گفتم: - با دکتر چارلی بیا! ویل شروع به دویدن کرد، نفس‌نفس زنان پرسید: - دکتر برای چی؟! موقعیت نگران‌کننده‌ای وجود داره؟ چشم باز کردم و به بازرسی که چهره‌اش از درد مچاله شده بود، نگاه کردم. گفتم: - نه ویل، همه چیز تحت کنترله.
    1 امتیاز
  25. ساندویچ هفتاد و سه💀🍷 با چهره مچاله و رنگ‌پریده، به من نگاه کرد. خون داشت کف دفتر سباستین رو کثیف می‌کرد و تمیز کردنش، زمان می‌برد. خنجر رو از بدنش بیرون کشیدم و خونریزی شدت گرفت. انگشت‌هام اینقدر محکم به اون خنجر کثیف چسبیده بودن، که حتی خودم هم نمی‌تونستم لرزش‌شون رو تشخیص بدم. بلند شدم و تیغه‌های خنجر رو با مالیدن به لباس سباستین، تمیز کردم. بازرس لبش رو گاز گرفته بود و از شدت درد، مثل جنین توی خودش جمع شده بود. چشم‌های بی‌پروام رو به سباستین دوختم و گفتم: - من یه اشتباهو دو بار تکرار نمی‌کنم. دویست سال قبل، قسم خوردم که هیچ مردی رو به زندگی و قلبم راه ندم، و نمیدم. دیگه هرگز منو تهدید نکن! چشم‌های خالی سباستین به لبخندِ روی لبش نمی‌اومد. دست‌هاش رو توی جیب شلوارش برد و برق حلقه توی دستش، خاموش شد. سرش رو تکون داد، طوری که آدم‌ها وقتی مست می‌شن، سرشون رو تکون میدن. خالی از هر چیزی! به چشم‌هام نگاه کرد و چیزی گفت که پوسته محکمم رو در هم شکست: - برای خروج از اینجا، باید اول من رو بُکشی. نفسم توی سینه حبس شد! هِن‌هن بازرس مدام حواسم رو پرت می‌کرد، اما صدای ده‌ها قدم‌ رو شنیدم که پشت‌سرم وارد اتاق شدن. سباستین گفت: - چرا تمومش نمی‌کنی؟ از گوشه چشم به گرگینه‌ها نگاه کردم، جنگیدن باهاشون غیرممکن بود. امشب ماه کامل بود و قدرت اونها چندبرابر می‌شد. زانوهام لرزید. سباستین دو قدمی که بین‌مون فاصله انداخته بود رو پیمود، سرش رو خم کرد و زمزمه‌وار گفت: - من این خونه و جسم رو تنها به امید برگشت تو نگه‌داشتم و سال‌ها به دوش کشیدم نارسیس. حالا که شکست خوردم، دلیلی برای ادامه زندگی نَ.... دهنش باز موند و نتونست حرفش رو تموم کنه. خنجری که توی قلبش فرو کرده بودم، مزین به خون تیره‌رنگش شد. سباستین روی زانوهاش افتاد. حالا اون عضلات بی‌نقص، با خونش خیس شده بودن. دستم اینقدر می‌لرزید که نتونستم اون خنجر رو بیرون بکشم. سرش رو بالا آورد و گفت: - می‌دونستم... می‌دونستم می‌تونی. این، آخرین باری بود که نگاهم کرد. چشم‌هاش بسته شد و پیکر بی‌جونش، جلوی پاهام سقوط کرد. قطره اشکی که روی صورتم لیز خورد، روی گونه سباستین فرود اومد. من، اون‌روز توی خونه‌ای که خودم چیده بودم، کنار جسد مردی که دوستم داشت، ایستاده، دفن شدم.
    1 امتیاز
  26. ساندویچ هفتاد و دو💀🍷 در باز شد و نیک و بازرس به داخل اتاق پرت شدن. فکم منقبض شد، دست و پاشون رو با زنجیرهای آهنی بسته بودن. با انزجار به سباستین نگاه کردم و پرسیدم: - داری منو با اونا تهدید می‌کنی؟ صحنه تمام و کمال در اختیار سباستین بود، اما صورتش کوچک‌ترین نشانی از پیروزی یا خوشحالی نداشت. برعکس، انگار اون بازنده این اتاق بود. خنجر کوچیک من رو از جیبش بیرون کشید و جلوی صورتم گرفت. آروم پرسید: - نقاشیِ روی صورتمو با همین خنجر کشیدی، مگه نه؟ به زخم قدیمی و بزرگی که از ابرو تا زیر چشمش امتداد داشت، نگاه کردم. بازرس، بی‌موقع وسط حرف بزرگ‌تر‌ها پرسید و گفت: - نوش جونت! سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: - من فقط می‌خواستم از اینجا برم، تو نباید اون روز جلومو می‌گرفتی. به طرف بازرس رفت و خنجر رو به آرومی روی صورتش سُر داد. نوک تیز خنجر درست روی چشمش بود و با کوچک‌ترین فشاری، کار رو تموم می‌کرد. - می‌دونم نیک برات ارزشمنده، با اون کاری ندارم. ولی اگه مجبورم کنی، این آدمیزاد هم به اون هفت‌نفر اضافه میشه. بازرس حتی خودش رو عقب نکشید، فقط به من نگاه می‌کرد. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به سمتش رفتم. خنجر رو از بین انگشت‌های سباستین بیرون کشیدم و اون مقاومتی نکرد. مقابل بازرس نشستم و همونطور که نگاهمون به‌هم دوخته شده بود، خنجر رو با یه حرکت سریع، وارد شکمش کردم. خون بازرس، پیراهنش رو گلگون و گرماش روی انگشت‌هام جریان پیدا کرد. آخِ بلندی که گفت، پرده گوشم رو به لرزه درآورد.
