به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 05/12/2025 در پست ها
-
🌼درود نودهشتیا!🌼 🌼خوبین عزیزان، چخبرا؟!🌼 انرژی هاتون نیفته که براتون برنامه دارم، مقدمه رو رها میکنم و به سراغ اصل مطلب میرم😎 چالش ما از اسمش مشخصه، ببین و بنویس🎬 من عکسی برای شما تو همین تاپیک قرار میدم و شما کاربر عزیز به اون عکس که نگاه میکنید و یه سکانس برای اون عکس مینویسید برای کاربرانی که نتونستم منظورم رو بهشون برسونم این پایین یه جوری دیگه توضیح میدم👩🏻🏫 ببین جونم فکر کن یه کتاب داستان دادن دستت اما نوشته های کتاب حذف شدن و فقط عکس های اون سکانسها باقی موندن، من از شما میخوام که اون سکانس رو طبق اون عکس بنویسید. 🩷 💥حالا برنده ما کیه؟!💥 برنده کسیه که بتونه توصیف، خیال پردازی و تصویرپردازی خوبی نسبت به رقباش داشته باشه🌟 جوایز هم دقیق اعلام نمیکنم صد البته که امتیاز بالایی براش در نظر گرفتم و... موفق باشید😉 @Kahkeshan @shirin_s @Khakestar @هانیه پروین @Amata @QAZAL5 امتیاز
-
بچها اگه قرار باشه یه چیزی که توی زندگیتون بهتون خیلی ضربه زده یا چیزی که خیلی خوشحالتون کرده رو بعنوان تجربه خوب یا بد با ما درمیون بزارین، اون چی بود؟4 امتیاز
-
سلام گلای توخونه اگه اخرین کتابی که خوندی اسمت بود اسمت چی میشد؟ خودم بادام3 امتیاز
-
همانا حرف زدن درباره کتابها، خیلی لذتبخش تر از خواندن آنهاست!😂 این تاپیک برای اینکه هروقت کتابی رو تموم کردی و دوست داشتنی دربارش چیزی بگی، نظر یا حست رو اینجا بنویسی📚3 امتیاز
-
عکسی که باید راجبش بنویسید این پایینه اما قبلش یه سری نکات رو بگم بهتون: ۱. سکانسی که مینوسید حداقل سی خط باشه. ۲. سه روز فرصت دارید یعنی تا ۲۶ اردیبهشت. ۳. نوشتههاتون رو تو همین تاپیک قرار بدید. این هم از عکس جذابمون👇🏻 منتظر نوشتههای قشنگتون هستم😍 ببین و بنویس | قسمت اول3 امتیاز
-
خودم یه تجربه خیلی بدی که دارم اینه همه رو فکر میکنم مثل خودم صاف و سادهان و بهشون زود اعتماد میکنم، یجورایی از وایبی که از روی ظاهرشون میگیرم قضاوت میکنم و همین باعث میشه مدام ضربه بخورم.❌ تجربه خوبم اینه که اگه کسی از چشمم بیفته، حتی اگه آسمون و بیاره روی زمین دیگه نمیتونه به اون جایگاهی که تو قلبم داشت برگرده✅3 امتیاز
-
به تازگی رمان شکلات تلخ رو خوندم و خیلی دوسش داشتم و رفتار و اخلاق شخصیت مرد داستان واقعاً به دلم نشست اگه رمان پلیسی و عاشقانه دوست دارید بسیار پیشنهاد میشه که رمانهای سیگار شکلاتی و شکلات تلخ رو بخونید.3 امتیاز
-
تجربه بدم اینه که من خیلی دلرحمم و به دور و اطرافیانم مهم میدم و هیچوقت کاری نمیکنم که کسی ازم ناراحت باشه ولی دیگران خیلی راحت ناراحتم کنن.2 امتیاز
-
خودش را در آغوش او جا داد. هنوز زیاد هم از آن قلعهی منحوس دور نشده بودند که ساوان(اژدهای دستآموز ملکه) به دنبالشان افتاده بود و آتشی که از طلسم جادوییِ ملکه سر چشمه میگرفت احاطهشان کرده بود. با وحشت نگاهش را به آتشی که محاصرهشان کرده و ساوانی که پشت سرشان منتظر یک اشاره بود تا نابودشان کند چرخی داد و رو به جفری که خونسرد و آرام دست گرد کمرش انداخته بود پرسید: - ح... حالا چیکار کنیم؟! جفری با خونسردیِ تمام پوزخندی به لبهای نسبتاً باریکش نشاند. - میخواد ما رو برگردونه. چشمان مشکی رنگش را با وحشت گشاد کرد. - وای نه! من نمیخوام برگردم. من نمیخوام باز به اون قلعهی وحشتناک برگردم. جفری چشمان قهوهای رنگش را به چشمان او پیوند زد و با اطمینانی که در چهره و صدایش موج میزد گفت: - آروم باش سارا! ما قرار نیست به اون قلعه برگردیم عزیزم. - پس... پیش از آنکه حرفش را تمام کند جفری دستش را گرفت و او را به دنبال خود به سمت جلو و آتشی که همچنان زبانه میکشید کشاند. سارا چنگ به بازوی جفری زد و جیغ کشید: - چیکار داری میکنی؟ اون هردوی ما رو میسوزونه. جفری بیآنکه جوابش را بدهد همچنان به سمت آتش میدوید. داشتند به آتش نزدیک میشدند و گرمای آن را بر روی پوست خود به خوبی حس میکرد. کمی مانده به شعلههای آتش جفری از حرکت ایستاد. هر دو نفس نفس میزدند و قطرات عرق بر روی پوست صورتشان خودنمایی میکرد. جفری از گوشهی چشم نگاهش کرد و پرسید: - آمادهای؟ با گیجی نگاهش کرد. برای چه چیز باید آماده میبود؟! پیش از آنکه بتواند سوالی بکند در آغوش گرمی فرو رفت و همراه با جفری به میان شعلههای آتش کشیده شد.2 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم نگاه آتشین دستام رو بسته بودن و به زور منو سوار ون مشکی کرده بودن، فریاد میزدم که منو از ماشین پیاده کنن اما وقتی دیدن که صدام زیادی بلند شده و داره توجه جلب میکنه به دهنم هم چسب زدن. نمیدونستم که این آدما کین و چی از جونم میخوان؟ من مثل همیشه بعد از دانشگاه منتظر پیام بودم تا بیاد دنبالم و با هم بریم کافه کتاب شما خیابون شریعتی تا پیام برام کتاب بخونه و منم از شنیدن صدای قشنگش لذت ببرم اما امروز سه نفر اومدن و از جلوی در دانشگاه منو به زور سوار ماشین کردن. نمیدونستم که چه خبره! الان تقریبا چهل دقیقه بود که تو راه بودیم و بنظرم که داشتیم از شهر هم خارج میشدیم. اشکم درومده یود، همین لحظه گوشیم زنگ خورد، یکی از همینایی که روبروم نشسته بود کیف و از بغلم برداشت و گوشی رو از توش درآورد و با پوزخند گفت: ـ باباجونت داره بهت زنگ میزنه. پاهامو کوبیدم به زمین تا بلکه دلشون بسوزه و دستام رو باز کنم ولی بی فایده بود، پسره شیشه ماشین رو آورد پایین و با لبخند بهم، گوشی رو از ماشین پرت کرد بیرون و گفت: ـ اما نمیدونه که حالا حالاها باید چشم انتظار دخترش بمونه. خدایا من گرفتار چه بازیه کثیفی شده بودم؟ اینا کی هستن و چرا باهام اینجوری رفتار میکنن؟؟ نکنه بخوان منو بکشن و بندازم جایی که دست هیچکس بهم نرسه؟! از ترس زیاد، پاهام میلرزید. خدا کنه پیام یا بابا تا الان به پلیس خبر داده باشن. هوا تقریبا تاریک شده بود که بالاخره ماشین یجا وایستاد، پسره کناریم محکم بازومو گرفت و منو از ماشین پرت کرد پایین که یکی از اونا بهش گفت: ـ چیکار میکنی حیوون؟ یه تار مو از سرش کم بشه، رییس دهنمون رو سرویس میکنه. پسره سرشو انداخت پایین و گفت: ـ ببخشید آقا اینقدر کنار گوشم زر زد و تقلا کرد، عصبی شدم. پسره رفت نزدیکش و یقشو گرفت و گفت: ـ از این به بعد هر وقت عصبی شدی خودتو کنترل میکنی البته اگه دلت نمیخواد به دیار باقی بشتابی پسره سرشو انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت. اومد کنارم نشست و کمکم کرد از روی زمین پاشم. وسط جنگل بودیم و هوا هم خیلی سرد شده بود. اشهد خودمو خونده بود و فهمیدم که دیگه کارم تمومه. بعد از یکم راه رفتن رسیدیم به یه خونه عجیب غریب وسط جنگل. جلوی خونه آتیش روشن شده بود و پشت اون آتیش یه پسره نشسته بود، با دیدن ما بلند شد و سمتمون اومد، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، تتوی اژدهایی بود که روی گردنش زده بود و چشمای مغرورش. پسره کناریم رو بهش گفت: ـ آقا رامان آوردیمش. چند دقیقه بهم خیره شد، یهو به خودش اومد و گفت: ـ دستاشو باز کنین. بعد از اینکه دستام رو باز کردن، اومد نزدیکم و گفت: ـ فکر فرار به سرت بزنه، سگ های این اطراف تیکه پارت میکنن. پس دختر خوبی باش و به حرفم گوش کن. با حالت مظلومی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ آخه شما کی هستین؟ برای چی منو آوردین اینجا؟شاید... شاید اصلا منو با یکی دیگه اشتباه گرفتین. همونجوری که منو میشوند سمت آتیش پوزخندی زد و گفت: ـ تو مهرانا دختر حمید دیلکی هستی. اشتباه نگرفتمت. انگار برق سی و شش ولتی بهم وصل کردن. این کی بود که منو اینقدر خوب میشناخت؟! همونطور که گوشیش رو از تو جیبش در میآورد بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: ـ از الان تا به مدت طولانی که اون پدر سگ صفتت پول منو بیاره، اینجا مهمون مایی. آب دهنم رو قورت دادم و با تته پته پرسیدم: ـ با...بابام به شما بدهکاره؟ بازم بهم خیره شد اما بعدش به آتیش نگاه کرد و گفت: ـ پارسال برای عمل آپاندیس مادرت با سود ازم پول گرفته و هنوز پس نداده، دو بار بهش مهلت دادم ولی گوش نکرد، بهش گفتم دفعه سوم از طریق یکی از عزیزاش وارد عمل میشم. اشکم درومده بود. این آدم چی داشت میگفت؟! بابام ربا کرده بود؟! همین لحظه گوشی رو گذاشت رو بلندگو که صدای بابا پیچید: ـ عوضی، دخترعمو کجا بردی؟ رامان خندید و گفت: ـ آروم باش آقا حمید. دخترت جاش امنه. اگه تا دو هفتهی دیگه پولم رو آوردی که دخترتو بهت پس میدم وگرنه یه نگاه بهم کرد و گفت: ـ جنازشو باید از سردخانه تحویل بگیرین. تا داد زدم بابا، گوشی رو قطع کرد. منو به زور برد داخل خونه. خونهایی که بیشتر شبیه قلعه های وحشتناک توی قصهها بود. اتاق ها همه تاریک و با کاغذ دیوارهای قرمز پوشونده شده بودن. از پله ها منو برد بالا و در یه اتاق و باز کرد و گفت: ـ اینجا اتاق توعه. از این لحظه به بعد هرچی لازم داشتی فقط به خودم میگی، فهمیدی؟ رفتم نزدیکش و پیش پاش زانو زدم و گفتم: ـ خواهش میکنم بهم رحم کن من خیلی میترسم. حداقل، حداقل یه گوشی بهم بده صدای مامانم با حداقل پیام رو بشنوم، بلکه بتونم تحمل کنم... لطفا. اما بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون و در رو بست. تا نزدیکای صبح نشستم و گریه کردم. اون شب بارون زیادی زد و این خونه رو وحشتناک تر کرده بود برام. با صدای هر رعد و برق یه جیغ بزرگی میکشیدم که یهو در باز شد و اومد داخل و ازم پرسید: ـ تو چت شده؟ چرا آروم نمیشی؟؟ با هق هق گفتم: ـ من از رعد و برق خیلی...خیلی میترسم. فکر میکردم عصبانی بشه و سرم داد بکشه اما اومد کنارم نشست و گفت: ـ بیا امشب تو اتاق من بمون. بدون اینکه مخالفت کنم باهاش رفتم، از تنهایی موندن توی تاریکی بهتر بود. برام کنار تختش یه لحاف پهن کرد و روم پتو کشید، با اینکه باید ازش میترسیدم اما برعکس بهش اعتماد داشتم. آروم چشمانم رو بستم. با صدای جیغی بلند از خواب پریدم، رامان با ترس گفت: ـ چی شده؟ گفتم: ـ خواب بدی دیدم. گفت: ـ چه خوابی؟ گفتم: ـ خواب دیدم که از یه اژدهای خیلی بزرگ این خونه رو به آتیش کشید. رامان خندید و گفت: ـ نترس دختر خوب، کابوس دیدی. کل این خواب احتمالا بخاطر این تتوی روی گردنم و آتیشی بود که دم در دیدی. به چشماش نگاه کردم، چشاش در عین مغرور بودن خیلی جذبه داشت. ادامه داد و گفت: ـ تا وقتی من کنارتم، نه اژدها و نه هیچ موجود دیگه ایی نمیتونه بهت آسیب بزنه. مثل بچها یهو همه چیز رو فراموش کردم و گفتم: ـ قول میدی؟ بازم خیره نگام کرد و گفت: ـ قول میدم. اینبار با آرامش سرم رو گذاشتم رو بالشت و رامان تا زمانی که من خوابم ببره کنارم نشست. از توجهش بهم در عین حال اینکه نمیخواست بهم رو بده، با ارزش بود. حرفاش قشنگ بود. حرفایی که تا حالا پیام بهم نزده بود. تو رابطم با پیام همیشه اونی که حرف میزد و رابطه رو پیش میبرد من بودم، اما بازم دلم پیشش بود. *** ده روز بعد... دیگه به زندگی کردن تو اون خونه و کنار رامان عادت کرده بودم و بنظرم زندگی تو جنگل و تو این خونه عجیب و غریب و کنار رامان بد نبود. رامان رفتارش نسبت به قبل باهام خیلی بهتر شده بود و برای اینکه من حوصلم سر نره ، همه کار میکرد. با همدیگه فیلم میدیدیم، کنار درخت بزرگ روبروی خونه برام تاب درست کرده بود. یه بار که تو شطرنج باخت و با اینکه میگفت از آشپزی کردن متنفره برام کیک درست کرد. با اینکارا خیلی خودشو تو دلم جا کرد. دو سه روز اول برام خیلی سخت بود و دلتنگی خانواده و پیام بهم فشار آورده بود و خودمو توی اتاق حبس کرده بودم که روز سوم با دیدن کارت نامزدی پیام و یکی از همکلاسی ام عصبانیم بیشتر شد و به خودم قول دادم که هرجور شده فراموشش کنم، فکر میکردم که دوسم داره و نگرانمه اما اون فقط یه فکر این بود که یکی رو جایگزین من کنه. رامان بهم گفت برای اینکه بیشتر از این ناراحت نباشم و بهم نشون بده که این آدم ارزش ناراحت شدنم رو نداره، رفته و آمار پیام رو درآورده و فهمیده که ازدواج کرده. امروز روزی بود که بالاخره بابا قرار بود بدهیش رو با رامان صاف کنه و اونا هم منو برگردونن اما من دلم نمیخواست از پیشش برم. دلم میخواست تو این خونه وسط جنگل با پسری که از اولین روز ازش میترسیدم زندگی کنم. بهم دوست داشتن واقعی رو یاد داد و بهم فهموند که یه آدم اگر طرف مقابل براش مهم باشه، چطور عوض میشه!. از پنجره اتاقم به بیرون خیره شده بودم که رامان اومد داخل و با ناراحتی گفت: ـ امروز آخرین روزته که اینجایی. منم با ناراحتی نگاش کردم و گفتم: ـ میدونم ولی اصلا خوشحال نیستم که میخوام برم. خندید و گفت: ـ ولی قبلا فقط به فکر خلاص شدن از اینجا بودی یادت رفته؟ زل زدم به چشماش و اونم برای چند دقیقه بهم نگاه کرد و بلند شد و گفت: ـ بهتره آماده بشی دختر چشم قشنگ، الان است که پدرت برسه. بلند شدم و گفتم: ـ رامان من میخوام پیش تو بمونم. چشماش برق زد. انگار منتظر همین جمله از من بود، گفت: ـ ولی تو میترسی، از من از این خونه. پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ وقتی تو کنارمی من از هیچ چیزی نمیترسم. لبخندی بهم زد و موهام رو گذاشت پشت گوشم و گفت: ـ پس با من تو این خونه وحشتناک زندگی میکنی؟ حتی اگه بدونی یه روزی یه اژدها میاد و این خونه رو به آتیش میکشه. از حرفش خندم گرفت و گفتم: ـ حتی اگه بیاد بازم من کنارت میمونم. همین لحظه یکی از کارکنانش در اتاق رو زد . وارد شد و گفت: ـ رییس پدر خانوم تشریف آوردن. رامان دستم رو گرفت و بهم چشمک زد و گفت: ـ بهتره که این خبر رو باهم بهش بگیم.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
دوروز قبل کتاب خدمتکار از فریدا مک فادن رو خوندم. این کتاب رو در عرض دوروز تموم کردم که خودش نشونه جذابیت بالای این داستانه. اگه یکم کتابخون باشید مطمئنا اسم فریدا مک فادن، ملکه جنایی نویس رو شنیدین. این اولین کتابی بود که من از این نویسنده میخوندم و باید بگم انتظارات من رو برآورده کرد. داستان تو ژانر معمایی، عاشقانه خیلی خوش درخشیده و باید بگم توی این کتاب، هیچ چیز اونطور که به نظر میرسه نیست. قلم فریدا توی بیان جزئیات بینظیره، این کارو به طور حرفهای انجام میده که خواننده رو دلزده رو نمیکنه و در عین حال، تو ناخوداگاه تصویرسازی دقیقی از همه لوکیشن ها و شخصیتها و موقعیتها توی ذهنت خواهی داشت. من این کتاب صوتی رو از طاقچه با گویندگی مریم محبوب گوش دادم که خوانش خوبی داشت و لحن و صدای مختص هر کرکتر رو خیلی خوب اجرا میکرد. مطمئنا این آخرین کتابی که از فریدا خوندم نخواهد بود، چون به شدت مطلوبم بود و دوست دارم کتابهایی مثل راز خدمتکار، بخش دی یا پسرشایسته رو هم بخونم. اگه کتاب معمایی عاشقانه دوست دارید، میتونید کتاب خدمتکار رو امتحان کنید.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
من سه شنبه های موری رو خوندم که واقعا خیلی دوست داشتم و این هفته دو جلد از کتاب راز ( قهرمان ، قدرت) رو تموم کردم که واقعا سطح انرژیک رو از قبل خیلی بالاتر برد و باعث شد به مسائل با دید مثبت تری نگاه کنم2 امتیاز
-
نام رمان :بیانظباط نامنویسنده: سحر تقیزاده ژانر: عاشقانه|اجتماعی|مافیایی مقدمه: حتی اگر بیرحمترین موجود جهان همانند عزرائیل باشی؛ دلت که بلرزد کارت تمام است، ربوده شدن و آتش سهمگین جهنم را به جان میخری فقط و فقط ثابت کنی که میمانی و در راهش چه چیز هایی را از دست میدهی! شاید یک ماشین، شاید یک ویلا، شاید یک جان! خلاصه: هر چقدر که بین ازدحام قلبم و مغزم گم بشم؛ بین تاریکی این روز ها بین تموم نشدن ها.. بین تموم نرسیدن ها و نشدن ها من نمیخوام دوست داشتنم مثل آدما باشه.. دوست داشتن من عین ادم ها نیست! دوست داشتن من جنسش از خاک.. همون خاکی که وقتی بارون بهش بزنه استشمام اون هر ادمی رو گیج و حیران میکنه. توی قانون دوست داشتن من دروغ نیست خیانتی وجود نداره؛ دوباره ساختن با ادم دیگهای وجود نداره.. فصل اول: همراز کیست؟! فصل دوم: سایههای تاریک گذشته. فصل سوم: رهایی در بند اسارت1 امتیاز
-
نام رمان: دیدار دوباره نویسنده: زهرا عبدلی ژانر: عاشقانه/انتقامی/معمایی خلاصه: دختری به نام آرامش که در گذشته عشقش جلو چشماش مرده بعد چند سال افسردگی دوباره باکمک باباش سرپا میشه حالا که بهتر شده کسی رو میبینه وشوکه میشه رایان بود ولی مگه نمرده بود؟چه راز هایی درگذشته بوده که الان باید رو بشه... ناظر: @melodi1 امتیاز
-
سلام به همهی همراههای خوب نودهشتیا من زهرا هستم و خیلی خوشحالم که اولین رمانم رو اینجا باهاتون به اشتراک میذارم. اسم رمانم «دیدار دوباره» هست. داستانی با حالوهوای عاشقانه، پر از احساس، گرههای قدیمی و رازهایی که بعد از سالها قراره رو بشن. امیدوارم با شخصیتهاش ارتباط بگیرین و دلتون باهاش بتپه... منتظر نظرات، نقدها و انرژی مثبتتون هستم. با همراهیتون بهم انگیزه میدین تا بهتر و قویتر ادامه بدم. لطفاً نظرتون رو درباره پارت اول برام بنویسین. ممنون که وقت میذارین! ************** پارت_۱ دیداردوباره نویسنده: Z نشسته بودم روی پلههای سنگی حیاط. نسیم ملایمی از میان شاخههای درختا میگذشت و بوی خاک خیسخورده توی هوا پیچیده بود. سرم پایین بود، تو فکر. به بابا احمد فکر میکردم... به پدری که بیهوا رفت و منو با یه خونهی خالی، با یه دل پُر، تنها گذاشت. من، یه دختر پرورشگاهی بودم. ده سالم بود که بابا احمد و ستاره منو از اونجا آوردن... دستمو گرفتن، بهم اسم دادن، برام خونه شدن. «آرامش»... این اسمی بود که ستارهجون روم گذاشت، شاید به امید اینکه روزی واقعاً آرامش پیدا کنم. توی این خونه یه پسر هم بود، امیرعلی. باید داداشم میشد، ولی هیچوقت مثل برادر نبود. از همون اول باهام سرِ ناسازگاری داشت. حرفای تند، نگاههای سنگین، رفتارای سرد... اما چند سال بعد، وقتی برای تحصیل با ستاره رفتن خارج، یه نفَس راحت کشیدم. حالا بعد از سالها برگشته بودن، درست توی زمانی که من هنوز داغدار بابا احمد بودم. همون روزی که خبر مرگ بابا رو به ستاره دادم، حالش بد شد. یه ماه تموم توی بیمارستان بود... من موندم و یه عالمه کار، یه عالمه غصه. صدای بوق ماشین از فکر بیرونم کشید. از روی پله بلند شدم و دویدم سمت در. ستاره وارد شد. تا چشمش بهم افتاد، بغلم کرد. نفسش بوی آشنا داشت، بوی مادر بودن، بوی خاطره. با صدای آرام و لبخندی محزون گفت: _ دختر قشنگم، دلم برات یه ذره شده بود. تو بوی احمد رو میدی. بغض گلومو گرفت، اما لبخند زدم. تو بغلم فشردمش و گفتم: _ منم دلم برات تنگ شده بود ستاره ... بعد راهنماییش کردم تا بره استراحت کنه. امیرعلی چمدونهاشو گذاشت توی حیاط و وارد خونه شد. فقط دیدنش کافی بود تا تپش قلبم بالا بره. تو نگاهش خشم بود، سردی بود، همون بدجنسی قدیمی. بیمقدمه گفت: _ بیا بیرون، باید سنگامو باهات وا بکنم! با پاهای لرزون دنبالش رفتم سمت حیاط. زیر لب گفتم: _ خدا به خیر کنه... نشست روی پلههای جلوی عمارت. اخماش تو هم بود. صدای جدیش مثل تبر خورد وسط دلم: _ میخوام از اینجا بری. گیج شدم، چشمام گرد شد: _ ولی اینجا خونهی منه... پوزخند زد، با تحقیر خندید و گفت: _ نه... از امروز دیگه نیست. چون من نمیخوام. این خونه به اسم منه. البته حوصلهی توضیح دادن ندارم، ولی اگه خیال داری بری پیش ستاره و چرت و پرت بگی، اینو بدون... همهکاره منم! دلم لرزید. با صدای بغضدار گفتم: _ ولی منم سهم دارم...1 امتیاز
-
۱ غبار روبی از مساجد محله در ماه رمضان ۲ شناسایی نیازمندان محله در ماه مبارک رمضان ۳ حمایت از کودکان بیسرپرست و بدسرپرست ۴– دعوت از مادران شهید برای سخنرانی ۵– دعوت از نخبگان خانمی [مثلا استاد دانشگاه، معلم، پرستار] جهت سخنرانی و خاطرهگویی ۶ برگزاری جشنواره فیلم شهداء دانشجو ۷ هر مسجد میتواند یک موزه کوچک از آثار و وسایل شهدا، رزمندگان مسجد و نیز فعالیتهای دوران دفاع مقدس خودش فراهم کند. ۸ نصب حجله شهدا در ابتدای هر کوچهای که شهید داده است در ایام هفته دفاع مقدس و زنده کردن حال و هوای آن ایام. ۹– راهاندازی کمپین اعلام آمادگی برای در اختیار قرار دادن دیوار ملک برای نقاشی تصویر شهدا یا دیوارنویسی وصیتنامه شهدا و… ۱۰ شناسایی خانوادههای شهید، آزادگان و رزمندگانی که در مجاورت مسجد زندگی میکنند. ۱۱– اهتمام بچههای مسجد (خصوصا پایگاه بسیج) در جهت برگزاری یک مراسم ویژه برای درگذشت پدر و مادر شهید. ۱۲قرائت حدیث کساء و تفسیر آن توسط امام جماعت ۱۳ برپایی حلقه های معرفتی در راستای شناخت ابعاد وجودی ام ابیها (س) ۱۴در دههی اول محرم، عزاداری هر شب را به یادبود یکی از شهدای مسجد برگزار کنند. (عکس شهید را نصب کنند، مداح از او نام ببرد و…) ۲۳. معرفی کتاب در رابطه با شخصیت و زندگی حضرت فاطمه در مسجد توسط امام جماعت همچون زهرا برترین بانوی جهان آیت الله مکارم شیرازی، جامی از زلال کوثر آیت الله مصباح یزدی، بصیرت حضرت زهرا اصغر طاهرزاده ۲۴. تکریم مقام مادران شهید در مسجد همراه با خاطره گویی مادر شهدا بین نمازهای جماعت مسجد ۲۹*در روز عید غدیر چند نفر را به کار مشغول کند ۳۰یا بدهکاری کارکنانش را ببخشد ۳۱ *با پذیرایی شکلات در ماشینش ۳۲*یا تخفیف ویژه برای مسافرین ۳۳*یا چند ساعت مسافرکشی رایگان در روز غدیر مبلغ غدیر باشد. ۳۴*و با ایجاد هستهها و ستادهای مردمی برگزاری مراسم غدیر مبلغ غدیر باشد ۳۶ کمک به مشکل اشتغال جوانان مسجد و معرفی به ارگانها البته به صورت مستمر و پیگیر تا رفع مشکل آنها. ۳۷ بچههای مسجد، مردم و خانوادههای شهدا را ترغیب کنند به ایجاد وقف جهت مراسم سالگرد شهدا. ۳۸ چون دوستان شب معمولا خسته اند....یک ماساژ گروهی روی هر نفر میتواند خستگی را رفع کند....1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @Gemma مدیر راهنما @sarahp ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا1 امتیاز
