رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. sanli

    sanli

    کاربر فعال


    • امتیاز

      26

    • تعداد ارسال ها

      153


  2. FAR_AX

    FAR_AX

    کاربر فعال


    • امتیاز

      15

    • تعداد ارسال ها

      230


  3. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      2,088


  4. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      536


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/10/2025 در پست ها

  1. عنوان: زعم و یقین نویسنده: سایه مولوی ژانر: معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: یک راه بود و چند بی‌راهه و ذهنی درگیر خیالات واهی،حقایق پنهان و مشکلات زندگی. برای پایان دادن مشکلات قدم به مسیری سراسر اشتباه می‌گذارد و اسیر تاریکی‌ها می‌شود. حقیقت‌ کدام است؟! هویتش چیست؟! سلاح پر شده از گلوله‌های انتقام را سمت چه کسی باید نشانه رفت؟! صفحه نقد این رمان 👇
    1 امتیاز
  2. ژانر : عاشقانه، اجتماعی مقدمه: من شانس این را داشتم که هر روز در لبخند تو عشق را ببینم، در هر کلمه‌ی تو عشق را بشنوم و هر روز عشق را در نگاهت ببینم. خلاصه داستان: داستان در ارتباط با دختری بیست و سه ساله به نام باران که بعد از تموم شدن دانشگاهش در رشت، برای پیدا کردن کار وارد تهران می‌شه. باران که تو یه خانواده تقریبا متعصبی بزرگ شده بود و این شرایط زندگیش رو دوست نداشت، تمام تلاشش این بود که یه روز بتونه به بزرگترین آرزوش برسه و از ایران مهاجرت کنه اما؛ با ورودش به خونه ی جدید توی تهران با همسایه‌ی جدیدش که یه پسره به اسم یوسفه آشنا میشه و تمام آرزوهاش عوض میشه و ....
    1 امتیاز
  3. پارت پانزده مسواک زدم و جلوی آینه نشستم. دنبال شونه می‌گشتم تا از کشو سومی پیدا کردم، برداشتم و موهام رو آروم شونه می‌کردم. سیاوش اومد داخل اتاق و همون‌طور که سمت سرویس می‌رفت گفت: - من فردا باید برم ایران یه مشکلی پیش اومده. برگشتم سمتش و گفتم: - اتفاقی برای بابام افتاده؟ پوزخندی زد و گفت: - مگه برات مهمه؟ عصبی شده بودم؛ اما خونسرد برگشتم سمت آینه جوابش رو ندادم. بعد از انجام دادن روتین پوستیم بلند شدم روی تخت دراز کشیدم. سیاوش اومد کنارم نشست و آروم گفت: - هر کاری داشتی به نوچه‌ها بگو، بیخود و بی‌جهت بیرون نرو. از دکترت هم وقت بگیر و چند جلسه تا من میام پیشش برو. پشتم و بهش کردم و چیزی نگفتم. کم- کم چشم‌هام گرم شد و خوابم برد.صبح با سردرد بدی بیدار شدم نگاهی به اطراف انداختم خبری ازش نبود پس رفته. رفتم آشپزخونه تا یه چیزایی درست کنم بخورم که با دیدن سرگرد روی صندلی ترسیده دو متر هوا پریدم. - تو اینجا چیکار می‌کنی؟! بلند شد و سمتم اومد آروم لب زد: - خواستم بیام خداحافظی کنم ازت. تعجب زده گفتم: - منظورت چیه؟ - باید برم ایران یه کار خیلی مهمی پیش اومده مراقب خودت باش. چیشده بود که همه داشتن بخاطر این کاره مهم می‌رفتن ایران؟ رو بهش گفتم: - سیاوش هم رفته ایران، میشه بهم بگی چه اتفاقی افتاده؟ سرگرد انگار دستپاچه شده بود؛ ولی به روی خودش نیاورد و گفت: - بخاطر مأموریت هست، تو الکی خودت رو درگیر این مشکلات نکن. بعد گفتن این جمله طوری از دیدم خارج شد که بهت زده اطراف رو نگاه می‌کردم. *** یک هفته بعد داخل اتاق منتظر رمیصا بودم که با لبخند دلنشینی روی لبش وارد شد همون‌طور که سمت میزش می‌رفت گفت: - وای ساحل! خیلی خسته شدم ترافیک بود، ببخشید دیر کردم. خنده‌ی بلندی کردم و گفتم: - اولاً من که غریبه نیستم، دوماً چه‌قدر کم طاقت شدی تو. اومد روبه روی من نشست و گفت: - آره می‌بینی خیلی زود رنج شدم. سری تکون دادم و آروم لب زدم: - جواب آزمایش‌هام اومد؟ حس کردم با گفتن این جمله‌ام پَکر شد؛ اما به روی خودش نیاورد و گفت: - آره اومد، ببین یه چیز میگم اصلاً نگران نشو. کلافه از جام بلند شدم و گفتم: - عمل می‌خواد مگه نه؟ چیزی نگفت و اشک‌هام ریخت، بلند شد سمتم اومد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد نیاز داشتم به این آغوش گرم. بعد چند دقیقه از همدیگه جدا شدیم نشستیم کنار هم آروم ادامه داد: - عزیزم می‌دونم سخته همه چی؛ اما باید طاقت بیاری تو دختر قوی هستی. موهام رو زدم پشت گوشم و گفتم: - من نمی‌خوام جون کسی گرفته بشه بخاطر من. عصبی گفت: - ساحل چرا این‌جوری میگی؟ کی گفته جون کسی گرفته میشه؟ برگشتم سمتش و گفتم: - نکنه از هوا قراره برام قلب پیدا بشه؟ خب جون انسانی گرفته میشه. دستام رو گرفت آروم لب زد: - عزیز دلم ما کلی بیمار داریم که مریضی‌های بسیار سختی دارن، وقتی می‌بینن امیدی نیست تصمیم می‌گیرن تا اهدا عضو کنن. اشک‌هام و پس زدم و گفتم: - کاش مامانم کنارم بود. - دختر لوس. به لَهجه‌‌اش خنده‌ای کردم که حرصی گفت: - خودت رو مسخره کن.
    1 امتیاز
  4. چطور با انتقاد و نقدهای منفی کنار بیام؟ (چطور از این درخت میوه بچینیم!) خب، همه‌مون توی زندگی خودمون با یه موقعیت‌هایی روبه‌رو شدیم که یکی از دوستان یا همکارامون از چیزی که نوشتیم، گفتیم، یا انجام دادیم انتقاد کرده. گاهی ممکنه این انتقادهای منفی کاملاً موجه باشه، اما بعضی وقت‌ها هم به نظر میاد که فقط قصد دارند احساسات ما رو زیر سوال ببرن. واقعیت اینه که هیچ نویسنده‌ای در دنیا نیست که با انتقاد و نقدهای منفی مواجه نشه. حتی بزرگ‌ترین نویسنده‌های تاریخ هم نقدهای سنگینی دریافت کردند. مثلاً ج. ک. رولینگ (نویسنده هری پاتر) در ابتدا از ناشران زیادی جواب منفی دریافت کرد. اما همون ناشرها بعداً از این که این شاهکار رو رد کرده بودند، پشیمون شدند! پس، سوال اینه: چطور می‌تونیم با این نقدها کنار بیاییم و به جای ناراحتی ازشون استفاده کنیم؟ بیاید این مسئله رو به طور دقیق و با دقت بررسی کنیم. این راه‌ها می‌تونه کمک کنه که نه تنها از انتقادها نترسید، بلکه از اون‌ها استفاده کنید تا خودتون رو به سطح بالاتری برسونید. 1. اولین قدم: نفس عمیق بکشید، نفس عمیق بکشید، نفس عمیق بکشید! واقعیت اینه که وقتی نقد منفی می‌شنویم، اولین واکنش ما ممکنه یه واکنش احساسی باشه: عصبانیت، ناامیدی، یا حتی احساس بی‌ارزشی. این کاملاً طبیعی‌یه! به همین دلیل، اولین قدم اینه که وقتی نقد منفی می‌شنوید، به خودتون وقت بدید. یه نفس عمیق بکشید، از موقعیت فاصله بگیرید و به مغزتون اجازه بدید که کمی آرام بشه. این کار کمک می‌کنه که از نظر احساسی خونسرد بشید و بتونید به نقد با دید بازتری نگاه کنید. نکته‌ی مهم اینه که هیچ‌وقت فوری واکنش نشون ندید. حتی اگر نقد، خیلی تند یا شخصی بود. بهتره کمی زمان بذارید و بعد از فکر کردن و ارزیابی منطقی، پاسخ بدید یا حتی اصلاً پاسخ ندید. اینطور از واکنش‌های آنی و احساسی که ممکنه باعث بدتر شدن شرایط بشه، جلوگیری می‌کنید. چطور جذاب تر بنویسم | انجمن نودهشتیا 2. نقد رو به عنوان یک ابزار برای رشد ببینید درست شنیدید! نقد منفی می‌تونه در واقع یه هدیه باشه. این یعنی به جای اینکه به نقد به چشم یه حمله به شخصیت خودتون نگاه کنید، اون رو یه ابزار برای رشد ببینید. وقتی کسی از شما انتقاد می‌کنه، اون در واقع به شما اطلاعاتی می‌ده که ممکنه خودتون متوجه اون‌ها نشده باشید. مثلاً اگر نقدی درباره سبک نوشتن شماست، ممکنه به این معنا باشه که باید توجه بیشتری به توصیف‌ها یا دیالوگ‌ها داشته باشید. اگر کسی به پیشرفت داستان شما ایراد می‌گیره، شاید زمانشه که ساختار کلی داستان رو مجدداً بررسی کنید. برای اینکه این کار رو بهتر انجام بدید، از خودتون سوالات زیر رو بپرسید: - آیا این نقد درست هست؟ - آیا این نقد به من کمک می‌کنه که پیشرفت کنم؟ - آیا این نقد شامل نکات مفیدی است که من می‌تونم در کار بعدی ازش استفاده کنم؟ وقتی از نقد به عنوان ابزاری برای یادگیری استفاده کنید، خیلی راحت‌تر می‌تونید با اون کنار بیاید و به جایی برسید که خودتون از این انتقادها استقبال کنید. چطور ایده پیدا کنم | انجمن نودهشتیا 3. روی نقاط قوت خودتون تمرکز کنید حالا که نقد منفی دریافت کردید، وقتشه که دوباره به خودتون یادآوری کنید که چرا در وهله اول شروع به نوشتن کردید. هر نویسنده‌ای نقاط قوت خاص خودش رو داره. ممکنه شما توی ساخت شخصیت‌ها عالی باشید، یا شاید دیالوگ‌نویسی شما خیلی قوی باشه. به این ویژگی‌های خوب توجه کنید و به خودتون یادآوری کنید که یک نقد منفی فقط یک جنبه از کار شماست، نه همه‌ی اون. این که خودتون رو با دیگران مقایسه کنید یا احساس کنید که "چرا من؟" اصلاً به رشد شما کمک نمی‌کنه. با خودتون صادق باشید و با تمرکز روی نقاط قوتتون، روحیه‌تون رو تقویت کنید. خودتون رو به یادآوری کنید که انتقادهای منفی برای هیچ نویسنده‌ای پایان کار نیست، بلکه فرصتی برای بهبود هست. 4. از نقد به عنوان فرصتی برای بازنگری استفاده کنید گاهی اوقات، نقدهای منفی یه علامت برای این هستن که در بخش‌هایی از کارتون دچار مشکل شدید. این یک فرصت عالیه برای اینکه دوباره به اون بخش‌ها نگاه کنید و اصلاحشون کنید. حتی اگر نقد اول خیلی سخت و شدید باشه، به هیچ وجه ازش فرار نکنید. یه بار دیگه به اثر خودتون نگاه کنید و ببینید که کجاها می‌تونید تغییراتی ایجاد کنید. برای این کار، ممکنه لازم باشه که از دیگران هم نظر بگیرید. ممکنه دوست یا همکار دیگه‌ای نکات متفاوتی براتون پیدا کنه. به نقدها باز باشید و به جای اینکه ازشون فاصله بگیرید، سعی کنید از اون‌ها به نفع خودتون استفاده کنید. 5. به یاد داشته باشید که همه موافق شما نیستند و این خوبه! خیلی مهمه که بدونید هیچ‌کس نمی‌تونه همه رو راضی کنه. حتی بزرگ‌ترین نویسنده‌ها هم همیشه منتقدانی داشتن. خیلی از اوقات نقدهای منفی ممکنه به دلیل تفاوت‌های سلیقه‌ای یا فرهنگی باشه. این طبیعی‌ست! اگر همه از داستان شما خوششون بیاد، احتمالاً داستان شما خیلی عمومی و بی‌روح هست. وقتی یک منتقد از کار شما انتقاد می‌کنه، ممکنه هدفش این باشه که چیزی بهتر رو ببینه، نه اینکه شما رو زیر سوال ببره. پس، خودتون رو بیش از حد درگیر نقدهای منفی نکنید. وقتی شما به نوشته‌هاتون وفادارید، مطمئناً کسانی پیدا می‌شن که از سبک و دیدگاه شما لذت ببرن. هشت توصیه نیل گیمن برای نوشتن داستان کوتاه 6. در نهایت، عاشق نوشتن باشید آخرین و مهم‌ترین نکته اینه که نوشتن رو باید به عنوان یک سفر عاشقانه ببینید، نه یه رقابت یا نبرد. این مسیر ممکنه پر از چالش‌ها و انتقادها باشه، ولی اگر عاشق نوشتن باشید و از روند خلق آثار لذت ببرید، هیچ چیزی نمی‌تونه شما رو متوقف کنه. نقدهای منفی فقط یک فصل از این داستان بزرگه، و شما نویسنده‌اید که می‌تونید هر فصل رو به بهترین نحو بسازید. --- جمع‌بندی: انتقاد و نقدهای منفی همیشه می‌تونن دشوار باشن، اما با کمی تغییر در نحوه نگاه کردن به اون‌ها، می‌تونید این چالش رو تبدیل به فرصتی برای رشد کنید. به یاد داشته باشید که این فقط یک نظر از یک نفره و شما با هر نوشته جدیدتون می‌تونید پیشرفت کنید. از انتقاد نترسید، چون همونطور که نویسنده‌های بزرگ هم گفته‌اند، همیشه از ناکامی‌ها و انتقادها میشه یاد گرفت و بهترین آثار خلق می‌شن. پس به خودتون ایمان داشته باشید، نقدها رو بشنوید و به مسیر نوشتن‌تون ادامه بدید. در نهایت، همه‌چیز به شما بستگی داره: اینکه چطور با این چالش‌ها روبه‌رو بشید و چطور از اون‌ها برای بهبود کار خودتون استفاده کنید. ---
    1 امتیاز
  5. چطور شخصیت‌ها رو درست بسازم؟ (و چرا شخصیت‌های بی‌جان مثل یخچال بی‌در و پیکر می‌مونن؟) اگر شما هم نویسنده‌ای باشید که می‌خواد شخصیت‌های عمیق و جذاب بسازه، احتمالاً با این مشکل روبرو شدید: شخصیت‌ها همیشه یه چیزهایی کم دارن! اینجوری میشه که به جای اینکه شخصیت‌ها مثل یک فرد واقعی به نظر برسن، بیشتر شبیه یک دیوار سفید بدون هیچ جزئیات و زندگی می‌زنند. خب، نگران نباشید! راه‌حل داریم! قبل از هر چیز باید بگم که یکی از مهم‌ترین نکات برای نوشتن شخصیت‌های خوب اینه که شخصیت‌ها باید احساس واقعی داشته باشن. باید بتونید با اون‌ها ارتباط برقرار کنید، بگید "آره! من اون‌ها رو می‌شناسم!" حتی اگر در دنیای واقعی هیچ وقت این شخصیت‌ها رو ملاقات نکردید. چطور منظم بنویسم | انجمن نودهشتیا 1. شروع با یک پرسش ساده: «این شخصیت کیه؟» خیلی وقت‌ها وقتی می‌خواهیم شخصیت بسازیم، سریع می‌ریم سراغ ویژگی‌های ظاهری، لباس، قد، وزن و رنگ چشم. این‌ها هم مهم هستن، ولی خیلی وقت‌ها باید بپرسیم: «این شخصیت چه کسیه؟» از نظر روانی و عاطفی، این شخصیت چی می‌خواد؟ ترس‌ها و آرزوهای او چیه؟ مثلاً به جای اینکه فقط بگید «او یک مرد ۳۵ ساله با موهای مشکی است»، می‌تونید بگید «او مردی است که از کودکی همیشه احساس عدم کفایت کرده و این احساس از اون یک فرد درون‌گرا ساخته که همیشه به دنبال تایید دیگران می‌گرده». این تغییر می‌تونه شخصیت شما رو واقعی‌تر و جذاب‌تر کنه. 2. باورپذیر بودن، نه کمال! شخصیت‌های بی‌نقص و کامل نه تنها به درد داستان نمی‌خورند، بلکه به سرعت خسته‌کننده و مصنوعی می‌شوند. شخصیت‌ها باید اشتباهات، ترس‌ها و حتی ضعف‌های خود رو داشته باشن تا به نظر واقعی بیان. هیچ انسانی کامل نیست و شخصیت‌های شما هم نباید چنین چیزی باشن. استفاده از این ایده در نوشتن شخصیت‌ها، می‌تونه به شما کمک کنه که اون‌ها رو باورپذیرتر بسازید. مارک تواین به زیبایی گفته بود: «شخصیت‌های ما همیشه از نقص‌هایشان ساخته می‌شوند.» هیچ‌کس کامل نیست، پس شخصیت‌ها هم نباید کامل باشن. 3. انگیزه‌ها و خواسته‌ها: این شخصیت چه می‌خواهد؟ یکی از مهم‌ترین اصول در ساخت شخصیت‌های واقعی اینه که بدونید شخصیت‌ها چیه می‌خواهند و چرا. هر شخصیت باید چیزی بخواد، یه چیزی که برای رسیدن به آن به نوعی تلاش کنه. این خواسته‌ها می‌تونن بزرگ یا کوچیک باشن. مثلاً شاید یک شخصیت می‌خواهد به عشقش برسد، یا شاید فقط می‌خواهد یک روز بدون اضطراب از خانه خارج شود! خواسته‌ها به شخصیت‌ها جهت می‌دهند و به شما به عنوان نویسنده اجازه می‌دهند که داستانتون پیش بره. نویسنده بزرگ، آنتوان دو سنت‌اگزوپری، گفته بود: "شخصیت‌های من همیشه در جستجوی چیزی هستند، حتی اگر آن چیز تنها درون خودشان باشد." چطور ایده های جدید پیدا کنیم | انجمن نودهشتیا 4. پیچیدگی شخصیت‌ها: یک بعدی نباشید! زندگی واقعی پیچیده‌س و شخصیت‌ها هم باید همینطور باشند. نمی‌تونید شخصیت‌ها رو فقط با یک ویژگی مثل "خجالتی" یا "خوب‌دل" خلاصه کنید. بلکه باید اونا رو با لایه‌های مختلف بسازید. شاید شخصیت شما در یکی از موقعیت‌ها پر از اعتماد به نفس باشه و در موقعیت دیگه از ترس به لرزه بیفته. برای مثال، شخصیت شما ممکنه در کارش بسیار موفق باشه، ولی در روابط شخصی همیشه احساس شکست بکنه. این تناقض‌ها باعث میشه شخصیت‌های شما به انسان‌های واقعی شبیه بشن. 5. پس‌زمینه و تاریخچه شخصیت‌ها گاهی اوقات وقتی فکر می‌کنیم که شخصیت‌ها از کجا آمده‌اند و چه تجربیاتی داشته‌اند، می‌تونیم اون‌ها رو بهتر بشناسیم و نوشتن‌شون رو راحت‌تر کنیم. تاریخچه شخصیت‌ها نقش بزرگی در شکل‌گیری ویژگی‌ها و رفتارهای اون‌ها ایفا می‌کنه. اگر شخصیت شما فردی است که در کودکی شکست خورده، احتمالاً به این که در بزرگسالی کمتر اعتماد به نفس داشته باشه، فکر کنید. این نکته به شما کمک می‌کنه که ریشه رفتارهای اون‌ها رو بفهمید و در نتیجه شخصیت رو عمیق‌تر و جذاب‌تر کنید. چطور ایده پیدا کنم | انجمن نودهشتیا 6. دیالوگ‌ها: شخصیت‌ها با چه زبانی حرف می‌زنند؟ شخصیت‌ها باید زبان خاص خود رو داشته باشند. اینکه شخصیت شما چطور صحبت می‌کنه، خیلی به شخصیت‌سازی کمک می‌کنه. آیا حرف‌هاش کوتاه و بی‌رحمانه است؟ یا شاید سخنانش پر از طنز و شوخی باشه؟ دیالوگ‌ها به شما این امکان رو می‌دهند که رفتار شخصیت رو در شرایط مختلف نشون بدید. از خودتون بپرسید: «اگر من در شرایط این شخصیت قرار بگیرم، چطور حرف می‌زنم؟» این می‌تونه به شما کمک کنه که دیالوگ‌های طبیعی‌تر و واقعی‌تر بنویسید. 7. تعاملات با دیگر شخصیت‌ها شخصیت‌ها وقتی با هم تعامل می‌کنند، بهتر نمایان می‌شوند. خیلی وقت‌ها وقتی شخصیت‌ها با یکدیگر درگیر می‌شوند، ویژگی‌های پنهان اون‌ها رو می‌تونیم ببینیم. این تعاملات نه تنها داستان رو پیش می‌برند، بلکه شخصیت‌ها رو از درون غنی‌تر می‌کنند. برای مثال، شاید شخصیت شما با یک فرد دیگه که کاملاً مخالفش هست درگیر بشه، یا شاید وقتی با بهترین دوستش صحبت می‌کنه، نرم‌تر و مهربون‌تر باشه. این رفتارها می‌تونند تفاوت‌های مهمی رو در شخصیت‌ها ایجاد کنن. --- جمع‌بندی: ساخت شخصیت‌های واقعی مثل ساختن یک جواهره: شما باید از لایه‌های مختلف استفاده کنید، ویژگی‌ها رو به خوبی ترکیب کنید و از جزئیات به درستی بهره ببرید. همیشه به یاد داشته باشید که شخصیت‌ها نباید فقط برای پیشبرد داستان باشن، بلکه باید حس بشن، باورپذیر بشن و شما رو به فکر فرو ببرن. پس دفعه بعد که می‌خواهید شخصیتی بسازید، از خودتون بپرسید: «اگر من این شخصیت رو ملاقات کنم، چه حسی دارم؟» شخصیت‌های شما نباید فقط روی کاغذ باشند، بلکه باید از دل داستان بیرون بیایند و نفس بکشند. و در آخر، یادگرفتن ساخت شخصیت‌های عمیق و جذاب نیاز به تمرین داره، پس مثل یک آشپز ماهر، هر بار که شخصیت جدید می‌سازید، بهش عشق و توجه بدید. شخصیت‌های شما این‌طور تبدیل به شاهکارهایی می‌شن که فراموش‌نشدنی خواهند بود.