    1 امتیاز
  27. ساندویچ هفتاد و یک🍔 سباستین از جا بلند شد و چند قدم بی‌هدف برداشت. حالا وسط اتاق ایستاده و دست‌هاش رو پشت کمرش قلاب کرده بود. نمی‌تونستم صورتش رو ببینم اما قصد داشتم تمام امیدی که در سینه داشت رو ازش بگیرم. ادامه دادم: - من هیچ‌وقت دوستت نداشتم سباستین. فقط‌ برای به دست آوردن بلادبورن، مجبور بودم چند وقتی تحملت کنم. به محض اینکه پدربزرگ رستوران رو به من داد، با خوشحالی ترکت کردم. همون روز بود که پدربزرگ، من رو از عمارت بیرون کرد و سال‌ها باهام حرف نزد. این رو به سباستین نگفتم، چون به هیچ عنوان نباید مثل یک قربانی به نظر می‌رسیدم. سباستین از پیله سکوتش بیرون اومد، پرسید: - من همه این‌ها رو می‌دونم، چرا فکر‌ می‌کنی فراموش کردم؟ صداش به قدری جدی بود، انگار داشت درباره اخبار آب و هوا اظهار نظر می‌کرد. حتی ذره‌ای از موضعش پایین نیومده بود. گلوم خشک شده بود و هوای دفتر با ریه‌هام سازگاری نداشت. سباستین ادامه داد: - برای همین هم این نقشه رو کشیدم، تو دفعه قبل هم به خاطر بلادبورن به من نزدیک شدی. ازت می‌خوام این بارم به رستوران فکر کنی نارسیس! اگه من اون بچه‌ها رو بُکشم، تو هیچ راهی برای اثبات بی‌گناهیت و پس گرفتن بلادبورن نخواهی داشت. سباستین حالا رو به من ایستاده بود و حرف می‌زد. بلند شدم، دست‌هام رو روی سینه جمع کردم و چشم ریز‌ کردم. - اگه قبول نکنم چی؟ می‌خوای زندانیم کنی؟ سرش رو عقب کشید، از این سوال خوشش نیومده بود. گوشی رو از جیب شلوار جینش بیرون کشید و به کسی پیام داد.
    1 امتیاز
  28. ساندویچ هفتاد🍔 بدون لحظه‌ای عقب‌نشینی، با سوالش بهم حمله کرد: - توی انبار گفتی می‌دونستی که اون بچه‌ها زنده هستن، چرا اینو گفتی؟ یا بهتر بپرسم... از کجا می‌دونستی اونا زندن؟ جواب دادم: - چون تو قاتل نیستی سباستین، هیچ‌وقت نبودی. فکر می‌کردم به همین خاطر اون آدم‌ها رو نکشتی، ولی وقتی اینجا اومدم... متوجه شدم اشتباه می‌کردم. توجهش رو به حرف‌هام جلب کرده بودم. ادامه دادم: - تو فقط به خاطر رسیدن به هدفت، اونا رو زنده نگه‌داشتی. می‌دونستی اگه بچه‌ها رو بکشی، نمی‌تونی منو به اینجا بکشونی. بالاخره توی اون مردمک‌های خالی و خسته، ردی از احساس نشست؛ چیزی مثل تحسین یا رضایتمندی بود. گفت: - قبول کن که نقشه خوبی کشیدم. پوزخندی زدم. پنجه پاهام رو توی کفشم جمع کردم و گفتم: - تو هیچ می‌دونی چی‌کار کردی؟ به خاطر تو من بلادبورن رو برای همیشه از دست میدم. انگار گفتگو داشت به جایی هدایت می‌شد که سباستین می‌خواست. با آسودگی گفت: - می‌تونی از دستش ندی... من مرد روشن‌فکریم نارسیس، همیشه به حق انتخاب خانم‌ها احترام می‌ذارم؛ و درباره تو... همه‌چیز به تصمیم خودت بستگی داره. ما روی دو صندلی، مقابل هم نشسته بودیم و داشتیم بحث می‌کردیم، اما من حس متفاوتی داشتم. انگار گوشه تُشک گیر افتاده بودم و داشتم پشت‌سرهم مُشت می‌خوردم. داور هم برای اعلام شکست من و بالا بردن دست سباستین، لحظه‌شماری می‌کرد. به مسابقه پلک نزن بینمون، با بستن چشم‌هام خاتمه دادم. آخرین تلاشم رو برای متقاعد کردن سباستین و برگردوندن اون از مسیر‌ی که در پیش گرفته، کردم: - تو نمی‌تونی منو پیش خودت نگه‌داری. چرا متوجه نیستی؟ ما فقط به خاطر خونواده‌هامون قرار ازدواج گذاشتیم. من تا اون شب، حتی اسم تو رو هم نمی‌دونستم...
    1 امتیاز
  29. ساندویچ شصت و نه🍔 سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس می‌کردم، من به شیشه عطر چشم دوخته بودم و اون به من. اگه فقط ذره‌ای سباستین رو می‌شناختم، می‌دونستم که داره واکنشم رو می‌سنجه. احساساتم رو قبل از اینکه توی چهرم نمود پیدا کنن، خفه کردم. سرم رو به سمتش برگردوندم و گفتم: - ازت می‌خوام اون هفت نفرو آزاد کنی، خودم مطمئن می‌شم که هیچ اسمی از تو و افرادت بُرده نشه. فقط آزادشون کن! سباستین بازدمش رو با صدای بلندی آزاد کرد و گفت: - اَوامِر تو اینجا اعتباری نداره نارسیس کوچولو. دسته‌ صندلی رو طوری در مشتم فشردم که تمام احساساتم تخلیه بشه، حواسم بود که نباید بشکنمش. ناگهان چیزی دیدم که باعث شد شونه‌هام پایین بیوفته و قفسه‌سینه‌م تیر بکشه. سباستین سریع متوجه مسیر نگاهم شد. دستش رو بالا آورد و به حلقه‌ طلایی رنگ اون نگاه کرد. گفت: - این حلقه تنها چیزیه که به خاطر آوردی؟ نگاهم رو به میز شیشه‌ای که بین من و سباستین قرار گرفته بود دوختم. سباستین باعث می‌شد فکر کنم تمام اتفاقاتی که افتاده، تقصیر خودم بوده. این حس رو دوست نداشتم. نفسی گرفتم و تلاش کردم تمام افکار اضافی و بیهوده رو با بازدمم، بیرون بریزم. هنوز زیر ذره‌بین چشم‌های تیز این مرد بودم. سرم رو بلند کردم و گفتم: - نه سباستین، من تمام وسایل طبقه پایین رو هم به خاطر میارم. همه اونها سلیقه من بودن، اینطور نیست؟ پوست پیشونیش به خاطر بالا رفتن تاج ابروهاش، سه تا خط بزرگ افتاد. دوست داشت بفهمه با این حرف‌ها می‌خوام به کجا برسم. لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم: - این باعث شد فکر کنم تو یا اینقدر احمقی که وسایل منو هنوز نگه‌داشتی، یا طوری ورشکست شدی که امکان عوض کردن اثاثیه خونه‌تو نداری.
