رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      104

    • تعداد ارسال ها

      2,283


  2. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      80

    • تعداد ارسال ها

      921


  3. مهدیه طاهری

    مهدیه طاهری

    کاربر فعال


    • امتیاز

      28

    • تعداد ارسال ها

      456


  4. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      18

    • تعداد ارسال ها

      236


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/19/2026 در همه بخش ها

  1. #پارت چهار... سیگرون هم بخاطر از دست دادن رفیقی که تازه پیدایش کرده بود ناراحت بود. ویل همر گفت: - نباید این اتفاق بیفتد، ما نمی‌گذاریم خون بچه‌هایمان پایمال شود، آهای مردم چرا بیکار ایستادید و من را نگاه می‌کنید، باید شهرمان را نجات بدهیم، خانه‌‌هایمان را نجات بدیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچه‌هایمان درست کنیم. هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و گفت: - آقای همر درست می‌گوید باید اول آتش را خاموش کنیم. و مشت خاکی از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت و گفت: - من به تنهایی نمی‌توانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم، مردمی که من می‌شناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند الان هم باید همین کارا بکنیم. ویل همر فریدا را ول کرد و بلند شد و گفت: - حق با بانو هلگاست ما باید آتش را خاموش کنیم. بعد شروع کرد به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. سیگرون بلند شد و گفت: - هارالد یتنسون. هارالد به سرعت پیش سیگرون رفت و گفت: - بله قربان. سیگرون گفت: - ارتش را جمع کن باید برویم و جان مردمان را نجات بدهیم. هارالد چشمی گفت و برای هماهنگی کارها رفت... لحظه‌ای بعد، سیگرون و هلمسن و شاه اریک روی نقشه‌ی مرزهای دان‌لاو تمرکز کرده بودند اریک گفت: - سیگرون، تو فرمانده‌ی لشکر ما هستی تو بانوی فاتح هستی، باید جوانان‌مان را از چنگ آن دیو صفت‌ها نجات بدهی. سیگرون تعظیمی کرد و گفت: - بله جناب یتنسون ما تمام تلاشمان را می‌کنیم شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. هارالد گفت: - حق با سیگرون است شما باید مواظب خودتان باشید همه چیز را به ما بسپارید. شاه اریک گفت: - هارالد تو باید مواظب ما باشی. هارالد گفت: - اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیک‌مَن(جنگجو) مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. اریک که نگران از دست دادن هارالد بود دست روی شانه‌هایش گذاشت و گفت: - نه هارالد، تو حق جنگ نداری و باید اینجا بمانی. هارالد یتنسون؟... برادرزاده‌ی شاه اریک بود یعنی پسرِ اَلیستِر یتنسون، در زمان حکومت کَلمِنت یتنسون قرار بر به پادشاهی رسیدن الیستر بود ولی او درست قبل از به حکومت رسیدن در جنگ کشته شد و جانشینی به پسر دوم کلمنت یعنی اریک رسید و هارالد به خونخواهی پدرش جنگجو شد. امروز چهارمین سالگرد کلمنت یتنسون بود حاکم بی لیاقتی که کشور را به آنگلوساکسون‌ها واگذار کرده بود و زندگی مردم را به نابودی کشانده بود اریک قبل از به حکومت رسیدن از وضعیتی که پدرش برای کشور درست کرده بود ناراضی بود و شبی که پدرش خواب بود بالشتی روی صورتش گذاشت و او را کشت تا وضع کشور را درست کند ولی همه فکر می‌کنند پادشاه‌شان بخاطر جنگاوری‌هایی که کرده توسط الهه اودین( الهه‌ی جنگ و دانایی، افرادی که در نبرد کشته می‌شدند به تالار اودین می‌رفتند) برگزید شده. رگنار هلمسن گفت: - سرورم همه چیز برای نبرد آماده است. شاه اریک اعلان جنگ کرد و ارتش سوار بر اسب به سمت مرزهای دان‌لاو تاختند و از مسیر منحرف شدند و تصمیم بر رفتن از روی کوه بود، باد سرد سپیده دم بر صورت‌های مصمم‌شان می‌خورد، نقشه‌ی هلمسن بی‌نظیر بود با مسیری که تعیین کرده بود زود تر از دشمنی که سرعت‌شان بخاطر اسرا به کندی لاک‌پشت بود به مقصد رسیدند. سیگرون لبخند زد، امید بعد از اولین بار بعد از آن شب هولناک در سینه‌اش شعله کشید.
    4 امتیاز
  2. #پارت دو... آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازه‌‌ای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دان‌لاو مال ماست، فرانک‌ها(فرانسوی‌های امروزی) را از ساحل نورماندی بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسی‌ها). و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی. آلفرد بلند شد و گفت: - فعلا شما بردید ولی دفعه‌ی بعد نه تو می‌مانی و نه نامت. و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد: - همه را نابود کنید. سیگرون نیزه‌ای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد: - آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرمانده‌تان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم می‌کشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خنده‌ای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عده‌ای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عده‌ای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند. سیگرون گفت: - نگذارید کسی فرار کند. عده‌ای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دان‌لاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. .... سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکده‌ی شدند مردمی که برای تماشا و سپاس‌گزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانه‌اش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعه‌ی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او می‌داد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت: - چه کرده‌ای سیگرون ولوا؟ سیگرون گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دان‌لاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک گفت: - چه هدیه‌ای برای پادشاهت آورده‌ای؟ به دستور سیگرون دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارک‌وِل درپوش‌ها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وست‌من و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوش‌ها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. شاه اریک خنده‌ای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبه‌ی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانه‌هایمان، دختران‌مان، غنایم‌مان، جنگجویان‌مان و از همه مهم‌ تر سرزمین‌مان را نجات دادی.
    4 امتیاز
  3. #پارت پنج... دشمن باید از میان دره‌ای به عمیق پنج متر عبور می‌کرد پس سیگرون با نیمی از ارتش در بالای دره و گردا آن سمت دره کمین کرده‌ بودند. هلمسن گفت: - اگر دشمن از این دره عبور کند به مرزهای خودش می‌رسد و از ما کار برنمی‌آید. سیگرون پاسخ داد: - باید منتظر بمانیم تا وسط دره بیایند تا محاصره‌‌یشان کنیم واگرنه ما شکست می‌خوریم. دشمن وارد دره شد طبق خواسته‌ی سیگرون کسی کاری نمی‌کرد حق با فریدا بود نظام سواره‌ای که رزه به تن داشتند با آن ماسک‌های سیاه که آنان را همانند اشباح کرده بود. دشمن، نظام پیاده‌ هم داشت که دور اسیران را حصار کرده بودند و با شلاق می‌زند و می‌خواستند سریع‌ تر بروند، دشمن به اواسط دره رسیده بود هلمسن گفت: - الان وقتش است. ولی سیگرون اجازه‌ی حمله نداد هلمسن گفت: - الان باید حمله کنیم واگرنه از مرز خارج می‌شوند. ولی پاسخی نشنید دشمن چند قدم که برداشت سیگرون دستور حمله را داد و سپاهیانش فریادکشان مانند سیل عظیمی به دره هجوم بردند و افراد پیاده که همانند برگ پاییزی در تندباد نابود شدند و افراده سواره که تعدادشان خیلی کم بود به مرزهای خودشان شتافتند و اين‌طور بود که جوانان دان‌لاو آزاد شدند. .... دهکده‌یشان تفاوتی با گورستان نداشت، شعله‌هایش خاموش شده بود و چیزی جز خاکستر خانه‌ها و کوهی از اجساد باقی نمانده بود. سیگرون دلش برای دهکده‌ی کودکی‌اش تنگ شده بود و هر لحظه می‌خواست حال و هوای سابق را به روستا بازگرداند. جوانان وارد روستا شدند خانواده‌ها با اشتیاق به سمتشان رفتند و هم دیگر را در آغوش گرفتند و طرف دیگر مردمی بودند که بچه‌هایشان را از دست داده بودند و به سوگ نشسته بودند شاه اریک گفت: - من از آزادی جوانان و دهکده بسیار خرسندم ولی این دهکده‌ای نیست که ما انتظارش را می‌کشیدیم وقت برای غم و شادی بسیار است الان باید دهکده را رونق بخشیم و از نو بسازیم آیا کسی هست که مرا در این راه یاری کند؟ ویل همر گفت: - من نجار هستم و می‌توانم خانه‌ها را تعمیر کنم تا شور و زندگی را به فریدای عزیزم برگردانم. یکی گفت: - من ماهیگیر هستم و غذای مردم را تامین می‌کنم. هر کسی چیزی گفت تا اینکه اریک گفت: - با همکاری شما مردم فداکار، شهر فرسوه‌ی دان‌لاو را به شکوه و عظمت سابقش برمی‌گردانیم. و هر کسی کاری را پیش گرفت سیگرون و جنگجویان اجساد را دفن کرده و برایشان مراسم دعا برگزار کردند و جوانان هم با علم خود هر کمکی که از دستشان برمی‌آمد انجام دادند. *** خانه‌های برپا شده، کارگاه‌های تاسیس شده و مردم فعالی که هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند شور و اشتیاق را به شهر برگردانده بودند. سیگرون در حال گشت زنی و نظارت بر مرزها بود و نجارها درحال ساخت حصار و دیده‌بانی برای جلوگیری از حمله‌ی مجدد دشمن. گردا گفت: - بانو سیگرون باید به شهر بازگردیم امشب شاه اریک برای پیروزی و نجات شهر ترتیب مراسم باشکوهی را دادند ما حتما باید آنجا باشیم. سیگرون گفت: - تو برو من می‌مانم و از مرزها مواظبت می‌کنم. گردا: ولی این مراسم برای قدردانی از شما هم هست بانو، شما بروید من مواظب اینجا هستم. سیگرون: گردا، تو دختر فوق‌العاده‌ای هستی من واقعا به خودم افتخار می‌کنم که دوستی همچون تو دارم.
    3 امتیاز
  4. #پارت یک... سیگرون وُلوا، روی تخته سنگی شمشیر زمین گذاشته بود و با اقتدار ایستاده بود و شکست و فرار دشمن را تماشا می‌کرد بدن نحیف و دخترانه‌اش در زره آهنین و سنگین، آن را همانند مردی قوی هیکل نشان می‌داد و آن شنل قرمز رنگش که باد زیر آن جولان می‌داد بر اقتدارش می‌افزود کلاه خود را برداشت و موهای پر کلاغی لختش روی کمرش ریخت با صدای یکی از افرادش از تخته سنگ پایین آمد؛ مرد جلویش زانو زد و دست مشت شده‌اش را روی سینه‌اش گذاشت و سر خم کرد و گفت: - قربان! پیغامی از جانب رَگنار هِلمسُن (مشاور ارتش) دارم. فرمانده سیگرون گفت: - بگو ببینم چه پیغامی داری. جنگجو گفت: - جناب هلمسن گفتن که آلفرد وِست‌مَن از سمت غرب قصد حمله به ما را دارد بهتر است آماده باشیم. سیگرون با غرور همیشگیش گفت: - به هلمسن بگو ما برای همه چیز آماده‌ایم. آن چشمان مشکی رنگش را که هر کسی را وادار به انجام دستوراتش می‌کرد را یه مرد دوخت و گفت : - افراد تازه نفس را جمع کنید دیوار دفاعی در سمت غرب بکشید آرایش جنگی بگیرید، به افراد پشتییان هم بگو مجروحان را به پشت جبهه ببرند، من هم میروم برای جنگ با آلفرد عزیز آماده شوم. سیگرون برای آماده شدن به چادرش رفت و بعد از بررسی نقشه‌های سمت غرب؛ موهایش را در کلاه خود جمع کرد و از چادر خارج شد و همراه گِردا شیلد-دوتیر( گردا دخترِ سپر، یا همان محافظ سیگرون) و هلمسن سوار بر اسب به سمت مرزهای دان‌لاو( سرزمین‌شان) حرکت کردند و پیشتاز جنگ شدند. هاکون شِیمر(فرمانده‌ی جناح راست دشمن) به وسط میدان آمد و گفت: - آهای یاران سیگرون، به دقت نگاه کنید، جناح راست ما، فقط نیمی از چیزی است که شما می‌بینید؛ من شیمر هستم و همانند برق از میان سپرهای شما عبور می‌کنم تا ببینم فرمانده‌تان چقد می‌تواند از شما محافظت کند. هارالد یِتِنسون(از جنگجویان مهم سپاه سیگرون) هم به وسط میدان رفت با صدای بلند و رسا گفت: - آهای شیمر، تو فقط یک سرخورده‌ی بزدلی؛ من هارالد یتنسون هستم کسی که اگر سیگرون دستور دهد با مشت به جنگ با شما می‌آیم؛ شما هرگز از بین ما عبور نخواهی کرد چون افراد من سر از تنت جدا خواهند کرد و در آخر این خون شماست که این دشت را سیراب خواهد کرد. آلفرد که از این رجزخوانی خوشش نیامد شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد: - حمله. و سپاهیانش جلو آمدند، در مقابل سیگرون هیچ کاری نمی‌کرد وقتی سپاه آلفرد به نیمه‌ی زمین رسیدند سیگرون خطاب به گردا گفت: - همه چیز آماده است؟ گردا در حالی که روی اسب بود مشت بر سینه کوبید و سر خم کرد و گفت: - بله فرمانده همه چیز طبق خواسته‌ی شما پیش میرود. سیگرون با لبخند پرقدرتش به نزدیک شدن دشمنان نگاه می‌کرد و وقتی مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است شمشیر بالا گرفت و فریاد زد: - حالا. و در همان لحظه زمین زیر پای دشمن شکافت و هزاران نفر زیر خاک رفتند و عده‌ای فریاد کشان از زیر تونل‌های که از پیش کنده بودند بیرون آمدند و با باقی مانده‌ی سپاه دشمن جنگیدند صد نفر در مقابل پانصد نفر از نیروهایی که ناگهانی وارد نبرد شده بودند هیچ شانسی نداشتند سیگرون دستور حمله را صادر کرد و خودش پیشتاز شد. آلفرد که هزاران نفر از افرادش را از دست داده بود احساس ضعف می‌کرد و برای سرکوب کردن این احساس بعد از دستور حمله به میدان جنگ رفت؛ سربازان بی‌گناه یکی یکی کشته می‌شدند و صدای سنگین برخورد شمشیرها تا چندین متر را پر کرده بود و گوش‌ها را کر می‌کرد. در وسط میدان، نبرد بین سیگرون و آلفرد شکل گرفت همان‌طور که می‌جنگیدند آلفرد گفت: - فکر کردی می‌توانی ما را شکست بدهی؟ ما سالیان سال است که اینجا حکومت می‌کنیم و تو نمی‌توانی جلوی ما را بگیری. سیگرون گفت: - اینجا کشور ماست، شما با کلک وارد اینجا شدید و غنایم‌مان را غارت کردید، همسران و دخترانمان را اسیر کردید و جنگجویان‌مان را به بردگی گرفتید ولی دیگه اجازه‌ی هیچ کاری را به شما نمی‌دهم و شما را از اینجا بیرون می‌اندازم.
    3 امتیاز
  5. نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرفه‌ای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم می‌زند ولی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. مقدمه: شعله‌ای که از زیر خاکستر شهر برمی‌خیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمی‌توان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد.
    2 امتیاز
  6. پارت صد و بیست و سوم بعد یکی دو ساعت خواب ، کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم ، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو با کش بستم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم ، همه تو پذیرایی دور هم جمع شده بودن و داشتن گپ میزدن . مامان با دیدن لبخند زد و گفت : به به ، ساعت خواب مامان جان ، بیا بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و روی صندلی بغلش جای گرفتم ، بعد خوردن چای ، اراد گفت : _خب صدف هم که بیدار شد ، نریم یک دور بزنیم ؟! بهراد هم به دنباله حرفش گفت : _فکر خوبیه ، نیومدیم بشینیم تو خونه! عمو آرمان و بابا هم موافقت کردن و بابا گفت : _پس برید اماده بشید که راه بیوفتیم . بیست دقیقه بعد همه حاضر و اماده جلوی در ویلا ایستاده بودیم ؛قرار شد به یک مرکز تفریحی تجاری بریم ، همه سوار ماشین ها شدیم و بابا چون هوا تاریک بود ، رانندگی رو به من سپرد . بعد یک ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم و قرار شد ، ، اول خرید کنیم ، بنابر این قرار شد ، همه متفرق بشن و دو ساعت بعد تو رستوران بِنام همون مجموعه هم دیگرو ببینیم . ترجیح دادم بزارم مامان و بابا تنها بگردن ، پس ازشون جدا شدم و شروع کردم به گشتن ، همین طور که میگشتم ، یک ساعت مردونه تو ویترین یک مغازه بزرگ ساعت فروشی چشمم رو گرفت یک ساعت با صفحه خاص و زمینه مشکی با بند های مشکی اسپرت ، نمیدونم چرا با اولین نگاه تو دست های اروین تصورش کردم ، داخل مغازه شدم و بی هیچ دلیلی ساعت رو خریدم ! یک ساعتی میگشتم که یک لباس مجلسی نظرم رو جلب کرد ، یک لباس مجلسی که پشت لباس باز بود و با چند بند ظریف بهم وصل میشد ، بغل لباس تا پهلو باز بود ، از اون لباس ها بود که در عین سادگی چون فرم قشنگی به بدن میدن ، تو تن خاص میشد فقط مشکلش باز بودن بیش از حدش بود ! درواقع یک نوع لباس خواب ولی با جنس و ظاهری شیک تر بود ! از تصورات خودم خندم گرفت ، که صدای یک نفر رو پشت سرم شنیدم : _به چی میخندی ، خانوم بلا؟! اروین بود ، لبخندم و جمع کردم و گفتم : _هیچی یک خاطره یادم اومد ! لبخندی زد و سر تکون داد به ویترین نگاه کرد و لباس مورد نظر رو دید و گفت : _فکر کنم خیلی بهت بیاد ، انتخابت محشره ! شونه ای بالا انداختم و گفتم : _قصد خریدش رو ندارم . _چرااا؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : _اهل پوشیدن لباس های خیلی باز نیستم ، قشنگه ولی خیلی بازه ، نمیشه جایی پوشیدش !
    2 امتیاز