-
پارت اول نمیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ کمی استرس گرفتم. من موندم با یک چمدون، که نمیدونم قراره چی در انتظارم باشه... منی که تا دیروز آرزوم این بود که برای همیشه از خانوادم جدا بشم و هیچ وقت به بعدش فکر نمیکردم، الان که به آرزوم رسیدم، استرس گرفتم. به بلیطم توی گوشی نگاه کردم، برای فردا ساعت ساعت سه بعدازظهر بود. نفس عمیقی کشیدم، گوشی رو کنار گذاشتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. تقریبا همه وسایلهام رو گذاشته بودم اما یادم اومد که دفترچه خاطرات و دفتر آرزوهام رو هنوز برنداشتم. دولا شدم زیر تخت و دفترهام رو برداشتم. بدون آرزو کردن و امید داشتن، نمیتونستم به راهم ادامه بدم. آرزوهام، تمام انگیزه من برای ادامه مسیرم بودن. خب بزارید از اولِ اولش توضیح بدم... اسمم غزله و توی شمال کشور با خانوادم زندگی میکنم. زندگی که نمیشه حسابش کرد، مثل یک همخونه باهم هستیم و توی واقعیت، کاری به کار همدیگه نداریم. از زمانی که یادم میاد، تنها بودم و هیچ کس پشتم نبود. همیشه توی سختیها و خوشحالیها این خودم بودم که خودم رو آروم کردم و به خودم دلگرمی دادم. بابام که کلا از بچگی یادم نمیاد اصلا بهم محبت کرده باشه و مامانم هم همینطور اما حقشون رو نخوریم، از لحاظ بحث مالی، چیزی برام کم نذاشتن اما از لحاظ معنوی، تا دلتون بخواد بهم سرکوفت زدن، جلوی دیگران تحقیرم کردن، مقایسهام کردن و خیلی چیزهای دیگه که حالا نمیخوام بحثش رو باز کنم. خلاصه که توی زندگی من، وجود دو تکیهگاه مهم، همیشه خالی بود و حس میشد اما یکجورایی بهش عادت کرده بودم و سعی میکردم همیشه خودم خودم رو آروم کنم و نزارم وارد مود افسردگی بشم؛ چون کسی رو نداشتم که من رو از اون مود دربیاره و نهایتش این میشد که خودم رو از دست میدادم. از لحاظ محبت کردن برای ترسا، یعنی خواهرم، اصلا کم نذاشتن. چون اون درسخون بود؛ میخواست خانم دکتر بشه و بچه حرف گوش کن خانواده بود و من نبودم. همیشه دلم میخواست مثل خیلی از دخترهای دیگه، کسی توی زندگیم بیاد که بتونه جای خالی تمام این محبتها رو پر کنه اما اصولا چون من همیشه اونی بودم که ترسِ از دست دادن داشتم که نکنه این آدمم مثل پدر و مادرم ولم کنه، اونقدر به طرف محبت میکردم تا اینکه خودش خسته میشد و میرفت. راستش دیگه از یک جایی به بعد، واسه وارد کردن یک آدم جدید به زندگیم، اصلا اصرار نکردم.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
تجسد رو خوندم. یک رمان چندلایه بود که باوجود کوتاه بودنش، پیرنگ قوی و خفنی داشت. موقع خوندنش چندبار با صدای بلند خندیدم، دلواپس پامچال یا بلور شدم، و زندگی کردمش.1 امتیاز
-
پارت بیست و ششم: -چی؟چه کشتنی؟ _شانس آوردی معدت سریع پس داد همه رو. -اشتباه متوجه شدین من هیچ وقت همچین قصدی نداشتم. _پس میشه بگی چه قصدی داشتی؟ -من هیچ قصدی نداشتم،گلوم درد میکرد چرک خشک کن خوردم بعدش خوابم نمیبرد یه آرامبخش هم خوردم همین. کمی نگاهم کرد:وقتی دیدمت واقعا ترسیدم! یه جوری شدم،از لحن نگرانش....واقعا حس میکردم نگرانیش رو. سرم رو پایین انداختم:ممنون بابت اینکه..... مثل همیشه دستشو آورد بالا:لازم نیست تشکر کنی. لب بستم و چیزی نگفتم. تو راه برگشت سکوت بینمون حکم فرما بود. و من گیج اتفاقات... _چرا آرامبخش میخورید؟ تو بیمارستان اول شخص شده بودم،حالا برگشت به همون سوم شخص. -میخوردم،نزدیک یکسال بود که دیگه استفاده نمیکردم. _چی باعث شد دوباره استفاده کنید؟ -یاداوری گذشته. _همون گذشته ای که نمیخواید درموردش صحبت کنید! -نیازی نمیبینم که با هرکسی درموردش صحبت کنم. حرفم تلخ بود و زننده،نگاهی بهم کرد و تا آخر راه دیگه باهام صحبت نکرد. جلوی خونه نگه داشت،ببخشیدی گفت و خم شد سمت داشتبرد چسبیدم به صندلی و نفسم رو حبس کردم،بوی عطر تلخش توی مشامم پیچید پلاستیکی درآورد و گرفت سمتم:این داروهاتون،رو هر کدومش طریقه مصرف رو نوشتم. فردا هم نمیخواد بیاید بمونید خونه استراحت کنید. -ممنونم _دیشب کیفتون رو توی ماشین جا گذاشته بودین،گذاشتمش روی مبل. -بازم ممنون،بهتون خیلی زحمت دادم....جبران میکنم. لبخندی زد،از ماشین پیاده شدم،تک بوقی برام زد و رفت. وارد خونه شدم و بعداز تعویض لباسام روی تخت دراز کشیدم. به دیشب فکر کردم،اگه من بیهوش بودم پس چجوری منو برد بیمارستان! از تصور اینکه منو بغل کرده باشه خجالت کشیدم و تو خودم جمع شدم.... اما حس بدی نداشتم،برعکس... سرجام چرخیدم و پتوم رو توی دستم فشار دادم و به خودم نهیب زدم:تبسم اون فقط به عنوان یه انسان بهت کمک کرده همین هوا برت نداره،خودتو نگاه کن بعد اونو نگاه کن،چقدر فاصله هست بینتون؟ خیلی.... خیلی بیشتر از خیلی.... سعی کردم این فکرارو کنار بزنم و بخوابم و خداروشکر به خاطر داروها راحت خوابم برد. ........................ _تو الان باید چندتا بچه تو بغلت باشه،همین حالا هم خیلی دیر شده. -من فقط هجده سالمه. _من همسن تو بودم هر شیش تاتونو داشتم. آهی کشیدم،بحث باهاش فایده ای نداشت حرف خودشو میزد،بهش گفتم حداقل بهم کمک کنه گفتم کمکم کنه تا این بچه رو بندازم بهم گفت گناهه گفت ناشکریه خسته بودم،هیچکس درکم نمیکرد،هیچکس متوجه نبود من چی میخوام هرکس فقط به خودش اهمیت میداد کسی به من اهمیت نمیداد و اگر الان توجهی میکردند فقط به خاطر این بچه بود. دستی به شکمم کشیدم،حتی نمیدونستم چندوقتشه! یکم برآمده شده بود الان باید چه حسی داشته باشم؟ حس مادری؟ تنها حسی که داشتم ترس بود،من چجوری باید بزرگش کنم؟ اگه مثل خودم بشه چی؟ آهی کشیدم دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو بالشت و با دنیایی از نگرانی چشمام رو روی هم گذاشتم. ........................... گازی به یوخش زد و چایی خورد:وای تبسم چقدر خوشمزس. لبخندی زدم:نوش جونت _خب تعریف کن ببینم،از شیراز چه خبر...با آقای دکتر خوش گذشت. و بعد با خنده ابروشو بالا انداخت. رهام ظرف میوه رو گذاشت رو میز:تو خرج افتادی آباجی خانم. با یادآوری کار حامد با حرص گفتم:آقای دکتر خریده. دوتاشون خندیدند. -تو مغازه وایسادیم برداشت حساب کرد گفت در شأن من نیست وقتی یه خانم همراهمه دست بکنه تو جیبش. رهام:خواستی بهش بگی شیطون هر خانمی؟ کوسن و پرت کردن سمتش:بی ادب. خندید و رو به دریا گفت:من گفتم این تبسم خسیسه از این ولخرجیا نمیکنه ها. از تو کیفم جعبه باسلق رو بیرون آوردم:آره من خیلی خسیسم.یه بنده خدایی خیلی از این دوست داره ولی خب دیگه..... دوباره به دریا نگاه کرد:دریا من نگفتم این آباجی میره شیراز برام باسلق میاره. درشو باز کردم گذاشتم روی میز دریا:مشکلی که برات پیش نیومد؟ -نه رهام:از ارامبخشات استفاده نکردی؟ بهشون نگاه کردم،نمیتونستم دروغ بگم:استفاده کردم. دریا:تبسم تو قبل رفتن به من قول دادی -چند روز نتونستم بخوابم دریا،حالم بد بود مجبور شدم.....که اونم باعث شد حالم بد شه. جفتشون نگران مایل شدن سمتم:چرا حالت بد شد تبسم،چرا به ما نگفتی؟ قضیه رو براشون تعریف کردم دریا نشست کنارم و بغلم کرد:عزیزدلم الان حالت خوبه؟ -خوبم دریا رهام کمی متفکر نگاهم کرد:تبسم اگه میدونی نیازه..... -رهام من این سال ها خیلی اذیتتون کردم..خیلی. نشست کنارم:این چه حرفیه تبسم. -بخدا تا یاد دارم همش درگیر بودید با من،اونوقت من نتونستم هیچ کاری برای جبران انجام بدم.1 امتیاز
-
پارت بیستم: اومد جلو و یه قاشق از غذا خورد و با دستش زد زیر سینی و همه غذا برگشت هاج واج نگاهش کردم:چرا این کارو کردی! _چیه بابا غذاش بدرد نمیخوره،پاشو یه چیزی بردار بیار بخوریم. گرسنم بود،دستم درد میکرد،ضعف داشتم عصبی شدم مثل خودش شروع کردم داد زدن:خب تو نمیخوردییی من داشتم میخوردم چه کوفتی بردارم درست کنم وقتی هیچی تو یخچال نیست میری خوش گذرونی دوروز یه بار سه روز یه بار میای اصلا پیش خودت فکر نمیکنی زنم تنها تو خونه داره چیکار میکنه. اصلا پرسیدی چجوری رفتم بیمارستان برات سوال نشد پول از کجا اوردم؟ اومد سمتم و کمربندش رو باز کرد یه قدم رفتم عقب _چی زر زدی؟ -چیه فکر کردی فقط تو میتونی داد بزنی؟؟؟ منم میتونم منم بلدم داد بزنم فهمیدییی کمربندش رفت بالا و من فرار کردم،رفتم تو اتاق و درو قفل کردم قلبم محکم توی سینم میکوبید،میدونستم دستش بهم برسه اینبار زندم نمیزاره. داد و فریاد هاش بدنم رو میلرزوند،جوری به در مشت میزد که من حس میکردم الان در میشکنه و میاد داخل. صدای زنگ خونه که اومد ساکت شد،و بعد صدای بلند مردی که میگفت از آگاهی اومده میدونستم ترسیده و نرفته درو باز کنه،چون دوباره صدای زنگ خونه اومد. آروم پرده رو زدم کنار و جوری که مشخص نباشه بیرون رو نگاه کردم. خدای من! پدر ساحل بود یعنی پلیس بود؟ میدیدمش که داره میره دم در صداشون رو نمیشنیدم،اما تمام همسایه ها جمع شده بودند. دریا و ساحل جلوی در خونشون ایستاده بودند و نگاه میکردند. چند دقیقه بعد داشت برمیگشت داخل،در هنوز باز بود اومد پشت در و صدام زد:بیا بیرون به اینا بگو من کاریت نداشتم. -اگه بعدش که رفتند منو بزنی چی؟ _نمیزنم بیا بیرون. از اتاق خارج شدم _وای به احوالت که بگی من زدم دستت رو شکستم،خودت میدونی که چه بلایی سرت میارم. دم در رفتیم و من جملات طوطی وار رو تکرار کردم نگاه دریا رو میدیدم که داشت میگفت واقعیت رو بگم،اما میترسیدم....خیلی هم میترسیدم! ................................. چند روز از مهمونی خونه جانبخش ها میگذشت،دریا منو دیوونه کرده بود میگفت از من خوششون اومده و منو به چشم عروسشون نگاه میکنند. اما من مخالف بودم و به همه چیز یک نگاه معمولی داشتم. امروز باید میرفتم خونشون تا اولین جلسه زبان رو شروع کنم. تایم کاری رو به پایان بود. وسایلام رو مرتب کردم و بلند شدم. چند بار استارت زدم و دستم رو روی فرمون کوبیدم. بیا حالا اولین روز باید دیر برسم. از ماشین پیاده شدم و در کاپوت رو باز کردم هیچ سردر نمیآوردم. _خانم نیکدل؟ برگشتم سمت صاحب صدا -آقای دکتر،خسته نباشید. _ممنون مشکلی پیش اومده؟ -نه چیزی نیست نگاهی بهم کرد که خودم فهمیدم باید توضیح بدم. -یعنی اینکه ماشینم روشن نمیشه. _اجازه بدید کیف و کتش رو توی ماشینش گذاشت و همونطور که سمت ماشینم میومد آستین هاشو بالا زد. خم شد و نگاهی بهش انداخت. بعداز چند دقیقه سرشو آورد بالا:زمان میبره تا درست شه،بفرمایید من شمارو برسونم به بچه ها میسپارم بیان ماشینتونو ببرن تعمیرگاه. -نه خیلی ممنون زحمت نمیدم،تاکسی میگیرم میرم. _مگه قرار نیست امروز بیاین خونه ما برای تدریس؟ فکرش رو نمیکردم از همه چی خبر داشته باشه. -چرا _خب پس بفرمایید بشینید منم یه تماس میگیرم میام. خواستم چیزی بگم که دستش رو آورد بالا:لطفا تعارف نکنید بفرمایید. خندم گرفت وسایلامو از توی ماشینم برداشتم و سوار ماشین حامد شدم. بوی عطر تندی توی مشامم پیچید از عطر تند خوشم نمیومد ولی عجیب این بو برام خوشایند بود! چند دقیقه بعد سوار شد و بی حرف حرکت کرد. دستش رو برد سمت ضبط و روشنش کرد،صدای موسیقی بی کلام پیانو توی فضای ماشین پخش شد. اصلا خوشم نمیومد،دوست داشتم آهنگ باکلام باشه. هیچ وقت با موسیقی بیکلام کنار نمی اومدم. _صدای موزیک که اذیتتون نمیکنه؟ برخلاف میلم جواب دادم:نه چه اذیتی! _شما چی میپسندید؟ -من همه نوع موسیقی گوش میدم،ایرانی فرانسوی انگلیسی به جز موسیقی بی کلام. لبخندی زد:پس اذیتتون میکنه! -یکم _کدوم سبک رو بیشتر از همه دوست دارید؟ -پاپ _و کدوم خواننده؟ -بابک جهانبخش. سری تکون داد:فامیلیم هم باهاش تشابه داره. لبخندی زدم:همینطوره. _دخترا میگفتن قراره بهتون نقاشی یاد بدن. -آره اونشب باهم صحبت کردیم. _و شنیدم که معذبید بیاید خونه ما! -خب راستش به نظرم درست نیست،گفتم بیان خونه من تا هم راحت باشیم هم باهم وقت بگذرونیم. _تنها هستید؟ -بله1 امتیاز
-
پارت نوزدهم: بعداز شام دخترا منو به زور بردن توی اتاقشون خدای من چی میدیدم! تابلو هایی که با رنگ روغن کار شده بود و انقدر طبیعی بود که آدم ناخودآگاه محو اون نقاشی میشد. -این کار کدومتونه؟ _من!مهتا موسیقی کار میکنه. سر چرخوندم و با دیدن ابزار آلات موسیقی سری تکون دادم. -خیلی هنرمند هستینا! _از تو که بیشتر نیستیم خندیدم:من هنر خاصی ندارم. همتا:اینکه به چند زبون زنده دنیا مسلطی هنر کمیه؟ -از اون لحاظ....خب نمیدونم من همیشه به چشم شغل و منبع درآمد بهش نگاه میکنم تا یه هنر....ولی دوست دارم که یه هنری هم شروع کنم انجام بدم. مهتا:چه هنری مثلا؟ -نمیدونم همین در حد نقاشی....کلا چیزی باشه که بهم آرامش بده. همتا پرید جلو:اگه نقاشی میخوای یاد بگیری من هستما. مهتا:راست میگه منم هستم اگه دوست داری موسیقی یاد بگیری. لبخندی زدم:شما خانوادتن مهربونید. همتا:خب کدومش حالا؟ نگاهم روی منظره ای بود که عجیب بهم آرامش میداد منظره یه ساحل آبی با طلوع آفتاب و زن و مردی که بهم تکیه کرده بودند! -نقاشی رو بیشتر دوست دارم. _پس هر هفته بیا خونمون. نگاهش کردم:نه اینجوری که درست نیست من دم به دقیقه خونتون باشم....شما بیاید پیش من،تنها زندگی میکنم بعدشم باهم خوش میگذرونیم. دوتاییشون پریدن بغلم کردند. باورم نمیشد تو همین دیدار اول انقدر باهم صمیمی شده بودیم. برگشتیم تو سالن،ساعت نزدیک یازده بود و وقت رفتن! جانبخش بزرگ صدام زد:تبسم دخترم -بله _من یه سوییت دارم درست میکنم برای تدریس،میدونم که در جریان هستی میخوام چیکار کنم. -بله آقای دکتر بهم گفته بودن. _من سررشته ای توی زبان ندارم،تو مایلی که رایگان به این بچه ها آموزش بدی. لبخندی زدم:چی از این بهتر؟حتما انجام میدم. نگاه تحسین آمیز همشون رو میتونستم رو خودم حس کنم. پری:تبسم جان من تازه هدیه ای که آوردی رو دیدم،چرا زحمت کشیدی. -خواهش میکنم ناقابله. بلند شدم:با اجازتون من کم کم برم. بعداز خداحافظی حامد تا دم در برای بدرقم اومد. برگشتم سمتش:زحمت کشیدید من خودم میرفتم. _خیلی تعارفی هستید -عادت ندارم به این همه لطف آروم گفتم ولی انگار شنید _چون خودتون رو لایق نمیدونید،درحالی که لیاقتتون بیشتر از این حرفاست. در ماشین رو باز کردم:شبتون بخیر. ...................... بعداز چند شب بالاخره پیداش شد،نمیدونستم کجا میره چیکار میکنه. برگشت خونه و اولین کاری که کرد اومد سمتم..... حتی نفهمید که دستم رو شکسته دست گچ گرفتم رو ندید کارش که تموم شد گوشه ای دراز کشید و خوابید. اشکای مزاحمم همیشه به راه بودند. بدم میومد از همه چی از جام بلند شدم و با زحمت پلاستیک دور گچم پوشاندم تا آب بهش نخوره. دوش گرفتم و وارد آشپزخونه شدم،دلم به شدت ضعف میرفت. از غذاهای خانم همسایه چیزی نمونده بود و یخچال هم که..... هوفی کشیدم و نشستم کنار اپن و سرم رو تکیه دادم بهش. همون لحظه زنگ خونه رو زدند،چادر رو سرم کردم و رفتم تو حیاط. با دیدن خانم همسایه و سینی تو دستش ناخودآگاه لبخندی زدم:سلام _سلام عزیزم،بهتری؟دستت بهتره؟ -خوبه دردش یکم ساکت شده. _خداروشکر،بیا عزیزم زرشک پلو درست کردم برات آوردم. -دستتون درد نکنه چرا زحمت کشیدید. _زحمتی نیست دخترم. و بعد با صدای آروم تری پرسید:شوهرت اومد خونه؟ -آره اومد _خب خداروشکر،نگران بودم گفتم این دختر تنهاست. پوزخندی زدم،چقدرم بود و نبودش تو زندگیم تاثیر داشت! +تبسم چیکار میکنی جلوی در از دادش ترسیدم،برگشتم سمتش:ه همسایه برام خیرات آورده +بگیر بیار تو دیگه روم نمیشد به خانم همسایه نگاه کنم،خجالت زده ببخشیدی گفتم و یه دستی سینی رو گرفتم و درو بستم. رفتم داخل و سینی رو روی اپن گذاشتم. _دستت چی شده؟ -کار توعه چیزی نگفت،برگشتم سمتش بی حرف داشت تلویزیون نگاه میکرد. سینی غذارو گذاشتم جلوش و خودم مشغول خوردن شدم،انقدر ضعف داشتم که حد و حساب نداشت.1 امتیاز
-
پارت چهاردهم: همون طور که اشکاش رو پاک میکرد:میتونم ببینمش؟ دکتر:فعلا نه،یکم صبر کنید منتقلش کنیم به بخش. _باشه آقای دکتر خیلی ممنون. همزمان با رفتن دکتر صدای مردی اومد:مامان! مردی قد بلند و چهارشونه و بور به سمت خانم اومد و بغلش کرد:مامان حالت خوبه؟بابا کجاست؟ _عماد،حمید سکته کرده و مثل ابر بهار اشک ریخت پسر بیچاره هول زده مادرش رو نگاه کرد. حس کردم باید میرفتم جلو -نگران نباشید دکتر گفتن الان حالشون خوبه و بعداز اینکه منتقل شدن به بخش میتونید ببینیدشون. مرد که حالا فهمیدم اسمش عماده به من نگاهی کرد:حال پدرم خوبه؟شما مطمئنید؟ -بله همین الان دکترشون اینجا بودند،نگران نباشید. رو به مادرش گفت:مامان حالش که خوبه چرا اینجوری گریه میکنی عزیزم! _وقتی بهم زنگ زدند گفتند،فکر کردم از دستش دادم. پسرش با لبخندی مادرش رو به آغوش کشید:نگران نباش مامان،بابا حالش خوبه و بعد سر مادرش رو بوسید:انقدر عاشق بابایی و رو نکرده بودی! لحنش شوخ بود و مشخص بود برای عوض کردن روحیه مادرش اینو میگه. با اعلام پرستار رفتند تو اتاق پیش جانبخش کم این پا اون پا کردم نمیدونستم درسته یا نه برم پیشش یا برگردم خونه! دستی به پیشونیم زدم کیفم توی شرکت جا مونده و همه ی وسایلا هم تو کیف! جالب شد حالا باید چجوری برمیگشتم خونه! هوفی کشیدم و بعداز چند دقیقه به سمت اتاق قدم برداشتم ضربه ای زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد اتاق شدم داخل رفتم،خانومش کنار نشسته بود و پسرش دست به جیب کنار تخت ایستاده بود. -سلام جانبخش لبخندی زد:سلام دخترم -حالتون خوبه؟شمارو اونجوری دیدم ترسیدم. خندید:نگران نباش دختر من حالا حالا ها جون به عزراییل نمیدم. -دوراز جونتون. همسرش رو کرد سمت من:شما حمید رو آوردید بیمارستان؟ -بله رفته بودم اتاقشون باهاشون کار داشتم که دیدم بیهوش رو زمین افتادن. جانبخش رو به همسرش گفت:میبینی پری خانم اگه این دختر نبود من الان اون دنیا بودم. صدای اعتراض همسرش بلند شد که خندید لبخندی زدم:خوشحالم که اتفاقی براتون نیفتاده،انشالله زودتر خوب بشید. _ممنون دخترم. -با اجازتون من دیگه برم. _ماشین داری؟ -نه راستش جلوی شرکت مونده.... نزاشت حرفم تموم شه،رو به پسرش گفت:عماد،خانم نیکدل رو برسون درست نیست این وقت شب تنها برن. خواستم تعارف بازی دربیارم که پسرش چشمی گفت و منتظر منو نگاه کرد. پری سمتم اومد و بغلم کرد:ازت ممنونم عزیزم،امروز خیلی بهمون کمک کردی. را لبخندی زدم:کاری نکردم که من،مطمئنا هرکس دیگه ای جای من بود همین کار رو انجام میداد. _عزیزدلم،بازم ممنونیم ازت. عماد:خانوم نیکدل بریم؟ -باور کنید نیازی.... _بریم؟ -بله بریم. به سمت ماشینش رفتیم و سوار شدیم. از اونجایی که کلید خونه هم همراهم نبود،آدرس خونه ی دریا رو دادم. ساکت بیرون رو نگاه میکردم. _شما تازه استخدام شدید درسته؟ -بله تقریبا یک ماهی میشه. _خیلی هم عالی،گرسنه که نیستید؟ -نه ممنون. و همون لحظه شکمم قار و قوری کرد،امیدوارم بودم این پسره نشنیده باشه. گوشیش زنگ خورد با دیدنش لبخندی زد و جواب داد:به سلام آقای دکتر رسیدن بخیر... خونه ای؟ پسر چرا بهم زنگ نزدی بیام دنبالت. باشه من تا نیم ساعت دیگه میرسم خدافظ. جلوی خونه نگه داشت:اینجاست؟ -بله،خیلی ممنون زحمت کشیدید. _زحمت رو که شما کشیدید -شبتون بخیر. _شب شماهم بخیر. پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم،به محض وارد شدنم دریا هول زده اومد سمتم:وای چیشدی خوبی؟ -خوبم خوبم،چرا انقدر نگران شدی رهام:دختر این موقع شب اومدی بدون هیچی خب معلومه که نگرانت میشم. قضیه رو سریع براشون تعریف کردم،هردوشون نفسی از سر آسودگی کشیدند. ..................... بعداز آخرین دفعه ای که کتک کاری کرد باهام،دستم خیلی درد میکرد و ورم کرده بود،حس میکردم شکسته درد امونم رو بریده بود نمیدونستم باید چیکار کنم به کی پناه ببرم! خودشم گذاشته بود رفته بود و خبری ازش نداشتم زنگ خونه رو که زدن،یه چادر روی سرم انداختم و رفتم دم در چهره زن برام ناآشنا بود:سلام دخترم سلامی کردم کاسه آش رو به سمتم گرفت،سعی میکردم پایین رو نگاه کنم تا زخم های روی صورتم کمتر پیدا باشه. _من همسایه جدیدتون هستم خونمون اون رو به رو هست. -به سلامتی _آش رو نمیگیری؟ دستم رو از زیر چادر درآوردم که کبودی و ورم دستم پیدا شد _چرا دستت این شکلی شده؟ بغض کردم:خوردم زمین _وای دختر دستت شکسته،مادرت کجاست؟ بغضم بیشتر شد مادر؟ مادرم منو نمیخواست! -مادرم نیست. _پدرت چی اونم نیست؟ بنده خدا فکر میکرد من با پدرو مادرم زندگی میکنم -پدرو مادرم خونه خودشون هستند ناباورانه نگاهم کرد:متاهلی؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادم _اخه تو.....با این سن و سال....!!! شوهرت کجاست؟ -نیست نمیدونم کجا رفته. _باشه دخترم آماده شو ما میبریمت دکتر ترسیدم یک لحظه،اگه میومد و میدید نیستم باز قشقرق به پا میکرد! -نیازی نیست خانم دستتون درد نکنه. _نیازی نیست چیه،دستت رو دیدی چه شکلی شده؟ زود آماده شو الان میبریمت بیمارستان. و بعد بدون اینکه اجازه صحبت به من بده بدو بدو رفت سمت خونش.1 امتیاز
