به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/07/2025 در همه بخش ها
-
#پارت_7 به داد و هوارهای مسخرهاش گوش ندادم و مستقیم رفتم توی اتاقم. یه دوش مشتی نیم ساعته گرفتم و بعد از خشک کردن موهام، مث یه دختر خوب، کل کمد رو ریختم بیرون تا حاضر شم. یه لباس سفید با شانههای باز که یه کوچولو پایینتر از زانو بود و یه چاک ریز هم داشت پوشیدم، همراه با کفشهای پاشنه ده سانتی سفید. نشستم پشت میز آرایشم، موهای لختم رو شونه کردم و آزادانه دورم ریختم. بعد هم یه آرایش لایت دخترونه کردم. اوم… آرتین فدای این همه خوشگلی و پسر کُشی بشه! به این حرف خودم خندیدم و با برداشتن گوشیم رفتم پایین. اوه! اینجارو ببین! کی این همه مهمون اومده؟ من وقتی رفتم خونه، خالی بود! الان تقریباً میشه گفت نصف مهمون ها اومده بودن. با دیدن آقاجون که یه گوشه تنها نشسته بود، رفتم کنارش نشستم. ـ سوگند:سلام بر آقاجون خوشتیپ خودم. آقاجون با ابروهای بالا رفته جواب داد: ـ علیک سلام… کاری داری اینطوری زبونبازی میکنی؟! شاکی گفتم: ـ عه! آقا جون، من اینطوریام مگه؟ خندید و گفت: ـ آقاجون: کم نه والا! ـ سوگند:ایش… من و باش گفتم تنهایین بیام پیشتون. اصلاً من رفتم! راهم رو گرفتم و رفتم پیش جمعی از بچههای پایه فامیل که خیلی صمیمی هستیم با هم؛ و البته میشه گفت اکثراً همهمون دخترعمو پسرعموییم!2 امتیاز
-
نام خداوند آرمانها نام رمان: زافیر نام نویسنده: ماسو مقدمه: در میان فریادهای سکوتم در تابوت اشکهایم، مثل مردهای دفن شدهام. نمیدانم آن بالا دارند برایم گریه میکنند، یا با صورتهای سرد و بیروحشان و صداهای تیز و ناهنجارشان شق و رق ایستادهاند و انجیل را زمزمه میکنند و برایم طلب آرامش میکنند. نمیدانم آن چشمهای آشنایم میان جمعیت هست یا نه؟ نمیدانم اندوهگین است یا او هم حالت صورتش سرد و بیروح است، نمیدانم او هم مثل بقیه دلش سنگ شده یا نه؟ آیا دستهایش میلرزند؟ یا اشکهایش پشت پرده چشمهایش آمده و دیدهاش را تار کردهاند؟ نمیدانم؛ شاید هم دلم نمیخواهد که بدانم، اما انگار اشکهایم با من موافق نیستند. خلاصه: چند سال گذشته! نمیدانم! من روزها را میشمردم، ولی از جایی به بعد دیگر حسابشان از دستم در رفت. هزار روز بود؟ یا دو هزار روز؟ برای من انگار قرنها گذشته که از تو دورم؛ موهای کنار شقیقهام سفید شده و پای چشمهایم گود افتاده. اشتباه خودم بود یا مقصر بقیه بودند؟ شاید هم هر دو. مهم نیست؛ وقتی که دوری سهم هر روز من است، چه فرقی دارد که کی مقصر است؟ وقتی که دیگر طنین صدایت در گوشم نمیپیچد و برق چشمهایت مجذوبم نمیکند، چه فرقی دارد که کی را مقصر بدانم! کاش میشد تنم را روی همین صندلی جا بگذارم و روحم را به پرواز در بیاورم؛ بیایم و تمام خیابانهای رم را دنبالت بگردم تا وقتی که ببینمت. تو نمیدانی من حتی صدای قدمهایت را میشناسم، حتی نفسهایت برای من با بقیه فرق دارد. پیدایت میکنم، آخرش پیدایت میکنم؛ حتی اگر فقط یک روز بتوانم کنارت باشم، من دلخوش به همان ثانیههای آغوشت هستم. پ.ن.پ: رمان قرار است کاملاً اتفاقی پیش برود؛ پس در نهایت پارتگذاری منظم نخواهد داشت. امیدوارم خوشتان بیاید. زافیر: یاقوت کبود1 امتیاز
-
پارت سی و سوم اما متأسفانه کارم خیلی زود بود و بعضی جاها مجبور بودم، زودتر برگردم اما به شاهین سپرده بودم که دقیقه به دقیقشو ازش عکس بگیره و بهم گزارش بده. طبق گفتهی شاهین، جالب اینجا بود که بعد از نمایشگاهش، سوار ماشین لاکچری دخترای بالا شهر میشد و میرفتن سمت حاشیه شهر. خداییش تا به همین الانشم اگه مدرک ازش نداشتم، به هیچ عنوان باورم نمیشد یه پسر در این حد میتونه پست فطرت باشه! بعدشم چه جوری میتونست هر روز با یه دختر قرار بذاره؟! واقعا به نظرم دلش شبیه به گاراج بود! یه جاهایی فکر کنم بود برد از اینکه داره تعقیب میشه و دوباره بدون اینکه به روی خودش بیاره، مثل قبل برگشت سرکارش با ما و به وظیفش عمل کرد. یهروز که عمو از چین برگشته بود و باهم داشتیم میرفتیم فرودگاه دنبالش، توی ماشین گوشیش زنگ خورد. اسم روی گوشیش رو خوندم: قلب سفیدم! وقتی گوشی رو برداشت، دیدم با چه