به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/20/2026 در همه بخش ها
-
پارت نوزدهم محمدعلی دستی بر گردنش میکشد و میگوید: - نتونستم گوهر نتونستم. میدونی گوهر منم این سن رو گذروندم. وقتی یه جوون این طور مصمم پای یه چیزی وایمیسته باید کمکش کرد. اگه کمکش کنی مثل این میمونه که درخت پر بار و تنومند کاشتی. ولی اگه همین جوون رو رها کنی و بهش اهمیت ندی مثل این میمونه که بذر گندم طلایی رو بریزی دور. متوجه منظورم میشی؟ گوهر سرش را پایین میاندازد و به برنجها نگاه میکند. آری منظورش را متوجه میشد. او در وجود شیرزاد جوانی خود و صادق را دیده بود که اگر کسی را داشتند تا دستشان را بگیرد تا آسمان قد میکشیدند. این را بارها از زبانش شنیده بود. - گوهر؟ - گوهر خانم؟ با صدا زدنهای مکرر محمدعلی، گوهر آرام نگاهش را بالا میآورد. محمدعلی منتظر یک تایید کوچک از طرف او بود. کلافه نگاهش را در مطبخ میچرخاند. با دل واماندهاش باید چه میکرد؟ پس از مکثی طولانی دوباره نگاهش را به محمدعلی میدهد. چشم انتظار به او نگاه دوخته بود. چشمان شوهرش برق میزد. برقی از جنس امید! گویا اشتیاق و پشتکار شیرزاد او را نیز به وجد آورده بود. اینبار آرام زمزمه میکند: - شاید خیر و صلاحمون تو این باشه. ما که نمیدونیم. توکل به خدا. با این حرف گوهر لبهای محمدعلی به خنده کش میآید. این حرف یعنی گوهر دست به دستش داده بود تا با هم دل به دل شیرزاد بدهند. حق با گوهر بود. آنها که نمیدانستند خداوند در دفتر سرنوشت چه برایشان نوشته است. چه کسی میتواند با اطمینان بگوید کدام اتفاق بد است و کدام یک، شانس بزرگ زندگی؟ شاید این ورق طلایی زندگیشان بود. باید گرد نگرانی را از دل میتکاندند. فردای آن روز بعد از نماز صبح گوهر فلاکس بزرگ را پر از چای میکند. چند تکه نان و چند دانه خرما و گردو را بقچه میکند و به دست شوهرش می دهد و او را راهی باغ میکند. پس از آن در اروان میماند و تا جایی که محمدعلی در امتداد مسیر جاده محو شود رفتنش را تماشا میکند. محمدعلی بقچه را در یک دست و فلاکس را در دست دیگر میگیرد و با فکر و خیالهایش هم قدم می شود. نزدیک باغ که میرسد شیرزاد را همانجای قبل میبیند. بیحرف جلو میرود. شیرزاد با دیدن محمدعلی تکیه از دیوار میگیرد و سلام میکند. محمدعلی فلاکس را زمین میگذارد و همانطور که دست در جیب ژاکتش میبرد تا دسته کلید را بیرون بکشد پاسخش را میدهد. - علیک سلام.1 امتیاز
-
ساندویچ هفتاد و پنج🍔 تماس رو قطع کردم و با گیجی تمام، برای ویلیام لوکیشن فرستادم. متوجه شدم هیچوقت شماره اون رو توی گوشیم ذخیره نکرده بودم. چنگی به موهام زدم و تلوتلو خوران، به سمت راهپله طلایی رفتم. اگه نَردهها دستم رو نگرفته بودن، بعید نبود که بیوفتم و سرم از وسط به دو نیم تقسیم بشه. با دیدن کلارا، همهچیز رو از یاد بُردم. روی مبل چرمی دراز کشیده و پلکهاش با آسودگی روی هم افتاده بود. همون مبلی که سباستین اصرار داشت رنگ قهوهایش رو بگیریم، اما من سر این موضوع کوتاه نیومدم تا در نهایت، اون چیزی بشه که میخواستم. صدایی که همواره در حال خفه کردنش بودم، دوباره بیدار شد. صدای غریبهای که از من میپرسید چرا وقتی میدونستم زمان زیادی توی این خونه نخواهم بود، اینقدر سر خرید اسبابش، وسواس به کار بردم؟ شونههای کلارا رو تکون دادم و آروم اسمش رو صدا زدم: - کلارا، کلارا... کلارا باید بیدار شی! پلکهایی که هنوز رد کمرنگی از سایه شاین صورتی داشتن، تکون خوردن و باز شدن. چهرش رو مچاله کرد. روی مبل نشست و شقیقهش رو مالش داد. - اینجا چه خبره؟ من... من... با یادآوری اتفاقات، چشمهاش تا آخرین درجه گشاد شد و با هیجان بهم گفت: - منو بیهوش کردن. میخواستم بیام بالا تا سباستین اذیتت نکنه، ولی اون عوضی یه دستمال سفید گرفت جلوی دهنم و... اینا مهم نیست. چه اتفاقی افتاد؟ قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم، از جا پرید و با وحشت ازم فاصله گرفت. دستهاش رو جلوی دهنش گرفته بود و لرزششون مشهود بود. گفت: - دست... دستات! یا مسیح! تو چیکار کردی نارسیس؟ سباستین کجاست؟ نیک، بازرس... با جنون اطرافش رو نگاه کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، به سمت پلهها رفت. روی مبل موندم و سرم رو بین دستهام گرفتم. یک، دو، سه... صدای جیغ بلند کلارا، به دیوارهای خونه اصابت کرد و همهجا پخش شد.1 امتیاز
-
پارت صد و هشتاد و هشتم ( باوان ) دیشب یه کابوس خیلی بدی دیدم...اونقدر بد بود و تپش قلب گرفتم که تا صبح خوابم نبرد. خواب دیدم تو یه جنگل خیلی بزرگ با استرس دارم میدوئم و یکسره پوریا رو صدا میزنم اما هیچکس نیست که به دادم برسه. وقتی به اعماق جنگل رسیدم، یکی از پشت محکم دستشو میذاره جلوی دهنم و بعدش هم من با ترس از خواب پریدم. کلی توی دلم خداروشکر کردم که این فقط یه خواب بود...این خواب و توی دفتر روزمرگیهام نوشتم که یادم باشه هفته بعد رفتم پیش آرزو بابتش باهاش صحبت کنم تا بهم بگه این چه ترومایی که باعث شده چنین کابوسی ببینم. سالیوانی که پوریا برام خریده بود و گرفتم توی دستم و بهش نگاه کردم. خنده ام گرفت...واقعا منو یاد پوریا مینداخت! هیولایی بزرگ اما با قلبی مهربون و جسور که پای کسایی که براش باارزشن، وایمیسته. این روزا بیشتر از هر چیزی دلم میخواست از احساساتم با پوریا صحبت کنم. نمیخواستم تو این بلاتکلیفی احساسی بمونم و روز و شب رفتار پوریا رو برای خودم تحلیل کنم و با علامت سوال های بیشتر جواب احساساتم و بدم! همش حرف آرزو توی ذهنم میپیچید که بهم میگفت که باید با احساساتم خیلی شجاعانه رودر رو بشم و ازشون نترسم! شاید پوریا هم منتظر این باشه که من حرفی بزنم و پیش خودش فکر کنه که من هنوز اون احساسی که باید و بهش ندارم. بخاطر همینم بابت این موضوع پیش قدم نشده و باهام بابت این موضوع حرفی نمیزنه. شاید فکر کنه که احساسش یکطرفه است و اگه با من بابت این موضوع صحبت کنه، جواب رد میشنوه و غرورش له میشه و دچار سرخوردگیه عاطفی میشه. بهرحال اون یه مافیا بود و به قول خودش تو زندگی مافیا جایی برای عشق و عاشقی نبود و به آدم عادی که سرش تو زندگی خودشه، قبول نمیکنن که با همچین آدمی تو یه رابطه باشه و هر لحظه تو زندگیش ترس و تجربه کنه منم باهاش تا یه زمانی موافق بودم اما از یجایی به بعد نتونستم اختیار قلبم و تو دستم بگیرم و رفتارش و حرکاتش باعث شد که از صمیم قلبم عاشقش بشم! درسته که تو کار خلاف بود اما در عین حال هم آدم روراستی بود و کسی بود که سر قولش وایمیستاد. بخاطر اینکه بتونه کسایی که دوست داره رو خوشحال کنه تلاش میکرد1 امتیاز
-
پارت هجدهم مدتی در سکوت هر دو به چشمان یکدیگر نگاه میکنند. اطمینان در چشمانش محمدعلی را نیز به شور میانداخت. کسی در وجود محمدعلی فریاد میزد: بهش فرصت بده. - من باید روش فکر کنم! با این حرفش شیرزاد مثل برق گرفتهها سرش را بلند میکند. باورش نمیشد چه شنیده است. - واقعا روش فکر میکنید؟ محمدعلی نگاهش را بین زمین و آسمان و درختان میچرخاند. نفسش را سنگین بیرون میفرستد و پس از مکثی طولانی پاسخ میدهد: - آره، فکر میکنم. شیرزاد ناباور میخندد. البته که هنوز جواب دلخواهش را نگرفته بود اما همین هم غنیمت بود. باورش نمیشد. چشمانش از خوشی برق میزد. محمدعلی به چشمان براق شیرزاد نگاه میکند و ادامه میدهد: - الان هم دیگه برو خونه، برو خودت رو گرم کن. وقتی دور و ورمی نمیتونم درست فکر کنم. شیرزاد خوشحال "چشم" میگوید و از محمدعلی خداحافظی میکند. محمدعلی نیز با "به پدرت سلام برسون" راهیاش میکند. هنوز دور نشده بود که دوباره باز میگردد. - آقا محمدعلی. محمدعلی که داشت وارد باغ میشد کلافه برمیگردد و با اخم نگاهش میکند. شیرزاد مسیر رفته را با چند گام بلند بازمیگردد و میگوید: - لیوانتون! محمدعلی به لیوان در دست شیرزاد نگاه میکند. شیرزاد دو دستی لیوان را مقابل محمدعلی میگیرد و تشکر میکند. محمدعلی لیوان را از دستش میگیرد و میگوید: - نوش جان، برو دیگه. شیرزاد هیجان زده مسیر برگشت بیجار را در پیش میگیرد. باید اول از همه به پدرش خبر میداد. محمدعلی هنوز باورش نمیشد. به گوهر چه باید میگفت؟ البته که هنوز او را نپذیرفته بود اما خب آیا میتوانست فردا او را رد کند؟ آخر شب که گوهر داشت برنج روز بعدش را پاک میکرد محمدعلی کنارش مینشیند. گوهر متعجب به او نگاه میکند. سابقه نداشت محمدعلی این طور بیمقدمه کنارش بنشیند و برنج پاک کردنش را تماشا کند. - چی شده؟ محمدعلی شانه بالا میاندازد و میگوید: - هیچی، مگه باید چیزی شده باشه؟ گوهر در سکوت تنها نگاهش میکند. محمدعلی نگاه گوهر را تاب نمیآورد و به یکباره میگوید: - بهش گفتم روش فکر میکنم! - چی؟ محمدعلی از صدای نسبتا بلند گوهر صاف مینشیند و نگاهش را میان گلهای فرش دستبافت خانه میگرداند. سخن بیمقدمهاش او را شوکه کرده بود. گوهر از او خواسته بود سراغ اصل مطلب برود اما توقع چنین چیزی را نداشت.1 امتیاز
-
