رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      36

    • تعداد ارسال ها

      2,290


  2. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      34

    • تعداد ارسال ها

      238


  3. Ali81

    Ali81

    کاربر فعال


    • امتیاز

      27

    • تعداد ارسال ها

      80


  4. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      16

    • تعداد ارسال ها

      576


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/30/2025 در پست ها

  1. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: محکوم به عشق نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه رمان: باوان دختر بیست ساله‌ای که سرگرم زندگی و دلخوشی‌های کوچک خودش با کسی که دوسش داره هست. طی سرنوشت، با مافیای شهر آشنا میشه و زندگیشون به‌هم گره می‌خوره اما این تمام ماجرا نیست و زمانی که فکر می‌کرد زندگی روی خوشش رو بهش نشون داده، توی یه تاریکی مطلق غرق میشه و ... مقدمه: دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه! درد به معنی کتک خوردن تا حد مرگ و بی‌هوش شدن نبود. درد یعنی چیزی که دل انسان‌ها را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد! درِ سلول انفرادی قلبم را بشکن! دیگر تصمیم گرفتم که از خودم فرار کنم، چون تو زندانبان خوبی برای اسیری که تمام نقشه‌های فرارش به آغوش تو ختم می‌شد، نبودی! از این زندان که نامش زندگیست، خسته‌ام. پس قشنگی‌های دنیا کجاست؟ در عشق باختیم اما باختن، تقدیر نیست. با درد تنهایی ساختیم، پس تقدیر چیست؟
    3 امتیاز
  2. پارت صدم از راهرو خارج شده و وارد محوطه‌ تراس مانندی می‌شوند. رزا و دوروتی مات و مبهوت به اطراف می‌نگریستند‌. رزا باور نمی‌کرد. چیزی که می‌دید تابلوهای نقاشی نبرد گلادیاتورها را در نظرش زنده می‌کرد! فرهد چه در ذهن داشت؟ در میان افکارش صدای فرهد به گوش می‌رسد: - خب، یه فرصت دیگه بهتون میدم. روح پاک کیه؟ رزا چشم از منظره‌ی رو به رو برداشته و به فرهد نگاه می‌کند. در عمر خود تا به حال کسی خبیث‌تر و بد ذات تر از او ندیده بود. فرهد نگاه از چشمان متحیر رزا می‌گیرد و به دو تیله‌ی سیاه و لرزان دوروتی نگاه می‌کند. بوی ترسش را از همان فاصله احساس می‌کرد. چند تن از گرگینه‌های وحشی خوی در میدان پنجه بر خاک کشیده و انتظار می‌کشیدند. باقی هم دور تا دور حصار میدان ایستاده و سر و صدا می‌کردند. فرهد با سر به دوروتی اشاره می کند. دو سرباز بازوهای او را گرفته و با خود می‌کشند. رزا و دوروتی مقاومت می‌کنند. رزا برای رهایی تقلا می‌کرد و فریاد می‌زد: - نه، دوروتی؛ کجا می‌برینش. ولش کنین. دوروتی نیز سعی می‌کرد دستانش را آزاد کند و نام رزا را فریاد می‌زد. رزا با تمام وجود سعی می‌کرد خود را آزاد کند. پیش چشمانش دوروتی را می‌بردند و او احساس می‌کرد آتش در خرمن وجودش انداخته‌اند. دوروتی را از همان راهرو که آمده بودند می‌برند. اندکی بعد صدای او را از زیر پایش می‌شنود. به سمت نرده‌های سکو می‌چرخد و به دنبال دوروتی چشم می‌گرداند. پایین سکو نیز یک راهرو بود. دوروتی را از آنجا وارد میدان می‌کنند. هر قدم که دوروتی به سمت میدان برمی‌داشت ضربان قلب رزا بالاتر می‌رفت. دوروتی تنها اشک می‌ریخت و به سربازهایی که دستانش را گرفته بودند التماس می‌کرد. رزا نیز گاه به خواهش و تمنا متصل می‌شد و گاه به ناسزا! - خواهش می‌کنم هر کاری بگی می‌کنم. ولش کنید لعنتی‌ها. دیگر اشک‌های رزا نیز بر صورتش می‌ریخت. سربازها دوروتی را به سمت میانه‌ی میدان هُل می‌دهند. پرت شدن دوروتی وسط میدان و حمله‌ی گرگ‌ها همزمان می‌شود با فریادی گوش خراش از رزا! رزا از عمق وجود "نه" را فریاد می‌زند. امتداد صدای فریادش همچون صدای ناقوس و آونگ در گوش گرگ‌ها می‌پیچد. هرکس هر حال که هست دست بر سرش گرفته و پلک‌هایش را بر هم فشار می‌دهد! سربازها نیز رزا را رها کرده و دست بر سر می‌گیرند. رزا که دیگر پاهایش تحمل وزنش را نداشت بر زمین زانو زده و دست به حصار سکو می‌گیرد. صدای ناقوس‌وار جیغ رزا در گوش‌های آنها می پیچد و تمامی آنها را به زانو درمی‌آورد‌! اندکی بعد تک تک دست‌هایشان را پایین می‌آورند. صدای جیغ ممتد پایان یافته اما هنوز همه گیج بودند. گویی کسی با چکش بر مغز سرشان کوبیده بود...
    3 امتیاز
  3. پارت دوم با عصبانیت رفتم سمت شیشه راننده و با مشت بهش کوبیدم. شیشه رو که پایین کشید، با یه پسر با عینک دودی که از چهره‌اش غرور و تکبر می‌بارید، مواجه شدم. مثل اسب بهم نگاه کرد و ساکت بود. با همون عصبانیت گفتم: ـ مگه کوری آقا؟ یه بوقی، چیزی... عینکش رو درآورد و با غرور نگاهی به سرتا پای من کرد و اون هم مثل طلبکارها گفت: ـ برو دنبال کارت! از این به بعد بیشتر حواست رو جمع کن! از این حجم پررو بودنش، حرصم دراومد! نه تنها یه عذرخواهی نکرد، بلکه دستی هم بخواه هم بود. بعد یه چشم غره بهم داد، با یه دستش فرمون رو چرخوند و با لایی کشیدن، از کنارم رد شد. با عصبانیت گفتم: ـ این تیپ‌ها رو می‌بینم دلم می‌خواد بالا بیارم! حیوون. گوشیم رو برداشتم و دیدم بله، گلسش کاملاً شکسته. آرون در حال زنگ زدن بود و به محض اینکه جواب دادم، با نگرانی پرسید: ـ باوان، چی شده عزیزم؟ اون صداها چی بود؟ گفتم: ـ هیچی بابا، یه مردک حیوون با سرعت پیچید جلوم، زمین خوردم. ـ ای وای! الان خوبی؟ می‌خوای بیام دنبالت، بریم دکتر؟
    2 امتیاز
  4. پارت اول ـ چطوری قلب سفیدم؟ ـ مرسی عزیزم، تو خوبی؟ صبحت بخیر. ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی! خجالت کشیدم و با خنده گفتم: ـ آرون! آرون از پشت تلفن خندید و گفت: ـ خیلی خب، خجالت نکش! کلاست ساعت چند تموم میشه عزیزم؟ به ساعتم نگاه کردم و گفتم: ـ حدود سه و ربع. میای دنبالم؟ آرون گفت: ـ آره دیگه؛ بریم با هم حلقه‌هایی که سفارش دادیم رو بگیریم. با ذوق گفتم: ـ مگه رسیده؟ آرون از ذوقم خندش گرفت و گفت: ـ آره خوشگلم، عین همون چیزیه که سفارش دادیم. اسم جفتمونم روش نوشته. داشتم می‌پیچیدم تو کوچه که برسم سر کلاس، یهو یه لاماری مشکی با سرعت پیچید جلوم که باعث شد از ترس بیفتم رو زمین! کلاسورم رو که پخش زمین شد، با ترس جمع کردم. چیزی که برام عجیب بود این بود که طرف حتی به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده بشه و حالم رو بپرسه. شیشه‌های ماشین کاملاً دودی بود و اصلاً داخل مشخص نبود.
    2 امتیاز
  5. پارت صد و بیست و هشتم همین لحظه پیرمردی گفت: ـ پرنسس... همهمه جمع کن شد و بهش نگاه کردیم. اون همون پیرمردی بود که شب قبل دم در قلعه اومده بود. گفت: ـ امروز بعد از سالیان سال، این سرزمین از شر اون ویچر‌ بدذات نجات پیدا کرد و بهتره ما به همراه شما بریم سمت دریاچه و اونجا به شکرگزاری از این آرزویی که مدتها تو دل هممون بود، بپردازیم! با رضایت از فکرش گفتم: ـ عالیه! آرنولد هم لبخندی بهم زد و گفت: ـ بعد از مراسم شکرگزاری هم مراسم تاجگذاری از پرنسس جسیکا رو شروع می‌کنیم، موافقید مردم؟! مردم دوباره سوت و دست زدند و موافقت خودشونو اعلام کردند و با شادی و دست در دست بهترین جادوگر و رفیق زندگیم یعنی آرنولد به سمت مسیری روشن و زندگی پر از امیدواری در کنار مردم سرزمینم به سمت دریاچه زیبا گام برداشتم. پایان 1404/9/8
    2 امتیاز
  6. پارت صد و بیست و هفتم طولی نکشید که همه مردم در میدون شهر جمع شدند. بارون بند اومد و توی آسمون رنگین کمون زیبایی شکل گرفت...آرنولد ازم دعوت کرد تا برم کنارش وایستم و رو به مردم با خوشحالی گفت: ـ بالاخره با کمک پرنسس جسیکا تونستیم که احساسات شما رو پس بگیریم و شادی دوباره به این سرزمین برگرده. مردم در حال نگاه کردن به آرنولد بودن و بعدش آرنولد سر اون شیشه رو باز کرد و اون پاشید سمت مردم...احساسات بین مردم برگشته بود و میدون شهر پر از صدای شادی و خنده کردم شد و همه مشغول تشکر کردن از من و آرنولد شدند...آرنولد از مردم پرسید: ـ پس بهتره مراسم تاجگذاری از پرنسسی که قدرت ظلم و تاریکی درون خودشو و رها کرد و با پدرش مقابله کرد و انجام بدیم درسته؟! دوباره همه دست و جیغ زدن و منم از خوشحالی مردم سرزمینم کلی کیف کردم و از اینکه احساسات بینشون برگشته بود، ذوق زده شدم...به آسمون نگاه کردم و همون لحظه به عالمه پرنده بالای سر ما مشغول پرواز شدن و یکیشون تاجی رو برام پرتاب کرد...آرنولد رو بهم گفت: ـ میبینی پرنسس؟! آناستازیا همه جوره کنار ماست. بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ بنظرت من میتونم مردم سرزمینم و خوشحال کنم؟! لایق این تاج هستم؟! آرنولد موهامو گذاشت پشت و گوشم و گفت: ـ تو امتحان خودتو پس دادی و لایقش هستی پرنسس...بهت اعتماد دارم.
    2 امتیاز
  7. حسی مثل "تکه های سنگین و زمختی درون من، درحال افتادن از ارتفاعی‌ست، نامعلوم..." را دارم...
    2 امتیاز
  8. پارت پنجاه و هشت اخرین بار به برگه ام نگاهی انداختم و به استاد تحویل دادم . بیرون که اومدم گوشیم رو چک کردم خبری از اروین نبود ، متاسفانه امروز کامی هم امتحان نداشت و نیومده بود. به سمت کافه ای که با اروین قرار گذاشته بودم رفتم و قهوه سفارش دادم ، هین خوردن قهوه به این چند وقت فکر کردم ، درواقع به اروین فکر کردم ، اولش عصبانی بودم ، بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که الکی گارد دارم نسبت بهش ، چون واقعا دو بار نجاتم داده بود ، و درسته پرو بود ولی خدایی با رفتاری که من صبح داشتم خیلی جنتلمنانه برخورد کرده بود که بهم چیزی نگفت . نیم ساعتی گذشته بود همین جور تو فکر بودم که آروین داخل شد و بعد دیدنم به سمتم اومد. سر میز نشست و برای خودش قهوه سفارش داد . لبخندی زد و گفت: خب ، هوا هنوز طوفانیه ؟یا خورشید خانوم دراومده؟ از مثالش خندیدم ، از این ادم ها بود که نمیتونستی خیلی ازش عصبانی باشی ، خندم رو که دید گفت: _نه ، خداروشکر انگار اب و هوا ارومه . گفتم: تقصیر خودته ، حرص آدم رو درمیاری! چشم هاش رو درشت کرد و با لحن بامزه ای گفت: چی من ، نه بابا ، باور کن همچین قصدی ندارم . لبخند زدم و چیزی نگفتم. قهوه اش که تموم شد گفت : اگه کاری نداری بریم. سری تکون دادم و از جام بلندشدم و همراهش راه افتادم ، به خونه که رسیدیم ، یک چهل دقیقه ای درگیر بود تا بلاخره لاستیک تعویض شد. سمتش رفتم و گفتم: ممنون بابت کمکت ، واقعا این یک هفته خیلی کار دارم ، به ماشین نیاز دارم . لبخند جذابی زد و گفت: خواهش می کنم ، کاری نکردم ، به یک دوست کمک کردم ، البته اگه من رو دوستت بدونی. پشت چشمی نازک کردم و با لحن شیطونی گفتم: حالا ببینم چی میشه ، خدارو چه دیدی ، شاید تونستی دوستم باشی . خنده بلندی کرد و گفت : کم شیطون نیستی ها ، باید اسمت رو تو حاضر جوابی ثبت کنن. خندیدم و گفتم: ببین باز داری شروع می کنی ، بیا تا این دوستی ،قبل از شروع به پایان نرسیده ، این مکالمه رو تموم کنیم . با چشم های خندان سرش رو به نشانه موفقیت تکون دادو سمت آسانسور رفتیم ، وقتی آسانسور ایستاد برگشتم سمتش و گفتم: مرسی بابت کمک امروزت ، لطف کردی .
    2 امتیاز
  9. من آن دریایی بودم که به یک باره خشکیدم... 🚬💔
    2 امتیاز
  10. نام رمان: زیر باران سرنوشت نویسنده: مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، ماجراجویانه، رمزآلود خلاصه: دخترک بی‌گناهی که ناخواسته در دام مردی مرموز و محافظ کار می‌افتد، سرنوشت آن‌ها را به کجا می‌کشاند! شیرینی زندگی؟ یا مرگ؟... مقدمه: هر داستانی از رازی شروع می‌شود که کسی جرأت بیانش را ندارد. در آوار خانه‌ی قدیمی، خاطراتی زندگی می‌کند که کسی نامشان را به زبان نمی‌آورد، گویی گذشته هنوز میان خاکسترها نفس می‌کشد، چشم به راه کسی که حقیقت را از میان غبار سال‌ها بیرون بکشد. در میان این تاریکی جرقه‌ی عشق روشن می‌شود، عشقی که مرز میان گذشته و حال را می‌شکند و قلب‌ها را به مسیری می‌کشاند که گاهی از سرنوشت فراترند. سفری آغاز می‌شود، سفری میان شهرها و یادها تا پرده از رازی برداشته شود که سال‌ها سایه‌اش بر خانه‌ای سنگینی کرده است. و شاید تنها در لحظه‌ای که عشق و حقیقت روبه‌ رو می‌شوند، معنای واقعی خانواده آشکار می‌شود.
    1 امتیاز
