رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. A.F

    A.F

    کاربر فعال


    • امتیاز

      14

    • تعداد ارسال ها

      156


  2. Havzhin

    Havzhin

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      120


  3. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      860


  4. Roya.S

    Roya.S

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      85


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 07/06/2025 در همه بخش ها

  1. سلام نودهشتیا کاربرانی که قصد تعویض مقام کاربری و ارتقا به مقام های انجمن رو دارن، اینجا اعلام آمادگی کنن تا مدیریت بخش مربوطه صلاحیت ایشون رو بررسی کنه. ارتقا کاربر عادی به کاربر فعال، بصورت خودکار پس از ۲۰۰ ارسالی و 500 کسب امتیازانجام میشه. سایر رنک های مدیریتی و خدماتی نودهشتیا: - مدیر کل - مدیر ارشد - ویراستار - گرافیست
    2 امتیاز
  2. کیوان : - آقا ، ایده ی کوروش بود به من مربوط نیست ! -راست می گه . - مهم نیست بیاید ببینید تا از فصولی نمردید . و نقاشی رو نشونشون دادم . تو همین بادی ها بودم که یکی از دانشجو ها اومد داخل اونم هر کسی نه . نازنین بیات همون دختر افاده ای و مستقیم اومد سمت من . پوزخندی زد و جلوی کیوان و کوروش و هدی گفت : حالا من رو بین همه ضایع می کنی ؟! کوچولو . و دستش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم . ولی دستش روی هوا گرفته شد . اونم توسط چه کسی . کیوان . و از بین دندان هاش غرید : - فکر زدن مارال رو از سرت بیرون کن ؛ چون اگه فقط و فقط بفهمم قسط زدنش رو پیدا کردی دیگه با آرامش برخورد نمی کنم. و دستش رو رها کرد و گفت : هرررریییییی! فصل ۱۶ - واقعا ببخشید ، من امروز یک زره زیادی خراب کاری کردم . من هنوز خیلی بچه ام برای استاد دانشگاه شدن و هر لحظه مسمم تر می شم که استعفا بدم برم . و سرم رو انداختم پاین . هدیه آروم اومد بغلم کرد و کیوان شروع به حرف زدن کرد. - خانم مارال شمس، نابغه ی کوچیک. نخبه ای که اگه جدی گرفته شه می تونه دنیا رو تغییر بده . ولی فقط برای اینکه خانم و سن کمی داره دست کمش می گیرن . اگه بخواد می تونه خط و مرز های ریاضی و فیزیک رو تغییر بده. کسی نمی تونه مانعش بشه تو پیشرفت ؛ اگه خودش بخواد . شاید حتی بتونه ماشین زمان اختراع کنه. مارال شمس اگه خودش بخواد ناممکن ها ممکن میشه . آهویی که می تونه مانند یوزپلنگ بدو و با خودش سرعت دنیا رو افزایش بده . غریب و آشنا . لبخند تلخی زدم واقعا باید با مانی حرف بزنم به زودی زود ! - ممنونم کیوان . - منم ممنونم از سرنوشت که دوباره تو رو وارد زندگی من کرد بعد از سال های طولانی ! اون روز گذشت و من سرم رو با تدریس و ... پر کردم ولی از توی فکر حرف های کیوان و خواب دیشبم در نیومدم . فصل ۱۷ گوشی موبایلم رو برداشتم و با هزار ترس و لرز شماره ی مانی رو گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد . - سلام ، مانی خودتی ؟ با صدای خوابالویی گفت : آره خودمم تو کیستی ؟ ( مخفف تو کی هستی ) - آفرین ، خواهرتو از یاد بردی ؟ - مینا تویی ؟ - آره منم . -برو به درک . - بی شعور مارالم
    1 امتیاز
  3. فصل ۱۵ - سلام ، بچه ها آمدید بریم برای تدریس امروز ؟ یکی از بچه ها گفت : استاد میشه این جلسه تدریس نکنید جاش جزوه های جلسه ی قبل رو به صورت کامل بگید بنویسیم ؟ - اگه همه موافق باشید چرا که نه ؟ بیشتر بچه ها موافق بودن پس من هم شروع کردم به جزوه نویسی و نکته گفتن به صورت خلاصه . - بچه ها خسته نباشید . - یکی از دختر ها گفت : واقعا شما بهترین معلمی هستید که من تاحالا داشتم و یک پاکت کوچولو گذاشت رو میزم . - وای ، راضی به زحمت نبودم. ممنون . همون دختر افاده ی جلسه ی قبل گفت : در چقدر چاپلوسی ؟! معلوم بود قلدر کلاس . - خانم بیات سر کلاس من حددتو بدون . - ندونم چی میشه ؟ - امتحانش مجانی ! صدای کف زدن بچه ها بلند شد و چند تا از پسر ها گفتن : دمتون گرم استاد ! - مشکلی پیش اومد فقط مستقیم بیاد پیش خودم . و تعظیم نمایشی کردم . واقعا دانشگاه محیط جالب و هیجان انگیزی داشت برام . کم کم بچه ها هم رفتن و کلاس خالی شد . بالاخره تونستم هدیه رو باز کنم . با هزار ذوق و شوق کاغذ کادو رو کندم به با یک نقاشی از صورت خوم مواجه شدن با سیاه قلم که زیرش نوشته شده بود : مارال شمس. واقعا قشنگ بود . حلقه اشکی تو چشمام زد . توی حال خودم بودم که هدیه وارد شد . - خب ، خب چی کادو گرفتی؟ - تو از کجا فهمیدی ؟ - کلاغه نه ببخشید کوروش گفت . - همین کوروش همدانی خودمون ؟! - نه پس کوروش بزرگ از پاسارگاد راه افتاده پیاده به سمت تهران که این رو به من بگه . کادو ام رو نشونش دادم . و بعد با صدای بلند گفتم : کیوان و کوروش بیاید داخل . و بعد در کلاس باز شد و چهره ی خندان این ۲ تا عجوبه ی فصول پیدا شد .
    1 امتیاز
  4. فصل ۱۴ رفتم تو کلاس و صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم . داشتم وسایل هام رو در می‌آوردم و آماده می کردم برای تدریس ؛ سرم پایین بود . سایه ی روی سرم احساس کردم با آرامش سرم رو آورد بالا. و با چند تا پسر ارازل و اوباش رو برو شدم . با لحنی خون سرد و صورتی پوکر گفتم : کاری داشتید ؟ ۱ - استادی یا دانشجو ؟ ۳- خیلی کوچولو هنوز سال اولی . ۲-یک دقیقه خفه شید . بابا بیاید بریم ، برامون درد سر میشه . ۱- نه ، شما برید من میام کار دارم با این کوچولو . آدرنالین خونم به شدت بالا رفته بود و توی دلم آرزو می کردم یکی به دادم به رسه . ۳- رنگ و روش پریده کوچولو . خانم کوچولو دنبالمون بیا بهت خوش می گذره. در همون لحظه در کلاس با شتاب باز شد و صورت کیوان و کوروش از پشت در نمایان شد . و چند تا پسر دیگه . کیوان سریع اومد سمتم و کوروش و بقیه ی پسر ها ریختن سر اون ۳ تا . - خوبی ؟! جوابی ندادم نمی تونستم جواب بدم هنوز تو شک بودم . - استاد؟! استاد . دیگه کوروش هم نگران شده بود . از در رفت بیرون و با بطری آبی برگشت و به سمت کیوان پرت کرد . کیوان سریع در آب رو باز کرد پاشید سمت صورت من . - مارال ، مارال . خوبی ؟! خانم شمس . استاد ! خوبی ؟ بالاخره با صدایی که از ته چاه میومد جواب دادم . - آره ، خوبم ممنون . کوروش: - کیوان ، رنگش مثل گچ سفید . من میریم یک چیزی بگیرم بخوره تا تلف نشده . و دوباره رفت بیرون . - ببخشید ، با اسم صدات کردم . تو مقعیتی نبودم که بتونم درست فکر کنم . لبخندی به شرمساریش زدم و گفتم : اشکالی نداره! ممنون که نجاتم دادی نمی دونم اگه نبودی چه اتفاقی برام می افتاد. - وظیفه بود . در همین هین کوروش با آبمیوه وارد شد و پاکتش رو داد دستم و گفت : بخور تا نیفتادی رو دستمون ! کیوان: - ای بی شعور . لبخندی کم جون زدم و گفتم : ممنون ، آقای همدانی . داد کوروش درومد . - عه استاد پس چرا به آقای آذری می گید کیوان ولی به من نمی گید کوروش ؟ - من کی به آقای آذری گفتم کیوان ؟ - به هر حال ، منم رو با اسم صدا کنید . و با خنده به کیوان گفت : تو از کجا اسم کوچیک استاد رو می دونی ؟ کیوان سرخ سره شد و سرش رو انداخت پاین و آروم گفت : همسایه رو بروییم هستن یادت رفت ؟ - ولی آدم با اسم کوچیک اونم استاد زنش رو صدا نمی کنه ، بی شعور جان . دیگه کیوان داشت از خجالت می ترکید که به دادش رسیدم . - خودم گفتم بیرون از دانشگاه به اسم صدام کنه . دوم تو شرایطی نبودم که برام استاد ، خانم شمس یا مارال فرقی داشته باشه . بالاخره کوروش رو فرستاد رفت و تونستم باهاش درمورد کاری که داشتم صحبت کنم .
    1 امتیاز