-
پارت سیزدهم: _تبسم؟؟؟؟؟ همه ی سر ها برگشت به طرفمون -انقدر جلب توجه نکن. _دختر اگه یارو ازت شکایت میکرد چیکار میخواستی کنی؟ تو نمیدونی قانون طرف اونو میگیره؟ -چیکار میکردم دریا،نتونستم طاقت بیارم خیلی بدجور داشت کتکش میزد. بغض کردم دریا دستم رو گرفت:دورت بگردم میدونم اون لحظه چه حسی داشتی. دست گذاشتم رو صورتم:نمیدونی دریا......نمیدونی _درسته نمیدونم،ولی میتونم تصور کنم داشتن شوهری که دائم تورو کتک میزنه چه حس بدی داره! -دیشب اصلا نتونستم درست بخوابم. _میخوای با رهام صحبت ..... حرفش رو قطع کردم:نه دریا دیگه چقدر اون بنده خدا رو درگیر کنم،تورو درگیر کنم اینا تا آخر عمر با من هست. _عزیزدلم ما همیشه کنارتیم این حرفا چیه! کمی از قهوم رو خوردم:بستنیت آب شد بخور. قاشقی از بستنی رو تو دهانش گذاشت و با لبخندی گفت:ولی من مطمئنم یه آدم خوب میاد تو زندگیت و همه ی این خاطرات بد ذهنت رو محو میکنه. پوزخندی رو لبم جا خشک کرد که از نگاه دریا دور نموند _باشه حالا هی لبات رو عین سکته ای ها کج کن،به حرفم میرسی. -دوراز جونی چیزی _نترس هیچیت نمیشه. از من حرصش گرفته بود،خندم گرفت:الان اگه رهام اینجا بود میگفت قربون اون حرص خوردنت برم من. خندید:ادای شوهرم رو نگیر. -خب بابا _فکر کن تبسم،تو یه اون شرکت یه دکتر از تو خوشش بیاد بعد با رفتارش اینو بهت نشون بده و وقتی که توهم حسی بهش پیدا کردی بیاد جلو -خیلی رویایی فکر میکنی دریا! _ولی تموم رویاهام به حقیقت تبدیل شده مثل رهام و فسقلیم. لبخندی زدم:خوشحالم برات. _دلم میخواد توهم خوشحال باشی. -من خوشحالم دریا باور کن،زندگیم خوبه رو پای خودم وایسادم و کاری که دوست دارم رو دارم انجام میدم. +به به خانمای محترم،میبینم که تنها تنها میرید کافه. سرم رو برگردوندم و با دیدن رهام خندیدم:چیه مثل بچه ها همش دنبالمون هستی. پشت میز نشست:دلم میخواد فضول و بعد برگشت سمت دریا:احوال خانم زیبای من خوبی؟فسقلیم خوبه؟ دریا:خوبیم عزیزم -صد دفعه گفتم اینکارارو برید تو خونتون انجام بدید. رهام:والا ما هرجا میخوایم کاری انجام بدی تو بالاسرمون هستی. -خیلی دلتم بخواد _ناچاریم. از پشت میز بلند شدم و برگه هارو مرتب کردم،همین امروز که خالقی رفته بود مرخصی من به مشکل برخورده بودم. دستی به مقنعم کشیدم و به سمت اتاق جانبخش رفتم،پشت در ایستادم و چند ضربه زدم صدایی نیومد نکنه اینم امروز نیومده دوباره در زدم:آقای جانبخش؟ دستم رفت سمت دستگیره،آروم در رو باز کردم و سرکی به اتاق کشیدم نه مثل اینکه اونم امروز نیومده بود لحظه آخر که میخواستم در رو ببندم چشمم افتاد به پاهایی که از پشت میز مشخص بود دوییدم و رفتم و با دیدنش که بیهوش روی زمین افتاده هینی کشیدم. نشستم کنارش و چند ضربه به صورتش زدم:آقای جانبخش،صدامو میشنوید؟؟ سرمو بلند کردم و از روی میز موبایلش رو برداشتم به اورژانس زنگ زدم توی راهرو راه میرفتم و دستام رو از استرس بهم فشار میدادم. نمیدونم چرا انقدر ترسیده بودم با صدای گریه ای پشت سرم برگشتم خانم شیک پوشی داشت از پرستار ها سراغ جانبخش رو میگرفت. به سمتش رفتم:خانم! برگشت سمتم -دکتر هنوز چیزی نگفته بفرمایید بشینید دستم رو گرفت،دستاش یخ بودن روی صندلی نشوندمش و یه لیوان آب ریختم و گرفتم سمتش:بفرمایید تشکری کرد و لیوان رو ازم گرفت. دکتر همون لحظه اومد سمتمون از جامون بلند شدیم رو به من گفت:دخترشون هستید؟ قبل از اینکه من جواب بدم خانم شیک پوش جواب داد:آقای دکتر من همسرشم حالش خوبه؟ دکتر عینکش رو روی چشمش جا به جا کرد:خطر از بیخ گوشش گذشت همسرتون سکته قلبی رو رد کردند. _چیی!!!!!! و دوباره شروع کرد به گریه کردن. دستم رو گذاشتم پشتش و آروم نوازش کردم دکتر:خانم لطفا آروم باشید،حال همسرتون خوبه فقط نیاز به مراقبت داره و باید از این به بعد از استرس دور باشه. همون طور که اشکاش رو پاک میکرد:میتونم ببینمش؟ دکتر:فعلا نه،یکم صبر کنید منتقلش کنیم به بخش. _باشه آقای دکتر خیلی ممنون.1 امتیاز
-
پارت دوازدهم: با صدای دادو بیدادی برگشتم پشت سرم و زنی رو دیدم که رو زمین افتاده و شوهرش توی پیاده رو و این جمعیت داره زنش رو کتک میزنه اشک تو چشمام جوشید،هیچکس هیچ قدمی برنمیداشت و اون زن با هر ضربه اشکی میریخت. صداش درنمیومد چون حیا داشت جلو رفت و دست مرد رو گرفتم وبا حرکتی پیچوندم و هولش دادم سمت دیوار آخی از درد گفت -زور و بازوت رو داری به زنی که از خودت ضعیف تره نشون میدی؟ _تو کی باشی برو رد .... دستشو بیشتر پیچوندم که دادش بلند شد:من هرکسی باشم! تو کی هستی که داری زنت رو وسط خیابون میزنی؟ صدای خانوم خانوم گفتن زن رو مخم بود نگاهی به صورتش انداختم زیر چشمش کبود شده بود و لبش پاره و خون آلود! مرد از حواس پرتیم استفاده کرد و برگشت سمتم مشتش رو آورد بالا که سریع مشتش رو گرفتم و پیچوندم و همزمان با زانوم لگدی به شکمش زدم. دست زن دور بازوم حلقه شد:خانوم توروخدا ول کن بهش نگاه کردم:نمیگرفتمش تورو تا الان کشته بود! هقی از زد:خانوم شوهرمه -داشت کتکت میزد! صورتت رو دیدی؟ چرا باز ازش داری طرفداری میکنی؟ _چیکار کنم؟پدر بچه هام هست. دستام شل شد،مرد روی زمین افتاد و دستش رو روی شکمش گذاشت و آه و ناله کرد. سری برای زن تکون دادم و به سمت ماشینم رفتم. سوار شدم و نگاه اخرم رو بهشون انداختم. عصبانی بودم از چی نمیدونم. شاید از زنی که انقدر ضعیف بود از مردی که انقدر ظالم بود از خانواده ای که دخترشون رو ضعیف بار آوردن از پدرو مادر مردی که درست تربیتش نکردند. از مردمی که مثل تماشاچی ایستاده بودند از ......... اشک دیدم رو تار میکرد. وارد خونه شدم و یکراست رفتم سمت اتاق خوابم،لباسام رو عوض کردم روی تخت دراز کشیدم. عصبانیتم رفته بود و جاش رو با یه غم بزرگ عوض کرده بود. شایدم از خانواده خودم عصبانی بودم! ......................... به یخچال خالی نگاه کردم چی باید درست میکردم وقتی هیچ گونه مواد غذایی نداشتیم؟ در یخچال رو بستم و به سمت سالن رفتم -هیچی نداریم. _میگی چیکار کنم؟ -برو وسایل بخر،خب من با چی غذا درست کنم! _برای خودمون تمرگیده بودیم خونه مامانم توعه حرومی گفتی برگردیم. آتیش گرفتم برای بار اول داد زدم:راجب من درست حرف بزن. انتظار نداشت خودمم نداشتم! اومد سمتم و سیلی بهم زد:صداتو برای من بلند میکنی زنیکه و مثل همیشه منو سیراب کرد از کتکاش انقدر زد تا خودش خسته شد .......................... لب تاب رو به سمت خالقی چرخوندم مشغول وارسی بود که یهو سرشو آورد بالا:خانم نیکدل حالتون خوبه. بی حوصله جواب دادم:ممنون خوبم _اتفاقی افتاده؟خیلی بی حال به نظر میرسید. -نه چیز خاصی نیست،دیشب خوب نخوابیدم،مربوط به همونه. _اگه فکر میکنید که نیاز به استراحت دارید بفرمایید برید من براتون مرخصی رد میکنم. -نه فکر نمیکنم اونقدراهم جدی باشه که نیاز به مرخصی باشه،ممنون. _خواهش میکنم،خب من ایرادی نمیبینم،میتونید ایمیل رو بفرستید. سری تکون دادم و بعداز رفتنش به صندلیم تکیه دادم و آروم خودم رو تاب دادم. دیشب اصلا درست نخوابیدم همش خواب گذشته هارو میدیدم،ذهنم خسته بود شاید بهتر بود مرخصی پیشنهادی خالقی رو قبول میکردم اما تنهایی و بیکاری بدتر بود! به دریا پیام دادم بعداز کار آماده باشه برم دنبالش،باهم بریم بیرون.1 امتیاز
-
پارت یازدهم: دستی به مقنعم کشیدم و سرفه ای کردم و چند ضربه به در زدم. _بله؟ درو باز کردم:اجازه هست؟ _بیا داخل خانم نیکدل وارد شدم و درو پشت سرم بستم:خسته نباشید _سلامت باشی دخترم،مشکلی پیش اومده؟ -خب راستش،مشکل که نه....یه درخواستی داشتم. تکیش رو از صندلی گرفت و اشاره کرد بشینم نشستم و جریان رو براش شرح دادم دستی به ریشش کشید و چند لحظه فکر کرد:باشه شمارش رو برام بنویس من پیگیری میکنم. -واقعا پیگیری میکنید؟ سوالی نگاهم کرد -یعنی اینکه نمیخوام الکی اون بنده خدا هارو امیدوار کنم. لبخندی زد:نگران نباش دختر جان،حرف من حرفه. بلند شدم و شماره تماس رو به همراه اسمش نوشتم:دستتون درد نکنه آقای جانبخش. _من که کاری نکردم،خدا مارو وسیله کرد تا این بنده خدا بتونه نونی سر سفرش ببره. سری تکون دادم و با اجازه ای گفتم از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم. _خانم نیکدل! برگشتم سمت خالقی -سلام _سلام،مشکلی پیش اومده؟ متعجب نگاهش کردم:برای چی؟ _رفتید پیش آقای جانبخش! -آها،بله.....نه مشکلی نبود یه درخواستی داشتم از ایشون. _چه درخواستی؟ -باید بگم؟ _نه فقط فکر کردم مشکلی از سمت من بوده. سری تکون دادم:نه آقای خالقی،شما به من تو این مدت خیلی لطف کردید،چه مشکلی میتونه باشه آخه. _خب خیالم راحت شد. لبخندی زدم و برگشتم توی اتاقم. .......................... فرچه رو روی فرش کشیدم و به سیمین و ساره نگاه کردم که روی تخت نشسته بودند و هندوانه میخوردند. آهی کشیدم،انگار خدمت کارشون بودم مریم خانم دستور داده بود تا فرشارو براشون بشورم و از صبح دوتا فرش نه متری رو تنها شستم و حالا یه فرش دوازده متری! جونی توی تنم نمونده بود،دستام حس نداشتن فرچه دائم از دستم ول میشد. حرصم گرفته بود از این همه زور گفتن حداقل اگه دخترای خودش کار میکردند دلم نمیسوخت. ولی اونا مثل ملکه ها نشسته بودند و همش من داشتم کار میکردم. گریم گرفته بود از این وضعیت دستی از پشت سرم اومد و فرچه رو برداشت،سودابه بود _برو استراحت کن من میشورم. سرم رو تکون دادم و بلند شدم رفتم داخل،لباسام رو عوض کردم کنارش نشستم. -کی برمیگردیم؟ _چیه بد میگذره؟ -خونه خودم راحت ترم. واقعا راحت تر بودم،خجالت میکشیدم از اینکه اینجا هم شب ها ولم نمیکرد و همه متوجه میشدن. صبح ها با صورت سرخ حموم میرفتم حداقل خونه خودمون کسی نبود که با تمسخر نگاهم کنه. انگار تقصیر من بود که پسرش،داداششون هیچی حالیش نمیشد! ....................... _دستتون درد نکنه خانم نیکدل،نمیدونید چقدر خوشحال شدیم،چقدر نیلوفر خوشحال شد. -خداروشکر که کار همسرتون درست شد. _مدیون شما هستیم. -خواهش میکنم این حرف رو نزنید،من کاری نکردم. نیلوفر از بهترین شاگردای من هست با استعداده،باهوشه آینده درخشانی داره و من اصلا نمیخوام همچین شاگردی رو از دست بدم. _لطف دارید خانم نیکدل،نیلوفر هم شمارو خیلی دوست داره نه تنها اون همه ی بچه ها همینو میگن. لبخندی زدم:خوشحالم از شنیدن این حرفا. نگاهی به ساعتم انداختم،کلاس شروع شده بود و من باید میرفتم -خانم یعقوبی امری با من نیست؟ _بفرمایید بفرمایید،ببخشید وقت شمارو هم گرفتم. -خواهش میکنم،روزتون خوش. حس خوبی داشتم،کلا گره باز کردن از کار دیگران،کمک کردن بهشون اینکه باعث یه لبخند رو لب یک نفر بشی واقعا بهم انرژی میداد. بعداز کارم هوس خرید کردم. ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و شروع کردم قدم زدن و دونه دونه مغازه هارو از نظر گذروندم. گاهی وقتا به این فکر میکردم که قراره آیندم چی بشه؟ همینجوری تنها میمونم؟ شاید بعید میدونم که بتونم به کسی اعتماد کنم یا از کسی خوشم بیاد! سی سالم بود،این کارا و حس ها از من گذشته بود. نفس عمیقی کشیدم،بهتر بود تو همین لحظه حال زندگی کنم و خودم رو بسپارم دست جریان زندگی ببینم قراره منو به کدوم سمت ببره. جلوی یه مغازه ایستادم،کت شیک آبی آسمانی چشمم رو گرفت راضی از خریدم به سمت ماشین رفتم و خرید هامو گذاشتم رو صندلی عقب ماشین.1 امتیاز