  7. #پارت ده... گردا: حرفتان را قبول ندارم چون بانوی ما زیبا تر از آن دخترک جال است. سیگرون: هیچ ترالی حق توهین به طبقات برتر را ندارد؛ گردا! همه مرا کارلس می‌بینند و تنها کسی که واقعیت را می‌داند تو و فریدا هستید نکند واقعیت را برملا کنید. گردا در جای نشست و دست روی قلبش گذاشت و گفت: - به شرافتم قسم می‌خورم که هرگز چیزی از زبان من نمی‌شنود. سیگرون: باید همینطور باشد واگرنه سرت را گوش تا گوش می‌برم و خوراک لذیذی درست می‌کنم. گردا: ولی من لذیذ نیستم، گوشتم تلخ است و به مزاج بانو سازگار نیست، و البته که گوشتی هم ندارم که بانو را سیر کنم فقط استخوان است که مناسب شما نیست. سیگرون خندید و گفت: - کم زبان بریز گردا، ناگهان دیدی زبانت را بار گذاشتم آنقدر که شیرین است. گردا: بانو هر چی میل دارد بگوید تا خودم برایش فراهم کنم. سیگرون مجدد خندید و گفت: - امان از دست تو، بخواب که روز سختی در پیش داریم. گردا: هر چه بانوی فاتح دستور دهد. هر دو خوابیدند ولی خارج از روستا کسی بیدار بود که آینده‌ی خوبی برای دختران زیبا روی سرزمین نمی‌دید. سیرنا بعد از جوشاندن دیگ و خواندن ورد گفت: - آنها راه فراری ندارند. و باز هم آن خنده‌ی شرور.... *** فریدا با ظرفی پر از خوراکی به خانه‌ی سیگرون رفت و گفت: - سیگرون صبحانه آوردم. گردا شمشیرش را زیر گلوی فریدا گذاشت که چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود و کم مانده بود سینی از دستش بیفتد گردا گفت: - دخترک گستاخ چگونه جرات می‌کنی بانو را به اسم کوچک صدا بزنی؟ فریدا که از ترس چشمانش گشاد شده بود گفت: - اشتباه کردم، دیگر تکرار نمی‌شود لطفا جانم را نگیر. سیگرون سینی را از فریدا گرفت و گفت: - در پی این مسخره بازی‌ها غذا را حیف نکنید. گردا گفت: - جلوی بانو زانو بزن و طلب عفو کن. فریدا بلافاصله زانو زد و کف دستانش را به هم مالید و گفت: - بانو مرا عفو کنید، من قصد بی احترامی نداشتم. گردا شمشیرش را جمع کرد و گفت: - تو مورد لطف و بخشش بانو سیگرون قرار گرفته‌ای، برخیز تا غذا تمام نشده. فریدا متعجب نگاهش کرد سیگرون گفت: - شما هم غذا می‌خورید یا تا ابد می‌خواهيد مسخره بازی دربیاورید. گردا کنار سیگرون نشست و گفت: - عجب سینی مجللی، همه چیز هم که هست. سیگرون گفت: - فریدا از لطف تو سپاسگزارم، خودت هم بیا تا گردا سینی را خالی نکرده. فریدا بلند شد و با فاصله کنار گردا نشست و گفت: - این سینی را برای بانو سیگرون آورده‌ام، من میل ندارم. سیگرون گفت: - گردا! ببین با فریدا چه کردی. گردا خندید و گفت: - صبح زود کِیف‌مان را کوک کردیم، مگر بد است. فریدا با تعجب گفت: - چی؟ تو مسخره‌ام کردی؟ گردا با دهان پر گفت: - فقط کمی سربه سرت گذاشتم. فریدا دستش را روی سینه‌اش فشرد و نفس عمیق کشید و گفت: - قلبم لحظه‌ای از حرکت ایستاد، فکر کردم قرار است جانم را بگیری. سیگرون به دو دوست دیوانه‌اش خندید و گفت: - صبحانه‌ اگر نمی‌خورید دور تر بروید تا من با آرامش شکمم را سیر کنم.
    2 امتیاز
  8. پارت صد و بیست و دوم بعد هم بدون درنگ شروع کرد بهم آب پاچیدن ، خیس خیس شده بودم ، دویدم سمتش و گفتم : _دارم برات ! با خنده شروع کرد فرار کردن ، منم دنبالش دویدم و بعد چند دقیقه یهو ایستاد ، نتونستم سرعتم و کنترل کنم و لیز خوردم ، اروین کمرم و گرفت که زمین نخورم ، ولی من از ترس افتادن یقه اش رو کشیدم و هر دو توی آب افتادیم . چشم هام رو که باز کردم ، دو جفت چشم عسلی دقیقا رو به روم بود ، تازه متوجه موقعیت شدم و سریع اروین و کنار زدم و تو جام نشستم . از خجالت داغ کرده بودم و مطمئنن گونه هام گل انداخته بود. اروین خندید و با انگشت گونه ام رو نوازش کرد ، گفت : _بلا خانوم ،جفتمون رو خیس کردی خیالت راحت شد؟! سرم و کمی عقب کشیدم و با کمی اخم گفتم : _الان مقصر من شدم؟؟؟ تو یهو ایستادی ! باعث شدی جفتی بیوفتیم تو اب ! خندید و سرش و نزدیکم اورد و گفت : _والا من که از این اب تنی راضیم ، تا حالا اب بازی انقدر بهم مزه نداده بود! خندیدم و به کمکش تو جام ایستادم ، بعد هم گفتم : _بدو بریم ، لباس عوض کنیم ، وگرنه کل سفر به مریضی میگذره! اروین سری تکون داد و به سمت ویلا راه افتادیم .
    2 امتیاز
  9. #پارت نه... سیگرون از جا بلند شد و تعظیمی کرد و همراهش شد در گوشه‌ی دنجی ایستادند اریک گفت: - در آن لباس قیمتی خیلی برازنده شده بودید، چرا لباس را تعویض کردید؟! سیگرون گفت: - آن لباس زیادی قیمتی بود و مناسب دختری با جایگاه کارلس نبود. اریک به گردا نگاه کرد و گفت: - مناسب ترال هم نیست، مهم نیست، اجازه دارم با بانوی زیبایی همچون شما در وسط میدان کمی خودنمایی کنم! سیگرون متعجب گفت: - علیا حضرت بنده چطور می‌توانم در مقابل بانو هلگا با شما همراه شوم! جسارت بنده را ببخشید ولی فقط ایشون لیاقت در کنار شما بودن را دارد. اریک: سیگرون! هلگا ناراحت نمی‌شود فقط کمی خودنمایی، می‌خواهم مردم ببینند که چه بانوی زیبایی در بین ماست. سیگرون به هلگا نگاه کرد که با دو چشم کنجکاو به آنها نگاه می‌کرد اریک گفت: ‌ - شما قبلا خیلی مطیع تر بودید. سیگرون که نمی‌خواست خشم فرمانروایش را به جانش بخرد با لبخندی موافقت خودش را اعلام کرد اریک بی تاب دست سیگرون را گرفت و تا وسط میدان همراهیش کرد، نوازنده به افتخار فرمانروایش آهنگی زیبا نواخت و مردم از آنها فاصله گرفتند اریک و سیگرون با آهنگ هماهنگ شدند و شروع کردند به خودنمایی، هلگا از این وضعیت راضی نبود با وقار همیشگیش بلند شد و بدون گفتن کلمه‌ای مجلس را ترک کرد. هارالد با دو چشم براق به عمویش نگاه می‌کرد و خواستار تمام شدن آن خودنمایی مسخره بود اریک از کنار سیگرون بودن لذت می‌برد و رفتار هلگا هم برایش مهم نبود. در جای مناسب آهنگ، سیگرون را با دو دست بالا برد و همین بالا رفتن کافی بود تا شب به این مهمی خراب شود جادوگری که دور ایستاده بود و با خنده‌ی تمسخرآمیز به سیگرون نگاه می‌کرد بعد از کمی چرخش، سیگرون خواستار تمام شدن خودنمایی شد و پیش دوستانش رفت. مراسم با آواز خواندن دسته جمعی و خوردن و نوشیدن تمام شد. *** سیگرون در تشک خشک دراز کشید و گفت: - تمسخر سیرنا مرا می‌ترساند. گردا هم با فاصله کنارش دراز کشید و گفت: - لباس طلا می‌میرد، غصه نخور بانو، من خودم پیش مرگ شما هستم. سیگرون: ولی من هم لباس طلا تنم بود. گردا: ولی شما که گفتید به حرف‌های سیرنا اعتقاد ندارید. سیگرون: نداشتم، ولی تمسخر آخرش مرا می‌ترساند، حس می‌کنم قرار است گرفتار مرگ شوم. گردا: بانو به این حرف‌ها اهمیت ندهید شما قرار است ملکه‌ی این سرزمین شوید. سیگرون: این دیگر چه حرفی‌است! سرزمین ما ملکه دارد بانو هلگا ملکه‌ی ابدی اینجاست. گردا: ولی من مطمئنم که شما جایگزین بانو هلگا خواهید شد، امشب متوجه شدم که شاه اریک به شما ارادت بیشتری نسبت به همسرش دارد. سیگرون: دست بردار گردا، مطمئنم که همچین چیزی نیست. گردا: حق با شماست، آن کسی که در وسط میدان دست در دست با شاه اریک خودنمایی می‌کرد هم بانو هلگا بود، نه بانوی زیباروی این سرزمین. سیگرون که از این تعریف خرسند شده بود گفت: - هیچ کس در زیبایی به گرد پای بانو هلگا هم نمی‌رسد.
    2 امتیاز
  10. #پارت هشت... فریدا متعجب گفت: - چی؟ سیرنا با لبخند مرموز از آنجا رفت. گردا حرف زن را تکرار کرد و به لباس سیگرون نگاه کرد و گفت: - نه! باید بریم. دست سیگرون و فریدا را گرفت و کشاند وقتی به خانه رسیدند سیگرون گفت: - گردا! دیوانه شده‌ای؟ گردا گفت: - لباس‌هایتان را عوض کنید، سریع. سیگرون گفت: - نگو که حرف‌های آن جادوگر دیوانه را باور کرده‌ای؟ گردا: سیگرون خواهش می‌کنم، آن کسی که باید ملکه شود تو هستی، تو فرمانده هستی، تو بانوی فاتح هستی تو تنها کسی هستی که لیاقت ملکه شدن را دارد. سیگرون: دست بردار گردا، حتی اگر سیرنا راست بگوید هم من اجازه نمی‌دهم فریدا به جای من طعم مرگ را بچشد. فریدا گفت: - حق با گرداست تو تنها کسی هستی لیاقت ملکه شدن را دارد، من از مرگ نمی‌ترسم لطفا لباست را با من عوض کن. سیگرون: نه، من هرگز این کار را نمی‌کنم. گردا جلوی پای‌ سیگرون زانو زد و با آن چشمان عسلی ملتمسانه گفت: - سیگرون خواهش می‌کنم، اگر اتفاقی برای تو بیفتد آینده‌ی دان‌لاو چه می‌شود! فریدا هم زانو زد و گفت: - تو همانند خواهر برایم عزیزی، لطفا اجازه نده من داغ خواهر ببینم. سیگرون متعجب نگاهشان می‌کرد گفت: - دست بردارید، من هرگز اجازه نمی‌دهم کسی به جای من کشته شود، اگر سرنوشت من این است من از آن فرار نمی‌کنم؛ آرزوی هر جنگجوی دان‌لاوی‌ست که در نبرد کشته شود و به تالار اودین یا الهه فریا برود. گردا گفت: - ولی شما باید ملکه شوید خیلی زود است که به استقبال الهه فریا بروید، بانو خواهش می‌کنم لباستان را عوض کنید. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب عوض می‌کنم ولی به شما اجازه پوشیدن لباس قیمتی را نمی‌دهم. گردا با خوشی بلند شد و گفت: - فریدا ممکن است لباس بانو را به او بدهی. فریدا نگاهی به لباس انداخت و گفت: - ممکن است به من لباس بدهی چون من هیچ لباسی ندارم. گردا: بسیار خب من لباس خودم را به تو می‌دهم. هر سه لباس‌هایشان را درآوردند سیگرون لباس مشکی را پوشید فریدا بخاطر جایگاهش هم که شده بود لباس زرشکی را پوشید و گردا همان لباس کهنه‌ی خودش را برداشت، نگاهی انداخت بوی خاکستر و رنج قدیمی از آن برمی‌خاست، گفت: - من حاضرم پیش مرگ شما باشم. در کمال تعجب و به دور از چشم سیگرون لباس قیمتی را پوشید تا سیگرون دید به سمتش حمله کرد و گفت: - آن لباس شوم را دربیاور. گردا مقاومت کرد و گفت: - من حاضرم بمیرم، لطفا بگذار قبل از مرگ با لباس زیبا آراسته باشم؛ من تمام زندگی‌ام را برای این لباس داده‌ام، الان حقم است چند ساعتی تنم باشد. سیگرون حریفش نبود مجددا به جشن برگشتند تا چشم سیرنا به دختران افتاد خنده‌ای از سر تمسخر سر داد که توجه همه را جلب کرد بعد با همان خنده و در حالی که سرش را تکان می‌داد از آنجا دور شد. شاه اریک به سمت دختران رفت و گفت: - بانو سیگرون افتخار گفتن چند کلمه‌ی خصوصی را به بنده می‌دهید.
    2 امتیاز
  11. #پارت هفت... سیگرون: گردا! تو که از گذشته‌ی من خبر داری، من هم یک ترال هستم ولی قرار نیست کسی با خبر شود. گردا سر تکان داد و با کلی وسواس و احتیاط لباس زرشکی را پوشید و چرخی زد و گفت: - تاحالا لباس به این قشنگی نپوشیده بود و الان حس ملکه‌ را دارم. سیگرون گفت: - تو حتی از من هم زیباتری، لباس تو را زیباتر از من کرده. گردا: من چطور می‌توانم از بانوی زیبایی مثل شما پیشی بگیرم! بانو ممکن است خواهشی از شما بکنم! سیگرون: ما دوست هم هستیم نیازی به تشریفات نیست، بگو چه می‌خواهی؟ گردا: یکی از دختران دهکده لباس‌هایش در آتش سوخته و هیچی برای جشن امشب ندارد، ممکن است لباس شما را به او بدهم؟ سیگرون: خوشحال می‌شوم دخترانم لباس مجلل بپوشند. گردا با ذوق لباس را برداشت و رفت. چیزی تا شب نمانده بود سیگرون کمی استراحت کرد و بعد لباس مجللش را پوشید. گردا وارد خانه شد و با دیدن سیگرون در آن لباس حسابی ذوق زده شد و تاج گلی دست سازی که همراهش آورده بود را روی سرش گذاشت و گفت: - در حضور شما، بانو هلگا به چشم نمی‌آید. سیگرون خود را در آینه‌ی کوچکی که از مادرش به یادگار مانده بود نگاه کرد و از دیدن خود در آن لباس قیمتی خرسند شد. و سپس به محل حشن رفتند، جشن مجللی که در میدان دهکده برگزار شده بود، میزهایی که رویشان پر از خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های خوشمزه بود، نوازندگانی که با سازهای خود امید می‌بخشیدند و مردم هماهنگ ریتم آهنگ خود را تکان می‌دادند. با حضور سیگرون نگاه خیلی‌ها خیره مانده بود مخصوصا شاه اریک و هارالد. هارالدی که دلداده‌ی فرمانده‌اش بود و شاید جنگجو شدنش هم بخاطر سیگرون بود و خونخواهی پدر بهانه بود. گردا، سیگرون را به بالای مراسم که جای جال‌ها بود هدایت کرد و صندلی را برایش عقب کشید و خودش کنارش ایستاد. نگاه سیگرون به دختری با لباس مشکی خیره ماند، لباسی که مال خودش بود موهای بافته شده‌ی دختر که تا کمی بالاتر از زانوهایش رسیده بود عجیب به دل سیگرون نشسته بود وقتی برگشت رخ نمایان کرد سیگرون بلند شد و به سمتش رفت و گفت: - فریدا! تو زنده‌ای؟! فریدا همانند بانوان اشرافی دو سمت دامنش را بالا گرفت و کمی سر خم کرد و احترام گذاشت و گفت: - بله بانو من موفق شدم تا از چنگال مرگ بگریزم. ویل همر گفت: - فریدای من قوی تر از این حرف‌هاست که ضربه‌ی شمشیری او را از پای درآورد. سیگرون، فریدا را در آغوش کشید و گفت: - واقعا خوشحالم، خیلی دلتنگت بود. گردا گفت: - فریدا از این لحظه استفاده کن چون لطف و آغوش سیگرون یک بار در سال شامل تو می‌شود. سیگرون خندید و گردا را هم به آغوش کشید و برای چند لحظه هر سه نفرشان غم دنیا را فراموش کردند. درحالی هر سه دختر کنار هم نشسته بودند و از مهمانی لذت می‌بردند در دل جنگل، سِیرنا وِید در اتاقک تاریک و نمورش دیگ بزرگی بار گذاشته بود که داخلش مایع سبز رنگی می‌جوشید. سیرنا هر از گاهی گیاهی به آن اضافه می‌کرد و وردی می‌خواند؛ مایع درحال جوش شفاف شد و ظاهر دختری نمایان شد که مرگ یقه‌اش را گرفته بود و آن طرفش دختری که تاج سلطنتی گذاشته بود. سیرنا آینده‌ی دان‌لاو را می‌دانست، به سمت دهکده رفت و جایی که مردم درحال شادی و پای کوبی بودند دختران را پیدا کرد، نزدیک رفت، سه دختر با تعجب به جادوگر پیر، لاغر و خمیده که لباسی بلند و سیاه به تن داشت، سفیدی صورتش به رنگ نمک بود و با چشمان مشکی تو رفته نگاه می‌کردند، سیرنا به دختران اشاره کرد و گفت: - لباس طلا می‌میرد و لباس مشکی ملکه می‌شود.
    2 امتیاز
  12. #پارت شش... گردا لبخندی زد و گفت: - شما لطف دارین بانو، لطفا بروید و آماده شوید زمان زیادی تا مراسم نمانده. سیگرون تا خواست حرف بزند گردا گفت: - لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده‌ می‌شوید. سیلاس فیک‌من نزدیک رفت و بعد از تعظیم گفت: - بانو سیگرون، شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند، لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید. سیگرون گفت: - این مرز برای ما خیلی حیاتی‌ست اگر سربازان کم کاری کنند ما مجددا شهرمان را از دست می‌دهیم. سیلاس: نگران نباشید بانو، خودم هم اینجا هستم. سیگرون: شما به مراسم نمی‌روید؟ سیلاس: خیر بانو، وظیفه‌ی من محافظت از شهر و مردمم است وقت برای جشن و شادی بسیار است، بانو گردا لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند. گردا گفت: - بانو لطفا به سیلاس اعتماد کنید او نمی‌گذارد دشمن به خاک ما ورود کند. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب جناب فیک‌من، مرزهای با ارزشمان را به تو می‌سپارم. به خانه‌ی ساده و کوچکی رفتند که مال جفتشان بود گردا گفت: - بانوی من کدام لباس را می‌پسندند؟ سیگرون بقچه‌ی لباس‌های با ارزشش را باز کرد تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دان‌لاو قرار بگیرد. سیگرون گفت: - گردا کدام لباس مناسب جشن امشب است؟ گردا از نزدیک لباس‌ها را نگاه کرد و گفت: - هر دوی این‌ها برای بانوی زیبایی مثل شما کم است شما لایق بهترین‌ها هستین. بعد به سمت بقچه‌ی خودش رفت و از داخلش یک لباس بلند طلایی با گل‌های برجسته درآورد و گفت: - این مناسب شماست بانو. سیگرون با تعجب گفت: - این را از کجا آوردی؟ گردا: از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم تا در مراسم خاصی شما را غافلگیر کنم ولی خب چه مراسمی مهم‌ تر از آزاد سازی دان‌لاو، مخصوصا اینکه برای تشکر از شما هم هست. سیگرون: پولش را از کجا آوردی؟ گردا: پاداش و حقوقم را جمع کردم. لباس را نزد سیگرون برد و گفت: - این لباس برای شماست بانو. سیگرون: گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟ گردا: شما بهترین دوستی هستین که من دارم خیلی به من لطف کردین، من هم خواستم با این کار جبران کنم، سریع‌ تر بپوشید تا به مراسم برویم. سیگرون روی برگرداند و گفت: - نه تو تمام دارایی‌ات را برای این داده‌ای من نمی‌توانم بپوشمش، این لباس برازنده‌ی خودت است. گردا لباس کهنه و رنگ و رو رفته‌ای را برداشتو مقابل سیگرون ایستاد و گفت: - این لباس برازنده‌ی من است، نه لباس قیمتی. سیگرون گردا را در آغوش کشید و گفت: - تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمی‌دهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی، باید از لباس‌های من بپوشی. گردا با تعجب گفت: - نه! آن لباس‌ها برای طبقات جال(طبق اشرافی) و کارلس( آزادگان و نجاران و صنعتگران) است، نه یک ترال(برده).
    2 امتیاز