  11. پارت شصت و یک روشنی هوا گواهی از این بود که صبح شده ، از تخت بلند شدم و حولم رو برداشتم به سمت حمام رفتم بعد ، یک دوش ابگرم بدنم از کوفتگی دراومد . از تو کمدم تیشرت و شلواری بیرون کشیدم بعد پوشیدنش از اتاق بیرون اومدم و به سمت اشپزخانه رفتم ، بابا و مامان پشت میز نشسته بودن و داشتن باهم حرف میزدن ، داخل رفتم و با انرژی گفتم : سلام به مامان و بابای خوشگلم ، احوالات شما؟ هر دو سمتم برگشتن و لبخند مهمون لباشون شد ، مامان گفت : اخ که ، چه قدر دلم برای این شلوغ بازیای صبحت تنگ شده بود. جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم : منم دلم برای املت های معروف سر صبحت تنگ شده . مامان از جا بلند شدو روی موهام بوسه زد و گفت: الان برات درست می کنم عزیزم . رو به بابا کردم ، لبخند مهربونی بهم زد و گفت : خوب خوابیدی، خوابالو خانوم ، فکر کنم خیلی خسته بودی ، چون وقتی بهراد بردت تو اتاقت اصلا متوجه نشدی! پس بهراد من رو تو اتاقم برده بود ، گفتم: اره ، اصلا متوجه نشدم ، طولانی بودن راه خستم کرده بود. بابا دستی رو شونم گذاشت و گفت : خوشحالم سلامت برگشتی ، بابا جان . خودم و تو بغلش انداختم و گفتم : منم خوشحالم که الان اینجام و پیش شمام ، می خوام تو این چند هفته انرژی جمع کنم . مامان ظرف املت رو جلوم گذاشت و گفت : بفرمایید ، اینم املت ، مخصوص صدف خانوم . تشکر کردم و مشغول خوردن شدم ، یهو یاد بهراد افتادم و پرسیدم : راستی دیشب بهراد اینجا نموند ؟ کجا هست؟ بابا گفت : چرا بود ، ولی صبح نازنین بهش زنگ زد ، انگار کاری داشتن ، رفت بیرون. اهانی گفتم رو به مامان ادامه دادم : مامان ، من نتونستم برای مراسم فردا چیزی بگیرم ، این هفته اخر برنامه ام فشرده بود ، مهراوه جون چیز اماده ای تو مزونش نداره ؟ مامان در جواب گفت : نمیدونم ، بهراد و نازنین ناهار میان اینجا ، بعد از ظهر میریم یه سری میزنیم. باشه ای گفتم و از جام بلند شدم ، متوجه نبودن سلیمه و فهیمه شدن و گفتم: مامان سلیمه جون و فهیمه کجان؟ مامان گفت : چند روزی مرخصی گرفتن برن شهرشون ، عروسی دختر خواهرش بود . گفتم: دلم براشون تنگ شده بود ، انشالله برگشتن میبینمشون . مامان لبخندی زد و گفت : خوش قلب منی‌. لبخندی به روش پاشیرم و گفتم: پس حالا قراره ناهار صدف پز بخورین . بابا خندید و گفت : تو کی انقدر بزرگ شدی که بخوای برامون غذا بپزی؟ گفتم: از روزی که انتخاب کردم ، مستقل زندگی کنم . مامان اشکی که از گوشه چشمش چکید و اروم پاک کرد که نبینیم و گفت: تو خسته ای مامان، استراحت کن من درست می کنم. به روی خودم نیوردم که اشکش رو دیدم و با لحن اعتراضی گفتم :نه دیگه بزارید نتیجه اون همه غذای شور و سوخته رو که به خورد خودم دادم نشونتون بدم . بابا شیطون رو به مامان کرد و گفت : اوه اوه سهیلا ، یادت باشه نزدیک ظهر امبولانس خبر کنی ، خودش داره اعتراف می کنه چی قراره به خوردمون بده! خندیدم و گفتم : داشتیم بابا ، نترس دیگه درس گرفتم بهتون یه قورمه سبزی خوشمزه تحویل میدم. هر دو خندیدن و دیگه چیزی نگفتن ، منم مشغول پختن شدم.
    1 امتیاز
  12. #پارت_5 یه هفته از مهمونی خونه آقاجون می‌گذره و خداروشکر این مدت برخوردی با جناب خودشیفته (آرتین) نداشتم. صدای جیغ رها از فکر بیرونم آورد. ـ رها:سوگند… سوگی! اُووی! با توام! برگشتم سمتش و با نیش باز گفتم: ـ تو فکر بودم… بِـنال! ـ علی: با خانوم من درست حرف بزن! یه اوق نمایشی کردم و گفتم: ـ تو هم کشتی ما رو با این خانومت! برو بمیر بابا. با این حرفم، سینا که داشت به حرف‌هامون گوش می‌داد زد زیر خنده. یه جوری قهقهه می‌زد که انگار خنده خونش افتاده! علی با مشت و لگد افتاد به جونش و وسط کلاس یه کُشتی مشتی با هم گرفتن. بعد از دقایق نفس‌گیر و اومدن استاد، اینا با خنده از هم جدا شدن. استاد داشت درس می‌داد و همه با دقت و تندتند جزوه‌برداری می‌کردن، اما من ذهنم مشغول بود. درسته که یه هفته‌ست پسرعموی جدید رو ندیدم، اما امشب که مجبورم ببینمش، احساس مرگ می‌کنم! امشب بابای منِ فلک‌زده به افتخار برگشتن برادرزاده‌ش از آلمان، یه مهمونی توپ ترتیب داده! آخه یکی نیست بهش بگه پدر من، مگه این بچه داداشت بی‌کس و کاره؟ خب بذار ننه بابای خودش براش مهمونی بگیرن! بعد از تموم شدن کلاس، دوتا کلاس دیگه هم داشتم، ولی چون حالشو نداشتم نرفتم و بعد خداحافظی با بچه‌ها و دعوت کردنشون، برگشتم خونه. خونه که چه عرض کنم، بگو بازار شام! دوتا کارگر داشتن تو باغ کار می‌کردن، چندتا کارگر خانم دیگه هم تو خونه مشغول آشپزی و گردگیری بودن. خونه‌مون طوری بود که وقتی از در وارد می‌شدی، سمت راستت پله‌های مارپیچی بود که به اتاق‌خواب‌ها و یه پذیرایی کوچیک ختم می‌شد؛ سمت چپ، آشپزخونه بزرگمون قرار داشت و دقیقاً روبرو، همین‌طور پشت پله‌ها، یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ و پر از عتیقه‌جات بود.
    1 امتیاز
  13. چند لحظه‌ی بعد مردان خدمتکار درحالی که یک جام بزرگ و سفالی را با خود حمل می‌کردند وارد سالن شدند و به سمت تخت پادشاه قدم برداشتند. - این قراره به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟ این را از جفری که محو آن جام سفالی و ساده شده بود پرسیدم و جفری در جوابم سر تکان داد. - آره؛ این جام چندین هزار سال قبل و توسط قدرتمند‌ترین جادوگران سرزمین ما ساخته شده و حالا به دست پادشاه رسیده. بی‌تفاوت شانه‌ای بابا انداختم؛ آن جام در نظرم تنها راه رسیدن ما به آلفا را مشخص می‌کرد و نمی‌توانستم مثل جفری آن‌همه با شوق و ذوق درباره‌ی آن صحبت کنم. خدمتکاران جام را پایین قسمت شاه‌نشین گذاشتند و‌ با احترام دیگری به پادشاه از او دور شدند. - میشه بدونم این جام سفالیِ ساده چطوری می‌تونه به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟! - اگر کمی صبر کنید بانوی جوان، به شما نشون خواهم داد که چطور می‌تونیم آلفا رو پیدا کنیم. انتظار نداشتم جز جفری کس دیگری صدایم را بشنود، اما گوش‌های پادشاه زیادی تیز بود انگار که حرفم را شنیده بود. پادشاه از روی تختش برخاست، از قسمت شاه نشین پایین آمد و درست پشت جام سفالی ایستاد. - من مقداری از قدرت جادویی خودم را به جام منتقل می‌کنم و جام تصویر آلفا و مکانی که در اون قرار داره رو به ما نشون میده. راموس چند قدمی پیش آمد و درست در کنار من ایستاد و رو به پادشاه پرسید: - عذر می‌خوام عالی‌جناب میشه بدونم شما چطور با وجود داشتن همچین جامی نتونستید شاهدخت رو پیدا کنید؟ متعجب و با ابروهای بالا رفته به راموس نگاه کردم؛ چطور می‌توانست زمانی که من تمام فکر و ذکرم درگیر آلفا بود به همچین موضوعاتی فکر کند؟! اما انگار پر بیراه هم نمی‌گفت، اگر این جام می‌توانست گمشدگان را پیدا کند چطور شاهدخت را پیدا نکرده بود؟! پادشاه نفسش را عمیق و آه‌مانند بیرون داد، انگار باز یادآوری شاهدخت او را غمگین کرده بود.
    1 امتیاز
  14. پادشاه به یکی از خدمتکاران که نزدیک ورودی سالن ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: - جام جادویی رو بیارین. در همین لحظه صدای متعجب و کلافه‌ی وزیر اعظم بلند شد. - سرورم شما واقعاً می‌خواهید برای این دو جانور از جام جادویی استفاده کنید؟! از لفظ جانوری که برای من و راموس به کار برده بود اخم درهم کشیدم؛ هیچ نمی‌فهمیدم این مرد چه دشمنی با ما داشت؟! - شما مشکلی توی این چار می‌بینی وزیر اعظم؟! پیرمرد وزیر که انگار از سؤال پادشاه جا خوزده بود با کمی تعلل و‌ درحالی که دستانش را با اضطراب و کلافگی در هوا تکان تکان می‌داد گفت: - بله سرورم، از این جام باید برای کارهای ضروری سرزمین استفاده بشه نه افرادی که تا همین چند سال قبل دشمن ما بودند. پادشاه از شنیدن حرف‌های وزیر اعظم اخم درهم کشید و من ته دلم خالی شد از فکر این‌که این پیرمرد رأی پادشاه را بزند. - دیگه داری حوصله‌ام رو سر می‌بری وزیر اعظم؛ اگه نمی‌تونی تا انتهای کار ساکت بمونی پس بهتره بری بیرون. از شنیدن حرف‌ پادشاه لبخندی به لبم نشست؛ واقعاً که این مرد برازنده‌ی پادشاهی سرزمین جادوگرها بود. - ممنونم پدر، وزیر اعظم داشت حسابی عصبانیم می‌کرد! پادشاه نیم نگاهی سمت ولیعهد که چهره درهم کرده و با حرص و نفرتی عیان این را گفته بود انداخت و با همان آرامش که در ظاهرش هم نمود پیدا کرده بود جواب داد: - اگه می‌خواهی در آینده پادشاه خوبی باشی باید بتونی که به عصبانیتت غلبه کنی و حرص و نفرتت رو بپوشونی. ولیعهد سری در تأیید حرف پادشاه تکان داد. - سعیم رو می‌کنم پدر. پادشاه «خوبه‌ای» در جواب پسرش گفت و باز نگاهش را به خدمتکاران ایستاده در ورودی سالن دوخت. - جام رو بیارید. مردان خدمتکار سری به احترام خم کردند و از سالن بیرون رفتند و من همچنان خیره به ورودی مانده بودم؛ هم کنجکاو بودم که بدانم جامی که با آن پادشاه قرار است به ما کمک کند چه شکلی است و هم مشتاق بودم که زودتر آلفای نجات‌بخش سرزمینم را پیدا کنم و فکر به این‌که تا چند دقیقه‌ی دیگر به خواسته‌هایم می‌رسیدم بسیار خوشحالم می‌کرد.
    1 امتیاز
  15. مثله انسانی بودم که از یک بلندی افتاده تمام اعضای بدنش سالمه ولی ازدرون شکسته وبه اندازه ی ده سال پیر شده اونم یک شبه.
    1 امتیاز
  16. #پارت پنجاه و پنج... بعد از جایش بلند شد و نزدیک رفت. گفت: - امکان نداره. دستش را نزدیک صورت سهراب برد تا لمسش کند ولی سهراب صورتش را چرخاند. دست‌های دکتر در هوا خشک شد، سهراب گفت: - شما منو می‌شناسین. دکتر: - تو پسر هوشنگی! سهراب بعد از کلی نگاه کردن و فکر کردن گفت: - عمه صدیقه؟ دکتر: - نه من م؛ آره عمه صدیقه‌ام. سهراب نیشخندی زد و گفت: - فکر می‌کردم مردی، چیشده حالا بعد این همه سال قیافم برات آشنا اومد؟ دکتر: - من فکر می‌کردم تو رو از دست دادم هوشنگ بهم گفت دور از جونت مردی. سهراب: - دروغ نگفته من مردم فقط جسمم اینجاست. دکتر: - این چه حرفیه میزنی؟ خیلی خوشحالم که حالت خوبه، کلی دنبال یه اثری از زنده بودنت گشتم، بعد تو انقد بی‌انصافی. سهراب خنده عصبی کرد و گفت: - بیخیال بابا، همه می‌دونن که همه اتفاقات تقصیر تو بود، تو بودی که می‌خواستی منو بکشی، تو بودی که تمام مدت زیر پای اون هوشنگ دربه در نشستی تا زندگیم رو سیاه کنه، تو بودی که منو تو اون سرمای لعنتی از خونه بیرون کردی، یادته بهم چی گفتی؟ گفتی اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه پسرِ اون دختر خیابونی رو با دستای خودم دفن می‌کنم، بعد تو دنبالم بودی؟ دکتر خود را به نزدیک‌ترین صندلی رساند و روی آن نشست. رنگش پریده بود صدای نفسش یکی درمیان شنیده میشد سهراب با نیشخند نگاهش می‌کرد انگار خوشحال بود که حال عمه‌اش بد شده. دکتره گفت: - هوشنگ کجاست؟ نیشخند سهراب جمع شد و گفت: - انگار پیر شدی فراموشی گرفتی، یادت نیست اون مرد، خودت که اونجا بودی و دیدی. دکتر نفس عمیق کشید و خداروشکری گفت و ادامه داد: - خیلی خوشحالم که حالت خوبه، این خانم چیکارته؟ سهراب: - زنمه. دکتر نگاهم کرد باز سهراب گفت: - یادته بهم گفتی من هرگز نمی‌تونم ازدواج کنم؟ گفتی نفرینم می‌کنی که هیچ زنی دوستم نداشته باشه، گفتی حتی نمی‌تونی جنس مخالفت رو لمس کنی چه برسه به اینکه بخوای ازدواج کنی و بچه دار شی، ولی می‌خوام بهت بگم من ازدواج کردم با کسی که دوستم داشت، نمی‌دونم چقد از شنیدن این حرف ممکنه ناراحت بشی ولی باید بگم من دارم پدر میشم مهتا دوماهه بارداره. از شنیدن این حرف سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. باورم نمیشد برای این‌که عمه‌‌اش را حرص بدهد این کارها را می‌کرد. دکتر بلند شد و نزدیک من آمد و گفت: - این حرف حقیقت داره؟ تو عروس منی؟ تو می‌خوای بچه‌ی سهرابم رو به دنیا بیاری؟ از خجالت و تنفر نگاهش نکردم و جواب ندادم. سمت سهراب برگشت و گفت: - باورم نمیشه، این بهترین خبری بود که بعد این همه وقت شنیدم. سهراب را بغل کرد و گفت: - سهرابم، خیلی خوشحالم که زنده‌ام و دارم عروس و نوه‌‌ام رو می‌بینم و از همه مهم‌ تر پسر عزیزم رو، می‌دونی چند ساله تو حسرت اینکه پیدات کنم سوختم و ساختم کلی التماس اون صدیقه عوضی رو کردم کلی دم در خونه دوست و آشنا رو زدم ولی هیچکی جواب نداد آخرین باری که بابات رو دیدم التماسش کردم قسمش دادم ولی اون عوضی یه تله خاک پشت همین بهداری نشونم داد و گفت اینجا دفنت کرده ولی همیشه می‌دونستم که دروغ میگه من بخاطر تو اینجا اومدم ولی الان تو زنده‌ای، روبرومی. سهراب از خودش جداش کرد و گفت: - تو کی هستی؟ دکتر: - من مادرتم، یادت نیست مامان رعنا، سهراب بگو که منو یادت نرفته.
