رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      238


  2. مهدیه طاهری

    مهدیه طاهری

    کاربر فعال


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      456


  3. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      2,290


  4. امیراحمد

    امیراحمد

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      2


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/22/2025 در پست ها

  1. نام رمان: شبی در رویا نام نویسنده: امیراحمد | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: علمی‌تخیلی، فانتزی خلاصه: در جهانی که امید به آرامی می‌میرد، سه روح شکسته در جستجوی پاسخ‌هایی هستند که نباید یافت شوند. راهی که در تاریکی آغاز و به آزمایشگاهی ختم می‌شود که رازها را در خود دفن کرده است.جایی که هر پاسخی، سوالی مرگبارتر را بیدار می‌کند، و پایان، تنها آغازی برای ترسی عمیق‌تر است.
    3 امتیاز
  2. عنوان رمان: نایرول ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار خلاصه: پس از نشر فیلمی ابر شرورانه، تصویری تاریک و شیطانی از بزرگ‌ترین ابر قهرمان جهان ساخته می‌شود. قهرمانی که سال‌ها ناجی بشر بوده، ناگهان در نگاه مردم به هیولایی قدرت‌طلب تبدیل می‌شود. شبکه‌های اجتماعی پر می‌شود از تمسخر، تئوری توطئه و نفرت و حالا او... . *پی نوشت1: «نایرول» یک واژه خیالی ترکیبی است که به مفهوم «ناجی» و «هیولا» اشاره دارد. *پی نوشت2: این رمان رو تقدیم میکنم به تمامی شخصیت های خاکستری فیلم ها و کتاب ها که هیچ‌وقت بهشون فرصتی برای بهتر شدن داده نشد.
    1 امتیاز
  3. عنوان رمان: خدای دروغین نویسنده: mahya | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، ترسناک، جنایی ساعت پارت گذاری: چهارشنبه ساعت ۱۰ شب، پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح خلاصه: در شهری مرموز، رازهایی پنهان و دروغ‌هایی که حقیقت را می‌پوشانند، زندگی چند نفر را به هم می‌بافد. هر قدم به جلو، سؤال‌های تازه‌ای را آشکار می‌کند و هیچ چیزی آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست. در این شهر، هیچ کس و هیچ چیز قابل اعتماد نیست و هر راز کوچک می‌تواند مسیر زندگی‌ها را تغییر دهد. این شهر یورو نام دارد.
    1 امتیاز
  4. پارت صد و چهارم حرفشو با عصبانیت قطع کردم و گفتم: ـ رو حرف من حرف نزن. بهت گفتم درو باز کن. اونم دیگه چیزی نگفت و درو باز کرد و منم با عصبانیت درو توی سینش کوبیدم و از کنارش زد شدم...از راهروی مورگان که اصولاً خلوت بود، گذر کردم و تو اون مسیر به اطرافم نگاه کردم...هیچکس دور و برم نبود. شنل نامرئی کننده رو روی سرم گذاشتم و آروم به سمت در اصلیه سالن راه افتادم. پدر دم در مشغول حرف و بحث کردن با اون پیرمرد بیچاره بود...پیرمرد با گریه فریاد رو به صورت پدر فریاد می‌زد و گفت: ـ تو یه بی‌رحمی! نوه‌امو بهم پس بده! اون هنوز بچست... پدر یقشو محکم چسبید و گفت: ـ پیرمرد خرفت مواظب حرف زدنت باش. مالیات هم ندادید و اینم جزای این ماهه توئه و حق حرف زدن نداری....برو سر خونه و زندگیت و نوه‌اتو فعلا فراموش کن. پیرمرد هق هق کنان گفت: ـ میخوای...میخوای باهاش چیکار کنی؟! پدر پوزخندی زد و گفت: ـ به اونش هنوز فکر نکردم! ولی احساساتش هنوز تازست و میتونم برای بقای عمرم ازش استفاده کنم. پیرمرد که انگار از همه چی بریده بود، فریادی سر پدر کشید و خواست با عصای دستش بهش حمله کنه که پدر با خشم نگاش کرد و گفت: ـ تو با چه جرئتی سمت من میای پیرمرده خرفت؟؟!
    1 امتیاز
  5. راموس سری تکان داد. - تو صبحانه‌ات رو بخور من میگم برات. با تعلل دست پیش بردم و تکه نانی از داخل سینی برداشتم؛ گرسنه بودم، اما آنقدر فکرم مشغول بود که میل و اشتهایی برایم نمانده بود. به ناچار گاز کوچکی به نان در دستم زدم و در همان حال نگاه منتظرم را به راموس دوختم تا شاید زودتر به حرف بیاید و مرا از آن‌همه نگرانی خلاص کند. - نمی‌خواهی‌ چیزی بگی؟! راموس سرش را بالا و پایین کرد. - چرا… چرا میگم. باز هم تعلل کرد و نمی‌دانم چرا این تردید و تعللِ او داشت مرا می‌ترسان؛ نکند رفتار بدی انجام داده بودم که چیزی نمی‌گفت؟! اما نه، من همیشه وقت تبدیل شدن تمام تمرکزم را به کار می‌گرفتم تا مبادا کنترلم را از دست بدهم. - من دیشب خیلی نگران تو شده بودم، می‌دونی دلم شور میزد و می‌ترسیدم که اتفاقی برات بیوفته. برای همین آخر شب به همراه محافظی که ولیعهد برام در نظر گرفته بود برای پیدا کردن تو از قصر زدیم بیرون... راموس همچنان مشغول حرف زدن بود که ناگهان در باز شد و کسی با عجله و شتاب وارد اتاق شد. - هی لونا چطوری دختر؛ حالت بهتره؟! با چشمانی گشاد شده از بهت به جفری که لبخند بر لب کنار تختم ایستاده بود نگاه دوخته بودم؛ اینجا چه خبر بود؟! او دیگر اینجا و در قصر پادشاه چه می‌کرد؟! راموس که نگاه متعجبم را دیده بود با کلافگی پوفی کشید و حرفش را اینطور ادامه داد: - برای پیدا کردن تو از قصر زدیم بیرون و بین راه جفری رو دیدیم. جفری در تأیید حرف راموس سر تکان داد. - من توی جمع دوستانم داشتم از جشن لذت می‌بردم که یه دفعه چشمم به یه آشنا خورد. نگاه همچنان متعجبم را از جفری به روی راموس گرداندم. - درسته، اون آشنا راموس بود که با محافظ شخصیش داشت دنبال تو می‌گشت. راموس حرف جفری را رد کرد. - اون محافظ شخصی من نبود، محافظ ولیعهد بود. جفری شانه‌ای بالا انداخت. - خب باشه، مهم این‌که حالا اون محافظ توعه. کلافه و گیج از بحثی که موضوعش را هم درست نمی‌دانستم غر زدم: - میشه برگردیم سر بحث قبلی؟!