اداهایی داره با دختره حرف میزنه و دروغ میگه که نمایشگاهه و سرش شلوغه... بعد از قطع کردنش بهش گفتم: ـ ببینم تو خسته نمیشی از این همه دروغ گفتن؟! خندید و گفت: ـ داداش چقدر سخت میگیری! دخترا رو باید همین جوری رامشون کرد. بهش چشم غرهای دادم که گفت: ـ داداش تو چرا توی زندگیت هیچ جنس مونثی نیست؟! اتفاقا تو خسته نشدی از این همه سینگل بودن! تو دلم گفتم: من هیچوقت عشق واقعی از کسی دریافت نکردم که بخوام به یه آدم ابرازش کنم، دنیای مافیا منو زود مرد کرد. تو سن هجده سالگی یه آدم کشتم و نزدیک به ده سال رفتم زندان! تمام این چیزا و بیرحم بودن انسانها پوستم رو کلفت کرد تا دور خودم و قلبم یه حصار بکشم و به قول عمو نذارم که عشق باعث ضعفم بشه! اطراف خودمم عشقی ندیدم! عمو با زنش هم که مدام در حال دعوا کردن بودن و بعد یه مدت، زنش بهش خیانت کرد... این شد که تمام میلم نسبت به عشق و علاقمند شدن به یه دختر رو از دست داده بودم.1 امتیاز
-
پارت ۷ سر میز ناهار از مادرش اجازه گرفت تا به خانهی کتی برود. خانم کاترین هم اجازه داد؛ اما شرط کرد که سرِ دو ساعت باید خانه باشد. پدرش حرفی نزد و استلا این سکوت را بهعنوان رضایت نسبی او برداشت کرد. پیراهن یاسیرنگش را پوشید و کلاه مشکیِ مخملیاش را هم سرش گذاشت. مادرش خواب بود؛ پس آهسته در را باز و بسته کرد تا بیدار نشود. خانهی کتی دو خیابان بالاتر از خانهی آنها بود. امروز هوا خوب بود اما نسیم خنکی میآمد که گاهی لرز بر تن استلا میانداخت. از جلوی خانهی خانم الیزابت گذشت اما یک لحظه برگشت و داخل را نگاه کرد… نه، انگار هیچ خبری نبود. ـ چیزی شده خانم؟ با ترس از جا پرید و به عقب برگشت. با دیدن پسر جوان یکه خورد؛ چطور او را ندیده بود؟ ـ نه، فقط داشتم گلهای توی حیاط را نگاه میکردم. لبخند نامحسوس پسر، او را بیشتر دستپاچه کرد. ـ فکر کنم شما را دیده باشم… همسایهی پشت خانه هستید، نه؟ استلا با خود فکر کرد چقدر روان ایتالیایی حرف میزند، انگار در اینجا بزرگ شده. ـ بله… راستش منم شما را دیدم. زبانش را گاز گرفت. نزدیک بود بگوید که در کافهی زفیرو او را ملاقات کرده. یک تای ابروی پسر جوان بالا پرید. ـ چقدر جالب. استلا همانطور که خشکش زده بود، داشت چهرهی او را در ذهنش حک میکرد؛ چشمهای قهوهای، دماغ باریک، لبهای معمولی، ابروهای پر و مشکی… چهرهی دلنشینی داشت. پسر جوان سرفهای کرد. ـ با اجازتون من برم. استلا به خود آمد و دستپاچه دامنش را در دستانش فشرد. هیجانزده شده بود و استرس تمام بدنش را گرفته بود. دانههای درشت عرق روی کمرش غلت میخورد. ـ از آشناییتون خوشحال شدم. ـ منم همینطور، خانم جوان. این را گفت و داخل حیاط رفت. استلا با صدای بلند گفت: ـ اسم من استلاست! پسر جوان برگشت و با لبخند گفت: ـ خوشبختم استلا… منم هامان هستم. نگاه استلا به لبخند هامان بند شد. سعی کرد خودش را جمعوجور کند. نباید اینطور گیج رفتار میکرد. لبخندی زد و سرش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و هرچه سریعتر با قدمهای بلند از آنجا دور شد.1 امتیاز
-
پارت صد و دوازدهم والنتینا پس از رفتن مارکوس به سمت تخت رفته کنار پسرش دراز میکشد. به چهرهی کودکانهاش نگاه میکند و موهایش را نوازش میکند. شجاعت به خرج داده بود که الان اینجا بود. اما دیگر جایش امن بود. تمام مسیر را با حول و ولا طی کرده بود، از هر گونه توقف اضافهای زده بود تا هر چه زودتر خود را به دژ برادرش برساند. لوکا خیلی خوب خود را در نقش یک داماد ایدهآل برای پدرش جا زده بود. پدرش اگر میدانست او چه جور آدمیست همان روز که به خواستگاری آمد گردنش را میزد. همه چیز تا سالهای اول خوب بود. کم کم آن روی دیگرش پدیدار گشت. از زمانی که پدرش رفت... کم کم مخالفتهایش با مارکوس پدیدار گشت. او خود را بهتر و شایستهتر از مارکوس میدید. تا زمان پدرش سرش خم بود اما وقتی قدرت به دست مارکوس افتاد از این رو به آن رو شد. انگار زورش میآمد مقابل مارکوس که از او کم سن و سالتر است سر خم کند. خود را بر حقتر میدید. اما چه کسی است که خود پسر داشته باشد و دامادش را جانشین خود کند؟ لوکا کم کم شروع کرد به سنگ انداختن جلوی پای مارکوس اما برادرش هر بار شایستگی خود را ثابت میکرد و او را سر جای خود مینشاند. حرفها و کارهای لوکا همیشه او را حرص میداد و اذیت میکرد اما زورش به او نمیرسید. این چند وقت کارهایش مشکوک شده بود. رفت و آمدهایش عجیب بود. یک شب بود، دو شب نبود. مدام پیغام و پسغام دریافت میکرد و میفرستاد. اوایل فکر میکرد با دختر عمویش که تفکراتی مثل او دارد سر و سری پیدا کرده است. اما بعد ها فهمید نه، اوضاع بدتر است! البته که دست آن عفریته هم در کار بود. وقتی فهمید لوکا این بار با فرهد عهد و پیمان بسته انگار دیگی از آب جوش بر سرش ریختند. دیگر این یکی را نمیتوانست تحمل کند. این بار به طور جدی با لوکا بحثش شد و این شد که لوکا لج کرد و اجازه نداد برای مراسم تاج گذاری برادرش برود. آن شب تا صبح اشک ریخت. لوکا تا دو شب بعد به عمارت بازنگشت. وقتی آمد مستقیم سراغ والنتینا رفت. خندهای بلند و شیطانی سر داد و گفت: - شاهزاده خانم نمیخوای بدونی مراسم تاج گذاری برادرت چطور بود؟ والنتینا تنها با چشمانی اشکبار نگاهش میکرد. "تاج گذاری" را با لحنی بد و با تمسخر بیان کرده بود و مثل دیوانهها میخندید. وقتی سکوت و نگاه والنتینا را دید از خندهاش کاست و با غیض و خشم گفت: - برادرت اصلا تاجی نداشت که بذاره سرش! سپس دوباره مانند دیوانهها میخندد و با تمسخر میگوید: - روح پاکش رو دزدیدن! والنتینا آن روز تنها مات و مبهوت او را نگاه میکرد. لوکا سرخوش میخندید و قطرات اشک از چشمان والنتینا پایین میچکید. پس از آن منتظر ماند تا لوکا دوباره عمارت را ترک کند. وقتی مطمئن شد که به سمت فرهد به راه افتاده دم دمهای صبح که عمارت در خواب بود سریع وسایلش را در یک چمدان کوچک جمع کرد. دست پسرش را گرفت و از درب قدیمی که پیدا کرده بود فرار کرد. میدانست تا به الان حتما لوکا خبردار شده است.1 امتیاز
-
پارت سی و دوم عمو مازیار برای من حکم پدر نداشتهام و داشت. وقتی من بچه بودم و کنار سطل آشغال خیابونشون رهام کرده بودن، منو پیدا کرد. به گردنم خیلی حق داشت و از بچگی تا به امروز دست راستشم و کنارشم و کارها رو با همدیگه انجام میدیم. یه دختر داشت به اسم ملیکا که وکیل شرکتمون هم میشد و بعنوان یه دوست و خواهر، خیلی آدم خوبی بود. زن عمو مازیار وقتی من بچه بودم، با یه مرده که عشق سابقش بود، فرار کردن آلمان ولی عمو اونارو پیدا رو کرد و مرده رو کشت و زنشم با دیدن این حالت عمو مازیار شوکه شد و عقلشو از دست داد. مثل اینکه تو یکی از بیمارستان های آلمان بستری بود و هر از گاهی ملیکا به خاطر وجدانش میرفت و بهش سر میزد اما بابت داستانی که پدرش براش تعریف کرده بود، اونم دل خوشی از مادرش نداشت. تو دنیای مافیای امروز، فامیلی عمو مازیار و در کنارش اسم من کافی بود تا همه بترسن و یه جورایی عقب بکشن. علاوه بر شرکت که قانونی بود و قطعات داخلی خودرو تولید میکردیم، تو کار قمار و وارد کردن اسکناس های تقلبی به کشور هم بودیم و عمو بعضاً از طریق دوستاش الماس و شمش های غیرقانونی هم میگرفت و با کلهگندههای کشورهای دیگه، خرید و فروش میکرد. خلاصه که از فردای اون روز بعد تحقیق کردن ما، آرون با ما مشغول به کار شد و الحق که کارشو درست انجام میداد. هر چیزی که راجب خودش گفته بود، درست بود. با عمهاش تو یه خونه معمولی زندگی میکرد و هراز گاهی هم میرفت دانشگاه. حدود دو سال پیش ما بعنوان واسطه کار کرد و پول خیلی بهش مزه داد، رفت یه نمایشگاه اتومبیل به نام خودش گرفت و به ظاهر اونجا مشغول به کار شد. اما بعضاً از اطراف میشنیدم که اونجا هم زیر میزی، هروئین بسته بندی میکنن و به خورد ملت میدن. کمکم جواب دادناش به من کمتر شد و نسبت به کارا بی مسئولیت شده بود. مشخص بود که پولی که از طریق مواد مخدر به دست میاره، بیشتر از پولیه که ما بهش به عنوان سود میدیم. عمو مازیار از همون اول نسبت به رفتاراش شک داشت اما من قانع نشدم و پشت کارای آرون دراومدم ولی اخیرا منم نسبت به کاراش مشکوک شدم. مثلا دلارایی که دستمون میرسید ، نصفش کم بود. یا وقتی میخواست بره بار رو تحویل بگیره، خیلی تاخیر داشت. یکی از بچهها هم بهم گوشزد کرد که باید حواسمون رو بهش جمع کنیم. باید مدرک جمع میکردیم، چون در عین حال که خیلی مظلوم نما بود، بینهایت آدم زرنگ و اهل حرف زدن بود و کم نمیآورد. آروم آروم همراه با یکی از دستیارم شاهین، شروع کردیم به تعقیب کردنش...1 امتیاز