    1 امتیاز
  6. چطور نوشتن رو منظم کنم؟ (چطور از اون فاز «امروز نوشتن ندارم» بیرون بیایم؟) حتماً شما هم مثل خیلی از نویسنده‌ها گاهی به این فکر می‌کنید که "امروز نمی‌تونم بنویسم، فردا بهتر می‌شه!" بعد فردا میاد و دوباره همون حرف. خب، این اتفاق شاید برای همه ما پیش بیاد، ولی واقعیت اینه که اگر نوشتن رو منظم نکنیم، ممکنه داستان‌هایمون توی ذهنتون بمونن و هیچ وقت به کاغذ نیان. اما نگرانی نباشید، ما راه‌حل داریم! قبل از هر چیز، بیاید یک واقعیت تلخ رو بپذیریم: نوشتن یک عادت است، نه یک الهام لحظه‌ای! نویسندگان بزرگ، از هاروکی موراکامی گرفته تا استیفن کینگ، هر کدوم ساعت‌های زیادی رو برای نوشتن اختصاص می‌دن. موراکامی که حتی گفته "من روزی ۴ تا ۵ ساعت می‌نویسم، حتی وقتی هیچ انگیزه‌ای ندارم!" پس یاد بگیریم که نوشتن باید جزئی از روتین زندگی‌مون بشه، نه یک فعالیت تصادفی. 1. برنامه‌ریزی واقع‌گرایانه داشته باشیم اینکه بگیم "من می‌خواهم هر روز ۵ هزار کلمه بنویسم" شاید برای هفته اول جذاب باشه، ولی بعد از مدتی با بی‌حالی و احساس شکست روبرو می‌شیم. بهتره که اول هدف‌های کوچکتر و واقع‌بینانه‌تر داشته باشیم. مثلاً شاید شما بتونید روزی ۵۰۰ کلمه بنویسید، یا شاید بهتر باشه که در ابتدا روزی یک ساعت بنویسید. یادمون باشه که "کم شروع کن، ولی زیاد پیش برو"! نویسنده معروف، استیفن کینگ، خودش هم گفته: "نویسندگی به انضباط نیاز داره، نه استعداد." پس با برنامه‌ریزی شروع کنید و به تدریج تعداد کلمات یا زمان نوشتن رو افزایش بدید. 2. وقت مشخصی رو به نوشتن اختصاص بدید همه ما می‌دونیم که برای نوشتن به انرژی و زمان نیاز داریم، ولی وقتی وقت نوشتن رو توی برنامه‌مون مشخص نکنیم، ممکنه همیشه "هیچ وقتی" برای نوشتن پیدا نشه. بهتره که برای نوشتن یک ساعت خاص در روز رو انتخاب کنیم. مثلاً صبح قبل از شروع کار یا شب قبل از خواب. حتی ممکنه برای نوشتن در آخر هفته‌ها وقت بذارید. از نکات جالب اینه که نویسندگان بزرگ مثل جرج آر.آر. مارتین هم می‌گن که «نوشتن یک عادت روزانه‌ است، نه یک پروژه‌ی گاه‌به‌گاه!» یعنی باید به نوشتن مثل یک کار روزانه نگاه کرد، نه یک فعالیت تصادفی. 3. محیط مناسب رو پیدا کنیم شاید شما هم مثل من گاهی وقتی روی لپ‌تاپ میشینید و شروع به نوشتن می‌کنید، چیزی نمیاد. یه نگاه به اطراف می‌کنید و یهو یاد چیزای مختلف می‌افتید: ایمیل‌ها، پیام‌ها، و شبکه‌های اجتماعی. خب، برای منظم نوشتن باید محیطی رو پیدا کنید که کمترین حواس‌پرتی رو داشته باشه. ممکنه برای شما یک کافه شلوغ خیلی عالی باشه، یا شاید یک گوشه دنج در خونه که فقط خودتان و کاغذ باشین. نویسنده مشهور، فاکنر، گفته بود: "هر نویسنده باید یک میز و یک صندلی مخصوص به خودش داشته باشه تا بتونه خودشو پیدا کنه." اینجا هم اشاره داره به این که محیط نوشتن خیلی مهمه. پس فضای مناسب رو پیدا کنید و خودتون رو محدود به همونجا کنید. 4. تکنیک «نوشتن بدون توقف» رو امتحان کنید این تکنیک خیلی ساده‌س: بدون اینکه به اشتباهات فکر کنید یا دست از نوشتن بردارید، بنویسید. ممکنه این روش خیلی ترسناک به نظر برسه، اما وقتی ذهن شما توی فاز نوشتن بدون توقف میره، داستان به راحتی از ذهن به کاغذ منتقل میشه. شما فقط باید روی نوشتن تمرکز کنید، نه روی ویرایش. ویلیام فاکنر که یکی از نویسندگان مشهور بود، گفته: "هیچ وقت اول کار نباید ویرایش کرد، باید نوشت تا آخر و بعداً اصلاحش کرد." این نکته باعث می‌شه که تمرکز شما فقط روی نوشتن باشه، نه روی کامل بودن! 5. از روزهای بی‌انگیزه نترسید گاهی اوقات ممکنه با روزهایی روبرو بشید که هیچ ایده‌ای ندارید یا اصلاً انگیزه نوشتن ندارید. این برای همه نویسنده‌ها پیش میاد. جرج اورول، نویسنده معروف، گفته بود: "نوشتن همیشه با درد همراه است، ولی باید این درد رو به دوش کشید." این یعنی این که نویسنده باید با روزهای سخت کنار بیاد و نباید اجازه بده که یک روز بد باعث بشه کل پروژه رو کنار بذاره. حتی اگر یک جمله هم بنویسید، مهم اینه که این روند ادامه پیدا کنه. 6. خودتان را به چالش بکشید برای اینکه نوشتن رو منظم کنید، گاهی باید خودتان را به چالش بکشید. مثلاً می‌توانید با خودتان مسابقه بگذارید که در مدت یک ساعت بیشتر از ۵۰۰ کلمه بنویسید یا یک هفته بدون وقفه هر روز بنویسید. چالش‌ها می‌توانند هیجان و انگیزه زیادی برای ادامه نوشتن ایجاد کنند. خودتان را با اهدافتون آشنا کنید و به خودتان جایزه بدهید! شاید بعد از نوشتن یک فصل یا تکمیل یک بخش از داستان، از خودتان با یک غذای خوشمزه یا یک استراحت دلچسب قدردانی کنید. --- جمع‌بندی: یادگرفتن نظم در نوشتن مثل یادگرفتن هر عادت دیگه‌ای است. مهم اینه که شروع کنید و اجازه بدید زمان و تمرین شما رو به یک نویسنده منظم تبدیل کنه. به خودتون فشار نیارید که همه‌چیز باید بی‌عیب و نقص باشه، بلکه فقط نوشتن رو جزئی از زندگی روزانه‌تون کنید و از لذت این روند بهره ببرید. یادتون باشه: هر نویسنده بزرگ، روزی نویسنده‌ای بود که هنوز نمی‌دونست چطور نوشتن رو منظم کنه!
    1 امتیاز
  7. شیما و مهنا دست همدیگر را گرفته بودند و داشتند وارد سالن می‌شدند که با قیافه برزخی سانیا روبه‌رو شدند. مهنا صورتش را با تعجب برانگیخت و به شیمایی که با نیشخند به سانیا زل زده بود، نگاه می‌کرد. جنگ و جدال بین سانیا و شیما تمامی نداشت و این کابوسی بود که مهنا گرفتارش شده بود. نفس عمیقی کشید و خواست به طرف اتاقش برود که سانیا مچ او را در بر گرفت. با تعجب به چهره سانیا انداخت: - چیکار می‌کنی؟ تو که شهابو برای خودت کردی، بس نیست زجر و آزار اونم با من؟ با نفرت به مهنایی زل زد که با چشمان نَمی از اشک به او خیره شده بود. پوزخندی زد و دستش را مانند رعد و برق پایین انداخت و در گوشش زمزمه کرد: - نه؛ هنوز تموم نشده خانم دکتر عاشق! و به طور قدم‌های بلندش به سمت اتاقش راه افتاد. حس کرد دستش از جا افتاده است. چشمانش را با درد بست و دست راستش را به طرف دستی که از جا افتاده است، گذاشت. شیما به حرکات او نگاه می‌کرد و با غم او هم چشمانش را بست. رفیقش را درک می‌کرد. روزی که موقع دبیرستان او را مسخره می‌کردند و روزی که در نوزده سالگی عاشق پسرعمویش شد. به عشق پسرعمویش، کنکور تجربی داد و حالا... در رنج و عذاب او را دریافت می‌کرد. با صدای گریه و آه و ناله‌اش به خودش آمد و چشمانش را بست تا دیدش نسبت به مهنا خوب شود. - آی‌آی دستم شیما. آخ... دستم از جا افتاده... . شیما کمکش کرد تا دستش را جا بندازد. نفس راحتی کشید و با گریه گفت: - چرا شیما؟ شیما چیزی نگفت و او را از ته دل ب*غل کرد. *** آهنگ را این بار دهم پلی کرد و چشمانش را بست. - سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم قم*ار کردی می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان... می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن... بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم بگو چرا نشد به فریادم برسی... غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم... دلی نمانده بسپارم به کسی... اگر بدانی چه کرده با من شکنجه... یه آن دو چشم روشن اگر چه عاشقم همیشه تنهاست... ولی چرا تو ولی چرا من بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن... جای من خودت دل بکن... بی‌خیال من... می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان... می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن... بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم بگو چرا نشد به فریادم برسی... غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم... دلی نمانده بسپارم به کسی... گریه‌اش بند نمی‌آمد و چشمش به عکس شهاب بود. دوباره آهنگ را پلی کرد و گریه کرد تا آن‌که در اتاقش باز شد و... .
    1 امتیاز
  8. یک قطره اشک از چشمانش سُر خورد و افتاد روی فرمان ماشین: - منم شوکه شدم؛ ولی رفتم خونه... مهسا اومد و گفت که اون نامزدش کسی نیست جز... . حرفش را ادامه نداد و به شیمایی خیره شد که با دهان باز و کنجکاو به او نگاه می‌کرد. شیما چشمانش را ریز و بعد سرش را به طرف کج معطوف کرد: - جز... . چشمانش را بست. حالش بد میشد اگر بخواهد این کلمه را بگوید. آرام و غم‌آلود گفت: - سانیا! شیما یک لحظه گوشش نشنید؛ اما بعد به طور تقریبی فریاد زد: - چی؟ نفس عصبی‌اش را بیرون فرستاد و چیزی نگفت. ماشین را روشن کرد و به طرف بیمارستان حرکت کرد. ماشین ایستاد که شیما با نگرانی ظاهری و درونی گفت: - مطمئنی می‌خوای بیای بیمارستان؟ چشمانش را بست و آب دهانش را فرو داد: - آره! حالا بیا بریم که خیلی دیر شده. از قیافه‌ای که سانیا به خود گرفته بود، صورتش درهم شد: - می‌دونستی خیلی بیشعوری؟ سانیا خنده‌ای سر داد و دستش را روی شانه‌اش چند بار زد: - شهاب! آدمی که خیلی واست صبر کرده، چطور رد می‌کنی؟ فریاد زد: - چطور؟ شهاب پوزخندی زد: - همون‌طور که تو به مهنا دروغ گفتی. با حرص به طرفش چرخید: - مجبور بودم! می‌فهمی؟ من خواهر کوچیک مهسا و مهنام؛ اما اون تصادف به خاطر تو ایجاد شد. من به خاطر تو دست به اون کار خطرناک زدم. شهاب برای بار دوم پوزخند نثارش کرد و گفت: - نمی‌خواست این‌کار رو انجام بدی خانم دکتر! چرا به همه نمیگی که تو باعث مرگ عمو مجید و حافظه‌ای که مهنا از دست داد شدی؟ چرا؟ چرا سعی در پنهان همه چی داری؟ داد زد: - برای اینکه از بچگی عاشقت بودم دیوونه. شهاب با تنفر به او خیره شد: - حرفات تموم شد؟ من هنوز هم عاشقشم. هرکاری هم بکنی نمی‌تونی اونو از من جدا کنی. حتی توی این سه ماه! فهمیدی؟ نفس عمیقی کشید تا بغضی که در گلویش مانده بود را نشکند: - نه نمی‌فهمم برای اینکه می‌خوام بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون گریه کنه و زجر بکشه؛ فقط صبر کن و ببین چطوری اینکارو می‌کنم. شهاب با اخم و تعجب نگاهش کرد و قبل آن‌که چیزی بگوید، سانیا از در خارج شد و آن را محکم بست.
    1 امتیاز
  9. مهسا با تعجب به صورت خواهرش نگاه کرد. - سانیا کیه؟ مُردد ماند که آیا بگوید یا خیر؛ اما نه باید صبر کند تا تکلیفش را با آن سانیای خرفت روشن کند. نفس بلندی کشید و با اخم گفت: - بعداً خودت متوجه میشی. مهسا شانه‌اش را بالا داد و با گفتن فعلاً، از او خداحافظی کرد؛ ولی مهنا باید می‌فهمید که نقشه سانیا برایش چه چیزی است. می‌گویند صبر قدرت است و به این حرف ایمان داشت. لبخندی زد؛ اما باز غم و اندوه به سراغش آمد و لبخندش محو شد. خوشی‌هایش چه زود تمام می‌شد و این برایش خاطره‌ای بد به حساب می‌آمد. نگاهش به آینه روبه‌رویش افتاد. می‌خواست چه‌کار کند؟ موهایش را قیچی کند؟ چشمانش را بست و بلند فکرانه گفت: - خدایا منو ببخش! بعد به طرف تختش حرکت کرد و روی آن دراز کشید و به سقف دیوار خیره ماند. کم‌کم خودش را برای خواب آماده کرد و خودش را به دنیای نامرد سپرد. *** ماشین را به راست چرخاند و در جاده‌ای خلوت نگه داشت. سرش را روی فرمان گذاشت و منتظر ماند تا او بیاید. در ماشین باز شد و او سوار شد. به طرف او برگشت و گفت: - چه‌قدر دیر! من وقت ندارم ها! یک دقیقه هم دیر کنی، رفتم. شیما کمی خودش را جابه‌جا کرد تا راحت‌تر روی صندلی بنشیند. - اَه! غر نزن دیگه! راه بیوفت. لبانش را با حرص جمع کرد. - ببین! این‌قدر به من دستور نده. پوفی کشید و گفت: - خبرت رو بگو خانم دکتر عاشق! نفسش را پر از آه تکان داد و ماشین را روشن کرد. - شیما، پریشب موقعی که داشتم شله‌زرد پدربزرگمو هم‌ می‌زدم، کفگیر رو دادم به شهاب بعد رفتم کنار مامانم نشستم. یک‌دفعه گوشیم زنگ خورد، برداشتم که گفت من نامزد آقا شهابم.
    1 امتیاز
  10. پارت نود و پنجم طاقت نداشتم تو این وضعیت ببینمش. یعنی چش شده بود!. رنگ و روش شبیه گچ شده بود. آروم اشکام رو پاک کردم و گفتم: ـ الهی بمیرم برات. سریع نسرین رو از دم در صدا زدم: ـ نسرین زنگ بزن به اورژانس. با اینکه بی حال افتاده بود روی زمین، خودشم اشک می‌ریخت. گفتم: ـ گریه نکن عزیزدلم. داشتم کمکش می‌کردم تا بیارمش توی هال، که روی اپن آشپزخونه، داروهای تنگی نفس و دستگاه نبولایزر رو دیدم که گازش تموم شده. فهمیدم که احتمالا آسم شدید داره و باید می‌رفته دکتر اما کوتاهی کرد و نرفت و حالش بد شده. نسرین و مامان اومدن تو خونه و نسرین با نگرانی گفت: ـ داداش. دختر آقا مهران خونست. داره میاد بالا معاینش کنه، بفهمیم چیشده. گفتم: ـ من فهمیدم که چیشده. مامان و نسرین همین‌جور با تعجب نگام می‌کردن. مامان گفت: ـ خب مادر بگو جون به لبمون کردی. به داروهای روی اپن اشاره کردم و گفتم: ـ فکر کنم آسم داره. مامان دستش رو گذاشت جلوی دهنش و گفت: ـ وای خاک به سرم. بنده خدا. این دیگه چه مدل دردیه که بچهای الان بهش دچارن؟ همین لحظه زنگ خونش رو زدن و رفتم در رو باز کردم. دیدم مینا، دختره آقا مهران همسایه پایینیمون بود که الان داشت برای تخصصش می‌خوند. باهم سلام علیک کردیم و گفت: ـ چیشده آقا یوسف؟ نسرین برام زنگ زد.
    1 امتیاز
  11. پارت نود و چهارم با تمام قوا در رو فشار دادم اما نه. اون در باز نمیشد. مامانم و نسرین با آسانسور اومده بودن بالا. نسرین می‌زد به شونم و آروم می‌گفت: ـ داداش همه دارن نگاه می‌کنن، آروم باش لطفا. سرم رو به در چسبوندم و اجازه دادم اشکم سرازیر بشه و گفتم: ـ نمی‌تونم نسرین. یه چیزی شده. مادرم رو به زهرا خانم گفت: ـ زهرا خانوم به آقای میری زنگ زدی کلیدای یدک و بیاره؟ زهرا خانم همون‌جور که به تعجب زل زده بود به من، گفت: ـ زنگ زدم. گفت الان مسافرتن. با مشت میکوبیدم به در رو زیر لب با زمزمه می‌گفتم: ـ خدایا لطفا چیزیش نشه. اینقدری نگرانش بودم که اصلا توجهی به صورت پر از علامت سوال مادرم و بقیه همسایه‌ها نداشتم. یهو نسرین گفت: ـ داداش من سنجاق سر دارم. می‌تونی در رو باهاش باز کنی؟ سریع از کنار در بلند شدم و گفتم: ـ زودتر بگو دیگه. آره می‌تونم. بده سریعا در رو باز کردم و سراسیمه رفتم داخل. همین‌جور صداش میزدم و تو اتاق‌ها دنبالش می‌گشتم: -باران. باران. داشتم از کنارآشپزخونه رد می‌شدم که دیدم کنار میز ناهارخوری افتاده رو زمین. رفتم کنارش نشستم و با استرس لیوان آبی که روی میز بود و برداشتم و چند قطره پاشیدم به صورتش. یکم چشماش رو باز کرد و بریده بریده گفت: ـ نفس..نفسم...ا..اصلا..بالا..بالا...نمیاد.
    1 امتیاز