    1 امتیاز
  6. *** لونا با تابیدن نور خورشید به صورتم آرام چشم گشودم؛ نگاهم به سقف مرمرین بالای سرم که افتاد متعجب و گیج چشم درشت کردم. تا جایی که به یاد داشتم شب قبل از قصر بیرون زده بودم تا مبادا به کسی آسیب برسانم و حالا باز در قصر و توی اتاق خودم و راموس بودم. آرام روی تخت نیمخیز نشستم و خواستم طبق عادت کش و قوسی به تنم بدهم که‌ دردی در سر و گردنم پیچید. اخم درهم کشیده و دستم را به پشت گردنم رساندم و نقطه‌ی دردناک سرم را فشردم؛ این ‌درد لعنتی برای چه بود؟! در همین حین نگاهم به ردای بلند و‌ سفیدِ بر تنم افتاد؛ من که پس از تبدیل شدن لباس نداشتم پس چه کسی لباس‌هایم را به تنم پوشانده بود؟! یعنی ممکن بود که این کار راموس باشد؟! وای که حتی فکرش هم من را خجالت‌زده می‌کرد! با صدای باز شدن در اتاق نگاهم را بالا کشیدم و به راموسی که سینی صبحانه به دست وارد اتاق میشد نگاه دوختم؛ هنوز هم در سرم پر از فکر و سؤال راجع به شب قبل بود و به دنبال فرصتی بودم که جوابم را از راموس بگیرم. - بیدار شدی؟ سرم را آرام تکانی دادم؛ راموس سینی صبحانه را بر روی تختم گذاشت و خودش هم لبه‌ی تخت نشست. - حالت خوبه؟! نفسم را کلافه بیرون دادم؛ هم سردرد داشتم و هم این‌که از شب قبل هیچ‌چیز در یادم نمانده بود داشت آزارم می‌داد و به آن حال مطمئناً نمی‌شد خوب گفت. - نه، راستش سرم خیلی درد می‌کنه. راموس سرش را تکانی داد؛ انگار که حرفم زیاد هم او را متعجب نکرده بود. - می‌دونم، به خاطر ضربه‌ایه که دیشب توی سرت خورده. با گیجی اخم درهم کشیدم؛ هر چه که فکر می‌کردم هیچ چیز به یاد نمی‌آوردم. انگار که یک نفر تمام اتفاقات شب قبل را از سرم پاک کرده باشد هیچ چیزی در حافظه‌ام نبود. - شب قبل؟! راموس با تعجب ابرویی بالا انداخت و نگاه دقیقش را به چشمان گیج من دوخت. - ببینم چیزی از دیشب یادت نمیاد؟! سرم را به طرفین تکان دادم؛ راموس پوفی کشید و همانطور که سینی صبحانه را به سمتم هُل می‌داد گفت: - بیا یه چیزی بخور. اخم درهم کشیدم؛ چرا از اتفاقات شب قبل چیزی به من نمی‌گفت؟! - نمی‌خواهی بگی دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟! تو دیشب چطوری من رو پیدا کردی؟! من… من چطور باز سر از قصر در آوردم؟!
    1 امتیاز
  7. #پارت بیست و شش... احساس خیلی بدی داشتم از این‌که لیانا فهمید که ازش بدم می‌آمد ولی دل خانه رفتن را نداشتم، الان نیاز به هم صحبت داشتم به اتاقش رفتیم هنوز ننشسته بودیم گفت: - خب بگو چرا از من بدت می‌اومد؟ گفتم‌: - معذرت می‌خوام دست خودم نبود. لیانا: - الانم ازم بدت میاد؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم گفت: - منظور اون دختره از اون پسره بیخود چرت سهراب بود؟ تو سهراب و دوست داری؟ از حرفش خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم و گفتم: - خب بخاطر همین ازت بدم می‌اومد که فکر می‌کردم تو نامزدشی. لبخند زد و گفت: - باورم نمیشه، مگه چیکار کرده که ازش خوشت اومد؟ برام تعریف کن. نمی‌دانستم چی بگویم از خوبی هایی که در حقم کرده بود؟ یا صحبت‌هایی که باهم کرده بودیم؟ یا خوش رفتاری‌هایش؟ از کدام می‌گفتم؟ گفتم: - اون خیلی مغرور و گوشه گیر بود نمی‌دونم چرا ازش خوشم اومد. لیانا: - خیلی خوبه، می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟ فکر کنم از حرفش سرخ شدم گفتم: - من فقط ازش خوشم می‌اومد به بعدش فکر نکردم. با ذوق گفت: - کمکت می‌کنم بهش برسی و بشی مامان من، وای چقد خوب میشه اگه تو مامان من بشی. شنیدن این حرف‌ها خیلی خجالت آور بود گفتم: - بسه لیانا بسه، دیگه ادامه نده. با ذوق گفت: - خجالت می‌کشی آره؟ -من هنوز از ازدواج خجالت می‌کشم چه برسه به اینکه یه خرس گنده بهم بگه مامان. خندید و خودش را روی تخت ولو کرد و گفت: - ولی من می‌خوام، همه تلاشم رو هم می‌کنم که سهراب عاشقت بشه، راستی قضیه اون پسره چی بود؟ اسمش چی بود؟ آهان کوروش. - چیز خاصی نبود اون ازم خوشش می‌اومد و زنگ زده بودن برای خواستگاری ولی خب من نمی‌خواستم. قبل از اینکه حرفی بزند از حیاط صدای داد و فریاد آمد که توجه‌مان را جلب کرد لیانا گفت: - نکنه سهراب برگشته باشه و متوجه تو شده باشه؟ من هم از سهراب می‌ترسیدم. لیانا از اتاق بیرون رفت ، من هم که کنجکاو شدم همراهش رفتم صدا از حیاط می‌آمد دوتایی بیرون رفتیم، یک آقای سن بالا بود که فریاد میزد و عمو رسول، عزیز خانم، ترانه و یک پسر جوان مشغول آرام کردنش بودند، نمی‌شناختم، به لیانا نگاه کردم که با تعجب و ناراحتی نگاه می‌کرد گفتم: - می‌شناسیش؟ سر تکان داد و گفت: - بابامه. و بعد اشک‌هایش جاری شد باورم نمیشد آن مرد ژنده‌پوش با موهای جوگندمی که دو تا دندان هم نداشت و قیافه‌اش خیلی بهم ریخته بود بابای لیانا باشد. چشمش که به ما افتاد عمو رسول را پرت کرد کنار و نزدیک آمد و گفت: - دنیا دخترم.
