رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Alen

    Alen

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      16

    • تعداد ارسال ها

      392


  2. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      921


  3. سجاد

    سجاد

    رفیق نودهشتیا


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      892


  4. مهدیه طاهری

    مهدیه طاهری

    کاربر فعال


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      456


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/03/2026 در پست ها

  1. دلنوشته رهایی... گاهی می‌گم دنیا قشنگه اما همون لحظه باورم می‌شکنه. دلخوری‌هام جون می‌گیرن. آدم‌ها بی‌دلیل قضاوتت می‌کنن بعد ادعا دارن بمانی؛ تازه، نرم، سخت. من اهل موندنم اما تنِ شکسته‌ام تاب نداره. دل... فقط ذره‌ای رهایی می‌خواد.
    2 امتیاز
  2. سرم چرخید. به دختره مو قهوه‌ایِ چشم خاکستری نگاه کردم. روشا غرش کرد: - ببند دهن بو گندوت رو، همه رو با یه چوب که نمی‌زنند. دختره با پوزخند گفت: - بخاطر یه نفر که با تاریکی بود همه خودکشی کردن همشون تو آتیش اون زن رفتن. دستم لرزید. مات چشم‌های دختره شدم‌. قلبم انگار تو گوشم می‌زد. وقتی نادین و روشا داشتن از من دفاع می‌کردن؛ رفتم تا دیگه نشنوم. به سیبم خیره شدم. کسی سانترو‌ها رو نکشته خودشون خودشون رو کشتن! چون اون زن با ایزد تاریکی بود؟ چشم‌هام گشاد شد و لب زدم: - چرا؟ چرا بخاطر یه اشتباه، برای یه عشق بین تاریکی و نور همه باید خودشون رو بکشند؟ صدای آشینا تو سرم پیچید: - چون ننگ بزرگی برای نورزادگان بود. اون دختر پرنسس بود. وقتی یه پادشاهی، اون هم دخترش چنین کاری کنه وضع همین میشه. پادشاه دستور خاموشی دخترش رو داد. ایزد تاریکی برای بردن بچه‌اش اومد. جنگ سختی شد و همه تبارزادگانِ نور خودکشی کردن، تو یه محراب خودشون رو گردن زدن‌. شاید فکر کنی کوته ذهن بودن ولی نبودن با کار پرنسس تبارزادگان داشتن نور خودشون رو از دست می‌دادن و چیزی بدتر از تاریکی می‌شدن. وقتی یه نور تاریک بشه، تاریکی دلیلی نداره و دنیا پاشیده میشه. پس خودشون رو کشتن تا دنیا رو نجات بدن و مجازات پرنسس رو بخرند. سیب تو دستم رو فشار دادم. بدنم مورمور شد و بغض کردم. یه اشتباه، یه نغمه، یه نسل سوخت و از بین رفت. من هم باید بمیرم؟ چون من نورم و تریستان تاریکی. چی میشه؟ تقدیرم مثل اون زن میشه؟ ولی تریستان محافظ منه. آشینا خندید: - به این مزخرفات فکر نکن‌، تو خودت نور و تاریکی رو همزمان درون خودت داری؛ بنظرت اگه نور بودی تربستان الان زنده بود؟ معلومه نه تریستان کنارت نابود می‌شد. پرنسس هم با یه ایزد بود برای همین نورش ایزد رو نابود نکرد. ولی خب پرنسس رو تاریک کرد. وقتی چیزی از کسی برتری داشته باشه، اون شخص نابود میشه. پرنسس هم زمان زایمان تاریک شد. کنجکاو و غمگین پرسیدم: - آشینا، بچه ایزد و پرنسس چی شد؟ اون هم کشتن؟ آشینا: اونجا نبودم، ولی شنیدم با مادرش آتیشش زدن و نگذاشتن پدرش ایزد تاریکی اونو ببره. پوف چه فکری با خودم کردم! فکر کردم من بچه ایزد و اون زن هستم، ولی اگه آتیشش زدن، یعنی نیستم. فقط دارم گذشته ننگ بار یکی دیگه رو به دوش می‌کشیدم. پدر و مادر من کیه؟ یعنی گذشته من از نسل سانترو‌ها وحشت‌ناک تره، اگه دنبال پدر مادرم باشم انگار دنبال مرگ خودمم؟ آکیلا همه چی رو می‌دونه، اون می‌دونه و نمیگه، کاش بتونم یه روز باهاش همجوشی کنم تا همه چی رو بفهمم. ولی کی به اون مرد ترسناک و زیبا می‌تونه نزدیک بشه. باصدای نفس نفس روشا به خودم اومدم و گفت: - سایورا دیگه خودت تنها جایی نرو، ناسلامتی ما محافظ‌های تو هستیم. به دستم که درون پوست سیب فرو رفته بود و دستم چسب‌ناک خیره شدم. کی این بلا سر سیب اومد؟ آهی کشیدم و نادین گفت: - اون دختره رو تحویل مدیر دادیم دیگه تخم نمی‌کنه زبون باز کنه. لبخند محو زدم و تشکر کردم. سیب له شده‌ام رو گاز زدم و روشا فقط یک ریز داشت فحش و لعنت می‌کرد و گفت: - بهش فکر نکنی‌ها؟ اصلا حقیقت نداره. زادگان نور انقدر با شرافت بودن انقدر شریف بودن که خودشون رو قربانی کردن دنیا نابود نشه. تازه پرنسس خانم هم خیلی خوب و مهربون بود. وای وای... وقتی فلوتش رو به صدا در می‌اورد، همه چی انگار زنده می‌شد. همه چی جون می‌گرفت. من خودم از نزدیک شنیدم. یهو روشا بلند زد زیر گریه و صدای فلوت رو با سوت زدن و لب‌های لرزون از گریه در اورد. با گریه‌اش بغض کردم و نادین هم با بغض رو گرفت و خش‌دار گفت: - همه وقتی یه چیز بد از شخصی می‌بینند تمام خوبی‌های اون رو فراموش می‌کنند. پرنسس آرزو کسی بود که من بهش احترام می‌‌ذارم. نغمه‌ای می‌زد که برکت به ستاره و زمین می‌رفت، همیشه عاشق این بود روی ماه بشینه و فلوت اقیانوسی رنگش رو بزنه. متعجب پرسیدم: - شما می‌شناسیدش؟ روشا بینیش رو بالا کشید و سر تکون داد. - ما دورگه نور و گرگینه ماه هستیم. ولی خوب نور زیاد نداریم مثل تبارزادگان، خانواده ما برای پادشاه کار می‌کرد. من و نادین وقتی با پدرمون می‌رفتیم پرنسس هم می‌دیدیم. شوکه شدم و پرسیدم: - اوه نمی‌دونستم! روشا به من خیره شد و گفت: - می‌دونی سایورا ناراحت نشو، ولی تو شبیه تبارزادگان نیستی. گوش‌های بلندت شبیه الف‌هاست یا اژدهایان نمی‌دونم چی ولی گوش‌های تو اصلا به تبارزادگان نمی‌‌خوره. آره می‌دونستم برای همین جواب دادم: - درسته به من میگن تبارزاده و الهه نور ولی واقعا از اون نسل که نیستم‌. من هاله پاک هستم، بعد وقتی همه تبارزادگان مردن من چطوری متولد شدم. نادین دست تکون داد: - بی‌خیال شو خواهرم یکم شش میزنه. روشا غرش کرد و دنبال نادین کرد. نادین پشت من اومد و گفت: - هی مراقب باش، این جوری ملکه رو ناامید می‌کنی محافظ‌هاش رو عوض می‌کنه. روشا ایستاد. نگاهم کرد و با لبخند جواب دادم: - راحت باشید، از این که دورم رو افراد خشک بگیره حس بدی می‌گیرم. روشا لبخند زد و گفت: - وقتی دیدمت با این جواهرت گفتم از این دختر مغرور‌ها هستی. ناراحت نشو سرورم، ولی واقعا این همه جواهر خطرناکه کم‌ترش کن. به سیب نصفم نگاه کردم و جواب دادم: - نمی‌تونم. کنارم اومد و آروم پرسید: - چرا؟ خانوادت نمی‌ذارند؟ نادین اخم کرد: - روشا تو مسائل شخصی دخالت نکن. من هم سکوت کردم. نمی‌خواستم بگم جواهرات با بدنم یکی هستن و جزو بدن من. گازی به سیبم زدم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - دختر خانم؟ برگشتم و میکال رو دیدم. لبخند زدم و سمتش قدم برداشتم. رو به روش ایستادم. مثل همیشه چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد و روش رو چرخوند و پرسید: - آسمان چطوره؟ خیره به سیب گاز زدم جواب دادم: - از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتره. به بچه‌های مدرسه خیره شد و گفت: - ایهاب بهونه‌ات رو می‌گیره. سریع جواب دادم: - یه بار بیارش. اخم کرد و نگاهم کرد. - فعلا نمی‌تونم. متوجه شدم و لب زدم: - حالش چطوره؟ آهی کشید و سر به منفی تکون داد. - وزنش خیلی پایین اومده و همش بهونه تو رو می‌گیره. غذا هم هیچی نمی‌خوره. ناراحت شدم. جرقه‌ای تو سرم زد و گفتم: - برای ایهاب یه نقاشی می‌کشم. بگو برای من هم بکشه و تو نقاشی وضع حالش رو برای من نقاشی کنه. میکال قهقهه زد و سر تکون داد. - ایده خوبیه. لبخند زدم و ادامه داد: - بریم یه چیزی بخوریم. سیب تو دست منو گرفت و گازی زد. دهنم باز موند! دهنی من بود. روشا و نادین سعی می‌کردن تعجب نکنند و واکنش نشون ندن. میکال با فاصله از من قدم برداشت و به روشا و نادین اشاره کرد. - محافظ‌های تو هستن؟ سر تکون دادم. مدیر همراه چند نفر سمت ما اومد و گفت: - الهه نور؟ ایستادم و نگاهش کردم. از نگاه‌هاش خوشم نمی اومد. رو به روی من و میکال ایستاد و گفت: - جایگاهی خصوصی برای استراحت شما درست کردیم الهه‌نور. به اشاره‌اش نگاه کردم؛ یه اتاقک شیشه‌ای بود! معلومه تازه گذاشتنش. شوکه شدم و ناباور جواب دادم: - اصلا لازم نبود! میکال اخم کرد و گفت: - ملکه آسمان و نور هستی، دختر بهتره تو جایگاه مخصوص باشی. اخم کردم و پوفی کشیدم. - متوجه شدم. ممنون از توجه‌شما... از کنارشون گذشتم که میکال گوشه دامنم رو گرفت و آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: - برای همین نمی‌خواستم از خونه من بری، این روز‌ها رو دیده بودم، این جوری تو زندان طلایی می‌ذارنت. پس حالا دیگه نمیشه تغییر داد، مدارا کن. گوشه دامنم رو ول کرد، سمت بوفه رفت. اخم کردم. مدارا کنم؟ بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتم. من هم سمت اتاقک شیشه‌‌ای رفتم. نادین در اتاقک رو باز کرد. روی میز یه کاسه میوه و یه گلدون گل صورتی بود. همراه مبل‌های سفید دور مشکی. یکی از مبل‌ها با همه فرق داشت. شبیه شزلون بود به رنگ قرمز. مدیر هم داخل اومد و گفت: - این مخصوص شماست بقیه عادی هستن. تشکر کردم و روی مبل شزلون قرمز_طلایی نشستم. مدیر هم روی مبل نشست. روشا و نادین هم پشت سرم ایستادن. مدیر برگه‌هایی تو دست گرفت و با اخم گفت: - نادین پرده‌ها رو بکش. نادین دستور رو اجرا کرد و مدیر برگه‌ها رو تو دست مرتب کرد. جدی شده گفت: - خانم سانترو، ما می‌دونیم محافظت از شما سخته، پادشاهان و امپراتور‌ها تقبل کردن از شما محافظت کنند. من نمی‌تونم محافظ‌های شما رو راه بدم. بنابراین روشا و نادین از هم‌کلاسی های شما رو گذاشتم. به برگه خیره شد و ادامه داد: - فکر نکنم بخاطر همین موضوع، بتونم شما رو وارد آموزش‌های واقعی کنم‌. از شما می‌خوام امضا کنید که آموزهای شما فقط درون مدرسه صورت بگیره. بلند شدم و سمتش قدم برداشتم. متعجب شد. خم شدم و برگه‌ها رو از دستش گرفتم. روی مبل نشستم و پا رو پا انداختم. برگه‌ها رو دونه به دونه خوندم. راجع حفاظتم بود و دخالت‌هایی که راجب زندگیم کنند. اخم کردم. برگه‌ها رو روی میز انداختم و گفتم: - نه؛ همچین چیزی نمی‌خوام. من اومدم مدرسه تا کاملا آموزش ببینم نه فقط درون مدرسه... وسط حرفم پرید و شوکه پرسید: - تونستی بخونیش؟ اخم‌هام بیشتر تو هم کشیده شد و جواب دادم: - این جوری فکر کنم. دست روی لبش گذاشت و با چشم‌های مشکیش برندازم کرد. - این زبانی که خوندید برای قرار داد جادویی هستش که نشه باطل بشه. اخم کردم و جواب ندادم. ناباور به من چشم دوخت و لب زد: - معرکه هستید! به حرفش اهمیت ندادم و ادامه دادم: - همون‌طور که گفتم، من اومدم تدریس کامل و جامع ببینم. اگه برای آموزش سواد و چند تاکنیک باشه پس نیام بهتره یه امتحان کامل از من بگیرید و مدرک تحصیلی منو بدید. مدیر با اخم ولم صداش یکم بالا رفت. - امکان نداره! حفاظت از شما باید جلو چشمم باشه. من به امپراتور قول دادم نزارم اتفاقی برای شما بیفته! بلند شدم و جواب دادم: - پس بهتره از این مدرسه برم. اومدم برم، میکال با یه سینی وارد اتاق شد. مدیر کلافه گفت: - خانم سانترو لطفا این برای حفاظت از شماست. پشت بهش و خیره به چشم‌های خاکستری میکال جواب دادم: - نمی‌خوام حرف‌هام چند بار تکرار بشه. مدیر کلافه پوفی کشید. زیر لب چیزی گفت ولی شنیدم که گفت: « این جوری بدبختم!» بلند تر گفت: - لطفا بشین الهه‌نور حرف می‌زنیم به تفاهم می‌رسیم. برگشتم نشستم. دنبال شر نبودم باید بجای فرار حرف بزنم. محکم جواب دادم: - می‌شنوم. میکال یه لیوان کاغذی سمتم گرفت و گفت: - مراقب باش. جوری لیوان رو گرفتم جواهراتم بهش نخوره خاکستر بشه. کیکی هم کنارم گذاشت و پیش من با فاصله نشست. مدیر نیم نگاهی به میکال انداخت و گفت: - اگه یه وقت، وقتی ما نمی‌تونستیم دخالت کنیم به جایی که دانش‌آموزها رو می‌فرستیم، به شما حمله کنند چکار کنیم؟ امپراتور هم ما و هم این انجمن رو سر من خراب می‌کنه. نوشیدنی گرم رو خوردم و جیگرم حال اومد. یه تیکه کیک برش دادم که جواهرم به بشقاب خورد و کیک و بشقاب با هم خاکستر شدن‌‌. همه شوکه شدن و میکال دستش رو بالا اورد گفت: - اشکال نداره میرم باز می‌خرم. به چنگالم که یه تیکه کیک روش بود معذب خیره شدم و زمزمه کردم‌. - ببخش. میکال ابرو بالا انداخت. - برای کیک؟ ناراحت سرم رو پایین انداختم. به لیوان بازی کردم. و چنگال کیک رو نگاه کردم‌. یه گاز کوچیک به کیک زدم و بقیه‌اش رو به میکال دادم. - بخور‌. بی رو دروایسی از من گرفت و خورد. مدیر با حیرت به خاکستر روی مبل نگاه کرد و گفت: - خیلی خطرناکه! حتی آهن هم نابود کرد. سرخ شدم. میکال ریلکس جواب داد: - محافظ وحشیش بفهمه این جوری نگاهش می‌کنی خاکسترت هم باقی نمی‌ذاره کیهان. کیهان بی اراده نگاه از من گرفت. دستش رو به پیشونی بلندش فشار داد. - جناب نواسترا شما چه نظری دارید؟ واقعا خانم سانترو به آموزش‌های واقعی خارج انجمنی بره؟ میکال تایید کرد: - حتما باید بره، با شناختی که من دارم، اصلا نیاز به تدریس نداره، هم سوادش هم دانشش از من هم بالاتره حالا که اجازه تدریس بهش داده شده، باید بذارید رشد کنه مطمئنم از پیش بر میاد. لبخند زدم. نوشیدنی گرمم رو تا ته خوردم. زنگ خورد و میکال بلند شد. - دختره، دیر نکنی چون مثل بقیه با تو رفتار می‌کنن. مدیر هم کلافه بلند شد و گفت: - این زنگ فکر کنم باید برید گیاه جمع کنید‌. گیاهی که استاد جادوت میگه، نمی‌دونم بتونم به تو اجازه بدم یا نه. برگه‌ها رو برداشت و رفت. من هم بلند شدم و با اخم از اتاقک شیشه‌ای بیرون زدم.
    2 امتیاز
  3. ‌... سه ساعت، انگار کسی تندتند ورق زده باشه، رد شد. دیگه مامان زنگ زد اعتراض کرد. در فروشگاه رو قفل کردم و سمت ماشینم رفتم. اوه! چقدر برف نشسته. به آسمون نگاه کردم. آسمون قرمز کبود بود. بارش برف هم کمتر شده بود. شیشه‌ی یخ‌زده‌ی ماشین رو پاک کردم. لرزون سوار ماشین شدم و با یه استارت حرکت کردم. دما رو بالا بردم، فکم آروم گرفت؛ خودم نه. پلک‌هام مدام روی هم می‌اومد. رانندگیم داشت خطرناک می‌شد. با بوق ماشین‌ها به خودم می‌اومدم. کمی پنجره رو پایین دادم باد به سرم بخوره. چنان ویبره رفتم که پنجره رو کیپ بستم. دوست‌داشتم زود برسم خونه؛ فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. به خونه نزدیک شدم. دو تا بوق زدم نگهبان ریموت رو زد. گاز دادم و ماشین رو داخل بردم. کیف و وسایلم رو برداشتم و گذاشتم نگهبان ماشین رو پارکینگ ببره. با هر جونی که تو پاهام بود، دویدم تو خونه. گرمای کف زمین پاهای سرما‌زده‌ام رو مداوا کرد. مامان و دکتر داشتن هم دیگه رو می‌بوسیدن. با دیدن من آروم فاصله گرفتن. مامان اخم کرد و گفت: - دانژه، ساعت رو دیدی؟ به ساعت نگاه کردم. نوزده شده بود! لبم رو گاز گرفتم. - شلوغ بود. دکتر نزدیکم شد و گفت: - برو بخواب تا یه سرم بهت بزنم. یه قدم عقب رفتم. - خوبم. اخم کرد. فوراً گفتم: - باشه، اخم نکن. با عجله پله‌ها رو بالا رفتم. دکتر دستور داد: - سوفی، برای دانژه سوپ ببر بخوره و استراحت کنه. دیگه نشنیدم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هام رو با لباس‌گرم و پشمی‌تر عوض کردم. زیر پتو خزیدم و نالیدم. - لعنت به مریضی. مامان و دکتر با هم وارد اتاق شدن. توی دست مامان سینی غذا بود و دکتر کیف همراه و اورژانسیش رو آورده بود. با دیدن بخاری که از ظرف توی دست مامان بالا می‌رفت، هرچند بوش رو نمی‌فهمیدم، دلم از گشنگی مالش رفت. دکتر تبم رو گرفت و معاینه‌ام کرد. اخم کرد و گفت: - گوش‌درد هم داری؟ سرم رو به منفی تکون دادم. - گلوم و بدنم درد می‌کنه. مامان روی تخت نشست. - تب هم داره، ببین چشم‌هاش چقدر سرخه. دکتر تأیید کرد و خواست سرم بزنه که نگاه مامان روی کبودی دستم موند. اخم‌هاش غلیظ شد. - دانژه، اون چیه؟ به کبودی دستم نگاه کردم. نیشخند زدم. - خون دادم. به همونی که تو بیمارستان بود. مگه خودت نگفتی کمک کنم؟ سر دکتر تند بالا اومد. با صدای بلند پرسید: - لیا، تو به دانژه گفتی خون بده؟ اخم مامان به لبخند محوی تبدیل شد. - آره، من گفتم عزیزم. می‌دونم دانژه کم‌خونه، اما اون پسر بدون یه کیسه خون داشت می‌مرد. دست دکتر مشت شد. صداش دورگه بود. - دخترمون رو نباید قربانی کنی. من دکترم، باید حواسم به بیمارهام باشه؛ اما قرار نیست بچه‌ام رو فدای بقیه کنم. مامان آروم گفت: - آدرین، من هم بد نمی‌خواستم. اون پسر جوون بود. نیم‌خیز شدم. نگران بین‌شون نگاه کردم. به دکتر خیره شدم. - مامان اجبارم نکرد… دکتر غرید: - فکرش رو به سرت انداخت. ناخودآگاه عقب رفتم. دکتر نفس کلافه‌ای کشید. مامان سرش رو پایین انداخت. - درسته، نباید سلامتی دخترمون رو به خطر می‌انداختم. مکث کرد. - اما اگه به عقب برگردم، باز هم به دانژه می‌گم کمک کنه. مرگ، در برابر بی‌حالی دخترم چیزی نیست. دکتر وقتی ترس منو دید، لحنش رو عوض کرد: - بعداً با هم حرف می‌زنیم، لیا. مامان هم به من نگاه کرد. - تصمیم درستیه. با این که دکتر از بحث عقب کشیده بود. ولی قلب من تندتند می‌زد. نگاهم هی به رگ برجسته‌ی پیشونی دکتر می‌افتاد و خاطرات بچگیم زنده‌تر می‌شد. رفتم به قبل از این‌که بخواد بابای من بشه. وقتی دکتر و بابام با هم دعواشون شده بود. نمی‌دونم سر چی، اما دکتر بابام رو خیلی بد می‌زد. اون روز ازش متنفر شدم؛ مهم‌تر از اون، وحشت به جونم افتاده بود. پنج سالم بیشتر نبود. بابا با وضع خونی منو خونه برد. یادم نمی‌ره توی ماشین، با دهن خونی خندید و گفت: - این‌جوری خوبه، یکم آروم می‌شه. پرسیدم: - بابا، دکتر آدرین بده؟ اخم کرد. - نه. آدرین بهترین دکتر و رفیق دنیاست. نفهمیدم چرا؛ هنوز هم نفهمیدم. اما می‌دونم هیچ‌وقت از دکتر متنفر نبودم. وقتی بابام مُرد، دکتر مراقب مامان و من شد. بعد به من گفت می‌خواد بابای من باشه. مامان رو می‌دیدم که عاشق دکتره. با هم ازدواج کردن. من هر روز اذیتش می‌کردم؛ لباس‌هاش رو پاره می‌کردم. یه روز هم مدارکش رو سوزوندم. خیلی عصبی شد، اما قانون گذاشت. خط قرمز تعیین کرد. جلوی اذیت‌هام رو نگرفت، فقط ماهرانه حد و مرزش رو مشخص کرد.
    2 امتیاز
  4. به کلاس شماره هفده رفتیم‌. با دیدن کلاس شاخ در اوردم. همه جا سفید بود بدون ذره‌ای لک! همه چی می‌درخشید. چند نفر روی صندلی نشسته بودن و با هم حرف می‌زدن. روشا به برگه دستش نگاه کرد و گفت: - سایورا تو روی صندلی شماره سه می‌شینی، نادین کنارته. من پشت سر تو هستم، کنار دستیم هم اسمش آسیم تکین هست. به برگه تو دستش نگاه کردم؛ لیست و اسامی صندلی ها رو نوشته بودن. من نمی‌دونم چطوره، فکر کنم برنامه‌ام رو تریستان چیده، چون دیدم داشت یکی از کلاسور‌ها رو برگ می‌کرد. تمام وسایلم از جنس جادو و پرتو هستن تا نابود نشن‌. البته تا جایی که جواهر روی بدنم نباشه و دستم بهش بخوره اون وسیله چیزیش نمیشه. مثلا مداد و وسایلم عادیه ولی دفتر و کتاب‌هام نه. الان می‌ترسیدم برم سر میز بشینم و نابود بشه. با استرس همراه نادین رفتم و گفتم: - این صندلی‌ها از چه جنسی هستن؟ با سر و صدای چند نفر سرم رو بالا اوردم. دیدم چند نفر یه صندلی درخشان رو دارن کشون‌کشون میارن! دهنم باز موند و دختری پرسید: - ملکه آسمان و نور این جاست؟ جلو رفتم. سعی کردم شوکه نباشم و گفتم: - این‌جا هستم، اون صندلی برای منه؟ دختره با دیدنم زیر پاش واضح سست شد. مات به منو بدنم نگاه کرد. - یا ستاره اعظیم! موهام رو پشت گوشم انداختم. مدیر کریثامن اومد و غرش کرد: - به چی خیره شدی آسو؟ الان استاد این جا میاد زود صندلی رو بذارید. مدیر کریثامن رو من کرد‌، همه جای منو باز رصد کرد لبخند چندشی زد. - الهه‌نور اصلا نگران نباشید. ما سفارشی از خالص‌ترین، با کیفیت‌ترین چوب ساختیم تا بتونید بشینید. پسری با لودگی پرسید: - مگه اوف میشه مثل ما روی صندلی بشینه؟ خجالت کشیدم و برگشتم نگاهش کردم. یه پسر مو قرمز بود. روشا پرید بهش و گفت: - فضولیش به تو نیومده. جا صندلی منو درست کردن و مدیر گفت: - نادین و روشا میز اول بشنید و مراقب الهه باشید. بازوم رو فشار دادم. سمت صندلی تک نفرم رفتم که یه میز کشاب دار با قفل و کلید روش بود نشستم. سرخ شده گفتم: - ممنون آقا مدیر. دختری خندید‌ و نالید: - چقدر ناز داره صداش! مدیر لبخندش گشادتر شد و گفت: - تو فقط بگو چی می‌خوای من سریع فراهم می‌کنم. کیفم رو روی جایگاه جای کیف گذاشتم. و جواب دادم: - شما به من لطف داری. صدای گلو صاف کردن اومد. مدیر لبخندی زد. به مردی که گلو صاف کرد چشم دوخت و گفت: - استادتون اومد، مرتب و مودب بشینید. چشمم روی استاد زوم شد که شوکه شدم. استاد ما، اون... اون میکال بود که خودش رو پیر کرده بود. لبخند بزرگی زدم و شاد شدم. با دیدنم لبخند زد. دست پشت کمرش گذاشت و گفت: - بنده استاد شما آقای نواسترا هستم. درس‌های خوانداری و معمولی رو با من می‌گذرونید. مطمئنم بعضی شما سواد ندارید و خوندن و نوشتن برای شما سخته. دختری پرسید: - استاد نواسترا اسمتون چیه؟ میکال روی میز ضربه زد و جواب داد: - دخترم بهتر نیست به جای اسم به چیز‌های مهمی پرداخت کنیم؟ دختره از خجالت آب شد. میکال روی صندلیش نشست و کتابی قطور روی میزش گذاشت و گفت: - سال‌های متوالی هستش که من این جا تدریس می‌کنم. همه می‌دونند و احترام می‌ذارند. از حرف زدن وسط تدریسم خوشم نمیاد. هیچی رو دو بار تکرار نمی‌کنم. اگه متوجه نشدید شاید اصلا توضیح هم ندم. کسایی که مشکل دارند، سوالی رو متوجه نمیشن، روی برگه بنویسن تا من هفته بعدش، یا فردای روزش با روش دیگه آموزشش بدم؛ تا برای همه جا بیفته. بعد از گفتن قوانینش که به صفت و حالش می‌خورد. راجب چندتا الفبا داریم. حرف زد و کلی چیز گفت. وقتی فهمید حرف‌هاش تو مخ ما رفته گفت: - خب دختر و پسرای عزیز، دفتر‌هاتون رو در بیارید چون الان نیاز به هیچ کتابی نداریم. کیفم رو باز کردم. کلاسور و جا مدادی سبز_آبیم رو در اوردم. پای تابلو پنج حرف نوشت و توضیح داد و تلفظش رو گفت. چون از هجده سالگی درس و سواد یاد می‌گرفتیم‌ پنج آوا همزمان یاد می‌دادن. ذهن پخته‌اس و گنجکایش داره. زبان معرف این دنیا بود. «نکته: من به زبون فارسی خودمون میگم متوجه بشید.» (ا، ب، پ، ت، ث) رو یاد داد. با بازی کلمات گفت: - من الان یک کلمه در میارم مثل بابا‌. از شما می‌خوام دقت کنید و کنار هم بچینید تو دفتر خودتون وارد کنید. با مداد نوشتم. تونستم ازش آب، بابا، تب، تاب و چند چیز دیگه در بیارم. همه با کنار دستی خودشون مشورت می‌کردن. روشا تو پاهای نادین زد: - اخه تاتو «و» کجا داره تو این پنج تا؟ نادین خندید و خودم رو جلو کشیدم و گفتم: - با، تا، پا میشه. نادین دست زیر چونه‌اش گذاشت و گفت: - آره پا رو ننوشتم. روشا مغرور جواب داد: - من نوشته بودم. لبخند زدم. میکال روی تابلو زد. - مهدیس بلند شو و کلماتی که نوشتی رو بخون. مهدیس معذب گفت: - من تونستم دو تا پیدا کنم، یکی آب دومی تب. یکی یکی همه رو بلند کرد تا به من رسید و خوندم. - با، تا، پا، تب، تاب، آب، پاپ، بات، بتا.‌.. میکال خندید و گفت: - خوبه، متوجه شدم. خجالت زده، دست روی صورتم گذاشتم. پسر مو سرخه با خنده گفت: - انگار حرف‌‌ها رو مجازات کرده، هرچی تو دلشون بوده ریخته بیرون. کل کلاس از خنده منفجر شد. انقدر دنده پهن بودم، خودمم خنده‌ام گرفت. سرم رو روی میزم گذاشتم و خندیدم. میکال به تابلو زد و گفت: - خوبه دیگه آرتین انقدر نمک نریز. سرم رو با خنده بالا اوردم. میکال تا آخر زنگ یادمون داد. یعنی دستم شکست از بس نوشتم. تو همون یک ساعت ما پنج حرف رو کامل یاد گرفتیم اصلا نیاز نبود دیگه بخونیم. البته من بلد بودم به لطف همجوشی‌هام. از تو کیفم تغذیه در اوردم. میکال برای این که بچه‌های کلاس حساس نشن به من آشنایی نداد. به سیب سرخم نگاه کردم. با صدای دختری خون تو رگ‌هام خشک شد. - یه جوری بهش احترام می‌ذارند، انگار دختر خداست. اون فقط از یه نسل نفرین شده‌است. سانترو... چه حرف‌ها من بودم تف هم جلوش نمی‌انداختم. مگه نمی‌دونید یکی از زاده‌های نور با تاریکی‌ها بوده؟
    2 امتیاز