  5. با جیغ بدی از خواب پریدم ، لیوان آبی خوردم . اون خونه ، اون محله اون پسر تو خواب برام خیلی آشنا بود ولی من تاحالا همچلن جایی نرفتم و نبودم ، ولی شاید بود !؟ اون پسر تو خوابم اون اون ... پیش به سوی روز دوم کاری . خوشگل کردم و آمده بودم برم دانشگاه که زنگ در خورد . حدس زدم هدیه باشه پس در رو باز کردم و چون فکر می کردم هدی شال سرم نبود و اتقادی هم به پوشیدن مقنعه نداشتم . - سلام ، استاد . ما خانواده ی مذهبی نبودیم پس الان هم برای من مهم نبود که چیزی سرم نبود . - سلام ، مشکلی هست ؟ - بله ! اگه اجازه بدید برسونمتون . امروز قرار نبود هدی باهام بیاد پس تنها باید می رفتم . - میام ، ولی باید دوتا کوچه اونور تر نگه داری . - چشم . - وایسا من برم کیف و شالم رو بردارم. - باشه . سریع رفتم تو و وسایل هام رو اوردم‌. - استاد دیر شد بدو . - اومدم . - بدو . سریع رفتم جلو در کفش پام کردم . -خب بریم. - استاد دیر برسم دعوام می کنی ؟ - نه ،ولی من اگه دیر برسم قبلا که کلاسم واسه هیچ کس مهم نبود الان ضرب در ۲ مهم نیست براشون . و راه افتادم سمت آسانسور . - مارال این ‌رو از دیشب می خوام بهت بگم ؛ من رو ببخش اگه جلسه ی اول باهات بد رفتاری کردم و مسخره ات کردم چون برام عجیب بود که استاد ریاضی خانمی به جوونی تو باشه . - خودت چند سالته ؟ -۲۱. - خب بابا من فقط ۱ سال کوچیک ترم . - آره ولی همیشه استاد ها ی ریاضی فیزیک یا مرد بودن یا خانم پیری بودن . ما عادت به استاد جوون نداریم. - آخه جوون که بهتر ! حوصله اش بیشتر. درک می کنه . - عادت کردیم . - آها راستی ، بیا کلاس زودتر که کارت دارم . - الان نمی گی ؟ - ببین کیوان ؛ من تو دانشگاه استاد و خانم شمس هستم و بیرون از دانشگاه مارال . اونجا محل کار منه . و من دوست ندارم کار و بیرون و تفریح رو باهم قاطی کنم ! - باشه . قبول. و راه افتاد . دوتا کوچه پاین تر نگه داشت . - ممنون ، کیوان . فعلا . - قابلی نداشت ، خداحافظ . پیدا شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم ... @Nasim.M
    1 امتیاز
  6. -ممنون ، کار بابات چی بوده ؟ - تا جایی که یادمه و پرسیدم ؛ بابای من یک مبلغ کمی سحام داشته توی یک شرکت خیلی بزرگ که کم کم بابای من پولدار میشه و سحام ، کل سحام دار ها رو می خره . و بعد کل هلدینگ رو . دیگه کم کم پولدار و قدرتمند میشه و چند تا هلدینگ هم برای خودش باز می کنه . و الان میرسه به جایی که هست. - درمورد شریک یا همکاری چیزی بهتون نگفته ؟ - نه ، هیچ وقت . دوباره سکوت کرد و رفت تو فکر . کیوان ********* جواب هاش ، رفتارهاش ، اتفاقاتی که براش افتاده بود و مهم تر از همه چشم هاش یکی بود . اون همون دختر بود . ولی چه جوری بهش ثابت کنم ، وقتی هنوز خودم هم مطمئن نیستم ؟ آیا اون دختر همون دختری در گذشته ی تلخ و تاریک من ؟ حرف های داره برام اکو میشه : اون دیگه تورو یادش نیست . برو و به زندگیت برس . برو . دست از سر دختر ما بردار . با صدای مارال به خودم اومدم . - کیوان! کیوان ؟! خوبی ؟! - آره ، خوبم . فصل۱۲ مارال ******* نشسته بودیم تو ماشین و سکوت بدی جو سنگین رو سنگین تر کرده بود. این بار من شروع به حرف زدن کردم . - کیوان، تو تو گذشته ی من بودی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا از وقتی دیدمت حس آشنا بودن باهات دارم . - نمی دونم مارال نمی دونم . همه چیت به اون دختر توی داستان زندگی من می خوره به جز غم نهفته تو چشمات ، چشمات همون چشم هاست ولی اون چشم های که من می شناسم شاد بود برای تو غمگین. - من یک اتفاقی بدی حتما برام تو بچگی هام افتاده که تو بخشش بودی تو باید کمکم کنی. کمکم کنی که گذشته ام رو پیدا کنم . بها اش رو می پردازم . - خانم مارال شمس، گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - سرنوشت ما از یک جایی تا یک جایی باهم بوده بعد قطع شده الان دوباره بهم رسیدیم . - من تا سر از ۶ تا ۱۴ سالگی تو درنیارم ول کن نیستم ! - تا ته خط میای ؟ - تا ته ، ته خط هستم. - چرا ؟ فصل ۱۳ رفتم تو خونه و لباس هام رو دراوردمو خوابیدم . توی یک محله ی قدیمی بودم . توی حیاط یک خونه ی قدیمی و ویلای توی یک آلاچیق با یک پسر حدودی ۱۰ ساله نشستیم و جلومون چند تا دفتر و کتاب بازه توی اون دفتر و کتاب ها پر از فرمول های انتگرال و دیفرانسیل هست . یهو یک موتور میاد از در تو میزنه به من و بعد تاریکی تمام . @Nasim.M