-
پارت سی و یکم رو بهش گفتم: ـ عمو یه مسئلهایی هست! با نگام کرد و گفت: ـ چی شده پسرم؟! گفتم: ـ امروز یه پسره اومده بود کافه، چند روز پیشم اومده بود اما راش ندادن ولی امروز خیلی اصرار داشت...پسره خیلی لنگ پول بود، بازی رو باخت...بعدش من فکر کردم اگه شما هم صلاح میدونین، جای امیرعلی که پلیس دستگیرش کرد، این بره و اسکناس ها رو تحویل بگیره! به قیافشم اینکارا نمیخوره و بنظرم اصلا بهش مشکوک نمیشن! عمو خندید و گفت: ـ اگه از نظر تو خوبه و برای اینکار مناسبه من حرفی ندارم، فقط اینکه قبلش راجب خودش و زندگیش خیلی خوب تحقیق کنین! یه موقع جاسوسی چیزی نباشه! بلند شدم و گفتم: ـ حتما عمو! داشتم میرفتم که رو بهم گفت: ـ پوریا؟ برگشتم سمتش که گفت: ـ از امیرعلی مطمئنی دیگه؟! حرفی نزنه ازمون؟ گفتم: ـ خیالت راحت عمو؛ یه آشنا دارم تو زندان حواسش بهش هست و هم اینکه تو ملاقاتی که باهاش داشتم، گفتم از خانوادش حمایت میکنم اگه حرفی نزنه و اونم قبول کرد! عمو نفس راحتی کشید و گفت: ـ خوبه پس! بهش لبخندی زدم و رفتم پایین.1 امتیاز
-
پارت سیام گفتم: ـ باید برای ما کار کنی! یسری اسکناس های تقلبی هر ماه وارد ایران میشه و اونا رو باید خیلی نامحسوس از واسطه توی فرودگاه تحویل بگیری! همینجور با دقت به حرفام گوش میداد...ادامه دادم و گفتم: ـ نصف شود اون پول هم مال خودت میشه! با ذوق گفت: ـ واقعا؟! خندیدم و گفتم: ـ واقعا...اما کار آسونی نیست! باید خیلی مراقب باشی. اگه پلیس بفهمه، به هیچ عنوان نمیتونی ما رو قاطی کنی و باید خودت گردن بگیری! به راحتی گفت: ـ اصلا حل شده بدون آقا پوریا! خیلی ازت ممنونم...قبوله. از کی باید شروع کنم؟ خندیدم و گفتم: ـ امروز و باید صبر کنی تا با عمو درمیون بذارم و اگه رضایت داد! یه سفته میاری برامون و کار رو شروع میکنی! بازم با خوشحالی تشکر کرد و باهام خداحافظی کرد و از کافه خارج شد...پسر عجیبی بنظر میرسید و اصلا بهش نمیخورد که اهل خلاف باشه اما به راحتی هم قبول کرد که باهامون کار کنه و اون روز فهمیدم که نباید از رو ظاهر آدما گول باطنشون و بخوریم! وقتی رسیدم ویلا، پولی که از قمار برده بودم و گذاشتم جلوی عمو مازیار و گفتم: ـ اینم سهم امروز عمو با غرور بهم نگاه کرد و گفت: ـ مثل همیشه سربلندم کردی!1 امتیاز
-
پارت بیست و نهم اعتماد بنفسش زیادی بود اما همونطور که گفتم در مقابل بازی ما کم آورد و باخت...بعد تموم شدن بهش گفتم: ـ خب آقا آرون، میبینم که بازی کردنت توی سایت خیلی به دردت نخورد! با ناراحتی سرشو انداخت پایین و گفت: ـ باید چیکار کنم؟! بنظر میومد که خیلی به این پول احتیاج داره. ازش پرسیدم: ـ با پول این بازی میخواستی چیکارکنی؟! گفت: ـ الان دو ماهه که اجاره خونه عمهامو ندادم. بعلاوه اینکه شهریه دانشگامم هست... رو به یکی از گارسونای کافه گفتم: ـ یه چایی برام بیار! اونم سرشو تکون داد و رفت...دوباره یه سیگار روشن کردم و گفتم: ـ میتونم کاری کنم، بیشتر از پول این بازی گیرت بیاد! یهو انگار شاخکاش تیز شد و خیلی خوشحال شد و گفت: ـ چه کاری؟!1 امتیاز
-
سری تکان دادم و به موهایم چنگ زدم، این تعاریف چه ربطی به من میتوانست داشته باشد؟! نمیدانستم. - پادشاه سرزمین جادوگرها مخالف بود؛ شاهدخت رو توی اتاقش زندانی کرده بود و اجازهی بیرون رفتن رو به اون نمیداد و فکر میکرد اینطوری میتونه اون پسر رو از ذهن و قلب دخترش پاک کنه، ولی اینطور نشد. شاهدخت جوری شیفتهی ولیعهد گرگینهها شده بود که حاضر بود برای رسیدن به اون پسر هرکاری بکنه؛ شاهدخت کوتاه نیومد و پدرش رو تهدید کرده بود تا وقتی که رضایت به ازدواج اونها نده اون حتی یک لقمه غذا نمیخوره. پادشاه حرف شاهدخت رو جدی نگرفته بود، تا اینکه خبرش رسید شاهدخت به خاطر چند روز نخوردن غذا بد حال شده. پادشاه