  13. پارت صد و نوزده نیم ساعت گذشته بود و همچنان اروین داشت با طرف فک میزد! کلافه شده بودم و بهراد که بغلم نشسته بود کاملا متوجه بود ، چند ثانیه یک بار سعی می کرد به حرفم بگیره که خیلی ساکت بودنم به چشم نیاد و رسوا نشم ، واقعا ممنونش بودم ولی دیگه به حدی کلافه بودم که حتی حوصله چند کلمه حرف زدن هم نداشتم و داشتم عصبانی میشدم ! بلاخره بعد چهل دقیقه اقا اروین به مکالمه طولانیش پایان داد و خوش و خرم به سمت آلاچیق اومد ! نا خواسته اخم کرده بودم ، اومد و سمت دیگه من نشست و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، بعد چند دقیقه قلیون کشیدن و خوش و بش با بهراد و اراد تازه من رو دید ! با تعجب گفت: _خوبی صدف ؟ چیزی شده؟! نمیتونستم چیزی بگم ، اصلا چی میگفتم ، بین ما چیزی وجود نداشت که بهش تیکه بندازم بگم به فکت تخم مرغ و زردچوبه ببند برای پرچونگی خوبه! پس خیلی اروم با لبخند نیم بند گفتم : _خوبم ، چیزیم نیست! نگاه عمیقی بهم انداخت و چیزی نگفت ، ولی انگار اونم از حس و حال افتاد و دیگه با اون شور قبلی نبود ! یک ساعتی که گذشت همه به خاطر استراحت کردن پراکنده شدن . من چون خوابم نمیومد ، تصمیم گرفتم برم ساحل ، به مامان خبر دادم و به سمت ساحل راه افتادم .
    2 امتیاز
  14. پارت صد و هجده بعد ناهار بهراد و اراد شروع کردن قلیون چاق کردن ، ما هم تو آلاچیق نشسته بودیم ، عمو آرمان داشت برامون خاطره تعریف می کرد ، مرد خوش اخلاق و شوخ طبعی بود و از اون دسته از ادم هایی بود که از حرف زدنشون سیر نمیشی ! خیلی سعی می کردم حواسمو به حرف های عمو آرمان بدم ، ولی بدجور حواسم پیش اروین بود ؛ که به خاطر زنگ خوردن گوشیش چند دقیقه پیش از ما دور شدو حالا داشت با جدیت و کمی ناراحتی ، و کمی دور تر از ما با تلفن حرف میزد ، در ظاهر داشتم به عمو آرمان و حرفاش گوش میدادم ولی در واقع اصلا توی اون جمع نبودم . یعنی اروین با کی حرف میزد ؟ لحظه اخری قبل اینکه بره ، رو صفحه گوشیش اسم ‌میترا بدجور بهم تو دهنی زد ، نکنه من داشتم الکی برای خودم خیال بافی می کردم ؟ شایدم همکارش باشه نه؟ ولی اخه خیلی صمیمی باهاش سلام کرد قبل اینکه دور بشه ، شنیدم نه که بلند حرف بزنه ها ، من شاخکام فعال شده بود ! انقدر تو ذهنم درگیری داشتم و حواسم پیش اروین بودم که نفهمیدم کی اراد و بهراد کارشون تموم شده و پیشمون برگشتن ! وقتی صدای بهراد و نزدیک گوشم شنیدم به خودم اومدم که گفت : _اگه خیلی کنجکاوی برو از نزدیک بشنو چی میگه ! اوه اوه گاف دادم ، خودم و جمع و جور کردم و گفتم : _کی عمو آرمان رو میگی ؟! چرا برم نزدیک مگه کرم دارم می‌شنوم چی میگه ! چپ چپ نگاهم کرد و گفت : _جدیدا خیلی من و احمق فرض می کنی صدف ، چی شده انقدر ازم دور شدی ؟! سرم و زیر انداختم و گفتم : _دور نشدم ! توضیح یکسری چیزا سخته ، هر موقع تونستم یسری چیزا رو به خودم به قبولونم ، خودم میام پیشت . سری تکون داد و لبخند زد و پکی به قلیون زد .
    2 امتیاز
  15. پارت صد و هفده نازی و بهراد رو میزی که وسط باغ بود نشسته بودن و سیخ زدن گوجه و فلفل رو گردن گرفته بودن ، من و اروین هم با فاصله لبه آلاچیق نشسته بودیم و جوجه ها رو سیخ میزدیم ، چند دقیقه که گذشت آروین گفت : _احوالات خانوم بلا ، میبینم که از گریختن خسته شدی و سعادت به من خوش اقبال رو کرده و پیشم نشستی ! لبخندی به زبون بازیش زدم و گفتم : _غیر پر رو بودن ، زبون بازم هستی ، تا حالا رو نکرده بودی ! صاف تو چشم هام نگاه کرد و گفت : _برای هر کسی اینجوری نیستم ، فقط یک صدف با دلی از دریا میتونه این ساید من رو ببینه ! قلبم به تپش افتاد چه بی جنبه شده بودم من ، که با هر حرف اروین تو دلم کیلو کیلو قند آب می کردن و سریع ریتم ضربان قلبم بهم می ریخت! لبخنده اغواگری زدم و گفتم : _پس خوش به حالت که یه صدف با دل دریا داری ، کجا هست حالا؟! صورتش رو بهم نزدیک کردو طره ای از موهام که روی صورتم افتاده بود پشت گوشم گذاشت و شیطون گفت: _ همین دور و بر . بعد هم نذاشت حرف دیگه ای بزنم و سینی جوجه ها رو برداشت و سمت منقل رفت . بعد رفتنش چند ثانیه تو هوا سیر می کردم ، من می خواستم اونو اغوا کنم ، حالا قضیه بر عکس بود ، اون داشت این کار رو می کرد ! خوبیش این بود که فهمیده بودم اروین هم یک حس هایی به من داره ، ولی کور خونده بود اگه فکر می کرد من اول احساساتم رو لو میدم ، یه کاری می کنم تا اخر این سفر به اعتراف بیوفته ! بعد اماده شدن جوجه ها به کمک مامان و مهلا جون و نازی میز رو چیدیم مشغول غذا خوردن شدیم ، نمیدونم به خاطر آب و هوای شمال بود ، یا حس و حال جدید من که انقدر اون جوجه خوشمزه شده بود ، شایدم واقعا کار بابا و عمو آرمان خوب بود ، هر چی بود عجیب اون جوجه بهم مزه کرده بود و حسابی چسبید !
    2 امتیاز
  16. پارت صدو شانزدهم اراد با لبخند شیطونی نگاهم کرد و چشمک زد توپ شماره هفت رو پاکت کرد ، فقط مونده بود توپ سیاه که هر کی پاکتش می کرد بازی رو برده بود ، اراد و اروین نگاهی رد و بدل کردن و اراد توپ سیاه رو نشونه رفت که ، توپ تو بدترین زاویه ممکن قرار گرفت و نوبت بهراد شد ؛ بهراد با تمرکز ضربه ای به توپ وارد کرد و توپ وسط میز قرار گرفت ، در اخر اروین بدون ثانیه ای مکث توپ رو پاکت کرد و بازی رو بردن . من و بهراد و نازی براشون دست زدیم و رو به اروین و اراد گفتم : _افرین بازی خوبی بود ، خوشم اومد حرفه ای هستید ! اروین چشماش رو تنگ کرد و گفت : _درس پس میدیم بانو ، البته همیشه فرصت آوانس گیر هرکس نمیاد! تیکه انداخت الان ؟! اره دیگه یعنی فهمید از قصد خطا زدم ، خودم و زدم به اون راه و فقط لبخند زدم ، در همین حین در اتاق زده شد و به دنبالش مهلا جون وارد شد و گفت : _خوش میگذره ؟ لبخند زدیم و سر تکون دادیم و بهراد گفت : _بله ، امید وارم خیلی سر صدا نکرده باشیم ، که اذیت شده باشید. مهلا جون با مهربونی گفت : _نه بابا چه سر صدایی ، البته ما خوش حال میشیم صدای شادی شما رو بشنویم به ما ها انرژی میده . بهراد به یک لطف دارید بسنده کرد که مهلا جون ادامه داد: _خب اگه بازیتون تموم شده و کار ندارید ، آرمان و بهرام خان تصمیم گرفتن ، تو باغ جوجه کباب کنن ، بیاید بریم که اماده شد یخ نکنه . همه تایید کردیم و پشت سرش راه افتادیم ، از اونجایی که این دو پدر هر چی گفتیم بزارید ما درست کنیم سر سخت گفتن نه کار خودمونه ، ما هم رضایت دادیم و جوجه و گوجه و فلفل ها رو سیخ زدیم . البته بماند که اراد به بهونه اینکه تلفنش زنگ خورد کار رو پیچوند !
    2 امتیاز
  17. پارت هشتاد و نهم عمو رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ فقط حواست باشه که این دختر هم زندگیتو به باد نده! پوریا تو زندگی ما، جایی برای عشق و عاشقی نیست. با اینکه درون قلبم چیزایی شده بود که اصلا نمی‌دونستم اسم این احساسم و چی بذارم ولی سینه‌امو دادم جلو و با اعتماد بنفس گفتم: ـ من عاشق نمیشم عمو! خیالت راحت... عمو پرونده ها رو از تو کشوش درآورد و رو بهم گفت: ـ خیالم که راحت نیست ولی جوری باشه که خودت میگی! ـ پس من میرم شرکت! ـ جلسه‌های این هفته رو کنسل کن تا ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم! ـ نگران نباش عمو، لازم باشه خودم با تک تک شرکا حرف میزنم و ازشون می‌خوام بهمون وقت بیشتری بدن! اینقدر اعتبار که پیششون داریم. ـ اگه قانع نشدن، همین کارو میکنم. بلند شدم و گفتم: ـ با اجازه! از اتاقش اومدم بیرون و به ساعتم نگاه کردم. وقت داروهاش رسیده بود و موقع حرف زدن با عمو، همش ذهنم پیشش بود. راستش حرفای عمو ذهنمو درگیر کرد و خودمم از این موضوع می‌ترسیدم که نکنه یه وقت بیفتم تو مسیر عاشقی! اما نه...حسم فقط بهش یه حس شرمندگی و عذاب وجدان بود بابت غلطی که کردم.
    1 امتیاز
  18. پارت هشتاد و هشتم عمو چشماشو ریز کرد و من رفتم جلو و واسه اولین بار با جسارت مقابلش وایستادم و گفتم: ـ لطفا دیگه بدون هماهنگی کردن، با من به اون دختر کاری نداشته باشین! اگه یکم دیرتر می‌رسیدم به سورتینگ شاید مرده بود. شما هم متوجه شدین که بی‌گناهه؛ از این به بعدش و به من بسپارین لطفا! عمو با تعجب رو بهم گفت: ـ ببینم پوریا، تو داری منو تهدید میکنی؟! گفتم: ـ تهدید نمی‌کنم! هشدار میدم فقط. بعدشم الان که من بالا سرشم، نگران نباشین؛ پیش پلیس نمیره و لو نمیده! عمو این‌بار اومد نزدیکم تر و رو بهم گفت: ـ نکنه عاشقش شدی!؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ چه ربطی داره؟! ـ اولین باره که میبینم بابت یه دختر جلوی من وایمیستی! گفتم: ـ چون می‌دونم اون بیگناهه و شما اصرار دارین که یه بیگناه و بکشیم! من فقط...فقط حوصله عذاب وجدان بعد از اینکار و ندارم. همین!
    1 امتیاز