    1 امتیاز
  7. خواهر کوچیک ترم به من حسودی می کرد ولی برادر بزرگترم همیشه هوام رو داشت بابام من رو از خونه دور کرد که مینا آسیبی به من نرسونه . - مارال ؟ کسی به نام کیوان تو زندگیت نبوده ؟ - چرا ، الان بغل دستش نشستم . - نه منظورم ، تو گذشته ات بود. - یادم نیست. - تو همونی از همه لحاظ ؛ مشخصاتت ، ضاحرت ، لحنت، صورتت و مهم تر از همه چشمات . همونی همون دختر بچه ی ۶ تا ۱۴ ساله که تو زندگی من بود و یهو رفت . - کجا رفت؟! - اون و خانوادش یهو از محله ی ما رفتن و من دیگه اون دختر رو ندیدم تا امروز صبح . - اون دختر منم ؟ فصل ۱۰ جلو در رستورانی وایستاده ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد و رفت از اون ور در رو برای من باز کرد . تشکر زیر لبی کردم و رفتم سمت در رستوران . وارد شدیم؛ واقعا رستوران شیکی بود . نشستیم سر یک میز ، به منو نگاهی انداختم و انتخاب کردم . اون هم مینطور . گارسون رو صدا زد ؛ - چی میل دارید ؟ کیوان روبه من اشاره کرد و گفت : بفرمائید. - سالاد سزار مینی با آب . - استیک مدیوم آب دار با مخلفات و نوشابه. - چشم . - چقدر کم غذا می خوری ؟ - رژیمم . - اوه بابا خفن . سکوت کردم ؛ باید هرچی زود تر برم پیش مانی. - استاد ، مگه فردا دانشگاه ندارید ؟ - چرا .‌ - میای جلسه ی بعد رو . - نه ! می خوام استعفا بدم ، مغزم نمی کشه هنوز فرصت دارم . نمی خوام از الان شروع کنم . یک لحظه رنگ از رخسارش پرید و پرسید : چرا ؟ - من هنوز به قدری پخته نشدم که بتونم استاد دانشگاه باشم ؛ من حتی معنی خسته نباشید های آخر کلاس امروز رو نفهمیدم . - یاد می گیری ؛ یادت می دم . نشد جوابش رو بدم چون گارسون غذا ها مون رو آورد . تعارف زدم : بفرمائید . - ممنون . شما بردارید . دیگه جواب ندادم و شروع کردم به خوردن . فصل ۱۱ هردو تو فکر غرق بودیم و غذامون رو در سکوت می خوردیم تا اینکه شروع به حرف زدن کرد . - ببین ، شاید الان به خودت بگی که آخه گذشته ی من به تو چه ؛ ولی گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - ناراحت نمی شم ، هرچی خواستی بپرس و بگو تا جایی که یادم باشه و بدونم بهت می گم .
    1 امتیاز
  8. خوشتیپ ولی اسپرت . - سلام خانم شمس ! - سلام ، خوب هستید ؟ من مشکلی ندارم با اسم صدام کنید . - چشم ، اگه شما هم من رو با اسم صدا کنید . - باشه ، قبول. ‌ - بریم ؟ جلو تر شروع کرد، به راه رفتن تا که رسیدیم به یکی از ماشین های توی پارکینگ یک سانتافه ی مشکی بود ‌. در رو برام باز کرد و من هم آروم سوار شدم و خوش هم نشست . حرکت کرد و سکوت حکم فرما بود تا که شروع به صحبت کرد _ استاد ، چه جوری دانشگاه شریف به انواع استاد با ۲۰ سال سن پذیرفته شدی ؟ _ اسم رو نزدی تو گوگول نه ؟ _ چرا ، همون روز تو کلاس وقتی گفتی زدم ، ولی دوست دارم خودت بگی . - چرا ؟ - بگم ، نمی خندی ؟ با سر تائید دادم که نمی خندم . - همون روز اول که اومدم سر کلاست و اونجوری رفتار کردی ؛ احساس کردم برام آشنایی ولی نتونستم چشم هات رو ببینم . خیلی آشنایی، انگار که یک وقت زمانی رو باهم بودیم ولی چیز زیادی ازت نمی دونم ؛ نیاز به یک سری اطلاعات دارم که بدونم همونی هستی که توی ذهن منی . - منم اولین باری که چشم هات رو دیدم حس آشنایت داشتم ؛ دوستی چندین و چند ساله . باهم گفتیم : احساس می کنم ربطی به گذشته ی من داری . زد زیر خنده و گفت : چه هماهنگ ! لبخندی زدم و گفتم : می خوای گذشته ام رو بدونی ؟ - آره ، از اول ، اول. - از اول ، اول که خودم هم یادم نمی یاد ولی از جایی که. یادم میاد اینکه ؛ یکی بود یکی نبود....... فقط ۱۴ ساله بودم ، یک دختر بچه ی ۱۴ ساله که توسط معلم ریاضیش می فهمه نابغه اس ؛ تست هوش و آیکیو و .... می ده میفهمن بله ، این دختر یک نابغه اس . کلی کلاس و این و اون می برنش تا اینکه تو سن ۲۰ سالگی استاد دانشگاه میشه، اون هم نه هر دانشگاهی ؛ دانشگاه شریف. استاد ریاضی و فیزیک. ولی نگاه یکی از دانش جوهاش آشنا ، شبیه به یک آشنا ولی غریب . اون دختر چیز زیادی از گذشته اش نمی دونه ولی حس می کنه که این پسر ربطی به اون و گذشته اش داره ! پایان ، شجره نامه ی من . - چیزی از سن ۶ تا ۱۴ سالگیت یادت هست . - نه هیچی . - دقیقا همون تایم زمانی . - چی شده تو اون زمان ؟ - یک اتفاق بد و شوم . در باره ی خانوادت بگو . - مادرم اسمش سارا و پدرم حامد خواهر کوچیک تری به نام مینا و داداش بزرگتری به نام مانی .
    1 امتیاز
  9. کل ماجرا گفتم . - خب ماری جون بپر تو حموم یک دوش بگیر . تازه ساعت ۴ بود . رفتم تو حموم همونجوری که خودم رو می شستم داشتم به این فکر می کردم که چرا گفتم هدیه بیاد ؟! من که اصلا اهل این کار ها نبودم ‌! باید سر از گذشته ام در بیارم ، اتفاقاتی که افتاده . چرا انقدر کیوان برای من آشنا . چرا من برای اون آشنا هستم . - مارال ، هر کاری دوست داشتم بکنم ؟ - آره ؛ ولی زشت نشم . هدی روی آینه رو پوشوند و شروع کرد از ساعت ۵ تا ۷ دیگه کم کم داشت جیغم در میومد. - هدیه ! تموم نشد ؟ - تادا ! و پارچه ی روی آینه رو کشید . خیلی قشنگ شده بودم ، چشم های کهرباییم رو با سایه ی مشکی و نقره ای بسیار زیبا کرده بود و با خط چشم ، چشم ها رو بزرگتر و قشنگ تر کرده بود . و کمی هم گونه هام رو گلگون کرده و زاویه فک داده بود . و کار رو با رژ لبی صورتی به پایان رسوند . - خب ، ماری چی می پوشی ؟ - نمی دونم ! - ولی من می دونم . و یک کت و شلوار مشکی و یک بلیز کرمی رنگ و لوفر مشکی کرم . و یکی از این کلاه هنری های چرم مشکی . - موهام چی ؟ - اتو می کنم . و شروع کرد به اتو کردن. - هدیه ! یادم رفت بهش پیام بدم بگم میام . نیم نگاهی به ساعت کرد و گفت: ساعت چند قرارتون ؟ . ۸- - الان بده . گوشیم رو درآوردم و پیام دادم : سلام ، مارال هستم . قرار ملاقاتتون رو پذیرفتم ، فقط کجا بیام ؟ در همون لحظه سین خورد و جواب داد : سلام ، خوب هستید ؟ ممنون ، میام جلو در واحد ، با هم بریم . یعنی منتظر بود جواب بدم ؟! - دادی ؟ - آره ، جواب داد میاد دنبالم. - خب بدو برو بپوش . و خودش رفت بیرون ؛ لباس هام رو پوشیدم . واقعا هدیه ترکونده بود ! خیلی قشنگ شده بودم ولی ذهنم درگیر بود . فصل ۹ راس ساعت ۸ زنگ در خونه به صدا درومد؛ پس چرا جلسه ی اول رو انقدر دیر کرده بود ولی الان زود اومد؟ در رو باز کردم . چند ثانیه زل زد به من و من هم نگاهی به لباس هاش انداختم‌، تیشرت سفید و شلوار بگ مشکی و کانورس ( آلستار) سفید و مشکی .
    1 امتیاز
  10. اومدم داخل ، واقعا شاید سرنوشت من ربطی به این پسر داره ، چیزی که من نمی دونم . این فکر ها رو گذاشتم کنار رفتم تو اتاقم و لباس هام رو درآوردم. واقعا گرسنه ام بود پس یک ماکارانی سر سری درست کردم . وقتی داشتم غذا رو می کشیدم ، فکر اینکه کیوان و کوروش اون ور ممکنه گرسنه شون باشه داشت عین خوره مغزم رو می خرد . برای همین غذا اندازه ی دو نفر ریختم و کمی تزئینش کردم . و‌ رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم . فصل ۷ زنگ و زدم ؛ در باز شد و قامت کیوان معلوم شد . -سلام ، براتون غذا آوردم. -سلام ، راضی به زحمت نبودم . بشقاب رو دستش دادم و گفتم : فعلا ، آقای آذری. داشتم می رفتم سمت واحد خوودم که صدام کرد و گفت : واقعا کی هستی ؟ - مارال شمس، ۲۰ سال ، تهران و استاد ریاضی و فیزیک دانشگاه شریف . دانشگاه نرفتم . - منظور من این ها نبود . تا الان پشتم بهش بود چرخیدم و گفتم : پس منظورتون چی بود ؟ - احساس می کنم قبلا یک جا دیده بودمتون . - شاید تو اخبار ، اینستا گرام ، یوتویب یا تیک تاک دیده باشیم . - نه . من برات آشنا نیستم ؟ چند ثانیه سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم ؛ دیگه بی احساس نبود دنبال هیجان بود کنجکاو بود و این چشم ها برام کمی آشنا می زد . - چرا . خیلی آشنایی . - توی گذشته ات نیستم ؟ - نمی دونم ، من واقعا چیزی نمی دونم ؛ مخصوصا درمود گذشته ام . - مگه میشه ؟ - آره ، من از ۱۴ سالگی به بعد ام رو فقط یادمه از ۶ تا ۱۴ رو چیزی ازش یادم نمی آد . کیوان ******** حالا تونستم با دقت به چشم هاش نگاه کنم ، همون جفت چشم بود . همون رنگ ، همون شکل همنقدر وحشی ولی گاهی وقت ها معصوم . باید گذشته اش رو بفهمم ؛ ولی نیاز به خانواده و اعتمادش دارم . ایده ای به سرم زد . سریع پاشدم و رفتم یک خودکار و تکه ای کاغذ آوردم. مارال ******** روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم و داخل گذشته ام جست و جو می کردم . هیچی یادم نمی اومد ، هیچی ، هیچی . گریه ام داشت درمیومد که زنگ در خورد ، به امید اینکه هدیه اس سریع دویدم و در رو باز کردم و پریدم رو کاناپه. ولی هدیه ی نیومد تو . رفتم جلو در و با بشقاب و یک نامه ی داخلش مواجه شدم . سلام بر مارال شمس. غذا بسیار خوش مزه بود و ممنونم از این بابت . من آشپزی بلد نیستم و چیزی نداشتم که درون بشقاب قرار بدم و بیارم برای همین و تشکر می خوام شما رو برای شام دعوت کنم . ساعت ۸ اگه مشکلی ندارید که با دانش جوتون بیاید بیرون . با این شماره تماس بگیرید : ....... زنگ زدم هدی : الو سلام ، وقت ندارم توضیح بدم فقطرهرچی وسایل آرایش و روتین پوستی داری بردار بیا خونه من . - دو دقیقه دیگه اونجام . فصل ۸ - خب عین انسان بنال ببینم چی شده ؟
    1 امتیاز
  11. -می دونم یکی از شاگردات بود ، چی کارت داشت ؟ - غضیه اش مفصل . -الان تایم صبحانه است ، می تونی تو کافه تریا بهم بگی . یک لحظه دست از راه رفتن کشیدم و با تعجب پرسیدم : کافه تریا ؟ - یک جایی شبیه کافه است. - آها . بریم خب ؟ ***************** چند دقیقه قبل از دید کیوان . با خداحافظی کوتاهی رفتم . این دختر چیزی داشت ؛ که من احساس می کردم به گذشته ام ربط داره . اون اتفاق ، بد و کزایی . ولی چرا از اول کلاس داشت چشم هاش رو ازمون پنهان می کرد ؟ فصل ۶ مارال ****** آروم با هدیه پشت یکی از چند میز نشستیم . - حالا به صورت کامل بگو اون پسره کی بود. - همه چیز رو براش گفتم . - مارال ، واقعا می خوای استعفا بدی ؟ - نمی دونم ، واقعا گیر کردم هدیه ! بابا مگه من چقدر تحمل دارم؟ از همین روز اول اینجوری با من لج کردن ببین سر امتحان چی کار می کنن . - ولی ، داستان کیوان آذری بودار هست . - نمی دونم ، واقعا نمی دونم . - ماری ، حتی اگه قضیه ی گذشته ات وسط باشه ، من تا آخرش هستم . - هدی ، تو درمورد گذشته ی من چیزی می دونی ؟ - زیاد نه ، ولی کیوان خیلی آشنا . - برای من هم آشنا . و باید باهاش حرف بزنم . رفتم خونه ؛ من برای آرمش بیشتر یک خونه مجردی داشتم که واحد روبروش خالی بود. ولی امروز وقتی داشتم می رفتم تو واحدم ، جلو در واحد روبه روی کوروش همدانی وایستاده بود و داشت بلند بلند یکی رو صدا صدا می کرد . - سلام ، آقای همدانی . - عه ! سلام استاد . - لطفا ، اینجا به من نگید استاد . همون خانم شمس ، خوبه . صدای از توی واحد اومد و بعد خود شخص اومد بیرون . - کوروش همین خوبه ، بگیرش . - باشه . حله . فعلا خانم شمس . - فردا می بینمتون . - عه سلام استاد . - سلام. خونه گرفتید اینجا ؟ - با اجازه بله . - عه پس همسایه هم شدیم . - واقعا ؟ - بله ! همین خونه ام . و به در اشاره کردم . - فعلا ، آقای آذری ‌. - خداحافظ استاد. @Nasim.M