پارت هفدهم گوهر لبش را گاز میگیرد و میگوید: - اگه از صبح اونجا وایساده که پس یخ زده تا الان پسر مردم! - صبر کن ببینم. محمدعلی به سمت درب میرود. از پشت در پنهانی بیرون را نگاه میکند. شیرزاد همان جای قبل تکیه بر دیوار ایستاده بود. به سمت گوهر بازمیگردد. - خودش بود، واسه چی نرفته پس؟ - باهاش حرف زدی؟ محمدعلی سر بالا میاندازد و میگوید: - چی بگم بهش؟ گفتم دیگه قبلا. کوتاه نمیاد. گوهر بر پشت دستش میکوبد و میگوید: - بچه مردم سینه پهلو میکنه خب. - خب من چیکارش کنم؟ گوهر دور و اطراف را نگاه میکند. یا دیدن بخاری که از لیوان چای محمدعلی بلند میشد می گوید: - یه لیوان چای براش ببر گرم بشه، بعد هم یه جوری بفرستش بره خونه. محمدعلی با یک لیوان چای پیش شیرزاد باز میگردد. شیرزاد با دیدن لیوان چایی که مقابلش ظاهر میشود سرش را بالا میآورد و با محمدعلی مواجه میشود. سریع صاف میایستد و دوباره سلام میکند. محمدعلی جواب سلامش را میدهد و به لیوان اشاره میکند. - این رو بخور گرم شی پسر. شیرزاد بیتعارف لیوان چای را از دستش میگیرد و تشکر میکند. سرمای دیوار در عمق جانش نفوذ کرده بود و توان تعارف تکه پاره کردن را نداشت. - چرا نرفتی؟ شیرزاد بیحرف تنها به بخاری که از لیوان بلند میشد نگاه میکند. محمدعلی که جوابی از او نمیگیرد میگوید: - با توام پسر. شیرزاد سر به زیر و آرام پاسخ میدهد: - کجا برم؟ - برو دنبال کار و زندگیت. - الان همه کار و زندگی من همینجاست! محمدعلی ابرو بالا میاندازد، به اطراف اشاره میزند و میگوید: - اینجا؟ جلو در باغ من؟ شیرزاد آهسته سر تکان میدهد و میگوید: - بله، الان همه آینده من به این بستگی داره که شما من رو بپذیری و اجازه بدی بیام تو این باغ شاگردیتون رو بکنم یا نه. اینکه در آینده یه بچه کشاورز باشم یا یه کارآفرین به امروز و این لحظه و اینجا بستگی داره. محمدعلی پوزخند میزند و میگوید: - کارآفرین؟ شیرزاد سرش را بالا میآورد و به چشمان محمدعلی نگاه میکند. - بله، فرق من با اونا چیه؟ اگه اونا تونستن چرا من نتونم؟ اگه پسر فلانی شد کشاورز برتر چرا سال بعد من نشم؟ من تا اون جایگاه فقط یک قدم فاصله دارم. اون یک قدم هم همین فاصله این طرف چهارچوب در تا اون طرفشه! محمدعلی متعجب به او نگاه میکند. چشمانش با آدم حرف میزد. آن چنان محکم و با اطمینان از رویایش گفته بود که محمدعلی هم داشت باورش میشد که تنها همین یک قدم فاصله را دارد. - پسر، بعد این یک قدمی که میگی پشت چهارچوب در این باغ یه مسیر ناهموار و بلند پر از مانعهها. شیرزاد بیمکث پاسخ میدهد: - میدونم آقا، اما برای این که از اون مسیر سخت و پر مانعی که میگید عبور کنم باید اول بهش برسم.1 امتیاز
-
پارت شانزدهم وقتی نزدیکش میشود شیرزاد سریع تکیه از دیوار میگیرد و مودب سلام میکند. محمدعلی با "سلام پسرم" جوابش را میدهد و مشغول باز کردن قفل درب میشود. - دیروز میخواستم خودم بیام براتون توضیح بدم که سوء تفاهم شده اما بابا گفت خوب نیست من بیام در خونتون، به خاطر همین خودش اومد. محمدعلی بیحرف درب کوچک باغ را باز میکند و وارد باغ میشود. شیرزاد همانجا جلوی درب میایستد و صدایش میزند: - آقا محمدعلی. محمدعلی بیتوجه به او به سمت کلبه میرود تا وسایل را روی ایوان بگذارد. شیرزاد همانجا پشت در میماند. به خودش اجازه نمیدهد بیاذن و اجازه پا به ملک شخصی دیگری بگذارد. همانجا پشت درب منتظر میماند. کم کم کارگرها پیدایشان میشود. هر کدام از جلوی شیرزاد رد میشدند و پا به باغ میگذاشتند. نگاه شیرزاد با تک تک آنها به سمت درب باز باغ کشیده میشد اما همانجا تکیه به دیوار باغ ایستاده بود. همه میدانستند او با چه کسی کار دارد اما هیچکس خود را دخالت نمیداد. هوا سرد بود و بخار از دهان شیرزاد خارج میشد. لباس گرم پوشیده بود اما بیحرکت ماندن باعث شده بود سرما به عمق جانش بنشیند. محمدعلی طبق برنامهی هر روز برای همه روی آتش چای آماده میکند. کارگرها همه دور آتش جمع میشوند و چای مینوشند تا کمی گرم شوند. گوهر همراه گلاب با بقچههای غذا و میان وعده از راه میرسند. گوهر وقتی از دور شیرزاد را میبیند که پشت درب ایستاده شوکه از حرکت باز میماند. قبل از آن که شیرزاد آنها با ببیند که آنجا ایستاده و او را تماشا میکنند خطاب به گلاب میگوید: - گلاب فقط سرت رو بنداز پایین و پشت سر من بیا. باشه؟ گلاب "چشم" را زمزمه کرده و نگاهش را به زمین مرطوب زیر پایش میدوزد و پشت سر مادرش راه میافتد. شیرزاد با شنیدن صدای پا سربلند میکند. با دیدن گوهر خاتون تکیه از دیوار میگیرد و مودبانه سلام میکند. گوهر زیر لب جوابش را میدهد و وارد باغ میشود. گلاب نیز بیحرف پشت سر مادرش وارد باغ میشود. گوهر بقچهاش را روی ایوان میگذارد. از دور به دنبال شوهرش میگردد. با دیدن محمدعلی برایش دست تکان میرهد و با اشاره او را صدا میزند. محمدعلی با دیدن گلاب و گوهر با یک لیوان چای در دست به سمت کلبه میرود. گلاب وارد کلبه میشود تا بشقابهای ملامین را بیاورد. گوهر نگاهی به دور و اطراف می اندازد و نزدیک محمدعلی میرود و پچ میزند: - محمدعلی بیا برو ببین این پسره چی میخواد پشت در وایساده. چشمان محمدعلی از تعجب درشت میشود. - کدوم پسره؟ - همین پسر صادق دیگه. محمدعلی لیوان چایش را روی لیوان میگذارد و مثل گوهر پچ میزند: - مگه هنوز جلو دره؟! - دیده بودیش تو؟ محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - آره، صبح که اومدم جلو در بود. واسه چی نرفته هنوز؟1 امتیاز
-
#پارت سیزده... گردا گفت: - باید یکی این جنگ را تمام میکرد، شما قصد جان یک دیگر را کرده بودید و با بی رحمی مبارزه میکردید. سیگرون: - باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش مینشاند. گردا: - ولی انگار قلبِ هارالد مغرور در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده. سیگرون گفت: - دیوانه شدی گردا! این دیگر چه حرفیست؟ گردا شیطانی خندید و گفت: - هر وقت به شما نگاه میکند چشمانش برق میزند هر وقت صدایش میکنید دست و پایش را گم میکند به نظر شما چرا اینگونه میشود؟ سیگرون: - بیخیال شو گردا، آخر مرا چه به آن پسرک جال! بعد خواست برود که گردا گفت: - سیگرون هنوز پیغامم را نگفتهام. سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت: - به اندازهی کافی وقتم را گرفتهای بگو ببینم چه میخواهی. گردا: - یک مشکل داخلی داریم که هیج کس نمیتواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب گفت: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا: - نامش آیوار سلینگر است، یک دزد حرفهای، یک شیاد به تمام معنا، مثل آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت میکند، برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست، کلی مامور برای دستگیر کردنش رفتند ولی همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون: - یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا: - خیر بانو، تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون: - مگر او کیست؟ گردا: - از طبقهی ترالهاست، پسر یکی از بردههایی که سالیان پیش از سواحل شمالی آورده شده، او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند دهها نفر زور دارد، کلی از ثروت مردم را به تاراج برده، شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریع تر اوست. سیگرون: - من چطور میتوانم پیدایش کنم! گردا: - مکان مشخصی ندارد و من نمیدانم باید چه کار کنیم. سیگرون: - جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و خیلی فریب کار و زیرک است؛ آیوار سلینگر! خودم پیدایش میکنم. گردا: - چگونه بانو؟ سیگرون: - نمیدانم ولی هر چقدر برده کافیست باید پوزش را به خاک بمالم. و بدون اهمیت دادن به گردا از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازهی ورود، وارد دفترخانه شد و رو به حساب رس و رئیس بایگانی گفت: - جناب کِیل لِجِر میخواستم سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را بررسی کنم، ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد و گفت: - حتما بانو، منتظرتان بودم شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد. سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام دیگر چیزی از او نمیدانیم.1 امتیاز
-
پارت پانزدهم آن روز محمدعلی دیگر از خانه بیرون نرفت. گوهر نیز غذای کارگرها را میفرستد و خود کنار شوهرش میماند. دم دمهای غروب بود که صدای درب خانه و یالله گفتن مردی بلند شد. - یالله، صاحبخونه؟ آقا محمدعلی؟ میشه یه دقیقه تشریف بیاری؟ محمدعلی آن صدا را میشناخت. صادق بود. محمدعلی سریع ژاکتش را برمیدارد و از خانه خارج میشود. به اندازهای که با صادق سلام و احوال پرسی کند گوهر نیز از راه میرسد: - سلام آقا صادق، بفرمایید داخل. صادق دستش را بلند میکند و میگوید: - سلام گوهر خانم، مزاحم نمیشم؛ یه کار کوچیکی با محمدعلی داشتم. گوهر دوباره صادق را به خانه دعوت میکند اما صادق قبول نمیکند و تنها از محمدعلی میخواهد که اندکی وقتش را به او بدهد. گوهر تمام مدت پشت پنجره ایستاده بود و به آن دو که جلوی درب حیاط ایستاده و صحبت میکردند نگاه میکرد. وقتی محمدعلی به خانه باز میگردد گوهر جلو میرود: - چی شده محمدعلی؟ محمدعلی دوباره سراغ کرسی میرود و میگوید: - هیچی، گفت شیرزاد براش تعریف کرده ماجرا رو، گفت سوء تفاهم شده. شیرزاد قصد خودشیرینی و از اینجور کارها نداشته. واقعا نمیدونسته که باغ منه. - خب تو چی گفتی؟ - چی باید میگفتم؟ گوهر این لحن محمدعلی را میشناخت. این یعنی او داشت در مقابل شیرزاد کم میآورد. البته حق هم داشت. میتوانست اعتراف کند کار شیرزاد او را هم تحت تاثیر قرار داده بود. از صبح که محمدعلی برایش از دلسوزی شیرزاد برای درختان باغ غریبه تعریف کرده بود کمی در وجودش احساس عذاب وجدان گرفته بود. وجدانش مدام زیر گوشش زمزمه میکرد: - گوهر نکنه تو داری جلوی رشد این بچه رو میگیری؟.. آن شب محمدعلی تا نیمه شب در ایوان نشسته بود و به آسمان مینگریست. گوهر نیز در رختخواب از این پهلو به آن پهلو میشد. تنها گلاب کتاب در دست به استقبال خواب رفته بود. صبح روز بعد محمدعلی با آن که دست و دلش به کار نمیرفت و حوصله نداشت بالاجبار از جا برمیخیزد و به سمت باغ حرکت میکند. نزدیک باغ مردی را تکیه زده به دیوار باغ میبیند. جلوتر که میرود او را میشناسد. شیرزاد بود. به محض دیدنش میخواست راه آمده را بازگردد اما لحظهای با خود میگوید: - بالاخره که باید بیام این در رو برای بقیه باز کنم.1 امتیاز