    1 امتیاز
  8. #پارت بیست و پنج... قبول کردم و آماده شدم که بروم تا در را قفل کردم بهار زنگ زد جواب دادم گفت: - کجایی؟ نمی‌خواستم واقعیت را بگویم به راهم ادامه دادم و گفتم: - خونه‌ام، کاری داری؟ بهار: - می‌خوام بیام پیشت، باید ببینمت . - حوصله ندارم می‌خوام بخوابم، یه وقت دیگه بیا لطفا. بهار: - باشه مزاحمت نمیشم خداحافظ. منم از خدا خواسته قطع کردم تاکسی رسید سوار شدم و پیش لیانا رفتم، وقتی به او زنگ زدم با ذوق همیشگیش جواب داد و بلافاصله در را باز کرد باورم نمیشد که آنقدر مشتاق آمدن من بود که پشت در ایستاده بود، منم با ذوق فراوان بغلش کردم و خواستیم داخل برویم که صدای کسی از پشت سرم آمد و من را میخکوب کرد با ترس به طرفش برگشتم باورم نمیشد بهار، امیر و کوروش بودند، این‌ها من را تعقیب کرده بودند؟ ولی چرا؟ بهار گفت: - یادمه گفتی خونه‌ای و می‌خوای بخوابی، اینجا چیکار می‌کنی؟ با ناراحتی گفتم: - منو تعقیب می‌کنین؟ به چه دلیل؟ بهار: - داشتیم می‌اومدیم پیشت، تو کوچه بودی بهت زنگ زدم وقتی دروغ گفتی که خونه‌ای، اومدیم دنبالت، مهتا تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اینجا خونه‌ی کیه؟ این دختر، نامزد یا دخترِ سهراب همتی نیست؟ به لیانا نگاه کردم که کنجکاوانه نگاه می‌کرد و بعد گفت: - شما همون همکلاسی‌های سهراب نیستین؟ وای کاش می‌تونستم ازتون دعوت کنم بیاین داخل، ولی متاسفم نمی‌تونم. بهار گفت: - مهتا میشه بگی اینجا چه خبره؟ - خبری نیست اومدم پیش دوستم، باید از تو اجازه می‌گرفتم؟ بهار: - از کی تا حالا این دختر شده دوستت؟هنوز یادم نرفته که چقد ازش متنفر بودی. به لیانا نگاه کردم که با ناراحتی نگاهم می‌کرد گفت: - تو واقعا از من متنفر بودی؟ پس چرا قبول کردی که با من دوست بشی؟ گفتم: - سوتفاهم شده بعدا برات توضیح میدم. رو به بهار گفتم: - این زندگی منه، دلم می‌خواد با هر کی معاشرت کنم فکر نمی‌کنم به تو ربطی داشته باشه. از حرفم جا خورد و به جاش گفت: - باورم نمیشه که از اون پسره بیخودِ چرت خوشت میاد و حاضری بخاطرش به من‌ که رفیقتم پشت کنی، دیگه سراغم نیا، حیف کوروش که به تو دل بسته بود. برگشت سمت ماشین و به امیر و کوروش گفت: - بریم. امیر پشت سرش رفت ولی کوروش ماند ازش خجالت می‌کشیدم من او را بخاطر قلب خودم پیچاندم. نزدیک آمد و گفت: - پس امتحان بهانه بود، چرا بهم نگفتی به کس دیگه‌ای علاقه‌مندی؟ بهم می‌گفتی از زندگیت می‌رفتم بیرون، دیگه این همه دروغ گفتن نمی‌خواست. برگشت سمت بهار و امیر که منتظرش بودن و گفت: - کاش انقد بازیم نمی‌دادی تا راحت بتونم فراموشتون کنم امیدوارم خوش بخت بشین خدانگهدار. رفت قلبم تکه پاره شد از حرف‌هایش، بغضم گرفت گفت:َ - کوروش! ولی جواب نداد حتی لحظه‌ای هم مکث نکرد دوباره صدایش زدم. سوار ماشین شد و حرکت کرد اشک‌هایم ریخت لیانا گفت: - این پسره کی بود؟ اشک‌هایم را پاک کردم و گفتم: - هر چی که بود تموم شد ببخشید که دعوامون رو برای تو آوردیم من دیگه میرم. لیانا: - کجا میری؟ بیا بریم تو صحبت کنیم، باید برام توضیح بدی که چرا ازم متنفر بودی.
    1 امتیاز
  9. #پارت بیست و چهار... ده دقیقه‌ای گذشت عزیزخانم هم پیش ما آمد طفلک خیلی از برخورد قبلش ناراحت بود و از من معذرت‌خواهی کرد، صدای کسی می‌آمد که داشت دنبال عزیزخانم و سهراب می‌گشت تا اینکه عزیزخانم گفت کجاییم. شایان بود که با خوشی پیش‌مان می‌آمد، احوال پرسی کرد و گفت: - خوش اومدی همتا خانم. گفتم: - خیلی ممنون ولی من مهتام. لبخند زد و گفت: - حالا زیاد هم با هم تفاوت ندارن. بعد رو به عزیزخانم گفت: - رفیق من کو؟ براش خبر خوب آوردم تا شک و شبهه‌هاش برطرف بشه. عزیزخانم گفت: - چیزی شده؟ به ما هم بگو. شایان سر تکان داد و گفت: - چیزی نیست که برای شما مهم باشه فقط برای سهراب مهمه. عزیزخانم: - خونه است ولی صبر کن منم بیام. بعد بلند شد و با هم رفتند. گفتم: - این مرده چرا اینجوریه تفاوت اسم‌ها رو هم نمی‌فهمه. لیانا خندید و گفت: - جدی نگیر دوست سهرابِ دیگه، ولش کن از خودت برام بگو. - چی می‌خوای بدونی؟ بی فکر گفت: - از خانواده‌ات بگو. احساس بدی داشتم. گفتم: - خب پدرم و مادرم سه سال پیش تو تصادف فوت شدن فقط یه خواهر دارم که ازدواج کرده و الان مشهد زندگی می‌کنه خودم هم برای دانشگاه به تهران اومدم. لیانا: - تسلیت میگم بهت، خواهرت بچه نداره؟ - داره، یه دختر و پسر پنج ساله دوقلو، اسمش‌هاشون هم آیناز و عماده. خیلی ذوق داشت عکس‌هایشان را نشان دادم کلی از روی گوشی بوسید گفتم: - خب تو تعريف کن. با ناراحتی گفت: - خب من ده سالم بود چیز زیادی نمی‌دونم زمانی که پدر و مادرم با هم دعواشون افتاد منو فرستادن شهرستان خونه مادربزرگم، بعد از چند ماه بابام اومد دنبالم و گفت مادرم رو طلاق داده و اونم منو نخواسته و با یکی دیگه ازدواج کرده و ازم خواست بیام اینجا قبول نکردم ولی گفت اگه نیام منو از خونه بیرون می‌کنه منم از ترس اومدم بدون اینکه بخوام، بعد با سهراب صیغه پدر و فرزندی خوندیم و الان من اینجام به عنوان دخترش. - هنوزم از اینجا بودن راضی نیستی؟ لیانا: - چرا الان دوست دارم بمونم، چون دیگه پدرم دنبالم نمیاد و اینکه نمی‌تونم از افراد این خونه دل بکنم، درسته سهراب بعضی وقتا اذیتم می‌کنه و با هم دعوا داریم ولی خب اون و هم دوست دارم. - چرا انقد بداخلاقه و اذیتت می‌کنه؟ لیانا: - سهراب بداخلاق نیست، اتفاقات خیلی هم مهربونه، فقط نمی‌دونم از چی می‌ترسه، زمانی که بیرون میریم یا کسی میاد خونه یکم نگرانه، همین. از هم صحبتی با او لذت می‌بردم خیلی دختر خوب و ساده‌ای بود که در قرار اول همه راز‌های زندگیش را به من که غریبه بودم گفت. خیلی بامزه بود، ولی حیف که ساعت چهار شد و باید می‌رفتم ازش خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. داشتم شام می‌خوردم که آنا زنگ زد و گفت: - خانم فلاح زنگ زده بود و خواستن بیان برای خواستگاری و منم گفتم باید با خودت صحبت کنم نظرت چیه؟ بازم دو دل شده بودم حالا که رابطه‌ی سهراب و لیانا را فهمیده بودم، حالا که پایم به خانه‌اش باز شده بود دلم نمی‌خواست این فرصت را از دست بدم ولی خب به کوروش چه می‌گفتم؟ خودم شماره داده بودم که زنگ بزنند، کاش از اول قبولش نمی‌کردم. گفتم: - الان موقع امتحان‌هاست و من ترجیح میدم بعدا به ازدواج فکر کنم. دلم نمی‌خواست کوروش را اذیت کنم ولی می‌ترسیدم سهراب من را پس بزند و من هم کوروش را از دست بدهم خیلی احساس بدی داشتم... .... دو روزی گذشت لیانا زنگ زد و گفت: - سهراب رفته سفر و معلوم نیست کی بیاد، میشه بیای پیشم؟ گفتم: - آخه اگه یکی بهش خبر بده، چی؟ برات بد نمیشه؟ خندید و گفت: - وای تو هم ازش می‌ترسی؟ نگران نباش اینجا همه طرفدار منن و کسی چیزی بهش نمیگه البته بجز شایان که رفیق جون‌ جونیشه، ولی فکر نمی‌کنم اینجا بیاد. نمی‌دانستم چی بگویم، گفتم: - عزیرخانم باز ناراحت نشه از اومدنم. لیانا: - نه ناراحت نمیشه، اون اگه چیزی هم میگه بخاطر خودمونه، بیا دیگه لطفا.