  12. پارت نود و سوم همین لحظه یکی به گوشیم زنگ زد. دیدم نسرینه، سریع برداشتم و با نگرانی گفتم: ـ نسرین باران در رو باز نمی‌کنه. بزار ببینم چه خبره. اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم و دوباره به گوشی باران زنگ زدم. یکم که گوشم رو نزدیک در بردم، دیدم که صدای گوشیش از تو خونه میاد. یا خدا. حتما اتفاقی براش افتاده. دوباره در زدم و با نگرانی گفتم: ـ باران صدای من رو میشنوی چرا جواب نمیدی؟ بغض گلوم رو فشرد. فکر اینکه اتفاقی براش بیفته، داشت دیوونم می‌کرد. دوباره گوشیم زنگ خورد، یه شماره غریبه بود؛ برداشتم: ـ بله. صدای آشنای پانته‌آ پیچید تو گوشم: ـ سلام یوسف. پانته‌آم. سریع پرسیدم: ـ پانته‌آ باران تو خونست؟ صدای گوشیش از تو خونه میاد. پانته‌آ با نگرانی گفت: ـ یوسف حالش خوب نبود، گفتم بریم دکتر اما قبول نکرد. گفت دیرتر میاد اما فکر کنم الان حالش بد شده که در رو باز نمی‌کنه. دستم رو در ثابت موند و حس کردم خون تو بدنم منجمد شده. با صدای بلند گفتم: ـ چی؟ دیگه نشنیدم چی گفت. تو دلم می‌گفتم خدایا لطفا چیزیش نشه. خواهش می‌کنم. فریاد زدم: ـ باران. باران. همسایه‌های واحدمون اومده بودن بیرون تا ببینن چه خبره. زهرا خانم مدام می‌پرسید: ـ پسرم چیزی شده؟ ساختمون رو گذاشتی روی سرت. هیچ توجهی به حرفاش نمی‌کردم. سر آخر محکم به در خونه لگد زدم.
    1 امتیاز
  13. پارت نود و دوم خندیدم و چیزی نگفتم که باز نسرین گفت: ـ بهترین تصمیم رو گرفتی داداش. واقعا دختر خوبیه. گرچه من از همون اولم می‌دونستم خوشت میاد ولی خب نمی‌خواستی به روی خودت بیاری. اتو رو گذاشتم کنار و گفتم: ـ دیگه تسلیم شدم. لباسم رو پوشیدم و سوییچ ماشین رو دادم به نسرین تا برن بشینن تو ماشین و خودم رفتم دم در خونشون. چند بار زنگ زدم ولی در رو باز نکرد. نگران شدم. به گوشیش زنگ زدم، دیدم برنمیداره. شماره پانته‌آ رو نداشتم، ناچارا به موری زنگ زدم تا از پانته‌آ بپرسم که باران کجاست. چون قرار نبود که اینقدر زود برن. موری جواب داد: ـ جانم داداش ـ موری پانته‌آ پیش توئه؟ ـ من پانته‌آ رو رسوندم سالنشون. با نگرانی پرسیدم: ـ باران چی؟ باران با شما نبود؟ موری گفت: ـ یوسف جان در جریانی که موتور من برای دو نفر جا داره. باران خونه بود. مثل اینکه یکم حالش خوب نبود، قرار بود دیرتر بیاد. استرس گرفتم و گفتم: ـ پس چرا در رو باز نمی‌کنه؟ الان ده دقیقست دم در دارم زنگ میزنم. گوشیشم جواب نمیده. یه لحظه زنگ بزن از پانته‌آ بپرس. موری که صدای نگران منو دید، سریع گفت: ـ باشه الان زنگ میزنم. دوباره در زدم و بلند صداش زدم: ـ باران. باران. خونه‌ای؟
    1 امتیاز
  14. پارت چهارم فرهاد مجزا خونه نداشت و لیلی ناچار با مادر شوهرش زندگی میکرد و این سراغاز فصلِ لیلی بود ... لیلی : به بدنم قش و قوسی میدم و خرمن موهای فرخورده ی مشکیمو جمع میکنم و بدنم انگار کوه کندم ..نگاهی به ملحفه ی رنگ رنگی میندازم و لکه های قرمز روی اون بهم یاداوری میکنه که از دنیای دخترونگیم خداحافظی کردم و پا به دنیای زن بودن و همسر بودن گزاشتم میخام بلند شم ک بوی هل و گل محمدی بینیمو قلقلک میده و لبخندی میزنم و دلشاد از اینکه به دلبر رسیدم و النگوهای پر نقش و نگارمو دستم میکنم و میخام برم بیرون ک در زده میشه میرم پشت در مادر شوهرمو میبینم ک پشت در ایستاده یعنی چیکار داره؟ میگه عروس النگوهاتو دربیار قسطی بودن و من پول قسط نمیدم صاحبشون اومده ببرتشون ..و تموم طلاهامو میبرن و من میشینم پشت در و ملحفه ی رنگ رنگی بهم دهن کجی میکنه ...چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی .. نه تبریکی نه چیزی نه پاگشایی نه کاچی ...همین طلاهاتو بده!! هق هقم رو تو بالشم خفه میکنم ک کسی نشنوه عروس فرهاد خار شده روز پاگشاش ... لیلی صبر کن تو عاشقی ..فرهاد رو داری ..
    1 امتیاز
  15. پارت نود و یکم می‌گفت که حالش خوب نیست. ترسیده بودم چون رنگ و روش هم پریده بود. می‌خواستم ببرمش دکتر اما انگار تو چهره‌اش ترس بوجود اومد و گفت که استراحت کنه خوب میشه. بهش گفتم که بعد از اکران تئاترش حتما باهاش صحبت می‌کنم. این‌بار خیلی سریع قبول کرد اما انگار واسه اینکه منو بپیچونه قبول کرده بود. این دختر یه چیزیش بود. صورتش خیلی پژمرده شده بود. تصمیم گرفته بودم پس فردا خودم برسونمش تئاتر. ساعت تقریبا پنج و نیم بود که نسرین و ماهتیسا اومدن خونم. داشتم پیراهنم رو اتو میزدم، ماهتیسا رفته بود بالای میز بیلیارد که با توپ ها بازی کنه و نسرین همون لحظه گفت: ـ داداش تو به باران چیزی گفتی؟ با تعجب گفتم: ـ چطور مگه؟ نسرین گفت: ـ آخه دیروز که داشتم می‌رسوندمش، حرفایی که بهم گفتی رو زدم بهش ولی خب خیلی مطمئن گفت من برای یوسف مثل بقیه‌ام. همون‌جور که تو سکوت داشتم پیراهنم رو اتو میزدم، تو دلم گفتم: ـ حق داره. منم جاش بودم، همین فکر رو می‌کردم. نسرین همین لحظه گفت: ـ داداش نمی‌خوای چیزی بگی؟ یه آهی کشیدم و گفتم: ـ ایشاالا که امروز درستش میکنم. باهاش حرف میزنم. نسرین خندید و گفت: ـ اوه. می‌بینم که قصدت جدیه.
    1 امتیاز
  16. پارت نود این رو گفت و بعدش از خونه رفت بیرون. یه سیگار دیگه درآوردم و روشنش کردم، مرتضی اومد پشتم وایستاد و گفت: ـ تو ترک بودی که. با کلافگی گفتم: ـ ولم کن. اعصابم خورده. این‌بار مرتضی برخلاف همیشه با جدیت گفت: ـ یوسف، بیخیال این حرفا شو. ببین دلت چی میگه. باران دختر خوبیه؛ تو رو هم خیلی دوست داره. مطمئنم تو و کارات رو هم درک می‌کنه. نگاش کردم و با ناراحتی گفتم: ـ بهم گوش نمی‌ده مرتضی می‌فهمی؟ اصلا پیامام رو باز نمی‌کنه. خیلی ازم دلخواه. مرتضی گفت: ـ خب آخه با حرفات گند زدی..چ منم بودم جوابت رو نمی‌دادم. مهم درک آدم از عاشقیه. سن فقط یه عدده. داداش پدر و مادر منم پونزده سال اختلاف سنی دارن، الان چهل ساله دارن باهم زندگی می‌کنن. مهم اینه که توی تصمیمت جدی باشی. چون اونجوری که من از پانته‌آ شنیدم، باران دختره اهل روابط بدون سرانجام نیست. گفتم: ـ جدیم. من خودمم دیگه حوصله این مسخره بازیارو ندارم. موری زد به شونه‌ام و با لبخند گفت: ـ خب پس دست بجنبون. باهاش صحبت کن. اگه اون میگه نه تو یه راهی پیدا کن که بتونی باهاش صحبت کنی. حق با موری بود. من خیلی دوسش داشتم، بنابراین نباید تسلیم می‌شدم. پوکه سیگار رو انداختم دور و مصمم گفتم: ـ حق با توئه. خودم خراب کردم، خودمم درستش می‌کنم. موری خندید و گفت: ـ آفرین همینه. به ساعت نگاه کردم و گفتم: ـ الان یکم زود نیست برم در خونشون؟ فک کنم خواب باشه. موری گفت: ـ حالا تو شانست رو امتحان کن. رفتم خونشون و زنگ زدم. یکم طول کشید تا در رو باز کنه. می‌خواستم به بهونه درامز بگم بیاد تا حرفام ذو بهش بزنم، بگم که اشتباه کردم، فکر کردم بدون اون می‌تونم ولی نمیشه. یه چند دقیقه بعد دیدم با یه شلوار و بلوزی که عکس میکی موز داشت، در رو باز کرد. با دیدنش تو دلم گفتم خدایا من چجوری به موجود به این کیوتی نه گفت. چشاش کلی پف داشت. خیلی بهش اصرار کردم که بیاد باهم حرف بزنیم ولی یهو بی‌مقدمه شروع کرد به گریه کردن.
    1 امتیاز
  17. پارت هشتاد و نهم آقای قاسمی گفت: ـ پس کاری نمیشه کرد. باهاش صحبت کن یوسف، بابت کارت بهش توضیح بده. باز فردا پس فردا این حسادت و کنترل های احمقانه کار ما رو خراب نکنه. قبل من مرتضی با خیالی راحت گفت: ـ نه بابا آقای قاسمی نگران نباشین. بچه‌های این دوره زمونه اپن مایند‌تر از این‌حرفان. آقای قاسمی یکم جا خورد و پرسید: ـ مگه چند سالشونه؟ منو مرتضی بهم نگاه کردیم و جای من مرتضی گفت: ـ خب حالا سن که مهم نیست ولی متولد هشتاد یا هشتاد و یکن، فک کنم. آقای قاسمی که سعی می‌کرد عصبانیتش رو کنترل کنه، این بار از کوره در رفت و گفت: ـ چی؟ شما زده به سرتون؟ حالا مرتضی خودش هنوز سی سالشم نشده ولی تو چی یوسف؟ باورم نمیشه. همین‌جور که سرم پایین بود عصبانی شدم و گفتم: ـ آقای قاسمی دست خودم نیست. نمی‌تونم. آره منی که هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم عاشق بشم، الان عاشق دختری شدم که سیزده سال ازم کوچیک‌تره. متاسفانه دل سن وسال نمی‌شناسه. تا الانم فکذ می‌کردم بتونم قلب خودم رو قانع کنم و بدون باران ادامه بدم ولی نمی‌شه. نمی‌تونم. هر لحظه تو ذهنمه. بلند شدم و رفتم کنار پنجره ایستادم و بعد از چند دقیقه سکوت، آقای قاسمی بلند شد و گفت: ـ چی بگم والا. زندگی خودته. امیدوارم بازم تصمیم اشتباه نگرفته باشی. هر زمان با این باران خانم صحبت کردی و تکلیفت با کارت مشخص شد، خوشحال می‌شم منم در جریان بزاری یوسف جان .
    1 امتیاز
  18. رزی از اتاق بیرون رفت و در را بست و نگاه او همچنان به در بسته خیره بود. روزهای زیادی دلش خواسته ‌بود، جای رزی باشد. روزهای زیادی هم به حالش غبطه خورده ‌بود. از این‌که مادرش را داشت؛ گرچه که بیمار و زمین‌گیر، اما کنارشان بود. او هم خیلی روزها آرزو کرده‌ بود، که ای کاش مادرش کنارش بود. کنارش بود تا روزهایی که از همه جا می‌برید به آغوش او پناه می‌آورد، اما مادرش نبود. دعاهایش او را شفا نداده و آرزوهایش هم او را برنگردانده‌ بود. رزی که وارد اتاق شد چشمانش را بست. نه می‌خواست فکر او را با دیدن بی‌خوابی‌اش مشغول کند و نه حوصله‌ی حرف زدن از مشکلاتش را داشت. *** نفسش را کلافه بیرون داد و با صدایی آمیخته با بغض و حرص نالید: - گند زدم سودی؛ گند! سودی هم انگار کلافه شده ‌بود که پوفی کشید و گفت: - ای بابا! خب یه کلمه هم به من بگو چی‌کار کردی؟ دستش را بند ریشه موهایش کرد. داشت از فکر و خیالِ احتشام دیوانه می‌شد. - اون مدارک رو تحویل داوودی دادم و... صدای مبهوت و متحیر سودی کلامش را قطع کرد: - چی؟! نچی کرد و دستی به صورتش که از شدت حرص و ناراحتی داغ شده ‌بود کشید. - تقصیر من نبود؛ تهدیدم کرد، گفت پرهام رو میکشه! بغضش را قورت داد و ادامه داد: - به‌خاطر این مدارک میخوان احتشام رو بندازن زندان. صدای «وای!» گفتن با استیصال سودی را شنید و بغض کرد. کم مانده‌ بود بنشیند و به‌خاطر دردسری که برای احتشام درست کرده ‌بود، زار بزند. سکوت سودی که طولانی شد نالید: - سودی؟! پس از لحظه‌ای مکث صدای جدی سودی در گوشش پیچید‌‌. - می‌خواستی ازش انتقام بگیری؟ از سوال سودی جا خورد! انتقام؟! پیش از این به انتقام فکر کرده‌ بود، اما هیچ‌وقت بیشتر از فکرش پیش نرفته‌ بود. اصلاً او نمی‌توانست از مردی که مادرش تا آخرین لحظه‌‌ی عمرش دوستش داشت، انتقام بگیرد. - نه؛ گفتم که تهدیدم کرد، گفت یه بلایی سر پرهام میاره. تو بودی چی‌کار می‌کردی؟ سودی نفسش را عمیق و آه‌مانند بیرون داد. - حالا کجایی؟ خبری ازش داری یا نه؟ پلک بست و تصویر احتشام پیش چشمانش جان گرفت. یعنی حالا کجا بود؟ زندان بود یا بیمارستان؟ - دو روزه به بهونه‌ی تعمیر سقف خونه‌‌مون اومدم خونه‌ی رزی تا آب‌ها از آسیاب بیوفته؛ خبری هم ندارم. راستش زنگ زدم ببینم تو می‌تونی بری واسم ازشون خبر بگیری؟ تعلل سودی را که دید با اضطراب گوشه‌ی انگشتش را به دندان گرفت. نمی‌خواست برای خبر گرفتن به تلفن عمارت یا شماره‌ی سامان زنگ بزند و سودی تنها امیدش بود. - باشه، بذار ببینم چی‌کار می‌تونم واست بکنم. نفسش را عمیق بیرون داد. - خراب‌کاری نکنی سودی! صدای پوزخند سودی را شنید و موبایلش را دست به دست کرد. - به، من رو دست کم گرفتیا! من خودم یه پا کماندو‌ام. از لحن سودی لبخند زد. تنها کسی که می‌توانست در بدترین شرایط هم لب او را به خنده باز کند، این دختر پر شروشور بود.
    1 امتیاز
  19. با یادآوری آن مردک که پولش از پارو بالا می‌رفت و به‌خاطر بیست ‌هزار تومان پولی که گم کرده‌ بود، کیف و تمام لباس‌های او را گشته‌ بود، پوزخندش عمق گرفت. از این دسته آدم‌ها در زندگی‌اش کم نبود؛ کسانی که تحقیرش کرده ‌بودند. کسانی که تمام غرور و احساسش را مثل سامان نابود کرده ‌بودند. سرش را تکانی داد. آخرِ تمام افکارش به سامان یا احتشام می‌رسید. نیم‌نگاهی سمت پرهامی که به دنبال سهند دورتادور خانه می‌دوید انداخت و سعی کرد ذهنش را از فکر سامان و احتشام خالی کند. - من رو بی‌خیال تو از خودت بگو؛ سرکار نمیری؟ رزی دوباره لبخند زد. - چرا میرم، ولی امروز رو از آقای حسینی رییس شرکتمون مرخصی گرفتم که کنار تو باشم. با شرمندگی سر به زیر انداخت. کاش می‌توانست یک روز تمام محبت‌های او و سودی را جبران کند، اما چطور؟ حالا و با این اوضاع قمردرعقرب زندگی‌اش هیچ‌کاری برای خودش هم نمی‌توانست بکند؛ چه برسد به دیگران! - شرمنده‌ام رزیتا! مزاحم کار تو هم شدم؛ کاش می‌تونستم این‌همه محبتت رو جبران کنم! رزی از لفظ رزیتا و تعارف او اخم محوی کرد. او و سودی تنها زمانی رزی را با نام کاملش صدا می‌کردند، که ناراحت بودند و حوصله آن ظاهرسازی کلامی را نداشتند و رزی هیچ دلش نمی‌خواست اویی که برایش همیشه الگوی مقاومت و سرسختی بود را این چنین گرفته و ناراحت ببیند. - اِ این حرف‌ها چیه میزنی دیوونه؟ بعد عمری اومدی اینجا حرف از مزاحمت میزنی؟ لبخندی زد و با لحنی که سعی می‌کرد کمی از لحن شوخ سودی را داشته ‌باشد، ادامه داد: - بعد هم نگران جبرانش نباش، سقف خونتون که درست شد، میایم با سودی چند روز سرت خراب میشیم. در ضمن دیگه به من نگو رزیتا که کلاهمون بدجور میره تو هم‌؛ افتاد؟ از لحن لوتی‌منشانه رزی که اصلاً هم تناسبی با آن صدای نازک و آرامش نداشت هر دو به خنده افتادند. *** خسته و کلافه غلتی زد و در آن تاریکی اتاق چشم به سقف نم‌گرفته‌ی خانه دوخت. بیشتر از یک ساعت بود که از این پهلو به آن پهلو می‌شد و خواب به چشمانش نمی‌آمد. فکرش مشغول بود؛ مشغول سامان و احتشام. نمی‌دانست عاقبت احتشام چه می‌شود. نگران بود که مبادا احتشام با آن قلب بیمارش راهی زندان شود. نگران بود که نتواند با استفاده از پول یا آشناهایی که داشت فکری برای آن مدارکش بکند. پوفی کشید و پشت هم پلک زد. حتی نمی‌دانست داوودی با آن مدارک چه کرده که احتشام به‌خاطرش قرار است به زندان برود. مردک لعنتی انگار از اول هم قصدش همین بود که احتشام را زمین بزند؛ وگرنه دلیلی نداشت برای به‌ دست آوردن این مدارک آن ‌همه پول خرج کند. دندان‌هایش را با خشم روی هم فشرد. حالا کم‌کم داشت حقایق را می‌فهمید. چقدر احمق بود که خیال می‌کرد داوودی قرار است از طریق آن مدارک پولی به جیب بزند! با شنیدن صدای آرام آلارم موبایل رزی سر به سمت او چرخاند. رزی در جایش نیم‌خیز شد و برای این‌که آلارم موبایلش سهند و پرهامی را که کمی آنطرف‌تر خوابیده ‌بودند بیدار نکند، آلارم را با سرعت قطع کرد. - صدای موبایل تو بود؟ رزی با تعجب نگاهی به سمت او انداخت و آرام پرسید: - آره؛ بیدارت کردم؟ به پهلو چرخید و درحالی که نگاهش خیره به رزی که از داخل رختخواب بلند می‌شد بود، دستش را اهرم سرش کرد. - نه بیدار بودم. کجا داری میری؟ رزی از روی میز تحریر گوشه‌ی اتاق نایلونی را برداشت و درحالی که در آن تاریکی آرام و محتاطانه به‌ سمت در قدم برمی‌داشت گفت: - میرم داروهای مامان رو بدم؛ تو بخواب.
    1 امتیاز
  20. آرام و دست در دست پرهام از میان گل‌و‌لای وسط کوچه رد شد. نگاهش از کوچه‌ی تنگ و جوی بدبوی وسط آن تا خانه‌های کوچک و قدیمی در رفت‌و‌آمد بود. دلش برای این محله‌های پایین شهر، این خانه‌های کوچک و درب‌و‌داغان و حتی مردم عجیب و غریب و خاله‌زَنَکش هم تنگ شده ‌بود. دلش می‌خواست حالا که تا اینجا آمده‌ بود، سری هم به خانه خودشان می‌زد، اما نمی‌خواست ریسک کند. می‌ترسید سامان خودش یا کسی را به دنبال او به آنجا فرستاده‌ باشد؛ گرچه که همین حالا هم بعید نبود که سامان از جایش خبردار شده ‌باشد، اما حداقل اینطور خیالش از بابت امنیت پرهام راحت بود. جلوی در آبی ‌رنگ کوچک که چند جایش ردی از زنگ‌زدگی دیده ‌می‌شد، ایستاد. زنگ کوچک و تک کلیدیِ روی دیوار را که فشرد، پرهام پرسید: - مگه نمی‌خواستیم بریم خونه خودمون؟ پس چرا اومدیم اینجا؟! لبخندی به پسرک زد. - قراره یه چند روز مهمون خاله رزی باشیم؛ بعدش میریم خونه خودمون. چند لحظه‌ بعد صدای «کیه؟» گفتن سهند (برادر کوچک رزی) بلند شد و او در جوابش گفت: - ماییم خاله، در رو باز کن. *** رزی سینی چای به ‌دست از آشپزخانه خارج شد و با لبخندی که چال ‌گونه‌اش را نمایان کرده‌ بود، به سمت او آمد. کمی جمع‌و‌جورتر نشست و دستی به موهای ریخته بر روی پیشانی‌اش کشید. - بفرما؛ اینم یه چایی لب‌سوز و لب‌دوز واسه رفیق بی‌معرفت خودم. از کلمه بی‌معرفتی که رزی گفت لبخند تلخی به لبش نشست. حق هم داشت که به او بی‌معرفت بگوید؛ آنقدر در این چندوقته دردسر داشت که سر زدن به او و سودی را از یاد برده ‌بود. رزی استکان چای را پیش‌رویش گذاشت و با نگاهی به چهره‌ی گرفته‌اش با تعجب گفت: - ناراحت شدی پری؟ من باهات شوخی کردم! او هم لبخند محوی زد. ناراحتی‌اش از حرف رزی که می‌دانست یک گلایه پنهان شده در لفافه شوخی است نبود. ناراحتی‌اش از خودش بود؛ از خودش که برای دور و اطرافیانش جز دردسر چیزی نداشت - نه بابا ناراحت چیه؟ فقط یکم فکرم مشغوله. رزی قندی گوشه لپش گذاشت و پس از نوشیدن جرعه‌ای از چایش پرسید: - مشغول چی؟ راستی نگفتی چی‌شد که از اون خونه اومدی بیرون؟ تو که می‌گفتی حقوقت خوبه و کارت هم سخت نیست. با یادآوری احتشام و دردسری که برایش به‌وجود آورده ‌بود، آهی کشید. کاش می‌توانست کاری برایش بکند، اما نمی‌توانست جان برادرش را به خطر بیاندازد. نمی‌‌توانست چنین ریسکی بکند و خودش را با داوودی در بیاندازد. - خودم که نیومدم بیرون، اخراجم کردن. رزی ابروهای نازک و قهوه‌ای‌رنگش را با تعجب بالا انداخت‌‌. - اخراجت کردن؟! چرا؟! به آرامی پلک زد و پوزخندی روی لبش نشست. - واسه این‌که فکر می‌کردن از خونه‌شون دزدی کردم. رزی هینی از ترس و تعجب کشید و دست روی دهان باز مانده‌اش گذاشت. - وای! بازم؟!