    1 امتیاز
  30. پارت صد و بیست و سوم بعد یکی دو ساعت خواب ، کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم ، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو با کش بستم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم ، همه تو پذیرایی دور هم جمع شده بودن و داشتن گپ میزدن . مامان با دیدن لبخند زد و گفت : به به ، ساعت خواب مامان جان ، بیا بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و روی صندلی بغلش جای گرفتم ، بعد خوردن چای ، اراد گفت : _خب صدف هم که بیدار شد ، نریم یک دور بزنیم ؟! بهراد هم به دنباله حرفش گفت : _فکر خوبیه ، نیومدیم بشینیم تو خونه! عمو آرمان و بابا هم موافقت کردن و بابا گفت : _پس برید اماده بشید که راه بیوفتیم . بیست دقیقه بعد همه حاضر و اماده جلوی در ویلا ایستاده بودیم ؛قرار شد به یک مرکز تفریحی تجاری بریم ، همه سوار ماشین ها شدیم و بابا چون هوا تاریک بود ، رانندگی رو به من سپرد . بعد یک ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم و قرار شد ، ، اول خرید کنیم ، بنابر این قرار شد ، همه متفرق بشن و دو ساعت بعد تو رستوران بِنام همون مجموعه هم دیگرو ببینیم . ترجیح دادم بزارم مامان و بابا تنها بگردن ، پس ازشون جدا شدم و شروع کردم به گشتن ، همین طور که میگشتم ، یک ساعت مردونه تو ویترین یک مغازه بزرگ ساعت فروشی چشمم رو گرفت یک ساعت با صفحه خاص و زمینه مشکی با بند های مشکی اسپرت ، نمیدونم چرا با اولین نگاه تو دست های اروین تصورش کردم ، داخل مغازه شدم و بی هیچ دلیلی ساعت رو خریدم ! یک ساعتی میگشتم که یک لباس مجلسی نظرم رو جلب کرد ، یک لباس مجلسی که پشت لباس باز بود و با چند بند ظریف بهم وصل میشد ، بغل لباس تا پهلو باز بود ، از اون لباس ها بود که در عین سادگی چون فرم قشنگی به بدن میدن ، تو تن خاص میشد فقط مشکلش باز بودن بیش از حدش بود ! درواقع یک نوع لباس خواب ولی با جنس و ظاهری شیک تر بود ! از تصورات خودم خندم گرفت ، که صدای یک نفر رو پشت سرم شنیدم : _به چی میخندی ، خانوم بلا؟! اروین بود ، لبخندم و جمع کردم و گفتم : _هیچی یک خاطره یادم اومد ! لبخندی زد و سر تکون داد به ویترین نگاه کرد و لباس مورد نظر رو دید و گفت : _فکر کنم خیلی بهت بیاد ، انتخابت محشره ! شونه ای بالا انداختم و گفتم : _قصد خریدش رو ندارم . _چرااا؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : _اهل پوشیدن لباس های خیلی باز نیستم ، قشنگه ولی خیلی بازه ، نمیشه جایی پوشیدش !
    1 امتیاز
  31. پارت صد و بیست و دوم بعد هم بدون درنگ شروع کرد بهم آب پاچیدن ، خیس خیس شده بودم ، دویدم سمتش و گفتم : _دارم برات ! با خنده شروع کرد فرار کردن ، منم دنبالش دویدم و بعد چند دقیقه یهو ایستاد ، نتونستم سرعتم و کنترل کنم و لیز خوردم ، اروین کمرم و گرفت که زمین نخورم ، ولی من از ترس افتادن یقه اش رو کشیدم و هر دو توی آب افتادیم . چشم هام رو که باز کردم ، دو جفت چشم عسلی دقیقا رو به روم بود ، تازه متوجه موقعیت شدم و سریع اروین و کنار زدم و تو جام نشستم . از خجالت داغ کرده بودم و مطمئنن گونه هام گل انداخته بود. اروین خندید و با انگشت گونه ام رو نوازش کرد ، گفت : _بلا خانوم ،جفتمون رو خیس کردی خیالت راحت شد؟! سرم و کمی عقب کشیدم و با کمی اخم گفتم : _الان مقصر من شدم؟؟؟ تو یهو ایستادی ! باعث شدی جفتی بیوفتیم تو اب ! خندید و سرش و نزدیکم اورد و گفت : _والا من که از این اب تنی راضیم ، تا حالا اب بازی انقدر بهم مزه نداده بود! خندیدم و به کمکش تو جام ایستادم ، بعد هم گفتم : _بدو بریم ، لباس عوض کنیم ، وگرنه کل سفر به مریضی میگذره! اروین سری تکون داد و به سمت ویلا راه افتادیم .