    1 امتیاز
  10. #پارت بیست و سه... لیانا بلند شد و رفت سهراب گفت: - اگه از پاساژ بری بیرون پدرتو درمیارم. حالم ازش بهم می‌خورد او اصلا آدم خوبی نبود حق با بهار بود. منم بلند شدم و کنار لیانا که روی نیمکت‌های جلوی در نشسته بود نشستم، صورتش خیس بود حالا می‌فهمم چرا آنقدر گدای محبت است، به این خاطر که کلی بی‌مهری دیده بود گفتم: - اون لعنتی واقعا پدرته؟ بهم نگاه کرد و سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد نمی‌فهمیدم چه می‌گوید خودش گفت فرزند سهراب است حالا تکذیب می‌کند! واقعا گیج کننده بود گفتم: - خب اگه پدرت نیست چرا انقد به حرفش گوش میدی؟ با ناراحتی گفت: - اون خیلی برام زحمت کشیده و خرج کرده نمی‌تونم بهش گوش نکنم. - ببینم پدر و مادرت کجان؟ با بغض گفت: - مادرم طلاق گرفت و با یکی دیگه ازدواج کرد و پدرم هم نمی‌دونم کجاست، سهراب نمی‌ذاره درموردش صحبت کنم من برای هیچکی مهم نیستم کاش... کاش من می‌مردم. بغلش کردم و گفتم: - این چه حرفیه دیوونه، تو خیلی هم مهمی، حداقل برای من. لیانا: - راست میگی؟! دلم برای معصومیت و مظلومیتش سوخت. این دختر خیلی کمبود داشت گفتم: - خب ما با هم دوستیم دیگه، نیستیم؟ از من جدا شد و با خوشی سر تکان داد و گفت: - آره با هم دوستیم، تو بهترین دوستی هستی که دارم. بهش لبخند زدم، سهراب و شایان آمدند سهراب گفت: - بریم. لیانا بهش اهمیت نداد و رو به گفت: - جمعه ساعت دو تا چهار عصر یکی از دوستام می‌تونه بیاد پیشم، میشه این هفته رو تو بیای؟ گفتم: - اگه قراره بهم بی احترامی بشه نمیام. لیانا: - نه من بهت قول میدم که کسی بهت بی احترامی نمی‌کنه. سهراب سمت در رفت و گفتم: - باشه جمعه ساعت دو میام پیشت. لیانا طفلی از خوشی می‌خواست بال دربیاورد بلند شد شایان نزدیک آمد و گفت: - لیانا، من با سهراب حرف زدم و راضیش کردم دوستت بیاد مهمونی، خودت ازش دعوت کن. لیانا گفت: - چقد عجیب که قبول کرد، ولی خوبه. رو به من گفت: - امشب تولده عزیز خانمه، می‌شناسیش که؟ سر تکان دادم ادامه داد: - می‌خوایم براش جشن بگیریم تو هم می‌تونی بیای، من از اومدنت خوشحال میشم. بلند شدم و گفتم: - نه عزیزم نمیام دلم نمی‌خواد قیافه عبوس اون مردک رو ببینم. لیانا یک لبخند گنده زد و گفت: - وای الان سهراب بشنوه پدر جفت‌مون رو درمیاره. ..... من برای تولد نرفتم ولی نمی‌توانستم زیر قولم بزنم و دل لیانا را بشکنم حاضر و منتظر بودم که ساعت دو شود تا بتوانم به دیدن لیانا بروم. بهار زنگ زد و خواست با امیر و کوروش پارک برویم و من هم بهانه آوردم که سرم درد می کند الان لیانا برایم خیلی مهم تر بود. ساعت یک و نیم بود به مقصد خانهِ لیانا تاکسی گرفتم. وقتی رسیدم زنگ زدم برایم در را باز کرد و وارد شدم، اینبار بی ترس بی ترانه. سهراب کنار شومینه نشسته بود و کتاب می‌خواند وقتی من را دید تعجب نکرد انگار می‌دانست که می‌آیم، لیانا که طبقه بالا بود روی نرده‌ها نشست و با ذوق به پایین سر خورد و گفت: - خوش اومدی، دوست داری بریم تو حیاط یا اتاق؟ نمی‌دانستم کدام را انتخاب کنم گفتم: - هرجور که خودت دوست داری. لیانا: - پس بریم تو حیاط، از خونه بودن خسته شدم. قبول کردم و خواستیم برویم که سهراب گفت: - ساعت چهار اینجا باش کارت دارم. بعد سرش را بالا آورد و نگاه کرد و گفت: - تنها. اخم‌هایم را در هم کشیدم، هنوز نیامده بودم و داشت بی احترامی می‌کرد لیانا دستم را گرفت و به سمت بیرون کشید و گفت: - بهش اهمیت نده ، اون دوست نداره کسی بیاد اینجا. بیخیال شدم و همراهش رفتم در آلاچیق گوشه‌ی حیاط نشستیم انگار از قبل همه چیز محیا بود، روی میز پارچ شربت، یک دیس شیرینی، شکلات و تخمه گذاشته بودن و برایم جالب بود که بدانم وقتی اینجا کلی تنقلات گذاشتند چرا پیشنهاد داد که به اتاقش برویم.