    1 امتیاز
  21. دستش را مشت کرد. لعنتی به داوودی و خودش فرستاد. تمامش تقصیر آن مردک بود! آن مردک لعنتی با آن مدارک چه‌ کرده ‌بود؟! چه کرده ‌بود که به‌خاطرش احتشام باید به زندان می‌افتاد؟! لعنت به او! تمام این‌ها تقصیر او بود که برای پول وارد این خانه شده‌ بود، اما با این‌حال نمی‌توانست حقیقت را بگوید. اگر سامان حقیقت را می‌فهمید، او به زندان می‌رفت و بعد، تکلیف برادرش چه می‌شد؟! حتی... حتی ممکن بود داوودی بلایی سر برادر کوچکش بیاورد. با این فکر قلبش لرزید. نه! نمی‌توانست اجازه دهد که بلایی سر برادر کوچکش بیاید. نمی‌توانست! سرش را تندتند تکان داد. - من... من نمی‌فهمم از کدوم مدارک حرف می‌زنین. مشت شدن دست سامان را دید و می‌دانست که به این راحتی‌ها حرفش را باور نخواهد کرد. - از اون مدارک لعنتی که تو دزدیدیشون. آخ که چقدر به بابا گفتم گمشدن اون مدارک کار توعه، ولی حرفم رو قبول نکرد! قلبش از غصه فشرده ‌شد. سامان به احتشام گفته ‌بود که برداشتن مدارکش کار اوست؟! یعنی سامان به او اعتماد نداشت؟! یعنی حتی دوستش هم نداشت؟! پس آن‌همه توجه برای چه بود؟ اشک میان چشمانش جمع شد. علاقه‌ای در کار نبود؟ حتی به عنوان برادر هم دوستش نداشت؟! از این فکر حرصش گرفت. حالا که او برای سامان یا احتشام مهم نبود، چرا آن‌ها باید برای او مهم می‌بودند؟! سر بالا گرفت و با حرص گفت: - من نمی‌فهمم شما چی دارین میگین؛ من اصلاً از اون مدارکی که ازش حرف می‌زنین خبر ندارم‌. سامان با حرص سر تکان داد. - که از اون مدارک خبر نداری! باشه عیبی نداره، ولی وای به‌حالت اگه بفهمم دروغ گفتی و برداشتن اون مدارک کار تو بوده؛ اون‌وقت روزگارت رو سیاه می‌کنم! چند قدمی عقب‌تر رفت و درحالی که انگشتش را برای تهدیدش بالا گرفته‌بود ادامه داد: - در ضمن، فکر نکن که حرفات رو درباره این‌که دختر پدرمی باور کردم. و چرخید و یک راست از عمارت بیرون رفت. با بیرون رفتنش همان اندک انرژی‌اش هم ته کشید و تن سست و بی‌حالش را روی پله‌ها رها کرد. با شنیدن صدای در طلعتی که تا آن لحظه‌ به زور خودش را در آشپزخانه پابند کرده‌ بود، از آشپزخانه بیرون آمد و به ‌سمت او که با رنگ‌‌ و رویی پریده روی پله‌های ابتدایی نشسته و سر به زیر انداخته ‌بود رفت. - آقا سامان کجا رفت؟ این ماجرای بازداشت چی بود که داشت می‌گفت؟! با خستگی سر بلند کرد و به طلعت چشم دوخت. انگار تمام احساساتش با همان یک جمله سامان ویران شده ‌بود. انگار که حقیقتِ پذیرفته نشدنش توسط این خانواده‌ مثل یک سیلی دردناک به صورتش کوبانده شده‌ بود. - می‌گفت برای آقای احتشام حکم بازداشت صادر کردن. طلعت با چشمان گشاد شده نگاهش کرد. - خاک به سرم! بازداشت چرا؟! با بی‌حالی سرش را تکان داد و زیرلب زمزمه کرد: - نمی‌دونم.
    1 امتیاز
  22. صفحه دوم مجدد ویرایش بشه گلم ایراد داره که خصوصی بهتون میگم. @Kahkeshan
    1 امتیاز
  23. نام رمان: لعن نویسنده: ساناز محمدی ژانر: فانتزی، عاشقانه زمان پارت گذاری: نامشخص خلاصه: همه چیز از نواخته شدن فلوت شروع شد. زمانی که صدای آهنگینش در دنیا شنیده شد ، سایه‌‌های سیاه از دل تاریکی به بیرون راه پیدا کردن. عروسک‌هایی از جنس آدم که روحشان قربانی تاریکی شده بود، از دل چاه بیرون خزیدن. صدای جیغ کودکان آمیخته با ناله های مردان و شیوع زنان که همه‌شان قربانی تاریکی‌ شده‌ان، تمام جهان را پر کرده‌ است. باید فرار کرد! انگار کسی از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ ماندن جایز نیست! مقدمه: صدای تنها و پریشان فلوت را گوش بده، در‌شب‌های بی انتها، در عمق ابرها، راست و ناراست هردو اتفاق افتاده‌اند. پس چطور می توان آن را بعد از بیداری به حساب رویا گذاشت؟ چه‌طور می‌توان ستایش‌ها، سرزنش‌ها، بردها و باخت‌های این دنیای فانی را اندازه گرفت؟ خون گرم از تیغه سرد شمشیر می چکد. در ارتفاعات کوه‌ها و در رودخانه های دوردست، صدای زیتر نیز به گوش می رسد. داستان هنوز به انتها نرسیده، ارتباط ما و زمانی که باهم گذرانده‌ایم، خالص و پاک باقی می ماند.همانند آماده کردن سبویی از خوشی و غم زندگی و مرگ برای سوگواری یک انسان. ماه مانند قبل است، پس نیازی به غم نیست. پس چرا با همه سختی ها با قلبی رام نشده مواجه نشویم؟! در حالی‌ که ملودی فلوت را باهم گوش‌ می‌دهیم؛ در بالای کوه ها و آن طرف دریاها ، بعد از رسیدن به بن بست گم شده‌ام. راست و ناراست همه در گذشته هستند، پس بیا بعد از بیداری، آن‌ها را به حساب رویا و خاطراتمان بگذاریم! ناظر: @sarahp
    1 امتیاز
  24. پارت 25 بالاخره بعد از کلی گشتن، یک چوپ بزرگ ضمختی را پیدا کردند. میروتاش نزدیک سنگ بزرگی که در سمت راست کوه قرار داشت شد و فشار زیادی به تنه‌ی سنگ داد. سنگ شدت بیشتری داخل دریاچه افتاد و ثانیه‌ای طول نکشید که سنگ‌های مستطیلی شکل که رویشان جلبک‌های‌ دریای پوشانده شده بود در مقابلشان تا ته آبشار نمایان شد. میروتاش لبخندی زد و جان با تعجب به آن‌ سنگ‌ها خیره شد. - دنبالم بیا! به خودش آمد و بدون کوچکترین حرفی همراهش راه افتاد. بعد از اینکه از میان آب رد شدند، به در بزرگ چوبی که داخل آبشار قرار داشت رسیدند. درواقع داخل آبشار یک غار بزرگ نموری بود که هیچکس جز میروتاش از آن خبردار نداشت. البته به جز دو نفر که از وجودشان بی‌خبر بود! - اینجا به کجا میرسه؟! - درست داخل آکادمی، جایی که من می‌خوام برم پشت همین‌جا هست. همین که میخواست در بزرگ چوبی که بنظر می‌رسید به خاطر نمدار بودن آنجا کمی مرطوب شده است را باز کند، بازویش‌ توسط جان کشیده. با چشمان گشاد شده نگاهش کرد. جان با متعجب آب دهانش را قورت داد و گفت: - نگو که میخوای بری به کتابخونه‌ی ممنوعه؟! کمی مکث کرد در جوابش فقط سر تکان داد. - مگه اونجا چی داره که بخاطرش خودت رو به آب و آتیش میزنی. گفتنش نه در آن مکان مناسب بود نه راحت می‌توانست به زبان بیاورد. خودش هم از انجام کاری که در ذهنش همانند کرم میلولید تردید داشت ولی بازهم امده بود. - بعدا میفهمی، دنبالم میای یا اینجا منتظرم میمونی! چشمان جان رنگ نگرانی گرفت. تصمیمی که آن لحظه میخواست بگیرد سخت‌‌تر از آزمون ورودی بود که برای داخل شدن به آکادمی قبیله‌ی کونلون ازش گرفته بودند! لبش را به دندان کشید و لعنتی به خودش فرستاد و پشت و پا زد به تمام ترسش و گفت: - گور بابای همه چیز، از اینکه کنارت بمونم خیالم راحت میشه. میروتاش با خنده‌ای که حرص جان را درمی‌اورد و مشتی به بازوی کلفتش زد و گفت: - جبران میکنم. در با صدای وحشتناکی که باعث میشد تمام استخوان‌هایشان بهم سابیده شود و موی تنتشان سیخ شود، باز شد. راه میانبری بود که به اتاق اصلی آکادمی می‌رسید. جایی که تمام جادوگران و شورای مجلس برای صحبت موضوعات مهم، در آنجا جمع می‌شدند و تصمیم‌های‌ اساسی در مورد کشور می‌گرفتند، بود.
    1 امتیاز
  25. پارت24 هر دو نفس عمیقی کشیدند و به صدای دلنشین شرشر‌ آب که تمام فضا را به آغوش کشیده بود گوش سپردند. همه‌ جای اطراف پر بود از چمن‌های بلند و درختان کهنسال که لابه‌لاهایشان شینم‌های یخ زده خودنمایی میکرد. بو و عطر گل‌ها با کمترین فاصله آدم را مدهوش میکرد. و از همه سرمست تر نسیم‌هایی بودند که بوی شکوفه‌ها را در خود جای داده‌ به هر طرفی که می‌وزیدن،چه مشرق و چه مغرب پخش می‌کردند. میروتاش عاشق آن منطقه بود. آن دو کوه درست پشت قبیله‌ی کونلون قرار داشت، که معدود آدم‌هایی از آنجا خبر داشت. چرا که او برای نوشیدن و خوشگذرانی به آن مکان می‌رفت. جان و میروتاش هردو جزوه آن دسته آدم‌هایی بودن که زیادی به این مکان میرفتن و گاهی اوقات داخل دریاچه می‌افتادن و آبتنی میکردن حتی دنیل هم با آن روحیه‌ی سرخستش با آنها همراه میشد. جان بدون اینکه منتظر او باشد خودش را نزدیک آبشار رساند و در بالای سنگ بزرگ ایستاد و داد زد: - بلدی شنا کنی ؟ میروتاش لبخند گنده‌ای زد و همین باعث شد، زخم لبش از هم فاصله بگیرد و ناله‌ی ریزی کند. سریع لبخندش را جمع کرد و دست رویش گذاشت. - قرار نیست شنا کنیم. من یه جای مخفی رو میشناسم که درست ما رو به داخل آکادمی قبیله‌ می‌رسونه! اخم های جان درهم شد. جای مخفی دیگر چه بود؟ اگر وجود داشت چرا او خبر نداشت؟چشمانش را ریز وکرد و به میروتاشی که سعی داشت چوب بزرگی بین سنگ‌ها و چمن‌های ساقه بلند پیدا کند نگاه کرد. - جای مخفی اگر وجود داشت چرا من و دنیل نمیدونیم، یا دنیل می‌دونه و فقط من نمی‌دونم. چشمانش را محکم بست و لبش را گزید. اصلا به این ماجرا فکر نکرده بود که ممکن است این جای مخفی را به جان با دنیل نگفته باشد. خودش را گم و کرد و راست ایستاد و با خنده‌ی مضحکش سرش را خاراند و با لودگی گفت: - خب… راستش… منم تازه فهمیدم نمی‌دونستم همچین جایی هم وجود داره! درواقع دوماه پیش موقع دیدن آن مکان درباره‌ی جای مخفی فهمیده بود، از آنجایی که بیشتر در کارها کنجکاو می‌شد و به همه جا سرک می‌کشید؛ باعث میشد اطلاعاتش از بقیه‌ی هم‌دوران‌هایش بیشتر باشد. جان تک خنده‌ای عصبی کرد و چندباری نفس عمیقی کشید و غرید: - دلم میخواد اینجا خفت کنم، ما چیز مخفی بینمون نداریم ولی تو این رو از ما مخفی کردی؟ - الان بحث مخفی کردن من نیست، باشه عذرمیخوام دیگه تکرار نمیشه حالا بیا یه چوپ بزرگ با ضخامت پیدا کن تا دیر نشده. جان آدمی نبود که زود کوتاه بیاید ولی با آن شرایطی که گیرکرده بودند مجبور شد بعداً پی موضوع را بگیرد.
    1 امتیاز
  26. پارت23 جان که می‌دانست میروتاش تا نخواهد چیزی به کسی نمی‌گوید. برای اینکه از زیر زبانش حرف بکشد دنبالش راه افتاد. با وجود اینکه دلش نمی‌خواست باره دیگر بخاطر او دوباره طعم ضربه‌های شلاق استاد یون را بچشد ولی از طرفی هم دلش نمی‌آمد او را در این راه تنها بگذارد. ناسلامتی برادر و رفیق قسم خورده‌ی هم بودند. دلش راضی نمی‌شد با وضع ناجورش که بخاطر کار احمقانه‌اش بود تنها بگذارد. به آن دو محافظ که همچون مترسک یک جا ایستاده بودند، به طور نامحسوسی دستور داد از دور مراقب‌ شان باشند. میروتاش لعنتی زیر لب فرستاد و با حالت خمیده و ناله کنان سمت جنگل راه افتاد. حس مرطوبی چوب تمام شریان‌های قلبش را باز میکرد و درونش را قلقلک میداد، از بچگی علاقه‌ی خاصی به نرمی و مرطوبی چوب‌ها داشت. برای همین یکی از آن چوپ های مرطوب شده را که بوی هِل میداد را داخل دهانش گذاشت تا شیرینی‌اش بزاق دهانش را که طعم زهر میداد را تغییر دهد. در عالم خودش غرق بود که لحظه‌ای صدای شکستن چوب فضای وهم انگیز جنگل را که حتی صدای کلفت دارکوب هم شنیده نمی‌شد را بر هم زد. ابروهایش را بالا داد به جان خیره شد. -چیه مگه جن دید؟ -نه از اونم وحشتناک‌ترش رو همین الان دارم میبینم. -به نفعته دهنت رو ببندی تا خودم با مشت نبستم. با حالت تسلیمی دستانش را بالا برد و تمسخرانه گفت: -گردن ما از مونازک‌تر اگه میخوای بزنی آزادی. پوفی کشید و با حالت عصبی قدم‌هایش را تندتر گذاشت و چند قدمی از او فاصله گرفت. از اینکه میروتاش تمام ایده و خوشی‌هایش را با کارهای احمقانه‌اش برهم زده بود، حرصش میگرفت. دلش میخواست تا جان دارد بزند تا دلش سیر شود. زیرا که امروز برایش مهمترین و خاصترین روز بود، چون میخواست بعد از ان همه روز کسی را در آنجا ملاقات کند که برای دیدنش لحظه شماری میکرد. -مگه من گفتم دنبالم بیای،خودت اومدی حالا هم اخم می‌کنی، مگه بچه‌ای؟ راست می‌گفت نه می‌توانست میروتاش را تنها بگذارد نه می‌توانست برای دیدن صورت زیبا و نرم بهاری آن فرد بی‌تفاوت باشد. -خفه شو فقط خدا کنه کاری که میخوای انجام بدی الکی نباشه اون موقع روزگارت رو سیاه میکنم. آب دهانش را قورت داد و سرجایش ایستاد. حال جان را درک نمی‌کرد،خودش دنبالش آمده بود و حالا هم برایش خط و نشان می‌کشید! واقعا درک احمق‌ها برایش سخت بود. نزدیک آبشار بزرگی شدند. از بالای دو کوه عظیم کهنسال و آب روانی همانند شاخه‌ی خمیده‌ی درخت پایین می‌آمد و مستقیم به دریاچه‌ی بزرگی که اطرافش پر بود از سنگ‌‌‌ریزه‌ها ریخته میشد.
    1 امتیاز
  27. پارت22 به سختی از جایش بلند شد و با هر تکانی که به بدنش میدان صدای ناله‌ی سوزناکش از درد به گوش می‌رسید. سمت راست صورتش به قرمزی میزد و گوشه‌ی چشمانش زخم کوچکی برداشته بود. نفسش را عمیق بیرون فرستاد و دست توی کمرش گذاشت. یک قدمش مصادف شد صدای آخ جگر سوزش. انگار کمرش بدجور صدمه دیده بود که حتی توان راه رفتن هم نداشت، نفس کشیدن هم کمی برایش سخت شده بود. با فرودشان غردوغبار در هوا چرخید و باعث شد میروتاش سرفه‌ای کند و غرغرکنان چشمانش را ببندد. - نمیشه مثل آدم فرود بیای، اصلا کی گفته بیای پایین،اه گند زدی به همه چیز. جان با یه حرکت زمین پرید و با خشمی که در صدایش موج میزد گفت: - بعضی موقع‌ها به عقلت شک می‌کنم پسر. تک خنده‌ای کرد و با درد چشمانش را مالش داد و گفت: - دیگ‌به‌دیگ میگه روت سیاه. - ببینم داری کدوم قبرستونی میری؟ پوفی کشید و ناله‌ای کرد و در جوابش گفت: - دارم میرم برای خودم قبر بکنم میای؟ جان با تاسف نچ‌نچی کرد و گفت: - مزه نریز چیکار داری که مثل یه حیون شکاری از بالا پایین پریدی، نمیگی دست و پات بشکنه به خدمتکار چوی چی میگفتم؟ با کلافگی هردو دستش را روی کمرش گذاشت با لنگی که میزد از میان آن دو محافظی که انگار چشم و گوششان بسته باشد گذشت و گفت: - دارم میرم از یه چیزی مطمئن باشم، تو هم بیخودی دنبالم راه نیا نمی‌خوام تو هم درگیرش بشی. - از حرفات بوی دردسر میاد،داری چیکار میکنی،کجا میخوای بری؟ -گفتم که می‌خوام برای خودم قبر بکنم، اونم اگه اجازه بدی. جان حرصی سنگ کوچکی را برداشت و زیر پایش انداخت و داد زد: - صبر کن ببینم با این وضع ناجورت داری راه جنگل رو میری. عاصی شده ایستاد و نگاهش کرد. - جون جدتت ولم کن جان به اندازه‌ی کافی کل تنم کوفته هست تو هم میخ نشو تو مغز نداشتم. - خوبه که می‌دونی مغز نداری، با این راهی که تو میری انگار میخوای بری قبیله‌ی کونلون. یکدفعه از آن فاصله‌ی که باهم داشتن لبخند مضحکی زد و با مسخرگی دستانش را بهم کوبید و ادای عمو هامون کسی که نگهبان دروازه‌ی کونلون بود، درآورد گفت: -افرین پسرجان، افرین به هوش و ذکاوتت. با این‌کارش بازهم باعث نشد جان لبخندی بر لب بزند. چرا که هنوز آن ترس و وحشتی که میروتاش برایش موقع پریدن ایجاده کرده بود، در بیخ‌گلویش مانده بود و نبض میزد. - خیلی مسخره‌ای الان تو قبیله جز عمو هامون و دوسه تا از بچه‌ها دیگه کسی نیست، خالیه برای چی میری. از آن فاصله داد زد: -برای همین میرم، چون خالیه! حالا هم بیخیال من شو.
    1 امتیاز