    1 امتیاز
  32. پارت صد و بیست و یک موزی گفتم : _والا تو داری فرشته میبینی !نه من ، پس قلقش رو هم خودت پیدا کن ، من آشنایی ندارم . دستی به فکش کشید ، قبل اینکه چیزی بگه سریع چیزی که تو دلم مونده بود گفتم : _تخم مرغ و زردچوبه ! با تعجب گفت : _چی؟! املت می خوای ؟! خنده ام گرفته بود ولی قبل این که لبم به خنده باز بشه کنترلش کردم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم : _نه ! شنیدم برای چونه خوبه ،(اشاره ای به دستش که فکش رو میمالوند کردم و ادامه دادم)،انگار زیادی ازش کار کشیدی! اروین که انگار به مطلب مهمی پی برده بود ، لبخند جذابی زد و گفت : _میترا ، دوست و همکار دانشگاهی منه ، زنگ زده بود بگه عروسیشون بهم خورده ، چون متاسفانه پدربزرگ داماد فوت شده . تو دلم از این توضیحی که داد ذوق کردم ولی با بی تفاوتی گفتم : _فکر نمی کنم توضیحی خواسته باشم ، به من چه!! بعد هم پام رو تو آب گذاشتم و کمی جلو رفتم ، صدای اروین رو شنیدم که می‌گفت: _ همیشه سوال ها ، به زبون نمیان ، بعضی وقتا چشم ها به جای زبون کار می کنن! حیرت کردم ، این پسر خیلی خوب من رو شناخته بود ، اونقدر خوب که تونسته بود حرف دلم رو از چشم هام بخونه! چون به خواستم رسیده بودم نمی خواستم بحث کش پیدا کنه ، شیطون دست تو آب کردم و برگشتم سمت اروین که با تعجب به حرکتم خیره شده بود ، با لحن شیطون گفتم : _پس حالا که شما متخصص چشم و گوشی الان میتونی حدس بزنی می خوام چه کار کنم ! مهلت فکر کردن بهش ندادم و مشت مشت بهش آب پاشیدم ، چون انتظار این کار رو نداشت ، نتونست عکس العملی نشون بده و خیس شد ، با خنده گفت : _دارم برات ، صدف خانوم ، اصلا کی گفته صدف دم دریا انقدر باید شسته رفته باشه ؟! الان نشونت میدم!
    1 امتیاز
  33. پارت نود و نُه یکم که ارام شدم گفتم : بعدش چی شد؟ بهراد که با دیدن حال من دو دل بود که ادامه ماجرا رو تعریف کنه یا نه گفت : دیگه گذشته ، چیزی تغییر نمی کنه ، با شنیدنش فقط اذیت میشی. دستش رو گرفتم و گفتم : نه می خوام بقیه اش رو هم بدونم . بهراد دستم رو فشار کوچیکی داد و گفت : یکم که گردوندمش ، حالش بهتر شد ، ازم خواست چیزی به مامان و بابات نگم ، در ظاهر قبول کردم ، ولی حال روحیش خیلی بد بود و نمیتونستم به بهرام و زن داداش نگم ، اون شب اگه یادت باشه ساحل خیلی ناراحت بود حتی برای شام هم پایین نیومد ، تو هم که کلا تو کتابات غرق بودی زود رفتی ، من موندم و داداش بهرام و زن داداش ، نمیدونستم چه جوری شروع کنم ، از طرفی هم چون به ساحل قول داده بودم نمیتونستم جریان و کامل توضیح بدم ، ولی ای کاش کامل گفته بودم . با دستاش صورتشو پوشوند و بعد چند دقیقه با چشم های به خون نشسته ادامه داد: سر بسته بدون اوردن اسم پارسا موضوع رو براشون گفتم ، اون چند دقیقه هزار سال برام طول کشید ، خودم رو مقصر میدونستم ، حس می کردم اگه قبل تر جریان رو گفته بودم ، ساحل اونجوری نمیشکست ، حرفام که تموم شد ، بهرام و زن داداش بهم ریختن ، ولی چیزی به روم نیاوردن و ازم تشکر کردن که بهشون اطلاع دادم ، شرمندشون شده بودم و با سری پایین اومدم برم اتاقم که با ساحل رو به رو شدم ، با چشم های نمدار و عصبانی بهم توپید و گفت لعنتی من بهت اعتماد کردم تو قول دادی چیزی بهشون نگی ، خیالت راحت شد من رو پیششون خورد کردی . تا اومدم توضیح بدم رفت تو اتاقش و در و بست و هر چی گفتم بزار بیام برات توضیح بدم و اصلا اینجوری نیست که فکر می کنی درو باز نکرد ، اگه یادت باشه اون موقع ها باهم قهر بود و محلم نمیداد ، حتی پیام ها و زنگ هامم جواب نمیداد ، خیلی سعی کردم از دور هم که شده مواظبش باشم ولی سرنوشت نذاشت و در اخر از دستش دادیم. اشک هام مثل رودی از چشم هام جاری میشدن ، حال بهراد هم دست کمی از من نداشت ، انقدر حالش بد بود که نتونستم براش بگم که بعد اون چند شب که ساحل گوشه گیر شده بود ، تو دانشگاه با یک پسر اشنا شد و اون رو از لجبازی جایگزین تو و پارسا کرد ، بعدهم که درگیر اون گروهک شد و در اخر هم زندگی خودش رو تباه کرد ، هم داغ خودش رو به دلمون گذاشت .
    1 امتیاز
  34. پارت نود و هشت _ وقتی کنارش نشستم تازه من رو دید ، چشماش پر از غم بود ، بی هیچ حرفی خودش رو تو آغوشم پرت کرد ، حرفی نزدم گذاشتم اروم بشه و خودش توضیح بده ، یکم که گذشت اروم و ساکت تو بغلم موند و گفت : میشه من رو از اینجا ببری. کمک کردم بلند بشه و به سمت ماشین اوردمش و بعد اینکه سوار شدیم راه افتادم ، انقدر آشفته بود که نمیتونستم بیارمش خونه، اول باید به خودش میومد ، اگه اونجوری میومد خونه داداش و زن داداش میترسیدن ، کنار یک دکه وایستادم و براش اب خریدم تا بخوره ، یکم که اب خورد ، دیگه نتونستم تاب بیارم ازش پرسیدم ، نمی خوای بگی چی شده ، انگار منتظر حرفم بود که دوباره چشماش بارید و با صدای ضعیف گفت : همش دروغ بود ، همه چیز دروغ بود . کنجکاو پرسیدم : چی دروغ بود ؟ یه جوری بگو منم بفهمم. دستمالی از کیفش بیرون اورد و بعد پاک کردن اشکاش رو بهم گفت : چند وقت بود که پارسا سرد تر از معمول بود ، منم شک کردم دنبالش افتادم و دیدم با یک دختره قرار میزاره ، دفعه اول که بهش گفتم ، گفت که فقط یک قرار کاری بوده ، ولی قبول نکردم و دعوامون شد و دوباره تعقیبشون کردم ، هر بار دست به سرم می کرد ولی امروز که دوباره تو پارک دیدمشون جلو رفتم و با هم دعوامون شد ؛ اینجاش که رسید هق هقش بلند شد و نتونست ادامه بده ، خون خونم می خورد صدف دوست داشتم سر اون بی شرف رو بِکَنم . نگاهی به بهراد کردم قرمز شده بود و از شدت عصبانیت نتونست ادامه بده دکمه بالایی یقه اش رو باز کرد ، بلند شدم و براش یک لیوان اب اوردم ، با این که دوست داشتم بقیه اش رو بشنوم ولی با دیدن حالش گفتم : اگه نمیتونی بقیه اش رو بزار برای بعد. جرعه ای از اب نوشید و سری به نفی تکون داد و ادامه داد: تو بغلم گرفتمش ، وقتی اروم شد ادامه داد ، میدونی بهم چی گفت بهراد ، گفت من از اولم با تو کاری نداشتم تو آویزونم شدی ، من فقط می خواستم باهات صمیمی بشم که به خواهرت برسم ، ولی تو دور برداشتی ، هق زد و گفت باور کن من آویزونش نشدم. این رو که شنیدم شوک شدم و اشکام سرازیر شد نا خواسته باعث اذیت خواهرم شده بودم ، دستم رو جلو بهراد نگه داشتم که صبر کنه ، ای کاش میمردم ولی ساحل نا امید نمی شد ، چون من میدونستم تاوان بزرگی برای اروم شدن پس داد . بهراد که وضعیتم رو دید گفت : خوبی صدف ؟ نمی خواستم ناراحت بشی ، دارم میگم تو اشتباه ساحل رو نکنی. عصبی گفتم : چه جوری تونست بیاد بهم بگه دوست دارم ؟ هان ، بگو بهراد چه جوری ؟ بهراد بلند شد و اومد بغلم کرد و گفت : چیزی نیست اروم باش .