    1 امتیاز
  17. #پارت پنجاه و چهار... در دل تاریکی، انبوه درختان و پای مجروح کلی راه رفتیم، وجود حیوانات خطرناک را هم که نگویم بهتر است. هوا کاملا روشن شده بود که به یک روستا رسیدیم، مردم بیدار شده بودن و از خونه‌هایشان بیرون زده بودن سهراب از آقایی پرسید: - آقا اینجا خونه‌ای پیدا میشه که ما بتونیم استراحت کنیم. مرد سر تا پایمان را نگاه کرد و گفت: - پای خانومت خون ریزی داره چی شده؟ سهراب گفت: - تو جنگل گم شدیم افتاد، پاش گرفت به یه سنگ و برید. مرد گفت: - اینجا یه بهداری هست بهتون کمک می‌کنه. سمت آدرسی که مرد داده بود رفتیم، یک بهداری کوچک خارج از روستا بود وارد شدیم کلی زن و مرد و بچه آنجا به انتظار نشسته بودن، وقتی حال ما را دیدن يک آقایی بلند شد و از من خواست بشینم من هم از خدا خواسته نشستم و منتظر ماندیم تا دکتر بیاید. دلم برای سهراب می‌سوخت که با آن پای مصدومش مجبور بود سرپا بماند. حدودا یک ربعی گذشت خانمی داخل سالن آمد و گفت: - ببخشید که منتظر موندین ماشین تو راه پنجر شد مجبور شدم پیاده بیام. نگاهش به من و سهراب افتاد، یک‌طوری نگاه کرد انگار که با خودش می‌گفت این غریبه‌ها چرا اینجان؟ نگاهش رو سهراب که نگاهش از پنجره بیرون بود قفل شد یهو گفت: - ببخشید آقا. سهراب اهمیتی نداد انگار نشنید دکتر دوباره گفت: - آقا با شمام. سهراب نگاه کرد و گفت: - من؟ دکتر لبخند زد و گفت: - اسم شما چیه؟ سهراب نگاهی به من انداخت و گفت: - چه اهمیتی داره، پای این خانم آسیب دیده، می‌تونی درمانش کنی!؟ دکتر که به ذوقش خورده بود گفت: - چه بداخلاق. و به اتاقش رفت و مردم یکی یکی داخل رفتن تا نوبت ما رسید با کمک سهراب وارد اتاق شدم و رو صندلی نشستم، دکتر گفت: - خب چه اتفاقی افتاده؟ می‌خواستم واقعیت را بگویم که سهراب پیش دستی کرد و گفت: - چاقو بریده. دکتر از من خواست تا روی تخت بشینم با زحمت بلند شدم و به حرفش عمل کردم وسیله‌هایش را آورد و شروع کرد به باز کردن پانسمان تا زخم را دید با تعجب گفت: - مطمئنی که با چاقو بریده؟ سهراب گفت: - بله خانم، شما کارتو انجام بده چیکار داری که چیشده؟ دکتر گفت: - ماهیچه و رگها بدجور پاره شدن کار من نیست باید ببرین شهر. پانسمان را بست و از جا بلند شد و گفت: - البته من بعید می‌دونم کار چاقو باشه، امیدوارم کارتون به پلیس نیفته چون باید براشون توضیح بدین که کجا و چطور گلوله خورده. سهراب نزدیک دکتر رفت و دستانش را روی میز گذاشت و گفت: - خانم، ما خیلی کار داریم لطفا یه کاری بکنین. دکتر گفت: - متاسفم کار من نیست باید جراحی بشه. سهراب گفت: - هزينه‌اش هر چقدر باشه تقدیمتون می‌کنم هر وسیله‌ای بخواین میارم فقط درمانش کنین. دکتر گفت: - آقا این کار خیلی خطرناکه، خارج از تخصص منه، باید بره بیمارستان. سهراب نگاهش به دکتر بود ولی خطاب به من گفت: - بلند شو بریم. بعد خودش زود تر رفت گفتم: - میریم بیمارستان؟ با بی‌رحمی گفت: - نه، بهتره پات رو از دست بدی ولی کارت به پلیس نیفته. قبل از اینکه از اتاق خارج شود دکتر گفت: - نمی‌خوای بهم اسمتو بگی آقای بداخلاق؟ سهراب نگاهش کرد و گفت: - دنبال چی می‌گردی؟ دکتر گفت: - قیافت برام آشناست انگار تو رو سال‌ها تو خیالم می‌بینم. سهراب: - سهراب همتی. دکتر هینی کشید و با چشمای گرد شده گفت: - سُ.. سُ سهراب؟
    1 امتیاز
  18. #پارت پنجاه و سه... می‌ترسیدم ولی باید انجامش می‌دادم چادرم را در بغلم جمع کردم و مثل سهراب دستانم را به لبه‌ی دیوار گرفتم و پاهایم را آویزون کردم بعد یواش خودم را به سمت پایین هل دادم، پای دیوار را نگاه کردم سهراب آماده بود تا من را بگیرد گفت: - خب حالا دستات رو ول کن. چشم‌هایم را بستم و کاری که گفت را انجام دادم نامردی نکرد قبل از اینکه کامل به زمین برسم مرا گرفت، پای دیوار نشست و دوباره گوشیش را درآورد و زنگ زد و گفت که فرار کردیم. داشت قوزک پای راستش را ماساژ می‌داد، کنارش نشستم و گفتم: - خوبی؟ دوباره بلند شد و گفت: - بریم. گفتم: - کجا؟ مگه آدرس اینجا رو ندادی؟ من دیگه نمی‌تونم راه برم. نیشخند زد و گفت: - نه این‌که از اون موقع خودت راه می‌رفتی؟ دوباره خم شد و دستم را گرفت و مجبورم کرد تا بلند شوم زیر بازویم را گرفت و با هم هم‌قدم شدیم ،کلی راه رفتیم همه جا درخت بود دقیقا همانند جنگل، تاحالا اینجا نیامده بودم گفتم: - اینجا کجاست؟ سهراب: - مازندران، الان دقیقا وسط جنگلیم. با تعجب گفتم: - چی میگی؟ داری شوخی می‌کنی؟ عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت: - موقعی که آوردنت مگه تابلوها رو ندیدی؟ گفتم: - نه چشمام رو بسته بودن نمی‌دونم یه چیزی بهم خوروندن خواب بودم. می‌خواستیم از یک شیب تند بالا برویم سختم بود آرام قدم برمی‌داشتم، بعد از چند بار زمین خوردن و بلند شدن با هر زحمتی که بود بالا رفتیم و بعد از چند متر به یک کلبه‌ی قدیمی رسیدیم آنقدر کثیف بود که میشد فهمید کسی به آنجا سر نزده. سهراب من را ول کرد و روی زمین نشست و دوباره پایش را ماساژ می‌داد. دلم ضعف می‌رفت از صبح هیچی نخورده بودم گفتم: - گشنمه. پایش صدای وحشتناکی داد سهراب طفلی پخش زمین شد تازه فهمیدم که پایش در رفته بود در حالت دراز کش مانده بود کنارش نشستم و گفتم: - خوبی؟ آرام گفت: - گوشی‌مو بده. از داخل جورابش گوشس را برداشتم و دستش دادم، روشنش کرد و بلافاصله روی زمین گذاشت و گفت: - لعنتی آنتن نداره. کمی که حالش بهتر شد با کمک دیوار بلند شد و بیرون رفت، نمی‌توانستیم زنگ بزنیم تا کسی به کمک‌مان بیاید، گشنه بودیم، مصدوم بودیم، خیلی وضعیت بدی داشتیم. سهراب تو ایوان نشست و گفت: - امشب و باید اینجا بمونیم سعی کن خوب استراحت کنی تا فردا ببینیم چی میشه. همان‌جا دراز کشید گفتم: - می‌خوای بیرون بخوابی؟اینجا حیوون نداره مگه؟ هیچی نگفت دلم نمی‌آمد بیرون بماند اگه حیوون درنده‌ای بهش حمله می‌کرد؟ اگه ماری عقربی چیزی می‌آمد و نیشش میزد؟ ولی خب چاره‌ای نبود نمیشد که پیش من بیاید، درست است که الان محرمم بود ولی باز هم ناجور بود سرم را روی زمین گذاشتم و خوابیدم... یکی تکانم داد با ترس بیدار شدم سهراب بود سریع تو جام نشستم خیلی آرام گفت: - بلند شو باید بریم. منم آرام گفتم: - کجا؟ الان؟ سهراب: - پیدامون کردن اگه الان نریم گیر می‌افتیم. ترس وجودم را فرا گرفت سهراب کمک کرد تا بلند شوم و راه بروم، از پشت کلبه به سمت ناکجا آباد می‌رفتیم،سپیده دم بود ولی با وجود درختان تنومند،نوری به داخل جنگل نمی‌تابید، از پشت سر نور چراغ قوه‌هایشان را می‌دیدم.
    1 امتیاز
  19. #پارت پنجاه و دو... گفتم: - منظورم از اینکه می‌خوام کنارت باشم این نبود که تو یه اتاق زندانی باشیم، من می‌خواستم... ادامه ندادم که گفت: - می‌خواستی مثل دوتا آدم عاشق زیر بارون راه بریم و با هم زندگی رمانتیکی شروع کنیم، اینطور نیست خانمی، زندگی با من یعنی خود دردسر. از حرفش خجالت کشیدم و جواب ندادم. بلند شد و سمت پنجره رفت و بازش کرد حفاظ داشت کمی تکانش داد ولی انگار خیلی سفت بود سمت در فلزی که از نیمه‌ به بالا شیشه‌ای بود و پشتش حفاظ داشت رفت، دستگیره را بالا و پایین کرد وقتی مطمئن شد باز نمی‌شود، خم شد و از جوراب دیگرش چاقو درآورد و سعی کرد با استفاده از آن قفل را باز کند، آدم وحشتناکی بود داخل جورابش گوشی داشت چاقو داشت دلم می‌خواست بدانم دیگر چه چیزی دارد. بعد از کمی دستکاری کردن، در صدای تیکی داد و سهراب ایولی گفت و در را باز کرد از اتاق بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت و برگشت. رو به من گفت‌: - اگه زحمتی نیست پاشو بریم. بلند شدم ولی خیلی اذیت بودم و با زحمت قدم برمی‌داشتم. جلو در رسیدم و گفتم: - نمی‌تونم راه برم خیلی درد دارم. گفت: - پس همین‌جا بمون. سمت خانه می‌رفت. گفتم: - کجا میری در خروجی این‌طرفه. سهراب: - فقط احمقان که میرن سمت در خروجی، مطمئن باش حداقل ده یا بیست نفر اونجا منتظر ما وایستادن. با زحمت و فاصله دنبالش می‌رفتم، وقتی دید خیلی ازش فاصله دارم برگشت و گفت: - چند کیلویی؟ با تعجب نگاهش می‌کردم ما الان دو قدمی مرگ بودیم و او دنبال وزن من بود! دوباره گفت‌: - هرچیز رو باید چند بار بپرسم؟ من: - 62 کیلو، چطور؟ هووفی کشید و گفت: - دعا می‌خونم فقط بگو قَبِلتُ. بعد شروع کرد به یه چیز عربی خواندن وقتی تموم شد گفت :حالا بگو. کلمه را گفتم دستش را زیر زانوهایم آورد و از زمین بلندم کرد و دست دیگرش را زیر کمرم برد هینی کشیدم و چشمانم را و بستم و گفتم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ منو بذار زمین. گفت: - متاسفم، به پای تو بخوایم راه بریم گیر می‌افتیم. محکم زدم به سینه‌اش و گفتم: -تو نامحرمی منو ولم کن. نیشخندی زد و گفت: - من الان محرمتم، خودت قبول کردی. با تعجب گفتم: - چی؟ من کی قبول کردم. جواب نداد طول کشید تا بفهمم که صیغه خوانده. با سرعت خود را به پشت خانه رساند. کلی بشکه و آشغال ریخته بودن مرا زمین گذاشت و بشکه‌ها را صاف گذاشت و بالا رفت و آن طرف دیوار را نگاه کرد و بعد دستش را سمتم دراز کرد و گفت: - بیا بالا امنه. دلم راضی نبود ولی یاد آن صیغه افتادم دستش را گرفتم و با کلی زحمت خودم را بالا کشیدم ، روی دیوار رفت و کمک کرد تا خودم را بالا بکشم ، درد پام هر لحظه بیشتر میشد آنطرف دیوار خیلی بلند بود گفت: - می‌تونی بپری؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم از سر بی‌حوصلگی هوفی کشید و خودش را آویزون کرد و بعد دستانش را رها کرد و پایین افتاد، حواسم به اطراف بود که کسی من را نبیند ولی انگار هیچ کس فکر نمی‌کرد ممکن است کسی از دیوار پشت خانه فرار کند. سهراب گفت: - کجا رو نگاه می‌کنی بیا پایین دیگه. گفتم: - نمی‌تونم، ارتفاع خیلی زیاده. گفت_ بپر می‌گیرمت. سر تکان دادم و گفتم: - نه! نه! نمی‌تونم. گفت: اگه نیای من میرم، حوصله‌ی یکی به دو کردن با تو رو ندارم.
    1 امتیاز
  20. ‌#پارت پنجاه و یک... گفتم: - نه اصلا خوب نیستم ما اینجا گیر افتادیم. لیانا گفت: - نگران نباش ما کمکتون می‌کنیم الان زنگ میزنم پلیس بیاد. وکیلی تا گوشی را دید و داد زد: - اون تلفن لعنتی رو ازش بگیرین. یک آقایی سمتم آمد و تلفن را از دستم بیرون کشید و به زمین کوبید، گوشی خرد شد. باز بی‌اهمیت به من، با هم صحبت می‌کردن نمی‌دانم چی شنید که عصبی شد و داد زد: - تا من به خواستم نرسم شما هیچ جا نمیرین. رو به افرادش گفت: - آقای همتی و خانمش مهمان ما هستن ازشون خوب پذیرایی کنین. خودش به طبقه بالا رفت. مردهایی که آن‌جا بودن تفنگ‌هایشان را مصلح کردن و سمت ما نشانه رفتن دیگر کارمان تمام بود یک نفر سمتم آمد تا خواست دستم را بگیرد سهراب گفت: - هی یارو، چه غلطی می‌کنی؟ مرد خودش را جمع و جور کرد و درعوض کسی به نام ملیکا را صدا زد همان خانمی که پایم را پانسمان کرد، کمکم کرد تا بلند شم از پا درد نمی‌توانستم راه بروم به سختی از خانه بیرون رفتیم، سهراب و آن مردها هم دنبال‌مان بودن در گوشه‌ی حیاط پشت درختان یک اتاق وجود داشت که واردش شدیم در اتاق چیزی جز یک تخت وجود نداشت ملیکا کمک کرد تا روی تخت بنشینم و بعد همه رفتند. از درد پام زجه میزدم و گریه می‌کردم سهراب روبرویم ایستاد و گفت: - خفه میشی یا خودم خفه‌ات کنم؟ دهنم را بستم و بی‌صدا اشک ریختم واقعا که خیلی بی‌رحم بود خودش که تاحالا گلوله نخورده بود که بفهمد چقد درد دارد. رو تخت نشست و دست‌هاش را روی سینه‌اش قفل کرد گفتم: - اینا کی‌ان؟ چی می‌خوان؟ نگاهش به روبرو بود گفت: - نباید می‌اومدی اینجا، گند زدی. گفتم: - من نمی‌خواستم بیام به زور آوردنم. سهراب: - عقل‌تو دادی دست یه بچه پانزده ساله؟ گفتم: - می‌ترسیدم اتفاقی براش بیفته. سهراب: - می‌تونستی به من بگی. من: - قسمم داد که حرف نزنم. سهراب: - همچی خراب شد. من: - چی میشه حالا؟ نگاهم کرد و گفت: - برای مردن آماده باش. ترس وجودم را گرفت گفتم: - نه! من نمی‌خوام بمیرم. نیشخند صداداری زد و گفت: - بهت گفتم دور و بر لیانا نباش، گوش نکردی حالا باید تقاص پس بدی. من: - آقای همتی چرا چیزی که می‌خوان رو بهشون نمیدی؟ سهراب: - تا اون دست منه ما در امانیم و اگه بهش برسن.... ادامه نداد ولی فهمیدم که منظورش مرگ است گفتم: - چی می‌خوان؟ جواب نداد بلند شد و از پنجره بيرون را نگاه کرد و دوباره نشست و از داخل جورابش گوشی دکمه‌ای را درآورد و شماره‌ای گرفت و گفت: - گوش کن زیاد وقت ندارم، من با یک خانم تو ویلای مصطفی وکیلی زندانی شدیم. - ............ - تنها خواستش دارایی و خانواده‌شه. - ............ - نه دارم وقت می‌خرم برای فرارمون. - ............ - باشه ولی زیاد وقت ندارم این خانم که همراهمه پاش تیر خورده. - ........... - باشه خودم یه کاری می‌کنم. قطع کرد و گوشی را در جورابش گذاشت گفتم: - تو گوشی داری، چرا زنگ نمی‌زنی پلیس؟ سهراب: - پلیس به ما کمکی نمی‌کنه باید فرار کنیم. با تعجب گفت: - آخه چجوری؟ بلند گفت: - خیلی حرف میزنی رو اعصابمی. منم مثل خودش بلند گفتم: - تو خیلی بی‌رحمی، من جای دختر تو مجازات میشم، می‌خواستن منو بی حیثیتم کنن، پام تیر خورده، هنوز تو ناراحتی؟ واقعا متاسفم برات، حالم ازت بهم می‌خوره. آروم گفت: - بهت گفتم ازم فاصله بگیر بهت گفتم اگه باهام باشی آسیب می‌ببنی ولی تو چی گفتی؟ گفتی می‌خوای از غمم کم کنی، گفتی می‌خوای کنارم باشی، حالا غر نزن و کنارم بمون.