-
#پارت دوازده... سپس به چند نفر اشاره کرد که قدمی جلو گذاشتد و بعد از تعظیم، فریاد کشان حمله را آغاز کردند سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند مبارزه ا آغاز کرد و به سریع ترین زمان ممکن جنگجویان را از پای درآورد و به سمت هارالد رفت یقهاش را مرتب کرد و گفت: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند حاضرم رئیس این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقههای سر داد و گفت: - مرا دست کم گرفتهای یا به خودت خیلی ایمان داری!. سیگرون با لبخندی که از صد فحش بد تر بود گفت: - نمیتواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد و گفت: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمیخواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود و گفت: - جناب یتنسون، شما را به مبارزه دعوت میکنم، اگر فکر میکنید شکست میخورید و آبرویتان میرود میتوانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت و گفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و گفت: - برای شما هم همینطور جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت و گفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت و فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد وقتی هارالد دید سیگرون با او شوخی ندارد از حالت تدافعی خارج شد و با بی رحمی به سمت دخترک حمله ور شد و چند ثانیه بعد بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت میکرد و حملاتش را دفع میکرد بعد از کلی مبارزه که جفتشان خسته شده بودند سیگرون جدا شد و نفس گرفت هارالد که نفس نفس میزد گفت: - بانو خسته شدند؟ سیگرون مغرور تر از این حرفها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد و نگاهش کرد بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش و یکی دیگر خودش برداشت و به وسط میدان رفت و گفت: - من به این زودیها خسته نمیشوم جناب یتنسون، ولی شما اگر خسته هستید میتوانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت: - این نبرد تمام میشود ولی با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - خواهیم دید. بعد به هارالد حمله کرد، هر جفتشان با بی رحمی مبارزه میکردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد شمشیر میکشیدند؛ یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند سیگرون گفت: - تسیلم شو هارالد. هارالد گفت: - تو تسیلم شو تا جانت را ببخشیم. قبل از هر اتفاق و حرفی گردا گفت: - بانو باید با هم حرف بزنیم. سیگرون گفت: - الان وقتش نیست گردا. گردا گفت: - از طرف شاه اریک برایتان پیغام آوردهام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک دست از مبارزه کشیدند و سیگرون همراه گردا رفت در جای مناسب ایستادند سیگرون گفت: - امیدوارم حرفت ارزش داشته باشه که مزاحم شدی.1 امتیاز
-
ساندویچ هفتاد و چهار🍷 - تو چیکار کردی؟ نیک بود که با ناباوری محض، این رو پرسید. با چشمهای وقزده به سباستین که حالا جنازهای بیش نبود، خیره شده بودم. انگار دنیا همون لحظه که خنجرم، سینه سباستین رو درید، متوقف شد. من قرار بود امیدش رو از ازش بگیرم، اما حالا اون مُرده بود. به سختی گفتم: - من... من باید کلارا رو پیدا کنم. پاهام رو که شبیه دو تکه چوب خشک شده بود، روی زمین کشیدم. دستم رو به دیوار گرفته بودم، نمیتونستم از پسِ باری که روی شونههام سنگینی میکرد بربیام. اثری از گرگینههایی که چند دقیقه قبل، جلوی دفترکار سباستین برام دندون تیز کرده بودن، نبود. چشمهام دو دو میزد و بوی خون زير دماغم بود. تلفن توی جیبم لرزید. به چهارچوب در تکیه زدم و انگشت سردم رو روی دکمه سبز رنگ کشیدم. - هیچ معلوم هست شما کجایین؟ نیک چرا گوشیشو جواب نمیده؟ هشتاد و شیش تا پیام واسه کلارا فرستادم. متاسفم نارسیس، ولی چارهای جز زنگ زدن بهت نداشتم. وقتی همدیگه رو دیدیم، میتونی بابتش داد و بیداد راه بندازی! لبهای خشکم رو مثل ماهی باز و بسته کردم، هیچ صدایی ازشون خارج نشد. خودت رو جمع و جور کن نارسیس! نفسی گرفتم و گفتم: - ویل، برات لوکیشن میفرستم. گلوم میسوخت و سینهم خسخس میکرد. سرم رو به چهارچوب در تکیه زدم و با ته مونده توانم گفتم: - با دکتر چارلی بیا! ویل شروع به دویدن کرد، نفسنفس زنان پرسید: - دکتر برای چی؟! موقعیت نگرانکنندهای وجود داره؟ چشم باز کردم و به بازرسی که چهرهاش از درد مچاله شده بود، نگاه کردم. گفتم: - نه ویل، همه چیز تحت کنترله.1 امتیاز
-
پارت صد و هشتاد و هفتم بعد از اینکه آرون و قانع کردیم و منو پدر برگشتیم تو ماشین که بریم سمت ویلا...تو راه از پدر پرسیدم: ـ پدر امشب به هیچ عنوان شاهین و پوریا نباید خونه باشن! پدر با تعجب پرسید: ـ شاهین چرا؟! گفتم: ـ چون که اونم نوچهی پوریاست...این اواخر متوجه شدم که هر اتفاقی توی خونه میفته رو به پوریا گزارش میده. پدر گفت: ـ امشب انتقال بار داریم به شرکت بالستیک اصفهان. میفرستمشون که سر کار باشن و حواسشون به اوضاع باشه! ـ پوریا شک نکنه پدر!! پدر گفت: ـ بعد از قضیه آرون، میدونه که من اعتمادم نسبت به همهی آدمای دور و برم کم شده. چیزی نمیگه، نگران نباش! ذهنم خیلی درگیر بود و همش دلم میخواست هرچی سریعتر بگذره و وقتی چشمامو باز کردم، اون دختر برای همیشه از خونمون رفته باشه و وضعیت خونمون مثل قبل بشه و بجز خودم دیگه هیچکس و کنار پوریا نبینم. امیدوار بودم که امشب آرون گند نزنه و بدون اینکه کسی از این ماجرا بویی ببره، همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.1 امتیاز
-
پارت صد و هشتاد و ششم بعدش من گفتم: ـ اینکه خوبه پدر! کل روزشون با هم میگذره...پوریا از ترس اینکه مبادا پدر به اون دختر آسیب برسونه، از جلوی چشمش اونو دور نمیکنه...هرجا بره، اونم همراه خودش میبره. اینبار عصبانیتی و حس حسادتی که مدنظرم بود تو چشم آرون، جا باز کرد. مشخص بود که ترسیده و حرفای ما روش اثر گذاشته....سریعا گفت: ـ من نمیذارم اینجوری بشه! باوان فقط مال منه. ازش پرسیدم: ـ امشب بعد از ساعت دو، بیا ببرش...آدرسو برات مینویسم. هر چی سریعتر برگرد همون قبرستونی که بودی! چون اینبار اگه پوریا پیدات کنه، حتی منم نمیتونم تو رو از دستش نجات بدم. بعد رو کردم سمت محمد و پسری که مقابلش وایستاده بودن و گفتم: ـ بازش کنین. اونا در حال باز کردن طناب دور آرون بودن که آرون گفت: ـ باید براش پاسپورت تقلبی جور کنم تا بعدش از طریق دریا بتونیم برگردیم قبرس! اینکارم حدود یه هفته زمان میبره. اینجا هم فعلا جایی ندارم. به پدر نگاه کردم و گفتم: ـ اگه ببرتش، یکی از مکانهای ما کسی شک نمیکنه نه؟! پدر یکم فکر کرد و گفت: ـ کلید انباری کرج و بهش بده! اونجا کسی پیداشون نمیکنه! آرون از روی صندلی بلند شد. از قیافش مشخص بود که ذهنش خیلی درگیر شده...لباسش و درست کرد و خون کنار بینیش و پاک کرد و رو به من گفت: ـ پس تا ساعت دو باید منتظر بمونم؟! گفتم: ـ آره. بعدش یه سیم کارت از تو کیفم درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ اینو نگه دار! زمانش که رسید! بهت اطلاع میدم. بدون خبر من هیچ کاری نکن! ـ باشه. بهش گفتم تا زمانی که ساعتش برسه، توی دفتر محمد بمونه و آروم به محمد هم سپردم تا حواسش به رفتارهای آرون باشه. اون برای من هنوزم قابل اعتماد نبود اما برای فرستادن اون دختر از خونمون مجبور بودم، سمتش دست دوستی دراز کنم.1 امتیاز
-