  5. پارت 2 چشم هایشان را به در دوخته بودند تا ایران از راه برسد سام و سینا با هم جلوی در بیمارستان منتظر بودند خواهرانشان سحر و ساحل با مادرپیرشان که روی ویلچر افتاده بود و توانایی صحبت کردن و راه رفتن نداشت در سالن انتظار بودند . _ سحر بیا بگیر اینو بخور . به نشانه ی رد کردن سری تکان داد نه نمیخورم بده مامان هیچی نخورده . اخمهایش توی هم رفت و پوفی کشید انگشتان لاک زده اش را داخل موهای شرابی رنگش کرد و نالید : _ عجب گیری کردیما این امید هم زندش برامون دردسر سازه هم مرده اش . کاش هیچوقت نبود یاس و این دختره ایران قراره بیان خونه ما ؟! نهههه بخدا اگه من تحمل این دو تارو داش ..... ساحل تنه ای به کنار دستش زد تا حرفش را ادامه ندهد نگاهی به مادر پیرشان روی ویلچر انداخت که سرش بر اثر کهولت سن و بیماری میلرزید . لب هایش را جمع کرد و نگاه چپی به سحر انداخت : _ خب حالا کی گفته میخوان خراب شن رو سر ما داری اینجوری حرف میزنی بزار دختره بیاد همه چیز معلوم میشه دیگه . با شنیدن صدای پا و ناله های ضعیفی که از انتهای راهرو می آمد توجه ی هر سه ی آن ها جلب شد . ایران با چشمهای گریان و سراسیمه خودش را به عمه ها و مادربزرگش رساند . با دیدن چهره ی ایران ساحل بغض کرد و با ترحم به او خیره شد سفیدی پوستش باعث شده بود قرمزی زیر چشمهایش بر اثر گریه شدیدتر به نظر برسد چشمایی که لحظه ای از فرو ریختن اشکها فارغ نمیشدند . با صدای نازک و گرفته اش گفت : _ بابام چیشد کو ؟ کجاست ؟ سحر که چند ثانیه ی قبل روی صندلی لم داده بود و دست هایش را روی پیشانی اش قلاب کرده بود چشمهایش را گرد کرد و با عصبانیت از جایش بلند شد : _ از ما داری میپرسی ؟! از ما ؟ برو از اون مادر جاه طلب زیاده خواهت بپرس که هممونو داغ دار کرده پدرت یه کلاهب.... _ چرا داری اینطوری درباره بابا مامانم حرف میزنی چطوری به خودت اجازه میدی ؟ _ ساکت میشی یا نه پررو خانم ! قدمی به جلو برداشت و کشیده ای زیر گوش ایران زد . ایران سرش را بر نگرداند و در حالی که دستش را روی صورتش گذاشته بود چشمهایش را بست و به گریه هایش ادامه داد . _ بابا اگه توبودی باز هم کسی به خودش اجازه ی چنین رفتاری رو بامن به خودش میداد ؟ بابا قربون قد بلند و خنده های از ته دلت بشم خیلی دلتنگتم خیلی غربت می کنم . برای احساس کردن غربت همیشه لازم نیست از مکان زندگی ات و خانواده ات دور باشی وقتی در میان انسانهای هم جنس و هم نوع خودت باشی و طرد شوی حتی از غریبه های از وطن دور هم غریبه تری . سام قدمی به جلو برداشت و یک دستش را دور کمر ایران حلقه کرد و با یک دستش سحر را دور نگه داشت . ابروهایش را بالا نگه داشت و با لحنی هشدار آمیز گفت : _ وضعو از این بدترش نکنید بسه دیگه . یاس از اتاق خارج شد . ایران با دیدن مادرش خودش را در آغوش او رها کرد و از اعماق وجودش شروع به گریستن کرد . به یاد داشت یکبار که دختر بچه ای برای گرفتن گل سرخی که او برای روز معلم خریده بود داشت او را اذیت و آزار میداد سر رسیده بود و دختر شرور حسابی ترسیده بود و پابه فرار گذاشته بود . اما چطور مادر ها انقدر به موقع می رسند ! اصلا مادر بودن یعنی به موقع رسیدن . به موقع به داد ما رسیدن ، به موقع به درد و دل هایمان گوش کردن ، به موقع یونیفرمت را درکودکی حاضر کردن برای رفتن به مدرسه و بقیه ی به موقع رسیدن ها . _ ما مزاحم شما نمیشیم مطمین باشید راهمونو میکشیم و میریم یه گوشه ای با بدبختیامون کنار می آیم شما راحت باشید امید نمیخواست منو ایران نزدیک شما باشیم . سینا پوزخندی زد و گفت : _ هه ! آقا نمیخواسته زن و بچش پیش ما باشن . خیلی خب باشه بسلامت اگه اینطور میخواید . پیرزن روی ویلچر تاب نیاورد و با دستهای چروک شده اش گوشه ی کت سینا را کشید . نمیتوانست کلمه ای را بیان کند اما چشمهایش تمام منظورش را می رساند . سینا چند لحظه ای به صورت محزون پیرزن خیره شد و سری به سمتش تکان داد : _ نمیخواد ، تو و ایران پیش ما میمونید حداقل تا زمان مراسم و تشریفات پیش فامیلا زشته خوبیت نداره . _ اما منو ایران نمیخوایم خوب میدونیم سر باریم . سحر به نشانه ی اعتراض نگاهی تیز به سینا انداخت و مکان را به مقصد حیاط ترک کرد . یاس با نگاهش نگران او را دنبال میکرد تا او کامل از جلوی دیدش دور شد سپس رویش را برگرداند و با همان نگاه نگران به سینا خیره شد . _ میدونم نگران چی هستی راضی میشه بخاطر شما نیست که میخوام بمونید بخاطر حال و روز مادر مریضمه . من برم از پذیرش چند تا سوال درباره تحویل گرفتن جنازه دارم میرم زود بر میگردم . ساحل رو به سام گفت : _ سام بیا منو تو هم بریم از بوفه یه ساندویچ بگیریم برای خودمون معدمون داره از گشنگی سوراخ میشه از سر شبه هیچی نخوردیم . سام به علامت تایید سرش را تکان داد : _ آره آبجی بریم ایران عمو چیزی لازم نداری ؟ ایران سرش را از آغوش یاس بیرون آورد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت و نفس میزد با بینی گرفته لب زد : _ نه مرسی . و دوباره یاس و ایران تنهای تنها غرق در افکار اتفاقات شومی که مثل بمباران اتمی هیروشیما روی سر مردم ژاپن نازل شده بودو همه چیز را با خاک یکسان کرده بود شدند هر دوی آن ها خسته و بی رمق بودند یاس ایران را از خودش جدا کرد بیا مامان ، بیا یکم بشین . ایران زانوهایش را روی صندلی بغل گرفته بود مثل جنینی که در رحم مادر خودش را جمع کرده باشد کتانی های قرمزش را تکان میداد و با چشمان درشت و کشیده ی شبز رنگش اطراف را رصد میکرد _ مامان من نمیخوام پیش عمه اینا بمونما یه کاریش بکن حوصلشونو ندارم . _ تو این مورد مثل همیم ولی چاره ای نداریم عزیزم بزار ببینیم چه خوابی برامون دیدن فعلا . ایران رو به مادرش نیمخیز شد و غرید : _ ای بابا ماماااان میگم من نمیخوام ریختشونو ببینم اونا وقتی بابا امید زنده بود از زنده و مرده ی ما خبر نمیگرفتن حتی عین خیالشونم نیست که بابا امید مرده ناسلامتی برادرشونه خونواده ی بابا همیشه عجیب و غریب بودن دوست ندارم بین اونا باشم . __ بابا امیدتم نمیخواستم عشقم ولی همه چی به دل ما نیست که دو سه روز تحمل کن مراسم ختم باباامید آبرو مندانه برگزار بشه بعدش مثل همین الان که تنهاییم میریم خونمون . ایران دوباره بغض کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد و به آرامی گفت : _ خونه ی بدون بابا نمیخوام . اینا را گفت و سرش را روی زانوهایش گذاشت و شروع به گریه کردن کرد یاس با شنیدن این حرف ایران بی مهابا گریه هایش را از سر گرفت . سام برگشت و با صحنه ی گریه های بی امان مادر و دختر روبه رو شد خودش را خم کرد و صورتش را به صورت ایران چسباند : _ عمو دختر قشنگم بسه دیگه ببین مامانتم تازه سرمو از دستش در آوردن حالش خوش نیست پاشو بریم پاشو فردا مراسم داریم باید تا اون موقع استراحت کنید بتونید میزبان باشید . کلی مهمون داریم . ایران هم از سر ناچاری سرش را تکان داد و هر دو گریه کنان به سمت بیرون به راه افتادند ایران چند قدم جلوتر رفت و لحظه ای ایستاد : _ یاس در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : _ چیشد مامان چرا وایسادی ؟ ایران در حالی که اشک میریخت و تمام صورتش خیس شده بود گفت : _ میخوام بابامو ببینم . جسد بابام کجاست میخوام ببینمش . سام سریع جلو آمد : _ عزیزم نمیشه اجازه شو نمیدن باشه ؟ فعلا بیا بریم خونه هوا هم سرده خواهش می کنم . من تا بابامو نبینم هیچ جا نمیرم . با صدای مردانه اش بلند غرید : _ د بیا بریم میگم لعنتی چرا اینطوری میکنید شماها فکر میکنید حال من خوشه ؟ یاس با عصبانیت جلو آمد و غرید : _ تو خونوادت چه فکری کردید یکیتون داد میزنه یکیتون به بچم سیلی میزنه شما فکر کردید کی هستید ؟ __ دیگه برام مهم نیست ما خونه ی شما بیا نیستیم خودمون خونه داریم . ایران مامان بیا . سام دستهایش را جلوآورد و چند بار تکان داد :_ با ..باشه یاس من نمیخواستم اینطوری بشه گوش کن _ نه شماها گوش کنید ما برده و اسیر شماها نیستیم که دارید انقدر بهمون بی احترامی میکنید نمیخوایدمون شما رو به خیر و ما رو به سلامت . _ من که توی این چند سال هزار بار به هر زبونی گفتم که میخوامت _ خجالت بکش جلوی ایران چیزی بهت نمیگم . دست ایران گرفت و با سرعت از سالن به طرف در خروج حرکت کرد سام از شدت عصبانیت محکم پای چپش را به کناره ی صندلی زد تا عصبانیتش فروکش کند سپس نگاهش به مادرش افتاد که داشت با گوشه ی روسری اش مظلومانه اشک هایش را پاک میکند با دیدن این صحنه حالش بیشتر به هم ریخت و دستش را با کلافگی روی پیشانی اش گذاشت . __ بیا وایسیم اینجا الان تاکسی گیرمون میاد میریم خونه . __ آقا تاکسی __ بله خانم کجا تشریف میبرید ؟ __نیاوران . __ بفرمایید سوار شید . هر دویشان روی صندلی پشت نشسته بودند خنده و اشتیاق دو دختر نوجوان جلوی در مغازه ای توجه اش را به خود جلب کرد . در گوشه ی دیگر توجهش به سمت یک مادر و دختر جلب شد که دست در دست هم خوشحال خیابان ها را با قدم هایشان متر میکردند . رویش را برگرداند و به مادرش نگاه کرد فرقی که یاس با مادر آن دختر داشت در لب های پوست انداخته و رنگ پریده اش و موهای ژولیده و نامرتب آن بود آنقدر چهره اش خسته و غمگین بود که نمیشد آن لبخندی را که مادر دختر در خیابان داشت روی لبهای یاس تصور کند دختر را با خودش مقایسه کرد موهایش را با بیگودی فر کرده بود و با روبان ساتن بسته بود و رژ لب ملایم و دامنی کوتاه داشت . لباس نامرتب خانگی به تن داشت و موهای فرفری بسیار بلندش یک طرف صورتش را کامل پوشانده بود . به راستی چه میشود که در یک زمان انقدر تفاوت در دو حال پدید می آید ؟ تحمل نکرد و بالاخره سوالی که داخل ذهنش متولد شده بود را پرسید : _ مامان فرق ما با اون دو تا مادر و دختر شاد و بقیه ی دخترای هم سن خودم که انقدر خوشحالن چیه ؟ چرا ما نمیتونیم مثل اونا شاد باشیم . مادرش بدون اینکه رویش را بر گرداند پاسخ داد : __ تو گناهی نداری یعضی موقع ها که ما آدمها احساس غم میکنیم تنها گناهی که کردیم اینه که فقط خواستیم خیلی معمولی و عادی شاد باشیم همین ! گناه و فرق ما تو اینه که ما هم دوست داریم شاد باشیم و همین باعث عذابمون شده . خانم رسیدید بفرمایید . ممنون آقا . از ماشین پیاده شدند و یاس کلید را داخل جا کلیدی چرخاند بعد از چند بار تلاش دید کلید قفل را باز نمیکند ! هر دو گیج و خسته و با ترس به یکدیگر خیره شدند ایران زیر لب زمزمه کرد : _ وای عالیه دیگه بهتر از این نمیشد . یاس خم شد تا دوباره کلید را داخل کند و بیشتر تلاش کند که صدایی مانعش شد . بفرمایید خانم محترم . __ سلام شما ؟ مردجوان که کیسه ی خریدی به همراه داشت لبخندی زد و گفت : __ من باید از شما بپرسم شما کلیدتونو انداختید در خونه ی من میخواید بازش کنید . __ ب بله ؟! هر دو ناباورانه با چشمهایی گرد شده به مرد زل زده بودند . ایران به حرف آمد : __ آ آقا اینجا خونه ی ماست . __ دخترم این امکان نداره اشتباه گرفتید ببینید من کلید دارم . ایران با کلافگی و تعجب و با لحنی که میخواست مرد را قانع کند گفت :__ آخه یعنی چی ماتا ساعت هشت شب تو این خونه بودیم که مامانم بابامو برد بیمارستان و منم رفتم پیش خالم مرد نگذاشت حرفهای ایران ادامه پیدا کند : __ خب یه دقیقه اجازه بدید . مرد کلیدش را از جیبش در آورد و به راحتی در را باز کرد سپس رو به ایران و یاس کرد و گفت میتونید بیاید داخل ، بفرمایید ! یاس که تا آن لحظه با حیرت نظاره گر بود بدون هیچ تعارفی و توجه به مرد به سرعت داخل خانه شد داخل خانه که رفت چیزهایی را که میدید باور نمیکرد مرد مدام فریاد میزد :__ خانم خانم کجا سرتونو انداختید پایین حالا من یه تعارفی زدم . __ آقا بخدا دروغ نمیگیم اینجا خونه ی ما بود ببینید من اینجا میز گذاشته بو..... __ خانم محترم دیگه ادامه ندید این خونه الان سه ساله متعلق به منه سندشم هست میتونم بیارم ببینید اصلا شما با چه اجازه ای اومدید میگید اینجا خونه ی منه لطفا برید بیرون تا پلییسو خبر نکردم برید بیرون . یاس با درماندگی نالید : __ تورو به هر کس که میپرسی یه دیقه فقط . __ مرد عصبانی تر شد و غرید : __ خانم خواهش می کنم دیگه برو بیرون عه ! ایران در حالی که نفسش بند آمده بود یک دستش را روی گلویش گذاشت و دست دیگرش را به چهارچوب در تکیه داد . آن همه ماجرا و اتفاق فقط در یک شب نه در عرض چند ساعت . حالا او یک دختر شانزده ساله بدون پدر و بدون سرپناهی امن برای ماندن بود احساس می کرد هر لحظه بار غمش زیاد و زیادتر میشود یاس که نگران حال ایران بود لحظه ای خود را از او جدا نمیکرد . مرد جلوتر آمد : خانم اگه حالش بد شده آمبولانس خبر کنم ولی کلکی تو کار من نیست . __مامان فقط بریم . __ ایران مامان خوبی ؟ فقط بریم مامان میبینی که ظاهرا این آقا دارن درست میگن هیچ خبری از وسایلا و خونه ای که داشتیم نیست ! بابا امید و خونمون رو امشب باهم یکجا از دست دادیم .
    2 امتیاز
  6. گوشی رو یه گوشه گذاشتم. سرم رو روی میز قرار دادم. شالم رو تا صورتم آوردم و دستم رو توی جیبم فشار دادم. داشت حس رضایت از وضعم سراغم می‌اومد که در باز شد. نیم نگاهی کردم. یه پسر قد بلندِ مو مشکی بود. آشنا میزد. پشتش به من بود نمی‌تونستم درست ببینمش. اهمیت ندادم. دوباره سرِ تب‌دارم افتاد روی میز. چند دقیقه بعد صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - حساب می‌کنید؟ سرم رو بالا اوردم که شوکه شدم. این... این که متین بود. به دورش نگاه کردم. دنبال آمین گشتم اما اون نبود. با این وضعی که برای خودم درست کرده بودم منو نمی‌شناخت. من هم آشنایی ندادم. مگه کیه منه؟ یه بار من خون دادم و یک بار اون‌ها منو تو بارون رسوندن. پس یک به یک شدیم. وسایلش رو تو سکوت، با قلبی که تندتند می‌زد اسکن کردم. با صدای گرفته از مریضیم قیمت رو گفتم. کارتش رو داد. از دستش گرفتم و خواستم حساب کنم پرسید: - دانژه هستی؟ کارت توی دستم رو محکم‌تر گرفتم. سرم رو بالا آوردم. شال‌گردنم بی‌اختیار از روی بینیم سر خورد. نگاهش روی صورتم سر خورد. - خودمم. دست تو جیبش کرد و گفت: - آمین منتظر تماست بود. سکوت کردم. اصلاً یادم رفته بود شماره کارتش رو قبول کردم. به وضعیت حالیم اشاره کرد و ادامه داد: - پس بارون کار خودش رو کرد، مریض شدی. من هم مریضیم رو بهونه کردم و تایید کردم. - آر... آره، مریض شدم نتونستم تماس بگیرم. پاکت خرید رو سمت فرستادم. نگاهش این‌قدر عمیق و نافذ بود نمی‌تونستم چشم تو چشم بشم‌. به کارت تو دستم اشاره کرد: - نمی‌خوای بکشی؟ تازه یادم افتاد. با عجله کارت رو کشیدم. محترمانه کارت رو روی پاکت گذاشتم. پاکت و کارت رو برداشت و سمت خروجی رفت. از پشت به شونه‌های پهنش خیره شدم. خواست در رو باز کنه، ایستاد و پرسید: - این جا کار می‌کنی؟ بزاق دردناکم رو قورت دادم. - نه جای دوستم اومدم، برای یک هفته. برگشت، آخرین نگاه رو کرد و رفت. با رفتنش روی صندلی ولو شدم. - حضورش زیادی سنگینه… لعنتی. صندلی رو آروم چپ و راست تکون دادم. خودمونیم، یه سرسنگینیِ عجیبی داشت. لبخندی زدم که با اومدن فروشنده بعدی متین از یادم رفت.
    2 امتیاز
  7. عشقم ایشون رفته از تیم مدت‌هاست به @pen lady می‌تونید بسپرید🩷
    2 امتیاز
  8. نام رمان: مادرم ایران نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان : درام، عاشقانه خلاصه ی رمان: ایران بعد از خودکشی پدرش به خاطر بدهی سنگین بر اثر قمار و بدهی‌ها و خودکشی مادرش بر اثر افسردگی بعد از پدرش... برای سبک شدن بدهی‌های پدرش، در سن نوجوانی مجبور به ازدواج اجباری با پسر یک مرد پولدار شد که پسر مشکل زوال عقلی داشت. ایران برای به دنیا آوردن وارث، عروس آن خانواده شده بود. بعد از به دنیا آوردن پسرش، متوجه شد در آن خانواده، اتفاقات مشکوک و نامتعارفی رخ می‌دهد و تصمیماتی می‌گیرد که زندگی او و آینده پسرش را به کلی تغییر می‌دهد...
    1 امتیاز
  9. 1 امتیاز
  10. آهِ من زنجیری‌ست دورِ گردن، نه از جنسِ نفرین، از جنسِ تقاص. شکاندنِ قلبی که شکسته، خطرِ زخمی‌شدن دارد.
    1 امتیاز
  11. باشد… بگذار هیچ نگویم. بگذار آرام بمانم. بگذار قلبم نشکند؛ شکستنش مرگ است و فریادم زخم. بگذار دردهایم را پیله کنم… شاید من هم روزی، پروانه شوم.
    1 امتیاز
  12. می‌خواهم بخوابم اما مادرم می‌ترسد. زنگ‌هایش ول‌کنِ روحم نیست. «دخترم»‌هایش جان می‌دهد و من باز هم خواب می‌خواهم… قصه فقط خواب نیست، ذره‌ای کَندن است.
    1 امتیاز
  13. https://forum.98ia.net/topic/5216-رمان-امن،-اما-بی‌دل-آلنایزدقلم-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
    1 امتیاز