  19. پارت هشتاد و هفتم عمو با حرص دندوناش و رو هم سایید و گفت: ـ کار خوبی می‌کنی؛ وگرنه اصلا بهت رحم نمی‌کنم پوریا! یه اشتباهت گند زده به کل کارمون! ـ حق با شماست عمو! معذرت می‌خوام! عمو از پشت میزش رفت سمت میز کنار پنجره و به لیوان نوشیدنی برای خودش ریخت و گفت: ـ چرا نجاتش دادی پوریا؟ با تعجب گفتم: ـ متوجه نشدم! یه قلپ از لیوانش نوشید و برگشت سمت من و گفت؛ ـ اون دختره رو چرا دوباره نجات دادی؟! حالا که خودش میخواست خودشو بکشه،چرا جلوشو گرفتی؟! این‌بار من تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ عمو، من جون هیچ بیگناهی رو نمی‌گیرم و به اون آدمم اجازه نمیدم که زندگیش و حروم کنه! عمو پوزخندی زد و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار تابحال آدم نکشتی! گفتم: ـ اون آدمایی که کشتم حقشون بوده عمو! یه قدم رفتم نزدیکش و تو چشماش زل زدم و گفتم: ـ اما راجب باوان.
    1 امتیاز
  20. پارت هشتاد و ششم دستم و محکم گرفته بود و آروم اشک می‌ریخت. روانش واقعا بهم ریخته بود؛ از یه طرف اینکه پیش کسایی مونده بود که هر لحظه امکان داشت بکشنش و از طرف دیگه مردی که دوسش داشت، ولش کرده بود و فهمید که زندگیش بر مبنای دروغ بوده. هر کس دیگه‌ایی بود کم میورد...همینجور محو چهرش بودم که کم کم خوابش برد. آروم از اتاقش اومدم بیرون که همین لحظه یکی از بچها اومد بالا و گفت: ـ آقا پوریا، آقا مازیار کارتون داره! خب باید آماده جواب پس دادن می‌شدم. رفتم تو اتاق کار عمو و در زدم. عمو گفت: ـ بیا داخل! رفتم داخل و عمو ازم پرسید: ـ چیشد پوریا؟! سفارش‌ها رو گرفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو آرون... عمو یهو بلند شد و با ترس گفت: ـ نکنه اونا رو هم اون عوضی برداشته؟! با ناراحتی سرمو تکون دادم که محکم دستاشو کوبید رو میز و با عصبانیت گفت: ـ پس تو این همه مدت، تو چه غلطی می‌کردی پوریا؟! کاملا حق داشت. با حالت ناراحتی گفتم: ـ خیلی متاسفم عمو، ولی مطمئن باش هر سوراخ موشی که رفته باشه بالاخره پیداش می‌کنم.
    1 امتیاز
  21. پارت هشتاد و چهارم همینجور یه قدم عقب‌تر می‌رفت...داشتم سکته می‌کردم...بازم گفت: ـ کل زندگیه من با اون گذشته...الان باید چیکار کنم؟! چجوری باید بگذرونم؟! آروم آروم می‌رفتم سمتش و گفتم: ـ باوان، لطفاً آروم باش...با همدیگه این روزا رو پشت سر می‌ذاریم...من بهت گوش میدم! نگاه کن یه لحظه بهم. ولی اصلا گوش نمیداد و یسرع گریه می‌کرد...گفت: ـ تو که میخواستی منو بکشی! حالا دارم کارتو راحت‌تر میکنم...اصلا زنده بودنم، دیگه چه معنایی داره؟؟! اگه قرار باشه که تا آخر عمرم پیش آدمای مافیا، محکوم به زندگی باشم...ترجیحم اینه که بمیرم. به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ هیچکسم ندارم که نگرانم بشه! حداقل درد درونیم آروم میشه! به سرعت بهش نزدیک شدن و تا این حالت منو دید، دستاشو آورد جلو و گفت: ـ جلو نیا! اما پاچه شلوارش رفت زیر پاهاش و داشت از پشت سر میفتاد که به موقع رسیدم و محکم تو آغوش کشیدمش... مثل یه پرنده زخمی تو آغوشم می‌لرزید و گریه می‌کرد. همش تقصیر من بود! نباید اینجوری واقعیت و توی صورتش می‌کوبیدم! دیگه با دیدن این حالتش بغض مجالم نداد.
    1 امتیاز
  22. پارت هشتاد و چهارم وسایل و از دستم گرفت اما تا مسیر رسیدن به خونه، لب به هیچ کدومشون نزد. از ماشین که داشت پیاده می‌شد، صداش زدم: ـ باوان؟ برگشت سمتم و با لبخندی که پر از درد بود نگام کرد. خیلی شرمندش بودم. سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ من...من معذرت می‌خوام! شاید...شاید نباید اون حرفا رو بهت میزدم. بازم آروم گفت: ـ ایرادی نداره! بعدش رفت داخل خونه. از دست خودم خیلی عصبانی بودم! از اینکه نتونستم مثل همیشه خودمو کنترل کنم و باعث شدم که یه دختر به این حال و روز بیفته! امروز فهمیدم کسی که فکر می‌کرد قهرمان زندگیشه، به طرز خیلی بدی بهش دروغ گفت و ازش استفاده کرده بود. تحملش برای هر کسی سخت بود. کسی هم کنارش نبود تا دلداریش بده و یجورایی تو دست ما اجیر شده بود. تصمیم گرفتم از امروز به بعد بیشتر حواسم بهش باشه. اون حقش این همه سختی نبود. رفتم سمت باغ تا یکم راه برم بلکه حواسمو از امروز و اتفاقات پرت کنم و خودمو آماده کنم تا جواب عمو رو بدم. نمی‌دونم چند دقیقه از راه رفتنم توی باغ و فکر کردنم به این چند روز اخیر گذشته بود که یهو با صدای شاهین به خودم اومدم: ـ داداش پوریا...داداش پوریا! سراسیمه برگشتم سمتش و گفتم: ـ چی شده شاهین؟!
    1 امتیاز
  23. پارت هشتاد و دوم اون نمایشگاهی که می‌گفت فقط به ظاهر ماشین خرید و فروش می‌شد اما در اصل اونجا داشت هروئین بسته بندی می‌کرد و خورد ملت میداد. حتی جلوی خود ما وقتی بهش زنگ میزدی، تو رو میپیچوند و می‌گفت که نمایشگاهه و کار داره. همش دروغ بود باوان. لطفاً چشماتو باز کن! صورتش بدون هیچ عکس العملی و حتی گریه مونده بود. این حالتش بیشتر از اشک ریختنش منو می‌ترسوند. دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم. همینجور که بهش نگاه می‌کردم با تردید پرسیدم: ـ حالت خوبه؟! بدون اینکه جوابمو بده، رفت سمت مبل و کیفشو گرفت و داشت از کنارم رد می‌شد که یهو غش کرد و اگه تو لحظه از پشت نمی‌گرفتمش، سرش میخورد به میز عسلی. مجبور شدم رو کاناپه درازش کنم و به صورتش آب بپاشم تا به خودش بیاد. خیلی کار احمقانه‌ایی کردم. شاید واقعا نمی‌تونست هضم کنه اما منم نمی‌خواستم ببینم که واسه یه عوضی اینقدر داره اشک میریزه و ناراحتی می‌کنه! برای خودمم خیلی عجیب بود که چقدر مشتاق بودم تا بهش ثابت کنم که آرون آدم عوضی هست...چرا اینقدر حرکتاش برام مهم بود و نمی‌تونستم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. واقعا برای خودمم عجیب بود اما برای اینکه به سوال مغزم جواب ندم، همش ازش فرار می‌کردم. بعد از اینکه بهوش اومد، انتظار داشتم که گریه کنه و خونه رو روی سرش بذاره اما خیلی آروم دوباره از جاش بلند شد. رو بهش گفتم: ـ اگه حالت خوب نیست، میخوای یکم استراحت کنی؟! ـ نه، بریم! دستشو محکم گرفتم و از خونه رفتیم بیرون. از اینکه چیزی نمی‌گفت، واقعا نگران بودم.
    1 امتیاز
  24. پارت هشتاد و یکم با یه لحن مظلومی گفت: ـ اما...اما اون مهربون بود! با حرص گفتم: ـ دختره احمق؛ اون مهربون نبود. تو رو گول زد! اون یه بیشرفه و بیشرفا چیزی از عشق نمیدونن باوان میفهمی؟! نمیدونن. اومد یک میلیمیتریم وایستاد و گفت: ـ تو چی؟! نکنه تو از عشق میدونی؟! یه آدم با نگاه مغرور و یه تیکه سنگ توی سینه‌اش از عشق میفهمه؟! تو آخرین نفری هستی تو این دنیا که بخواد راجب عشق نظر بده! حرفاش ناراحتم می‌کرد اما بازم سعی کردم که غمش و به جون بخرم...از تو کتم عکسایی که شاهین موقع تعقیب کردن آرون ازش گرفته بود و با دخترای دیگه میپلکید و دادم دستش و گفتم: ـ نگاه کن! حقیقت و با چشمای خودت ببین. همزمان که با تو بود، با هزار نفر دیگه هم میپلکید! با دقت شروع کرد به نگاه کردن عکسا و منم همینجور تند تند حرف میزدم. از اول همه چیز و براش توضیح دادم...اینکه چطور اون روز اومد و اصرار داشت وارد بازی قمار بشه و بخاطر پول بیشتر با ما کار کنه و اینکه اون زنی که به باوان بعنوان مادرش معرفی کرده بود، در اصل عمش بود که از تمام کثافت کاریاش خبر داشت. از اینکه بعد یه تایمی بهش شک کردم اما بازم با زرنگیش ما رو پیچوند و از اعتمادم سواستفاده کرد و باعث شد اینجوری منو رکب بزنه و من پیش عمو مازیار سرم پایین باشه. تا بحال هیچوقت تو زندگیم اینقدر از عمو سرکوفت نشنیده بودم چون همیشه کارمو به درستی انجام داده بودم. اما اون آرون با اون چهره مظلومش حتی منم گول زد و نشد که من چهره واقعیش و ببینم و تهش ازمون دزدی کرد.
    1 امتیاز
  25. پارت هفتاد و نهم اشکشو پاک کرد و گفت: ـ نه! وقتی دیدم داره اینجور گریه می‌کنه، ترجیح دادم چیزی نگم. راه افتادم سمت خونشون و وقتی جلوی در خونه ترمز زدم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ من که گفتم کلید پیشم نیست، پس چرا اومدیم اینجا؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ یدور من بگردم، شاید یه جایی تو خونتون پنهون کرده! پیاده شو. از ماشین پیاده شد و گفت: ـ خب درو چجوری میخوای باز کنی؟! کنار موهاش یه سنجاق مشکی بود. موهاش و گذاشتم پشت گوشش که حس کردم یکم معذب شد و گفت: ـ چیکار میکنی؟! آروم سنجاق و درآوردم و گفتم: ـ با این باز میکنم. بعد رفتم سمت در و بعد از یه مدت سر و کله زدن، بالاخره در باز شد و با همدیگه رفتیم بالا... در اتاق هم باز کردم . دیدم همینجوری مات وایستاده. بهش گفتم: ـ برو تو دیگه! بعدش از فکر خارج شد و رفت داخل. انگار خیلی سختش بود که وارد اون خونه شده. تمام حرکاتش و زیر نظر داشتم...همون اول رفت سراغ میز عسلی سالن که عکس خودش و آرون اونجا بود. منم از فرصت استفاده کردم و رفتم هرجایی که امکان داشت اون طلاها رو گذاشته باشه رو گشتم...زیر تخت، تو سیفون دستشویی، توی کمد، آشپزخونه...اما نبود که نبود.
