رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Taraneh

    Taraneh

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      16

    • تعداد ارسال ها

      1,053


  2. هانیه پروین

    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      824


  3. .M.A.H.Y.A.

    .M.A.H.Y.A.

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      2


  4. Alen

    Alen

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      378


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/16/2026 در همه بخش ها

  1. نام رمان: پنج عجوزه نویسنده: مهیا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشیانه، اجتماعی، طنز خلاصه: پنج دختر، پنج گذشته‌ی متفاوت، و یک سرنوشت مشترک. چهار نفرشان در پرورشگاه بزرگ شده‌اند و دختری که با وجود داشتن خانواده، طعم تنهایی را درست مثل آن‌ها چشیده است. آن‌ها کنار هم قد کشیده‌اند، با زخم‌هایی که هرکدام از جایی آمده، اما به هم تکیه داده‌اند؛ نه با پیوند خون، بلکه با پیوند درد، خاطره و عشق. دنیای هرکدامشان فرق دارد، شخصیت‌هایشان شبیه هم نیست، اما برای هم «خانواده»‌اند… خانواده‌ای که خودشان ساخته‌اند.
    2 امتیاز
  2. ساندویچ شصت🍔 - چی؟! ویل و نیک، همزمان این رو پرسیدن. شونه‌ای بالا انداختم و به جلوم خیره شدم، بدون اینکه بدونم دارم به چی نگاه می‌کنم. - چرا ازدواج نکردین؟ تا جایی که فهمیدم، نقاط مشترک زیادی هم دارین. بازرس با اخم‌های درهم این رو ازم پرسید. دیدم که ویل، سقلمه‌ای بهش زد، اما اون اهمیت نداد. کلارا چشم‌غره‌ای رفت که بازرس نمی‌تونست ببینه، بعد بهش گفت: - این یه ازدواج قراردادی بود، برای تموم شدن جنگ بین خون‌آشاما و گرگینه‌ها. بازرس پوزخندی زد و گفت: - بی‌خیال کلارا! می‌خوای باور کنم دوستت کوچک‌ترین اهمیتی به صلح و آرامش اطرافیانش میده؟ فرمون توی مُشتم بیشتر فشرده شد. صورتم بدون کوچک‌ترین واکنشی، از توی آینه داشت بازرس رو حین ادای اون کلماتِ گنده‌تر از دهنش نظاره می‌کرد. کلارا فقط اخم‌هاش رو توی هم فرو کرد و چیزی در دفاع از من نگفت. خب، این یکی کمی درد داشت، فقط کمی. - حق با توئه، صلح اونا کوچک‌ترین اهمیتی برای من نداشت، هنوزم نداره. من دنبال سهم خودم از این قرارداد بودم... چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم: - بلادبورنو می‌خواستم. بازرس همچنان از توی آینه نگاهم می‌کرد. خط اخمش عمیق‌تر از قبل شده بود و باعث شد از خودم بپرسم مگه این دقیقا همون کلماتی نیست که انتظار داشت از من بشنوه؟ ویلیام آرنجش رو به شیشه تکیه زد و گفت: - شرط می‌بندم پدربزرگ خوشتیپت اینو ازت خواست. باید به ویل می‌گفتم که پدربزرگ خوشتیپم از کسی چیزی نمی‌خواد، اون فقط دستور میده و ما مُهره‌هایی هستیم که باید ازش اطاعت کنیم. کلارا با لب‌های غنچه‌شده گفت: - اینطورم نبود که سباستین، آدم بدی باشه. اون واقعا جذابه... حداقل تا چند سال قبل که اینطور بود. هنوزم نمی‌فهمم مشکلت با اون پسر بیچاره چی بود که بعد از گرفتن رستوران، زیر همه‌چی زدی و ولش کر... نگاه تیزم رو که دید، دهنش رو بست. کلارا درست می‌گفت، اما نه درباره خوشتیپ بودن سباستین... اون واقعا من و مشکلاتم رو نمی‌فهمید. ماشین رو روشن کردم و گفتم: - به اندازه کافی شنیدین، باید بچه‌ها رو پیدا کنیم. کلارا با چشم‌هایی که امید رو دوباره بهشون راه داده بود، نگاهم کرد و پرسید: - می‌دونی کجان؟ سالمن؟ پام رو روی پدال گاز فشردم و گفتم: - امیدوارم که باشن.
    1 امتیاز
  3. ساندویچ پنجاه و نه🍔 نگاه کینه‌توزانه ویلیام، به سمت بازرس نشونه رفت. نیک دست ویل رو لمس کرد و گفت: - بعدا داستان اون پیرمرد احمقو برام تعریف کن. صورت ویل در لحظه، پر از آرامش و محبت شد. انگار هر لحظه ممکن بود توی نگاه نیک غرق بشه! با شیدایی گفت: - تو تنها کسی هستی که منو می‌فهمه. واکنش بازرس از چشمم دور نموند‌. دیدم که چطور چهرش رو مچاله کرد و عضلاتش منقبض شد. معترضانه گفت: - میشه منو از وسط این دوتا کفتر عاشق بردارید؟ لبخندم رو قبل از اینکه از چشم‌هام به لب‌هام برسه، پس زدم و گلوم رو صاف کردم. بازرس یقه پیرهنش رو از گلوش فاصله داد و پرسید: - بالاخره میگین سباستین کدوم خریه یا نه؟ - خر نه، اون گرگینه‌ست. دستی به صورتش کشید. کلارا روی صندلیش ولو شد و یکی از لپ‌هاش رو پر از باد کرد. نیک از پشت سرم پرسید: - چه دلیلی داره یه گرگینه همچین نقشه‌ای برای بلادبورن بکشه؟ اینطور نیست که پلمب شدن رستوران، سودی برای اون حرومزاده‌ها داشته باشه. ویل با تعجب گفت: - نیکولاس! تو... تو بلدی فحش بدی؟ هیجان‌زده شده بود و من می‌ترسیدم که فراموش کنه سه نفر دیگه هم توی ماشین حضور دارن! نیک رو نمی‌دیدم ولی حدس می‌زدم چقدر به هم ریخته، حرف زدن از گرگینه‌ها همیشه منقلبش می‌کرد. اون‌ها ارزشمندترین داراییش رو ازش گرفته بودن، پدرش رو. کلارا برای اختتامیه ماجرا گفت: - اون یه گرگینه‌ معمولی نیست... به من نگاه کرد، انگار می‌خواست از چشم‌هام بخونه که مشکلی با بازگو کردن گذشته‌ام ندارم. بی‌درنگ حرفش رو ادامه دادم: - من و سباستین قرار بود باهم ازدواج کنیم.
    1 امتیاز
  4. ساندویچ پنجاه و هشت🍔 وقتی از کلبه خارج شدم، انگار سال‌ها گذشته بود. احساس می‌کردم ساعت‌ها بهم مُشت زدن و کوه بزرگی رو روی کمرم حمل کردم. تنها چیزی که می‌خواستم، یک لحظه، فقط یک لحظه بستن چشم‌هام بدون فکر کردن به چیزی بود. آفتاب از پشت شاخ و برگ‌ درخت‌ها داشت هر قدمم رو تماشا می‌کرد؛ هر چند خودش رو به غروب بود، من داشتم به طلوعم نزدیک‌ می‌شدم. به محص اینوه توی ماشین نشستم، چهار جفت چشم بهم زل زدن. کلارا پیش‌دستی کرد و پرسید: - ادموند بود، مگه نه؟ به صورت گِردش نگاه کردم. کلارا از اتفاقات توی کلبه خبر نداشت و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمید. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم تا دورش حلقه نشه، چون این چیزی بود که اون لحظه بیشتر از همه می‌خواستم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: - منم همین فکرو می‌کردم، ولی این قضیه ربطی به ادموند نداره. صدای از پشت سرم بلند شد: - ادموند کیه؟! کسی به سوال بازرس اعتنا نکرد. اون هم بعد از اینکه یک یکمون رو در انتظار جواب، رصد کرد، بی‌خیال شد و پوف بلندی کشید. کلارا با بی‌طاقتی پرسید: - خب پس کی پشت این ماجراست؟ دست‌هام رو روی فرمون گذاشتم و گفتم: - اون عوضیِ از خود راضی، سباستین. کلارا ابروی کوتاهش رو بالا انداخت، اون تنها کسی بود که از ماجرای سباستین با خبر بود. ویل نتونست بیشتر از این ساکت بمونه؛ همونطور که موهای فرفریش رو می‌خاروند و فکر می‌کرد، گفت: - تنها سباستینی که من می‌شناسم، پیرمرد بی‌دندونی بود که تو همسایگی مادربزرگم زندگی می‌کرد. همیشه من و بقیه بچه‌ها رو می‌ترسوند و خوراکی‌هامونو به زور از دستمون می‌گرفت... بازرس با چشم‌های وق‌زده نالید: - محص رضای خدا! یکی حرفاشو ترجمه کنه.
    1 امتیاز
  5. سلام سلام اینجا بهتون میگم امروز روز چیه! که به مناسبتش کادووو بگیرید و خوشحالی کنید
    1 امتیاز
  6. امروز 2 September، روز "بدون ترس" زندگی کردنه.
    1 امتیاز
  7. امروز ۱۵ آگوست، روز جهانی آرامش و ریلکس کردنه امروزو بشین ریلکس کن
    1 امتیاز
  8. امروز 10 آگوست، روز جهانی تنبلی رو به همه ی کسایی که حتی حال ندارن این متنو بخونن تبریک میگم🌹
    1 امتیاز
  9. 1 امتیاز
  10. روزِ دوست ‌دختر هم گذشت و من هنوز دختر خوشگله‌ی کسی نیستم.
    1 امتیاز
  11. ‏روز جهانی هندونه رو به آدمایی که هندونه زیر بغلشون گذاشتم و باور کردن و الان خودشونو میگیرن تبریک میگم.
    1 امتیاز
  12. 1 امتیاز
  13. بلاخره پس از سالها انتظار و در اتفاقی کم سابقه و عجیب، امروز روز دختره. تبریک به دخترای سایت
    1 امتیاز
  14. امروز روز جهانی جغد‌ها و شب بیدار ها هستش
    1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
  16. 1 امتیاز
  17. امروز روز جهانی الاغه، این روزو به ۹۹ درصد اطرافیانم تبریک میگم.
    1 امتیاز
  18. امروز روز خاصی نیست، به صورت خود جوش فردا رو به عنوان روز نودهشتیا معرفی میکنم.
    1 امتیاز
  19. امروز 3 ژانویه، روز جهانی خوابیدنه؛ اگه مثل من امتحان داری به مناسبت این روز فرخنده میتونی بخوابی و درس نخونی :))))
    1 امتیاز
  20. امروز 23 اسفند "World Jewel Day" روز جهانی جواهره. این روزو به جواهرِ زندگیت تبریک بگو💎
    0 امتیاز
  21. امروز 6 January، روزِ در آغوش گرفتن و نوازش کردنه. بغللللللیپنژنینسنزنننز
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...