    1 امتیاز
  35. پارت نود و هفت کلافه و اشفته گفت : ببین ، این رو فقط به خاطر این دارم میگم که اگه فکر و خیالی هم راجع به این پسره داری ، فراموش کنی . نفس عمیقی کشید و ادامه داد : _ چند سال پیش ، سال اولی که ساحل وارد دانشگاه شد ، متوجه علاقه اش به پارسا شدم ،اون زمان تو دلم گفتم کی از پارسا بهتر ! سری تکون داد و گفت : کاش میدونستم چه ادم کلاشیه ، جلوی ساحل رو میگرفتم. نامحسوس اشکی که گوشه چشمش بود رو پاک کرد که از چشمم دور نموند و با صدای گرفته ای ادامه داد : _ چند وقت که گذشت ، با چند تا از دوستای دانشگاهم رفته بودیم کافه ، در حال خوش و بش بودیم که دیدم ساحل و پارسا وارد کافه شدن ، اول فکر کردم اشتباه دیدم ولی بعد اینکه خوب نگاه کردم دیدم خودشونن ؛ راستش چون متوجه علاقه ساحل بودم تعجب نکردم ،ولی باز هم باید از ساحل میپرسیدم ،اون روز بعد اینکه برگشتم خونه ، ساحل رو کشیدم کنار و ازش پرسیدم ، اونم با خوشحالی گفت از پارسا خوشش میاد و قراره یک مدت بیش تر با هم اشنا بشن ، وقتی این رو شنیدم ازش خواستم محتاط باشه و در هر موردی من رو در جریان بزاره ، یادته که اگه توی مسیر می افتاد تخت گاز میرفت و نمیشد جلوش رو گرفت ، یک مدت گذشت و با پیگیری هام، کما بیش در جریان رابطه اشون بودم ، یک روز تو جلسه بودم و گوشیم در دسترسم نبود ، وقتی جلسه تموم شد ، رفتم سراغ موبایلم و دیدم ده تا تماس از ساحل داشتم ، نگران شدم ، سریع شماره اش رو گرفتم ، بعد مدت طولانی تماس وصل شد و صدای خش دار و غم دار ساحل تو گوشی پیچید و فقط یک جمله گفت ، میشه بیای دنبالم و بعد زد زیر گریه ، ادرس و ازش پرسیدم ، دلم شور میزد و نمیدونم با چه سرعتی خودم رو بهش رسوندم ، تا برسم فکرم هزار جا رفت ؛ وقتی رسیدم ، ساحل روی نیمکت تو پارک نشسته بود ، انقدر حالش بد بود که متوجه من نشد!
    1 امتیاز
  36. پارت نود و دو بهراد خندید و گفت : منم به خاطر همین اومدم پیش تو . _خب حالا دوست داری چه مهمونی بگیری ؟خانوادگی یا دوستانه؟؟ یکم فکر کرد و گفت : والا اول می خواستم دوستانه بگیرم ولی بعد دیدم چون سال اول ازدواجمونه خانوادگی بگیرم بهتره ! سری به معنای موافقت تکون دادم و گفتم : خونه یا بیرون ؟ نگاهی از بالا به پایین انداخت و گفت : اگه اینا رو میدونستم که پیش تو نمیومدم . خندیدم و گفتم : خونه بگیر ، اینجوری دستت تو مهمون دعوت کردن بازه ! _اوکیه ، من باید برم فعلا ، بقیه کارا با تو ، چیزی نیاز داشتی زنگ بزن. _کجا برادر ؟ کیا رو می خوای دعوت کنی؟ سر خاروند و گفت : نمیدونم ، فقط چند تا دوستاش هستن که باهاشون صمیمیه اونا رو حتما دعوت کن ، بقیه هم خودمونیا رو دعوت کن. بعد هم دستی برام تکون داد و گفت : جبران می کنم وروجک ، فعلا. پوفی کشیدم و پایین رفتم ، مامان پیش سلیمه بود و داشتن ناهار درست می کردن ، به اشپز خونه رفتم و سلام دادم ، با خوش رویی جوابم رو دادن ، رو به مامان قضیه تولد رو شرح دادم ، و ازش خواستم ، اون مهمونا رو دعوت کنه ، شماره دوستای نازی رو هم بهش دادم و بهش گفتم برای خرید میرم بیرون . بعد اماده شدن و روشن کردن ماشین به سمت چند تا تم فروشی رفتم و دیزاین مد نظرمو سفارش دادم و هماهنگ کردم که پس فردا صبح بیان ، بعد هم شیرینی فروشی رفتم و کیک سفارش دادم . به ساعت نگاه کردم هنوز یکم وقت داشتم تصمیم گرفتم برم برای نازی کادو بخرم. وارد پاساژ که شدم ، سمت چپ یک کافه بود ، بوی قهوه من رو به سمتش جذب کرد و تصمیم گرفتم یک قهوه بخورم بعد برم خرید ، فضای کافه دنج و رمانتیک بود ، سفارشم رو که دادم ، صندلی گوشه دیوار رو انتخاب کردم و نشستم . منتظر سفارشم بودم که دیدم پارسا با یک دختر دست تو دست وارد کافه شد!