  28. پارت21 می‌توانست برای لحظه‌ای تمام نگرانی‌ها و ترس‌هایش را در یک سبدی بگذارد و خودش را در بلندای آسمان آبی با پرنده‌ها همراه کند. ولی شدنی نبود، خلئی که وجودش را اذیت میکرد همچون زالوی سیاهی خونش را می‌مکید و ذهن و روحش را از درون می‌فشرد و این چیزی بود که میروتاش سال‌ها در قعر درونش نگه داشته بود، و روزبه روز بیشتر به تاریکی فرو می‌رفت. نزدیک چایخانه‌ی لوتوس شدند. تا رسیدن به آنجا ذهنش را درگیر مفلوک ترین موضوعی کرده بود که می‌دانست انجام دادنش چقدر سخت‌تر از فکر کردنش است. در‌ واقع اگر می‌خواست انجامش دهد باید از هفت طلسم جادوگران هشت قبیله عبور می‌کرد. و از یک طرف هم به خصوصیاتش بلد بود اگر چیزی ذهنش را به خودش درگیر میکرد به هر نحوی شده آن کار را یکسره میکرد. چیزی به ذهنش خطور کرد و نگاهی به جان انداخت. وقتی دید متوجهش نیست و تمام حواسش را به آن پایین داده است که موقع رسیدن کسی آنها را در آن وضع نبیند. چرا که می‌دانست که اگر شاگردان کونلون آن‌ها را در آن موقیعت میدید مضحک خاص و عام می‌شدند. آب دهانش را قورت داد و نگاهی به پایین انداخت، ارتفاعش با زمین آنقدری نبود که با پریدنش دست و پایش بشکند، ولی مطمئن بود که تنش کوفته و به طرز وحشتناکی درد می‌کند؛برای همین موقع پریدن تردید کرد و چشمانش را روی هم فشرد. حس اینکه تمام بدنش چگونه از درد ذوق‌ذوق میکند اخم هایش را جمع کرد و محکم کمر آن محافظ زبان بسته را گرفت. به خودش اطمینان خاطر داد که موقع پریدن هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد. دوباره هراسان نگاهی به پایین انداخت و نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و بدون اینکه اجازه‌ی ترس به دلش راه بدهد خودش را پایین انداخت. صدای داد جان را از آن بالا شنید که هر چه از دهان مبارکش بیرون می‌آمد را به او می‌گفت. - الاغ نفهم داری چه غلطی می‌کنی، مگه عقل تو کلت نیست پسر. بعد با تندی به محافظش دستور داد پایین فرود بیاید. کارش دقیقا دیوانگی محض بود‌. احتمال این را داده بود که موقع خوردن زمین یک‌جایش زخم یا کوفته می‌شود باز هم آن کاری را کرد که بدون عقل و منطق تصمیم گرفته بود.
    1 امتیاز
  29. پارت20 این زن زیادی برایش نگران بود. تا بود همین بود. از وقتی بچه بود تا الان که به قولش برایش مردی شده بود نگرانش بود‌، می‌دانست که اربابش بابقیه فرق دارد، اگر بقیه زخمی می‌شدن سریع‌ بهبود پیدا می‌کردند ولی اربابش همانند مردمان عادی بدنی ضعیفی داشت، آن هم بخاطر نیروی نداشته‌‌اش است. برای همین هر لحظه و هرزمان فکرش پیش میروتاش بود و همانند سپر از او مراقب میکرد، چرا یادگار معشوقه‌ی قدیمی‌اش بود، که هیچ وقت در قلبش جایی نداشت. سخنش را در نطفه خفه کرد و با مهربانی دست روی بازوی گذاشت و گفت: - نترس استاد یون تمام خسارتش رو داده، قرار نیست اتفاقی برام بیفته. - پس کجا دارین میرین؟ جان سریع پیش دستی کرد و گفت: - نگران نباش خدمتکار چوی من مراقبشم، یه دورهمی ساده هست میریم اونجا. انگار با این حرف جان آسوده خیال شده باشد نفس عمیقی کشید جانش بسته بود به جان آن پسر! میروتاش انگار چیزی یادش آمده باشد سریع پرسید: - حالا با چی میریم؟ جان سرفه‌ی الکی کرد و گفت: - بیا بیرون خودت میفهمی! هر سه از راهروی خانه‌ بیرون رفتند. خدمتکار چوی و میروتاش با چشمانی گشاد شده دنبال وسیله‌ای میگشتند که فکر می‌کردن جان همراهش آورده است. بعد از کلی گشتن میروتاش گفت: - خب کجاست اون! جانی دست به صورتش کشید و دستانش را باهم کوبید و دو مرد جوان با قامت بلند و بدنی ورزیده‌ای داشتند از حیاط پشتی داخل حیاط اصلی شدن. خدمتکار چوی که از اصل ماجرا خبردار شد خنده‌ای کرد و برای اینکه بیشتر تابلو نباشد لبانش را بهم دوخت و دست رو دهانش گذاشت، ولی از چشمانش بخاطر خنده‌ی زیاد اشک می‌آمد. میروتاش با تاسف به جانی که خودش را به حواس پرتی زده بود گفت: - با اینا میخوای بریم؟ خجالت نمیکشی؟ ناسلامتی پدرت مباشر دست راست درباره سلطنطیه خودتم شاگرد قبیله‌ی کونلونی؟ هنوز نتوستی شمشیرت رو با نیروی درونیت ادغام کنی؟ - خب که چی، دوست داری نیا خودم میرم، بهتر از اسب سواریه؟ نچ‌نچی کرد‌. - فکر می‌کردم هیچ کس توی تیان‌شان احمق‌تر از من نیست ولی الان به خودم امید پیدا کردم. - از خداتم باشه سریع‌، امن، اطمینان، درضمن خیلی ماهرن، توی سطح عرفانی درجه‌ی سه هستن. میروتاش که از پرویی جان به سطوح آمده بود نفس عمیقی کشید و خطاب به خدمتکار چوی گفت: - امشب نمیام بهتره منتظرم نمونی؟ - مواظب خودتون باشین، زیاده روی هم نکنین ! آن دو مرد با یک حرکت آنی دو انگشتانش را وسط پیشانی اشان قرار دادن و ذره‌ای از نیرویشان را که حاله‌ی آبی رنگ بود به سمت شمشیرشان گرفتن تا با روحشان یکی کنند. بعد همراه آن دو ایستاده سوار شمشیرهایشان شدند. همانند عقاب‌های آزاد در بالای اسمان هوا را درهم می‌شکافتند و با سرعت تمام به جلو حرکت می‌کردند. سرعتشان به قدری زیاد بود که ابرهای پنبه‌ای را همانند پشمک چوبی برهم می‌زدند و از بینشان رد می‌شدند، میروتاش آن لحظه حس و حالی عجیبی داشت، دستانش را بدون هراسی باز کرد و چشمانش را بست و خودش را به شلاق های باد سپرد که به سر و صورتش میخورد.
    1 امتیاز
  30. پارت19 چرا که نه، هیچ غیر ممکنی برای من وجود نداره، تاالان که نداشته پس از این به بعد هم نداره. جان بوی‌ خوش‌ چای سیاهی که بیشتر شبیه بوی گل شبدر هزار رنگ می‌ماند را یک نفس به شش‌هایش فرستاد و چشمانش را بست و جرعه‌ای‌ از آن را نوشید و بعد گفت: - به جای این مزخرفات بلندشو بریم چایخانه‌ی لوتوس که تمام جادوگرا اونجا جمع شدن! سوالی پرسید: - برای چی، چخبر شده؟ جان با تاسف سرش را تکان داد وگفت: - از وقتی دهکده‌ی‌ دهیون برگشتی خودت رو توی خونه حبس کردی معلومه که از چیزی خبرنداری! جاناتان برگشته استاد یون هم بخاطرش مهمونی ترتیب داده. باشنیدن اسم ارشد (یعنی کسی که هم درجه و هم سطح روحانی و هنر‌های رزمی‌اش در بالاترین مقطع قرار دارد) و بزرگرتش که برایش عزیز بود و همدل لبخندی برلبانش زد. حس دلتنگی میکرد، از وقتی یادش می‌آمد هزارسال خودش را از دنیای جادوگران و ماجرای سلطنتی دور کرده بود، تا دنبال معشوقه‌اش که همه می‌گفتند در جنگ سیصد هزار سال پیش کشته شده است می‌گشت، و هر بار هم با چشمانی ناامیدانه و پر غم برمی‌گشت، طوری که لحظه‌ای فرصت پیدا میکرد در تنهایی‌اش غرق میشد و آن موقع هرکسی کنارش می‌رفت آنقدر در بحر خاطراتش با او میشد که‌ متوجه حضور آن فرد نمیشد. - بلندشو دیگه چرا نشستی؟ صدای بلند جان بود که فضای دلنشینش را برهم میزد. وقتی بلند میشد با تعجب پرسید: - دنیل کجاست؟ - موند تا طلسم اتاق مخفی رو تقویت کنه! همراهش راه افتاد و اخم هایش را درهم کرد. اتاق مخفی؟همان‌جایی بود که تمام طلسم‌ها و کتاب‌های ممنوعه در آنجا قرار داشت، رفتن به آنجا سخت‌تر از قبول شدن تو آزمونی بود که برای ثبت‌نام کردن در دربار سلطنتی باید امتحان میدادن. باید تمام رمز و رازهایش را بلد باشی تا بتوانی به آنجا داخل شوی. یک حسی به او می‌گفت اگر می‌خواهد از چیزی که ذهنش را به خودش مشغول کرده خلاص شود باید داخل آن اتاق مخفی میشد، در آنجا به تمام سوال های بی‌جوابش، جوابی پیدا میکرد. لبش را گزید و به فکر فرو رفت. - ارباب جوان! صدای خدمتکار چوی بود که با نگرانی او را صدا میزد. با گنگ سمتش چرخید و به چشمان سیاه خدمتکارش برایش دایه‌ای مهربان‌تر از مادر بود، که پر از نگرانی و دلشوره‌گی بود خیره شد. - چیشده بانو چوی؟ جان سرجایش ایستاد و با کلافگی نگاهی به هردویشان کرد و خطاب به بانو چوی گفت: - چرا هراسونی؟ بانو چوی سینی به دست مقابلشان ایستاد و با بغضی که در گلویش بود لب زد: - چیشده؟ کجا میرین ارباب جوان؟
    1 امتیاز
  31. پارت 18 برای خلاصی از فکروخیال، خودش را به باغ پشتی حیاطش کشانده بود، جایی که قبلاً شکوفه‌های گیلاس قرمزش او را سرمست می‌کرد و حالا او را یاد آن دخترک می‌انداختند. چه برسرش آمده بود؟ یکی از شکوفه‌های اناری‌اش از بین‌ هم‌ پیاله‌هایش جدا شد و روی موهایش افتاد. ان را برداشت و با چشمان ریز شده نگاهش کرد. چیزی که باعث میشد تمام ذهن و افکارش را حتی با نگاه کردن به آن شکوفه‌ی بند انگشتی مشغول کند، آن دو تیله چشم نیلوفری قرمز رنگ بود. هردو دستش را روی شقیقه هایش گذاشت و چشمانش را بست. هرکاری می‌کرد تا ذهنش را آرام کند، ناگهان سوالی درباره‌ی آن دختر ذهنش را مشغول می‌کرد، اینکه او چه کسی بود؟ از همه مهم‌تر چشمانش بود که شبیه سرخی آتش می‌ماند؟ با کلافگی سرش را تکان داد و لعنتی زیر لب گفت. همان لحظه صدای شاکی جان را از پشت سرش شنید: - چرا این‌جا تنها نشستی؟ بدون توجه به حرفش همان‌طور که سرش را می‌خراند به آرامی چیزی که در ذهنش همانند حباب می‌چرخید گفت: - جان، اعتقاد داری یه مرده بعد هزاران سال دوباره زنده بشه؟ چشمانش را ریز کرد و با هیجان نزدیکش شد و مقابلش روی میز چوبی فندقی رنگ که در بعضی گوشه‌هایش خراش‌ دیده می‌شد؛ نشست و لگدی به پایش زد و مرموزانه پرسید: - چرا داری همچین چیزی می‌پرسی؟ دوباره چه غلطی کردی؟ میروتاش همان‌طور که در فکر و خیالش هم‌چون پری در هوا تاب می‌خورد گفت: -یه چیزی خیلی ذهنم رو مشغول کرده. -چیه بگو شاید بتونم کمکت کنم! یک تای ابرویش را بالا انداخت و اندرسهیفانه نگاهش کرد. اگر می‌گفتن در دنیا دو احمق وجود دارد که یکی از آن یکی احمق‌تر است یقیقناً آن یکی همان جان هست که هنوز در هنر‌های رزمی‌ درسطح دوم باقی مانده است. - باور کن اگه من یه درصد از اعتماد به نفس تو رو داشتم قطعا الان به سطح جاودانگی می‌رسیدم. جان که متوجه‌ی کنایه‌اش شده بود با دهن کجی جوابش را داد. -هنوز تق‌ولق میزنی، مونده از نیروهات استفاده کنی! میروتاش که انگار یه حس مضاعف مثبتی به او منتقل شده باشد لبخند پیروزمندانه‌ای زد. - مطمئن باش استاد خودم رو پیدا می‌کنم، کسی‌ رو که بتونه هم بهم هنرهای رزمی رو یاد بده هم مهرموم انرژی‌‌ام رو باز کنه. جان از غیرممکن بودن فکر و خیالش، بلند خندید و برای خودش از چایی سیاه مقابلش ریخت و با مسخره‌گی گفت: - حتما اون استاد،کاهن اعظم یل هست که از خواب هزارساله اش بیدار شده ؟
    1 امتیاز
  32. پارت17 باشنیدن حرفش اخم‌هایش را درهم و صورتش را جمع کرد. - بیخیال خانوم خپل شدن که خوشگل تر نمیکنه، درضمن به درد اینجا هم نمی‌خورم پس بزار برم! بانو آنا از لحن کوچه بازاری او خنده‌اش گرفت و دست به موهای ژولیده و نامرتبش کشید. - چه بلبل زبون! شنیدم بلندی خوب برقصی ببینم رقصت هم مثل زبونت تندوتیزه. تا یادش می‌آمد جز شمشیر گرفتن و جنگیدن و کشتن کار دیگه‌ا‌ی بلد نبود، اینکه رقصش عالی بود یقینا برای این جسم بود وگرنه او کجا و رقصیدن کجا. پوف عمیقی کشید. بانو آنا کمی نزدیکش. همین که بوی بد عرقش آمد سریع دستش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: - بهتره اول دست به سرو صورتت بزنیم چطوره؟ بعد از بازویش گرفت و میخواست یا خودش بکشاند که از حرص و روی غریضه‌ با عکس‌العمل سریعش دستش را گرفت و برعکس چرخید و دستش را پیچاند. نه آنطور که دستش را درد بیاورد ولی طوری که بتواند گوش مالی بدهد کافی بود. بانو آنا که محو حرکات زیبای‌‌اش شده بود با هیجان گفت: - خیلی عالی رقصیدی. دهانش از تعجب باز ماند و بادش خالی شد. تمام استعداد هنر‌های رزمی‌اش را با حرفی که زد زیر سوال برد. با تمسخر و غروری که از لحن حرف هایش حسش میشد گفت: - اگه قدرتم رو الان داشتم با حرکاتی که انجام دادم حتما بی دست شده بودی. طولی نکشید گوشش توسط بانو آنا کشیده شد و صدای آخش در آمد. - من چیزی نمیگم ولی بهتره با مشتری‌های اینجا مودب باشی فهمیدی! سرش را عقب کشید و دستش را پس زد و با ناله دست روی گوشش گذاشت. ناگهان بغض زیر گلویش چنبره انداخت و چشمانش پر از قطره اشک شد. بانو آنا از کاری که کرده بود پشیمان شد و دست روی دره‌های موهایش کشید که هرکدام به یک طرف پخش و پلا بودند. - آدم‌های قدرتمند زیادی و میان اینجا که بهتره حواست رو جمع کنی . رویش را گرفت و گوش‌های تیز کرد. - بهتره بذاری برم،هیچ سودی برات ندارم. - اینکه بری یا بمونی دست من نیست، به جای این‌ حرفا بریم دستی به صورتت بکشیم. چاره‌ای نداشت جز اینکه حرفش را قبول کند و تا زمانی که راهی برای فرار پیدا نکرده است همان‌جا بماند. *** جسمش در میان انبوهی از درختان شکوفه‌ی گیلاس بود که عطرو بویش با طنازی همراه نسیم خنکی که می‌وزید بود، و ذهنش فرسنگ‌ها دورتر.
    1 امتیاز
  33. پارت16 یه طرف لبش را با حرص بلند کرد و زیر گفت: - اگه سیصد سال قبل این‌طوری با گستاخی با من حرف می‌زدی مطمئن باش سرت روی سینت بود، مردیکه احمق. مرد با تعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: - چیزی گفتی؟ یل با بیخیالی روی صندلی روغنی نشست و برای اینکه حرصش را در بیاورد با پرویی تمام حرفش را به خودش برگرداند. - لزومی نمی‌بینم بهت چیزی بگم. دستش را محکم روی صندلی کوباند. بدون اعتنا به صدای وحشتناک صندلی به مقابلش چشم دوخت و باعث شد از خشم دستانش را مشت کند، می‌خواست دهانش را باز کند تا هر چیزی از دهانش در بیاید بگوید که با صدای زنانه‌ای حرفش را در نطفه خفه کرد. - جناب لی؟ هردو با کنجکاوی سمت صدای نازک و آرام زن چرخیدند. زنی با موی‌ بلند کلاغی که با ساده‌ترین حالت با سنجاق سر یشمی به شکل گل، موهایش را بسته بود. صورتی گرد و چشمانی بادامی داشت، و تنها چیزی که بیشتر به چشم میخورد، مردمک چشمانش بود که همرنگ لباس سبز رنگش بود. لباسی که بر تن کرده بود جزوه آن دسته از لباس های ساده‌ای بود که کمتر در تن دختران یا زنان آنجا دیده میشد. جناب لی لحظه‌ای خودش را گم کرد و بعد سریع از جایش بلند شد و لبخند تنضعی زد و گفت: - بانو آنا ببخشید که متوجه حضورتون نشدم. زنی که آنا نام داشت لبخند ملیحی برلبان نازکش نشاند و دستانش را زیر آستین بلند لباسش روی هم قفل کرد و گفت: - بانو اطلاع دادن کسی رو میارین اینجا. جناب لی سریع با یادآوری دختری که در کنارش ایستاده بود سمتش چرخید‌ و به جلو هلش داد. بانو آنا با نگاه محبت آمیز که بیشتر از روی ترحم بود به سرو وضع دختر مقابلش چشم دوخت. از لحاظ زیبایی چیز کمی از دختران آنجا نداشت. هرد‌و بهم خیره شده بودند، یکی از روی ترحم دیگری با خشم. - این همون دختری هست که بانو گفتن. پدر و مادرش به دلیل بدهی که به فرمانداری داشتن به رئیس فروختن. بانو آنا نفسش را با افسون بیرون فرستاد و با لحن ملامتی گفت: - حیف این دختر نبود که فروخته بشه. جناب لی بدون توجه به حرف تاسف‌ بار زن ادامه داد: - اون‌ روز بانو این دختر رو تو خونه‌ی رئیس دیدن و درخواست کردن که به ازای بدهی به اون بفروشند رییس هم قبول کرد. پس زیرو بم ماجرای دختره این بود. زیر لب نچ‌نچی به حال خانواده‌ی دختره کرد و تاسف به حالش خودش خورد که گیر همچین جسمی شده است که از خودش هم بیچاره‌تر بود. ولی دلیل نمیشد که اینجا بماند و سرنوشت جسم را قبول کند. جناب لی دستش را روی کمرش گذاشت و گفت: - بانو آنا اجازه‌ی رفتن به این بنده‌ی حقیر می‌دین. - البته …. . یل یک لحظه از آستین لباس مرد گرفت و با تندی و هیجان وسط حرف بانو آنا پرید . - حق نداری این دختر بدبخت رو اینجا ول کنی. لباسش را با خشم بیرون کشید و غرید: - بهتره خودت رو اینجا عادت بدی از الان به بعد خونه‌ی جدیدت این‌جاست. حقش این نبود که محض باز کردن چشمانش خودش را در فلاکت دیگری ببیند که نه پای پیش دارد نه پای پس! بعد ادای احترام کرد و از جلوی چشمان ناباور یل خارج شد. - پوست استخونی یکم خپل تر بشی خوشگل تر میشی.
    1 امتیاز