    1 امتیاز
  11. پارت صد و سوم بعدشم با سرعت نور از اتاقم خارج شدند...یه نفس از روی راحتی کشیدم و همون‌جوری که به دیوار تکیه داده بودم، نشستم روی زمین. کم مونده بود، پدر دستمو بخونه. سریع رفتم و از زیر تخت گریس و درآوردم. گریس با چشمای عصبانی و غضبناک بهم نگاه می‌کرد. رو بهش گفتم: ـ ببخشید گریس! چاره‌ایی ندارم...کارم که تموم شد، میام و آزادت می‌کنم. بعدش رفتم سمت پنجره اتاقم و تابلو رو از روی دیوار برداشتم و به بیرون نگاه کردم. پدر و چندتا از نگهبانا در حال جر و بحث کردن با یه پیرمرد بودن. بنظرم باید از این فرصت استفاده می‌کردم و می‌رفتم پیش اون مجسمه اژدها ولی چطوری؟! در هر صورت منو گیر مینداختن. الآنم که به هیچ وجه نمی‌تونم برم طبقه وسط چون والت اونجاست و این بار دیگه منو گیر میندازه. با بی‌حالی رفتم نشستم پشت میزم...هیچ چاره‌ایی نبود و واقعا نمی‌تونستم از این اتاق لعنتی خارج بشم...سرمو گذاشتم رو میز و به کلید توی دستم نگاه کردم. همین لحظه چشمم به کیفم خورد که زیپش باز مونده بود! چشمام از شادی برق زد...چرا تا الان به فکرم نرسیده بود؟؟! خدایا شکرت...یادمه که وقتی والت اومده بود دنبالم، من شنل نامرئی کننده‌ایی که آرنولد بهم داده بود و با اون کتابه که برام خونده بود و همراه خودم آوردم. خداروشکر که بالاخره این چیز بهم کمک می‌کنه. سریعا از توی کیفم درش آوردم و زیر لباسم مخفیش کردم. به سمت در اتاقم رفتم و تقه‌ایی به در زدم. نگهبان پشت در گفت: ـ چیزی میخواین پرنسس؟! با قاطعیت گفتم: ـ درو باز کن! درود باز کرد و گفتم: ـ می‌خوام برم پیش والت. نگهبان گفت: ـ اما پرنسس، رییس قدغن...
    1 امتیاز
  12. پارت صد و دوم فایده‌ایی نداشت...پدر خیلی زرنگ تر از این حرفا بود که گول بخوره! منم دیگه چیزی نگفتم و خواست بره بیرون که از زیر تختم یهو صدای لگد زدن اومد! ای وای! آخه گریس الان موقعش بود؟! اگه پدر جغدش و تو این وضعیت میدید، مطمئنا زنده ام نمی‌ذاشت....خدایا لطفا خودت کمک حالم باش! پدر سریع برگشتم و رو به من گفت: ـ صدای چی بود؟! سراسیمه گفتم: ـ نمی‌دونم پدر! من صدایی نشنیدم! اما پدر حرفم و قبول نکرد و با دیدن قیافه من بیشتر شک کرد و آروم آروم داشت به تختم نزدیک می‌شد! دیگه توی دلم به این باور رسیده بودم کارم تمومه اما طبق گفته‌های آرنولد، سعی کردم بازم امیدوار باشم و به چیزای مثبت فکر کنم تا شاید اتفاق نیفته...پدر روکش تختم و برد بالا و درست تو همین لحظه که میخواست خم بشه و زیر تخت رو ببینه ، نگهبان دم در اومد داخل و گفت: ـ قربان، جلوی در قلعه درگیری شده! پدر سریع بلند شد و با عصبانیت گفت: ـ چه خبر شده؟! نگهبان گفت: ـ یکی از رعیتاست و اومده دنبال نوه‌اش. پدر زیر لب گفت: ـ آدمای احمق! یعنی از پس یه مرد عادی برنیومدین؟
    1 امتیاز
  13. پارت بیست و دو... - تو چرا می‌خواستی منو ببینی؟ چی می‌خوای بگی؟ لیانا: - خب من می‌خوام یه دوست پیدا کنم کی بهتر از تو؟ هم مهربونی هم با ادبی هم خوشگلی. - لیانا تو و آقای همتی چه نسبتی با هم دارین؟ لیانا: - جواب تو میدم ولی قبلش می‌خوام بدونم منو دوست خودت می‌دونی یا نه؟ نمی‌دانستم چرا آنقدر محتاج دوست بود، یک دختر با آن همه رفاه و امکانات، چرا باید رفاقت را گدایی کند؟ من باید چی کار می‌کردم؟ قبول می‌کردم یا نه؟ اگر قبول نمی‌کردم شاید واقعیت را نمی‌فهمیدم گفتم: - تو می‌خوای با هم دوست باشیم؟ ولی تو که نمی‌تونی زنگ بزنی، نمی‌تونی بیای بیرون، پس این دوستی به چه دردی می‌خوره؟ با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت: - می‌دونم! ولی می‌خوام تو دلم امیدوار باشم که بجز نگین و سپیده یک دوست دیگه هم دارم. نگین و سپیده را نمی‌شناختم ولی خودش گفت که دوستانش هستند. گفتم‌: - تو خیلی مهربونی. لبخند زد و گفت: - خب نظرت چیه؟ حالا دوستیم؟ منم لبخند زدم و سرم را تکان دادم و گفتم: - منم بجز بهار دوستی ندارم، بدم نمیاد دوستی با تو رو تجربه کنم. خیلی ذوق زده شد دلم برایش سوخت و به افتخار دوست شدن‌مان بستنی سفارش داد. دلم می‌خواست بدانم سهراب چند سال دارد؟ زنش کجاست؟ مگر چند سالگی ازدواج کرده که لیانای خرس گنده را داره؟ داشتیم بستنی می‌خوردیم که سهراب هم آمد و نشست و گفت: - دو دقیقه هم نمیشه تورو تنها گذاشت حتما باید یک گندی بزنی؟ بعد با عصبانیت رو به من گفت: - مگه نگفتم نمی‌خوام ببینمت چرا اومدی اینجا؟ قیافه‌اش ترسناک شده بود نمی‌توانستم حرف بزنم لیانا بستنی خودش را سمت سهراب هل داد و گفت: - بیا بستنی بخور خنک شی بعد با هم صحبت می‌کنیم. وقتی دید سهراب کاری نمی‌کند، گفت: - خب تو گفتی معاشرت با دوستام که مشکلی نداره مهتا هم دوستمه دیگه. سهراب با همان اخم به لیانا نگاه کرد و گفت: - اون‌ وقت از کی؟ لیانا با ذوق گفت: - از ده دقیقه پیش. سهراب نگاهش را معطوف به جای دیگری کرد و گفت: - میریم خونه، بعد من می‌دونم و تو. خیلی آشکار غم و ترس را در قیافه‌ی لیانا دیدم مگر قرار بود چیکار کند که این دخترک طفل معصوم آنقدر ترسیده بود؛ دستش را گرفتم و سمت خودم کشیدم و در گوشش گفتم: - من میرم، نمی‌خوام برات دردسر درست کنم. گفت: - نه بمون داره شوخی می‌کنه. ولی قیافه‌اش این را نشان نمی‌داد خیلی کنجکاو بودم بدانم چرا همه از سهراب می‌ترسند. یک آقایی کنار سهراب نشست و گفت: - چقد این معامله‌های تجاری خسته کننده است. سهراب گفت: - تموم شد؟ پسر سر تکان داد و گفت: - آره بالاخره. بعد با لبخند رو به من گفت: - نمی‌خواین این خانم رو معرفی کنین؟ لیانا گفت: - دوست منه. پسر گفت: - خب این دوست شما اسم نداره؟ سهراب بدون توجه و نگاه کردن به کسی گفت: - مهتا شریفی. لبخند پسرک ماسید و به سهراب نگاه کرد و آرام سر تکان داد و باز به من نگاه کرد با یک لبخند مصنوعی گفت: - خوشوقتم مهتا خانم، شایانم. رو به لیانا گفت: - لیانا جون دوستت رو امشب دعوت کن برای مهمونی. لیانا با ذوق گفت: - واقعا می‌تونم دعوتش کنم؟ شایان: - البته عزیزم. بلافاصله سهراب گفت: - خیر چنین اجازه‌ای نداری. لیانا پوکر شد و گفت: - بابایی دیگه. سهراب دستش را روی میز گذاشت و خودش را جلو کشید و گفت: - صد دفعه گفتم وقتی راجع‌به غریبه‌ها چیزی میگم لج نکن، نمی‌تونیم به هر کی که میاد تو زندگی‌مون اعتماد کنیم، این بحث رو تمومش کن. ازش ترسیدم الان می‌فهمم چرا همه ازش وحشت دارن لیانا بغض کرده بود قیافه‌اش بهم ریخته بود شایان گفت: - داداشم یکم آروم، خودت که می‌دونی چقد دل نازکه، حالا امشب بیاد که مشکلی.... سهراب حرفش و قطع کرد و گفت: - در این مورد کسی حرف نمی‌زنه، انگار شرایط رو درک نمی‌کنی.