دخترش رو دوست داشت؛ اصلاً تا قبل از این اتفاقات اون دختر تموم زندگیش بود، برای همین هم نتونست حال بد دخترش رو طاقت بیاره و بالاخره به ازدواج دخترش با ولیعهد سرزمین گرگها رضایت داد. ولی برای این کار دو تا شرط داشت یکی اینکه شاهدخت دیگه حق برگشتن به سرزمینش رو نداشت و دومیش این بود که شاهدخت باید تموم قدرتهای جادوییش رو به مادرش انتقال میداد تا دیگه هیچ قدرت جادویی نداشته باشه. پادشاه لحظهای مکث کرد و با مکثش قلب من بیشتر در سینه به تب و تاب افتاده بود؛ با اینکه حتی نمیدانستم موجوداتی که پادشاه از آنها میگوید چه کسانی هستند، اما ناخودآگاه قلبم برای اینهمه سختیهایشان به درد آمده بود. - ولی تموم اینکارها و شرط و شروطها برای از بین بردن ترس پادشاه کافی نبود، برای همین از همسرش خواست تا یک طلسم برای فرزندان آیندهی شاهدخت و ولیعهد گرگینهها بسازه تا در آینده اونها هیچ قدرت ماورایی نداشته باشند و خطری سرزمین اونها رو تهدید نکنه. - ولی این… اینکه خیلی بیرحمیه! نگاه گیج و مغمومم را به لونایی که با ناراحتی به پادشاه خیره شده بود دوختم؛ درست میگفت این کار زیادی بیرحمانه بود، اما من چرا از این رفتار به تنگ آمده بودم؟ نمیدانستم. - درسته؛ این بیرحمیه، اما گاهی صلاح سرزمین در همین بیرحمیهاست. لونا کلافه سر تکان داد؛ دخترک درست مثل من عصبانی و کلافه بود تنها با این تفاوت که نمیتوانست جلوی عصبانیتش را بگیرد. - ببخشید جناب پادشاه، اما به نظرم اینها همش بهانه است؛ این کار خیلی بیرحمانه است و هیچ توجیهی براش وجود نداره. اینبار ولیعهد هم که از آن موقع ساکت و غرق در فکر بود گفت: - من هم با بانو لونا موافقم، کاری که پدربزرگ و مادربزرگ انجام دادند واقعاً بیرحمی بود!1 امتیاز
-
کلافه نگاهم را در دور و اطراف سالنِ خلوت چرخی دادم؛ خبری از هیچ یک از وزیران نبود و تنها من، لونا، جفری، پادشاه و ولیعهد بر سر این میز پر از غذا حاضر شده بودیم تا مثلاً شام بخوریم، اما همهمان میدانستیم که خوردن شام صرفاً یک بهانه بود تا در خلوت و بدون حضور دیگران با پادشاه صحبت کنیم و او پرده از رازی که از گذشتهها میدانست بردارد. کمی خودم را بر روی میز جلو کشیدم و نگاهم را به پادشاه که بر بالای میز و کنار ولیعهد نشسته بود دوختم؛ با اینکه بسیار مشتاق بودم از گذشتهها بدانم، اما آن رنگ پریدهی صورت پادشاه من را نگران میکرد و واقعاً نمیخواستم این مرد که از زمان ورود به سرزمینش آنطور هوایمان را داشت بیازارم. - جناب پادشاه اگه حالتون خوب نیست، میتونیم یک وقت دیگه صحبت کنیم. پادشاه سرش را در حرفم تکانی داد. - نه، تا همین حالا هم برای گفتن حقیقت خیلی دیر شده! آب دهانم را با اضطراب قورت دادم، این حقیقت چه بود که همین حالا هم برای گفتنش دیر بود؟! با اضراب آرنجهایم را به میز تکیه داده و خودم را به جلو خم کرده بودم؛ این حقیقت چه بود که حتی فکرش هم من را دگرگون میکرد؟! - موضوع برمیگرده به خیلی سالهای پیش، به همون زمانها که ما جادوگرها با صلح و آرامش در کنار گرگینهها زندگی میکردیم و بین دو سرزمین هیچ جنگی نبود. دو سرزمین رابطهی خیلی خوبی با هم داشتن و تجارت و داد و ستدِ بین دو سرزمین باعث پیشرفت هردوی اونها شده بود. همه چیز خوب بود تا اینکه شاهدختِ سرزمین جادوگرها توی یکی از سفرهاش به سرزمین گرگها عاشق ولیعهد اون سرزمین شد. همچنان با دقت به پادشاه خیره بودم؛ نمیدانستم این حرفهایی که میگوید برای چه وقتی است و ربطش به من چیست، اما چیزی هم نمیپرسیدم. مطمئناً با کمی صبر کردن همه چیز دستگیرم میشد. - ولیعهد سرزمین گرگها هم عاشق شاهدخت شده بود و اونها پنهونی با همدیگه دیدار میکردن، این عشق و علاقه اونقدری پیش رفت که ولیعهد سرزمین گرگها به خواستگاری شاهدخت اومد و شاهدخت هم برخلاف قوانین سرزمین جادوگران به این ازدواج اصرار داشت. - برخلاف قوانین؟! پادشاه در جواب سؤال لونا سری تکان داد. - بله، اگر یک جادوگر و یک گرگینه با هم ازدواج کنند بچههای اونها دورگههایی میشن که قدرتهای هر دو نژاد رو دارا هستند، اون زمانها پادشاه جادوگران از موجوداتی که قرار بود اینقدر قدرتمند باشن میترسید و به همین خاطر ازدواج جادوگرها با گرگینهها ممنوع شده بود.1 امتیاز