    1 امتیاز
  26. پارت هفتاد و هشتم بعدشم دست باوان و گرفتم و به سرعت از مغازه خارج شدم. مونده بودم که به عمو چی باید بگم؟! داشتم سوییچ ماشین و روشن می‌کردم که باوان با ناباوری گفت: ـ من...من فکر می‌کردم که اونارو ...اونارو برای من گرفته! نگاش کردم و گفتم: ـ مگه بهت داده؟! گفت: ـ نه، اون روزی که اومده بودم حلقمونو تحویل بگیرم، خانوم کمالی عکسشو بهم نشون داده بود! زیر لب زمزمه کردم: حرومزاده. با سرعت از جلو در مغازه ویراژ دادم و رفتیم. تو مسیر از باوان پرسیدم: ـ ببینم، تو مطمئنی که اون گردنبند و تو خونتون ندیدی؟! همینجور که اشک میریخت، سرشو تکون داد. با عصبانیت گفتم: ـ جواب منو بده اونم با همون صدای بغض آلود بلند داد زد و گفت: ـ ندیدم. باید با چشم خودم اون خونه رو می‌گشتم! اینجوری نمی‌شد...ازش پرسیدم: ـ کلیدای خونتون دست توئه؟
    1 امتیاز
  27. پارت هفتاد و هفتم با لکنت گفت: ـ خو..خوش اومدین! مجبور بودم حرفی نزنم. عینکم گذاشتم بالای سرم و گفتم: ـ خانوم کمالی، سفارشهای عمو آماده شده؟ اومدم اونا رو ببرم. خانوم کمالی یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به من و گفت: ـ سفارشات که هفته پیش رسیده بود ولی... با استرس گفتم: ـ ولی چی؟! به باوان نگاه کرد و گفت: ـ هفته پیش به باوان خانوم هم گفتم. آقا آرون گفته بود برای عروسیشون، قراره سوپرایزشون کنه و اونو ازمون گرفت...بهمون هم گفت که با شما هماهنگ کرده. با عصبانیت تمام کف دستام و زدم رو میز و گفتم: ـ بعدشم شما بدون اینکه از من بپرسین، اونارو دادین بهش درسته؟! خانوم کمالی که ترسیده بود، با نگرانی گفت: ـ آخه همیشه همراهتون بود آقا پوریا! من واقعا فکرشو نکرده بودم... نگاش کردم و با همون عصبانیت گفتم: ـ واقعا خاک تو سر ما که بهتون اعتماد کردیم!
    1 امتیاز
  28. پارت هفتاد و ششم به مغازه نگاه کرد و همین طور با نگاه متعجب گفت: ـ ما...یعنی آرون و من حلقه نامزدیمونو از همینجا گرفتیم. از خانوم کمالی... با گفتن این حرف گوشام سوت کشید. سریع پرسیدم: ـ مطمئنی فقط حلقه بوده؟!! چیز دیگه‌ایی نگرفت؟؟ ـ مثل چی؟؟ یه هوفی کردم و گفتم: ـ پیاده شو! دستشو گرفتم و قبل از اینکه وارد مغازه بشیم، رو بهش گفتم: ـ یه کلمه چیزی نمیگی! اینقدر تو فکر بود که اصلا متوجه حرف من نشد. دستشو که تو دستام بود، یکم فشار دادم و گفتم: ـ باوان؟ شنیدی چی گفتم! بعد به خودش اومد و سریع گفت: ـ آره آره! انگار اونم منتظر بود تا ببینه موضوع چیه! هنوزم درست نفهمیده بود که اون آرون عوضی چیکار کرده. رفتیم داخل و خانوم کمالی با دیدن من و باوان کنار هم یهو لبخند رو صورتش خشک شد.
    1 امتیاز
  29. پارت هفتاد و پنجم بعدشم با عصبانیت، خودم مشغول بستن کمربندش شدم. صدای نفساشو می‌شنیدم اما سعی می‌کردم به روی خودم نیارم. دوباره راه افتادم و ازم پرسید: ـ ببینم تو تا حالا با یه دختر برخورد داشتی؟! ـ این دیگه چه سوالیه! ـ آخه اصلا آداب معاشرت و حرف زدن با یه دختر و بلد نیستی! لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ نه نداشتم! احتیاجیم ندارم بهش. بازم زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم اما پرسیدم: ـ چی زیرلب میگی؟! ـ مهم نیست! اما فقط اینو بهت بگم با این برخوردت دخترا فقط ازت فرار میکنن تا که بخوام بهت نزدیک بشن. با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ گفتم که احتیاجی ندارم. تو زندگیه من فقط کارمه که مهمه برام و اولویتمه! با خنده گفت: ـ منظورت خلافهاییه که میکنی دیگه ؟! با چشم غره بهش نگاه کردم که خندشو قطع کرد...رسیدیم سمت طلافروشی و باوان با تعجب گفت: ـ تو...تو مگه اینجارو میشناسی؟! این بار من با علامت سوال نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟!
    1 امتیاز
  30. پارت هفتاد و چهارم چیزی نگفتم اما توی دلم بهش حق میدادم. شانس آوردم که زود بهش رسیدم و مانع از این شدم تا بخاطر اون آرون حرومزاده اتفاقی براش بیفته...دستشو برد سمت ضبط ماشین و من گفتم: ـ من آهنگ گوش نمی‌دم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ وا!! مگه میشه؟؟!حوصلت سر نمیره؟ گفتم: ـ نه، اصلا! یه چیزی زیرلب زمزمه کرد که نفهمیدم! بعدش روش و کرد سمت پنجره ماشین و شیشه رو کشید پایین...سریع شیشه رو دادم بالا...بهم نگاه کرد و گفت: ـ از قصد اذیتم میکنی؟؟! می‌خوام یکم نفس بکشم. اینم برام قدغنه؟! بازم خیلی عادی گفتم: ـ فعلا سرما داری! تو این وضعیت، برات قدغنه. دیگه چیزی نگفت و بازم با اخم و دست به سینه نشست. گفتم: ـ کمربندتم بلند لطفاً! ـ نمی‌خوام! ـ گفتم کمربندتو ببند! ـ منم گفتم نمی‌خوام! لجبازیاش واقعا رو مخم بود. سریع زدم بغل و با اخم بهش نگاه کردم...با حالت عصبانی گفت: ـ چیه؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟! منم با لحن خودش گفتم: ـ چونکه زیادی حرکاتت بچگانست و رو مخم راه میری.
    1 امتیاز
  31. پارت هفتاد و سوم مثل طلبکارا گفت: ـ من نمی‌خوام اونجا بمونم؟! با اخم گفتم: ـ یعنی چی؟! گفت: ـ میترسم...از اون خونه میترسم! یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم: ـ منظورت اینه که کنار من نمیترسی؟! سریع گفت: ـ نخیرم! ولی...ولی حداقلش می‌دونم که تو بهم آسیبی نمی سونی! ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! زل زد تو چشمام! چشمای واقعا خوشگلی داشت...گفت: ـ چونکه فرصتشو داشتی؛ اگه میخواستی، زودتر از اینا اینکارو می‌کردی! چیزی نگفتم و سرمو برگردوندم سمت فرمون که گفت: ـ اون مرده واقعا ترسناکه! شبا کابوسشو میبینم. خصوصا وقتی که توی اون سرما و تاریکی منو اونجا حبس کردن.
    1 امتیاز
  32. پارت هفتاد و دوم دیگه منتظر نموندم تا حرفی بزنه، در اتاقشو بستم و رفتم پایین، باید هرچی سریع‌تر می‌رفتم طلافروشی و اون قطعه هایی که عمو سفارش داده بود و می‌گرفتم. وقتی رسیدم به سالن، بلند عفت خانوم و صدا زدم و اونم مثل همیشه سریع اومد پیشم: ـ جانم پوریا؟ ـ عفت خانوم لطفاً چهار چشمی مواظب باوان باشین، دقیقه به دقیقه بهش سر بزنین...داروهاشو به موقع بخوره. غذاشم یادتون نره! عفت خانوم لبخند ریزی زد و گفت: ـ چشم پسرم. داشتم می‌رفتم که دوباره برگشتم سمتش و گفتم: ـ اگه اتفاقی افتاد، اول از همه من خبردار بشم لطفا! ـ چشم. اومدم بیرون و شاهین با دیدن من، سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ داداش جایی میریم؟! گفتم: ـ خودم میرم شاهین، تو اینجا بمون...حواستو خوب جمع کن! ـ چشم! سوار ماشین شدم و از در ویلا که خارج شدم، یهو قبض روح شدم...باوان از صندلی پشت یهو بلند شد....سریع ترمز زدم و گفتم: ـ تو...تو اینجا چیکار می‌کنی؟! چجوری اومدی تو ماشین؟
    1 امتیاز
  33. پارت هفتاد و یکم با ناراحتی اومد کنارم وایستاد و همینجوری که به جعبه قرص‌ها نگاه می‌کردم، گفتم: ـ اینو باید ساعت پنج بخوری، اون یکی قرصه هم ناشتا... یهو پرید وسط حرفم و گفت: ـ نمیذاری از اینجا برم؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه فعلا باید بمونی اینجا! چیزی نگفت، رفتم نزدیکش و با جدیت گفتم: ـ لطفا هم کارای احمقانه نکن؛ چون این‌بار دیگه حتی منم نمیتونم نجاتت بدم! دست به سینه وایستاد و با اخم گفت: ـ کاش میذاشتی بمیرم، سنگدل... پوزخندی زدم اما چیزی نگفتم. یه لیوان آب ریختم و براش گذاشتم کنار تختش و گفتم: ـ اومدم قرصها و غذاهاتو باید خورده باشی! داشتم می‌رفتم سمت در که با همون لحن دلخوریش گفت: ـ داری کجا میری؟؟ متعجب نگاش کردم و گفتم: ـ قرار نیست که بهت جواب پس بدم! حد خودتو بدون خانوم کوچولو.
    1 امتیاز
  34. پارت هفتادم حرفشو قطع کردم و یه مقدار تن صدامو بردم بالا . گفتم: ـ بخاطر اینکارت، نزدیک بود بمیری! ارزششو داشت؟! یهو زد زیر گریه و گفت: ـ خب می‌داشتی میمردم! از وضعیتی که الان توش هستم خیلی بهتر بود! هیچکسم اینجا حرف منو قبول نمیکنه و همه فکر میکنن که دارم دروغ میگم. رفتم روبروش وایستادم. قدش تا قفسه سینه‌ام بود. برای اولین بار اینجور واضح به تک تک جزییات صورتش نگاه کردم و گفتم: ـ من باور می‌کنم. یهو انگار یه چیزی ته نگاهش برق زد و گفت: ـ جدی میگی؟؟!! گفتم: ـ آره، اگه باور نمی‌کردم مطمئن باش نجاتت نمی‌دادم.( اینو داشتم الکی میگفتم که پیش خودش فکر نکنه خبریه!) اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ چجوری فهمیدی که راست میگم! رفتم کنار تختش و شروع کردم به درآوردن قرصها و گفتم: ـ اونش بماند! بیا اینجا...