    1 امتیاز
  14. #پارت_1 «سوگند» وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. هم‌زمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی… صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم! به‌جاش روبه‌رو‌م یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخش‌و‌پلا شده بود، به‌نظر می‌اومد حدود بیست‌و‌پنج_شش سالش باشه. با نگاهی عصبانی که بهم می‌کرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده. از لای دندونای چفت‌شده‌اش غرید: ـ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آب‌بازی می‌کنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو! پسره پررو خجالت نمی‌کشه! وایساده جلوی من ببین چی می‌گه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم: ـ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟! پوزخند زد و گفت: ـ استاد جدیدتون که به‌جای آقای اکبری اومدم! اوه گند زدم! آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت می‌گیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟! وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی می‌شه و بچه‌ها دارن می‌رن بیرون. بلند گفتم: ـ سوگند: کجا؟! صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا. ـ رها: تو هپروت داشتی سیر می‌کردی! استاد گفت می‌تونیم بریم، کلاس امروز کنسله. با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون. این سه‌تا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه. حالا بزارین از خودم بگم براتون: بنده سوگند زاهدی هستم، بیست‌ساله، اهل تهران. ـ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی می‌گی! خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجی‌جون؟ ـ وجدان: بله، تو راست می‌گی! نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم. بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست. یه خواهر و یه برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. ساناز که بیست‌و‌چهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دو‌ساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیست‌وهفت سالشه و وکیله. داداشم سردار هم بیست‌وشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده! با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم. ـ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو می‌ندازه. بی‌خیال، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: ـ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر می‌کشه! از حرفم زدن زیر خنده. ـ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟ ـ علی:ما نمی‌تونیم بیایم. ـ سینا: چرا؟ ـ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا. ـ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونی‌هاتون! رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو می‌خوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخ‌پخ! آخه خانواده‌شون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که می‌گه ازدواج فامیلی ممنوع! خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون می‌گه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمی‌کنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…
    1 امتیاز
  15. پارت بیستم آرمان برای چند ثانیه طولانی، نگاه مهتاب را که حالا سرد و صریح بود، تحمل کرد. آن عقب‌نشینی عاطفی مهتاب، بسیار شدیدتر از فریادهای گذشته بود؛ چون مهتاب در حال تعریف دوباره‌ی هویت خود به عنوان همسر بود، هویتی که آرمان هنوز در برابر آن شجاعت نداشت. او به فهیمه نگاه کرد. مادر در گوشه‌ای ایستاده بود، با لبخندی که دیگر نیازی به پنهان کردنش نداشت، انگار که منتظر بود آرمان به سمت او بازگردد و زیر چتر امن سایه‌اش پناه بگیرد. نسیم بعدازظهر از پنجره وارد شد و موی فهیمه را به نرمی تکان داد؛ منظره‌ای که برای آرمان، همزمان آرامش‌بخش و خفه‌کننده بود. آرمان می‌دانست که اگر دست مادر را بگیرد، هرگز اجازه نخواهد داشت که به طور کامل از آن فاصله بگیرد. و اگر به مهتاب نزدیک شود، باید با ته‌مانده‌ی گناهی که مادر بر شانه‌اش گذاشته بود، روبه‌رو شود. او آهسته قدمی به عقب برداشت، دور از هر دوی آن‌ها. او به یاد حرف مهتاب افتاد: *"اگر می‌خواهی مرا برای خودت بخواهی، باید ابتدا در مورد آن فاصله با مادرت صحبت کنی."* این جمله، نه یک تهدید، بلکه یک دعوت بود؛ دعوتی به تولدی دوباره، هرچند دردناک. آرمان ناگهان به سمت در خروجی حرکت کرد. نه به سوی مهتاب، نه به سوی مادر، بلکه به سوی بیرون. این یک فرار نبود، یک گام حیاتی بود؛ قدمی برای نفس کشیدن هوای خارج از این چهاردیواری سنگین از انتظارات. فهیمه اولین کسی بود که واکنش نشان داد. ابروهایش کمی در هم رفت، آن ماسک معصومیت برای لحظه‌ای ترک خورد و حس مالکیت او نمایان شد. - آرمان! کجا می‌روی؟ شام آماده است! صدای مادر، این بار نه ملایم، بلکه دستوری بود؛ تلاشی برای بازگرداندن او به چارچوب. آرمان ایستاد، اما برنگشت. او به قاب در خیره ماند. - باید بروم بیرون، مادر. باید کمی راه بروم. - بیرون چه کار؟ اینجا همه چیز هست! تو به چه چیزی نیاز داری که اینجا نیست؟ آرمان برگشت. نگاهش، بر خلاف لحظات قبل، متزلزل نبود. او دیگر به دنبال تأیید مادر نبود، بلکه در حال تعریف مرزهای خودش بود. - من نیاز دارم که بفهمم من چه می‌خواهم، مادر. نه اینکه تو فکر می‌کنی من چه باید بخواهم. این جملات، شبیه به شلیک‌های آرامی بود که دیوارهای نمادین اتاق را می‌شکافت. فهیمه خشکش زد. او انتظار خشم یا گریه داشت، نه این منطق آرام و نافذ را. سپس آرمان به مهتاب نگاه کرد. مهتاب هنوز همان‌جا بود، اما این بار، در چشمانش ردی از امید، هرچند بسیار کمرنگ، دیده می‌شد. آرمان با لحنی که تلاش می‌کرد نرمی کند، گفت: - مهتاب، من برمی‌گردم. اما دفعه بعد که برگردم، باید با هم صحبت کنیم. بدون این فضا، بدون این نمایش‌ها. او بدون اینکه منتظر پاسخ فهیمه یا تأیید مهتاب بماند، از در خارج شد و در حیاط را پشت سر خود بست. فهیمه در آستانه در ایستاده بود و به شکافی نگاه می‌کرد که پسرش ایجاد کرده بود. این اولین بار بود که احساس می‌کرد نفوذش برای اولین بار و شاید به طور جدی، در معرض تهدید قرار گرفته است. او به مهتاب نگاه کرد، نگاهی که این بار دیگر ادعای نزدیکی نداشت، بلکه حاوی یک هشدار بود: - او همیشه به من برمی‌گردد. این فقط یک سرکشی کوچک است. اما مهتاب، دیگر در آن بازی نبود. او می‌دانست که آرمان برای اولین بار، به سوی خود واقعی‌اش قدم برداشته است، هرچند مسیرش ناهموار باشد.