  14. پارت صد و چهل و نهم ( مازیار ) این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمی‌رفت...این دختر یه تهدید جدی برای زندگیمون محسوب می‌شد. پوریا داشت از زیر دستم در می‌رفت و یجورایی انگار روش تاثیر گذاشته بود و اونو توی مشتش گرفته بود. نمیذاره که بکشمش تا از شرش راحت بشم! تنها یه راه مونده...باید یکاری کنم تا پوریا از دست این دختر خلاص بشه و نمیتونم با لجبازی اینکار و کنم وگرنه پوریا باهام بیشتر لج می‌کنه و از اینی که هست هم ازم دورتر میشه...امروز صبح تا الان که ساعت ده شبه هم این دختره رو با خودش برداشته و معلوم نیست کجا برده و هر چی زنگ هم میزنم جواب نمیده. پوریا تنها شانس من تو زندگی مافیا و شرکته و بدون اون واقعا خیلی از مسائل زندگیم ناقص میموند و مهره‌ایی بود که اصلا نمی‌تونستم از دستش بدم...تنها نقطه ضعفش که همیشه باهاش مشکل داشتم مهربونی و دلرحمیش بود. اما نسبت به این دختر زیادی داشت واکنش نشون میداد...شاید هیچی نمیدونست اما لازم نبود که کسی که به دردمون نمی‌خوره، توی زندگیمون باشه و بهتر بود که حرفش کنیم اما چجوری؟!! با زور که نمیشه و پوریا رو بدتر ازم دور می‌کنه...اون دختره هم که مثل کنه بهش چسبیده و اصلا از کنارش جُم نمیخوره...تنها راه...ملیکاعه! آره...خودشه...باید زنگ بزنم تا زودتر برگرده و بلکه منو از این مخمصه‌ایی که فعلا توش گیر کردم نجات بده! چندین سال قبل متوجه علاقش به پوریا شده بودم اما پوریا کلا حس برادری نسبت بهش داشت و منم دلم نمی‌خواست دخترم عذاب بکشم و ازش خواستم هر جوری که هست دست از این عشق احمقانه برداره چون که منم تو این مسیر حمایتش نمی‌کنم و برای یه مافیا، هیچوقت یه زندگی عاشقانه نمی‌تونه وجود داشته باشه اما اگه من پشت ملیکا وایستم و حداقل ملیکا بتونه تو قلب و ذهن پوریا نفوذ کنه، بازم اختیار پوریا رو به دست میگیرم و اون دختره احمقم که ارتباطشونو ببینه، خودش دمش و میذاره رو کولش و می‌ره و اون وقت من می‌دونم باهاش چیکار کنم که دیگه هیچوقت دست پوریا بهش نرسه....بنابراین گوشی رو برداشتم و شماره ملیکا رو گرفتم: ـ سلام دخترم! ـ سلام بابایی، خوبی؟؟ چه عجب!! بالاخره یادی از یدونه دخترت کردی! گفتم: ـ ای بی معرفت...من که همیشه سرم خلوته یاده تو می‌کنم. تو حتی یبارم بهم زنگ نمی‌زنی! ـ والا بابا اینجا سرم خیلی شلوغه! شرمنده.
    1 امتیاز
  15. پارت صد و چهل و هشتم یهو با دستش به حاج بابا اشاره کرد که داشت با گلهای باغ آب میداد و گفت: ـ میبینی زیرلب داره زمزمه میکنه؟! یکم دقت کردم و گفتم: ـ آره! ـ همینجور داره با زنش حرف میزنه! گفتم: ـ یعنی اینقدر عاشقش بوده؟؟ پس خوشبحال هاجر خانوم... پوریا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت...رو بهش گفتم: ـ پوریا، یه سوال بپرسم؟ ـ آره بپرس! ـ اگه...اگه یه روزی آرون و پیدا کنی، منو بهش میدی؟! با جدیت نگام کرد و گفت: ـ معلومه که نه! مگه اینکه خودت بخوای... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ عمرا...من، من دیگه حتی نمی‌خوام اسمشم بشنوم و اصلا برام مهم نیست که سرش چه بلایی میاد پوریا! پوریا به چشمام نگاه کرد تا مصمم بودن منو ببینه و وقتی باورش شد با لبخند رو بهم گفت: ـ خوشحالم که طرز فکرت داره تغییر می‌کنه! تو دلم گفتم: طرز فکرم که خیلی وقته عوض شده ولی تو منو نمی‌بینی یا خودتو میزنی به اون راه...کاش بتونم از احساسات تو هم مطلع بشم. اون روز خیلی خوش گذشت و شبش باهم رفتیم همون کبابی که اون دفعه رفتیم و بی‌نهایت بهمون خوش گذشت...
    1 امتیاز
  16. منم یه خاطره ی عجیب مثل این دارم. زمان مرگ مادربزرگم من اون لحظه اونجا نبودم و دخترخالم که اونجا شاهد بود برام تعریف میکرد می‌گفت دقیقا چند لحظه بعد از اینکه مادربزرگم تموم کرد شیشه‌ی بخاری که تو اتاقش بود شکست. بعدا یه عده میگفتن روحش داره با این کار حضورش رو اعلام میکنه.
    1 امتیاز
  17. پارت 1 دستهای سردش را محکم به انگشتان محبوبش گره زده بود. صدای نفس هایش شنیده میشد و با چشمهای متورم و قرمزش بی صدا اشک میریخت . آرام لب میزد : _ تحمل کن عشقم ، تحمل کن خوب میشی مرد که کپسول اکسیژن روی دهانش بود و چشمانش حالت نیمه باز داشت با نگرانی و اندوه عمیقی به چشمان نگران و پر از استرس زن خیره شده بود . قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی بالش زیر سرش ریخت نگاه هایش پر از حرف بود انگار حرف هایش میخواستند با شدت به بیرون ریخته شوند . همیشه در لحظات حیاتی و سنگین مهم ترین حرف ها به ذهن ها میرسد اما مهم این است میشود در آن زمان آن حرف ها را زد . شاید آن حرف ها یک اعتراف باشد شاید یک عذرخواهی باشد کسی نمیداند اما هر چه که هست آن حرفها در آن لحظات در ذهن تراوش میشوند و باید به زبان آورده شوند . دستهایش را محکمتر فشرد و با زحمت و یک دستش که می لرزید ماسک اکسیژنش را از روی صورتش برداشت چند بار سرفه کرد و با سختی صدایش را بیرون داد : _ عشقم ناراحت نباش مگه همیشه بهت نمیگم چشمای قشنگت حیفه بخاطر هر چیزی بارونی بشه . گریه های زن شدت گرفت و نگاهش را به پایین انداخت چشمش به حلقه ی روی دست مرد افتاد ناخودآگاه یاد روز بارانی افتاد که باهم در یک پارک در فصل پاییز قدم میزدند برگهای زردهمه جا را پوشانده بود و هوا نمناک بود صدای بازی پسر بچه ها از دور شنیده میشد که توپ والیبال را برای هم میفرستادند . یاس دستهایش را باز کرد و چشمهایش را بست و سرش را رو به آسمان گرفت راست میگن پاییز شاعر فصلهاست ببین چه هوای عاشقانه و قشنگی داره امید ! امید از پشت دستش را دور کمر یاس قلاب کرد و صورتش را نزدیک صورت یاس کرد : _ عشقم تو که باشی هر چهار فصلم قشنگه تو زیبایی هر چهارفصل سال منی ! دستهایش را آرام روی موهای بلند و حالت دار دخترک کشید . و با لبخندی سرشار از احساس به نیمرخ زیبای یاس خیره شد . در نزدیکیشان یک آلاچیق بود امید به آلاچیق اشاره کرد و هر دو به سمت آلاچیق رفتند . امید با نگاهی شیطنت آمیز به یاس خیره شد انگار میخواست چیزی بگوید . یاس متوجه شد و سریع به حرف آمد : _ جااان اینطوری خیره شدی بهم . امید خنده ی آرامی کرد و نگاهش را به پایین انداخت و ساکت شد و دوباره به دخترک خیره شد . _ یاس که کلافه شده بود دوباره باصدای بلند گفت : _ چیههه خبببب ؟؟!! مگه دختر ندیدی آقای محترم ! . _ چرا چرا دختر دیدم به این خوشگلی ندیدم ! چقدر با کلاه فرانسوی خوشگلی تو آخه دختر ! یاس که از تعریفهای امید قند در دلش آب شده بود اما نمیخواست زیاد آن را نشان بدهد لبخند مغرورانه ای زد و جواب داد : _ من با هر تیپ و لباسی خوشگلم . امید دوباره آرام و ملایم خندید و با سر حرف یاس را تایید کرد : _ خب بر منکرش ...! ولی حالا که روز تولدته میخوام سورپرایزت کنم خانوم خانومای پاییزی من ! جعبه ی چوبی طراحی شده ای را از کنارش برداشت و روی میزگذاشت و به آن جعبه با علاقه ی فراوان خیره شد و گفت : _ این تقدیم با عشق به شما ! یاس لبخند گرمی زد و گفت : _ خودت تو کارگاه درستش کردی مطمینم کاراتو میشناسم ، وای امید چقدر قشنگه مرد هنرمند و پراحساس مرسی ازت چقدر خوشحال شدم . _ صبرکن ، تند نرو چیزی که توشه مهمه نه جعبه در واقع چیزی که داخل جعبه است ارزش تو رو برای من مشخص می کنه . جعبه را به طرف خودش کشید و جعبه را باز کرد با دیدن داخل جعبه چشمهایش گرد شد و لبخندش کمرنگ . _ اینکه توش فقط برگه ! ارزش من برای تو اندازه برگهای زرده ؟! امید !؟ امید معنا دار به دخترک خیره شد و حرفی نزد . یاس تمام جعبه را زیر و رو کرد اما چیزی بجز برگ پیدا نکرد :_ امید واقعا که ! این چه ضدحال بازی بود در آوردی ! _ برای چیزی که ارزشت رو معلوم میکنه باید خیلی بیشتر از اینا وقت بزاری عشقم ! بیشتر بگرد . چشمهایش را ریز کرد و به وسط جعبه خیره شد باورش نمیشد . در قسمت انتهایی جعبه یک در مربعی شکل بود آن را باز کرد و داخل آن دو حلقه ی طلا قرار داده شده بود . چشمهای دختر جوان برق زد و نگاهی پر از مهر نثار مرد جوان کرد و با صدایی آرام گفت : _ وای امید ! تو دیوونه ای . _ آره من دیوونه ام میخوام قید آزادیمو بزنم و یک عمر اسیر تو بشم ! از همان روز به بعد امید امید تمام لحظاتش بود . مردی که از سن بیست سالگی تا چهل سالگی را کنار هم گذرانده بودند . در ذهن یاس یک علامت سوال بزرگ درست شده بود ! چرا و چیشد که همچین اتفاقی افتاد . هر چقدر به عقب بر میگشت نمیتوانست جواب منطقی ای برای اتفاقات بد اخیری که در زندگی شان افتاده بود پیدا کند . امید بیمار نبود ! امید بی پول و برشکسته نبود ! مشوش و نا آرام نبود و به یک باره تمام این خصلتها را پیدا کرده بود ._ گوش کن ببین من چی میگم یاس من از این مسیری که توش رفتم دیگه بر نمیگردم تو و دخترمون باید بتونید گلیم خودتونو از آب بکشید بیرون به هیچکس اعتماد نکنید مخصوصا به خانواده ی من ! یه مقدار پول براتون پس انداز کردمو کنار گذاشتم اونو خرج درس خوندن دخترمون و دخل و خرج زندگی دونفره تون بکنید و اینو بدون که من حتی اون دنیا و اون بالا هم حواسم به شماها هست حتی روحمم عاشق توعه زندگی من . مثل ابربهاری میبارید از شدت استرس دستهای سردش میلرزید :_ تو رو خدا این حرفو نزن امید تو که چیزیت نبود خوب میشی من مطمینم . اصلا چرا یهو اینجوری شدی چرا هیچی نمیگی بهم ! صورت امید محزون تر از قبل شد انگار که همه چیز تمام شده باشد و با دلسوزی و ترحم و دلتنگی به زن خیره شده بود آرام لب زد : _ نمیشه همه چیز رو توضیح داد و گفت ، نمیشه ! فقط بدون ماجرا طوری که دیگران ممکنه بعد ها برات تعریف کنن نیست اینو به دخترمونم بگو ، بگو پدرش اون تصوری که قراره مردم ازش تو ذهنش ایجاد کنن نیستش . هر چقدر که او ادامه می داد شک و سوالات یاس بیشتر از قبل می شد . به در ورودی بیمارستان رسیدند پرستارهای بخش اورژانس تخت را به داخل بیمارستان بردند و یاس هم به دنبال آن ها به راه افتاد . با تمام سر گیجه و ضعفی که داشت خودش را سر پا نگه داشته بود . چهره ی معصوم دخترکش لحظه ای از جلوی چشم هایش دور نمیشد . دختر شانزده ساله ی زیبایش که حاصل عشق بیست و دو ساله ی او و امید بود و دیوانه وار پدرش را میپرستید . دکتر بخش بالای سر تخت امید آمد با لباس جراحی و گان و اخم و جدیتی که داشت روبه یاس کرد و پرسید : _ خانم بیمار چند سالشونه ؟ سابقه ی بیماری خاصی دارن ؟ _ چهل و سه سالشونه. نخیر آقای دکتر . ولی یه مدت دایما از دل درد شکایت میکرد . امشبم بعد از خوردن شام گفت دلم درد میکنه یکم آب قند بهش دادم شاید خوب بشه دیدم روی زمین افتاد و به خودش پیچید و استفراغ خونی کرد . با گفتن این جملات بغض در گلویش شکست و آرام آرام هق هق زد . _ دکتر نفسش را بیرون داد و نگاهی به گزارش پرستار ها انداخت و گفت : _ خیلی خب شما منتظر باشید خبرتون میکنیم .و از پرستارها خواست امید را سریعا به بخش منتقل کنند .روی صندلی افتاد و به گوشه ای بی هدف زل زد . نه چیزی را میشنید و نه چیزی را احساس میکرد . بعضی از زمانها ، بعضی از روز ها زمان باید کمی زودتر بگذرد باید ثانیه ها به جلو بروند بعضی از روزها ثانیه به ثانیه اش خورنده ی روحند و میمکند هر چیزی که باعث زنده بودن و هوشیاری روح میشود . سرش را به دیوار سرد تکیه داد و در حالی که اشک میریخت تصمیم گرفت تنها کاری که انجام میدهد انتظار کشیدن باشد و چقدر سخت بود منتظر ماندن کاش میشد زمان را مثل یک راه سریعتر طی کرد کاش میشد بعضی وقت ها زمان را دوید ! پلکهایش سنگین شد و خوابش برد چند ساعت بعد با صدای پرستار زن بیدار شد : _ خانم ، خانم بیدار شید لطفا . با عجله از خواب پرید و با لحنی مظطرب لب زد : _ خا خا خانم پرستار همسرم .... همسرم چی شد . پرستار جوان ابروهایش را درهم کشید و با حالت غمگینی سرش را به پایین انداخت : _ متاسفم عزیزم خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه . بی اختیار از جایش سریع بلند شد انگار که برای مدت کوتاهی روی چیز داغی نشسته باشد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت با صدایی گرفته و مبهم می گفت : _ یعنی چی خانم پرستار تو رو خدا بگید من جواب دخترمو چی بدم؟ چیکار کنم ؟ ! احساس کرد پاهایش سست شده به یاد روزی افتاد که در دانشکده با امید آشنا شده بود هیچوقت فکر نمی کرد که روزی آرزو کند ای کاش هیچوقت با امید آشنا نشده باشد اگر چیزی را از اول نداشته باشی کمتر درد میکشی تا اینکه آن را داشته باشی و او را از دست بدهی . غم از دست دادن از غم نداشتن برای انسان سخت تر است . بی حال و در مانده روی دست های پرستار افتاد و آرام پلکهایش بسته شد و چیزی متوجه نشد . چشم هایش را که باز کرد خودش را روی تخت در یکی از اتاقهای بیمارستان دید رگش سرم خورده بود خواست از جایش نیمخیز شود که صدایی از روی صندلی کنار تختش مانع شد _ بخواب بلند نشو یاس ، سرم به دستت زدن . رویش را برگرداند و خودش را جمع و جور کرد با صدای بی حالش سلامی کرد . _ خیلی وقته ندیدمت یاس . چقدر شکسته شدی . سام خودش را کمی به یاس نزدیکتر کرد و آرام پچ پچ کرد : _ می دونی که چقدر سخته تو این حال ببینمت ! چقدر بهت گفتم با خودت و خودم نکن ولی گوش نکردی . یاس در حالی که هنوز گریه هایش بند نیامده بود ناباورانه به صورت سام نگاه میکرد باورش نمیشد یک نفر تا این اندازه بتواند بی عاطفه و خالی از احساس باشد . چطور میتونی چطور ؟! سام اونی که مرده .... سام نگذاشت حرفهای یاس تمام شود : _ اونی که مرده از تو به من نزدیکتر بود پس بیخود کاسه ی داغ تر از آش نشو چقدر بهت گفتم برادر من مرد زندگی نیست کلاهبرداره عوضیه ..صدایش بالاگرفت نتوانست تحمل کند که کسی درباره ی امید عزیزش اینطوری صحبت کند : بسه خجالت بکش امید داداشته ! آزارش به مورچه هم نمیرسید مال این حرفا نبود چه برسه به کلاهبرداری و اینجوری کثافت کاریا . سام با لحنی عصبانی تر گفت : _ سرتو مثل کبک کردی تو برف و از هیچی خبر نداری هم خودتو بدبخت کردی هم ایرانو ! فکر کردی امید این همه پولو از کجا آورد یهو تونست خونه ویلایی براتون تو نیاوران بگیره هان ؟ _ با وام و قسط و کلی زحمت اون خونه رو خریدیدیم سام چرا چرت و پرت میگی ! انگشت دو دستش را باز کرد و آن ها را روی هم قرار داد دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار داد و به زمین چشم دوخت و ادامه داد : _ ببین زنداداش ما گناه نکردیم بخوایم تاوان گند کاری ها و زیاده خواهی های امید و تو رو بدیم . اگه یادت باشه بابای خدا بیامرزمونم موقع خواستگاری با خودت حرف زده بود بهت گفته بود امید با بقیه ی اعضای خونوادش فرق داره وصله ی ناجوریه بین ما ولی تو پا تو کفش خودت کردی که الا و بلا میخوام با امید باشم و از اینجور چرندیات حالا خود دانی ولی اون دختر نوجوان بیگناهو معصوم چیکار کرده آخه ، چرا اون باید مجبور بشه بخاطر دله دزدیای باباش با بی آبرویی نداری و سرشکستگی زندگی کنه . ایران دختر حساسیه یاس شکنندست من عموشم روحیشو خوب میدونم میدونی اگه بفهمه پدرش چجور آدمیه چی به حالو روزش میاد تو سن حساسیه هضم همچین چیزایی واقعا براش سخته . _ منو ایران امیدو به قدر کافی شناختیم من بیست و خورده ای ساله باهاش زیر یه سقف دارم زندگی میکنم . سام سرش را بالا آورد و نگاه معنادار و تاسف باری به یاس انداخت : _ برای شناختن کسی زمان ملاک مناسبی نیست ! نزدیک بودن به اون آدمه که تو رو تو شناختن اون آدم کمک میکنه . مثل تو که هیچوقت نگذاشتی خودم رو بهت نزدیک کنم تا منو بهتر بشناسی آخرشم از بین من و امید رفتی امیدو انتخاب کردی . یاس نگاهی به سر تا پای سام انداخت . مردی چهل ساله با مدل موی دیکاپریویی و صورتی کشیده و استخوانی و قدی بلند که همیشه تیپ رسمی و سورمه ای میزد و به عشق یاس تا سن میانسالی مجردی را انتخاب کرده بود . سام متوجه ی نگاه های یاس شد رویش را برگرداند ولی یاس سریع نگاهش را از او گرفت . _ میدونی چیه ؟ من همیشه به طرد شدن این مدلی عادت دارم همیشه امید مرکز توجه پدر و مادرمون بود یادمه یبار موقع بیرون رفتن با مامان و داداش بزرگمون سینا از پشت ویترین چشمم به یه کفش فوتبال خیلی قشنگ افتاد انقدر شیفته ی اون کفش شدم که با التماس به مامان و سینا التماس کردم اون کفشو برام بخرن اما اونا گفتن برای خونه خرید دارن و نمیتونن بخرنش . من تمام هوش و حواسم به اون کفش بود تمام فکرم ، داداش سینا گفت وضع مالی مون هیچ تعریفی نداره باید خودم پولامو جمع کنم بتونم بخرمشون تو مدرسه گشنگی میکشیدم و تا یک ماه پول تو جیبیامو جمع میکردم تا بتونم بخرمش آخرسرم تونستم بخرمش اما میدونی چی شد ؟ لحظه ای ساکت شد و پوزخند تلخی زد سپس ادامه داد _ وقتی شب خریدمش و آوردمش خونه امید بخاطر نمره ی بالایی که تو کارنامش آورده بود با راضی کردن بابام اون کفشو مال خودش کرد هر چقدر به بابام گفتم اون کفشو من با پول تو جیبی خودم خریدمش اما گوشش بدهکار نبود گفت بده به برادرت بعدا خودم یکی بهترشو برات میگیرم دیگه از اون موقع هم قید کفش فوتبالیو زدم هم خود فوتبالو ! همیشه همینطور بوده . _ ببین من اصلا حال خوشی ندارم نمیخوام ببینمت سام برو فقط . ایران فهمیده بهش خبر دادن ! با شنیدن این جمله انگار که آب سردی را روی سرش ریخته باشند رویش را به سمت سام چرخاند : _ ای ایران .... نتوانست حرفش را ادامه دهد به قدری ناراحت و نگران ایران شده بود که احساس میکرد صدای قلبش را با گوشهای خودش میشنود . دنیا دیگه دست شماهانیست ! _ فقط بشین و ببین ! این جمله را گفت و با عجله بلند شد و از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید . یاس تمام این مدت را به ایران و احساسی در که آن زمان داشت فکر میکرد یعنی دخترک بیچاره اش یتیمی و بی پدری ر ا میتوانست هضم کند ؟ چه سرنوشتی بدون امید برای آن ها رقم خورده بود ؟ چه اتفاقاتی در انتظار آن ها بود ؟