    1 امتیاز
  12. فصل ۳ - استاد تموم‌ شد . سرم رو آوردم بالا و تخته رو نگاه کردم ، خوب نمی دیدم . بلند شدم و ماژیکی با رنگ متفاوت برداشتم . رفتم پای تخته ، نگاهی به تخته کردم ؛ همه ی جواب ها و راه حل ها درست بود . ولی من یکی از سخت ترین سئوال ها رو نوشتم . - آقای آذری ، شما تست هوش دادید تا الان ؟ - نه ، چطور مگه ؟ - فردا قبل از شروع کلاس بیاید ، باهاتون کار دارم . - چشم استاد . واقعا یهو عوض شده بود ؛ شاید دلش برام سوخته بود . صدای خسته نباشید های بچه ها درومد . منظورشون رو متوجه نشدم . پس با خنده و گریه روبه کلاس برگشتم و گفتم : منظورتون رو متوجه نمی شم! میشه واضح بگید ؟ همه داشتن خودشون رو کتنرال می کردن که نخندن : اشکال نداره بخندید ، مهم نیست . یهو کل کلاس منفجر شد از خنده . تا که یکی از پسر ها از ردیف های وسط گفت : استاد ، یعنی میشه کلاس رو تموم کنید ؟ - خب چرا عین انسان نمی گید ، میشه کلاس رو تموم کنید ؟ یکی از اون ور کلاس گفت. : خب استاد ، بگیم که استاد ها تیکه تکیه مون می کنن . یکی از پسر ها که معلوم بود بچه پرو گفت : شما که این چیز ها رو نمی دونی ؛ چرا اومدی استاد دانشگاه شدی ؟ - خب ، من دانشگاه نرفتم . صدای هم همه‌ی کلاس بلند شد . که یهو یک دختر افاده ای از صندلیش بلند شد و اومد جلو می زم و گفت : آها پس دانشگاه نرفتی ! پس چه جوری استاد دانشگاه شدی ؟ نادیده اش گرفتم ، من که به زودی زود میرم نمی خوام تنها که از خودم میزارم خاطره ی یک استاد بد باشه . -بچه ها کلاس تموم شد ، می تونید برید . و خودم دست هام رو گذشتم رو میز و سرم رو گذاشتم روی دست هام و چشم هام رو بستم . همه کم کم از کلاس خارج شدن . فصل ۴ کیوان ************ کاش می تونستم دوباره چشم هاش رو ببینم . شاید می تونستم بفهممش . *********** مارال - خانم شمس ؟ چرا دانشگاه نرفتید؟ چه طوری میشه ؟ - تو اینترنت اسمم رو سرچ کنی میاره . در همون لحظه در باز شد و صدای هدیه پیچید تو کلاس . - ماری ؟ ماری جونم ؟ انگار که تازه کیوان رو دیده باشه گفت : عه ببخشید . کارشون دارید ؟ - نه تموم شد . و کیوان با خداحافظی کوتاهی رفت . یک بار هم شده هدیه فرشته ی نجاتم بود نه باعث عصاب خوردیم . فصل ۵ -مارال ، این کی بود . با آشفتگی جواب دادم : یکی از شاگرد هام بود . @Nasim.M .
    1 امتیاز
  13. آقای کیوان آذری . دستش رو آورد بالا : حاضر استاد . استاد رو با لحن مسخره کردن گفت . پس کیوان آذری ایشون . پسری تقریبا قد بلند و ورزش کار ، موهای حالت دار و قهوه ای سوخته داشت و حالت چشماش ؛ بی حس ترین چشم های بود که تا به حال دیده بودم با رنگ قهوه ای بسیار سوخته . - آقای کوروش همدانی . - حاضر . - می دونید کوروش چی کارا برای ایران کرده . نازنین بیات : نه پس فقط شما می دونید . -آقای آذری بلندشید و بگید . -استاد همین کوروش همدانی خودمون رو می گید ؟ - نه ، ولش کنید . نفر بعد ...... شروع کردم به تدریس ، که صدای پچ ، پچ شنیدم برنگشتم که ببینم کی هستن ولی صداشون برام واضح بود . سریع یک مسئله درمورد همون موضوع تدریس نوشتم و نشستم . - آقای آذری بفرمائید پای تخته ، مسئله رو حل کنید . کیوان بلند شد و داشت به سمت تخته می اومد که بچه ها خندیدن و گفتن : کیوان ، کارت درومده ! کوروش همدانی از اون ور گفت : زیر زره بینی ، دعا کن امسال رو نندازتت. - آقای آذری نمی خواد بیای ، برو بشین. و روبه بچه ها ادامه دادم : از من برای خودتون بت ساختین ؟ من درکتون می کنم . ولی الان تنها مشکلتون برای اینه که سن من کمتر از شما ها هست ؟ اگه تنها مشکلتون اینه که کاری ندارم ، میرم همین امروز بعد از کلاس استعفا میدم ، می گم یک استاد دیگه بیاد جای من . یکی از دختر ها از آخر کلاس گفت: مگه شما چند سالتونه؟ -تا الان که آدم حسابم نمی کردید ، الان بگم هم که حتما به هم می خندید . همدانی که واقعا پسر ، خوبی بود گفت : استاد ! نمی خندیدم بگید . هرکی خندید این ترم بهش ۰ بدید . - باشه قبول . ۲۰ سال ، ۲۰ سالمه . چرخیدم روبه تخته که هرکس داشت خودش رو کنترل می کرد که نخنده راحت باشه . -استاد ؟‌ صدای کیوان آذری بود . - بله ؟ و روبه کلاس چرخیدم . - میشه اون مسئله که قرار بود بیام حل کنم رو بیام ؟ - چرا که نه ؟ تشریف بیارید . و ماژیک توی دستم رو به سمتش گرفتم . یک تشکر کوتاهی کرد و رفت برای حل کردن مسئله . من هم نشستم رو صندلیم و دستم رو گذاشتم رو سرم و چشم هام رو بستم . واقعا کشش این کار رو نداشتم ، امروز میرم استعفا می دم . @Nasim.M
    1 امتیاز
  14. فصل ۱ تلفنم رو برداشتم و سرش داد زدم؛ - هدیه ! به خدا اگه تا ۳۰ ثانیه دیگه پایین نباشی ؛ خودم تنها میرم . - اومدم ،‌ اومدم . ۲ ثانیه بعد اومد پایین ؛ فقط نیاز بود زنگ بزنم سرش داد بزنم ؟ به احتمال زیاد . از دست این هدیه دیگه رد دادم ، خودم از خودم سئوال می پرسم خودم هم جواب می دم ! - سلام ! ماری جون . - سلام و کوفت ، سلام و درد ، سلام و مرض . وای به حالت من دیر برسم دانشگاه . - حالا ، ته تهش اینکه که دیگه هیشکی سرکلاست به درست توجه نمی کنه . - قیافه ی من رو اینجوری نبین ، من پای کارم وسط باشه تک تکشون رو میندازم . - این باز پز هوشش رو به ما داد . - چه پزی ؟ بابا استرس دارم فکر کنم برای سن کمم هیشکی به تدریسم توجه نکنه و مسخره ام کنن . سرم رو گذاشتم رو فرمون ؛ واقعا استرس داشتم برای امروز ، آخه یک دختر ۲۰ ساله چقدر فشار رو می تونه تحمل کنه ؟ -مارال، تو ، توکارت بهترین خودت هستی خب ؟ اگه تو نبودی که من الان دانشگاه شریف قبول نمی شدم ، ته تهش می خواستم بشم آرایشگر ولی حالا برای زحمت های تو اینجام . یک نفس عمیق بکش و راه بیفت . چشم هام رو آروم باز کردم ، واقعا هدیه بهترین دوستی بود که یک نفر می تونست داشته باشه . -هدیه من بدون تو چی کار کنم ؟ - نترس تا تهش هستم . استارت زدم و راه افتادم به سمت دانشگاه . فصل ۲ - سلام ، مارال شمس هستم ، استاد ریاضی و فیزیک امسال شما . امیدوارم سالی خوبی رو باهم داشته باشیم ، کوئیز از درس جلسه ی قبل نمی گیرم . فقط هر چهار شنبه از مباحث مهم که نکته گفتم جزوه نوشتید می گیرم . و برای امتحان همون جزوه ها رو بخونید به راحتی می تونید به سئوال های امتحان پاسخ بدید . با من راحت باشید ، اگه جای رو نفهمیدید ازم بپرسید . من هم یکی از شما ها ، ازم نترسید . با آرزوی موفقیت . میرم برای حضور غیاب . آقای کیوان آذری . همون لحظه در باز شد و پسری تقریبا ۲۰ ، ۲۱ ساله وارد شد . و بدون حتی نگاه کردن به من رفت و نشست آخر کلاس و از بغل دستیش با صدای تقریبا بلندی پرسید : استاد هنوز نیومده ؟! بدون مجال برای جواب دادن بغل دستیش گفتم : سلام ، چرا اومده ! - پس استاد کوش . -بچه ها استادتون امسال برای ریاضی و فیزیک کیه ؟ همه : شما ! پسر پوزخندی زد و گفت : دوربین مخفی ؟ بهش توجه نکردم و به ادامه ی حضور غیابیم رسیدم : @Nasim.M
    1 امتیاز
  15. تیکه ای از رمان : با ناباوری نگاهم کرد ؛ لبخندی به نگاه تعجب زده اش زدم . لب باز کرد و زمزمه کرد : -‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‎‌‌‎‎‌‎ من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست تا تو باشی نشوم خیره به لب های کسی ..... ذوق زده خوندم : -من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانی کردی ادامه داد : -می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی. @Nasim.M
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...