    1 امتیاز
  21. احساس میکردم آن روز دیگر همه چیز تمام شده. دیگر باد نمیوزد، دیگر باران نمیبارد، دیگر بهار نمیشود، درخت شکوفه نمیدهد و خیلی دیگرهای دیگر. اما گویی احساسم مانند همیشه راستش را به من نمیگفت، من فکر میکردم بعد از او همه چیز تمام میشود اما هیچ چیز تمام نشد. باد وزید، باران بارید، بهار فرا رسید و درخت هم شکوفه داد. زندگی اکنونم با زندگی گذشته ام تفاوت چندانی نداشت فقط او دیگر نبود..!
    1 امتیاز
  22. #پارت پنجاه... سهراب خندید و گفت: - کسی از مرگ می‌ترسه که زنده باشه نه کسی مثل من که سالهاست مرده، چیزی که می‌خوای دست من نیست البته که اگه بود هم بهت نمی‌دادم، حالا تو آزادی که منو بکشی ولی باید بذاری خانمم بره. تو بد وضعیتی بودیم ولی از اینکه سهراب به من گفت خانمم، قند تو دلم آب شد وکیلی گفت: - متاسفم خانمت جایی نمیره، تو که مُردی، پس به دردم نمی‌خوری به جات می‌تونم این خوشگله رو بکشم. دوباره سرش را تکان داد و مرد اسلحه به دست با تفنگش به سمت من نشانه رفت با ترس و التماس به سهراب نگاه می‌کردم ولی او نگاهش فقط به وکیلی بود ، سهراب گفت: - یهت یه فرصت میدم، می‌تونی جونت رو برداری و فرار کنی و دیگه برنگردی، یا می‌تونی اینجا بمیری، انتخابش با خودته. وکیلی بلند خندید و گفت: - تو خیلی بامزه‌ای، تفنگ رو سر شماست بعد منو تهدید می‌کنی؟ بهت یک ساعت وقت میدم تا همه چیز رو مثل قبلش کنی واگرنه این خانم خوشگله رو می‌فرستم اون دنیا. سهراب نگاهم کرد و گفت: - بیخود خودت رو خسته نکن تا یک ساعت دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته، الان بکشش. چشم‌هام پر از اشک شد باورم نمیشد که سهراب آنقدر از من متنفر باشد که بخواهد من را نابود کند حالم از او بهم می‌خورد وکیلی گفت: - یعنی انقد ازش متنفری که می‌خوای بکشمش. سهراب گفت: - برعکس، خیلی هم دوستش دارم فقط می‌خوام بگم که قرار نیست چیزی بهت تعلق بگیره خودت رو اذیت نکن مثل بچه‌ی آدم زندگیت رو بکن. از جا بلند شد و گفت‌: - حوصله‌ام داره سر میره من دیگه میرم اگه قرار نیست بکشیش پس با خودم می‌برمش. رو به من گفت: - یا بلند شو یا همین‌جا بمیر. بی تعلل بلند شدم سهراب به سمت در راه افتاد و من هم پشت سرش می‌رفتم هنوز به در نرسیده بودیم که صدای شلیک گلوله آمد که به پای راست من خورد، جیغ کشیدم و نشستم. از درد داشتم می‌مردم نگاه کردم وکیلی لعنتی تفنگش را سمت ما نشانه رفته بود گفت: - من بهتون اجازه رفتن ندادم حالا مثل بچه‌ی آدم بشینین سرجاتون، واگرنه گلوله بعدی تو مغزتونه. نفسم داشت بند می‌آمد فقط داد میزدم و گریه می‌کردم سهراب روبرویم نشست و پایم را نگاه کرد و گفت: - انقد داد نزن اعصابم رو بهم می‌ریزی چیزی نشده که فقط یه گلوله از کنار پات رد شده. بعد سمت وکیلی رفت، باورم نمیشد که آنقدر بیخیال باشد پایم درد می‌کرد حس می‌کردم هر لحظه ممکن است قطع شود بعد سهرابِ لعنتی با آرامش می‌گفت هیچی نیست. یک خانمی باند و بتادین آورد و پایم را بست و مُسکن داد ولی از درد پام کم نشد فقط اشک می‌ریختم خانم آروم گفت: - نباید می‌اومدی اینجا، باید بری واگرنه می‌کشنت. مثل خودش آرام گفتم: - چجوری برم؟ دیدی که داشتم می‌رفتم این بلا رو سرم آورد. سر تکان داد و گفت: - کاری ازم برنمیاد فقط دعا می‌کنم نجات پیدا کنی مواظب خودت باش. بلند شد و رفت از حرف‌هایش خیلی می‌ترسیدم، نکند بخواهند بلای دیگری هم سرم بیاورند! حواسم به سهراب و وکیلی بود که داشتن با هم حرف میزدن کاش به تفاهم می‌رسیدن تا ما از اینجا خلاص شویم روی زمین خودم را عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم گوشیم زنگ می‌خورد. نمی‌دانم چرا تا الان فراموشش کرده بودم و به پلیس زنگ نزده بودم. گوشی را از جیبم درآوردم و جواب دادم صدای نگران لیانا در گوشم پیچید که می‌گفت: - مهتا خوبی؟ سهراب اونجاست؟
    1 امتیاز
  23. #پارت چهل و نه... از دیوار کمک گرفتم و بلند شدم و پشت سرش راه افتادم و با ترس از بین آن دو نفر گذشتم و خودم را به سهراب رساندم. هنگامی که از در می‌خواستیم خارج شویم، وکیلی گفت: - خب آقای همتیِ گل، خیالت راحت شد که زنت سالمه، حالا نوبت مذاکره است. سهراب گفت: - تا زمانی که اینجاست، من خیالم راحت نیست. به من نگاه نمی‌کرد ول مخاطبش من بودم گفت: - برو بیرون، شایان و لیانا منتظرن. خواستم بروم که وکیلی جلو راهم و گرفت و گفت‌: - این خانم هیچ جا نميره تا حساب من با تو تسویه نشده. به سهراب نگاه کردم که گفت: - همین که به خودت جرات دادی زن سهراب همتی رو بدزدی یعنی حسابمون تسویه شده. باز خطاب به من گفت: - بریم. وکیلی دوباره سد راهم شد و گفت: - آقای همتی، هنوز حسابم باهات صاف نشده تو کلی به من ضرر زدی، زندگیم رو نابود کردی حالا که با پای خودت اومدی من نمی‌ذارم به این راحتی از اینجا بری. سهراب گفت: - این قضیه بین منو توِ، وقتی زنم رفت بعد صحبت می‌کنیم. وکیلی خندید و گفت: - نه من نمی‌ذارم بره باید باشه و بشنوه که شوهرش چه آدم کثیفیه. بعد با سر به آن دو مرد اشاره کرد که نزدیک آمدن و یکی دست سهراب را گرفت و آن یکی نزدیک من شد و خواست دستم را بگیرد داد زدم: - به من دست نزن. سهراب عصبانی گفت: - دستت بهش بخوره، خردش کردم. مرد ایستاد وکیلی گفت: - بریم خونه، اونجا راحت‌ تر می‌تونیم صحبت کنیم. بعد خودش راه افتاد با ترس به سهراب نگاه کردم که دستش را از دست مرد درآورد و رو به من گفت‌: - بریم. سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم و گفتم‌: - من می‌ترسم. با اخم گفت: - غلط کردی اومدی اینجا که حالا بترسی، جلو تر برو حواسم بهت هست. دلم گرفت من به خواست خودم که این‌جا نیامده بودم که این‌جور می‌گفت، حالا خوب است که من دخترش را از این دیوانه خانه نجات دادم. راه افتادم ولی خیلی می‌ترسیدم و مدام پشت سرم را نگاه می‌کردم که ببینم سهراب هست یا نه. وقتی وارد خانه شدیم چند مرد قوی هیکل هر گوشه‌ی خانه ایستاده بودند و وکیلی روی مبل نشسته بود و از ما خواست بنشینیم، سهراب رو مبل روبرویش جا خوش کرد و از من خواست کنارش بشینم حس بدی داشتم حواسم به اطراف بود که یک وقت بلایی سرمان نیاورند ولی سهراب مثل همیشه آرام بود، وکیلی گفت: - خب تعریف کنین کجا و چطور باهم آشنا شدین؟ رو به من گفت: - اصلا چطور تونستی مخ آقای همتی رو بزنی؟ تا جایی که من می‌دونستم هیچ‌کی تو زندگیش نبود حالا یهو چجوری سر و کله شما پیدا شد، نمی‌دونم. سهراب گفت: - کار جاسوسات خوب نبوده آمار غلط بهت دادن، خب برو سر اصل مطلب، چی می‌خوای؟ وکیلی بی تامل گفت: - هر چی که ازم دزدیدی، پول، خونه، ماشین، خانواده‌ام. سهراب نیشخند صدا داری زد و گفت: - اشتهات هم بد نیست. وکیلی به یکی نگاه کرد و سرش را یک تکان کوچیک داد همان موقع یکی از قوی هیکل‌ها تفنگش را روی سر سهراب گذاشت، از ترس هینی کشیدم و دستانم و را روی دهنم گذاشتم، ولی سهراب انگار کار هر روزش بود که یک نفر تفنگ رو سرش بگذارد با آرامش نشسته بود. وکیلی گفت: - یا چیزایی که ازت خواستم رو بهم میدی یا می‌کشمت. سهراب به پشتی مبل تکیه داد و گفت: - خب بکش. وکیلی که از رفتار و آرامش سهراب جا خورده بود گفت: - تو خیلی شجاعی و انگار از مرگ نمی‌ترسی
    1 امتیاز
  24. تکنیک‌های طنزنویسی ظریف در داستان یا چگونه بدون دلقک‌کاری، خواننده را بختدانین طنز ظریف در داستان، همان هنری است که خواننده را لبخند می‌آورد نه خندهٔ بی‌اختیار. هدفش هم ایجاد شوخ‌طبعی عمیق و انسانی است، نه ساختن صحنه‌های لودگی. طنز ظریف یعنی استفادهٔ نویسنده از نگاه دقیق، تضادها، اشتباه‌های انسانی، و روایت هوشمندانه؛ به شکلی که هم داستان جلو برود، هم خواننده کمی «قلقلک ذهنی» شود. همینگوی یک‌بار گفت: «طنز واقعی، از جاهایی می‌آید که آدم‌ها نمی‌خواهند درباره‌اش حرف بزنند.» این جمله دقیقاً ماهیت طنز ظریف را روشن می‌کند: طنزی که از حقیقت می‌آید، از زندگی. در این مقاله، به چند تکنیک کلیدی برای نوشتن طنز ظریف می‌پردازیم. ۱) طنز از مشاهدهٔ دقیق شروع می‌شود بزرگ‌ترین منبع طنز، زندگی روزمره است: اشتباهاتی که تکرار می‌کنیم، جملاتی که از زبانمان می‌پرد، رفتارهایی که فکر می‌کنیم «خیلی طبیعی» است. مثال: در رمان‌های جین آستین، طنز از دل مشاهدهٔ رفتارهای اجتماعی بیرون می‌آید؛ بدون کوچک‌ترین اغراق. تمرین: یک صفحه فقط دربارهٔ عادت‌های عجیب آدم‌های اطرافت بنویس. حتی اگر عادت‌ها خیلی کوچک‌اند، به همین‌ها طنز می‌گویند. ۲) تضادهای رفتاری: منبع طلایی طنز طنز ظریف یعنی نشان دادن تناقض‌ها، نه مسخره کردن آدم‌ها. وقتی شخصیتی چیزی می‌خواهد اما طوری رفتار می‌کند که خلاف آن است، طنز ایجاد می‌شود. داستان‌های چخوف پر از این نوع طنز است: آدم‌هایی که می‌خواهند جدی باشند اما ناخواسته احمقانه رفتار می‌کنند. مثال ساده: شخصیتی که اصرار دارد «خیلی خونسرد و منطقی‌ست» اما هر پنج ثانیه یک‌بار از کوره در می‌رود. ۳) طنز در انتخاب واژگان: بازی با لحن واژگان طنزآمیز، اغراق نیستند؛ بلکه انتخاب‌هایی‌اند که به موقع می‌نشینند. برای نمونه: «او با وقاری شاهانه وارد شد؛ فقط اگر شاهان معمولاً بند کفششان را نبسته باشند.» در اینجا طنز در بازی با انتظارات زبانی ایجاد شده، نه در شوخی کردن مستقیم. نکته: طنز ظریف، همیشه با یک cut کوچک همراه است؛ یک جملهٔ کوتاه که انتظار خواننده را می‌شکند. ۴) راوی باهوش و کمی طعنه‌زن یکی از بهترین ابزارها برای ایجاد طنز ظریف، شخصیت راوی است. راوی‌ای که دنیا را جدی می‌بیند اما کمی نگاه زاویه‌دار دارد. چیزی شبیه لحن راوی در «ناتور دشت»: طعنه‌زن، واقعی، بی‌آنکه تبدیل به کمدین شود. روش: راوی فقط «توصیف» نمی‌کند؛ «تفسیر» هم می‌کند، اما با گزندگی کنترل‌شده. ۵) طنز موقعیت، نه شوخی‌نامه طنز موقعیت یعنی موقعیت خودش خنده‌دار است، نه اینکه شخصیت‌ها جوک بگویند. مثلاً: مارکز در «صد سال تنهایی» بارها موقعیت‌هایی خلق می‌کند که خودِ منطق جهان طنزآمیز است—مثل مردی که همیشه دنبال یک راه‌حل ساده می‌گردد، اما نتیجه‌اش پیچیده‌تر می‌شود. اصل: طنز موقعیت از رفتارها و انتخاب‌های شخصیت‌ها بیرون می‌آید، نه از جملات بامزهٔ مستقیم. ۶) طنز در سکوت‌ها و نگفته‌ها گاهی بهترین طنز، همان جایی وقوع پیدا می‌کند که نویسنده چیزی نمی‌گوید. مثال: شخصیت شما از یک مهمانی افتضاح بازمی‌گردد. به جای نوشتن «افتضاح بود»، بنویسید: «در مسیر برگشت، فقط دو تصمیم گرفتم: یک، دیگر هرگز دعوت او را نپذیرم. دو، شاید بهتر است از این شهر کوچ کنم.» طنز در «فاصلهٔ بین واقعیت و واکنش اغراق‌شده اما منطقی» است. ۷) طنز از صداقت می‌آید، نه از ساختگی بودن داستایوسکی در جایی گفته بود: «طنز، شکل دیگر حقیقت است.» طنز زمانی مؤثر است که حتی اغراقش هم «قابل باور» باشد. بارزترین اشتباه نویسندگان مبتدی: به زور تلاش می‌کنند طنز بسازند، درحالی‌که طنز باید از دل شخصیت و موقعیت بجوشد. ۸) شخصیت‌ها را جدی بگیر؛ تا طنز خودش بیاید طنز ظریف، طنز احترام‌آمیز است. حتی وقتی شخصیتی رفتار خنده‌داری دارد، خود شخصیت فکر می‌کند کاملاً درست رفتار می‌کند. این نکته، طنز را طبیعی می‌کند. مثال کلاسیک: شخصیت‌های «سه مرد در قایق» اثر جروم. آن‌ها جدی هستند، اما رفتارشان به‌شدت طنزآمیز است. ۹) اغراق کم، دقت زیاد طنز ظریف اغراق دارد، اما کنترل‌شده. یک قدم اغراق بیشتر، متن را لوده می‌کند؛ یک قدم کمتر، طنز از بین می‌رود. چیزی مثل نمک: کمی کم است، غذا بی‌مزه می‌شود؛ زیاد است، غیرقابل خوردن. جمع‌بندی طنز ظریف، تکنیکی جدی است. نه جوک‌گویی، نه لودگی. طنز از دیدن دقیق آغاز می‌شود، با تضادها ادامه می‌یابد، از لحن و انتخاب واژه تقویت می‌شود، و در موقعیت‌های واقعی به اوج می‌رسد. اگر شخصیت و جهان داستان را جدی بگیری، طنز خودش راهش را پیدا می‌کند.