    1 امتیاز
  37. پارت نهم اقای نوروزی از پارچ رو میز ابی برای همسرش ریخت و گفت : بخور خانوم ، ما باید قوی تر از این حرفا باشیم ، تا اون بیشرفی که این کار رو باهاش کرده پیدا نکنیم ، نباید از پا بیوفتیم . همسرش لیوان رو گرفت ،یکم که نفسشون بالا اومد پرسیدم : انگار شب قبل فوت خانوم نوروزی تولد دختر خواهرتون (به مادرش نگاه کردم ) بوده درسته ؟ خانوم نوروزی اشک گوشه چشمش رو پاک کرد و گفت : بله ، تولد مهسا دختر خواهرم بود. _خانوم نوروزی با ایشون صمیمی بودن ؟ سری تکون داد و گفت : بله ، مهسا و بهار از بچگی با هم بودن ، خواهرم وقتی مهسا نوجوان بود فوت کرد و مهسا پیش ما بزرگ شد و مثل خواهر بود برای بهار . اقای نوروزی اضافه کرد و گفت : اون بچه تازه چند ماهه برگشته ایران ، از ما داغون تره . با کنجکاوی پرسیدم : مهسا خانوم رو میگین ؟ اقای نوروزی سری به تایید تکون داد. رو به جفتشون پرسیدم : اون شب بحثی اتفاق نیوفتاد ؟ خانوم نوروزی گفت : نه چیزی پیش نیومد . اقای نوروزی دستی تو موهای کم پشتش کشید و گفت : توی جمع بحثی پیش نیومد ولی وقتی من رفتم بالکن هوایی تازه کنم دیدم بهار و مهسا دارن بلند باهم حرف میزنن وقتی ازشون پرسیدم ،گفتن چیزی نیست و برگشتن پیش مهمان ها. _نشنیدید راجع به چی حرف میزدن ؟ _ نه متوجه نشدم .
    1 امتیاز
  38. پارت هشت روز بعد سرباز احمدی بهم خبر رسوند که پدر و مادر مقتول اومدن و می خوان ببیننم . راستش فکر نمی کردم تا بعد مراسم سوم مرحوم بیان ، به احمدی گفتم راهنماییشون کنه. به احترامشون بلند شدم و بعد سلام و تسلیت گفتن مجدد میز رو دور زدم و روی صندلی های کنارشون نشستم . نمیدونستم چه جوری باید شروع کنم ، یکم سخت بود ، داغشون تازه بود . به سختی شروع کردم و گفتم : میدونم غم بزرگیه و قابل حضم نیست ولی باید چند تا سوال ازتون بپرسم . اقای نوروزی پدر مقتول گفت : ما حاضریم هر کمکی از دستمون برمیاد انجام بدیم جناب سرگرد ، فقط اون بی شرف رو پیدا کنید. دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم : شک نکنید که اون ادم به سزای عملش میرسه ، به عنایت خداوند و کمک شما پیداش می کنیم. مادر مرحوم با صدایی که از گریه گرفته بود گفت : جناب سرگرد ، اخه بهار من انقدر مهربون بود که بد هیچ کس رو نمی خواست ، نمیدونم کی این بلا رو سر بچم اورده . صدام رو صاف کردم و گفتم : این چند وقت اخیر ، رفتار خاصی از دخترتون ندیدین ، چیزی که براتون عجیب باشه. اقای نوروزی مغموم گفت : والا جناب سرگرد ، بهار دختره ارومی بود ، خیلی چیزی بروز نمیداد ، بیس تر وقتا اگه غمی هم داشت از ما پنهان می کرد که مبادا نارحت بشیم. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید که سریع پاکش کرد .
    1 امتیاز
  39. پارت هفت _چشم قربان ، چیزی راجع بهش نظرتون رو جلب کرده ؟ چونم و خاروندم و متفکر گفتم : هنوز زوده برای این حرفا ، کاری که گفتم رو انجام بدین ، زمان خاکسپاری رو فهمیدی؟ _چشم، بله فردا قطعه... بهشت زهرا ساعت ده صبح . سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم . صبح به همراه سروان بابایی در مراسم ختم شرکت کردیم ، مادر و پدر مرحوم خیلی اشفته و نزار بودن ، کم غمی نیست به هر حال دختر جوانشون رو از دست دادن . اسدی غمگین به جنازه همسرش که به خاک سپرده میشد نگاه می کرد ، بیش تر پشیمونی تو چشمش موج میزد ، وسطای خاک سپاری زن جوانی که ظاهری نسبتا امروزی داشت وارد مجلس شد و خودش رو روی خاک انداخت و گفت : بهار ، پاشو ، پاشو بهار ، مثل خواهر بودی برام ، چه جوری رفتنت رو باور کنم . حرکاتش بیش تر مثل نمایش بود ولی استرس تو رفتارش موج میزد ، صداش میلرزید و مدام گره روسری توری کوتاهش رو سفت می کرد ، دستاش میلرزید . خودش رو به طرف مادر بهار کشید و مادر بهار گفت : دیدی مهسا ، دیدی بهارم پرپر شد ، خدا نگذره از کسی که بهار رو ازم گرفت ، خدا لعنتش کنه . دختره خودش رو جمع کرد و به گریه افتاد. حواسم جمع اسدی شد ، مضطرب به دخترک زل زده بود و مردمک چشمش گشاد شده بود . بعد اتمام خاکسپاری جلو رفتم و به اسدی و خانواده مرحوم تسلیت گفتم و بعد رو به بابایی گفتم : تو یک وقت مناسب با پدر و مادر مرحوم نوروزی هماهنگ کن تا به کلانتری بیان.