-
پارت دهم: خندم گرفت نگاهم کرد:دیوونه نبودی که دیوونه هم شدی. محل نزاشتم،میدونستم هرچی جوابش رو بدم بدتر رفتار میکنه. بعداز چهار ساعت رسیدیم. هیچکس منو تحویل نگرفت،جز خواهر بزرگش همون مار خوش خط و خالی که این سرطان رو تو زندگیم انداخت! همون که از خامی و بچه بودنم سوء استفاده کرد! چادرم رو درآوردم و کنارش نشستم. نگاه سنگین مادرشوهرم،مریم خانم رو،روی خودم حس میکردم. حس بدی داشتم از اون همه کم محلی و نگاه های سنگین روی خودم. _حامله نیستی؟ لب گزیدم،صورتم سرخ شد از اون سوال ناگهانی و بی مورد جلوی جمع. خودم رو جمع و جور کردم و نه آرومی گفتم. همین کم مونده بود یکی دیگه هم به بدبختی هام اضافه بشه. _خیلی خب بلند شو برو کمک سودابه،دست تنهاست. مثلا مهمون بودم! بلند شدم و بی حرف سمت آشپزخونه رفتم صداش به گوشم رسید که میگفت:نکنه اجاقش کوره. کنار سودابه ایستادم:کمک نمیخوای؟ _نه فقط سالاد مونده سینی رو برداشتم روی زمین نشستم،بی حرف خیار هارو نگینی خورد کردم. _چقدر لاغر شدی،داداشم مگه بهت نمیرسه؟ چرا خیلی خوبم میرسید هرشب با کتکاش تقویتم میکرد. -میرسه _اذیتت میکنه تبسم؟ بهش نگاهی انداختم _اگه اذیتت میکنه بهم بگو چرا فکر میکرد من باز هم به این مار اعتماد میکنم؟ -نمیکنه. _چه کم حرف شدی،قبلا بیشتر صحبت میکردی. -قبلا حرفی برای گفتن داشتم. _الان نداری یعنی؟ داشتم خیلی هم داشتم،اما آدم امنی کنارم نبود تا بتونم بهش اعتماد کنم و سفره دلم رو پیشش باز کنم. آخرین گوجه هم خورد کردم و بلند شدم:وسایلاش رو خودت میزنی؟ _آره تو برو بشین دستامو شستم و برگشتم تو سالن خبری ازش نبود سیمین و ساره مشغول صحبت بودند نگاهی به من انداختند و بیشتر بهم نزدیک شدند و صدای صحبتشون هم پایین تر اومد. زشت ترین کاری که یه شخص میتونست انجام بده حس میکردم در مورد من دارند صحبت میکنند و میخندند کلافه از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط بی فرهنگی و بیشعوری تو این خانواده بی داد میکرد. ...................... دیدن بچه ها که پر انرژی هستند حالم رو خوب میکرد و باعث میشد منم با انرژی بیشتری تدریسم رو پیش ببرم. نگاهم به یکی از بچه ها افتاد که از اول کلاس سرش پایین بود و چشماش از اشک پرو خالی میشد. رفتم کنارش:نیلوفر! سرش رو بلند کرد و یه قطره اشک از چشمش ریخت. نگران دست روی صورتش گذاشتم:چیشده؟چرا داری گریه میکنی؟ خودش رو بغلم انداخت و شروع کرد گریه کردن. همه ی بچه ها داشتند نگاهش میکردند،اشاره کردم سرشون به کار خودشون باشه. دستش رو گرفتم و از اتاق بردمش بیرون نشوندمش روی صندلی و لیوان آب رو سمتش گرفتم:بیا یکم بخور آروم بشی. جرعه ای از آب رو نوشید و سرش رو پایین انداخت -نمیخوای بگی چیشده؟ ساکت بود -نیلوفر الان من رو دوست خودت بدون باشه؟ هر مشکلی که داری میتونی بهم اعتماد کنی و بگی هر کمکی که از دستم بر بیاد برات انجام میدم،مطمئن باش. به چشمام نگاه کرد و مطمئن شد لبش رو با زبونش تر کرد. _خب راستش صداش هنوز بغض داشت _راستش وضع مالیمون خوب نیست و من.... دوباره اشک ریخت:من دیگه نمیتونم بیام کلاس و دست گذاشت روی صورتش و باز گریه کرد..... _تو چیکار کردی؟ -هیچی گفتم مادرش فردا بیاد صحبت کنیم،هزینش رو نمیگیرم. _یه وقت بهشون برنخوره! -نمیدونم دریا،نیلوفر جزو بهترین شاگردام هست. واقعا دلم نمیخواد از دستش بدم،آینده روشنی میبینم براش. _چرا وضع مالی خوبی ندارند؟پدرش کار نمیکنه؟ -شرکتی که توش کار میکرده جوابش کردند و الان هرجا میره یا حقوق خوبی ندارد یا کارش سنگینه پدر نیلوفر دیسک کمر داره و کارای سنگین نمیتونه انجام بده. چند لحظه ساکت موندیم و بعد انگار فکری به سرم رسیده باشه همزمان همدیگه رو صدا زدیم. خندیدم:اول تو بگو _نه تو بگو -به نظرت با خالقی صحبت کنم؟ _خالقی که کاره ای نیست برو با جانبخش صحبت کن. -بد نیست؟ _نه چه بدی،نیت بدی نداری که،برو صحبت کن شاید یه کار خوب براش باشه اونجا اینجوری هم یه ثوابی کردی هم غرور اون خانواده خورد نمیشه. -خداکنه که درست بشه،خیلی ناراحت شدم امروز. تمام حس هایی که داره من میفهمم درک میکنم. دستمو گرفت:الهی قربونت برم مهربونم لبخندی زدم:خدا نکنه دریا،تولد خوش گذشت؟ _آره جات حسابی خالی بود،همه به جای اینکه به رهام توجه کنند به من توجه میکردند. خندیدم:بیچاره رهام.1 امتیاز
-
پارت نهم: _بهتر یکی کمتر خرجمونم کمتر -خجالت نمیکشی خرس گنده شدی داری تولد میگیری. _برو بابا مگه من چندسالمه،تازه داره میشه بیست و پنج سالم -بیست و پنجه به علاوه ده خندید:حالا خارج از شوخی چرا نمیخوای بیای تبسم؟ دریا:میگه من اونجا کسی رو نمیشناسم بیام چیکار. -من اینجوری راحتم بچه ها،شما برید خوش بگذره. رهام:اصرار نمیکنم بهت،میدونم شاید راحت نباشی -مرسی،کادوت هم محفوظه _زحمت نکش آباجی خانم. -زحمتی نیست. ........................ بعداز مدت ها منو آورده بیرون که مثلا هوا بخوریم. کل صورتم کبوده و از نگاهای بقیه روی خودم معذبم چادرم رو بیشتر روی صورتم گرفتم تا مشخص نباشه،از جلوی داروخونه رد شدیم و من یادم افتاد که قرصم تموم شده. ایستادم _چیه -یه وسیله نیاز دارم دست کرد تو جیبش و پول رو سمتم گرفت،راضی از اینکه پاپیچ نشده وارد داروخونه شدم و قرص رو خریدم تو کیفم گذاشتم و یه بسته هم نوار خریدم تا بهم شک نکنه. از داروخونه بیرون اومدم،بماند که مسئول داروخونه با دیدن صورتم چشماش متعجب مونده بود. چشمم با حسرت روی تک تک آدما میچرخید حس میکردم همشون خوشحال و خوشبخت هستند به جز من. نگاهم میچرخید روی خانواده ای که روی چمن ها زیر اندازی پهن کردند و نشستند و باهم میگن میخندند. روی گروهی از دختر ها که حلقه زده بودند و باهم صحبت میکردند روی بچه ها که آزادانه میدویدند و بازی میکردند برای تاب سواری باهم بحث میکردند. آهی کشیدم،دلم میخواست برگردم خونه بیرون بودن بیشتر برام عذاب داشت،اونم کنار این آدم. _چیزی میخوری؟ سرم رو به نشونه منفی تکون دادم به درکی گفت و سیگاری روشن کرد ..................... از کار کردنم تو اون شرکت یک هفته ای میگذشت و من بیشتر از قبل از کارم رضایت داشتم. و حالا که فکرشو میکنم تموم اون استرس ها و اضطراب هایی که داشتم بی مورد بود. قلق کار دستم اومده بود،تو طول این یک هفته خالقی دائم بهم سرمیزد و هرجایی که سوال داشتم با حوصله و صبر جوابم رو میداد. آقای جانبخش از کارم راضی بود حالم خوب بود،دلم میخواست کارای بیشتری انجام بدم مثلا یه زبان جدید رو شروع کنم به یاد گرفتن. یا یه هنر جدید نمیدونم با یاد آوری ساعت کلاس ها و باشگاه خندیدم:نه که خیلی هم وقت داری. صدای در اومد و چند لحظه بعد آقا علی،همون مرد مسن و دوست داشتنی وارد اتاق شد:خسته نباشی دخترم. دخترم! چقدر حسرت شنیدن این کلمه رو داشتم -سلامت باشید،شماهم همینطور _بیا دختر چای تازه دم هست،بخور سرحال شی. لبخندی زدم و تشکر کردم کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم،فنجون چای رو توی دستم گرفتم و روبه روی پنجره ایستادم. حاله ی کمرنگی از خودم رو توی شیشه میدیدم موهای سفیدم بیشتر از قبل خودنمایی میکرد دریا اصرار داشت تا موهامو رنگ بزنم اما من راضی بودم. اینا نشون دهنده ی بزرگ شدن و قوی شدن من بود نشون دهنده این که چه روزای سختی رو من پشت سر گذاشتم و دلیلی نمیدیدم برای پنهان کردن این سفیدی ها. .................... مادرش زنگ زده بود و ابراز دلتنگی کرده بود میخواست بریم شهرستان تا دور هم باشیم. من اما دوست نداشتم،چون میدونستم اوناهم منو دوست ندارند،ولی مگه میشد رو حرفش حرفی زد؟ مخالفتم مساوی بود با کبودی های بیشتر روی صورتم. لباس هاش رو توی ساک چیدم و کنار گذاشتم _زود جمع و جور کن راه بیفتیم ماشین دوستش رو قرض گرفته بود،آقا عارش میومد سوار اتوبوس بشه. فلاسک چای و یکم میوه گذاشتم تا توی راه غر نزنه. سوار ماشین شدم و خودش هم بعداز قفل کردن در سوار شد. پوزخندی زدم،اولین سفر دونفرمون سفر رویایی میشه حتما.1 امتیاز
-