  34. پارت 15 ناگهان مرد چاق از بازویش گرفت با خودش کشاند. از وقتی چشم باز کرده یک لحظه هم نشده بود که مثل گونی به هم دیگر پرتس نکنند! -ولم کن، خودم پا دارم می‌تونم بیام. -حرف نزن بابتت زیادی پول خرج کردیم پس به نفعته خلاف میلم کاری نکنی وگرنه ایندفعه با دستای خودم خفت می‌کنم. لعنتی زیر لب گفت و همراهش راه افتاد. اولین پایش را که به پله‌ی چوبی گذاشت صدای قیژ‌قیژش باعث شد فکر کند پله‌ها درحال فروپاشی هستند، ولی وقتی به دومین پله پاگذاشت فهمید که این صداها بخاطر چوبی بودنشان هست. پوفی کشید و با دستان بسته شده از پله‌ها بالا رفت. بعد گذر از ده پله نفسش به شماره افتاده بود و جایی برای نشستن می‌گشت. سالن طویلی بودکه سمت چپش پر بود از اتاقک‌ها که برای مهمان‌ها و یا مسافرانی که از راه طولانی برای ماندن اجاره می‌کردند. منظره‌‌ای که بنظرش جالب میامد آن نرده‌های بلند چوب سوخته‌ای بود که به ستون‌های استوانه‌ای نصب شده بودند. و نمای شلوغی پایین که از هر گوشه کناری‌اشان پر بود از میز و صندلی،دیده می‌شد. پرده‌های زیادی به رنگ قرمز و نارنجی در دور اطراف نرده‌ها قرار داشت و باعث می‌شد فضای آنجا به قرمزی دریاچه دربیاید. -هی دختر از کنارم جم نخور، سعی هم نکن به فرار فکر کنی. سمتش چرخید و سرش را مطیعانه تکان داد که مرد با حالت بدی گفت: -دومتر زبون داری از اون کار بکش نه نیم کیلو از سرت! چقدر دلش می‌خواست الان کاری کند از حرفی که به زبان آورده پشیمان شود، ولی نمیشد روزگار دست و پایش را بسته بود، دیگر همان آدم قبلی نبود! همراه مرد چاق داخل اتاق بزرگی که در بین اتاقک‌های کوچکی قرار داشت شد. داخل اتاق به ان بزرگی یک حیاط کوچک وساده‌ای که دور تا دور آن دیوارهای کوتاه و پهن‌ سنگی‌ سفید فراگرفته‌ بود قرار داشت. در کنار دیوار جنوبی‌اش، درخت بزرگ آلویی قرارداشت که شاخه‌هایش روبه حیاط خم شده بود و برگ‌های زرد و قهوه‌ی رنگش درهمه جای حیاط پخش شده بودند. اطراف حیاط و اتاق را طناب های‌ قرمز و سفید رنگ نازکی فراگرفته که روی هرکدام ازآنها تعداد زیادی زنگوله‌ی کوچک طلایی به چشم می‌خورد. با هروزش باد، صدای جیرینگ‌جیرینگ زنگوله‌ها فضای دل‌انگیز و گرمی در اتاق ایجاد میکرد. مرد چاق با دیدن میز و صندلی چوبی‌ که به رنگ فندقی بود و در گوشه‌ی اتاق قرار داشت سمتش رفت و او راهم دنبال خودش کشاند. -بشین. - اینجا منتظر کسی هستیم؟ با اخم درهم شده ازبالا به پایینش با تنفر و چندشی نگاهش کرد و گفت : -لزومی نمی‌بینم بهت چیزی بگم.
    1 امتیاز
  35. پارت 14 مرد چاق با چندشی به سر افرادش داد زد. -بلندش کنین نفله رو، احمق بلد نیست حتی راهم بره ولی خوب بلده فرار کنه . بی توجه به حرفش با کمک آن دو مرد که تا الان چهار چشمی مراقبش بودند بلند شد. به تابلوی برزگ گیسانگ‌ که نوشته بود لوتوس نگاه کرد. در ذهنش با خودش گفت : -چرا باید همچین جایی فروخته بشه، نکنه این دختره بخاطر این دست به همچین کاری زده؟ولی هر طور که فکر می‌کنم این چیزی نیست که بخواد بخاطرش خودش رو فدا کنه، یاید یه دلیل قانع کننده‌ای وجود داشته باشه. این چایخانه‌ی‌ مجلل نیز مراسم‌ خاص خودش را تدارک می‌دید. بهترین شیرینی‌ها و نوشیدنی‌های شهر را می‌شد در آن‌جا با معقول‌ترین قیمت‌ها پیدا کرد. همین که داخل شدن تجمع زیادی از همه‌جور آدم بود ،چه‌پولدار، چه‌ فقیر و چه‌ پیر و جوان و… یک محفل‌گرم از آدم‌ها با شکل‌ها و لباس‌های‌ مختلف که از هر دری سخن می‌گفتند و صدای خنده‌ی بلندشان حتی به بیرون هم می‌رسید. داخل حتی از بیرون هم شلوغ‌تر بود. پیش‌خدمتان‌ چایخانه بدون این‌که لحظه‌ی بنشینند، از میزی به میز دیگر می‌رفتند و همین‌طور سفارش می‌گرفتند. عطر دل‌انگیز چای‌هلو و آلو همه‌ جا را دربرگرفته‌ بود و سر مستش کرده بود . اما ازهمه بیشتر این صدای‌ دلنشین‌ گیتاری بود که پسر جوان آن را می‌نوازید، و همه را محوزیبایی و آرامش موسیقی دلنشینش کرده‌ بود. ‍‌ دختر زیبای‌ رقاصی با یک جامه‌ی‌ ابریشمی قرمز مزین به سکه‌های‌ فلزی طلایی‌رنگ، چنان با آواز گیتار می‌رقصید که با هرحرکت دستان و پاهایش صدای جیرینگ‌‌جیرینگ سکه‌های روی لباسش برمی‌خواست. گویی که شکر در آب حل کنی، این جیرینگ‌ جیرینگ با ریتم‌خاصی حل در آهنگ‌ زیبای‌ موسیقی شده بود و هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود. حرکات دختر رقاص به مانند آهوی‌ خرامانی بود که در دشت بازی می‌کرد و از روی گل‌ها می‌جهید. توری قرمز رنگ نازکی بر روی صورتش کشیده‌ و فقط چشمان‌ آبی‌ رنگش قابل دید بود، اما همان چشمان‌ کشیده‌ی‌ خمار برای دلبری‌ کردن کافی بود. آهنگ به اوج خود رسید. نه تنها ضرب‌آهنگ، بلکه ضرب حرکات دستان و پاهای دختر‌ رقاص هم با هر ضرب‌آهنگ سرعت و شدت بیشتری پیدا مکرد و مدام تند و تندتر شد. همه محو تماشای‌ حرکات بی‌نقض و زیبای او شده بودند که با آن لباس قرمزگونش هم‌چون شعله‌ی‌ آتش فروزانی به نظر می‌رسید که با هر وزش باد به سمتی خم می‌شد و یک‌دم آرام نمی‌گرفت. برای چند لحظه‌ی در چایخانه جز صدای‌ آهنگ گیتار ضرب پاهای دختر رقاص روی سن‌چوبی واقع در طبقه‌ی اول و جیرینگ‌‌جیرینگ سکه‌های روی لباسش، صدای‌ دیگری به‌ گوش‌ نمی‌رسید. دختر رقاص بدون‌ این‌که لحظه‌ی تعلل کند همین‌طور می‌رقصید و می‌رقصید تا این‌که بالاخره آهنگ به‌ اتمام رسید. دختر رقاص تور نازکی‌ که بر به‌روی صورتش بود را به‌ سرعت از روی صورتش کشید و به زمین انداخت و سپس نفس‌ زنان به نقطه‌ی نامعلوم نگاه‌ کرد. همه محو تماشای این زیبای افسون‌گر که صورت زیبایش همچون هلال ماه می‌درخشید شدند. حیرت انگیز بود، نفس همه را در سینه حبس کرده بود، شباهت زیادی به الهه‌ها داشت نه شاید یکی از آنها بود. یکدفعه چنان موج تشویق در بین مردم بلند شد که یک لحظه سرش گیج رفت.
    1 امتیاز
  36. پارت13 لبخند تلخی زد و تا رسیدن به عمارت فرماندار چیزی نگفت. *** با تکان خوردن قایق یکدفعه سرش با شدت بیشتری به تخته‌ چوبی بزرگی خورد و چشم‌ بندش از صورتش پایین افتاد . از درد سروگردن خشک شده‌اش را به آرامی بلند کرد و کش و قوسی به خودش داد. برای عادت کردن چشمانش به روشنایی چندباری پلک زد و با گنگی به اطرافش نگاه کرد. میدان شهر شلوغ بود. مردمانی بودن روبه‌روی دکه‌ی پیرمرد فالگیری به صف ایستاده‌ بودند تا از او طلسم‌های‌ شانس و چند طلسم دیگر بخرند. دختری دنبال طلسمی برای پیداکردن هرچه زودتر نیمه‌ی گمشده‌اش می‌گشت یا مردکشاورزی بود که برای به‌ بارآمدن محصولاتش و سود بسیار از آن، طلسم خوش‌شانسی می‌خواست. کنار دکه‌ی‌ زن‌ کیک ‎‌ماه‌ فروش که عطر کیک‌هایش همه جا را پر کرده‌ بود، جمعیت زیادی قرار داشت. یکدفعه باد شکمش بلند و دستش را رویش گذاشت، این جسم زیادی ضعیف بود و بیشتر گرسنه‌اش میشد . صدای‌ خنده‌ی بچه‌ها را شنید که به شیرین‌کاری‌ پسر‌ دلقک‌ جوان نگاه می‌کردند.گاه دلقک شعبده‌ بازی می‌کرد و با آتش و آب کارهای حیرت‌آوری انجام می‌داد که باعث تعجب بچه‌ها میشد. هر کسی به هر چیزی مشغول بودن و سر مردم را با آنها گرم می‌کردند. ناگهان چشمش به آن پلی بزرگی که از میدان شهر رد میشد خورد. همان لحظه در ذهنش چیزی زنگ خورد. «- آخر سر با اینکارات سرمون رو به باد میدی؟ خنده‌ی مستانه‌ای سر داد وگفت: -تا من رو داری نگران چیزی نباش. الک با عصبانیت ضربه‌ای آرامی به پیشانی‌اش زد. -وقتی تو رو دارم بیشتر نگران میشم . بیخیال حرف الک شد و نوشیدنی‌هایش را بالا آورد و بوسه‌ای به بطری یشمی‌اش زد. -عاشق نوشیدنی شبنم یخی‌ام، تو چی الک؟ چی دوست داری؟ الک روی همان پل، مقابلش ایستاد و دستانش را از پشت قلاب کرد و نگاهی به دریاچه‌ی سرخ کرد و گفت: -منم عاشق بوی شکوفه‌ی هلوام چیزیه که همه‌جا میشه پیداش کرد ولی خاص بودنش چیزیه که هرکسی نمی‌تونه درکش کنه. لبخندی به رویش زد و فاصله‌اشان را پر کرد و یکی از بطری ها را روبه رویش گرفت و باخنده‌های شیرینش که الک با نگاه کردن به لبخندش جان میداد گفت: -بیا اینم برای توعه، الان نخور بذار بریم کوهستان‌ دل اونجا با صدای آرامش بخش شلپ‌شلپ آبشار، وجیرجیرک‌ها با لذت بنوشیم‌ چطوره؟» هنوز صدای خنده‌هایشان مثل زنگوله در سرش زنگ می‌خورد و تمام روزهای خوبشان را برایش تداعی می‌کرد. چقدر دلش برای بودن با الک تنگ شده بود. نفسش را با آه بیرون فرستاد. به خودش که آمد قایق را در گیسانگ‌ خانه‌ی ( جایی که زنان و دختران طبقه‌ی پایین اجتماعی را به عنوان برده با خدمتکار به آنجا می‌بردند) مشهور شهر، لوتوس نگه‌ داشتند. درست حدس میزد او را به عنوان‌ برده به گیسانگ‌ خانه در پایتخت فروخته بودند. -یالا راه بیفت معطل نکن! همین که از جایش بلند شد تا از داخل قایق بیرون بپرد که ناگهان پایش به زیر دامنش گره خورد و با مخ روی زمین افتاد و تمام لباس هایش گلی شد‌. صورت سمت چپش با برخورد با زمین درد گرفت و نفسش را حبس کرد. یعنی تا این حد بدنش هیچ قدرت عضلانی نداشت؟ ناله‌ای کرد و چشمانش را با درماندگی بست،توی این دنیای خاکی آدمی به ضعیفی و ناتوانی او پیدا نمیشد.
    1 امتیاز
  37. پارت12 دیگر کارش تمام بود و تقلا کردنش هم بیفایده. الان در موقعیتی قرار داشت که نه می‌توانست از نیرویش استفاده کند نه این‌جا را به خوبی می‌شناخت که فرار کند. هر سه دوباره به آن مرد که با خونسردی تمام همانند مترسک در جایش ایستاده بود و به آنها نگاه می‌کرد ادای احترام کردند و به زور آن را باخودشان بردند. در آخرین لحظه سرش را برگرداند و با بغضی که در چشمانش جمع شده بود و حالت‌های قطره در مردمکش نمایان بود به عقب نگاه کرد. دید که آن مرد هم‌چنان در سرجایش ایستاده و با خونسردی نگاهش می‌کند. با چشمانش التماس میکرد جانش را نجات دهد ولی بعید می‌دانست آن مرد احمق بفهمد. *** - هی میروتاش اینجا چیکار می‌کنی، چند ساعته دنبالت میگردم. با صدای دنیل به خودش آمد و نفس عمیقی کشید و سمتش چرخید. - چیشده تو فکر بودی؟ یکدفعه مثل احمقا ابرویی بالا انداخت و فاصله‌ی بینشان را پر کرد. دنیل ترسیده از رفتارش قدمی به عقب رفت و با هیجان گفت: -داری چیکار می‌کنی . دوباره نزدیکش شد و گفت: -سرجات وایسا میخوام به چیزی رو امتحان کنم. با تردید ایستاد و چشمانش را گرد کرد. میروتاش با دقت به مردمک چشمان سیاه دنیل خیره شد وقتی دید هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد دستش را کشید و سمت نور خورشید ایستادن و دوباره به چشمانش خیره شد. وقتی دوباره نتوانست چیزی را در چشمانش ببیند پوفی کشید و دستش را روی قلب دنیل گذاشت و چشمانش را بست . با عصبانیت و کلافگی دستش را پس زد و نفسش را بیرون فرستاد و گفت: -چت شده چرا ادای خنگ‌هارو در میاری؟ سوالی نگاهش کرد و دستش را روی چانه‌اش گذاشت و در جوابش گفت: -چطوری یکدفعه چشماش قرمز شدن؟ حالت عجیبی داشت نمی‌دونم اون چی بود . - از وقتی کوهستان هشت تپه برگشتی کلا مغزت تاب برداشته، بیا بریم. با یادآوری کوهستان هشت تپه خندید و گفت: - جای آرامش بخشی بود ولی استادش آدم باحالی نبود با اینکه برام سخت نمی‌گرفت اما باهاش حال نمی‌کردم. استاد باید جنم داشته باشه که این پیر خرفت نداشت. دنیل با تاسف سری تکون داد و گفت: - برای همین نتونستی کلبه‌ی استادت رو روسرش خراب کنی نه؟ دوباره خندید. - به من چه وقتی تیرندازیش اونقدرا خوب نبود. - پس اون من بودم که سر هدف رو برعکس گذاشتم و مستقیم تیر به کلبه خورد و از هم پاشید. - بنظرم خوبم شد،دچون اون کلبه از نظر استحکامی ضعیف بود با این حال یه روزی توی سرش آوار میشد . دنیل نچ نچی کرد وگفت: -این۳۹مین‌ استادت بود که اخراجت کرد با این حال بازم خوشحالی، استا یون امروز صبح خیلی از دستت شاکی بود، استاد شیائو درخواست جلسه‌ی شورا داده بود تا خسارت کلبه‌اش را از استاد بگیره، نمیشه دنبال دردسر نگردی و همینی که هستی رو قبول کنی ؟ اخم هایش ناخودآگاه درهم شد و دستانش مشت شدن. -از ۱۸سالگی تا الان تنها حس که دارم پوچه، انگار از درون چیزی رو کم دارم ،هیچ کدام از استادا نتونستن این خلع رو از وجودم پاک کنن. دنیل دست روی شانه‌های پهن بهترین رفیقش گذاشت و برای دلداری شانه‌هایش را فشرد و گفت: -هیچ کدام از اینا تقصیر تو نیست پس حق نداری خودت رو مقصر بدونی!
    1 امتیاز
  38. پارت11 به وضوح می‌توانست حس کند که از درون‌ چقدر عذاب می‌کشد و این مربوط می‌شد به مهر شده‌ی هسته‌ی طلایی درونی‌اش، و تنها چیزی که بیشتر از همه در زندگی‌اش اذیتش می‌کرد همان نداشتن قدرت جادویی‌اش بود! این‌بار او بود که با تمسخر ابرویی بالا انداخت و از نوک پا تا فرق سرش نگاه کرد و گفت: -با وجود نداشتن قدرت جادویی چطور به خودت اجازه میدی شمشیر تو دستت بگیری؟ اخم های مرد درهم شد و با چشمان ریز شده به به دختر روبه‌رویش چشم دوخت. به جای اینکه از حرف های دخترک خشمگین شود، برعکس از گستاخی‌اش خوشش‌ آمد و فاصله‌ی بینشان را با قدم‌هایش پر کرد درست در روبه‌روی دخترک ایستاد. همان لحظه بود که نورخورشید از غرب عمارت به شرق رسید و درست جایی که آن دو ایستاده بودن ایستاد و ذرین‌های طلایی‌اش را همانند، شاخک‌های برگ هلو به صورت یل انداخت و مردمک چشمانش هم‌ چون شکوفه‌ی قرمز نیلوفری درخشید. مرد با دیدن چشمانش ابروهای درهم شده‌اش را باز کرد و مات و مبهوت شده به چشمان کهکشانی شده‌ی دخترک خیره شد. یل از این همه نزدیکی مرد حس خفگی بهش دست داد و قدمی به عقب رفت و سرفه‌ی الکی کرد . وقتی صدای یکی از آن مردان را شنید سریع گفت: -کمکم کن منم …. منم… . با درماندگی نگاهی به قلب آن مرد عین تخم مرغه بسته میماند انداخت و لعنتی زیر لب گفت لب گزید. -اگه کمکت کنم تو چیکار می‌کنی ؟ نمی‌دانست گفتن آن حرفی که مثل آسیاب شده در زبانش می‌چرخید‌ درست است یا نه؟ اما آن لحظه تنها حرفی بود که می‌توانست جانش را نجات دهد ولی برای گفتنش تردید داشت. اصلا نمی‌دانست با گفتنش بازهم کمکش می‌کند یا نه؟ با تردید لبش را به دندان کشید و به چشمان عقابی مرد نگاه کرد و گفت: -منم کمکت میکنم انرژی مهر موم شده‌ات رو باز کنی؟ دیدن چشمان قرمز رنگ دخترک آنقدر برایش شوک کننده بود که شنیدن حرف دومش کلا خشکش بزند. این دختر ناشناس در عرض بیست ثانیه تمام باور هایش را برهم‌ زد. چی در وجود آن دختر بود که دلش می‌خواست هم کمکش کند هم از طرفی او را به آن سه مردی که در سه قدمی‌شان ایستاده‌ان تحویل بدهد؟ توی این و بیست سال کسی نتوانسته بود انرژی مهر شده‌اش را باز کند ولی این دختر همان لحظه وعده‌‌ی باز کردن انرژی‌اش را داده بود، همان چیزی را میخواست که در این چندسال خودش را به آب و آتیش زده بود! -اوناهاش اونجاس بگیرینش تا در نرفته؟ یل با ناامیدی و تنفری که در چشمانش موج میزد به تخته سینه‌ی مرد کوبید و داد زد‌. -خواهش می‌کنم نذار منو ببرن بهت قول میدم کمکت کنم، مطمئن باش. وقتی دید مرد مقابلش هنوز در تردید حرف هایش است سرش را با تاسف تکان داد . دیگر هیچ راه فراری نداشت و تنها ذره‌ی امیدی به آن مرد داشت که حرفش را قبول کند و به او کمک کند، با سر رسیدن آنها پر کشید. دوتا از مردان با دیدن آن مرد قرمز پوش احترام گذاشتن و از بازویش محکم گرفتند. هنوز چشمانش به آن مردی بود که به راحتی بعد از آن همه التماس هیچ کمکی به او نکرد. چه انتظاری از آدما داشت ؟ او که در زندگی قبلیش هر چه ضربه خورده بود از انسان های ضعیف تر از خودش بود پسه توقع داشت به او کمک کنن، بلکه سودی برایشان داشته باشد! یکی از همان مردان طنابی از داخل جیبش در آورد و روی دهانش بست و گفت: -برای اطمینان کاریه پس دختر خوبی باش و دنبالمون بیا!
    1 امتیاز