    1 امتیاز
  25. ساختن پایان‌بندی‌های تأثیرگذار: آخرین میخِ محکم روی ذهن خواننده پایان‌بندی، نقطه‌ای نیست که داستان «تمام» می‌شود؛ نقطه‌ای است که خواننده شروع می‌کند به فکر کردن. نویسنده‌ای که پایان خوب می‌نویسد، نه تنها کتابش را می‌بندد، بلکه ذهن خواننده را باز می‌گذارد. داستایوفسکی جایی گفته بود: «داستان خوب، با آخرین جمله‌اش تمام نمی‌شود؛ در فکر خواننده ادامه پیدا می‌کند.» این جمله، شالودهٔ پایان‌بندی حرفه‌ای است. ۱. پایان‌بندی چرا این‌قدر مهم است؟ پایان‌بندی، خلاصه‌ای از مهارت نویسنده است: اگر ضعیف باشد، کل سفر داستانی بی‌اثر می‌شود. اگر قوی باشد، حتی ضعف‌های میانی را می‌پوشاند. اگر شاهکار باشد… خواننده کتاب را به بغل دستی‌اش می‌دهد و می‌گوید: «بخونش، فقط آخرش رو ببین!» پایان‌بندی مثل تکهٔ آخر پازل است؛ کوچک اما حیاتی. ۲. انواع پایان‌بندی در داستان در ادبیات، پایان‌ها به چند دستهٔ اصلی تقسیم می‌شوند. هرکدام عملکرد و تاثیر متفاوتی دارند. ۱) پایان خوش (Happy Ending) ویژگی‌ها: پیروزی قهرمان حل شدن گره داستان حس رهایی و رضایت مثال: «غرور و تعصب» از جین آستین پایان خوش اگر درست ساخته شود، اصلاً لوس نیست؛ عادلانه است. ۲) پایان تلخ (Tragic Ending) اینجا خواننده از لای انگشت‌ها نگاه می‌کند؛ در عین درد، حس عمق و معنا می‌گیرد. مثال: «۱۹۸۴» جورج اورول پایان تلخ، قدرت دارد. ۳) پایان تلخ–شیرین (Bittersweet) محبوب‌ترین مدل عصر مدرن. نه همه‌چیز خوب می‌شود، نه همه‌چیز می‌میرد. مثال: «بادبادک‌باز» خالد حسینی در این پایان، زندگی ادامه دارد اما با زخمی که به ما آگاهی می‌دهد. ۴) پایان باز (Open Ending) کلاسیکِ ادبیات جدی. نویسنده درِ خانه را نیمه‌باز می‌گذارد؛ خواننده خودش تصمیم می‌گیرد داخل شود یا نه. مثال: پایان «بوف کور» یا «کافکا در کرانه» پایان باز، یک پرسش بزرگ بی‌پاسخ است. ۵) پایان غافلگیرکننده (Twist Ending) اگر درست اجرا شود، شاهکاری لذت‌بخش است. اگر بد اجرا شود، مثل ترقه‌ای است که خیس شده. مثال: «اتاق» اما دوناهیو یا «دختر گمشده» گلیان فلین ۳. اصول کلیدی برای ساختن پایان‌بندی قوی اصل یک: پایان باید منطقی باشد، حتی اگر غیرمنتظره باشد خواننده نخواهد بخشید اگر: شخصیت ناگهان تغییر کند اتفاق بدون زمینه بیفتد معجزه بی‌هشدار رخ دهد اما اگر پایان غافلگیرکننده باشد و تمام سرنخ‌ها از قبل پخش شده باشند؟ خواننده لبخند می‌زند و می‌گوید: «آها… چه باهوش!» هاکسلی می‌گفت: «پایان باید مثل سایه باشد؛ طبیعی اما دنبالِ نور شخصیت‌ها.» اصل دو: پایان باید با «تم» سازگار باشد اگر تم رمان تو دربارهٔ قربانی‌کردن عشق باشد، پایان خوش مصنوعی خواهد بود. اگر تم امید باشد، پایان کاملاً تاریک خیانت به ساختار داستان است. اصل سه: پایان باید سوال بسازد، نه سخنرانی بدترین نوع پایان این است: «و این‌گونه فهمید که عشق مهم‌تر از همه‌چیز است.» این جمله‌ها را باید از پنجره انداخت بیرون. نویسندهٔ حرفه‌ای «پیام» را نمی‌گوید، احساس پیام را می‌سازد. اصل چهار: پایان باید وزن احساسی داشته باشد این حس ممکن است: آرامش شوک غم امید یا حتی یک لبخند تلخ باشد اما حتماً باید یک حس باشد. حس بی‌تفاوتی یعنی پایان شکست خورده. اصل پنج: پایان باید خلاصهٔ سفر شخصیت باشد شخصیت باید در پایان، جایی متفاوت از نقطهٔ شروع ایستاده باشد. حتی اگر جهان تغییر نکند، او باید تغییر کند. ۴. تکنیک‌های عملی برای نوشتن پایان‌های ماندگار ۱. پایان را از اول طراحی کن نویسندگان بزرگ معمولاً پایان را در همان روزهای اول می‌شناسند. این باعث می‌شود مسیر داستان به سمت پایان حرکت کند و هر چیز اضافه، خودبه‌خود حذف شود. ۲. از «اکو» استفاده کن یعنی چیزی که در آغاز کاشته‌ای، در پایان پژواک داشته باشد. مثلاً: جمله‌ای که دوباره تکرار می‌شود شیئی که بازمی‌گردد یک خاطره که کامل می‌شود این تکنیک، پایان را به آغاز گره می‌زند و اثر را بسته و کامل می‌کند. ۳. یک تصویر قوی بگذار، نه یک شعار پایان باید تصویری ماندگار داشته باشد. اورول رمان ۱۹۸۴ را با تصویر نابودی ذهن قهرمان می‌بندد؛ نه با سخنرانی دربارهٔ دیکتاتوری. ۴. آخرین جمله را وسواس‌گونه بساز نویسنده‌ها می‌گویند: «برای نوشتن آخرین جمله، یک روز وقت بگذار.» آخرین جمله باید: موج داشته باشد قابل نقل‌قول باشد حس را منتقل کند دوپهلو و شاعرانه باشد اما نه مبهم بیهوده ۵. اشتباهات معمول در پایان‌بندی که باید از آن‌ها فرار کنید پایان‌دهی ناگهانی، فقط چون نویسنده خسته شده معجزهٔ دقیقهٔ نود پایان‌نامه‌نویسی (توضیح پیام) تغییر شخصیت بدون دلیل تبدیل داستان به سریال ترکی برای ادامهٔ جلد بعدی پایان خیلی خوش برای داستان تلخ پایان خیلی تلخ برای داستان رئالیستی ۶. به‌عنوان جمع‌بندی: پایان خوب چه ویژگی دارد؟ یک پایان موفق، سه کار می‌کند: داستان را می‌بندد (یا ظاهراً می‌بندد) احساس می‌سازد در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کند اگر پایان تو این سه ارزش را داشته باشد، خواننده وقتی کتاب را می‌بندد، چند دقیقه نگاهش را وسط هوا نگه می‌دارد. آن مکث، پیروزی تو است.
    1 امتیاز
  26. پارت شصت بریده بریده گفتم : خی..لی..دلم..براتو..ن...تنگ...شده..بود. بهراد بطری ابی دستم داد و گفت : اول یکم اب بخور بعد حرف بزن وروجک. بطری رو گرفتم و یه قپ خوردم و نفس عمیق کشیدم . بابا دستی رو سرم کشید و گفت: ما هم دلمون برات تنگ شده بود صدف بابا ، اگه بدونی مامانت و من تو این هفته چه قدر برای امروز لحظه شماری می کردیم ، خداروشکر که سالم و سلامت رسیدی عزیزم. بوسه ای به پیشونیم زد و رو به مامان که هنوز گریه می کرد گفت : سهیلا جان ، ببین صحیح و سالم اینجاست ، دیگه این اشک ها برای چیه ؟ جلو رفتم دوباره تو آغوش مامان جا گرفتم و گفتم : مامان خوشگلم ، دلم برای چشم های خوشگلت تنگ شده اشکیشون نکن . مامان با صدای ارومی گفت : اشک شوقه عزیزم ، الان که تو بغلم هستی دیگه خیالم راحته ، خوش برگشتی گل نازم ، دختر قشنگم . بهراد برای عوض کردن جو با صدای مثلا ناراحتی گفت : زن داداش ، ابلمو شد ، بزار یکمش هم به ما برسه. مامان من رو از اغوشش بیرون کشید و لبخند زد و گفت : بفرما صحیح و سالم تحویل شما . بهراد با لبخند دست دور گردنم انداخت و رو به مامان و بابا گفت: اگه موافقید این وروجک و ببریم خونه که حسابی خسته اس انگار. با موافقت اونا به سمت پارکینگ راه افتادیم ، تو راه به بهراد گفتم: خب اقا دوماد ، عروس خانوم کو ؟ گفتم احتمالا میبینمش. بهراد گفت : والا نازی خیلی دوست داشت بیاد فرودگاه ولی خوب هم الان دیر وقته ، هم اینکه به خاطر اینکه پس فردا مراسم نامزدی و عقد هست ، یکم کار داشت و خسته بود ، گفت بهت سلام برسونم . لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشحالم بهم رسیدید ، ولی زن گرفتی قشنگ رفتی قاطی خوروس ها ، حتی صداتم شبیهشون شده . با این حرفم بهراد گفت : ببین خودت کرم داری ، من شبیه خروسم ، بزار برسیم خونه نشونت میدم . خندیدم ، به ماشین که رسیدیم سوار شدم و با اینکه اصلا دلم نمی خواست این لحظه ها رو از دست بدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم رو تختم بودم ، به دوروبر نگاه کردم و اصلا یادم نمیومد که کی رسیدیم و من اومدم اتاقم!
    1 امتیاز
  27. از چرخ به هر گونه همی‌ دار امید وز گردش روزگار می‌لرزد چو بید
    1 امتیاز
  28. پارت پنجاه و نهم در جوابم گفت : کاری نکردم ، پایین هم گفتم به یک دوست کمک کردم. لبخندی زدم و خداحافظی ‌کردم و داخل خونه رفتم. ___________________ یک هفته مثل برق و باد گذشت ، امروز برای ساعت دو بعد از ظهر بلیط داشتم ، کامیلا قرار بود ببرتم فرودگاه ، ساعت دوازده بود که اومد دنبالم ، بعد اینکه همه چیز رو چک کردم ، چمدانم رو برداشتم و بیرون رفتم ، کلید ها رو جلوی کامی گرفتم و گفتم:دمت گرم این چند وقت به گل هام سر بزن ، کلید ماشین هم داخل خونست اگه نیاز شد . کامی ، من رو به آغوش کشید و گفت : دلم برات تنگ میشه صدف ، زود برگرد . ضربه ای اروم به کمرش زدم و گفتم: منم دلم تنگ میشه ، چشم به هم بذاری برگشتم. کامی کلید هارو گرفت و به راه افتادیم ، کامی تا پرواز رو اعلان کنن پیشم بود ، پرواز رو که اعلان کردن دوباره هم رو بغل کردیم و من رفتم سمت گیت لحظه اخر برگشتم و براش دست تکون دادم و از گیت رد شدم . سه ساعتی از پرواز گذشته بود ، نزدیک ترکیه بودیم ، چند ساعتی توقف داشتیم و بعد دوباره به سمت ایران حرکت می کردیم ، واقعا اون چند ساعت انتظار توی فرودگاه صبیحا گوکچن خیلی سخت بود و حسابی کلافه و خسته شده بودم ، بلاخره انتظار به سر رسید و دوباره شماره پرواز اعلام شد و به سمت ایران راه افتادم . وقتی وارد حریم هوایی ایران شدیم دل تو دلم نبود، هیجان داشتم ، دلم برای مامان و بابا و بهراد و بقیه خیلی تنگ شده بود ، لحظه شماری می کردم که برسم و تک تکشون رو بوسه بارون کنم . وقتی هواپیما نشست و درب ها باز شد ، از لا به لای جمعیت به سرعت رد شدم و رسما به سمت سالن فرودگاه پرواز کردم . چمدونم رو که تحویل گرفتم ، از دور مامان ، بابا و بهراد رو دیدم و براشون دست تکون دادم ، اشک تو چشمام جمع شد ، انگار دلتنگی این چند ماه یک دفعه رو دلم سنگینی کرد ، به سمتشون دوییدم بابا دستاش رو برام باز کرد و من پریدم تو بغلش و اشکام بی محابا از چشمم پایین میومدن. بعد از چند دقیقه از بغل بابا بیرون اومدم و مامان رو که اشک صورت خوشگلش رو خیس کرده بود در آغوش گرفتم ، از شدت اشک زبونم از کار افتاده بود و نمیتونستم حرف بزنم ، وقتی خوب هر سه شون رو بغل کردم و رفع دلتنگی کردم تازه اروم شدم نفسم بالا اومد.
    1 امتیاز
  29. *بخش پنجم* #پارت چهل و هشت... ... مهتا... هوا رو به تاریکی می‌رفت داخل انبار تو یک ویلای خارج از شهر که مشخص بود خیلی وقت است کسی به آن سر نزده نشسته بودم، ناگهان در باز شد و رئيس یا همان آقای وکیلی وارد شد و گفت: - خب خانمی، نگفتی تو زن سهرابی یا فقط دوستِ دخترشی؟ یاد حرف‌های قبلش افتادم می‌ترسیدم بگویم زنش هستم و بی‌حیثیتم کند یا بگویم دوستِ لیانام و سربه نیستم کنند چاره‌ای جز سکوت نداشتم جلو آمد و داد زد: - مگه با تو نیستم بی پدر. از شنیدن کلمه بی‌پدر، یاد پدر مرحومم افتادم و غم دنیا در دلم سرازیر شد چشمانم پر از اشک شد باز هم نزدیک شد و گفت: - البته فرقی هم نمی‌کنه که کی هستی اگه زنش باشی که چه بهتر، داغتو می‌ذارم رو دل سهراب، اگه دوستِ دخترش هم باشی که داغ رو دل دخترش می‌مونه، خيلی وقته که دنبال یه بهانه‌ام تا نابودش کنم اون کثافت منو نابود کرد زندگیم رو به لجن کشوند حالا نوبت انتقامه، ولی خیلی پشیمونم که چرا دخترش رو نیاوردم. با حرص گفتم: - تو یه حیوونی، پست فطرت، حالم ازت بهم می‌خوره. آب دهنم را جمع کردم و با شدت تو صورتش پاشیدم دستش را بالا آورد تا سیلی بزند که یکی گفت: - آقا، یه آقایی به اسم همتی اومده باهاتون کار داره. دست وکیلی در هوا مشت شد و گفت: - انگار خیلی هم نگران زنش نیست که بعد این هم مدت اومده. به سمت در برگشت و گفت: - من میرم ولی چند نفر و می‌فرستم سراغت. نفسم بالا نمی‌آمد می‌خواستم جیغ بکشم ولی صدایم درنمی‌آمد، خواستم کمک بگیرم ولی لال شده بودم و نمی‌توانستم. بعد از این‌که وکیلی رفت دو تا مرد وارد انبار شدند، اشک می‌ریختم و در دل به خدا التماس می‌کردم که کمکم کند. دستم را کنار دیوار کشیدم و اولین چیزی که لمس کردم چوب بود برداشتم و به طرف مردها گرفتم تازه فهمیدم که بیل را برداشتم خیلی هم عالی بود ، این‌طور می‌توانستم خودم را نجات دهم گفتم: - نزدیک نیاین، واگرنه می‌زنمتون. یکی گفت: - تو خیلی سرسختی، ولی من رامت می‌کنم. دستش را سمتم دراز کرد و یک قدم جلو آمد با بیل روی دستش زدم که آخش در آمد و با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: - کثافت لعنتی ، می‌دونم باهات چیکار کنم. باز نزدیک آمد و بیل را داخل دستش گرفت و کشید ولی مقاومت کردم و داد زدم: - ولش کن حیوون، دست از سرم بردار، اسم خودت رو گذاشتی مرد؟ مردی که تاحالا فقط نگاه می‌کرد نزدیک آمد و گفت: - از دخترای شجاع خوشم میاد. بیل را از دستم کشید و دوتایی نزدیکم شدن گفتم: - به من دست نزنین، ازتون متنفرم. یکی دستش را نزدیک صورتم آورد، اشک داخل چشمانم حلقه زد داد زدم: - به من دست نزن بیشرف، ولم کنین. روی زمین نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم. دیگر هیچ امیدی نداشتم دست یکی را روی شانه‌ام حس کردم داد زدم: - به من دست نزن، گمشو بیرون کثافت نجس. هقهقم بلند شد تا اینکه رئیس گفت: - ولش کنین. از صدای پاهاشون فهمیدم عقب رفتن، سرم را بالا گرفتم، وکیلی و سهراب را دیدم که جلو در ایستاده بودن سهراب نزدیک آمد و به آن دو مرد سیلی زد و گفت: - بیشرفای کثافت، به چه جراتی به زن من نزدیک شدین؟ از شنیدن حرف‌هایش تعجب کردم چرا گفت زن من؟ رو به من گفت: - بلند شو، باید از اینجا بریم.