    1 امتیاز
  16. پارت چهل و شش آدا همین طور که سرش رو می چرخوند یهو گفت:اوناهاش ، می خوای بری پیشش؟ کامیلا هیجان زده گفت:اره ، حتما. انگار آدا هم از حس کامی خبر داشت ،دست کامی رو کشید و گفت:بیا بریم ،من آشناتون می کنم . کامی با خوش حالی رو به من کرد و گفت: تو نمیایی صدف؟ گفتم: _نه ، بهتره با آدا بری ،نگران من نباش ،خودم رو سرگرم می کنم. کامی فشاری به شونم وارد کرد و با آدا رفت . منم فرصت رو غنیمت شمردم و دلم خواست تو این باغ سرسبز قدم بزنم . همین جور که قدم میزدم ،جمعیت اطرافم کم تر میشد،به خودم اومدم دیدم تک و توک ادم اطرافم هست ، همین که اطراف رو از نظر میگذروندم ، قسمتی از باغ که یکسری کُنده رو به شکل صندلی گذاشته بودن نظرمو جلب کرد ،کسی روشون نشسته بود سمتشون رفتم و نشستم ،دستهام رو ستون بدنم کردم و سرم و کمی عقب بردم و چشمام رو بستم. یاد وقتی افتادم که بابا ویلای رامسر رو که خریده بود ما برای اولین بار اونجا رفته بودیم ،من و ساحل با دیدن ویلا کلی ذوق کردیم و حسابی سرو صدا کردیم ، ساحل اون موقع ها از من شیطون تر بود ، بعد نصف روزی که اونجا بودیم ،ساحل رفت که تو محیط باغ دوربزنه ،اون پانزده سالش بود و من دوازده سالم بود ، بعد یک ساعت برگشت و با ذوق رفت دست بابا رو کشید و گفت:بابا پاشو ،تو رو خدا، پاشو. بابا بهش گفت:چی شده باز وروجک؟! ساحل: شما بیا دنبالم، باید از نزدیک نشونت بدم. اون موقع ها خیلی حسرت اخلاق ساحل رو می خوردم ، من تودار بودم ،اون آزادانه حس هاش رو ابراز می کرد . بلاخره بابا رو راضی کرد و بابا دنبالش رفت منم از سر کنجکاوی دنبالشون راه افتادم ،ساحل یکسری کنده به بابا نشون دادو گفت:میشه اینا رو میز و صندلی کرد؟! بابا لبخندی زد و گفت:چرا نمیشه ،منتها وسایل می خواد ، باید صبر کنی تا بگم یکی بیاد درستش کنه . یادمه دفعه بعد که رفتیم اون کنده ها مثل اینجا کنار باغ به صورت میز و صندلی چیده شده بود و بعد ها پاتوق درد و دل و وقت گذرونی من و ساحل و بهراد شد. از گوشه چشمم اشکی چکید که سریع پاکش کردم. _درس عبرت نمیشه برات نه؟ خوبه همین دیشب توی جای تاریک و خلوت گیرافتادی!! به سمت صدا برگشتم آروین بود، از تعجب جفت ابروهام بالا رفت،آروین اینجا چه کار می کرد ، بیش تر بچه های دانشگاه میدونستن بین آروین و شروین شکرابه، پس اینجا بودنش حتما دلیلی داشت.
    1 امتیاز
  17. پارت چهل و پنجم کامیلا من رو به سمت میزی کشوند، آدا و برتا و اسکار سر میز بودن ، با آدا و اسکار دوستی داشتم ولی از برتا خوشم نمیومد،دختره فیس و افاده ای من نمیدونم اسکار از چیه این دختر خوشش اومده، اسکار یه پسره بور بود با چشم های آبی روشن،خوشتیپ و بامزه بود،آدا خواهرش بود و از لحاظ چهره خیلی شبیه هم بودن، آدا هم دختر مهربون و خوش رویی بود و به دل مینشست ،برتا هم دوست آدا هست که چشم اسکار دنبالش هست،یک دختر افاده ای از دماغ فیل افتاده بود با موهایی روشن و چشم های سبز گربه ای، اندام ظریف و زبان تندی داشت. وقتی سر میز رسیدیم اسکار گفت:به به ببین کی اینجاست، ملکه صادَف ، افتخار دادین. لبخندی زدم و گفتم : _ پس کی قراره اسم من رو درست تلفظ کنی، پیر شدم و تو اسمم رو یادنگرفتی. اسکار:اسم سختی داری به من چه! خندیدم و چیزی نگفتم ، آدا گفت: _من که میدونم ، کامی مجبورت کرده بیایی ، وگرنه تو که به ما افتخار نمیدی. کامی خندید و گفت:نمیدونی چه قدر تهدیدش کردم، تا راضی شد بیاد. برتا پشت چشمی نازک کرد و گفت: اوه کامی، تو ادما رو لوس می کنی ، اگه اون می خواد چیزهای خوب رو از دست بده جلوش رو نگیر. دختره نچسب ، من نمیدونم این چرا خودش رو نخود هر آشی می کرد . اومدم جواب بدم که اسکار با توجه به این که میدونست ما دو تا با هم کنار نمیایم برای عوض کردن فضا دستش رو جلو برتا برد و گفت: برتا ، عزیزم ،افتخار میدی؟ و به پیست رقص اشاره کرد ،برتا لبخند لوندی زد و دستش رو تو دست اسکار گذاشت رفتن. آدا:باور کن منظوری نداره ، یکم طول می کشه به کسی عادت کنه. لبخندی به مهربونیش زدم و چیزی نگفتم ، کامی رو به آدا گفت:کیا اومدن، شروین کجاست؟ آدا:بیش تر بچه ها هستن شروین هم همین چند دقیقه پیش نزدیک استخر با یکی از بچه ها حرف میزد. به دنبالش چشمش رو به همون سمت چرخوند تا شروین رو به کامی نشون بده.
    1 امتیاز
  18. پارت چهلو چهارم اصلا حوصله مهمونی نداشتم،ولی خب به کامیلا قول داده بودم ،بعد گرفتن دوش ،کمدم رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم،نمیدونستم چی باید بپوشم؛بلاخره بعد یک ساعت فکر کردن لباس یشمیم رو بیرون کشیدم،یقه لباس هفت باز بود از قسمت شونه تا زیر سینه دراپه های ظریفی داشت و از زیر سینه لباس تنگ و مدادی می شد، آستین لباس بلند و پف دار بود و قد لباس تا پایین زانوهام بود. لباس رو پوشیدم و موهام رو کرلی کردم و دورم ریختم،بعد زیر سازی ارایش،سایه چشمم رو کات کریس کار کردم با رنگ های مات کرم و قهوه ای روشن ، کار رو با رژگونه هولویی و رژ نود و ریمل تموم کردم . کفش های طلایی مات پاشنه دارم رو با کیف ستش برداشتم و منتظر کامی شدم،کامی راس ساعت مقرر دنبالم اومد و به سمت مکان مهمونی به راه افتادیم . وقتی رسیدیم تازه به طور کامل کامی رو دیدم،ماکسی بلند زرشکی که اندامش رو ساعت شنی کرده بود،موهایی که به قشنگی شینیون شده بود،چشم هاش با ارایش گیرا تر شده بود،در کل خواستنی و خاص شده بود. سوتی زدم و گفتم:چه جیگر شدی دختر امشب از بغلم جم نخوریا ،میترسم بدزدنت! کامی لبخندی زدو گفت:تو هم خیلی زیبا شدی ،عزیزم . بعد دستم و گرفت و وارد حیاط ساختمون شدیم ،البته حیاط که نه بهتره بگیم باغ،یک باغ سرسبز که وسطش استخر قرار داشت و ساختمان لوکس و قشنگی انتهای باغ دیده میشد. کلی ادم توی باغ بودن و گوشه باغ میز های بزرگی قرار داشت ،که پر از تنقلات و نوشیدنی های مختلف بود . یک سری از جمعیت داشتن وسط باغ که حالت سن بود توی هم وول می خوردن. یک لحظه از اون شلوغی سر گیجه گرفتم، از همین اول میدونستم که خیلی اینجا موندگار نیستم!