پارت صد و هشتاد و پنجم پدر بعد این حرفم رو بهش گفت: ـ تو که دست و بالت بستهاست، هفت تیرم که دست منه، چرا باید عذابت بدیم؟؟ اگه دوست داری میتونیم با شلیک همینجا خلاصت کنیم. دوباره من گفتم: ـ پوریا عین تو ترسو و بزدل نیست! اگه یه نفر و دوست داشته باشه پاش وایمیسته! مطمئناً بخاطره همینه که دل باوان خانوم و برده. آرون از حرفای ما دیوونه شده بود. فریاد میزد و میگفت: ـ نمیذارم، اون دختر هنوز نامزد منه...هنوز عاشق منه! بخاطر لجش با من داره اینکارا رو میکنه. چه خوش خیال بود! برای اینکه حرصش و بیشتر دربیارم گفتم: ـ بهرحال که اگه نیای و از اینجا نبریش، از دستش میدی! از من گفتن... داشتم میرفتم سمت پدر که آرون گفت: ـ چرا اینارو به من میگی؟ بردن باوان از خونه شما چه فرقی به حال تو میکنه؟! گفتم: ـ چون که نمیخوام پوریا دست اون دختره عوضی بیفته! پوریا بخاطر اون بدون اینکه خودش متوجه باشه داره از ما دور و دورتر میشه! آرون پوزخندی زد و گفت: ـ پوریا اصلا میدونه دوست داشتن چه شکلی نوشته میشه؟! بجز خشم و عصبانیت تو وجود اون پسر چیزه دیگهایی نیست. بجای من اینبار پدر گفت: ـ پس باید بودی و میدیدی هر بار که خواستم اون دختر و بکشم، چجوری تو روی من وایستاد و مانع این قضیه شد. و اون دختر و نجات داد...1 امتیاز
-
پارت صد و هشتاد و چهارم با ناراحتی سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ـ من...من نمیخواستم باهاش اینکارو بکنم. اون اصلا لایق این رفتار نبود! نگاهش کردم و گفتم: ـ پس چرا وسط راه ولش کردی؟؟ هان؟؟ تو میدونستی در نبود تو پوریا میاد سراغ باوان. اشک تو چشماش جمع شد و اینبار اون با عصبانیت گفت: ـ وقت نبود! نمیتونستم بیام دنبالش...اون از هیچ چیزی خبر نداشت! اگه براش توضیح نمیدادم عمرا همراهم نمیومد چون که من... به اینجا حرفش که رسید سرشو انداخت پایین و سکوت کرد. پرسیدم: ـ چون که تو چی؟ با گریه گفت: ـ چون که من کل زندگیم و بهش دروغ گفتم. حالا با چه رویی برگردم پیشش و بگم که همراه من بیا! به اندازه کافی ازم متنفر هست. پوزخندی بهش زدم و گفتم: ـ پس باید منتظر بمونیم که خبر عروسی باوان و پوریا رو یه مدت دیگه بهت برسونم! با تعجب هرچی تمام بهم نگاه کرد و گفت: ـ منظورت چیه؟! صورتم و بردم نزدیکش و زل زدم تو چشماش و گفتم: ـ همین که شنیدی! سعی کرد خودشو از روی صندلی باز کنه و با عصبانیت و فریاد بهم گفت: ـ داری دروغ میگی! بخاطر اینکه عذابم بدی داری این حرفا رو میزنی! باوان فقط منو دوست داره. با صدای بلند از این حرفش خندیدم و بعد گفتم: ـ خودتون خیلی مهم فرض کردی آقا آرون!! نگران نباش اصلا برامون مهم نیستی که ما بخواهیم به عذاب دادنت فکر کنیم.1 امتیاز
-
ساندویچ هفتاد و سه💀🍷 با چهره مچاله و رنگپریده، به من نگاه کرد. خون داشت کف دفتر سباستین رو کثیف میکرد و تمیز کردنش، زمان میبرد. خنجر رو از بدنش بیرون کشیدم و خونریزی شدت گرفت. انگشتهام اینقدر محکم به اون خنجر کثیف چسبیده بودن، که حتی خودم هم نمیتونستم لرزششون رو تشخیص بدم. بلند شدم و تیغههای خنجر رو با مالیدن به لباس سباستین، تمیز کردم. بازرس لبش رو گاز گرفته بود و از شدت درد، مثل جنین توی خودش جمع شده بود. چشمهای بیپروام رو به سباستین دوختم و گفتم: - من یه اشتباهو دو بار تکرار نمیکنم. دویست سال قبل، قسم خوردم که هیچ مردی رو به زندگی و قلبم راه ندم، و نمیدم. دیگه هرگز منو تهدید نکن! چشمهای خالی سباستین به لبخندِ روی لبش نمیاومد. دستهاش رو توی جیب شلوارش برد و برق حلقه توی دستش، خاموش شد. سرش رو تکون داد، طوری که آدمها وقتی مست میشن، سرشون رو تکون میدن. خالی از هر چیزی! به چشمهام نگاه کرد و چیزی گفت که پوسته محکمم رو در هم شکست: - برای خروج از اینجا، باید اول من رو بُکشی. نفسم توی سینه حبس شد! هِنهن بازرس مدام حواسم رو پرت میکرد، اما صدای دهها قدم رو شنیدم که پشتسرم وارد اتاق شدن. سباستین گفت: - چرا تمومش نمیکنی؟ از گوشه چشم به گرگینهها نگاه کردم، جنگیدن باهاشون غیرممکن بود. امشب ماه کامل بود و قدرت اونها چندبرابر میشد. زانوهام لرزید. سباستین دو قدمی که بینمون فاصله انداخته بود رو پیمود، سرش رو خم کرد و زمزمهوار گفت: - من این خونه و جسم رو تنها به امید برگشت تو نگهداشتم و سالها به دوش کشیدم نارسیس. حالا که شکست خوردم، دلیلی برای ادامه زندگی نَ.... دهنش باز موند و نتونست حرفش رو تموم کنه. خنجری که توی قلبش فرو کرده بودم، مزین به خون تیرهرنگش شد. سباستین روی زانوهاش افتاد. حالا اون عضلات بینقص، با خونش خیس شده بودن. دستم اینقدر میلرزید که نتونستم اون خنجر رو بیرون بکشم. سرش رو بالا آورد و گفت: - میدونستم... میدونستم میتونی. این، آخرین باری بود که نگاهم کرد. چشمهاش بسته شد و پیکر بیجونش، جلوی پاهام سقوط کرد. قطره اشکی که روی صورتم لیز خورد، روی گونه سباستین فرود اومد. من، اونروز توی خونهای که خودم چیده بودم، کنار جسد مردی که دوستم داشت، ایستاده، دفن شدم.1 امتیاز
-
ساندویچ هفتاد و دو💀🍷 در باز شد و نیک و بازرس به داخل اتاق پرت شدن. فکم منقبض شد، دست و پاشون رو با زنجیرهای آهنی بسته بودن. با انزجار به سباستین نگاه کردم و پرسیدم: - داری منو با اونا تهدید میکنی؟ صحنه تمام و کمال در اختیار سباستین بود، اما صورتش کوچکترین نشانی از پیروزی یا خوشحالی نداشت. برعکس، انگار اون بازنده این اتاق بود. خنجر کوچیک من رو از جیبش بیرون کشید و جلوی صورتم گرفت. آروم پرسید: - نقاشیِ روی صورتمو با همین خنجر کشیدی، مگه نه؟ به زخم قدیمی و بزرگی که از ابرو تا زیر چشمش امتداد داشت، نگاه کردم. بازرس، بیموقع وسط حرف بزرگترها پرسید و گفت: - نوش جونت! سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: - من فقط میخواستم از اینجا برم، تو نباید اون روز جلومو میگرفتی. به طرف بازرس رفت و خنجر رو به آرومی روی صورتش سُر داد. نوک تیز خنجر درست روی چشمش بود و با کوچکترین فشاری، کار رو تموم میکرد. - میدونم نیک برات ارزشمنده، با اون کاری ندارم. ولی اگه مجبورم کنی، این آدمیزاد هم به اون هفتنفر اضافه میشه. بازرس حتی خودش رو عقب نکشید، فقط به من نگاه میکرد. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به سمتش رفتم. خنجر رو از بین انگشتهای سباستین بیرون کشیدم و اون مقاومتی نکرد. مقابل بازرس نشستم و همونطور که نگاهمون بههم دوخته شده بود، خنجر رو با یه حرکت سریع، وارد شکمش کردم. خون بازرس، پیراهنش رو گلگون و گرماش روی انگشتهام جریان پیدا کرد. آخِ بلندی که گفت، پرده گوشم رو به لرزه درآورد.1 امتیاز
-
ساندویچ هفتاد و یک🍔 سباستین از جا بلند شد و چند قدم بیهدف برداشت. حالا وسط اتاق ایستاده و دستهاش رو پشت کمرش قلاب کرده بود. نمیتونستم صورتش رو ببینم اما قصد داشتم تمام امیدی که در سینه داشت رو ازش بگیرم. ادامه دادم: - من هیچوقت دوستت نداشتم سباستین. فقط برای به دست آوردن بلادبورن، مجبور بودم چند وقتی تحملت کنم. به محض اینکه پدربزرگ رستوران رو به من داد، با خوشحالی ترکت کردم. همون روز بود که پدربزرگ، من رو از عمارت بیرون کرد و سالها باهام حرف نزد. این رو به سباستین نگفتم، چون به هیچ عنوان نباید مثل یک قربانی به نظر میرسیدم. سباستین از پیله سکوتش بیرون اومد، پرسید: - من همه اینها رو میدونم، چرا فکر میکنی فراموش کردم؟ صداش به قدری جدی بود، انگار داشت درباره اخبار آب و هوا اظهار نظر میکرد. حتی ذرهای از موضعش پایین نیومده بود. گلوم خشک شده بود و هوای دفتر با ریههام سازگاری نداشت. سباستین ادامه داد: - برای همین هم این نقشه رو کشیدم، تو دفعه قبل هم به خاطر بلادبورن به من نزدیک شدی. ازت میخوام این بارم به رستوران فکر کنی نارسیس! اگه من اون بچهها رو بُکشم، تو هیچ راهی برای اثبات بیگناهیت و پس گرفتن بلادبورن نخواهی داشت. سباستین حالا رو به من ایستاده بود و حرف میزد. بلند شدم، دستهام رو روی سینه جمع کردم و چشم ریز کردم. - اگه قبول نکنم چی؟ میخوای زندانیم کنی؟ سرش رو عقب کشید، از این سوال خوشش نیومده بود. گوشی رو از جیب شلوار جینش بیرون کشید و به کسی پیام داد.1 امتیاز
-
#پارت_26 داخل شرکت که شد همه کارمندا که می دیدنش به احترامش می ایستادن سلام هم می کردن ولی می دونین که این جناب بی شخصیت تر از این حرفا ست، فقط سرش رو تکون می داد. رسید به اتاقش و رفت داخل من هم هم پشت سرش رفتم تو. پشت میزش جا گرفت و با لپ تاپش مشغول شد. این که یه جا بیکار بشینم و دوس نداشتم.این گشاد خان هم که سرش تو کار خودشه انگار نه انگار من و اورده سر کار مثلا! بی حوصله گوشیم رو برداشتم و نتم رو روشن کردم، برم ببینم تو گپ چخبره! اوه چقدر حرف می زنن این ها. شروع کردم به تایپ کردن. - سوگند: چی دارین زر زر می کنین؟ - مهتا: به به سوگی جون! دیشب خوش گذشت؟ بقیه دخترا هم به پیامش ریپ زدن و ایموجی خنده فرستادن. این ها واقعاً فکر کردن من خجالت می کشم؟! نیشم رو باز کردم و تند تند تایپ کردم: - سوگند:نگو انقدر حال داد! خدا قسمتتون کنه. اونقدر تعجب کردن که به جز فحش چیزی ازشون دریافت نمی کردم خخخخ. - نوشین: خاک تو گورت، گفتیم الان خجالت می کشی، می خندیم بهت. - ساناز: نه بابا این آبجی من پررو تر از این حرفا ست! صدای آرتین بلند شد. - آرتین: چی تو اون گوشیه که نیشت بازه؟ بدون این که سرم رو بلند کنم بی حواس گفتم: - سوگند: هیچی بابا بچه ها می گن دیشب خوش گذشت منم گفتم اره باو انقدر حال د...... با صدای قهقه اش تازه به خودم اومدم.خاک تو گورم چه با جزئیات هم دارم توضیح می دم براش. مرتیکه گوریل انگوری از خنده داره میز رو گاز می زنه ایش. اخمی کردم و با حرص گفتم: - سوگند: جای این که از من سوتی بگیری و هر هر بخندی زود تر کاراتو انجام بده گم شیم بریم خونه حوصلم سر رفت اینجا، اصلا من نمی خوام کار کنم. لپ تاپش رو بست و از پشت میز بلند شد و اومد روبروم ایستاد. - آرتین: عصاب نداری ها، پاشو بریم. از جا پاشدم و از شرکت زدیم بیرون. همونطور که سوار ماشین می شدیم گفتم: - سوگند: بریم خونه مامانم اینا شام خراب شیم سرشون. استارت زد و راه افتاد و در همون حال با تاسف گفت: - امشب و خراب شدیم سر اونا بقیه ی وقت هارو چی کار کنیم؟ با نیش باز گفتم: - سوگند: خب ببین اگه شنبه رو بریم خونه اونا یکشنبه هم خونه مامانت بعد دوشنبه هم خونه ساناز، سه شنبه رو بیرون می خوریم چهارشنبه و پنجشنبه رو مهمونی می ریم خونه یکی جمعه هم یا می تونیم بریم خونه آقاجون یا این که خونه خودمون املت بخوریم دیگه. زد زیر خنده و با ته مایه های خنده گفت: - آرتین: منطقت کف معدم. اینجوری باشه غذا که سهله تف هم کف دستمون نمیندازن. حالا تف و غذا رو بیخیال این تازگیا چرا انقدر خوش خنده شده؟! - وجدان: اثرات گشتن با یه اصگلیه. به وجدان جون باز دوباره پیدات شد تو؟ کی؟ کدوم اصگل؟ - وجدان: اینه ماشین رو نگاه کنی می فهمی. ببین به تو هم رو دادم پررو شدی ها بزن به چاک که عصاب تو یکی رو ندارم. یه ساعت بعد ماشین رو جلوی در خونه مامان اینا پارک کرد و پیاده شدیم. دکمه ایفون رو فشار دادم، چند ثانیه بعد صدای سردار اومد. - سردار: کیه؟! الاغ می گه کیه، ببین خودش می گه بزن نصفم کن. - سوگند: یعنی تو نمی بینی کیه؟! - سردار: عه سوگی تویی؟ پَسِت اوردن نه؟!(بلند تر داد زد) مامان بیا سوگند مرجوعی خورده. همین که در باز شد بدون توجه به آرتین و قهقه ی مسخره ش دویدم تو خونه. - سوگند:کجا قایم شدی مارمولک؟ سردار پیدات کنم با همین ناخونای خوشگلم رو پوستت تتو می زنم. یهو با تمام سرعتی که از خودش سراغ داشت از آشپزخونه دوید بیرون، جیغ و داد مامان نشون از سیخونک آقا به سیب زمینی ها می داد. افتادم دنبالش و اونم الفرار، این آرتین هم می گم خوش خنده شده ها،نشسته بود رو پله ها و می خندید تازه تشویقمم می کرد انگار تو المپیادم. - آرتین: بدو افرین یکم مونده برسی بهش.... آها بدو... سردار همزمان که از مبل پرید اونور با نفس نفس گفت: - سردار: چقدر تو پررویی آرتین نشستی خونمون تشویق می کنی بگیرتم! - آرتین(با خنده): چی فکر کردی پسر عمو؟ زنم رو تشویق نکنم، کی رو تشویق کنم؟! اخخخخ گبلم یکی من رو بگیره آقا! اونقدر دویده بودم که دیگه نفسم بالا نمیومد، درست وسط سالن نشستم رو زمین و نفس های پی در پی می کشیدم. سردار هم خوشحال شد هی داشت چرت و پرت می گفت. - سردار: می بینم که کم آوردی خواهر گلم. مامان این بو سوختگی از کجا میاد؟ عه بو از سوگنده که. تو این هاگیر واگیر تیر کشیدن شکمم و کل کل های سردار خط می نداخت رو عصاب و روانم.به عادت ماهیانه ام کم مونده بود و اصلا حال خوبی نداشتم حالا اینم از اینور پوف. ناخوداگاه بغض کرده بودم ، می دونستم که خیلی چرته بخاطر موضوع به این کوچیکی بغض کنم ولی دست خودم نبود به این دوران که نزدیک می شدم تمام هورمون هام بهم می ریخت هیشکی هم به پر و پام نمی پیچید. انگار سردار و مامان و آرتین هم متوجه بغضم شدن، آرتین گیج نگاهم می کرد اما سردار و مامان فهمیدن دردم چیه، سردار دیگه ادامه نداد و جیم زد تو اتاقش. - مامان: برو تو اتاقت یکم دراز بکش.... مامان برگشت تو آشپزخونه، آرتین از رو پله ها بلند شد و اومد سمتم. کمکم کرد بلد بشم و بردم سمت پله ها. اروم طوری که فقط خودمون بشنویم دم گوشم گفت: - آرتین:حالت خوبه؟ چت شد یهو؟! جوابش رو ندادم و وارد. اتاقم شدم اونم همراهم اومد داخل و در رو بست. طی یه تصمیم ناگهانی گفتم: - سوگند: بریم خونه خودمون. چشماش گرد شد از تعجب. - آرتین: حالت خوبه؟! گفتی شام این جا باشیم که! طبق عادتم که تو این دوران خیلی بیش از حد لوس می شم لب برچیدم و اروم گفتم: - سوگند: بریم دیگه چرا این جوری می کنی دلم نمی خواد اینجا باشم. بعد از خداحافظی با مامان که اصرار کرد شام بمونیم اما تشکری کردیم و از خونه زدیم بیرون. تو راه تو ماشین که داشتیم می رفتیم سمت خونه شکم درد امونم رو بریده بود و نشون از حمله یزید می داد. رسیدم خونه و ماشین رو تو حیاط پارک کرد بلافاصله پیاده شدم و رفتم داخل. با برداشتن لباس و پد بهداشتی وارد دسشویی شدم، کارم چند دقیقه بیشتر طول نکشید و اومدم بیرون و رفتم تو سالن. آرتین پشت به من ایستاده بود داشت با تلفنش حرف می زد. جون شما من فضول نیس... حالا یکم هستم بزار گوش کنم ببینم چی میگه! - آرتین: مامان، سوگند یه چیزیش شده! - .................... - آرتین: نه بابا خونه عمو بودیم داشت با سردار شوخی می کرد یهو نشست رو زمین بغض کرد بعدم اصرار که برگردیم خونه. - ......................... - آرتین: آخه تو ماشین هم شکمش رو گرفته بود انگار درد می کرد. - ....................... - آرتین: آره آره تا رسیدیم دوید رفت تو دسشویی. نمی دونم زنعمو پشت تلفن چی گفت که با صدای تحلیل شده ای باشه ارومی گفت و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. اصلا بیخیال به من چه. همونطور که از درد قیافم رو تو هم کرده بودم دستم رو به شکمم گرفتم و رفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم و چشمام رو بستم. تازه می خواست چشمام گرم بشه و خوابم بگیره که صدای آرتین دقیقاً از کنار گوشم بلند شد. - آرتین: پاشو این مسکن رو بخور دردت کمتر میشه. چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم. - سوگند: از کجا می دونی دردم چیه که مسکن هم براش اوردی؟ کنارم برای خودش جا باز کرد و گفت: - آرتین: مامانم گفت دردت چیه. از خجالت سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو ازش دزدیدم. دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد، با جدیت گفت: - آرتین: چرا خجالت می کشی؟ یه چیز طبیعیه خب. حالا هم بیا این مسکن و بخور. با شیطنت اضافه کرد: - آرتین: بعدم بیا بغلم، مامان می گفت تو این دوران حال خانم ها خیلی هم خوب نیست باید نازشون رو کشید. با صدای بلندی اسمش رو گفتم که خندید و ببندم کرد و قرص رو به خوردم داد. خودش رو کاناپه دراز کشید، دستم رو کشید و من و خوابوند روی خودش و سرم رو گذاشت رو سینه ش، صدای ضربان قلبش مثل یه آهنگ عاشقانه داشت گوشم رو نوازش می کرد. کم کم با حرکات دستش رو کمرم و موهام درد رو فراموش کردم و به خواب رفتم.1 امتیاز
-
#پارت یازده... بعد از خوردن صبحانه سیگرون و گردا به مرکز آموزش نظامی رفتند جایی که نیروهای تازه کار را تعلیم میدادند ایدهی گردا بود و همه با اشتیاق ازش استقبال کردند هارالد فرماندهی آموزشی شده بود و از جان و دل برای کشور و مردمش مایه میگذاشت. در محوطهی آموزشی کلی مرد با لباس آبی و مشکی در صف منظم ایستاده بودند و حرکات رزمی یکسانی را انجام میدادند. سیگرون گفت: - جناب یتنسون اوضاع آموزشی در چه مرحلهای قرار دارد؟ هارالد که با دیدن دلدادهاش قوای مضاعفی گرفته بود گفت: - همه چیز همانطور است که برنامهریزی کرده بودیم از سرتاسر کشور جنگجویان و افراد تازه کار به ارتش ما ملحق میشوند و ما تا الان بیشتر از صد هزار نفر را پذیرفتهایم. سیگرون با لبخند رضایت بخش گفت: - مطمئنم با آموزش شما در جنگهای پیش رو موفق خواهیم شد و آنگلوساکسون را خواهیم گرفت. هارالد: - با تدبیر و فرماندهی شما حتما همینطوری خواهد بود. سیگرون شخصا از آموزش هارالد و سربازان دیدن کرد به هوش گردا و زور بازوی هارالد افتخار میکرد، میدانست اگر این دو نفر را کنارش نگه دارد کشوری را پایه گذاری خواهد کرد که چندین کشور اطراف را زیر سلطه میگیرد. ناگهان فکری به سرش زد و گفت: - جناب یتنسون شما چقدر به افرادی که آموزش دادهاید اعتماد دارید؟ هارالد از این سوال جا خورد و چشمانش بین افراد تحت آموزش و سیگرون در حال جابهجایی بود گفت: - شما بیهوده سوال نمیپرسید، نیتتان چیست؟ سیگرون: - میخواهم مسابقهای برگزار کنم خواستم ببینم شما آنقدر به افرادتان اعتماد دارید که آنها را وارد نبرد کنید! هارالد قهقههای سر داد و گفت: - البته بانو. بعد دستور ایست داد و دو نفر را صدا زد و گفت: - بدون هیچ رحمی با هم مبارزه کنید. دو مرد بعد از تعظیم نظامی با چوبهای در دستشان مبارزه را آغاز کردند طبق خواستهی هارالد بدون هیچ رحمی هم دیگر را میزدند تا اینکه سیگرون دستور ایست داد؛ دو مرد ایستادند و تعظيم کردند هارالد با ژست مغرورانه بادی به غبغب انداخت و گفت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون گفت: - نه. هارالد جا خورد و گفت: - نه!؟ سیگرون به وسط میدان رفت و روبهروی دو مرد ایستاد و گفت: - خوب میجنگید ولی رضایت بخش نبود. سپس بی آنکه چشم از چشمان آن دو بردارد پای چپش را آرام و کنترل شده عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت و حالت جنگی گرفت و با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط مردها را به مبارزه دعوت کرد و گفت: - بیاید! ثابت کنید اشتباه میکنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت نیشخندی زد و دست به سینه نظارهگر شد مرد دوم که به غرورش برخورده بود یک دختر به او زور بگوید چوب را زمین انداخت و دستانش را به حالت جنگ جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد و با زیر پایی زدن سیگرون پخش زمین شد و در کسری از ثانیه سیگرون مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد هوار مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظارهگر بود چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان به سمت سیگرون رفت سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول کند با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیر پایی سریعی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت و با تمسخر به هارالد نگاه کرد هارالد برای تشویق چند بار کف دستهایش را به هم کوبید و گفت: - عالی بود ولی حملهی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟1 امتیاز