    1 امتیاز
  30. #پارت_4 با چشمای گرد شده و با تعجب گفتم: ـ این آرتینه؟! به معنی «آره» سرش رو بالا و پایین کرد. پس بگو چرا این خودشیفته انقدر انرژی منفی میده بهم! از همون بچگی ازش متنفر بودم؛ هر وقت بازی می‌کردیم، عروسک‌هامو می‌گرفت و جلوی چشمم پاره‌پورشون می‌کرد. آرتین پوزخندی زد و رو به من گفت: ـ آرتین: هنوزم مث بچگی هاتی دخترعمو، تخس و لوس و یه دنده‌! متقابلاً با پوزخند گفتم: ـ اتفاقاً جنابعالی هم همون مزخرفی هستی که بودی؛ بد اخلاق، بی‌رحم و عوضی! حرفم رو زدم و از اتاق رفتم بیرون. بقیه هم از تعجب در اومده بودن و باز سرشون به کار خودشون گرم شد. خیلی حرصم گرفته بود. آخه چرا برگشته مونده تو همون خراب‌شده؟ دیگه اَه… با نشستن کسی کنارم، برگشتم سمتش. نوشین، دخترعموم و البته نامزد آرسین، روبرو شدم. آرسین هم داداش بزرگ‌تر این آقا‌رتین خانِ دیلاقه! ـ نوشین: تو فکری؟ با حرص جواب دادم: ـ آره، می‌خوام گردن این برادر شوهرت رو بزنم! ـ نوشین: وا! (با تعجب) شونه ای بالا انداختم و گفتم: ـ والا! ـ نوشین:الاغ! قبل از اینکه برادر شوهر من باشه، پسرعمومونه ها! شونه‌ام رو بالا انداختم و با حرص گفتم: ـ حالا هرچی! وقتی دید اعصابم خراب‌تر از این حرفاست، جمع و جور کرد و رفت پیش شوهرش. منم تا آخر مهمونی مث دختربچه‌ای که اون دیلاق عروسک مورد علاقه‌شو ازش گرفته، اخمو و تخس نشستم و بالاخره ساعت یک شب برگشتیم خونه و با همون اعصاب خراب و لباس های بیرون، گرفتم خوابیدم.
    1 امتیاز
  31. احساسم مثل اون بچه ای بود که عروسک مورد علاقه اش لقد مال شده...
    1 امتیاز
  32. من مثل آن شمعی بودم که بی هیچ پروانه‌ای سوخت و به پایان رسید‌
    1 امتیاز
  33. مثل ته سیگاری بودم ، که مابقیش دود و خاکستر شده بود .
    1 امتیاز
  34. #پارت_3 آروم لای در رو باز کردم و با قدم‌های آهسته رفتم کنار تختش. بدون ذره‌ای مکث، خودمو انداختم روش. یه فریاد بلند زد و منو کنار زد که از تخت پرت شدم پایین. وا! انگار آقاجون نیست! درسته پشتش به منه، ولی آقاجون هیچ‌وقت از این تی شرت‌های جذب نمی‌پوشه. تازه اگه هم بپوشه، این همه عضله نداره! با برگشتن طرف سمتم، مشتاق زل زدم به صورتش تا ببینم کیه؛ ولی… با دیدنش چشم هام داشت از کاسه در می‌اومد! این اینجا چیکار می‌کنه؟ حتماً استاد دانشگاه بودن کفاف زندگیشو نمی‌ده، اومده اینجا دزدی! با این فکر، دست‌هامو گذاشتم رو سرم جیغ زدم: ـ سوگند: آی دزد! آقاجون! مامان! دزد... یهو در اتاق با شتاب باز شد و سیل جمعیت هجوم آورد داخل اتاق. امیر از همه زودتر اومد جلو و همون‌طور که می‌پرید بالا، تندتند گفت: - امیر: کو؟! با جیغ گفتم: ـ چی؟! ـ امیر:دزده دیگه! کو بزنم دهنشو… با فریاد شخصی که دیده بودمش — یعنی همون استاد جدید خیرندیده‌مون — امیر خفه شد. ـ (استاد):چته تو بابا؟ دزد کیه… این دختره کیه امیر؟! از جام پاشدم و با اخم گفتم: ـ دختر بابامم! خودت کی هستی؟ ـ آقاجون:چه خبرتونه بابا؟ صداتون فکر کنم تا سه‌تا محله اون‌ورتر هم رفت! با لبای برچیده، رو به آقاجون گفتم: ـ آقا جون! این چرا اینجاست؟ چرا تو تخت شما خوابیده بود؟ من فکر کردم دزده، جیغ زدم. آقا جون آروم خندید و گفت: ـ نه شیطون، دزد نیست… یادتِ بچه که بودین آرتین رفت آلمان؟ با حالت گنگی گفتم: ـ آرت… پسرِ عمو رضا؟ - آقاجون:آره الان درسش تموم شده برگشته ایران.
    1 امتیاز
  35. #پارت_2 هییی! ماشین خوشگلم کجایی که یادت بخیر! به‌خاطر یه تصادف کوچولو و تنبیهی که بعدش از بابام خوردم، الان زیر پام خالیه و مجبورم با اتوبوس برم و بیام. پوف... بالاخره بعد از دقایق نفس‌گیر، اتوبوس اومد و رفتم نشستم اون تهِ تهش. سرمو گذاشتم رو شیشه پنجره. دیدین این چص کلاس‌هایی که می‌گن به رفت‌و‌آمد مردم خیره بود و از اون‌ورم یه آهنگ عاشقانه می‌خوند؟! همه‌ش زر مفته! همین الان سرم رو شیشه داره بندری می‌زنه! با لرزش گوشیم تو جیبم، درش آوردم و نگاهش کردم. نوشته بود: «بیا خونه.» مامانمه. از بس که تو خونه پیداش نیست و این اون وره، این‌طوری سیوش کردم. دکمه اتصال رو زدم و جواب دادم. ـ سوگند: جونم ننه؟! ـ مامان:زلیل‌مرده! باز گفتی ننه؟ تو… کجایی حالا؟ ـ سوگند: دارم میام خونه. ـ مامان:خونه نرو! بیا خونه آقا جون، همه اینجاییم… دیر نکنی ها! منتظرم، خدافظ. بعد هم بدون اینکه بزاره زر بزنم، زرتی قطع کرد. بیا! بعد میگن دختره معتاد شد، دختر فراری شد… همینه دیگه! دستمو گذاشته بودم رو زنگ خونه آقا جون و برنمی‌داشتم. صدای امیر، پسرعمم، از آیفون بلند شد. ـ امیر:اوی! سوخت اون بیصاحاب! بکش دستتو! ـ سوگند:درو باز کن، یخ زدم! بلافاصله در با صدای «تیک» باز شد. از حیاط پر از دار و درخت آقا جون گذشتم و رفتم تو. اوه! چه خبره اینجا؟ کل خاندان زاهدی اینجا جمع شدن! هر کی به یه کاری مشغول بود و نیومدن منو یه چیزی حساب کنن! نامردا! کوله مو انداختم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو اتاق آقاجون. می‌دونستم الان وقت استراحتشه و خوابیده، ولی کرم‌های درونم نذاشتن بیکار بشینم.
    1 امتیاز
  36. #پارت_1 «سوگند» وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. هم‌زمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی… صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم! به‌جاش روبه‌رو‌م یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخش‌و‌پلا شده بود، به‌نظر می‌اومد حدود بیست‌و‌پنج_شش سالش باشه. با نگاهی عصبانی که بهم می‌کرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده. از لای دندونای چفت‌شده‌اش غرید: ـ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آب‌بازی می‌کنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو! پسره پررو خجالت نمی‌کشه! وایساده جلوی من ببین چی می‌گه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم: ـ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟! پوزخند زد و گفت: ـ استاد جدیدتون که به‌جای آقای اکبری اومدم! اوه گند زدم! آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت می‌گیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟! وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی می‌شه و بچه‌ها دارن می‌رن بیرون. بلند گفتم: ـ سوگند: کجا؟! صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا. ـ رها: تو هپروت داشتی سیر می‌کردی! استاد گفت می‌تونیم بریم، کلاس امروز کنسله. با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون. این سه‌تا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه. حالا بزارین از خودم بگم براتون: بنده سوگند زاهدی هستم، بیست‌ساله، اهل تهران. ـ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی می‌گی! خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجی‌جون؟ ـ وجدان: بله، تو راست می‌گی! نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم. بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست. یه خواهر و یه برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. ساناز که بیست‌و‌چهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دو‌ساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیست‌وهفت سالشه و وکیله. داداشم سردار هم بیست‌وشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده! با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم. ـ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو می‌ندازه. بی‌خیال، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: ـ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر می‌کشه! از حرفم زدن زیر خنده. ـ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟ ـ علی:ما نمی‌تونیم بیایم. ـ سینا: چرا؟ ـ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا. ـ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونی‌هاتون! رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو می‌خوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخ‌پخ! آخه خانواده‌شون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که می‌گه ازدواج فامیلی ممنوع! خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون می‌گه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمی‌کنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…
    1 امتیاز
  37. چشمانم را بسته بودم، ضربان تند و محکم قلبِ راموس را در زیر دستم حس می‌کردم و صدای نفس‌نفس زدن‌های خودم و راموس تنها صدایی بود که در آن لحظات می‌شنیدم. من و راموس پشت درخت بزرگ و تنومندی از دید لشکریان خون‌آشام‌ پنهان شده بودیم؛ هر لحظه‌ ممکن بود آن‌ها ما را پیدا کنند و آنوقت معلوم نبود که چه بالایی بر سرمان می‌آمد، اما من با این وجود آرام بودم و‌ ذهنم به جای کنکاشِ موقعیت خطرناکمان به وضعیت خودم در آغوش گرم و امنِ راموس می‌پرداخت و من خجالت‌زده بودم از تپش‌های قلبی که از کنترلم خارج میشد. چشمانم را باز کردم و آرام که سر بالا آوردم و نگاهم در نگاه راموسی که صورتش روبه‌روی صورتم بود گره خورد؛ حالم دست خودم نبود و من مسخ چشمان آبی رنگ و نافذش شده بودم. این تلاطم‌های قلبم از چه بود؟! این حس رخوتی که از نگاهش و از برخورد نفس‌هایش به صورتم‌ داشتم نشانه‌ی چه بود؟! نه می‌دانستم و نه می‌خواستم که آن لحظات آرام و زیبا را با فکر به این موضوعات بگذرانم. با شنیدن صدای پای اسب‌ها از جای پریدم و ناخودآگاه دوباره خودم را به آغوش راموس انداختم و او که انگار ترسم را درک کرده بود دست دور شانه و کمرم پیچاند و تن لرزانم را در برگرفت و من چه مرگم شده بود که در آن لحظات حتی درد پایم را هم فراموش کرده بودم؟! - پس اون لعنتی‌ها کجان؟ خودم دیدم که به این سمت اومدن! من این صدا را می‌شناختم؛ صدای فرمانده‌ی لشکر آلفرد بود. همان که به سربازان لعنتی‌اش دستور زندانی کردن تمام خانواده‌ام را داد، همانی که مرا با شمشیر زهرآلودش زخمی کرده بود. لرزش تنم از شنیدن صدایش بیشتر شد، اما این لرزش از ترس نبود؛ از کینه و نفرتی بود که این مرد در دلم کاشته بود. - هیش، چیزی نیست. آروم باش؛ آروم! کلافه پلک روی هم فشردم، راموس چه می‌دانست از حال من که می‌گفت آرام باشم؟! چگونه می‌توانستم آرام باشم وقتی که آن مرد لعنتی نزدیکم بود و من هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد؟! چگونه می‌توانستم آرام باشم وقتی که دندان روی هم ساییدن و دست مشت کردنِ راموس را حس می‌کردم؟! - مثل این‌که اینجا نیستن قربان. مرد خون‌آشام‌ فریاد زد: - برید دنبالشون بگردین لعنتی‌ها، شنیدین چی گفتم؟! باید پیداشون کنین وگرنه همتون رو می‌کشم!
    1 امتیاز