  39. پارت10 با بلند شدن صدای یکی خدمتکارا دامن بلندش را در دست گرفت و چشم بسته سمت راست دوید. بعد از آن همه راه دویدن، نفسش بالا نمی‌آمد. وقتی دیوار بزرگ آجری را در مقابلش دید سرجایش خشکش زد، بن بست بود. به شانسش لعنتی زیر لب گفت و دستش را روی سینش گذاشت. بخاطر سریع دویدنش و جسم ضعیفی که داشت کم مانده بود پس بیفتد. قفسه‌ی سینه‌اش بخاطر دویدن درد می‌کرد و روده‌اش بهم می‌پیچید وجای دیگری هم نمی‌شناخت که برود. هر لحظه صداهای آن سه مرد نزدیک‌تر میشد و ضربه‌های قلب‌ او هم بیشتر. ارتفاع دیواره‌ها آنقدر بلند نبودن که نتواند از آن بپرد البته با قدرت بدنی خودش! اگر آنها را باهم مقایسه می‌کرد می‌توانست با یک پرش از دیوار بالا بپرد، چراکه کار همیشگی‌اش در گذشته این بود ، ولی با این جسم ضعیف حتی فکر اینکه پایش را بلند کند هم عذاب آور بود. ولی بنظرش امتحان کردنش هم ضرری نداشت. برای همین با آرامی خودش را سمت دیوار کشاند، از آجرهایش گرفت و به زور یک پایش را بلند کرد، می‌خواست خودش را به آن‌طرف دیوار بکشاند که صدای مردانه‌ای متوقفش کرد. -داری چیکار می‌کنی ؟ سرش را با ناله بلند کرد. با دیدن مردی‌که ردای بلند قرمز رنگی برتن کرده است. و موهای بلندش را مثل آبشار از بالا بسته و به هر دو طرفش پخش شده و دست به سینه با حالت متفکرانه نگاهش‌ می‌کند، خودش را یکدفعه گم کرد و با دستپاچگی از روی آجرهای دیوار با مخ روی زمین افتاد و آخش بلند شد . مرد با چشمان گرد شده تک خنده‌ای کرد و یک قدم نزدیکش شد. -چیکار کردی که میخوای فرار کنی، موش کثیف؟ دندان‌هایش را روی هم سابید و از جایش بلند شد و مقابلش ایستاد. بی‌اهمیت به درد پایش که تا استخوان‌هایش می‌رسید، انگشت اشاره اش را سمتش گرفت و تا می‌خواست تمام دق و دلی هایش را از سر آن مرد دربیاورد که دوباره صداهای آن سه مرد را با فاصله‌ی کمی شنید و جبهه‌اش را تغییر داد و با التماس گفت: -خواهش می‌کنم کمکم کن از اینجا فرار کنم ، منم فراموش می‌کنم چی گفتی بهم . مرد با اخم های درهم شده از تعجب قدمی عقب رفت و گفت: -چرا داری فرار میکنی، مگه چیکار کردی ؟ عاصی شده گفت: -چرا اصرار داری باید کاری کرده باشم. -پس چرا فرار میکنی؟ هر لحظه که آنها نزدیک میشدن اظطرابش بیشتر میشد. -توضیحش مفصله کمکم کن بعداً میگم. دستش را با التماس گرفت . -خواهش میکنم. -یه دلیل قانع کننده برام بیار تا کمکت کنم. با تعجب خیره‌اش شد. چه دلیلی برای کمک کردن داشت؟مگر کمک کردن دلیل هم میخواست؟ از وقتی توسط آدم‌های ضعیف تر از خودش کشته شده بود و بعد از آن متولد شدن دوباره اش به عنوان برده، و این مکافاتی که گریبان گیرش شده بود ،ذره‌ای باعث نمیشد حس کند تولد دوباره‌اش خوش یمن است . ناگهان با نزدیکی‌اش به آن مرد که یک سرو گردن از او بزرگ‌تر بود و شانه‌های کلفت و ورزیده‌ای داشت، منبع انرژی قوی که مثل یک حاله‌ی زرد رنگ دور آن مرد حس کرد، ولی انگار چیزی سد آن انرژی شده بود. برای اطمینان سریع کف دست راستش را محکم روی سمت چپ سینه اش گذاشت و چشمانش را بست. مرد با کنجکاوی به رفتارش که بنظرش دختر عجیبی می‌آمد نگاه کرد. آن انرژی، درون هسته‌ی طلایی‌اش (یک نوع قدرت ماورایی هست که از بدو تولد در بدن جادوگران قرار میگرد که با تمرین و مراقبه زیاد باعث قدرتمند شدن و در سطح بالایی از جادو قرار میگرد.) مهرشده بود. یک چیز خیلی قوی درون قلبش بود که هرچه بیشتر به بهرش می‌رفت انرژی‌خودش از درون تحلیل میشد. یک لحظه انگار چیزی پسش بزند دستش را به عقب پرت کرد و خودش هم قدمی عقب رفت. یک چیز درباره ی آن مرد عجیب بود!
    1 امتیاز
  40. پارت 9 هر سه خدمه از بازویش گرفتند و به زور از اتاق بیرون کشاندند. با تابش نور خورشید بعد از مدت‌ها ماندن در تاریکی چشمانش را سریع بست. ولی محض شنیدن صدای شلوغی از شرق عمارت گوش‌هایش تیز شد. باید از دستشان فرار می‌کرد،‌ این‌گونه راهی برای نجاتش پیدا می‌کرد. با این وجود اگر با آنها از اینجا میرفت هیچ وقت فرصت فهمیدن خواسته‌ی این جسم را پیدا نمی‌کرد. لبش را گزید و همین که می‌خواست با هنر‌های رزمی‌اش کارشان را یکسره کند دست و پایش سست شد و نتوانست. عاصی شده سرش را تکان داد و پوف عمیقی کشید متوجه شد که این بدن جز انرژی‌ درونی، هیچ قدرت بدنی ندارد. چرا باید گیر همچین بدن ضعیفی می‌افتاد؟ باید با ترفندهای دخترانه از دستشان فرار میکرد‌. در دلش نفس عمیقی کشید و از یک شمرد و یکدفعه دست یکی از آن خدمه‌ها را محکم گاز گرفت. داد مرد بلند شد و سریع لگدی به پای آن یکی‌ زد، هردو از درد بهم پیچدند. وقتی فرصت خٓلاصی پیدا کرد لحظه‌ای تعامل نکرد و دامن بلندش را در دست گرفت و سمت شرق عمارت دوید. صداهای داد و بیداد مردان را پشت می‌شنید ولی بدون توجه به آنها همانند توله سگی می‌دوید. وقتی به تالار شرق عمارت رسید، با دیدن منظره‌‌ی زیبای تالار که با سنگ‌های مرمرپوشیده بود و نقش و نگارزیبایی رویشان حک کرده بودند دهانش از تعجب باز ماند.دیدن ان آن سنگ‌های ذرین و طلایی برای بار اول هوش از سرش پرانده بود. نفسش را به شدت بیرون فرستاد و قفسه ‌ی سینه‌اش با تندی نفس‌هایش بالا و پایین میشد خودش را در بین جمعیتی که گرد هم در آمده بودن انداخت. همهمه های زیادی در بینشان بود، همه‌اشان نامعلوم و تودرتو. ولی حدس زده بود که برای دیدن جادوگران قبیله‌ی کونلون اینجا جمع شده باشند. بنظرش انجا عمارت فرماندار یا بزرگ مقام این جزیره بود. این‌که صاحب این جسم توی این خانه چیکار میکرد را باید از یک جایی میفهمید! بین آن همه جمعیت و تالار بزرگی که به ان شکل ندیده بود داشت با چشمان هراسانش در خروجی میگشت، همین که گذرش از دروازه‌ی شرق عمارت خورد، سه مرد جوان با رداهای بلند و که هرکدامشان به رنگ مختلفی بود شمشیر بدست باقامت‌های بلند، بدن‌های ورزیده و که نشانگر قدرت رزمی‌اشان بود داخل حیاط شرقی شدند، از چهره‌هایشان غرور تکبر را میشد حس کرد. این هم از خصلت قبیله‌ی کونلون بود که شاگردانش را طوری بار می‌آورد که هیچ‌کس از شاگردان هشت قبیله‌ی دیگر توان مبارزه با آنها را نداشته باشد. حتی عضو شدن در آن قبیله خیلی سختر از بقیه قبایل‌ها بود. آنها هم از نسل‌های جوان خاندان گونجو به حساب می‌آمدند.پوزخند تلخی به خودش زد و با چشمانش آن‌ها را دنبال کرد. هیچ وقت در زندگی‌ گذشته‌اش زمانی که همراه برادرش الک به عنوان شاگرد قبیله‌ی کونلون پذیرفته شده بود را از یاد نمی‌برد. اوهم آنجا بود، چقدر گستاخانه و با اعتماد به نفس او را برای مبارزه طلبیده بود! نفسش را بیرون فرستاد و با صدای داد آن مرد چاقی که به زور نفسش بالا می‌آمد و با حرص از آن سه مرد خنگ‌تر از خودش که لای جرز دیوار هم نمی‌خوردند را که شنید، رادار‌هایش شروع به کار کردن و سریع‌ بدون اینکه توجهی به کنار دستی‌اش بکند تنه‌ای به او زد و از دروازه شرقی خارج شد. بعد از چند صباحی دویدن بین دوراهی طویلی در حیاط بزرگ پشتی باغ قرار گرفت. هر لحظه صداهایشان از پشت نزدیک میشد و نمی‌توانست بین آن دو راه انتخابی کند . -اوناهاش اونجاس .
    1 امتیاز
  41. پارت8 - نمیشه مریدا ، پس کی مراقب این باشه که دوباره فرار نکنه، میدونی که اگه این بارم فرار کنه ما رو تنبیه می‌کنن. با دقت به حرف هایشان گوش داد. همین که صدای هردو قطع شد چشمانش را باز کرد . پس مدتی بود که آرامش از جزیره رفته است و مرده های متحرک همان‌طوری که از اسمشان معلوم بود آدمای مرده‌ای بودند که می‌توانستند حرکت کنند، نوعی جنازه سطح پایین دگرگون شده! صرف نظر از کینه و رنجشی که فرد در دنیا تجربه کرده این مرده ها چشمانی مات و از کاسه در آمده داشتند البته چندان خطرناک نبودند ولی برای آدمهای عادی زنگ خطر محسوب می‌شدند، مخصوصا بخاطر بوی تعفن و تهوع آورشان. هرچند برای یل آنها عروسک های مطیعی بودند برای همین وقتی نامشان را شنید احساسش نسبت به آنها به غلیان درآمد. تک خنده‌ی تلخی‌کرد و با خود گفت: -پس قبیله‌ی کونلون شاگردانش رو برای شکار اونا فرستاده ولی در اصل برای پیدا کردن منبع انرژی شیطانی آمدن نه عروسک‌های متحرک. با صدای باد دوباره‌ای شکمش سمت سینی بزرگ رفت و کاسه سوپی که دیگر داغی قبل را نداشت، برداشت و مشغول خوردن شد. با تلخی آه عمیقی کشید و به درون کاسه که شکل بدی داشت نگاه کرد. از وقتی چشمانش را باز کرده بود چیزی که نصیبش شده، لگد محکم و سرزنش های حماقت‌ بار بود. کجاست آن قاتل خونخوار که هرکجا اسمش می‌آمد لرز برتن مردم می‌نداخت؟ کجاست آن قاتل مطلق؟ حالا چه شده که به عنوان برده پا به این دنیا گذاشته است. بهتر بود تا آمدن و رفتن جادوگران کونلو همین‌جا بماند، دیدن افراد قبیله‌ی کونلون برایش تداعی خاطرات گذشته‌ی تلخی بود که هنوز هم که هست مثل سنگ در قلبش سنگینی می‌کند! وقتی صدای داد مرلین را از پشت در شنید که به آن دو خدمتکار جوان دستور میداد در را باز کند، سرش را به معنی تاسف تکان داد و زیر لب لعنتی نثارش کرد. این دفعه از جایش بلند و منتظر داخل شدنش شد. با باز شدن در سه خدمتکار و یک مرد چاقی که شکمش از خودش جلوتر می‌آمد و لباس ابریشمی و گران‌ قیمتی برتن داشت، در بین آن سه خدمه ایستاده بود، همراه مرلین داخل اتاق شدند. اخم هایش را از تعجب درهم کرد و با دقت به آنها خیره شد. چه خبر بود؟ -بفرما اینم همونی هست که خواسته بودین! مرد باصدای کلفت و زمختش سرش را تکان داد و به آن سه خدمه‌ی مرد که کنارش ایستاده بودند گفت: -بیارینش بیرون . همین که هرسه نزدیکش شدند، حالت دفاعی به خودش گرفت. مرلین با پوزخند با دیدن عکس العملش گفت: -مراقبش باشین خوب بلده چطوری فرار کنه،اگه این‌دفعه فرار کنه تقصیرش رو گردن ما نندازین. همان مرد چاق در جواب مرلین با حالت چندشی گفت: -نگران نباش خودم دمش رو قیچی میکنم. مرلین با دیدن ترس او که از چشمانش بیرون می‌زد، و انگار حس پیروزی برایش دست میداد، لبخند گشادی زد از اتاق خارج شد.
    1 امتیاز
  42. پارت 7 - جسمی که برای شما پیشکش شده است قدرتی برابر قدرت شما هست سرورم، زمانی که این نفرین شروع به کار کرد دروازه‌های دوعالم را برهم زد،نشانه‌هایی عجیب در این باره دیده شده. متعجب نگاهشان کرد، از حرف هایشان ذره‌ای متوجه نمیشد‌. با کلافگی پرسید: - واضح تر بگین صاحب این جسم چطور تونسته این نفرین رو انجام بده؟ مکثی کردن و گفتند: - با استخوان یشم! - من سیصد سال قبل موقع جنگ بین هشت قبیله اون رو مهر کردم با خودم به درک فرستادم، اصلا معنی حرفتون رو نمی‌فهمم . - موقع احضار شما انرژی استخوان یشم در دوعالم بیدار شد، سایمون ارواح ‌های شرورش را به دنبالش فرستاده، بنظر میاد شما فقط چهارقطعه از آن را مهرموم کردین و قطعه‌ی پنجم هنوز وجود داره . با درماندگی چشمانش را بست و سرش را تکان داد. درچه وضعیتی گیر کرده بود! از یک طرف مباشرش هادس گم شده بود، از طرفی سایمون دنبال استخوان یشم بود تا دوباره از خواب هزارسالگی‌اش بیدار شود، خودش هم در بند نفرینی قرار داشت که تا انجام خواسته‌های صاحب جسم خلاصی نداشت! نفسش را با درد بیرون فرستاد و وقتی به خودش آمد که دید همه چیز در روال طبیعی است و از برادران خاموش هم خبری نیست. از وقتی وارد جسم آن فرد شده‌ بود حس سبکی داشت. سریع دو انگشتش را روی رگ دستش گذاشت و متوجه انرژی درونی بنفش شد که در بدنش جریان داشت. ناخودآگاه بدون آنکه متوجه شود از دهانش لخته‌خون غلیظی بیرون پرید. این خون نشانگر خوبی برایش نبود، استفاده از قدرتش باعث می‌شد جسمش ضعیف‌تر شود. حالا می‌فهمید که این بدن نه تناسخ و نه دزدیده بوده است، بلکه برایش پیشکش شده بود! کسی که این‌کار کرده باید قدرت زیادی داشته که توانسته است مقابل ارواح های شرور بایستتد. چرا که آن‌ها در مقابل انجام کاری که می‌خواهند بکنند باید بهایی گران‌ قیمت از قربانی می‌گرفتند و بعد از آن‌ها آخرین مرحله جن‌های‌ چین و چروکی بودند که برای اتمام احضار با ارزش‌ترین چیز فرد را طلب می‌کردن و بعد زخم عمیقی در بدنشان به عنوان امضای قرار داد می‌بستند. برای همین معدود آدم‌هایی بودن که از این طلسم نفرین شده استفاده می‌کردن. سخت‌ترین راه این بود که اگر خواسته‌های جسمی که در تملک او هست را برآورده نمی‌کرد، هم روح و هم جسم هر دو از هم می‌پاشید! دست روی سرش گذاشت و درماندگی و تلخی زیر لب گفت: - نمیدونم چه چیز با ارزشی به اونا دادی تا من رو احضار کنی ولی آدم اشتباهی رو انتخاب کردی دختر جون، من اونی که تو فکرش رو بکنی نیستم. حس خفگی بهش دست داد و به سختی از جایش بلند شد و مقابل آن پنجره‌ی هلالی ایستاد تا از دریچه‌های بازش هوای تازه‌ای استشمام کند. همان لحظه صدای دو خدمتکار جوان را از پشت در بسته‌ی اتاقش شنید. - هی آیدا کجا میخوای بری؟ آیدا با هیجان که در تن صدایش حس میشد سریع گفت: - مگه نشنیدی قراره جادوگران قبیله‌ی کونلون بیان اینجا، خیلی خوشحالم سارا نمیدونی چقدر جذاب و شیرینن. مریدا همانند آیدا از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و گفت: - اره شنیدم، حتی شنیدم یکیشون شبیه خدایان زیباست، منم باهات میام، واقعا چه معزه‌ای رخ داده که اونا هم‌چین جزیره کوچکی‌ بیان . آیدا نگاهی به دور اطرافش نگاه کرد و کمی نزدیکش شد و به آرامی گفت: - میگن که از سه روز پیش تا الان انرژی شیطانی حس شده، انگار عروسک‌های مرده دوباره توی جنگل ظاهر شدن. مریدا از ترس به بازوی ایدا چسبید و با بغضی که از ته گلویش بیرون می‌آمد گفت: - اگه این‌طور باشه من میترسم، نمی‌تونیم تنهایی بریم باید به یکی از پسرا بگیم همراهمون بیاد.
    1 امتیاز
  43. پارت6 نفس عمیقی کشید. تمرکزش را جمع کرد و نفسش را در شکمش نگه‌ داشت. هر دو دستش را به شکل ضربدری روی سینه اش نگه داشت و تمام انرژی درونی‌اش را همراه با رگ‌های‌خونی‌اش در بدنش جریان داد، انرژی عظیم مضاعف دیگری به بدنش منتقل شد. گرمای شدیدی در درونش ایجاد شد. نفس‌هایش به شماره افتاد، عرق‌های ریز و درشتی از سر و صورتش پایین سرخوردن. هر دو نیروی عظیمی در بدنش مثل آسیاب می‌چرخید‌ند. نیروی اول با آن حاله‌های قرمز انرژی‌ روحانی‌ خودش بود، ولی آن یکی که حاله‌های بنفشی داشت برایش نا آشنا می‌امد. اگر او را با طبع درونی‌ش خو نمی‌کرد؛ ممکن بود قبل از احضار برادران خاموش جسمش متلاشی شود. دستش را با همان حالت به سختی پایین شکمش آورد و با یک حرکت انی انگشتان دستش را به شکل هشت ستاره در آورد و روحش‌ را از بدن خارج کرد. یکدفعه تعادلش را از دست داد و با پهلو روی زمین افتاد. نگاهی به جسمش انداخت که دورش را همان حاله‌‌های بنفش احاطه کرده است و با قدرت درونی‌اش در تداخل بودند. بااین حال خارج کردن روحش از جسم تنها کاری بود توانست هردو نیرو را در حال خنثی نگه دارد. حالا نوبت احضار کردن برادران خاموش بود. مقابل آن جسم با همان حالت نشست و زیر زبانش وردی خواند و طولی نکشید بادی در داخل اتاق وزید و همه جا را تاریکی فرا گرفت. سردی استخوان سوزی داخل اتاق حکم فر ماشد. هرسه برادران مقابلش ایستادن. -درود بر ارباب دو عالم جهانیان شیطان اعظم یل. با شنیدن صدای کلفت و خشدارشان چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد. هر سه‌ شنل سیاه رنگی برتن داشتند. کلاه بزرگی روی سرشان بود. ولی باز هم سر بی مویشان که از فرق سرشان زخم عمیقی به شکل ستاره داشتند قابل دید بود.به راستی که از اسمشان پیدا بود، چرا به آنها برادران خاموش می‌گفتن؟ آنها سه برادر در سه جسم ولی یک روح بودن که زبان و دهان و چشمانشان روی‌هم به همان شکل ضربدری دوخته شد بود. وصدایی که از خودشان تولید می‌کردن از سرشان بود. چشمانش را ریز کرد و گفت: -من رو تونستین بشناسین؟ چطور ممکنه بااینکه این جسم مال من نیست شناخته باشین؟ -سرورم ما هزار سال است که منتظر ظهور شما هستیم! حرف هایشان باعث شد سوال های بیشتری در ذهنش شکل پیدا کند، و در افکارش همانند حباب غوطه ور شود. -مگه چندسال هست که خوابیده‌ام؟ کمی مکثی کردند و در جوابش گفتن: -شما به مدت سیصد سال هست که مرده‌اید. چطور ممکن بود سیصد سال مرده‌ باشد؟ باناباوری سرش را تکان داد و گفت: - چطور حتی در این سال‌ها تناسخ پیدا نکردم. - موقع قربانی کردن جسمتان در کوهستان سرخ روح اولیه‌ی شما بطور کامل ازهم پاشید، لرد هادس به مدت بیست هزار سال دنبال روح اولیتون گشتن ولی بطور کامل از بین رفته بود. برای همین شما هیچ تناسخی پیدا نکردید. لبش را گزید و دستانش را مشت کرد و ثانیه‌ای نفس عمیقی کشید و باحرص گفت: -پس چطور بدون اینکه خودم بفهمم قرارداد بردگی با این جسم بسته‌ام، چرا هادس قبل از اینکه این اتفاق بیفته جلوش رو نگرفته؟ -درواقع این جسم برای شما پیشکش شده است سرورم، شما خودتان خلق این طلسم هستین پس باید به خوبی بدونین که کسی که شماره احضار کرده صاحب این جسم هست که باید خواسته‌هاش رو برآورده کنین. با کمی درنگ ادامه دادند: - لرد هادس سال‌هاست که در زمان گم‌شده‌اند. پوزخندی از خشم زد و دور خودش چرخید. چطور ممکن بود این جسم همچین کاری را با او بکند. باورش برایش سخت بود، چرا بین هزاران روح شیطانی درست روی او دست می‌گذاشت ؟ می‌توانست قسم بخورد که در بین هزاران شیاطین تنها ارواح شیطانی بود که تابه الان مطیع و آرام بود. بااینکه مرگ خوبی نداشت ولی اسم و رسمش در بین دوعالم آنقدر مشهور بود که کسی برای احظارش این‌گونه او را تحقیر نمی‌کرد و قرار داد بردگی با او نمی‌بست . - این جسم چطور تونسته همچین طلسمی رو انجام بده، هیچ انسان عادی نمی‌تونه همچین کاری رو بکنه این چطور از پسش براومده؟ آخرین کلماتش را با ولت بیشتر به زبان آورد .
    1 امتیاز