-
ساندویچ هفتاد🍔 بدون لحظهای عقبنشینی، با سوالش بهم حمله کرد: - توی انبار گفتی میدونستی که اون بچهها زنده هستن، چرا اینو گفتی؟ یا بهتر بپرسم... از کجا میدونستی اونا زندن؟ جواب دادم: - چون تو قاتل نیستی سباستین، هیچوقت نبودی. فکر میکردم به همین خاطر اون آدمها رو نکشتی، ولی وقتی اینجا اومدم... متوجه شدم اشتباه میکردم. توجهش رو به حرفهام جلب کرده بودم. ادامه دادم: - تو فقط به خاطر رسیدن به هدفت، اونا رو زنده نگهداشتی. میدونستی اگه بچهها رو بکشی، نمیتونی منو به اینجا بکشونی. بالاخره توی اون مردمکهای خالی و خسته، ردی از احساس نشست؛ چیزی مثل تحسین یا رضایتمندی بود. گفت: - قبول کن که نقشه خوبی کشیدم. پوزخندی زدم. پنجه پاهام رو توی کفشم جمع کردم و گفتم: - تو هیچ میدونی چیکار کردی؟ به خاطر تو من بلادبورن رو برای همیشه از دست میدم. انگار گفتگو داشت به جایی هدایت میشد که سباستین میخواست. با آسودگی گفت: - میتونی از دستش ندی... من مرد روشنفکریم نارسیس، همیشه به حق انتخاب خانمها احترام میذارم؛ و درباره تو... همهچیز به تصمیم خودت بستگی داره. ما روی دو صندلی، مقابل هم نشسته بودیم و داشتیم بحث میکردیم، اما من حس متفاوتی داشتم. انگار گوشه تُشک گیر افتاده بودم و داشتم پشتسرهم مُشت میخوردم. داور هم برای اعلام شکست من و بالا بردن دست سباستین، لحظهشماری میکرد. به مسابقه پلک نزن بینمون، با بستن چشمهام خاتمه دادم. آخرین تلاشم رو برای متقاعد کردن سباستین و برگردوندن اون از مسیری که در پیش گرفته، کردم: - تو نمیتونی منو پیش خودت نگهداری. چرا متوجه نیستی؟ ما فقط به خاطر خونوادههامون قرار ازدواج گذاشتیم. من تا اون شب، حتی اسم تو رو هم نمیدونستم...1 امتیاز
-
ساندویچ شصت و نه🍔 سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس میکردم، من به شیشه عطر چشم دوخته بودم و اون به من. اگه فقط ذرهای سباستین رو میشناختم، میدونستم که داره واکنشم رو میسنجه. احساساتم رو قبل از اینکه توی چهرم نمود پیدا کنن، خفه کردم. سرم رو به سمتش برگردوندم و گفتم: - ازت میخوام اون هفت نفرو آزاد کنی، خودم مطمئن میشم که هیچ اسمی از تو و افرادت بُرده نشه. فقط آزادشون کن! سباستین بازدمش رو با صدای بلندی آزاد کرد و گفت: - اَوامِر تو اینجا اعتباری نداره نارسیس کوچولو. دسته صندلی رو طوری در مشتم فشردم که تمام احساساتم تخلیه بشه، حواسم بود که نباید بشکنمش. ناگهان چیزی دیدم که باعث شد شونههام پایین بیوفته و قفسهسینهم تیر بکشه. سباستین سریع متوجه مسیر نگاهم شد. دستش رو بالا آورد و به حلقه طلایی رنگ اون نگاه کرد. گفت: - این حلقه تنها چیزیه که به خاطر آوردی؟ نگاهم رو به میز شیشهای که بین من و سباستین قرار گرفته بود دوختم. سباستین باعث میشد فکر کنم تمام اتفاقاتی که افتاده، تقصیر خودم بوده. این حس رو دوست نداشتم. نفسی گرفتم و تلاش کردم تمام افکار اضافی و بیهوده رو با بازدمم، بیرون بریزم. هنوز زیر ذرهبین چشمهای تیز این مرد بودم. سرم رو بلند کردم و گفتم: - نه سباستین، من تمام وسایل طبقه پایین رو هم به خاطر میارم. همه اونها سلیقه من بودن، اینطور نیست؟ پوست پیشونیش به خاطر بالا رفتن تاج ابروهاش، سه تا خط بزرگ افتاد. دوست داشت بفهمه با این حرفها میخوام به کجا برسم. لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم: - این باعث شد فکر کنم تو یا اینقدر احمقی که وسایل منو هنوز نگهداشتی، یا طوری ورشکست شدی که امکان عوض کردن اثاثیه خونهتو نداری.1 امتیاز
-
#پارت_13 صدای پلنگ صورتی هی داشت دَم گوشم وز وز میکرد و خط میانداخت روی اعصاب روانم. یکی نیست بگه خب الاغ، وقتی زنگ میزنی برنمیدارم، ول کن دیگه! شاید این بدبخت سر صبحی خوابه… وایستا ببینم، سر صبحی؟! وای من کلاس دارم! با یاد کلاس، با شتاب از جا پریدم و تند تند اینور و آنور میرفتم. لباس میپوشیدم، آرایش میکردم؛ کلاً هیچیم معلوم نبود! تو همون حال، گوشی لامصبمو پیدا کردم و بدون نگاه کردن به اسم مخاطب، جواب دادم. - سوگند: وای رها خفه شو! میدونم دیر کردم. دیشب شماها زود رفتین، من تا خود صبح با لشکر مارمولکا مثل خر خندیدیم، نخوابیدم. وای لباسام کو… چرا خط چشمم قرینه درنمیآد؟ جورابم که ندارم، باس از کشوی سردار کِش برم... طرفی که پشت خط بود و من فکر میکردم رهاست، پرید وسط حرفم و کلاً سر صبحی ویندوزمو با دیوار یکی کرد. - آرتین: خب میخواستی مثل خر نخندی بری کَپتو بذاری! به جهنم که خط چشم سگمصبت قرینه درنمیآد! سردار میدونه جوراباشو کِش میری؟! از صبح تا حالا جلو در منتظر خانومم، اونوقت با خیال راحت گرفته خوابیده… ویندوزم که تازه اومده بود بالا و تازه تونستم تشخیص بدم ایشون “گشادالدین” یعنی آرتینخانه! ولی شماره منو از کجا پیدا کرده؟! با حرص بهش توپیدم: - سوگند: هوی! پیاده شو باهم بریم، داداچ… زیاد به خودت حرص نده، پوستت خراب میشه، میترشی، نمیگیرنت، یالغوز میمونی رو دستمون. یکم بصبر، الان میام پایین بریم. بدون اینکه اجازه زر زدن بهش بدم، گوشی رو روش قطع کردم و رفتم دستشویی. بعد از شستن دست و صورتم، موهای جنگلیمو شونه کردم و یه طرف بافتمشون. واسه اینکه صورتم از بیروحی دربیاد، یه ریمل و رژ قرمز زدم. یه ساپورت کلفت مشکی پام کردم با یه مانتوی کوتاه ساده قرمز و شال سفید توری. کیف دستی کوچیکمم برداشتم و بالاخره بعد از نیم ساعت معطل کردن گشادخان، از خونه زدم بیرون. جون بابا ماشینشو ببین، مازراتی مشکی! بهخاطر ماشینش هم که شده زنش میشم آقا! با ژست خیلی مغروری پشت فرمون نشسته بود و با اخم نگام میکرد. هاها! چنان حرصت بدم من، صبر کن! با ناز خیلی فراوون درِ ماشین رو باز کردم و نشستم و بلافاصله مثل وحشیا درو به هم کوبیدم که یه متر از جاش پرید. - آرتین: آخ قلبم… بچه مو چرا میزنی خاله سوسکه؟ چشم غرهای حوالهاش کردم و گفتم: - سوگند: اَه، اَه، چندش! راه بیفت بریم بابا. اخماش رو تشدید کرد و راه افتاد. تقریباً نیم ساعت بعد، جلوی یه کافه نگه داشت و رفتیم داخل. تازه نشسته بودیم پشت یه میز که گارسون هم اومد. - گارسون: خوش اومدید… چی میل دارید؟! سریع گفتم: - سوگند: یه نسکافه با دو تا کیک شکلاتی و یه کیک خیس… اوم، یه دونه هم بستنی. گارسون و آرتین با چشم های قَدِ هندونه نگام میکردن. خب چیه؟ گشنه ندیدین تا حالا؟ با تکون دادن سرم به معنی “چیه؟”، بیخیال شدن و گشادخان هم یه قهوه سفارش داد و گارسون رفت تا سفارشارو بیاره. - آرتین: خب ببـ… نذاشتم حرف بزنه و سریع گفتم: - سوگند: بذار سفارشاتمو بیارن، بخورم بعد! الآن مغزم کار نمیکنه. چیزی نگفت و فقط بیحرف نگام کرد. بهتر! بعد از چند دقیقه سفارش ها رو آوردن و من مث چی میخوردم. همهرو خورده بودم و داشتم بستنی رو هم میزدم بر بدن که… آرتین جون هاپو شد. - آرتین: مغز سرکار خانم الآن کار میکنه؟! همونطور که سرم تو بستنی بود، کلهمو به معنی “نه” بالا انداختم که یهو بستنی از زیر دستم کشیده شد! الاغ بیخاصیت! بستنی مو گرفته، بعد با پوزخندم نگام میکنه. ایش!1 امتیاز
-
#پارت_12 بعد از سخنرانی آقاجون، نوبت شام رسید. آخ جون! یعنی من میمیرم برا غذا! غذا به صورت سلف سرویس بود. یه بشقاب بزرگ برداشتم و چون عاشق سالادم، اول پرش کردم از سالاد. با یکم فاصله از میز، کنار پلهها نشستم و بیتوجه به همه، تا میتونستم دهنمو پر کردم و خوردم. سه سوت تمومش کردم! خواستم از جام پاشم و باز برم بشقابمو پر کنم که… یا خدا! اینا چرا اینجان؟ - سوگند: چیه؟ آدم ندیدین؟! خشایار با چشمای گرد گفت: - خشایار: آدم که آره، آره… ولی گشنه… نه والا! - امیر: گشنه نه، گشنهههه! - مهتا (دخترعمم): جان من از سومالی جایی فرار کردی؟! پشت چشم نازکی کردم و رو به مهتا گفتم: - سوگند:گلم، شما بهتره بری تو انتخاب رشتت یکم فکر کنی، حالا درمورد غذا خوردن من تز نده! تا اینو گفتم، جریان غذا یادشون رفت و زدن زیر خنده! یعنی یه جوری قهقهه میزدن که انگار جوک سال رو براشون گفتم! با صدای آرتین دقیقاً کنارم، ابرویی بالا انداختم و برگشتم سمتش. - آرتین:رشتهش؟! سروش همونطوری که قهقهه میزد، میون خنده گفت: - سروش: آبجیمون ریده! آرتین با چشمای پُر از سؤال گفت: - آرتین:چرا؟! - سوگند: آخه ناموساً جانورشناسی هم شد رشته؟! نه جون من! آخه جانورشناسی! سردار با قهقهه ادامه داد: - سردار: فک کن کل خاندان زاهدی الکترومغناطیس و دیفرانسیل و قلب و عروق و چه میدونم از اینا پاس کردن، اونوقت این با این عقل ناقصش موش و مارمولک یک و دو پاس کرده! ما داشتیم قهقهه میزدیم و مهتا فقط حرص میخورد. اصلاً یه وضعی بود که حتی آرتین هم داشت میخندید! خخخ! مهتا با حرص فراوان: - مهتا: نه پس مثل تو برم دل و روده مردم رو بریزم بیرون، نه؟؟ - سردار: بدبخت! من باز مردم رو نجات میدم… تو که باید به یه جونورهایی مث این خشی مشاوره بدی! خشایار یکی زد پس کلهی سردار و گفت: - خشایار:دیوار کوتاهتر از من پیدا نکردی؟! با خنده گفتم: - سوگند: چیه؟ باز میخوای قهر کنی دوماد؟ بابا خب راست میگه دیگه! چرا ناراحت میشی؟ مهتا هم یکی مث خودته. خب باید اول تو و خودشو خوب بشناسه که بتونه از پس دوتا سوسک و مارمولک بربیاد یا نه! از خنده داشتن پلهها رو گاز میگرفتن! فقط بیشعورا انگار دلقکشون منم که میگم، اینا میخندن!1 امتیاز