-
پارت بیست و هشتم عفت خانوم بعد اینکه کمکم کرد لباسمو بپوشم، رو تنم پتو کشید و رفت بیرون و درو بست...دلم میخواست تمام اینا بعد اینکه چشمام و باز کردم تموم شده باشه... *** ( پوریا ) امروز رفتیم کافه خودمون و قرار شد طبق معمول قمار بازی کنیم. وقتی وارد کافه شدم، یکی از گارسونا اومد پیشم و گفت: ـ آقا پوریا، اون پسره که دیروز راش ندیدیم، بازم اومده دم در و کلی شلوغ بازی راه انداخته که بیاد بازی کنه! کتمو درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ بگو بیاد داخل، ببینم کیه! رفتم پشت میز نشستم و سیگارم و درآوردم. بچها کم و بیش اومده بودن و پشت میز نشستن. پسره اومد داخل و یه نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم: ـ تو کی هستی دیگه؟! اصرارت برای بازی چیه؟ اومد روبروم نشست و گفت: ـ اسمم آروَنه. من تعریف شمارو خیلی شنیدم آقا پوریا...راستش به پول بازی احتیاج دارم...تو سایتای شرط بندی هم چند دور بازی کردم، بازیمم بد نیست! خندیدم و گفتم: ـ پسر خوب، جایی که اومدی فقط ورودیش پنج تومنه! حالا بازی رو حساب نمیکنم! اینجا اعضا ثابتن. با حالت خواهش گفت: ـ فقط همین یبار! لطفاً! بهش نمیخورد اصلا که اهل این داستانا باشه، خیلی بچه مثبت میزد. با این حساب مظلومیت چهرش طوری بود که دلم براش سوخت و چون اون روز رضا برای بازی نیومده بود و یه صندلی خالی بود، قبول کردم اما رو بهش گفتم: ـ ولی یه شرطی دارم! با خوشحالی گفت: ـ هر چی بگین، قبوله! ته مونده سیگار و انداختم تو جا سیگاری و گفتم: ـ اینجا مثل سایتایی که باهاش بازی کردی نیستن و بچها خیلی حرفهاین! اگه ببازی، هر کاری که گفتم باید انجام بدی! با خوشحالی گفت: ـ با کمال میل!1 امتیاز
-
پارت بیست و هفتم عفت خانوم با همون آرامشش، سنجاق های روی سرم و باز کرد و گفت: ـ نترس عزیزم! آقا مازیار شاید خیلی بیرحم باشه اما تا وقتی پوریا هست، مطمئنم که آسیبی بهت نمیرسه البته اگه حقیقت و گفته باشی! ـ بخدا...بخدا دارم راست میگم! امروز قرار بود با آرون ازدواج کنم اما نیومد دنبالم...منم نمیدونم کجاست؟! اصلا آرون با این آدما چیکار میتونه داشته باشه؟!! عفت خانوم آهی کشید و گفت: ـ دخترم میدونم، قبول کردن حقیقت بعضاً خیلی سخته...آدم هیچوقت دلش نمیخواد واقعیت تلخ راجب کسی که دوسش داره رو قبول کنه اما من خودم به شخصه چندین بار آرون و اینجا دیدم. چی داشت میگفت؟! اصلا باورم نمیشد...تو سکوت بهش نگاه کردم...زیپ لباسم و باز کرد و گفت: ـ یبارم همراه عمهاش اومده بود! اینا چی میگفتن؟! آرون همیشه میگفت با خانواده پدریش قطع ارتباط کرده! از چه عمهایی حرف میزدن؟! یعنی آرون هم مافیا بوده؟! چطور اون آدم به اون مهربونی و رمانتیکی داشته دروغ میگفتهو با مافیا همدست بوده؟! تازه همدستی به کنار، اونجوری که من فهمیدم از مافیا دزدی کرده! اصلا نمیتونستم این مسئله رو هضم کنم! ساکت شده بودم...دیگه نه گریه میکردم و نه التماس میکردم...انگار تو خلسه رفته بودم! حتی انگار مغزمم تعطیل شده بود! تمام کار و حرفای آرون جلوی چشمام بود! با اینکه دلم میخواست بخاطر اینکه منو تو این حال و روز انداخت و رهام کرد، تیکه پارش کنم اما دلمم براش تنگ شده بود! برای قلب سفید گفتناش و قربون صدقه رفتناش تنگ شده بود. با کمک عفت خانوم رفتم داخل حمام و دوش گرفتم. کاش دوش آب کمک میکرد، اتفاق امروز از ذهنم پاک بشه و بگه که همش یه کابوس بوده اما نشد.1 امتیاز
-