پارت هشتم: _روز اول کاری چطور بود خانم؟ -خیلی خوب بود،هم محیطش آروم بود هم کارا حسابی مشغولم کردن. _خب خداروشکر که خوشت اومده. کمی از چاییم خوردم و از کنار مبل پاکتی آوردم بیرون دریا کنجکاو نگاهم کرد:اون چیه؟ پیراهن سفید و کوچولویی ازش بیرون آوردم دریا:واااای تبسم چقدر خوشگله دست کشیدم رو شکمش:آره برای خوشگل خاله گرفتم. پاکت رو به سمتش گرفتم دونه دونه لباسارو بیرون آورد نگاه کرد _چرا آخه انقدر زحمت کشیدی تبسم -چه زحمتی،کاری نکردم که _بازم دستت درد نکنه خیلی خوشگل هستند. -خواهش میکنم. _راستی چند شب دیگه تولد رهامه،خانوادش قصد دارن امسال خونه خودشون تولد بگیرن،توهم بیا سری تکون دادم:نه خودت که میدونی من عادت ندارم _عه چیه همش چپیدی تو خونه،پاشو بیا یکم حال و هوات عوض شه. -دریا من فقط با مادرش یه آشنایی کوچیک دارم بیام بین اون غریبه که چی بشه. _آخه دلم نمیاد تنهایی خوش بگذرونم. کنارش نشستم و بغلش کردم:مرسی دریا،مرسی که انقدر به فکر من هستی ولی اصلا به این چیزا فکر نکن تو بیشتر از اون چیزی که باید در حقم خوبی کردی و کمکم کردی. _هرشب برات دعا میکنم که یه آدم خوب بیاد تو زندگیت،توهم طعم خوشبختی رو بچشی -من از زندگیم راضیم دریا _تنهایی هم شد زندگی؟ -از زندگی که توش یه عالم آدم ظالم بودند خیلی بهتره. دستمو گرفت:میدونم میدونم خیلی تجربه های تلخی داشتی اما تبسم.... نفسی کشیدم:دریا میشه در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم؟ بغض کرده بود مشخص بود:باشه عزیزم،باشه خواهر خوشگلم. گونش رو بوسیدم -رهام کجاست؟ _دیگه الان پیداش میشه همون لحظه در باز شد و با دست پر وارد خونه شد:به به،به به آباجی خانم هم که اینجاست -خسته نباشی دریا سمتش رفت،همون لحظه رهام تموم وسایل هارو روی زمین گذاشت و گونه ی دریا رو بوسید:احوال مامان خانم _خوبم عزیزم تو خوبی؟خسته نباشی دست کشید رو شکم دریا:خوبم خانمم،اخ سلام فسقلی من لبخندی به این صحنه زدم،رهام واقعا مرد خوبی بود هرگز ندیده بودم بداخلاقی کنه یا دریارو ناراحت کنه این مرد خوش اخلاق و شوخ طبع،عاشقانه دریارو دوست داشت و هرکاری برای خوشحالی دریا انجام میداد. لباساش رو عوض کرد و خرید هارو جابه جا کرد اومد نشست کنار دریا. دریا:رهام،تبسم نمیاد تولدت1 امتیاز
-
پارت هفتم: وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه پنجم رو زدم نگاهی تو آینه به خودم انداختم،کمی چشمام پف داشت به خاطر بی خوابی دیشب که البته موفق شده بودم با آرایش یکم مخفیش کنم. از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاق خالقی راه افتادم،پشت در نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم _بفرمایید وارد اتاق شدم:سلام از جاش بلند شد:سلام خانم نیکدل بفرمایید روی صندلی نشستم و همزمان با من نشست _چه وقت شناس. لبخندی زدم و چیزی نگفتم _بقیه مدارک رو آوردید؟ -بله بلند شدم شناسنامه و چند ورق دیگه روی میزش گذاشتم. اول از همه دستش سمت شناسنامه رفت و بازش کرد نفسم حبس شد،همیشه از این قسمت ماجرا بیزار بودم! ورق زد و من چشمای متعجبش رو روی مهر طلاق دیدم بهم نگاهی انداخت:ازدواج کردید؟ -کرده بودم دوباره نگاهی به شناسنامه انداخت و بعداز چند لحظه گفت:عجله داشتید برای ازدواج؟ دسته کیفم رو فشار دادم:باید در مورد این مسائل جواب پس بدم؟ جا خورد:خانم نیکدل عذر میخوام من منظور بدی نداشتم. -لطفا در مورد کار صحبت کنیم. _بله حتما،این مدارک اینجا باشه،بعداز کپی گرفتن میارم خدمتتون. -باشه بلند شدیم و از اتاق اومدیم بیرون سمت یه اتاق دیگه رفتیم درش رو باز کرد:بفرمایید اینجا اتاق شما هست واردش شدم به نسبت اتاق خودش کوچیکتر بود میز و صندلی گوشه ای گذاشته بودند به همراه لپ تاپ و چند پرونده روی میز گوشه اتاق کتابخونه کوچیکی بود و چند گلدون هم کنارش _پسندیدید؟ -بله اتاق نقلی و جمع و جوریه. _بفرمایید من کارارو براتون توضیح بدم. دستی به گردنم کشیدم و سرم رو بلند کرد ساعت نزدیک یک بود وای چقدر تند گذشت،تموم مدت مشغول کار بودم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم. راضی از کارم لبخندی زدم. تقه ای به در خورد دستی به لباسم کشیدم و صاف نشستم:بفرمایید در باز شد و خالقی سرشو آورد داخل:خانم مترجم اوضاع خوبه؟ بلند شدم:بله،بفرمایید اومد داخل و کنار میز ایستاد نگاهی انداخت و راضی سرش رو تکون داد. _از روز اول اینجوری کار میکنید پس در آینده مشخصه که قراره بترکونید. لبخند زدم:شما لطف دارید. _بفرمایید بشینید استراحت کنید،چایی چیزی نمیخواید؟ با اسم چایی تازه هوس کردم:بله ممنون میشم سری تکون داد و از اتاق خارج شد چند دقیقه بعد آقای مسنی وارد اتاق شد و سینی چای رو به همراه بیسکوییت روی میزم گذاشت:خیلی ممنون _نوش جانت دخترم. .................... حالا دیگه شب هاهم خواب نداشتم،بعداز اون اتفاق هرشب کابوس میدیدم کابوس همون مردی که اونشب منو تو کوچه گرفت از ترس کابوس دیدن تا صبح پلک روی هم نمیزاشتم و بیدار میموندم. زخم سرم رو به بهبودی بود اما حالم باز خوب نبود.....حس میکردم که احساس شادی در من مرده و دیگه وجود نداره. تنها بودم اونم خیلی زیاد یعنی همه کسایی که ازدواج میکنند این شکلی هستند؟ یعنی بقیه خواهرام هم همین احساس هارو دارند؟ دستی به صورتم کشیدم و با دیدن ساعت سریع از جام بلند شدم بوی تریاک تو کل خونه پر شده بود چینی به بینیم دادم و درو پنجره رو باز کردم جدیدا دیگه بیرون نمیرفت،کار نمیکرد،دائم تو خونه نشسته بود پای تلویزیون آهی کشیدم باز قبلا بیرون میرفت و برای چند ساعتم که شده از دستش راحت میشدم. زیر خورشت رو کم کردم و از آشپزخونه خارج شدم. از جلوش رد شدم _وایسا ببینم. بهش نگاه کردم _هنوز تکلیف اونشب رو باهات روشن نکردم چه غلطی میکردی بیرون؟ -رفته بودم نون بخرم _عه؟نونتو تو راه خوردی؟ -نه اومد سمتم:بنال اونشب بیرون رفته بودی چیکار داشتی؟کیو میخواستی ببینی؟ ترسیدم بازم منو بزنه:بخدا هیچکس نون خریدم،توراه ترسیدم فکر کردم یکی داره دنبالم میکنه نون و چادر رو ول کردم تا خونه دوییدم. ترسیدم اصل ماجرارو بگم ولم نکنه. _دیگه حق نداری پاتو از در این خونه بیرون بزاری حتی اگه از گشنگی هم بمیری حق نداری بیرون بری. به چشماش نگاه کردم نمیدونم چی توی چشمام دید که یهو حمله کرد سمتم..... .........................1 امتیاز
-
پارت ۲ آن دو با خودشان دو قلوهای شیرین زبان و دوست داشتنی خود ، سام و سامان را هم آورده بودند. پسر بچههای پنج سالهای که ۹ ماه پس از ازدواجشان و قبل از رفتنشان به جنوب ، در همین قلعه به دنیا آمده بودند. صدای گریهی آرام نیکزاد او را به خود آورد. چشمهایش را میمالید و نق نق میکرد. آرتمیس که هنوز فرصت نکرده بود پیراهن مجلل و طلایی رنگش را از تن دربیاورد از جا بلند شد و در حالی که لباسش را با لباس خواب ابریشمی و نازکی عوض میکرد رو به نیکزاد نقنقو گفت: جونم!... عزیز دلم!...خوابالو شدی پسرم ؟... بداخلاق شدی ؟!... آره ؟!... الان میام نفس مامان!... الان میام عشق مامان! در حالی که بند جلوی لباس خواب سفیدش را باز میگذاشت نیکزاد را در آغوش گرفت و صورت تپل و سفیدش را بوسید. سپس سینهی چپش را در دهان او گذاشت و در حالی که آرام شیر خوردن او را تماشا میکرد ، موهایش را نوازش کرد. چشمهای درشت و سبزش ، مژههای برگشته و بلندش ، ابروهای پر پشت و سیاهش و موهای مواج و شبگونش را از پدرش به ارث برده بود. فقط خدا میدانست که چقدر از داشتن پسری درست مثل سیاوش به خود می بالید. پشت دست تپل و پنبهای سیاوش کوچولویش را بوسید و قربان صدقهاش رفت. در همین احوال بود که با صدای در به سمتش برگشت. سیاوش بود که پس از ورود به اتاق در را پشت سرش بست و با لبخند و اخم ظاهریای که هیچ به چهرهی بشاشش نمیآمد به تخت خواب نزدیک شد.1 امتیاز
-
پارت ششم: توی تختم جابه جا شدم،خوابم نمیبرد هربار هرکاری که میخواستم انجام بدم نتیجه اش میشد چند شب بیخوابی و چندروز بی اشتهایی اما بعدش درست میشد و دوباره همه چی میفتاد رو روال عادی خودش. تو سرم پر بود از خاطرات بد قدیم خاطراتی که با هر اتفاق کوچیک روزانه ام یکیش زنده میشد. فراموش نشدنی هستند حتی با جلسات تراپی هم ذهنم از اون اتفاقات خالی نشد فقط اون پشت ذهنم جمع شدند و زمانایی که بیکار هستم سراغم میان. آهی کشیدم و دوباره چرخیدم چشمام رو روی هم گذاشتم و دکمه تایید رو برای پخش خاطرات قدیم زدم... ............. سرم به خاطر خوردن دارو ها سنگین بود هنوز گیج و منگ بودم لگدی که به پام زده شد باعث شد چشمام رو باز کنم _وا کن اون چشارو ببینم سالمی یا نه پوزخندی زدم و خوبمی زیر لب گفتم دیگه کاری به کارم نداشت،رفت نشست سر بساطش که به تازگی رونمایی کرده بود به زور سرجام نشستم:میخوام چند روز برم پیش مامانم. فکر نمیکردم قبول کنه،ولی کرد! صبح منو با یه ساک قدیمی پوسیده خونه پدریم گذاشت و رفت. مامانم با دیدنم نگران شد اومد سمتم:چرا سر و وضعت این شکلیه تبسم؟ اشک ریختم و بغلش کردم -مامان _چیشده دختره داری منو میترسونی -کار اونه مامان،اون منو هول داد خوردم زمین سرم شکست. منو از خودش جدا کرد:چیکار کردی که هولت داد؟ اشک ریختم و سرم رو تکون دادم:من کاری نکردم اون دائم منو میزنه.... صدای حاج بابا رو که شنیدم برگشتم سمتش،نگاهش روی سرم بود که باند پیچی شده بود -سلام _کو شوهرت؟ شوهرم؟ این چه شوهری بود؟ اصلا اسم این آدم رو شوهر میشد گذاشت؟ -رفت سرکار _تو چرا سر خونه زندگیت نیستی؟ چشمای خیسم رو بهش دوختم،نمیخواست بدونه چرا این شکلی شدم؟ -اومدم شمارو ببینم برگشت سمت مامانم:تو مگه مادر این دختر نیستی بهش یاد ندادی نباید بدون شوهرش جایی بره؟ مامان نگاه ناراضیش رو بهم انداخت:عیبی نداره حاجی،شوهرش آوردتش،گفته یه سر به پدرو مادرت بزن. سری تکون داد و چیزی نگفت. پشت سر مامان راه افتادم و رفتم تو اتاق،کنارم نشست گریه کردم براش از آزار و اذیتاش گفتم از کتکایی که بهم میزنه گفتم گفتم شبا با چه عذابی باید تحملش کنم جواب مامان پشت دستی بود که محکم تو دهنم زد. دستمو گذاشتم رو دهنمو بهش نگاه کردم _زمانی که بهت میگفتم بیا کنارم وایسا آشپزی یاد بگیر چرا نیومدی؟ چسبیده بودی به اون درس کوفتی الان درس برات نون و آب شد؟ مرده حق داره والا بعدشم تو شرم و حیا نمیکنی این حرفارو به من میزنی خجالت بکش. با گریه صداش زدم:مامان _مامان و درد،هیچ کدوم از خواهرات مثل تو نیستند،همه از زندگیشون راضی هستند همه کدبانو،خوشگل بلدن دلبری کنند برای شوهرشون شانس آوردیم این مرد تورو پسندید وگرنه من نمیدونستم چجوری تورو باید شوهر بدم نه مثل خواهرات بر و رویی داری نه چهار پر گوشت داری نه کدبانویی بلدی فقط یه زبون دراز داری... و من اون لحظه به این فکر کردم که یعنی انقدر زشتم که مامانم داره به روم میاره؟ انقدر آدم بدرد نخور و بدی هستم؟ دیگه هیچ کدوم از حرفاشو نمی شنیدم،فقط به این فکر میکردم که دیگه نباید به مامانم حرفی بزنم! ......................1 امتیاز
-