-
#پارت_11 آرتین شونه ای بالا انداخت و با لحنی بیخیال گفت: - آرتین: ازدواج کنیم… البته سوری! با چشمای گشاد داد زدم: - سوگند: جان؟! مگه فیلمه داداچ؟! دستشو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و با اخم گفت: - آرتین: هیس… مسخرهبازی درنیار و دو دقیقه جدی باش! این یه ازدواج قراردادیه که قراره هردو توش سود کنیم. من میتونم شرکتمو گسترش بدم، و تو هم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغهای آزاد باشی و هرکاری میخوای بکنی. به هیچکس هم نیازی نداری. - سوگند: طبق این قانون مزخرف خاندان، یه سال بعد از ازدواج ارثشونو بهشون میدن، یعنی… بیشعورِ بیتربیت پرید وسط حرفم و با بشکنی توی هوا گفت: - آرتین: عا! باریکلا! یعنی فقط یه سال همو تحمل میکنیم و بعد شما بخیر، ما به سلامت! درسته ازش خوشم نمیاد، ولی خب راس میگه و منم چارهی دیگهای ندارم. - سوگند: چند تا شرط دارم. - آرتین: شرطاتو نگه دار! فردا میام دنبالت بریم درموردش حرف بزنیم و قراردادمونم تنظیم کنیم تا خیالمون راحت باشه. چیزی نگفتم و فقط سرمو به معنی «اوکی» تکون دادم. بعد با هم از اتاق زدیم بیرون. حالا همه مشتاق نگامون میکردن تا بفهمن تصمیممون چیه و قراره چی بگیم. - عمو: سوگند عمو جون، چیشد؟نظرت چیه؟! سرمو پایین انداختم تا خندهمو نبینن، ولی اینا فکر کردن خجالت کشیدم و هی یه چیزی میگفتن. آروم گفتم: - سوگند: هرچی شما بگید… هیچی دیگه! آقا، اینا هم جو زده شدن و گفتن فردا میان خواستگاری! حالا من چی بپوشم؟ مسئله اینجاست!1 امتیاز
-
#پارت_10 ببین پیش بقیه چه خودشو خوب نشون میده ها! حالا باهام چیکار داره؟ نکنه بدزدتم، به بابام زنگ بزنه بگه ارثیمو بدین وگرنه دخترتو میکشم؟ یا ابوالفضل! با صدای بابا از هپروت اومدم بیرون. - بابا: اشکالی نداره. با اکراه، همراه آرتینِ خر رفتم اتاقم تا زرشو بزنه. بخاطر مهمونی، همه جای خونه—حتیییی دستشویی—پر از آدم بود، به جز اینجا! آقا، چشمتون روز بد نبینه! این تا وضعیت اتاقمو دید، با تأسف داشت نگام میکرد. روی تختم پر از لباس و کفش بود، روی میز تحریرم هم پر از لاک و ادکلن و لوازم آرایشی، رو زمین هم پر بود از کتاب و کولهپشتم که افتاده بود کف اتاق. ناموصاً اینجا اتاق نیست، طویلهست که من دارم توش زندگی میکنم والا! سری از روی تأسف تکون داد و با پوزخند گفت: - آرتین:احتمالاً تو دختر نیستی؟! دهنمو کج کردم و گفتم: - سوگند:نه پسرم! این چندساله شوخی کردم بهتون گفتم دخترم! با تأسف ادامه داد: - آرتین:از یه دختر همچین اتاقی… بیخیال. گفتم بیایم اینجا در مورد این بحث مزخرف حرف بزنیم. سری تکون دادم و نشستم روی صندلی و منتظر نگاهش کردم. لباسهامو کنار زد و یه گوشه از تخت نشست. - آرتین: هردو مون خوب میدونیم که نه من، نه تو، نمیتونیم از این پول هنگفت—یعنی ارثمون—دست بکشیم و… اگه اونم نباشه، مطمئناً نمیخوایم طرد بشیم و آقاجون رو هم ترک کنیم. سری تکون دادم و گفتم: -؛ سوگند: اوم، درسته… ولی چه ربطی داشت؟! با حرص جواب داد: - آرتین: چه ربطی داشت؟! خر! اگه باهم ازدواج نکنیم که بدبخت میشیم… من شرکتمو برای گردوندن زندگی دارم و مطمئناً به مشکل برنمیخورم، اما تو چی؟! از طرفی خانوادههامونو نمیتونیم ول کنیم که، میتونیم؟! با بیچارگی نالیدم: - سوگند: یعنی بدبختی رو از روی من خاک بر سر نوشتن که باید بخاطر دور نشدن از خانوادم و از بیپولی نمردنم، توی الاغ رو تحمل کنم! اخمی کرد و گفت: - آرتین: منم همچین خوشحال نیستم مادمازل… میتونیم یه جوری تمومش کنیم که به نفع هردومون باشه. سوالی گفتم: - سوگند: چجوری؟!1 امتیاز
-
#پارت_9 صدای آهنگ قطع شد و آقاجون از جاش بلند شد و صداش رو انداخت پس سرش… اوه ببخشید، همون شروع کرد به حرف زدن: - آقاجون:بعد از ده سال، نوه ی عزیزم، آرتین، از آلمان برگشته و پسرم براش این مهمانی رو ترتیب داده … امشب میخوام رسم چندین و چند سالهی خاندان رو به جا بیاورم و از پسرم، سوگند عزیزم رو برای آرتین خواستگاری کنم! جان؟! چیشد؟ الان آقاجون چی گفت؟ من و آرتین؟! نه! همه خونه تو شوک فرو رفته بودن. از این حرف یکهوئی. من و آرتین با بهت داشتیم همو نگاه میکردیم و تو سرمون برای هم نقشه میکشیدیم. تنها کسانی که خوشحال بودند و لبخند به لب داشتن، پنج نفر بودند: یعنی بابام، مامانم، عمو، زنعمو و… آقاجون! تو مخمصه وحشتناکی افتاده بودیم! هر کس از این قانون خاندان سرپیچی کنه، از دیدن خانواده و ارث محروم میشه و کلاً طرد میشود. بدبخت میشه! حالا چه غلطی کنیم؟ من حتی اگر بمیرم هم حاضر نیستم زن این بیریخت بشم! عه! سوگی! دلت میآد به این بچه به این قشنگی بگی بیریخت؟ خیلی هم بد ترکیب و بیریخته! بیا، دیوانه شدم رفت! دارم با خودم دعوا میکنم. با حرفی که عمو زد، دلم میخواست بالا بیارم که گفت: ـ عمو:پدر، حرف دل منو زدید… نظرت چیه مهدی؟ و نگاهش رو دوخت به بابام. بابا هم با اون حرفش تو یک جمله نابودم کرد: ـ بابا: کی بهتر از آرتین برای دختر عزیزم… ولی میخوام نظر خودش رو هم بدونم. و اینبار تمام جمعیت توی سالن منتظر نگاهم میکردند. از ترس، دست و پام رو گم کرده بودم و نمیدونستم چی بگم. خب شما هم اگه یک خاندان روتون خیره باشن، خفه خون میگیرید دیگه! حالا این وسط، این آرتین خر هم بازیش گرفته که پرت و پلاهم میگه. - آرتین:عمو… اگر اجازه بدید قبل از جواب دادن، میشه چند لحظه تنها با سوگند صحبت کنم؟1 امتیاز
-
#پارت_8 کنار میزشون ایستادم و با صدایی که سعی کردم کمی بلند باشد، گفتم: ـ جمعتون جمع بود، فقط… خشایار با خوشمزگی حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ خشایار: فقط خُلّمون کم بود که اومد! کل جمع زدن زیر خنده. با ابروهای بالا رفته گفتم: ـ به به جناب شوهر خواهر… آشتی کردی؟! آخه شنیدم بهخاطر یه بوس ناقابل قهر کردی مثل بچهها! حالا دیگر نوبت من بود که به ریشش بخندم، هاهاها! امیر همون طور که قهقهه میزد، گفت: ـ امیر: خوردی خشی جون؟! سروش (برادر امیر) با خنده ادامه داد: ـ سروش: حالا هسته شو تف کن! با بچهها داشتیم به خشی میخندیدیم که یکی چشمامو از پشت گرفت. با لبخند کجی گفتم: ـ عه! چرا کورم میکنی بنده خدا… خب بیا جلو بگو کی هستی دیگه! ایش… الهی که آرتین قُربونت بره، ول کن چشمامو! ول کن! با صدای قهقههی بچهها، دستها از روی چشمام برداشته شد و… یخ کردم، به خدا! دقیقاً پشت سرم، بهترتیب، آرسین، نوشین، علی، رها، سینا و… آرتین ایستاده بودند. به خدا، خدا وقتی داشته بین بندههاش شانس تقسیم میکرده، من دستشویی بودم، آب قطع بود و افتابه هم سولاخ! آرتین با همون اخمهای همیشگیش که آدم رو خیس میکرد، گفت: ـ آرتین: چرا از جون دیگران مایه میذاری… خودت قربونش برو! کم نیاوردم و گفتم: ـ من حیفم آخه! من بمیرم کل دنیا عزادار میشن، گفتم حالا افتخار بدم تو رو قربونی کنم! لبش رو کج کرد و با پوزخندی دور شد و رفت یه گوشهای تمرگید. آرسین با خنده گفت: ـ آرسین: چیکار به این داداش من داری آخه تو دختر؟ چشمام رو ریز کردم و گفتم: ـ یه جوری می گه چیکار داداشم داری انگار سر چهارراه فال میفروشه من جنسهاشو دزدیدم… الهی که اون داداشت جز جیگر بزنه! بیا انگار اومدن سیرک! من میگم اینها میخندن، ای خدا! همهشون دست یکی رو گرفتن و مشغول قر دادن شدن. من هم که از همون اول عقاب بودم، روی مبل نشستم و مشغول لُنبوندن شدم. آقای خودشیفته پیش آقاجون نشسته بود و هردو خیلی جدی داشتن با هم حرف میزدن؛ کپی برابر اصل آقاجون بود از قیافه و اخلاق و رفتار گرفته تا جدیت و مغرور بودنش. اما با یه تفاوت ریز: آقا جون با اینکه مغروره و همه خاندان سرش قسم میخورن، وقتی من پیششم همیشه میخنده و با شیطنتهام حال میکنه، خیلی هم دوستم داره… ولی این خره از همون بچگی آدم تشریف نداشت!1 امتیاز
-