    1 امتیاز
  35. پارت شصت و نهم یهو دستم و گرفت و نگاش کردم. پرسیدم: ـ چیزی شده؟! تو چهره‌اش انگار شرمندگی می‌دیدم. نمی‌دونم یه حسی عجیب و غریب ته چشماش دیده می‌شد. گفت: ـ من...من... خیلی کنجکاو بودم که میخواد چی بگه اما انگار گفتنش براش سخت بود. چشماشو بست و سریع گفت: ـ من متاسفم! پرسیدم: ـ چرا؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه، شروع کرد با ناخناش بازی کردن و گفت: ـ نباید اسلحتو می‌گرفتم! بعد چشمشو چرخوند به سمت همون قسمتی که تیر خورده بود و گفت: ـ دردش بهتر شده؟! از کنارش رد شدم و از حمام بیرون اومدم و گفتم: ـ بهتر میشه! اگه یاد بگیری دیگه از این کارای احمقانه نکنی! اونم اومد بیرون و با لحن مظلومانه‌ایی گفت: ـ من...من...من فقط خواستم...
    1 امتیاز
  36. پارت شصت و هشتم آروم گفت: ـ هوم؟! ـ پاشو بریم یه آب سرد به تنت بخوره، این قدر تبی هم که داری از تنت بره بیرون. یهو سرشو بلند کرد و رو بهم نگاه کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. از خندش، منم خندم گرفت و گفتم: ـ چرا میخندی؟! گفت: ـ آخه حتی تو رویامم نمی‌دیدم که مرد یخچالی بیاد ازم و مراقبت کنه! چجوری منو پیدا کردی؟! خندیدم و گفتم: ـ مرد یخچالی ؟!! گفت: ـ مگه نیستی؟! در جوابش سکوت کردم و بلند شدم و دستشو گرفتم. آروم بردمش سمت حمام و شیر آب و باز کردم و سرشو بردن پایین و آب و با فشار دستم ریختم توی صورتش. مشخص بود که حالش از یک ساعت پیش خیلی بهتر شده بود...شیر آب و بستم و گفتم: ـ برو رو تخت دراز بکش، بیام داروهاتو بهت بدم.
    1 امتیاز
  37. پارت شصت و هفتم یقه لباسم و محکم گرفت تو دستش و به حالت لرز گفت: ـ دارم...یخ...یخ میزنم! برای اولین بار تو زندگیم، اون حصار سنگی دور قلبم و شکوندم! نمی‌تونستم نسبت به این حالتش بی‌تفاوت باشم. محکم گرفتمش تو بغلم و آروم گفتم: ـ می‌گذره! طاقت بیار! بعد از چند دقیقه بهش گفتم: ـ نباید اینقدر پتو رو دورت بپیچی! تبت می‌ره بالا. پاهات و بذار تو این آب سرد. با گریه و همینجور که چشماش بسته بود، گفت: ـ بخدا...دارم یخ میزنم! نمی‌تونم آرون! با گفتن این اسم، دود از کله‌ام بلند شد! اما بازم به روی خودم نیوردم چون که تب داشت و هزیون می‌گفت. به سختی پتو رو از تنش کنار کشیدم و کمکش کردم تا پاهاشو بذاره تو آب...خیلی مقاومت می‌کرد اما مجبورش کردم که این کار و انجام بده...باید تبش پایین میومد! یکم که گذشت، دستمو روی پیشونیم گذاشتم...از یه ربع قبلش یکم گرمای سرش بهتر شده بود! حالا اگه یه دور دیگه صورت و تنش هم آب سرد می‌خورد به کل تبش قطع می‌شد. سرش روی شونه هام بود و دستامو هم محکم توی دستاش گرفته بود. آروم صداش زدم: ـ باوان؟
    1 امتیاز
  38. پارت شصت و ششم بعد از اینکه دکتر بانداژ منو بست، سریع رفتم کنارش نشستم...تردید داشتم که دستشو لمس کنم یا نه! بنابراین صداش زدم: ـ باوان، صدای منو میشنوی؟ قبل اینکه چشماشو باز کنه، لرزید و آروم گفت: ـ س...سردمه! این حالتش ناراحتم می‌کرد. سریع پتو رو تا گلوش بالا کشیدم. پیشونیشو دست زدم. رو به دکتر گفتم: ـ تب داره! دکتر گفت: ـ می‌تونی بهش کمک کنی؟! یا خودم دست بکار بشم؟! از حرفش یه کوچولو خندم گرفت و گفتم: ـ نه خودم انجامش میدم. دکتر هم با لبخند گفت: ـ خیلی به دستت فشار نیار پوریا! سرمو به حالت مثبت تکون دادم و باهاش خداحافظی کردم. رفتم داخل حمام و یه کاسه آب سرد و با یه حوله آوردم و گذاشتم پیش تخت. سرمش تموم شده بود و آروم از دستش درآوردم.
    1 امتیاز
  39. پارت شصت و پنجم نمی‌خواستم کسی از احساس درونیم بویی ببره! بنابراین سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ برای این پرسیدم که خودم تختم و برای استراحت کردن لازم دارم! دکتر این بار با صدای بلندتری خندید و گفت: ـ تو که راست میگی! دیگه چیزی نگفتم و دکتر یهو گفت: ـ راستی بیا اینجا بشین ببینم با بخیه‌ات چیکار کردی! رفتم نشستم و آروم لباسمو باز کردم و دکتر گفت: ـ اوه اوه! پسر خوب اینجوری مراقبت میکنی؟! زخمت عفونتی میشه. یکم آروم بگیر پوریا! گفتم: ـ باشه؛ سعیم و می‌کنم. وقتی دکتر داشت پانسمان و عوض می‌کرد، سوزش زخمم باعث شد که یه جیغ بلندی بکشم. خیلی دردم گرفته بود. همین لحظه باوان یه تکون ریزی خورد...پلکشو آروم بهم زد و باز کرد. گفتم: ـ داره بهوش میاد! دکتر گفت: ـ با این دادی که تو زدی، یه مرده هم اینجا بود، زنده می‌شد!
    1 امتیاز
  40. پارت شصت و چهارم بعدشم با عصبانیت از کنارم رد شد و رفت داخل ویلا. حتی اگه پای جون من وسط بود هم نمی‌ذارم واسه باوان اتفاقی بیفته! تو قانون من کشتن یه زن وجود نداشت، خصوصا اینکه بی‌گناه هم بوده باشه. اما منم با این حرفش موافقم و بنظرم نباید از اینجا و از جلوی چشم ما، دورتر بشه. همین لحظه بارون ریزی شروع به باریدن کرد. دلم پیشش بود... رفتم بالا تا ببینم دکتر کارشو انجام داد و باوان بهوش اومد یا نه! از دو جهت خیلی بهم شبیه بودیم. جفتمون خیلی لجباز بودیم و جفتمون هم یتیم بودیم. چند تقه به در اتاق زدم و دکتر گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که دکتر روی صورتش اکسیژن گذاشته و سرمش و وصل کرده. سریع پرسیدم: ـ حالش چطوره؟! دکتر همون‌جوری که داشت کیفشو جمع می‌کرد گفت: ـ داروها و ساعتشو روش نوشتم و گذاشتم رو میز. سرمش و میتونی بعد اینکه تموم شد، دربیاری؟! ـ آره. ـ خب پس حله دیگه؛ فقط اینکه بدنش خیلی ضعیف شده! باید استراحت کنه و داروهاشو به موقع بخوره! همینجور که نگاهم بهش بود، پرسیدم: ـ کی بهوش میاد دکتر؟! دکتر خندید و گفت: ـ نگران نباش، کم کم بهوش میاد.
    1 امتیاز
  41. پارت شصت و دوم دکتر اومد داخل اتاق و با دیدن دست من گفت: ـ آارین پوریا، خیلی خوب حرفم و گوش میدی و استراحت می‌کنی! گفتم: ـ دکتر منو بیخیال! بیا معاینه‌اش من، بگو چی لازمه من برم بگیرم! دکتر خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت: ـ خیرباشه! آشناست؟! پیشونیم و خاروندم و واسه اینکه سوال بیشتر نپرسه، گفتم: ـ یجورایی.. دکتر رفت کنار تختش و دستشو گذاشت جلوی بینیش و گفت: ـ خیلی سخت نفس می‌کشه! بعد فشارش و گرفت و گفت: ـ اوه، اوه، فشارشم خیلی پایینه! با استرس گفتم: ـ خب دکتر یه کاری بکن! دکتر گفت: ـ یسری دارو برات می‌نویسم، همین الان برو بگیر...زودترم برگرد. کجا بوده که اینقدر دست و صورتش یخ زده؟! بدون اینکه جوابشو بدم، نسخه رو ازش گرفتم و با سرعت زدم از خونه بیرون و اولین داروخانه نگه داشتم و سریع داروها رو گرفتم.
    1 امتیاز
  42. پارت شصت و یکم بعد اینکه تو ماشین نشستیم، دیدم که تمام آستین لباسم خونی شده و بخیه‌ام باز شده اما واقعا برام مهم نبود. به صورتش دست میزدم، خیلی سرد بود! ترسیده بودم. واقعا دلیلش چی بود؟! چرا برای کسی که ازم متنفر بود، اینقدر استرس داشتم؟! نباید طوریش می‌شد! اون گناهی نداشت. فقط بدشانسیش این بود عاشق آدم اشتباهی شده بود و نمی‌تونست هضم کنه، طرف بهش دروغ گفته...شاهین بهم گفت: ـ داداش، بیمارستان میریم؟! گفتم: ـ نه بیمارستان نمیشه! داستان میشه برامون. بریم خونه. برای دکتر کیارش زنگ بزن و بگو فورا بیاد ویلا. شاهین سری تکون داد و گوشیش و درآورد تا به دکتر زنگ بزنه...الان مشکل اصلی عمو بود. اگه می‌فهمید بدون اجازه اش، باوان و از سورتینگ درآوردم حتما خیلی عصبانی میشد. اما قانعش می‌کردم. باید می‌فهمید که این دختر دروغ نمیگه و واقعا از چیزی خبر نداره...بعد یه زمان طولانی رسیدیم ویلا و دوباره بغلش کردم و داشتم می‌رفتم داخل که عمو منو از تو حیاط دید...با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ پوریا، هیچ معلومه داری چیکار می‌کنی؟ کی بهت گفته بدون اینکه از من بپرسی این دختر و از اونجا خارجی کنی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو بذار ببرمش تو اتاق، میام و بهتون توضیح میدم. بعدش منتظر حرفش نموندم و بردمش تو اتاق خودم و گذاشتمش رو تخت...دکتر همزمان با ما رسیده بود و بهش گفتم بره بالا و باوان و معاینه کنه.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...