پارت پنجم: _مثل اینکه حواستون نبود به صحبتام -بله ببخشید. جانبخش:مشکلی هست؟ -من خب راستش یکم استرس دارم. لبخند دلگرم کننده ای بهم زد:دخترم از سابقه کارت و مدارکت مشخصه که کارت عالیه خودت به خودت اعتماد نداری؟ نفسی کشیدم:حق با شماست. این جمله رو بار چندم بود که داشتم میشنیدم _اصلا نگران هیچی نباش،هومن جان تمام کارارو بهت یاد میده و هرجا مشکلی داشتی میتونی ازش بپرسی. لبخندی زدم:خیلی ممنون _خواهش میکنم،موفق باشی. -ممنون بلند شدیم از اتاق اومدیم بیرون رهام:شیری یا روباه؟ -وای رهام باورم نمیشه استخدامم کردند. _دختر چرا باورت نشه،یعنی شک داشتی؟ صدای خالقی از پشت سرمون اومد:خانم نیکدل امروز فرم رو پر کنید منم کارای استخدامتون رو انجام میدم از فردا انشالله تشریف بیارید. -چشم رهام:هومن جان خیلی زحمت کشیدی _این حرفا چیه دکتر من بیشتر از اینا به تو مدیونم. رهام:کاری نکردم که من. _دخترت کی به دنیا میاد؟ رهام:انشالله دو سه ماه دیگه. _چشم و دلت روشن،شیرینی ما یادت نره. رهام:چشم. خداحافظی کردیم و از شرکت خارج شدیم. _امروز برنامه خاصی که نداری؟ -نه بیکارم _خب خوبه شام باهم بریم بیرون. -مهمون تو هستم دیگه؟ _آره خسیس خندیدم:خب این خوبه. ...................... ساعت هشت شبه و خبری ازش نیست،گرسنمه یخچال خالی شده به خاطر اینکه آشپزی بلد نیستم برای خونه خرید نمیکنه و خودش تنها میره بیرون شام میخوره. از جام بلند شدم و به طرف کمد لباسام رفتم،لباسامو زیر و رو کردم و پول خوردی توی جیب یکیشون پیدا کردم. اندازه یه نون میشد چادرمو سرم کردم و از خونه خارج شدم،ساعت هشته شبه ولی جوری کوچه تاریک و خلوته انگار نصف شبه. از کنار آروم میرم سمت نونوایی سر کوچه نون رو میخرم و تو برگشت حس میکنم کسی داره پشت سرم راه میاد قدمامو تندتر میکنم که یهو دوتا دست محکم دورم حلقه میشه و منو به خودش فشار میده،از شدت ترس زبونم بند اومده _این وقت شب تنها اومدی بیرون کوچولو دست و پا میزنم تا از بغلش بیرون بیام دستش روی بدنم شروع به حرکت میکنه گریم میگیره ناله میکنم:ولم کن مثل مستا میخنده کمی دستش شل میشه با زانوم لگدی به وسط پاش میزنم و فرار میکنم نه نون دارم نه چادر روی سرم رو اما برام اهمیتی نداره با تمام توانم میدوام تا برسم به خونه دم در میبینمش که با چشمای ترسناک زاغیش وایساده و منو داره نگاه میکنه. همونجا می ایستم،دست و پاهام شل میشه لرزش بدنم بیشتر از قبل میشه با دوقم خودشو میرسونه سمتم و دستم رو محکم میگیره چیزی نمیگه تا جلوی دروهمسایه آبروش نره پرتم میکنه داخل میخورم زمین و سرم محکم میخوره به لبه ی باغچه آخی از درد میگم _این موقع شب برهنه بیرون چه غلطی میکردیییی؟؟؟؟ برهنه؟ من فقط چادرم افتاده بود لباس تنم با حجاب بود _با توام نا جواب دادن ندارم،گرمی خون رو روی پیشونیم حس میکنم بازوم رو میگیره و منو بلند میکنه:پاشو ببینمم چشمش میفته به پیشونیم کمی رنگ نگاهش عوض میشه ترسیده نه به خاطر من به خاطر خودش کم کم چشمام سیاهی میره و دیگه چیزی متوجه نمیشم... ......................... با دستمال دور لبم رو پاک میکنم:دست شما درد نکنه. رهام و دریا نگاهشون رو پیتزایی موند که کمتر از نصفش خورده شده بود رهام:بخور دیگه این سوسول بازیا چیه درمیاری. -واقعا اشتها ندارم. دریا:چرا عزیزم؟تو که شغل خوبی پیدا کردی باید خوشحال باشی -تو نمیدونی من چه خوشحال باشم چه ناراحت اشتهام کور میشه؟ دریا:خب باشه رفتنی یه جعبه بگیر ببر خونه گرسنت شد بخوری لبخندی زدم:چشم رهام:دیگه آموزشگاه نمیری؟ -چرا میرم،فقط باید ساعتارو عوض کنم. دریا:سختت نیست اینجوری؟خیلی برنامه هات فشرده میشه -نه من که خونه کار خاصی ندارم،هرچقدر سرم گرم کار باشه بهتره. رهام:این پول بهش مزه داده ولش کنی یه شغل شب تا صبحم پیدا میکنه. خندیدم تا رهام به خودش بیاد،دریا آخرین تیکه پیتزا رو هم خورد رهام متعجب نگاهش کرد:دریا! دریا با لپ باد کرده نگاهش کرد:هوم؟ _خانوم میخوای یکی دیگه سفارش بدم؟ دریا غذاش رو قورت داد:نه من سیر شدم _خیلی هم عالی ولی من سیر نشدم چون دو تیکه بیشتر نخوردم دریا:میخواستی بخوری،بعدشم من الان دونفرم باید غذا بیشتر بخورم. _اخه من فدای شما دونفر بشم،نوش جونت عشقم. -صد دفعه گفتم حرفای مثبت ۱۸ تون رو ببرید خونتون. _حواسم نبود یه دختر ۱۸ساله اینجا نشسته. خندیدم و پیتزا رو به طرفش هول دادم:بخور رهام _سیرم آباجی خانم داشتم شوخی میکردم. -دیگه تعارف نمیکنما با این حرفم شروع کرد به خوردن.1 امتیاز
-
پارت چهارم: نشستم رو مبل و دستی به پیشونیم کشیدم یه جورایی هم خوشحال بودم،هم میترسیدم خدایا مرسی صبح حرفشو زدم دوساعت بعد برآورده کردیا. کاش همه ی خواسته هام همینطوری زود زود برآورده میشد. باید کم کم آماده میشدم میرفتم آموزشگاه بلند شدم رفتم تو اتاق و قبل از آماده شدن مدارکم رو دم دستم گذاشتم تا یادم نره. در کمدم رو باز کردم و کت شلوارمو بیرون آوردم فکر کنم برای امروز گزینه مناسبی بود. آرایش ملایمی انجام دادم که زیاد تو ذوق نزنه لباسم رو پوشیدم و بعداز برداشتن وسایل ها از خونه زدم بیرون. .................... پشت پنجره وایسادم و با حسرت به دختر دبیرستانی ها نگاه میکنم گروه گروه باهم دارند از مدرسه برمیگردند خوش به حالشون کاشکی منم میتونستم درس بخونم _اونجا چه غلطی میکنی پرده رو درست کردم و برگشتم سمتش:هیچی اومد سمتم و چونم رو محکم رو دستش گرفت:هیچی نشد جواب داشتی چی رو نگاه میکردی؟ اشک تو چشمام حلقه زد:دخترایی که از مدرسه میومدن رو نگاه میکردم. چند لحظه تو چشمام زل زد و بعد ولم کرد. از دهنم پرید:کاش میشد منم درس بخونم. نگاه پر خشمش رو سمتم پرت کرد:چی گفتی؟ آب دهنم رو قورت دادم،اومد سمتم و من یک قدم عقب رفتم _میخوای درس بخونی؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادم _تو گ*ه میخوری،دخترو چه به درس خواندن کار تو بشور و بساب و بچه داریه فهمیدی الان باید یه بچه مینداختم تو بغلت که از این چرت و پرتا بلغور نکنی. آخه نه قیافه داری نه هنری داری نه بلدی به شوهرت برسی درس خوندنت دیگه چیه با پاش لگدی بهم زد:پاشو گمشو شامتو درست کن همونجا گریه کن. نگاهی پر تنفری بهش کردم و آروم رفتم توی آشپزخونه. ................ نگاهی به شرکت انداختم -اینجاست؟ رهام در ماشین رو قفل کرد:آره همینجاست باهم وارد شرکت شدیم -چقدر بزرگه! رهام لبخندی زد:استرس داری؟ -نداشته باشم؟ _به خودت شک داری مگه؟ داشتم؟ واقعا توانایی من در حد این شرکت بزرگ و لوکس بود؟ ته دلم خالی شد دسته کیفم رو فشار دادم که از نگاه رهام دور نموند _تبسم کاری نیست که تو نتونی از پسش بر بیای،تو سخت تراز ایناهم انجام دادی. -اونکارا در این حد بزرگ و سخت نبود! _اینم نیست،تو بزرگش کردی. از آسانسور خارج شدیم و باهم سمت اتاقی رفتیم،رهام چند تقه زد +بفرمایید وارد اتاق شدیم رهام با مرد دست داد:احوال دکتر +خوش اومدی رهام بشین رو کرد به من:خوش اومدید خانم،بنده هومن خالقی هستم دکتر و مدیر عامل این شرکت. لبخندی زدم:خوشبختم +بفرمایید بشینید روبه روی رهام نشستم و خالقی شروع کرد به توضیحات در مورد کار و وظایفی که باید انجام بدم. +رهام فرمود شما به چند زبان مسلط هستید و تو کارتون هم موفقید منم پرس و جو کردم و اینجور که پیداست سرشناس هستید! لبخندی متین زدم:خیلی ممنون +میتونم مدارکتون رو ببینم! -حتما پوشه رو روی میزش قرار دادم و دوباره سرجام نشستم مدارک رو از نظر گذروند،میتونستم از لبخندی که داره متوجه رضایتش بشم. کمی از استرسم کم شد +بی تعارف میتونم بگم بهتر از شما نمیتونستیم پیدا کنیم من مدارکتون رو بررسی کردم،از نظر من تایید شده هست فقط باید آقای جانبخش هم شمارو ببینند طی یک حرف نسنجیده گفتم:ایشون مسئول استخدام هستند؟ خالقی خندید:نه خانم نیکدل،ایشون صاحب این شرکت هستند. لبمو گاز گرفتم و به رهام نگاه کردم،نیشخند زده بود. پشت سرش راه افتادیم،رهام گفت بیرون منتظر میمونه. وارد اتاق شدیم،مرد تقریبا مسنی پشت میز نشسته بود اما سرحال و سالم به نظر میرسید. _آقای جانبخش،مترجمی که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم.....خانم نیکدل از جاش بلند شد -سلام +سلام خانم نیکدل بفرمایید بشینید -ممنون نشستم و خالقی شروع کرد به توضیحات و از من تعریف کردن. جانبخش با نگاهی تحسین آمیز بهم نگاه کرد و سرش رو تکون میداد این مرد تو این سن انقدر خوشتیپ و جذابه پس جوونی هاش چی بوده؟! _درسته خانم نیکدل؟ سرم رو چرخوندم:ببخشید؟1 امتیاز
-
سالار مگس رو خوندم بهم نچسبید احتمالا من ترجمه بدی انتخاب کردم ولی درکل روند داستان یه جورایی حالمو بد میکرد خصوصا که دلم واسه پسر عینکیه هم کباب بود هم میخواستم جرواجرش کنم البته بچه بودن دیگه خصوصا اونجایی که زدن گراز رو جر دادن یا کم مونده بود همو بکشن بالاخره بچه انسانن دیگه😂1 امتیاز
-
من بادام رو خوندم حس خاصی به خود شخصیت اصلی ندارم ولی اون دوستش رو(اسمشو یادم نیس)خیلی دوس داشتم مخصوصا اونجا که پروانه رو بالشو کند بعد لهش کرد🥲🥲🥲🥲1 امتیاز
-
پارت۳ پس با مظلوم ترین لحن ممکن گفتم _بخدا خانم سر یه درس مهم بودم، نمیشد ولش کنم، خودتون که میدونین، ماه دیگه امتحاناته و هر درسی که سر کلاسش نباشم، پنج نمره از نمرم کم میشه. از روی صندلی بلند شد و به طرفم امد با نگاهی که معلوم بود میخواهد سر به تنم نباشد سر تا پایم را نگاه کرد و در اخر گفت :بسه بهونه نیار، این چه وضعیه؟! مقنعه چروک، مانتو چروک شلوار چروک، انگار اومده جنگ، نمیتونستی یه اتو بزنی؟ اینجا مگه طویلس که هرجور دوس داری میای؟! دستاتو از پشتت بیار بیرون ببینم! صاف وایستا. فورا دست هایم را از هم باز و کنار مانتویم رها کردم و صاف ایستادم،با نگاه خصمانه ای نگاهم کرد و دوباره به طرف میزش رفت و نشست، برگه های روی میز را روی هم قرار داد وکناری گذاشت. زیر چشمی نگاهی به من که داشتم حرکت دست هایش را دنبال میکردم انداخت و گفت: _شنیدم توی خوابگاه، خیلی بچه هارو اذیت میکنی! گلمحمدی دیروز اومد گفت، که وقتی خواب بوده با ماژیک صورتشو نقاشی کردی، از اون طرف خانم هاشمی، همش داره ازت شکایت میکنه که اصلا نظم رو رعایت نمیکنی؛ دوباره ازت شکایت بیاد باید قید مدرسه رفتن رو بزنی!! با حالتی بی حس نگاهش کردم، نقطه ضعف من را یاد گرفته بود و داشت علیه خودم استفاده میکرد. میدانست که حتی اگر بمیرم هم، مدرسه را ول نمیکنم و به ان زندگی نکبت بار، بر نمیگردم. مانتویم را، در دستم مچاله کردم و زیر لب گفتم: _اما خانم من اون کار هارو نکردم! گلمحمدی دروغ میگه! از همین فاصله هم، صدای سابیدن دندان هایش روی هم را شنیدم، با غیض از جایش بلند شد و مستقیم سمتم امد. _نشنیدم! چی گفتی ذاکری! گیرم که گلمحمدی دروغ بگه، خانم هاشمی هم دروغ میگه؟! بجای اینکه معذرت خواهی کنی، وایستادی جلوی من، زبون درازی میکنی! سرم را پایین انداختم تا چشم های شعله ور شده از خشمش را نبینم. کفش های کالجش که یک پاپیون بزرگ رویشان بود، زیادی توی ذوق میزد. به طرف پنجره اتاق رفت و پرده را کنار داد.1 امتیاز