پارت بیست و ششم از رفتاراش خیلی حرصم میگرفت. با اخم و صدای تقریبا بلندی گفتم: ـ نمیخوام! میخوام با همین لباسم منتظر آروَن بمونم. پرتو کرد روی تخت و با عصبانیت گفت: ـ کاری که بهت گفتم و بکن! یه کاری نکن همینجا حرف عمو رو انجام بدم! شروع کردم به گریه کردن. خدایا چرا یه این حال و روز افتادم؟! مگه من چه گناهی کرده بودم؟ جز اینکه میخواستم خوشبخت باشم و سرم تو زندگی خودم بود و برای داشتن یه زندگی خوب تلاش میکردم؟! چی از جون من میخواستن؟! بعدش آروم رو به عفت خانوم گفت: ـ بهش کمک کنین، لباسشو عوض کنه! بعدشم از اتاق رفت بیرون و درو محکم بهم کوبید. عفت خانوم با مهربونی تمام اومد کنارم نشست و شروع کرد به نوازش موهام و گفت: ـ دختر قشنگم؛ بلند شو! اینجوری گریه نکن عزیزم! بلند شدم و بهش نگاه کردم و به حالت التماس گفتم: ـ توروخدا! التماست میکنم بهم کمک کن از اینجا برم! من اصلا نمیدونم اینا کین! اصلا نمیدونم چه مشکلی با من دارن؟! اشکام و پاک کرد و با ناراحتی گفت: ـ خیلی متاسفم عزیزدلم ولی نمیتونم. منم اینجا مامورم و معذور... گفتم: ـ چرا متوجه نیستین؟ اینا میخوان منو بکشن!1 امتیاز
-
پارت بیست و پنجم بعدش منو از اتاق برد بیرون و رو به نگهبان دم در گفت: ـ سهیل از پشت ماشین، اون بستهها رو بیار تو اتاق بالا! بعدشم همونجور که بازوم محکم توی دستاش بود منو دنبال خودش کشوند تو یه اتاق و شروع کرد به صدا زدن: ـ عفت خانوم! عفت خانوم! همون پیرزنه که پایین بود، با سرعت اومد بالا و رو به پوریا گفت: ـ جانم پسرم؟! پوریا رو بهش گفت: ـ این اتاق و واسه این مهمون تازه وارد آماده کنین لطفاً! در اتاقشم قفل باشه و کلید و به من بدین! بجز من هیچکس حق نداره وارد این اتاق بشه! پیرزنه با همون مهربونی گفت: ـ چشم پسرم! همین لحظه یکی از نگهبانا با کلی ساک توی دستش وارد اتاق شد و پوریا رو بهش گفت: ـ بذارشون زمین! پسره عین ربات فقط به همه دستور میداد و اونا هم بدون چون و چرا ازش اطاعت میکردن. به من نگاه کرد و گفت: ـ سریعتر این لباس و دربیار و یکی از این لباسارو بپوش!1 امتیاز
-
#پارت_6 با صدای در، برگشتم عقب. ساناز و سانای بودند. سانای با دیدنم، دست ساناز را ول کرد و پرید تو بغلم. محکم بغلش کردم و یه ماچ آبدار از لپش گرفتم. ـ سوگند:عشق خالهش چطوره؟ چشمای درشتش را روی هم گذاشت و گفت: ـ خُفم اِلَه!(خوبم خاله!) صدای ساناز آمد که گفت: ـ ساناز: ما رو هم تحویل بگیر! با خنده و شیطنت جواب دادم: ـ این چه حرفیه آبجی بزرگه! نوکریم… اون شوهر بیریختت کو پس؟! تا ساناز خواست به لقبی که به شوهرش داده بودم اعتراض کند، سانای گفت: ـ اِلَه! بای قَهِل کِلده!(خالههه! بابایی قهر کرده!) ـ سوگند:چرا؟ ساناز هرچقدر چپ چپ نگاهش کرد، فایدهای نداشت و باز هم سانای حرف خودشو زد. ـ سانای:بِه مانی گفت بُوش بده، اونم نِداد. بای قَهل کِلِد، لفْت!(به مامانی گفت بوس بده، اونم نداد. بابایی قهر کرد رفت!) زدم زیر خنده و یه خاک تو سرت نشون ساناز دادم. با صدای سردار، برگشتیم سمت پلهها. داداشم از بس بیکاره، همش میخوابه. الانم از پف چشاش معلومه تازه از خواب بیدار شده. با قیافه سرخشده از خنده گفت: ـ سردار: سانی! یعنی خاک تو مخت با این شوهر کردنت که سر یه بوس کوچولو قهر میکنه… تو یه بوس به ما نمیدی دایی جون؟! سانای با ذوق از بغلم پرید پایین و با دو رفت پیش سردار. اونم قشنگ چلوندش. ساناز هم چون مسخرهاش کردیم، مثل شوهرش قهر کرد رفت تو آشپزخونه. ـ سوگند: تو مثلاً دکتر مملکتی؟! ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ سردار: چطور؟! دست به کمر شدم و گفتم: ـ تا لنگ ظهر خواب بودی… بدبخت کسایی که تو درمانشون میکنی! با ابروهای بالا رفته جواب داد: - سردار: تا صبح شیفت بودم، خسته بودم… بدو یه چایی برای خان داداشت بیار، زود باش! همونطور که از پلهها بالا میرفتم، گفتم: ـ برو بابا… من دارم میرم خوشگل کنم امشب یکی واسه خودم پیدا کنم مث تو چِلغوز نمونم!1 امتیاز
-
#پارت_5 یه هفته از مهمونی خونه آقاجون میگذره و خداروشکر این مدت برخوردی با جناب خودشیفته (آرتین) نداشتم. صدای جیغ رها از فکر بیرونم آورد. ـ رها:سوگند… سوگی! اُووی! با توام! برگشتم سمتش و با نیش باز گفتم: ـ تو فکر بودم… بِـنال! ـ علی: با خانوم من درست حرف بزن! یه اوق نمایشی کردم و گفتم: ـ تو هم کشتی ما رو با این خانومت! برو بمیر بابا. با این حرفم، سینا که داشت به حرفهامون گوش میداد زد زیر خنده. یه جوری قهقهه میزد که انگار خنده خونش افتاده! علی با مشت و لگد افتاد به جونش و وسط کلاس یه کُشتی مشتی با هم گرفتن. بعد از دقایق نفسگیر و اومدن استاد، اینا با خنده از هم جدا شدن. استاد داشت درس میداد و همه با دقت و تندتند جزوهبرداری میکردن، اما من ذهنم مشغول بود. درسته که یه هفتهست پسرعموی جدید رو ندیدم، اما امشب که مجبورم ببینمش، احساس مرگ میکنم! امشب بابای منِ فلکزده به افتخار برگشتن برادرزادهش از آلمان، یه مهمونی توپ ترتیب داده! آخه یکی نیست بهش بگه پدر من، مگه این بچه داداشت بیکس و کاره؟ خب بذار ننه بابای خودش براش مهمونی بگیرن! بعد از تموم شدن کلاس، دوتا کلاس دیگه هم داشتم، ولی چون حالشو نداشتم نرفتم و بعد خداحافظی با بچهها و دعوت کردنشون، برگشتم خونه. خونه که چه عرض کنم، بگو بازار شام! دوتا کارگر داشتن تو باغ کار میکردن، چندتا کارگر خانم دیگه هم تو خونه مشغول آشپزی و گردگیری بودن. خونهمون طوری بود که وقتی از در وارد میشدی، سمت راستت پلههای مارپیچی بود که به اتاقخوابها و یه پذیرایی کوچیک ختم میشد؛ سمت چپ، آشپزخونه بزرگمون قرار داشت و دقیقاً روبرو، همینطور پشت پلهها، یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ و پر از عتیقهجات بود.1 امتیاز
-
#پارت_4 با چشمای گرد شده و با تعجب گفتم: ـ این آرتینه؟! به معنی «آره» سرش رو بالا و پایین کرد. پس بگو چرا این خودشیفته انقدر انرژی منفی میده بهم! از همون بچگی ازش متنفر بودم؛ هر وقت بازی میکردیم، عروسکهامو میگرفت و جلوی چشمم پارهپورشون میکرد. آرتین پوزخندی زد و رو به من گفت: ـ آرتین: هنوزم مث بچگی هاتی دخترعمو، تخس و لوس و یه دنده! متقابلاً با پوزخند گفتم: ـ اتفاقاً جنابعالی هم همون مزخرفی هستی که بودی؛ بد اخلاق، بیرحم و عوضی! حرفم رو زدم و از اتاق رفتم بیرون. بقیه هم از تعجب در اومده بودن و باز سرشون به کار خودشون گرم شد. خیلی حرصم گرفته بود. آخه چرا برگشته مونده تو همون خرابشده؟ دیگه اَه… با نشستن کسی کنارم، برگشتم سمتش. نوشین، دخترعموم و البته نامزد آرسین، روبرو شدم. آرسین هم داداش بزرگتر این آقارتین خانِ دیلاقه! ـ نوشین: تو فکری؟ با حرص جواب دادم: ـ آره، میخوام گردن این برادر شوهرت رو بزنم! ـ نوشین: وا! (با تعجب) شونه ای بالا انداختم و گفتم: ـ والا! ـ نوشین:الاغ! قبل از اینکه برادر شوهر من باشه، پسرعمومونه ها! شونهام رو بالا انداختم و با حرص گفتم: ـ حالا هرچی! وقتی دید اعصابم خرابتر از این حرفاست، جمع و جور کرد و رفت پیش شوهرش. منم تا آخر مهمونی مث دختربچهای که اون دیلاق عروسک مورد علاقهشو ازش گرفته، اخمو و تخس نشستم و بالاخره ساعت یک شب برگشتیم خونه و با همون اعصاب خراب و لباس های بیرون، گرفتم خوابیدم.1 امتیاز
-
#پارت_3 آروم لای در رو باز کردم و با قدمهای آهسته رفتم کنار تختش. بدون ذرهای مکث، خودمو انداختم روش. یه فریاد بلند زد و منو کنار زد که از تخت پرت شدم پایین. وا! انگار آقاجون نیست! درسته پشتش به منه، ولی آقاجون هیچوقت از این تی شرتهای جذب نمیپوشه. تازه اگه هم بپوشه، این همه عضله نداره! با برگشتن طرف سمتم، مشتاق زل زدم به صورتش تا ببینم کیه؛ ولی… با دیدنش چشم هام داشت از کاسه در میاومد! این اینجا چیکار میکنه؟ حتماً استاد دانشگاه بودن کفاف زندگیشو نمیده، اومده اینجا دزدی! با این فکر، دستهامو گذاشتم رو سرم جیغ زدم: ـ سوگند: آی دزد! آقاجون! مامان! دزد... یهو در اتاق با شتاب باز شد و سیل جمعیت هجوم آورد داخل اتاق. امیر از همه زودتر اومد جلو و همونطور که میپرید بالا، تندتند گفت: - امیر: کو؟! با جیغ گفتم: ـ چی؟! ـ امیر:دزده دیگه! کو بزنم دهنشو… با فریاد شخصی که دیده بودمش — یعنی همون استاد جدید خیرندیدهمون — امیر خفه شد. ـ (استاد):چته تو بابا؟ دزد کیه… این دختره کیه امیر؟! از جام پاشدم و با اخم گفتم: ـ دختر بابامم! خودت کی هستی؟ ـ آقاجون:چه خبرتونه بابا؟ صداتون فکر کنم تا سهتا محله اونورتر هم رفت! با لبای برچیده، رو به آقاجون گفتم: ـ آقا جون! این چرا اینجاست؟ چرا تو تخت شما خوابیده بود؟ من فکر کردم دزده، جیغ زدم. آقا جون آروم خندید و گفت: ـ نه شیطون، دزد نیست… یادتِ بچه که بودین آرتین رفت آلمان؟ با حالت گنگی گفتم: ـ آرت… پسرِ عمو رضا؟ - آقاجون:آره الان درسش تموم شده برگشته ایران.1 امتیاز