    1 امتیاز
  19. پارت چهل و سوم روم رو برگردوندم طرفش و گفتم:من واقعا ممنونم،نمیدونم چی بگم،ببخشید که به خاطرم تو دردسر افتادی. نگاهی عمیق بهم کرد و گفت:مشکلی نیست ،هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کردم،ولی سری بعد قبل اینکه با کسی لجبازی کنی،گوش بده شاید حق با طرف مقابل باشه،اینجوری کم تر خودت رو به دردسر میندازی! عصبانیتش رو تو تک تک کلمات حس کردم ولی به خاطر اینکه ترسیده بودم داشت خودش رو کنترل می کرد. حق داشت ،قبلش هشدار داده بود،حرفی نزدم. آروین گفت:اگه بهتری ،پاشو بریم ،من باید برگردم. سری تکون دادم و به دنبالش راه افتادم. ___________________ از صبح کامی هر چند دقیقه بهم زنگ میزد و رو مخم بود،هی می گفت ، کی بریم،چی بپوشم،نیایی میکشمت و....... واقعا خستم کرده بود،اخرین بار تهدیدش کردم که اگه یک بار دیگه زنگ بزنی،باور کن پامم از خونه بیرون نمیزارم ؛چه برسه پاشم بیام مهمونی! اخرین فصل رو هم تموم کردم ،ساعت رو نگاه کردم، ساعت دو و بیست دقیقه ظهر بود؛کتاب رو بستم و از اتاق مطالعه خارج شدم و به اتاق رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم، دیشب آروین تا دم در واحدم من رو رسوند و تا داخل نشدم ،نرفت؛واقعا باعث شد شرمنده اش بشم. تو افکارم غرق بودم که خوابم برد،وقتی که بیدار شدم،هوا تاریک شده بود و ساعت شش عصر بود ، کامی قرار بود ساعت نُه شب بیاد دنبالم
    1 امتیاز
  20. پارت چهل و دو سرم رو برگردوندم ، که دیدم آروین باهاش گلاویز شده، این پسر چجوری من رو پیدا کرد ، خیلی ترسیده بودم، آروین فرشته نجاتم شده بود ،خوشحال بودم که بی خیاله منه خر نشده ، بنده خدا گفت خطرناکه ها من گوش نکردم ، بدنم عین بید میلرزید؛ ولی به هر بدبختیی بود، بلند شدم رفتم سمت اروین با مشت افتاده بود به جون پسر دومیه ول نمی کرد ،بازوش رو گرفتم و گفتم :بریم آروین،ولش کن کشتیش ، تورو خدا بیا بریم. از اون همه ترس و هیجان به گریه افتادم،آروین نگاهی بهم انداخت ،پسره رو ول کرد ، با هم به راه افتادیم، یکم که دور شدیم ، دیگه نمیتونستم راه برم پاهام به شدت میلرزید ،رو کردم به آروین و با صدای لرزون گفتم:میشه یکم بشینیم . سری تکون دادو به سمت نیمکت رفتیم و نشستیم. سرم رو بین دست هام گرفتم و آرنجم رو به زانو هام تکیه دادم . چند ثانیه نگذشته بود که دیدم آروین سمتم آب معدنی گرفت و گفت:بخور ،حالت رو بهتر می کنه. تمام این مدت اخماش تو هم بود،آب رو گرفتم و یک قلپ خوردم. چند لحظه بعد دیدم گرم کنش که روی یک رکابی پوشیده بود در اورده و گرفت سمتم و گفت:بپوش دکمه های لباست کنده شده . نگاهی به لباسم کردم و از شرم لبم و گاز گرفتم و قرمز شدم ،به ناچار گرم کن رو گرفتم و زیپش رو بالا کشیدم .
    1 امتیاز
  21. پارت چهل و یکم راهم رو کشیدم سمت مخالفشون که برم، هنوز قدم اولم به دوم نرسیده،پسری با قد متوسط ولی هیکلی درشت با چشم های آبی جلوی راهم رو گرفت. پسر:جایی میرفتی کوچولو؟! اخمی کردم و گفتم:هیکلت و بکش اون ور من با تو کاری ندارم. پسر:تازه کاری ؟همتون اولش همین رو میگید! سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و گفتم:بکش کنار،من فقط برای پیاده روی اومدم ,الانم می خوام برم. یک قدم جلو اومد و گفت:اوه ،شاید خودت اومده باشی بِیب ،ولی برگشتنت با منه . نزدیک شد و دستش رو دور کمرم انداخت و سفت منو گرفت،شروع کردم به مشت و لگد پرت کردن ،پسره هم با لبخند نگاه می کرد ،انگار مشت هام هیچ تاثیری روش نداشت،یکی نزدیکمون شد و گفت:اوه،اریک،شاه ماهی پیدا کردی؟ پسره که حالا معلوم شد اسمش اریکه سرش رو برگردوند؛از فرصت استفاده کردم و با زانو وسط پاهاش زدم و خودم و از بغلش بیرون کشیدم ؛ از درد به خودش می پیچید،حقش بود پرو ،اون یکی پسره گفت:دختره چموش،چه غلطی کردی؟ بعد این حرف اومد سمتم، منم شروع کردم به دویدن؛ ولی سرعت اون بیش تر بود و یقه لباسم و گرفت و کشید ؛ با باسن خوردم زمین ،همون جور من رو از یقه، روی چمن ها می کشید ؛ منم با تمام توان جیغ میکشیدم و ناسزا میگفتم،پام رو روی زمین می کشیدم و با دستام به ساعدش چنگ میزدم؛همین جوری درگیر بودم که یک دفعه حس کردم دیگه کشیده نمیشم.
    1 امتیاز
  22. «آینه» فکر کردم خوب شدم... تا وقتی خودم رو دیدم. نه همونی که جلوی بقیه می‌خنده، اون یکی—تو آینه. زخم‌هاش چرک کرده بود، نفرت تو رگ‌هاش دویده بود. ازم دلخور بود، ازم بیزار بود. باز خودم رو گم کرده بودم، که تو اومدی. مثل همیشه، بی‌دلیل. قلبم رو از روی زمین برداشتی، توی سینه‌م گذاشتی، و گفتی: «دیگه هیچ‌کس عذابت نمی‌ده.» باورم شد... شاید هنوز بشه خوب شد. با تو.
    1 امتیاز
  23. "می‌بینمت… از دور. مثل همیشه، با اون لبخند نصفه‌نیمه‌ات که انگار دردات رو تو خودش قورت داده. دستم می‌خواد بیاد سمتت، اما عقل، می‌کشه عقب… می‌ترسم. نه از تو… از خودم. از اینکه یه بار دیگه، با تمام قلب لعنتی‌م بیام جلو، و تو، با تمام آرامشت، بری."
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...