#پارت_6 با صدای در، برگشتم عقب. ساناز و سانای بودند. سانای با دیدنم، دست ساناز را ول کرد و پرید تو بغلم. محکم بغلش کردم و یه ماچ آبدار از لپش گرفتم. ـ سوگند:عشق خالهش چطوره؟ چشمای درشتش را روی هم گذاشت و گفت: ـ خُفم اِلَه!(خوبم خاله!) صدای ساناز آمد که گفت: ـ ساناز: ما رو هم تحویل بگیر! با خنده و شیطنت جواب دادم: ـ این چه حرفیه آبجی بزرگه! نوکریم… اون شوهر بیریختت کو پس؟! تا ساناز خواست به لقبی که به شوهرش داده بودم اعتراض کند، سانای گفت: ـ اِلَه! بای قَهِل کِلده!(خالههه! بابایی قهر کرده!) ـ سوگند:چرا؟ ساناز هرچقدر چپ چپ نگاهش کرد، فایدهای نداشت و باز هم سانای حرف خودشو زد. ـ سانای:بِه مانی گفت بُوش بده، اونم نِداد. بای قَهل کِلِد، لفْت!(به مامانی گفت بوس بده، اونم نداد. بابایی قهر کرد رفت!) زدم زیر خنده و یه خاک تو سرت نشون ساناز دادم. با صدای سردار، برگشتیم سمت پلهها. داداشم از بس بیکاره، همش میخوابه. الانم از پف چشاش معلومه تازه از خواب بیدار شده. با قیافه سرخشده از خنده گفت: ـ سردار: سانی! یعنی خاک تو مخت با این شوهر کردنت که سر یه بوس کوچولو قهر میکنه… تو یه بوس به ما نمیدی دایی جون؟! سانای با ذوق از بغلم پرید پایین و با دو رفت پیش سردار. اونم قشنگ چلوندش. ساناز هم چون مسخرهاش کردیم، مثل شوهرش قهر کرد رفت تو آشپزخونه. ـ سوگند: تو مثلاً دکتر مملکتی؟! ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ سردار: چطور؟! دست به کمر شدم و گفتم: ـ تا لنگ ظهر خواب بودی… بدبخت کسایی که تو درمانشون میکنی! با ابروهای بالا رفته جواب داد: - سردار: تا صبح شیفت بودم، خسته بودم… بدو یه چایی برای خان داداشت بیار، زود باش! همونطور که از پلهها بالا میرفتم، گفتم: ـ برو بابا… من دارم میرم خوشگل کنم امشب یکی واسه خودم پیدا کنم مث تو چِلغوز نمونم!1 امتیاز
-
#پارت_4 با چشمای گرد شده و با تعجب گفتم: ـ این آرتینه؟! به معنی «آره» سرش رو بالا و پایین کرد. پس بگو چرا این خودشیفته انقدر انرژی منفی میده بهم! از همون بچگی ازش متنفر بودم؛ هر وقت بازی میکردیم، عروسکهامو میگرفت و جلوی چشمم پارهپورشون میکرد. آرتین پوزخندی زد و رو به من گفت: ـ آرتین: هنوزم مث بچگی هاتی دخترعمو، تخس و لوس و یه دنده! متقابلاً با پوزخند گفتم: ـ اتفاقاً جنابعالی هم همون مزخرفی هستی که بودی؛ بد اخلاق، بیرحم و عوضی! حرفم رو زدم و از اتاق رفتم بیرون. بقیه هم از تعجب در اومده بودن و باز سرشون به کار خودشون گرم شد. خیلی حرصم گرفته بود. آخه چرا برگشته مونده تو همون خرابشده؟ دیگه اَه… با نشستن کسی کنارم، برگشتم سمتش. نوشین، دخترعموم و البته نامزد آرسین، روبرو شدم. آرسین هم داداش بزرگتر این آقارتین خانِ دیلاقه! ـ نوشین: تو فکری؟ با حرص جواب دادم: ـ آره، میخوام گردن این برادر شوهرت رو بزنم! ـ نوشین: وا! (با تعجب) شونه ای بالا انداختم و گفتم: ـ والا! ـ نوشین:الاغ! قبل از اینکه برادر شوهر من باشه، پسرعمومونه ها! شونهام رو بالا انداختم و با حرص گفتم: ـ حالا هرچی! وقتی دید اعصابم خرابتر از این حرفاست، جمع و جور کرد و رفت پیش شوهرش. منم تا آخر مهمونی مث دختربچهای که اون دیلاق عروسک مورد علاقهشو ازش گرفته، اخمو و تخس نشستم و بالاخره ساعت یک شب برگشتیم خونه و با همون اعصاب خراب و لباس های بیرون، گرفتم خوابیدم.1 امتیاز
-
#پارت_3 آروم لای در رو باز کردم و با قدمهای آهسته رفتم کنار تختش. بدون ذرهای مکث، خودمو انداختم روش. یه فریاد بلند زد و منو کنار زد که از تخت پرت شدم پایین. وا! انگار آقاجون نیست! درسته پشتش به منه، ولی آقاجون هیچوقت از این تی شرتهای جذب نمیپوشه. تازه اگه هم بپوشه، این همه عضله نداره! با برگشتن طرف سمتم، مشتاق زل زدم به صورتش تا ببینم کیه؛ ولی… با دیدنش چشم هام داشت از کاسه در میاومد! این اینجا چیکار میکنه؟ حتماً استاد دانشگاه بودن کفاف زندگیشو نمیده، اومده اینجا دزدی! با این فکر، دستهامو گذاشتم رو سرم جیغ زدم: ـ سوگند: آی دزد! آقاجون! مامان! دزد... یهو در اتاق با شتاب باز شد و سیل جمعیت هجوم آورد داخل اتاق. امیر از همه زودتر اومد جلو و همونطور که میپرید بالا، تندتند گفت: - امیر: کو؟! با جیغ گفتم: ـ چی؟! ـ امیر:دزده دیگه! کو بزنم دهنشو… با فریاد شخصی که دیده بودمش — یعنی همون استاد جدید خیرندیدهمون — امیر خفه شد. ـ (استاد):چته تو بابا؟ دزد کیه… این دختره کیه امیر؟! از جام پاشدم و با اخم گفتم: ـ دختر بابامم! خودت کی هستی؟ ـ آقاجون:چه خبرتونه بابا؟ صداتون فکر کنم تا سهتا محله اونورتر هم رفت! با لبای برچیده، رو به آقاجون گفتم: ـ آقا جون! این چرا اینجاست؟ چرا تو تخت شما خوابیده بود؟ من فکر کردم دزده، جیغ زدم. آقا جون آروم خندید و گفت: ـ نه شیطون، دزد نیست… یادتِ بچه که بودین آرتین رفت آلمان؟ با حالت گنگی گفتم: ـ آرت… پسرِ عمو رضا؟ - آقاجون:آره الان درسش تموم شده برگشته ایران.1 امتیاز
-
#پارت_2 هییی! ماشین خوشگلم کجایی که یادت بخیر! بهخاطر یه تصادف کوچولو و تنبیهی که بعدش از بابام خوردم، الان زیر پام خالیه و مجبورم با اتوبوس برم و بیام. پوف... بالاخره بعد از دقایق نفسگیر، اتوبوس اومد و رفتم نشستم اون تهِ تهش. سرمو گذاشتم رو شیشه پنجره. دیدین این چص کلاسهایی که میگن به رفتوآمد مردم خیره بود و از اونورم یه آهنگ عاشقانه میخوند؟! همهش زر مفته! همین الان سرم رو شیشه داره بندری میزنه! با لرزش گوشیم تو جیبم، درش آوردم و نگاهش کردم. نوشته بود: «بیا خونه.» مامانمه. از بس که تو خونه پیداش نیست و این اون وره، اینطوری سیوش کردم. دکمه اتصال رو زدم و جواب دادم. ـ سوگند: جونم ننه؟! ـ مامان:زلیلمرده! باز گفتی ننه؟ تو… کجایی حالا؟ ـ سوگند: دارم میام خونه. ـ مامان:خونه نرو! بیا خونه آقا جون، همه اینجاییم… دیر نکنی ها! منتظرم، خدافظ. بعد هم بدون اینکه بزاره زر بزنم، زرتی قطع کرد. بیا! بعد میگن دختره معتاد شد، دختر فراری شد… همینه دیگه! دستمو گذاشته بودم رو زنگ خونه آقا جون و برنمیداشتم. صدای امیر، پسرعمم، از آیفون بلند شد. ـ امیر:اوی! سوخت اون بیصاحاب! بکش دستتو! ـ سوگند:درو باز کن، یخ زدم! بلافاصله در با صدای «تیک» باز شد. از حیاط پر از دار و درخت آقا جون گذشتم و رفتم تو. اوه! چه خبره اینجا؟ کل خاندان زاهدی اینجا جمع شدن! هر کی به یه کاری مشغول بود و نیومدن منو یه چیزی حساب کنن! نامردا! کوله مو انداختم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو اتاق آقاجون. میدونستم الان وقت استراحتشه و خوابیده، ولی کرمهای درونم نذاشتن بیکار بشینم.1 امتیاز
-
#پارت_1 «سوگند» وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. همزمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی… صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم! بهجاش روبهروم یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخشوپلا شده بود، بهنظر میاومد حدود بیستوپنج_شش سالش باشه. با نگاهی عصبانی که بهم میکرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده. از لای دندونای چفتشدهاش غرید: ـ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آببازی میکنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو! پسره پررو خجالت نمیکشه! وایساده جلوی من ببین چی میگه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم: ـ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟! پوزخند زد و گفت: ـ استاد جدیدتون که بهجای آقای اکبری اومدم! اوه گند زدم! آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت میگیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟! وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی میشه و بچهها دارن میرن بیرون. بلند گفتم: ـ سوگند: کجا؟! صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا. ـ رها: تو هپروت داشتی سیر میکردی! استاد گفت میتونیم بریم، کلاس امروز کنسله. با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون. این سهتا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه. حالا بزارین از خودم بگم براتون: بنده سوگند زاهدی هستم، بیستساله، اهل تهران. ـ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی میگی! خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجیجون؟ ـ وجدان: بله، تو راست میگی! نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم. بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست. یه خواهر و یه برادر بزرگتر از خودم دارم. ساناز که بیستوچهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دوساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیستوهفت سالشه و وکیله. داداشم سردار هم بیستوشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده! با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم. ـ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو میندازه. بیخیال، شونهای بالا انداختم و گفتم: ـ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر میکشه! از حرفم زدن زیر خنده. ـ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟ ـ علی:ما نمیتونیم بیایم. ـ سینا: چرا؟ ـ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا. ـ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونیهاتون! رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو میخوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخپخ! آخه خانوادهشون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که میگه ازدواج فامیلی ممنوع! خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون میگه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمیکنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…1 امتیاز