    1 امتیاز
  18. پارت صد و چهل و هفتم جای واقعا قشنگی بود و بعدش با همدیگه رفتیم تو خونه چوبی حاج بابا و توی تراسش نشستیم و برامون نون محلی آورد و واقعا خیلی خوشمزه بود و حاج بابا برامون داستان عشق خودش و هاجر خانوم و برامون تعریف کرد..از اینکه با وجود مخالفت پدر و مادراشون فرار کردن و پای عشقشون وایستادن اما دنیا نتونست این عشق قشنگ و ببینه و بعد چندین سال هاجر خانوم دچار سرطان معده میشه و از دنیا می‌ره...ولی عشقش هنوز که هنوزه توی دل حاج بابا زنده بود...منو پوریا روی پله نشستیم و به غروب آفتاب خیره شده بودیم...ازش پرسیدم: ـ پوریا چرا بچه ندارن؟ پوریا گفت: ـ چون وقتی هاجر خانوم تو همون دوران جوانیش مریض شد، نتونستن برای بارداری اقدام کنند. با ناراحتی گفتم: ـ چقدر بد! پوریا: ـ می‌دونی بدتر از اون چیه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ چی؟! ـ قبلاً من زیاد میومدم پیشش...شاید باورت نشه ولی تو همه حالت با هاجر خانوم حرف میزنه! اوایل فکر می‌کردم خیالاتی شده اما کاملا متوجه این موضوع هست و با اختیار خودش اینکار و انجام میده! با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟!
    1 امتیاز
  19. پارت صد و چهل و ششم با لبخند گفتم: ـ با کمال میل! بعدش حاج بابا رفت سمت مسیر خونه و من رفتم کنار پوریا و رو بهش گفتم: ـ یه چیز ازت بخوام مسخرم نمی‌کنی؟! خندید و گفت: ـ نه؛ بگو! ـ میشه منو تاب بدی؟؟ خیلی ویوعه روبروش قشنگه! گفت: ـ آره میشه، برو سوار شو! مثل یه بچه‌ایی که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم...اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم و گفتم: ـ اگه بیفتم چی؟! پوریا از پشت زیر گوشم گفت: ـ من میگیرمت، نترس! پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم: ـ هل بده پس! بالاتر...بالاتر پوریا!...وااای...چقدر خوبه! اون روز برام یکی از بهترین روزایی بود که پوریا برام رقم زده بود و از اونجا بودن واقعا لذت می‌بردم...
    1 امتیاز
  20. نام رمان: توکان پدر خوانده نویسنده: مرضیه ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه خلاصه: به دنبال جواب معماهایی می‌گشتم که سر از گذشته در آوردم. گذشته‌ای که اثری از آن به جز چند قطعه عکس و چند خط نوشته نبود و جواب همه معماها از یک عکس شروع شد، عکسی که شبیه من بود اما من نبودم؛ آن لباس سفید با گل‌هایی قرمز و روسری سفید زیادی خوشگلش کرده بود. عکسی که اگر قدیمی نبود و تاریخ نداشت قطعا شک می‌کردم خودم هستم. اما آن دختر که بود که شبیه من بود و من نبود؟ مقدمه: در‌تاریکی مطلق فرو رفته‌ام! دلم یک روزنه امید می‌خواهد که با نورش تاریکی زندگی را از وجودم بشوید و مرا از این حس خفگی نجات دهد و بالاخره روزی خواهد رسید که من نیز‌بتوانم طعم گس زندگی‌ را کنار زده و شیرینی ان را تجربه کنم.
    1 امتیاز
  21. ... سرم حتی در حالت درازکش هم گیج می‌رفت. مشکلم رو به پرستار گفتم. دکتر فوراً سمتم اومد، خون رو قطع کرد و گفت: - خوبه، دیگه خطر مرگ از سر آمین رد شده. کامیلا، یه سرم به دخترم بزن. تو اتاق نوزده انتقالش بده. هر وقت نگران می‌شد، منو «دخترم» صدا می‌کرد. از تو جیبم یه شکلات درآوردم، تو دهنم گذاشتم و گفتم: - ناسلامتی دکتری، این‌قدر بزرگش نکن. با احتیاط بلند شدم تا سرگیجه به وجودم چیره نشه. اخم‌هاش تو هم رفت. نگاهش نکردم. از تخت پایین اومدم. - میرم پیش مامان دراز بکشم. هی نیای اونجا، مامانم نگران می‌شه. از کنارش رد شدم که صدای خش‌دار آمین اومد. - ممنون. ایستادم و برنگشتم. - خواهش. در اتاق رو باز کردم. دکتر بلند و کنترل‌شده صدام کرد: - دانژه؟ بی‌حوصله چرخیدم نگاهش کردم. - بله؟ نفسش رو کلافه بیرون داد. خواست حرف بزنه، فقط گفت: - برو استراحت کن. سر تکون دادم. کشان‌کشان، با کمک دیوار، تو اتاق مامان رفتم. از شانس خوبم مامان خواب بود. روی تخت همراه دراز کشیدم. ذهنم خالی و پوک بود. همین خوب بود؛ به این خالی بودن، برای ریلکس شدن احتیاج داشتم. چشم‌هام گرم شد و به خواب رفتم. ... با تکون دستی، چشم باز کردم. دکتر بود. چشم‌هام رو مالیدم و نالیدم: - چیزی شده؟ موهام رو نوازش کرد. - مادرت تو ماشینه، بیا بریم خونه. با چشم‌های پرخواب به ساعت نگاه کردم. جا خوردم؛ این‌همه خوابم رفته بود. از تخت پایین پریدم؛ دنیا جلو چشم‌هام چرخید. دکتر سریع بازوم رو گرفت. - آروم باش. دست روی پیشونیم گذاشتم. - آرومم. با کمک دکتر، بیرون اومدم. پرستارها با خوش‌رویی خداحافظی کردن. سرم رو روی شونه دکتر گذاشتم. کمرم رو گرفت فشار داد. - آب‌میوه گرفتم، تو ماشینِ باز کن بخور. خمیازه کشیدم. - هنوز نرسیدیم. خندید. منو به خودش فشار داد سرم رو بوسید. - باشه، این‌قدر با من بد نباش. سرم رو بالا گرفتم. - کی بد بودم؟ در ماشین رو برای من باز کرد. - کی نبودی؟ چپ‌چپ نگاهش کردم و سوار شدم. مامان جلو نشسته بود. چرخید نگاهم کرد. - خوب خوابیدی؟ سر تکون دادم. - بد نبود. دکتر هم نشست. ماشین رو به مقصد خونه به حرکت دراورد. گوشیم رو درآوردم. چند تماس بی‌پاسخ داشتم. دو تا پیام، اولین پیام تبلیغات بود. دومی پیام دوستم. - دانی، چند بار زنگ زدم جواب ندادی. مشکلی برای من پیش اومده می‌تونی جای من مغازه رو اداره کنی؟ اگه آره زنگ بزن. دستی روی سرم کشیدم. - ای بابا، من خودم کار دارم. پوست لبم رو به دندون گرفتم و جواب دادم: - سلام؛ رکسانا نمی‌تونی یه مدت مغازه رو ببندی؟ پیام رو فرستادم. به بیرون خیره شدم. همه چی با سرعت می‌گذشت. خیابون از همیشه خلوت‌تر بود.
    1 امتیاز
  22. و من، آرام‌آرام، در آن شکاف باریکِ روشنایی چیزی شبیهِ تپش را حس کردم. نه تپشِ قلب، صدا، صدای دورِ بازگشتنِ خویش بود. گویی ذره‌ای از من، که سال‌ها در خاکسترِ خاموشی مدفون شده بود، جرئت کرد و از لابه‌لای شکستگی‌ها سر برآورد. هوای سردِ درونم تکانی خورد، و در سینه‌ای که مدت‌ها از باد بی‌خبر بود، نسیمی لرزان گذشت؛ چنان‌که دانه‌ای کوچک در دلِ زمینی ترک‌خورده، تصمیم به جوانه‌زدن بگیرد. هنوز راهی در کار نبود، و نه معجزه‌ای که ناگاه به سراغم آید؛ تنها فهمیدم که می‌توانم، حتی اگر با گامی لرزان از نو برخیزم، و دست بر شانهٔ فردایی بگذارم که سال‌ها پشت در مانده بود.
    1 امتیاز
  23. در دلِ گورستانِ سکوت که مأمنِ سایه‌ها بود، نشستم به تماشای خویش؛ پیکری شکسته در آغوشِ غبار، و چشمی که هنوز، از عادتِ دیدن، دل نمی‌کند. میانِ ویرانه‌های دلم، ذره‌ای روشن لرزید، نه از جنسِ امید، بل از طینتِ بقا. دستم را بر خاکِ سوخته‌ی وجود کشیدم، و فهمیدم که هنوز گرمی‌ای هست، هرچند اندک، هرچند بی‌نام. در آن لحظه، فهمیدم خاموشی نیز رحم دارد؛ می‌تواند چیزی را در دلِ تاریکی حفظ کند، تا روزی، دوباره بتابد. پس برخاستم، نه با توان، بل با یادِ بودن و در دلِ نفس‌های زخمی، آغازی بی‌صدا نوشتم.
    1 امتیاز
  24. 1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...