    1 امتیاز
  40. پارت ششم ابرویی بالا انداخت و گفت : ما که از مهندس بدیی ندیدیم ، سر صدایی هم ندارن ، البته دیشب خانومشون ، کمی نا خوش احوال بودن ، فکر کنم دعوا شون شده بود ،البته نه که فالگوش وایسم ها ، نه صداشون بلند بود. خداروشکر خوب کسی گیرم اومده بود ، از اون دسته ادم های خاله زنک بود که راجع به همچی اطلاع داشت و بدون دردسر به اشتراک میذاشت. گفتم : اخلاقشون با خانواده و هم سایه ها خوبه ، اخه اخلاق خیلی برای تیم ما مهم هست؟ لبخندی زد و گفت : والا ، من تا حالا درگیری یا رفتاری بد ازشون ندیدم ، دیدم یه چند باری یک خانوم که شاسی بلند داشت رسوندِشونا ، گناه مهندس و شستم نگو بنده خدا جای جدید استخدام شده ، خانوم از همکارا هستن دیگه ، نه ؟ یک خانوم با شاسی بلند ، خب مثل اینکه یک خبرایی هست ، حس می کردم اسدی تو حرف هاش چیزی رو پنهان می کنه . بیش تر از این نمیشد چیزی بپرسم شک می کرد گفتم : بله احتمالا ، ممنون از راهنماییتون . گفت : خواهش می کنم ، تو رو خدا اگه تو شرکتتون ، کاری برای ما هم داشتید دریغ نکنید ، گرفتاریم به خدا. بل اجبار شمارش رو گرفتم که مثلا معرفیش کنم ، ازش خواستم این مکالمه محرمانه بمونه ، بعد اینکه گفت : خیالتون تخت دهنم قرصه . بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم. به کلانتری که برگشتم صاف رفتم اتاق بابایی ، وقتی من رو دید از صندلی بلند شدو پا جفت کرد و گفت : چه کاری از دستم بر میاد قربان. _چند نفر رو بزار اسدی رو تعقیب کنن ، بویی نبره ها بگو حواسشون رو جمع کنن.
    1 امتیاز
  41. پارت پنجم سری تکون دادم و گفتم : مرخصی . بعد رفتن بابایی ، نگاه دیگه ای به جزئیاتی که در دستم بود انداختم و اینکه مقتول با همسرش فقط یک تماس گرفته یکم برام عجیب اومد . ادرس خونه مقتول در پرونده بود ، نگاهی انداختم و تصمیم گرفتم یه دوری اون اطراف بزنم . از کلانتری خارج شدم و سوار ماشین شدم ، و به راه افتادم ، مجتمعی که توش زندگی می کردن ، تقریبا شرق تهران بود . جلوی مجتمع نگه داشتم ، نگهبان مجتمع تو اتاقک مخصوص نشسته بود و فوتبال نگاه می کرد . تقه ای به شیشه پنجره زدم که حواسش جمع شد و جلوی پنجره اومد و گفت : کاری داشتید؟ بدون مکث گفتم : می خوام راجع به یکی از ساکنین تحقیق کنم ، اگه میشه چند تا سوال ازتون بپرسم. نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت: امر خیر دیگه نه ، بفرمایید داخل. اتاقک و دور زدم و وارد شدم نگهبان تعارف زد رو صندلی رو به رویی بشینم. تشکر کردم و نشستم ، پرسیدم : چند وقته اینجا کار می کنید؟ اب دهنش رو قورت داد و گفت : یک سالی میشه ، اگه بخاطر اشناییت میگید ، تقریبا همه رو میشناسم. ابرویی بالا انداختم و گفتم : صحیح ، جناب اسدی رو میشناسی؟ دستی به فکش کشید و گفت : بله ، بلوک b میشینن ، ولی ایشون که متاهل هستن ! با ارامش گفتم : بله ، من هم برای امر خیر نیومدم ، ایشون به تازگی تو شرکت ما شروع به کار کردن برای استخدامشون کمی اطلاعات می خوام .
    1 امتیاز
  42. پارت چهارم سری تکون داد و تشکر کرد ، بلند گفتم : سرباز احمدی . داخل شدو پا جفت کردو گفت : بله قربان . _اقای اسدی رو تا دم در راهنمایی کنید. احمدی : به چشم قربان . اقای اسدی دوباره تشکر کرد و به همراه احمدی بیرون رفت . چند دقیقه ای گذشت که گوشیم رو برداشتم و با سروان بابایی تماس گرفتم و گفتم : ریزمکالمات مقتول بهار نوروزی رو می خوام ، برام بیار. تلفن رو قطع کردم ، با توجه به حرف های اسدی ، حال مقتول موقع شام حالش بد بوده ، پس احتمالا هر اتفاقی که افتاده قبل شام بوده ، باید با پدر و مادر مقتول هم صحبت کنم . فکرم مشغول بود که درب به صدا دراومد ، گفتم : _ میتونی داخل بشی. سروان بابایی با پوشه ای که دستش بود وارد شد و بعد احترامات معمول ، پوشه رو سمتم اورد و گفت : این ریز مکالمات یک ماه اخیر مقتول بهار نوروزی ، که خواسته بودید. پرونده رو گرفتم و نگاهی بهش انداختم ، تو چند هفته اخیر بیش تر با خانومی به نام مهسا راد ، و خانومی به نام نیره تهرانی تماس گرفته بود ، یک بارم با همسرش اقای اسدی. سروان بابایی برای توضیح بیش تر گفت : طبق تحقیقات خانوم راد دختر خاله مقتول و خانوم تهرانی مادرشون هستن. اهانی گفتم و رو به بابایی گفتم : جنازه مقتول رو به خانوادش تحویل بدین و درباره زمان خاکسپاری بهم اطلاع بدین ، بعد خاکسپاری ، مادر و پدر مقتول رو می خوام ببینم . بابایی پا جفت کرد و گفت : چشم قربان .