  38. با انداختن نیمی از وزن بدنم بر روی شانه‌های راموس سعی می‌کردم با همان پای دردناکم سریع‌تر قدم بردارم، اما آن لشکر سوار بر اسب پا به پایمان می‌آمدند و آرام و قرار برایمان نمی‌گذاشتند. - من خسته شدم، تا کی قراره اینجوری بدوییم؟! راموس نیم نگاهی سمتم انداخت و لبخندی زد، خستگی از سر و رویش می‌بارید و صورتش سرخ و از عرق خیس شده بود. - باید از دهکده بریم بیرون، توی جنگل راحت‌تر می‌تونیم از دستشون فرار کنیم. لحظات سخت و طاقت‌فرسایی بود، ما به سختی در آن تاریکی شب درحال‌ دویدن بودیم و با رد شدن از میان کوچه‌ها و‌ مزرعه‌های مردم سعی می‌کردیم از خون‌آشام‌ها فاصله بگیریم و لشکر خون‌آشام‌ها با تمام سرعت به دنبالمان می‌آمدند و هرچیزی که در سر راهشان بود را ویران می‌کردند. - شما دوتا گرگینه‌ نمی‌تونین از دست ما فرار کنین، پس به نفعتونه که تسلیم بشید و با همکاری کنید! بی‌آنکه بخواهیم به فریادِ مرد خون‌آشام‌ اهمیتی بدهیم به قدم‌هایمان سرعت دادیم، مطمئناً تسلیم خون‌آشام‌ها شدن آخرین چیزی بود که هردوی ما می‌خواستیم! با دیدن درختان کاجِ سر راهمان لبخندی زدم؛ می‌توانستیم‌ جای دویدن و فرار کردنی که تمام توانمان را می‌گرفت در لابه‌لای درختان قایم شویم تا لشکر خون‌آشام‌ها دست از سرمان بردارند. - باید ازشون فاصله بگیریم، تا بتونیم بریم توی جنگل و قایم بشیم. در تأیید حرف راموس سری تکان‌ دادم و سعی کردم با وجود پای دردناکم با تمام توان بدوام، مطمئناً این تنها راه و بهترین راهی بود که داشتیم. با تمام سرعت خودمان را به جنگل و انبوه درختانش رساندیم، صدای پای اسب‌‌ها را همچنان در پشت سرمان می‌شنیدم و از خستگی چیزی نمانده بود که پخش زمین شوم، اما مقاومت می‌کردم. مقاومت می‌کردم چون نمی‌خواستم به دست خون‌آشام‌ها بیُفتم، چون به خانواده‌ام قول داده بودم که سرزمینم را نجات بدهم و نمی‌خواستم به خاطر خستگی همه چیز را خراب کنم. - اَزمون فاصله گرفتن. سر چرخاندم ‌و به پشت سرم نیم نگاهی انداختم، خوشبختانه انبوه درختان جلوی سرعت اسب‌ها را گرفته و فاصله‌‌ی چندمتری بینمان انداخته بود. - حالا می‌تونیم بریم بین درخت‌ها قایم بشیم. پیش از آن‌که بتوانم به حرف‌ راموس واکنشی نشان بدهم دستم کشیده شد و در آغوش گرمِ راموسی که‌ پشت یک درختِ تنومند پناه گرفته بود فرو رفتم.
    1 امتیاز
  39. با این‌که فاصله‌مان از آنجا تا زمین زیاد نبود، اما زمین زیر پایمان سنگی بود و با افتادن به روی زمین احتمال آسیب دیدنمان بود. - چی‌کار داری می‌کنی پس؟! دارن میان! نیم نگاهی به بالا و راموسی که منتظر پریدن من بود انداختم. چاره‌ای جز این‌کار نبود، باید می‌پریدم. چشمانم را بستم و در یک لحظه‌ دستانم را از لبه‌ی پنجره باز کردم و پریدم. همانطور که انتظارش را داشتم پس از پریدن و فرود آمدن به روی زمین درد شدیدی در مچ پایم پیچید و باعث شد که به روی زمین بیُفتم. - لونا خوبی؟! با درد چشم باز کردم و به راموسی که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. - پام درد می‌کنه. راموس نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و انگار که حرفم را نشنیده باشد گفت: - باید بریم، دارن میان دنبالمون! تک‌خنده‌ی مبهوتی کردم، صدایم را نمی‌شنید واقعاً؟! - نمی‌شنوی مگه؟ دارم میگم پام درد می‌کنه. راموس باز نگاهی به پشت سرش انداخت و کلافه پوفی کشید. - تو برو راموس، من هم اگه بتونم یه جوری خودم رو بهت می‌رسونم. راموس چشم غرّه‌ای به من رفت و ‌همانطور که کنارم خم میشد غرید: - می‌خواهی من برم و تو رو با این خون‌آشام‌های بی‌رحم تنها بذارم؟ عمراً! از حرفش لبخندی بر لبم نشست و چیزی به شیرینی قند به قلبم سرازیر شد. چقدر این پسر مهربان بود که با وجود تمام بدخلقی‌های من حاضر نبود تنهایم بگذارد! - دستت رو بنداز دور گردن من و آروم بلند شو. همانطور که گفته بود دستم را دور گردنش انداختم و راموس با انداختن دستش به دور کمر باریکم من را از روی زمین بلند کرد. - می‌تونی راه بیای؟ آرام سری تکان دادم؛ با این وضعیت می‌توانستم راه بروم، اما سرعت راموس را هم برای فرار کم کرده بودم و این درحالی بود که صدای پای اسب‌های لشکر خون‌آشام‌ را در پشت سرمان می‌شنیدم. - باید تندتر بریم، دارن بهمون میرسن.
    1 امتیاز
  40. خسته و نفس‌نفس‌زنان تخت را به در رساندم،‌ این تخت هم تنها می‌توانست برای چند دقیقه جلویشان را بگیرد و باید در همین چند دقیقه هرطور که شده خودمان را نجات می‌دادیم. با صدای بالا و پایین شدن دستگیره‌ی در و هُلی که به در وارد شد از جای پریدم و با ترس از در فاصله گرفتم. - دارن میان داخل راموس، عجله کن! راموس همانطور که با تمام توان پایه را هُل می‌داد جواب داد: - الان تموم میشه. نگران و وحشت زده نگاهم را بین راموس و دری که داشت توسط آن پیرمرد گرگینه و خون‌آشام‌ها گشوده میشد گرداندم. - تو رو خدا زود باش، الان در رو باز می‌کنن. مرد خون‌آشام‌ از همان پشت در فریاد زد: - بیاید این در رو باز کنید، اگه خودم بازش کنم اصلاً به نفعتون نیست! با وحشت چند قدمی را عقب عقب رفتم و به راموس نزدیک شدم. نفس نفس می‌زدم و تمام تنم از وحشت می‌لرزید؛ اگر یک نفر بود، یا اگر آن پیرمرد لعنتی همراهشان نبود شاید می‌توانستیم جلویشان بایستیم، اما حالا اگر دستشان به ما می‌رسید هیچ‌کاری از ما برنمی‌آمد. - تمومه، بیا بریم! با سرعت به سمت راموس برگشتم و با دیدن میله‌های خم شده لبخند خوشحالی زدم، دوباره اسیر دست آن خون‌آشام‌ها شدن آخرین چیزی بود که می‌خواستم. - اول تو برو. سری تکان دادم و به پنجره نزدیک شدم؛ فاصله‌ی میان میله‌ها آنقدرها هم زیاد نبود، اما جای خوشحالی داشت که ‌من و راموس جثه‌ی درشتی نداشتیم و راحت از میانشان می‌گذشتیم. - آروم برو، مراقب باش! دستانم را لبه‌ی پنجره گذاشتم و خودم را بالا کشیدم؛ این‌کار را یک‌بار دیگر وقتی که می‌خواستم از آن قلعه‌ی لعنتی فرار کنم هم انجام‌ داده بودم و برایم تازگی نداشت. راموس برگشت و نگاهی به در که تقریباً باز شده بود انداخت و من با تمام سرعتی که می‌توانستم از پنجره عبور و خودم را با دستانم از آن طرف پنجره آویزان کردم.
    1 امتیاز
  41. *** لونا - وای دارن از پله‌ها میان بالا! راموس نیم نگاهی به سمت من که پشت سرش ایستاده و در خم کردن میله‌ها کمکش می‌کردم انداخت و گفت: - نگران نباش، چیزی نمونده. و در همان لحظه‌ یکی از میله‌ها کج شد و ما به سرعت سراغ میله‌ی بعدی رفتیم. - همین یکی رو کج کنیم تمومه. با شنیدن صدای پایی که هر لحظه‌ نزدیک و نزدیک‌تر میشد نگاه هراسانم را به در دوختم، می‌دانستم که خون‌آشام‌ها رحم ندارند و اگر ما را می‌گرفتند کارمان تمام بود. - دارن به اتاق میرسن! صدای نفس‌نفس زدن‌های راموس را می‌شنیدم و‌ خودم هم دست کمی از او نداشتم. با شنیدن صدای تق قفلِ در از جای پریدم. - زود باش راموس، دارن میان تو! - نمی‌تونم، باید تا من این میله رو خم می‌کنم تو یجوری جلوشون رو بگیری. مبهوت مانده نگاهش کردم، من را می‌گفت؟! - من جلوشون رو بگیرم؟! راموس همانطور که پایه‌ی فلزی را به هُل می‌داد غر زد: - مگه جز تو کس دیگه‌ای هم اینجا هست؟! نگاه کلافه‌ای سمتش انداختم؛ آخر من چگونه می‌توانستم جلوی ورودشان به اتاق را بگیرم؟! - آخه من چجوری جلوشون رو بگیرم؟! صدای باز شدن قفل دوم در این‌بار هردویمان را از جای پراند. راموس از میان دندان‌های بهم کلید شده‌اش غرید: - برو یکی از تخت‌ها رو بذار ‌پشت در که نتونن بیان تو! «باشه‌ای» گفتم و با عجله به سمت یکی از تخت‌ها رفتم، صدای پچ‌پچ‌هایشان پشت در اتاق را می‌شنیدم و قلبم از ترس و وحشت درون گلویم می‌تپید انگار! - فقط زودتر! خودم را با عجله به پشت تخت رساندم و روی زانوهایم نشستم؛ از قدرت بدنی‌ام مطمئن نبودم، اما باید این‌کار را می‌کردم. دستانم را به گوشه‌های تخت بند کردم و هُلی به تخت دادم؛ اگر قبل از زخمی شدنم بود می‌توانستم با یک حرکت تخت را به گوشه‌ای پرت کنم، اما حالا قدرتم کم شده بود و باید از تمام زور و قدرتم برای این‌کار استفاده می‌کردم.
    1 امتیاز
  42. دست روی دستگیره‌ی در گذاشتم و آن را به پایین کشیدم، اما در باز نشد. دوباره و این‌بار با شتاب و قدرت بیشتری امتحان کردم، نه نمی‌شد، در لعنتی قفل بود و ما از آن پیرمرد رکب خورده بودیم! - باز نمیشه، اون پیرمرد لعنتی در رو از بیرون قفل کرده! لونا مغموم و درحالی که از ترس و نگرانی فاصله‌ای تا گریه کردن نداشت نالید: - حالا باید چی‌کار کنیم؟! نگاه کلافه و مضطربی به سر تا سر اتاق انداختم، باید هرطور که شده خودمان را از این اتاق لعنتی خلاص می‌کردیم؛ اما چگونه؟! - حالا چی‌کار کنیم؟! اگه به دست اون‌ها بیوفتیم هردومون رو می‌کشن! نگاه خشمگینی سمت لونا انداختم؛ چرا یاد نمی‌گرفت جای غر زدن کمی فکر کند؟! - میشه اینقدر آیه‌ی یأس نخونی؟! در حین این‌که سمت پنجره می‌رفتم تا شاید راهی برای نجات جانمان پیدا کنم صدای لونا را شنیدم. - آیه‌ی یأس؟! الان توی این وضعیت چه جای امیدواری هست که من بخوام ‌ازش حرف بزنم آخه؟! مشت‌هایم را به دور میله‌های حفاظ پنجره گره زدم و سعی کردم آن‌ها را از هم فاصله بدهم، اما با قدرت کمی که من داشتم این کار برایم ممکن نبود. - بس کن لطفاً! - بس کنم؟! چی رو بس کنم؟! مثل این‌که یادت رفته این‌که الان توی این موقعیت گیر افتادیم تقصیر توعه؟! چقدر بهت گفتم که حس خوبی به این خونه و اون پیرمرد لعنتی ندارم؟! عصبی و کلافه سر به سمتش چرخاندم؛ الان چه وقت این‌ حرف‌ها بود آخر؟! - خیلی خب اصلاً تقصیر منه، ولی الان جون هر دومون توی خطره؛ میشه جای این حرف‌ها بیای به من کمک کنی که بتونیم از اینجا بریم بیرون؟ قول میدم بعداً اجازه بدم که هرچقدر دلت خواست سرم غر بزنی! این حرفم انگار لونا را کمی آرام‌تر کرد که پشت چشمی برایم نازک کرد و با لحنی نرم‌تر گفت: - البته اگه بعدی وجود داشته باشه! به سمتم آمد و پشت سرم ایستاد. - میشه بگی داری چی‌کار می‌کنی؟! همچنان که زور میزدم تا شاید حفاظ‌ها را کمی کنار بزنم گفتم: - می‌خوام این حفاظ‌ها رو خم کنم، اگه بتونیم یکم از هم فاصله‌شون بدیم شاید بشه که از بینشون رد بشیم و از اینجا بریم بیرون.
    1 امتیاز
  43. - نترس چیزی نمیشه. همراه با راموس از جلوی چند اتاق توی راهرو گذشتیم و به آخرین اتاق که پیرمرد گفته بود رسیدیم. اتاقی با دری فلزی و پر از چِفت و بَست که بیشتر شبیه به یک زندان بود تا یک اتاق ساده. - حس می‌کنم اینجا یه جوریه! راموس همچنان که در اتاق را باز می‌کرد گفت: - بی‌خیال دختر، بهتره یکم خونسرد باشی و به چیزهای خوب فکر کنی. پشت سر راموس قدمی به داخل اتاق گذاشتم و در همان حال گفتم: - میشه بگی الان و توی این شرایط چه چیز خوبی هست که من بخوام بهش فکر کنم؟! راموس شانه‌ای بالا انداخت. - می‌تونی به این فکر کنی که حداقل حالا توی جنگل نیستیم و خوراک حیوون‌های وحشی نمیشیم. با انزجار به در و دیوار سیاه رنگ و سنگی اتاق و آن دو تخت فلزیِ گوشه‌ی دیوار نگاه کردم، واقعاً این اتاق شبیه به یک زندان بود و نرده‌هایی که به پنجره متصل شده بودند هم این حس را تقویت می‌کرد. - من ترجیح می‌دادم حالا توی جنگل باشم تا این اتاق که شبیه یه زندونه. - بی‌خیال دختر، تو که اینقدر غرغرو نبودی! خودم را بر روی یکی از تخت‌های فلزی که قیژ قیژ صدا می‌داد رها کردم و با کلافگی گفتم: - واسه‌ی این‌که از این وضعیت خوشم نمیاد، واسه‌ی این‌که هیچ حس خوبی به این خونه و صاحبش ندارم. راموس در تأیید حرفم سرش را تکانی داد. - من هم از اینجا خوشم نمیاد، ولی چاره‌ای جز موندن توی این خونه نداشتیم. اگه می‌خواستیم توی شب به سمت سرزمین جادوگرها راه بیوفتیم حتماً گم می‌شدیم و اگر هم می‌خواستیم توی جنگل اطراق کنیم باید با حیوون‌های وحشی سروکله میزدیم، باور کن این بهترین راه بود. نگاهی سمت من که هچمنان بر روی تختِ سفت و ناراحت تکان تکان می‌خوردم انداخت و ادامه داد: - ما فقط همین یه امشب رو اینجاییم، پس بهتره بخوابیم تا صبح زود بتونیم به سمت سرزمین جادوگرها راه بیوفتیم. بی‌میل سر تکان دادم؛ خودم را به انتهای تخت رساندم و درحالی که قصدی برای انداختن ملحفه‌ی سفید رنگ و چرک بر روی تنم نداشتم دراز کشیدم.
    1 امتیاز
  44. بین راه چند لحظه‌ای را توقف کرده و پس از خوردن ناهار و اندکی استراحت باز به راه افتادیم. مدام باید از تپه‌های سنگی و بی گیاه و درخت می‌گذشتیم و این مسیر خشک و برهوتی هیچ جذابیتی برایمان نداشت و تنها با حرف زدن بود که می‌توانستیم کمی خودمان را سرگرم کنیم. بالاخره پس از چندین و چند ساعت راه رفتن بی‌وقفه نزدیکی‌های غروب از آخرین تپه هم گذشتیم و به یک‌ دهکده رسیدیم. دهکده‌ای کوچک که برخلاف آب و هوای سرد و خشکِ آن سوی تپه‌ها بسیار سرسبز و پر از مزرعه ‌و درخت بود و مردم آن خانه‌هایی کوچک و زیبا با سقف‌های شیروانی داشتند. - چقدر اینجا قشنگه! راموس کوتاه سری تکان داد. - آره‌ قشنگه‌، اما برای ما خطرناکه. با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم، برای ما خطرناک بود؟! منظورش از خطرناک چه بود؟! - چرا خطرناکه؟! همانطور که از بین مردم در رفت و آمدِ میان کوچه‌ها و‌ از زیر سنگینی نگاه کنجکاو و متعجبشان می‌گذشتیم راموس آرام ‌لب زد: - واسه‌ی این‌که اگه این آدمیزادها بفهمن ما گرگینه‌ایم هر دومون رو می‌کشن! مات و مبهوت «وای» بلندی گفتم که راموس غر زد: - هیس! دست روی دهانم گذاشتم و با ترس و لرز به مردمی که متعجب و هرازگاهی چپ‌چپ نگاهمان می‌کردند خیره شده بودم؛ با این‌که من به نسبت این آدمیزادها قدرت بیشتری داشتم، اما می‌ترسیدم چون مطمئناً کشتن من و راموسی که در مقایسه با دیگر گرگینه‌ها قدرت زیادی نداشت برای این جمعیت کار سختی نبود. - چرا اینجوری نگاهشون می‌کنی؟ الان بهمون شَک می‌کنن! همانطور که دور و اطرافم را می‌پاییدم گوشه‌ی چشمی هم به راموس انداختم، چطور می‌توانست در این شرایط اینطور خونسرد باشد؟! - ح… حالا باید چی‌کار کنیم؟! - چی رو چی‌کار کنیم؟! خودم را به راموس نزدیک‌تر کردم و کنار گوشش پچ زدم: - همین آدمیزادها رو، اگه… اگه ما رو بشناسن… راموس میان حرفم آمد: - فقط کافیه یکم‌ خودت رو کنترل ‌کنی، آدم‌ها مثل ما حس شیشم ندارن و اگه عادی رفتار کنیم فرق ما رو از آدم‌های عادی تشخیص نمیدن. عصبی و کلافه سر ‌تکان‌ دادم، او ترس مرا درک نمی‌کرد. من که مثل او تابحال با آدم‌ها روبه‌رو نشده بودم و هیچ چیز از این موجودات عجیب و غریب نمی‌دانستم.
    1 امتیاز
  45. *** لونا صبح زود و اندکی پس از طلوع خورشید دوباره به راه افتادیم؛ من که از این مکان‌ها زیاد سر در‌ نمی‌آوردم، اما راموس می‌گفت که راه زیادی تا رسیدن به پشت تپه‌ها نداریم و من امیدوار بودم که همینطور باشد. روز پیش چندین و چند مرتبه راموس را در بین راه مجبور به توقف کردم و این‌بار هم اگر راه طولانی میشد همین کار را می‌کردم، چون می‌دانستم که راموس برای رسیدن به سرزمین جادوگرها عجله ‌داشت و بی توجه به خستگی که در صورت و نحوه‌ی راه رفتنش به خوبی ‌پیدا بود ادامه می‌داد و من به بهانه‌ی خستگیِ خودم او را چندی می‌نشاندم تا خستگی در‌ کند. گرچه که خودم هم به خاطر خونی که از دست داده بودم هنوز به اوج قدرت نرسیده بودم، اما در همین حال هم قدرت بدنی‌ام از راموس بیشتر بود. - هِی ‌دختر کجایی؟! نیم نگاهی به راموس که کمی جلوتر از من ایستاده و به عقب برگشته بود انداختم. - همینجام. راموس یکی از ابروهایش را بالا پراند، ابروهایش پر و مشکی بود که چشمان نافذ و آبی رنگش را قاب گرفته بود و جذابیت صورتش را دو چندان کرده بود. - پس چرا عقب موندی؟ نکنه باز خسته شدی؟! پوزخندی زدم و ابرو بالا انداختم. - من و خستگی؟ عمراً! راموس هم پوزخندی زد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که با وجود گوش‌های تیزم قادر به شنیدنش نبودم. - پس یکم تندتر بیا، اگه امروز هم به پشت تپه‌ها نرسیم با وجود آذوقه‌ی کممون کارمون سخت میشه. سر تکان دادم و راموس ایستاد تا من به او برسم و همراه با هم قدم برداریم. لبخندی به رویش زدم و شانه به شانه‌‌ی یکدیگر به راه افتادیم، راموس پسر بسیار مهربان و ‌با محبتی بود و این از تک تک رفتارهایش نمایان بود. می‌دانستم که در آن شب و پس از زخمی شدنم اصلاً خوب با او رفتار نکرده بودم و هرکس دیگری جای او بود مطمئناً من را از خانه‌اش بیرون می‌انداخت، اما راموس با مهربانی‌ ذاتی‌اش با من مدارا کرد و مهر خودش را به دلم انداخت و این علاقه با دیدن رفتارهایش دم به دم بیشتر میشد!
    1 امتیاز
  46. با تکان خوردن دستی جلوی صورتم به خودم آمدم. - هِی راموس حواست کجاست؟ سرم را تکانی دادم تا آن افکار ریز و درشت را از سرم بیرون کنم. - هیچی، همینجام. لونا تکخندی زد. - آره، کاملاً معلومه. راستی پدر و مادر تو کجان؟! هیچ‌وقت ازشون باهام حرف نزدی. متعجب از سؤال او ابرو بالا انداختم، البته او هم حق داشت. من همه چیز را درباره‌ی او می‌دانستم و او چیزی از من نمی‌دانست و بیشتر در عجب بودم که چطور پیش از این جلوی کنجکاوی‌اش را گرفته و چیزی نپرسیده بود‌. - پدر و مادر من سال‌ها پیش کشته شدن. لونا دست روی لب‌هایش گذاشت تا صدای فریاد از سر بهت و حیرتش را کنترل کند. - وای خدای من، چ… چجوری کشته شدن؟! از یادآوری پدر و مادرم آهی کشیدم و چشم به شعله‌های آتش دوختم، آن روزهای لعنتی را محال بود از یاد ببرم. - خون‌آشام‌ها اون‌ها رو کشتن. - و… ولی من شنیدم که خون‌آشام‌ها فقط پادشاه و دور و اطرافیانشون رو کشتن، نکنه که پدر و مادرت رو هم از اطرافیان پادشاه بودن؟! دستی به صورتم کشیدم؛ دروغ گفتن را دوست نداشتم، اما نمی‌خواستم هم راستش را بگویم و طرز فکر دخترک نسبت به من عوض شود. - آ… آره، اون‌ها به پادشاه خدمت می‌کردن‌. لونا غمگین شده نگاهم کرد. - ببخش، نمی‌خواستم ناراحتت کنم. سرم را تکانی دادم، این افکار همیشه در ذهنم بود و من دیگر به این افکار و یادآوری آن روزها عادت کرده بودم. - عیبی نداره، من دیگه بهش عادت کردم. لونا لبخند تلخی زد و من با لبخندی به مراتب‌ تلخ‌تر و پر غصه‌تر جوابش را دادم. ای کاش درد من تنها از دست دادن عزیزانم و تنها شدن خودم بود، ای کاش عذابی به سنگینیِ نابودی سرزمینم به گردنم نبود تا اینطور روح و روانم را نابود کند! - اوه این سیب زمینی‌ها سوخت. با صدای هول زده‌ی لونا نگاهم را به سیب زمینی‌های در دل آتش دوختم. لعنتی‌! پوست همه‌شان سوخته بود.
    1 امتیاز
  47. - وای من خیلی خسته شدم میشه یکم استراحت کنیم؟ نیم نگاهی به خورشیدِ درحال غروب و پس از آن به لونایی که خسته و نالان ایستاده و نفس‌نفس میزد انداختم، در همین چند ساعت بیش از پنج بار برای استراحت و خوردن خوراکی در راه ایستاده بودیم. - ولی همین چند دقیقه‌ی پیش استراحت کردیم، اینجوری باشه تا هفته‌ی دیگه هم به مقصدمون نمی‌رسیم. لونا غر زد: - یکم من رو درک کن راموس، من هنوز قدرت سابقم رو به دست نیاوردم. هوفی کشیدم، انگار چاره‌ای نبود مجبور بودیم شب را در همین حوالی بگذرانیم. - خیلی خب، مثل این‌که مجبوریم یه جایی رو پیدا کنیم تا شب رو اونجا بگذرونیم. لونا نگاهی به دور و اطرافش انداخت و در همان حال گفت: - من یه غار همین دور و اطراف دیدم، شاید بتونیم شب رو اونجا بمونیم. در تأیید حرفش سر تکان دادم. - باشه، جایی که میگی رو نشونم بده. *** روبه‌روی ورودی غار با شاخه‌های خشک درختان آتشی درست کرده و چند دانه سیب زمینی کوچک را درون آن برای پختن شدن گذاشته بودم. - فکر می‌کنی تا فردا بتونیم به پشت اون تپه‌ها برسیم؟ نگاهی به سمت لونا که بغل دستم کنار آتش نشسته و دستانش را بر روی آتش گرفته بود تا گرم شود انداختم. - نمی‌دونم، ولی باید زودتر خودمون رو به یه شهر یا دهکده برسونیم چون زیاد خوراکی همراهمون نیست و اینجا هم حیوونی نیست که بشه شکارش کرد. لونا سری تکان داد. - فقط امیدوارم زودتر به سرزمین جادوگرها برسیم، تموم خانواده‌ی من هنوز توی اون قلعه زندانی‌ان و منتظرن که من نجاتشون بدم. این‌بار من در تأیید حرف لونا سر تکان دادم، هربار که او را اینطور غمگین می‌دیدم از خودم متنفر می‌شدم؛ از خودم متنفر می‌شدم که باعث و بانی تمام این زجر و مصیبت‌ها برای مردم سرزمینم بودم و حالا هیچ‌کاری برای درست کردن این وضعیت از دستم برنمی‌آمد
    1 امتیاز
  48. تازه از توی رختخواب بیرون آمده بودم که متوجه‌ی رفت و آمدهای عجیب خدمه و ناآرامی‌های داخل قصر شدم. متعجب و گیج سراغ مادرم رفتم و دلیل این همهمه را پرسیدم و مادر گفت که خون‌آشام‌ها قصد حمله به قصر را دارند و از من خواست به اتاقم بروم و تا زمانی که خودش یا پدر به سراغم نیامده‌اند بیرون نیایم، اما او چه می‌دانست از کنجکاوی و اشتیاق من برای دیدن خون‌آشام‌ها؟! بی‌توجه به حرف مادرم برای دیدن خون‌آشام‌ها از اتاقم بیرون زدم و آرام و پاورچین به سمت قصر اصلی که جایگاه پدرم و وزیرهایش بود رفتم. جثه‌ی لاغر و کوچکم را پشت یکی از ستون‌های سنگی قصر پنهان کردم و یواشکی به آن سمت از قصر نگاه دوختم. افرادی بلندقد، لاغر اندام و پوشیده در لباس‌های سیاه که رنگی پریده، چشمانی سرخ و نیش‌های بیرون زده از دهانشان داشتند تمام قصر را احاطه کرده و شمشیرهایی که در دست داشتند نشان از صلح‌طلبیشان نمی‌داد. مردی که تنها رگه‌های قرمز رنگ لباسش و آن تاج روی سرش او را از دیگر سربازهایش متمایز کرده بود چند قدمی به پدر که جلوتر از تمام افرادش شمشیر به دست ایستاده بود نزدیک شد و گفت: - بهتره تسلیم بشی جورج بزرگ، فکر نمی‌کنم با این تعداد کم سربازهات توانی برای مقابله با لشکر من داشته باشی. پدر سرش را به طرفین تکان داد و‌ محکم و قاطع گفت: - تسلیم شدن من رو باید توی خواب ببینی آلفردِ شرور! مرد خون‌آشام‌ خنده‌ی بلندی سر داد و من با شنیدن قهقه‌ی بلندش مو به تنم راست شد، حالا دلیل ترس مردم و‌نگرانی مادر و پدرم را می‌فهمیدم، این موجودات بی‌رحم و ‌پلید واقعاً ترسناک بودند! - پس می‌خوای در برابر من بایستی؟! - مطمئن باش که این‌کار رو می‌کنم، من قسم خوردم که تا آخرین قطره‌ی خونم بجنگم‌ و نذارم سرزمینم به دست موجود پلیدی مثل تو بیوفته! و پس از گفتن این حرف به هیبت گرگ در آمد و به سمت مرد خون‌آشام‌ حمله‌ور شد؛ مرد خون‌آشام‌ که انگار انتظار این حمله را نداشت روی زمین افتاد و پدر به گردن لاغر مرد چنگ زد و گلویش را به قصد خفگی فشرد. صورت رنگ پریده‌ی مرد به کبودی میزد و دست و پایش را تند و تند تکان می‌داد و من در دل به پدرم بابت این قدرتش افتخار می‌کردم.
    1 امتیاز
  49. تخت‌خوابم را به لونا داده بودم و خودم توی سالن کنار شومینه تشک پهن کرده و‌ خوابیده بودم. دستانم را زیر سرم گذاشته و به هلال ماه نمایان از پس پنجره نگاه دوخته بودم و تمام افکار فراریِ در طول روز ذهنم را احاطه کرده بود. چند روز دیگر سالروز بدترین روز زندگی‌ام بود، سالروز مرگ پدرم، مادرم و سرزمینم. غلتی زدم و پشت به پنجره خوابیدم؛ امروز به قدر کافی با افکارم خودم را ویران کرده بودم و دیگر فکر کردن و غصه خوردن برای امروزم بس بود. چشمانم را بستم و همانطور که مدام افکارم را از سرم پس می‌زدم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم. *** تمام سرزمین را آشوب و ناآرامی فرا گرفته بود و این ناآرامی به قصر هم منتقل شده بود؛ با این‌که من معمولاً از تمام اتفاقات افتاده در سرزمین بی‌خبر می‌ماندم، اما این‌بار خبر احتمال حمله‌ی خون‌آشام‌ها به سرزمینمان را از عموزاده‌هایم و تعدادی از مردم شنیده بودم. تمام دانسته‌های من از خون‌آشام‌ها به کتاب‌هایی که خوانده بودم و داستان‌هایی که از مادر و پدربزرگم شنیده بودم محدود میشد و برعکس دیگر افراد که ترسیده بودند من بسیار برای دیدن خون‌آشام‌ها کنجکاو و مشتاق بودم. تعدادی از مردم سرزمین ترسیده و درحال ترک خانه‌ها و دهکده‌هایشان بودند و تعدادی دیگر خود را برای جنگ با خون‌آشام‌ها آماده می‌کردند و در این بین پدر هم مشغول تدارک دیدن لشکری برای ایستادن جلوی دشمن بود و خود فرماندهی آن لشکر را به عهده گرفته بود. چند روز بعد خبر حمله‌ی خون‌آشام‌ها به ما رسیده بود و پدر و لشکرش به دهکده‌های درگیر جنگ اعزام شده بودند، اما به دلیل تعداد بالای سربازان دشمن و همکاری گروهی از اشباح با آن‌ها لشکر پدر در جنگ شکست خورده و‌ بیش از نیمی از سرزمین گرگ‌ها به دست خون‌آشام‌ها افتاده بود. حالا تمام تلاش پدر محافظت از پایتخت و قصر بود چون اگر قصر به دست خون‌آشام‌ها می‌افتاد سرزمین گرگ‌ها به معنای واقعی نابود میشد.
    1 امتیاز
  50. هیچ دستی مرا از سقوط وانداشت
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...