    1 امتیاز
  43. پارت سوم دست هام رو روی میز گره کردم و کمی به جلو خم شدم و گفتم : تو مهمونی اتفاق خاصی پیش نیومد ، که همسرتون ناراحت یا عصبی بشه ، یا چیزی که توجهتون رو جلب کنه؟ به فکر فرو رفت و چند بار صورتش رو لمس کرد گفت : نه چیز خاصی اتفاق نیوفتاد ، فقط اینکه موقع شام همسرم کمی حالش بد بود و بعد شام ازم درخواست کرد سریع برش گردونم خونه . _چرا بعد اینکه متوجه ناخوش احوالیشون شدید ، همون موقع به بیمارستان یا درمانگاه مراجعه نکردید؟ دستی توی موهاش کشید و گفت : من می خواستم ببرمش ولی خودش مخالف بود و گفت فقط به استراحت نیاز داره و می خواد برگرده خونه. _شما کی متوجه وخامت حالشون شدید؟ کلافگی تو تک تک حرکاتش موج میزد گفت : وقتی رسیدیم ، بهار رفت رو تخت دراز بکشه ، من هم با اینکه عادت بدی هست ، باید قبل خواب یک نخ سیگار بکشم ، به خاطر همین رفتم بالکن ، چون همسرم از بوی سیگار خوشش نمیومد ، وقتی برگشتم متوجه شدم ، نفس نمی کشه و همون موقع با اورژانس تماس گرفتم. سری تکون دادم و پرسیدم : والدین خانوم نوروزی هم دیشب تو جشن حضور داشتن؟ از اتفاق پیش اومده خبر دارن؟ چشم هاش رو چند ثانیه بست و به نقطه ای خیره شد و گفت : بله حضور داشتن ، امروز صبح خبرشون کردم. از جام بلند شدم و دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم : ممنون از همکاریتون ، داغ بزرگیه خدا صبر بده به شما ،پدر و مادرشون ، هماهنگ می کنم بعد کار های اداری جنازه رو فردا بهتون تحویل بدن ، فقط تا اطلاع ثانوی لطفا در دسترس باشید و از شهر خارج نشید.
    1 امتیاز
  44. پارت دوم به گریه افتاد با دو تا دستش جلوی صورتش رو گرفت ، نبود حلقه تو دستش بد جور به چشمم اومد . دوباره لیوان رو بلند کردم و سمتش گرفتم و دستمال کاغذی رو هم جلوش گذاشتم . با لحن اروم و تسلی بخشی گفتم : خدا بهتون صبر بده ، چند وقت از ازدواجتون با مرحوم میگذره؟ اسدی ، دستمالی برداشت و بعد نوشیدن کمی از اب گفت : تقریبا سه ساله ، جناب سرگرد بهار ازارش به مورچه هم نمیرسید ، اخه کار کی میتونه باشه . با لحن مصمم گفتم : بهتون قول میدم کار هر کس که باشه ، پیداش می کنیم ، فقط به راهنمایی شما نیاز داریم. سری تکون داد و گفت : امیدوارم ، چه کاری از دستم برمیاد؟ تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم : این چند وقت اخیر همسرتون با کسی مشاجره ، یا خصومت و دلخوری نداشتن ؟ کمی مکث کرد و بعد چند بار دهنش باز و بسته شد ، انگار از به زبان اوردن چیزی شک داشت ، در نهایت گفت : جناب سرگرد بهار ، ادم اروم و مهربونی بود ، بهتون گفتم ازارش به مورچه هم نمیرسید ، تا جایی که من خبر دارم ، نه با کسی مشکلی نداشت. تو تمام مدتی که کلمات رو به زبون میاورد از نگاه کردن به من اجتناب می کرد ، کاملا معلوم بود چیزی رو پنهان می کنه. سری به نشانه تایید تکون دادم و گفتم : این چند وقت رفت و امد مشکوکی نداشت ، چیزی رو پنهان نمی کرد؟ به چشم هام نگاه کردو گفت : نه جناب سرگرد ، همسر من خیلی اهل تنها بیرون رفتن نبود ، بیش تر وقتش رو تو خونه میگذروند . ابرویی بالا انداختم و گفتم : صحیح ، دیشب جای خاصی نرفتید؟ نفسش مضطربی کشید و با پاش رو زمین ضرب گرفت و گفت : دیشب تولد دختر خالش بود ، اونجا دعوت بودیم ، بعد از شام برگشتیم خونه .
    1 امتیاز
  45. پارت یک پرونده رو جلوی روم باز کردم ، مقتول خانوم بیست و هفت ساله ای بود که به طرز مشکوکی شب گذشته به قتل رسیده بود. چون اثری از ضرب و شتم و اسیب دیدگی ظاهری نبود همسر خانوم ، در تماس به ارژانس گزارش ایست قلبی داده بود . ولی بعد مشکوک شدن ، اورژانس و کالبد شکافی معلوم شد، زن جوان مسموم شده و درواقع به قتل رسیده. از وقتی که گزارش کالبد شکافی به دستم رسید ، دستور دادم ، همسر خانوم رو برای توضیحات به کلانتری بیارن ، یک ساعتی گذشته بود که ، درب به صدا در امد . با صدای رسا گفتم : بیا تو . سرباز احمدی داخل شد و پا جفت کرد و گفت : قربان ، اقای اسدی همسر مقتول بهار نوروزی رو اوردم ، بفرستمش داخل؟ سری تکون دادم و احمدی بیرون رفت و چند دقیقه بعد اقای اسدی با چهره ای اشفته و نزار داخل شد . رو به احمدی گفتم : بیرون منتظر باش . پا جفت کرد و گفت : چشم قربان . از اقای اسدی در خواست کردم بشینه ، و لیوان ابی دستش دادم و تو تمام مدت تمامی حرکاتش رو زیر نظر گرفتم . بعد از تشکر کمی از اب خورد و گفت : جناب سرگرد ، چه اتفاقی افتاده ،جنازه بهار رو بهم تحویل ندادن ، به من گفتن شما برام توضیح میدین . چشم هاش اشفته و گیج بود ، ولی لحنش اونقدرها هم مثل یک ادم غمگین، که تازه زن جوانش رو از دست داده نبود ، کمی استرس داشت و دستاش رو بهم میمالید . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بهتون تسلیت میگم جناب اسدی ، میدونم شرایط سخته ، ولی تو گزارش که از پزشکی قانونی به دستم رسیده ، متاسفانه همسرتون مسموم شده و به قتل رسیده . مردمک چشمش دودو میزد و با تته پته می گفت : ق...قتل ...ب ...بهار .
    1 امتیاز
  46. نام دلنوشته: نیمه‌شب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همه‌ی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...