  44. پارت 5 در همان حالت چند ثانیه دراز کشید و سعی کرد با گذشته‌ی تلخش کنار بیاید. یکدفعه بوی غلیظ خونی از ناحیه سمت چپش بینی‌اش را سوزاند. اخم هایش درهم شد و چشمانش را باز کرد. سرش از این غلیظی خون درد گرفت. وقتی سعی داشت درست بنشیند متوجه دایره‌ای در اطراف خودش شد. دایره‌ای سرخ رنگ که به شکل منظمی کشیده شده بود. آب دهانش را قورت داد و باتردید دستش را دراز کرد و رویش کشید. خون هنوز مرطوب بود و این نشان میداد که کسی با خون خودش این دایره را کشیده و برای همین بوی بد خون را از خودش تراوش می‌کرد. لبش را تر کرد و به اطراف دایره خیره شد‌، طلسم‌های زیادی در دایره بود. محض دیدنشان ابروهایش را بالا انداخت. همه‌ی آن طلسم‌ها برایش آشنا بود. با بی رمقی‌‌ چشمی به اطراف چرخاند، و آینه‌ی برنزی را در جلوی ستون سوم دید. سریع آن را برداشت و خودش را در داخلش دید. چیزی را که در آینه میدید مسلماً چهره‌ی خودش نبود که آن‌گونه دهانش نیمه‌ باز مانده بود. صورتی سفید و رنگ پریده‌ای داشت، چشمانی گربه‌ای و عجیب‌تر از آن مردمک چشمانش شبیه گل‌نیلوفری آبی‌رنگ بود. با پریشانی آینه را کنار انداخت و نگاهی به دستان استخوانی و کشیده‌اش انداخت، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ این چشما نشانگر خوبی برایش نبودند! چطور ممکن بود به شکل دیگه ای در جسم دختری دیگر تناسخ پیدا کرده باشد؟ اگر این‌طور بود پس چرا این طلسم‌ها ایجاد قرار داشتن؟ این دایره را چه کسی با خونش کشیده است ؟یکدفعه دردی از قفسه‌ی سینش حس کرد و نفسش را به شماره انداخت، از فشار درد کل تنش را عرق سردگرفت. سریع یقه‌ی سمت چپ لباسش را باز کرد و آینه و را مقابلش قرار داد و نگاهش کرد .چشمانش گرد شدند، زخم عمیق و سیاهی درست دربالای‌ سینه اش قرار داشت. انگار خونش خشک شده بود. با تردید دستی رویش کشید. حاله‌های سیاهی که از درونش بیرون می‌آمدن شبیه کرم‌های حلزونی شیطانی بود. این یعنی کسی با او قرار داد بردگی بسته بود! چه کسی همچین کار احمقانه‌ای کرده بود؟ چطور خودش بدون این‌که بداند همچین چیزی اتفاق افتاده بود؟ یعنی سه حالت وجود داشت. یا با روح قبلی قرار داد بردگی بسته بود، یا روح دیگری را قالب خودش کرده است، یا… . کلافگی دستش را روی سرش کشید. سومی بنظرش آنقدر مفلوک بنظر می‌رسید؛که حتی به زبان آوردنش هم متنفر بود. دوباره با پریشان حالی به دایره و به آن طلسم‌هایی که مطمئن بود آنها را خودش ساخته است نگاه کرد. زیر لب ناامیدانه گفت: -این خون، دایره، این طلسما، زخم توی سینم، این‌ جسم عجیب وغریب، چه مفهومی می‌تونه داشته باشه! یعنی ممکنه به جای تناسخ،جسم دیگه‌ای رو بدزدم، یا اون چیزی باشه که توی ذهنم از همه پررنگ‌تره! الان باید چیکار کنم؟! ناگهان چیزی به ذهنش آمد و از جایش بلند شد. - باید از یه طریقی بفهمم چه بلایی به سرم اومده. می‌دانست ارتباط برقرار کردن با برادران خاموش چقدر می‌تواند برایش خطرناک باشد، اگر می‌خواست از چیزی یقین پیدا کند، باید انجامش‌ می‌داد. به هرحال او به چنین کارهایی عادت داشت، چرا که بیشتر اوقات برای بازیابی‌ انرژی‌روحانی‌‌اش کنار آن‌ها گذرانده بود. اگر با خودش رو راست بود،‌ ارباب تمام شیاطین به حساب می‌آمد؛ چه برسد به ارواحان پیش پا افتاده که از اسم او هراس داشتند. حالت نیلوفری نشست و چشمانش را بست. یادش نمی‌آمد چقدر از جادو، مراقبه(تهذیب) فاصله گرفته است، برای همین از کاری که می‌خواست بکند کمی تردید داشت. که آیا می‌تواند انجامش دهد یا نه؟
    1 امتیاز
  45. پارت4 از درد کف دست هایش چشمانش را روی هم محکم فشرد و آخی از ته گلویش در آورد و هر دو دستش را ستون بدنش کرد. بوی داغ آشنای سوپ مرغ به بینی‌اش خورد هوش از سرش پرید و چینی به دماغش انداخت. یکدفعه صدای باد شکمش بلند شد و با درماندگی در همان حالت دراز کشیده خودش را ب*غل کرد. - یعنی چه اتفاقی به افراد وفادارم افتاده؟ آه عمیقی کشید و به پشت صاف دراز کشید و چشمانش را بست و خودش را به گذشته‌ی دورش سپرد. هنوز زخم عمیقی از گذشته در گوشه‌ی قلبش محبوس بود،طوری که هر لحظه سنگینی‌اش جانش را به درد می‌آورد. « - داری راه اشتباهی میری یِل،استفاده از اون جادو غیر اخلاقیه. لبش را با تمسخر بالا انداخت و سرش را تکان داد و با لحن کاملا سردی که همه را به تعجب وا داشت در جواب مردی که یه گوشه از قلبش برای او بود،گفت: -گفتم که این یه مسئله‌ی خانواده‌گیه خودت رو قاطی این ماجرا ها نکن. مرد نزدیکش شد و با سماجت پای حرفش را گرفت: -با اینکار همه‌ی جادوگرهای قبیله رو با خودت دشمن میکنی این راه قلبت رو سیاه می‌کنه. دستش را مشت کرد و بغضی که در گلویش چنبره انداخته بود و مثل تیغه‌ی هزار برگ می‌خراشید به سختی قورت داد و تلخ لبخندی برلبانش کاشت و گفت: - به بقیه چه ربطی داره که من چیکار می‌کنم، اصلا برام مهم نیست که درموردم چی میگن،کدومشون جرئت داره در مقابل من بی‌ایسته؟ مرد با عصبانیت و خشمی که در چهره‌اش هویدا بود اسمش را فریاد زد. -یِل! با چشمانی خنثی نگاهش کرد. مرد چندباری مردمک چشمانش را به تک تک اعضای صورتش چرخاند تا بتواند همان فرد شاد شیطونی که همیشه سرش برای دردسر درد می‌کرد را پیدا کند، ولی هیچ اثری از آن نبود. همان کسی که پا به تمام قانون قبیله‌اش آن گذاشته بود و خودش را پسر جا زده بود تا بتواند در این قبیله،تعلیم ببیند! چه شده بود؟چه بلایی به سرش آمده بود؟ - دیگه نمی‌شناسمت یل، چه بلایی به سرت اوردی؟چیشدی؟ این سه سال چیکار کردی،چرا عوض شدی؟ - زمان می‌‌گذره، ادماهم به مرور زمان عوض میشن؟ - ولی تو عوضی شدی، راهی که انتخاب کردی خیلی‌ها بهت پشت میکنن! دستانش را مشت کرد و از درون گوشت لبش را به دندان کشید و اهمیتی به دردش نداد و گفت: -ترجیح میدم جون هزاران افراد بیگناه رو به قول تو با جادوی سیاه نجات بدم، ولی جلوی جادوگران متکبر و مغرور هشت قبیله سر خم نکنم. همین که می‌خواست برود موچ دستش توسط آن مرد گرفته شد. دلش هوری ریخت. مثل نوزادی که با دیدن شیر مادرش با هیجان دست و پا میزند، از درون همان نوزاد نوپایی شد و دست دلش لرزید. - نمیتونی مقابل هشت قبیله به تنهایی بی‌ایستی برگرد، بذار باهم حلش کنیم. بدون نگاه کردن به چهره‌ی مرد دستش را جدا کرد و رویش را گرفت و با چشمانی پر از اشک که آماده‌ی ریخته شدن بودن از آن محوطه خارج شد.» با یادآوری لحظه‌به‌لحظه‌ی خاطراتش از گوشه‌ی چشمانش همان قطره اشک سمجی پایین سرخورد و در لای گوشش ایستاد. بی توجه زیر لبش زمزمه کرد: - نمیدونم الان کجایی یا داری چیکار می‌کنی؟ اصلا زنده ای یا مرده؟ امیدوارم هرجا هستی رو قولت بمونی و همیشه لبخند بزنی و شاد زندگی کنی.
    1 امتیاز
  46. پارت3 اخم هایش خودکاری جمع شدند. مردن؟ همان لحظه صداهای داد و بیداد مردم که به روی هم شمشیر می‌کشیدن در سرش زنگ خورد! بعد صدای گریه های سوزناک جگرسوز یک زن و التماس‌های یک مرد که در بین آن هرج و مرج که حمام خون راه افتاده بود از او می‌خواست لبه‌ی پرتگاه فاصله بگیرد. بعد، بعد، افتادنش از لبه‌ی پرتگاه و گریه‌های آن مرد… . دیگر چیزی به یادش نمی‌آمد، یعنی چقدر خوابیده بود؟ اصلا کی تصمیم گرفته بود تناسخ پیدا کند؟ وقتی مرلین دید هیچ واکنشی نسبت به حرف‌هایش نشان نمی‌دهد ضربه‌ی دیگری به تخته‌ی سینه‌اش زد. - مگه کری میگم بلند شو! دردی که توی سینه‌اش پیچید باعث شد سرفه کند. خودش را جمع و جور کرد. سریع دست روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و پی‌درپی نفس عمیقی کشید. حالش بخاطر این کتک‌ها بهم خورد و بلااجبار بلند شد و صاف نشست و از عصبانیت دندان‌هایش را بهم سابید و زیر ل*ب به آرامی غرید: - به چه جرئتی به من دست درازی می‌کنی؟ بعد از خوابیدنش در این چندسال اخیر این اولین صدای انسانی بود که به وضوح می‌شنید. صدای گوش‌خراش و عذاب اوری که باعث شده بود گوش‌هایش به زنگ زدن بیفتد . -مثل مرده ها نشین، غذات رو کوفت کن بعد این لباس‌ها رو بپوش. همان لحظه جوابش را در دلش داد: -دراصل من چند سالی هست که مردم. بعد رد دستش را که لباس هارا نشان میداد گرفت و به سینی بزرگی که داخلش یک دست لباس ابریشمی طوسی رنگ بود و یک طرف دیگرش یک کاسه سوپ قرار داشت رسید. همین که حس کرد صدای اردک مانند این دختر جوان زیادی سرش را درد می‌آورد، گردنش را به آرامی تکان داد تا صدایش را در نطفه خفه کند. -خداروشکر حداقل یه ندایی دادی که فکر نکنم هم کری هم لال! نمی‌دونم اونا چی توی تو بی‌عرضه دیدن که بین اون همه برده دست روی توی هیچی ندار گذاشتن؟ با تعجب ابروهای نازکش را از زیر موهای افتاده روی صورتش که چهره اش را پوشانده بود، بالا انداخت. این دختر احمق چه می‌گفت؟ همین که می‌خواست دهان باز کند تا با خاک یکسانش کند با لگد سومی که به پهلوی راستش خورد نفسش بند آمد و زبانش را بست و دست رویش گذاشت و خم شد. - نبینم دیر کنی وگرنه کاری می‌کنم هزار دفعه به حالت گریه کنی. دستش را مشت کرد و نفسش را با باد دهانش بیرون فرستاد و تره‌ای از موهایش در هوا تاب خوردند. همان موقع قسم خورد اگر یک بار دیگر کتکش بزند جوابش را خواهد داد. بعد از رفتنش،نفس آسوده‌ای کشید و سرش را با تاسف تکان داد. آرامی چشمانش را کامل باز کرد و شاخک‌های موهایش را از مقابل صورتش کنار زد . حالا فرصت دیدن را پیدا کرد . نور روشنی از پنجره بزرگ هلالی به چشمانش رسید و به دنباله‌ی آن متوجه سه ستون بزرگی شد که روی دایره قرار داشت. همانند میله های سیاهچال بودند! وقتی سکوت اتاق را دید، با گیجی خاصی به اطرافش نگاه کرد. جز آن نوری که داخل دایره را روشن کرده بود، دیگر هیچ جای اتاق قابل دید نبود، دورتادورش‌ را تاریکی محض گرفته بود، که به ندرت چشمانش میدید. به آرامی با خودش فکر کرد. «من کجام؟اینجا کجاست؟ چقدر خوابیدم؟ چه بلایی به سر مردمان قبیله‌ام اومده؟ از همه مهم تر جنگ چیشد؟اصلا من کی تصمیم گرفتم بعد از آن همه اتفاق‌ها دوباره تناسخ پیدا کنم؟» تصمیم گرفت از جایش برخیزد. ولی از پس بدن سنگین و خشک شده‌اش برنیامد و روی زمین درست مقابل سینی افتاد.
    1 امتیاز
  47. پارت2 مرد شنل پوش بی‌درنگ دو زانو روی زمین سرد نشست و با نگرانی و اظطراب سریع گفت: -نه ،ایشون به شدت زخمی شده بودن، توان راه رفتن رو نداشتن برای همین… . مرد نماینده ذره‌ای به حرف‌های آن اهمیت نداد و حرفش‌را قطع کرد وگفت: -بهانه‌ی خوبیه برای نیومدن، البته اگربخاطر این اتفاق از ما کینه‌ به دل نگیره! عده‌ای از افراد حرفشان را روی حرف او گذاشتند و تاییدش کردند! مرد ستاره‌ شناس که در جای خودش هم‌چنان ساکت بود و چیزی نمی‌گفت، از جایش بلند شد و با لحن جبهه گیرانه و با صدای رسایی گفت: - جناب جاناتان تنها کسی بود که برای کشتن کاهن اعظم داوطلب شد، چرا هم‌چین چیزی درموردش میگین؟ جمیعت ناگهان به سکوتی خفناک روی اورد. همان مرد نماینده و با لبخند مرموزی زیر لب طوری صدایش فقط به گوش اطرافیانش برسد گفت: - هیچ‌کس فکرش رو نمی‌کرد، اصلا تو مغزمون نمی‌گنجید که یه روز بخواد همچین کاری رو بکنن، اصلا کی می‌تونه رفیق قسم‌ خورده‌اش رو بکشه! ستاره شناس که گوش‌های تیزی داشت با شنیدنش ، چشمانش از خشم که همانند شعله‌ی اتش می ماند؛ خیره اش شد و دندان هایش را روی هم سابید و زیر ل*ب غرید: - اون فقط یه خیانتکار رو کشته جناب فیلیپ، پس مراقب اون چیزی باشین که از دهنتون بیرون میاد! نماینده با خونسردی کامل ابروهایش را بالا انداخت و بادبزنش را ماهرانه‌ترین حالت باز کرد و مشغول باد زدن خودش شد و بعد گفت: -مغز یه کشتی بدون ناخداست که هرکجا باد ببره میره نمیشه جلوش رو گرفت! -شما حکم اون ناخدا رو دارین،پس سعی کنین با بادبان هاتون جلوش رو بگیرین چون ممکنه بهتون صدمه بزنه. مرد برای این‌که از خشم او در امان بماند دستانش را برای تسلیم بلند کرد کمی فاصله گرفت و دیگر چیزی نگفت. خبر مرگش نه تنها به شورای مجلس هشت قبیله، بلکه در تمام دنیا همانند پاهای جنگاوران که باد را درهم می‌شکنند با سرعت پخش شد. حتی مرگش هم باعث نمی‌شد مردم از حرف زدن در مورد او دست بردارند. وقتی زنده بود جرئت این‌که اسمش را به زبان بیاورند را نداشتند. حالا با مرگش مردم طوری اسمش را به میان می‌اوردن که انگار هیچی اهمیتی به او نمیدادند. مرگش از دید بسیاری از مردم نامعقول می‌آمد. بعضی ها هم با بی‌تفاوتی از کنارش رد می‌شدند؛ و توجهی به این موضوع نمی‌کردن. ولی کسانی معتقد بودن، که کاهن اعظم یِل که توانایی جابه‌جایی کوه‌ها و دریاها را داشت روزی دوباره سروکله‌اش پیدا می‌شود. برای همین در کوهستان سرخ می‌نشسدند و روحش را احضار می‌کردند؛ تا بتوانند راز هزار مخوفش را بدانند، ولی روزها که می‌گذشت بزرگان تغییر عقیده میدادن و میگفتند: - این‌بار دیگر هیچ راه فراری از میان هزاران روح‌ را ندارد،‌‌ پس قطعا دیگر روحش متلاشی شده است ولی چه کسی از حقیقت ماجرا خبر داشت. *** "سیصد سال بعد" درحالی که لای چشمانش را باز می‌کرد صدای نازک جیغ مانند کسی که بیشتر شبیه صدای بز می‌ماند را در نزدیکی گوشش شنید. صورتش را جمع کرد‌، بلافاصله لگد محکمی به پهلویش خورد و از جایش پراند. دوباره آن صدای گوش‌خراش را با ولت بیشتری شنید: -بلند شو اینارو کوفت کن، خودت رو هم به موش مردگی نزن، زودباش.
    1 امتیاز
  48. پارت 1 دریک چشم برهم زدن اتفاق افتاد. حرکتی در کهکشان ها که وقوع ان باید مدت درازی طول می‌کشید اما دریک میلیونیم ثانیه رخ داد. در رصد خانه‌ی دانگول، واقع در کوهستان ساج ستاره شناس جوانی مبهوت و شده و چشمانی گرد سرجایش می‌خکوب شد! چراکه پدیده ای که از درهم شکستن ذرات معلق از سه صورت فلکی تشکیل شده بود منجر به شکل گرفتن ستاره‌ای سیاه اما درخشان شد. ذرات معلق سه صورت فلکی و ان ستاره‌ی درخشان یکدفعه از هم پاشید و سپس با جاذبه ای خارق العاده ای یکدیگر را جذب کردن و درنهایت به صورت اخگری متلاطم در کهکشان به پرواز درآمد. ستاره شناس جوان درحالی که دست و پایش سست شده بود، دوباره به صورت فلکی چشم دوخت. آهی از ته گلویش کشید. با تمام وجودش آرزو می‌کرد که دیگران شاهد حرکت آن ستاره نباشند. درواقع چنین نیز بود. عده‌ی قلیلی از بزرگان قبیله در مکتب خانه‌ی دانگول به این ستاره می‌نگریستند و شاهد سقوط همان ستاره‌ی درخشان بودند. آن لحظه مردجوان چیزی را در صورت فلکی مشاهده می‌کرد که بیشتر ریش سفیدان قبایل مختلف از درک آن عاجز بودند. زمانی که نور مهتاب برصخره‌ها حریر انداخه بود و سنگ ها کمی برق می‌زدند؛ نور ذرین های طلایی خورشید روی کریستال های یخ منعکس می‌شد؛ مرد شنل پوشی با وضع آشفته و هیجان زده بدون اجازه گرفتن داخل رصدخانه شد. موقع باز شدن درسرمای شدیدی فضا را در برگرفت و طولی نکشید بر بازوهایشان چنگ انداخت. مرد ردای سیاه رنگی برتن کرده بود. هرقدمی که به جلو برمی‌داشت صدای چکمه هایش با شدت بیشتری همانند پتک بر زمین کوبیده می‌شد. و همین باعث می‌شد توجه همه روی قامت آن مرد سیاه پوش باشد. چشمان قرمز شده‌ی مرد شنل پوش از سرمای بیرون سوز داشت، از طرفی دیگر قلبش به شدت در سی*نه‌اش می‌کوبید و نمی‌دانست چگونه آن خبر مهم را باز گو کند. یکی از ریش سفیدان با اوقات تلخی از جایش بلند شد و گفت: -چه خبر شده؟ مرد سرجایش ایستاد و آب دهانش را قورت داد. چشمانش را همانند آسیاب در اطرافش چرخاند و بعد با دستان مشت شده گفت: -کاهن اعظم یل کشته شد! لحظه‌ای سکوت وهم انگیزی تمام فضای استخوان سوز رصد خانه را فرا گرفت. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. لحظه‌ای نکشید، زمزمه‌ها هم‌چون موریانه همه‌جا را احاطه کرد. سوالات کوتاهی که هیچ جوابی نداشتن از یکدیگر می‌پرسیدند. مرد جوان لاغر اندامی که رادای سفید رنگی برتن داشت و پیش بند نقره‌ای بر سر بسته بود، و اخم غلیظی بر چهره‌ی بی‌روحش داشت و رئیس‌ یکی از هشت قبایل بود، سریع به خودش آمد و زیر لب گفت: -پس‌حقیقت داشت؟! بعد دستش را محکم فشرد و چشانش را با درد بست. کنار دستی‌اش نزدیک گوشش زمزمه وار گفت: -یادت نره خودت اول از همه برای کشته شدنش بسیج شده بودی! جوابی نداد و گذاشت تمام احساساتش هم‌چون خاکستر سیاه در گوشه‌ی خاک خورده‌ی قلبش بماند! همان مرد که به عنوان نماینده از قبیله‌ی خودش در آنجا حضور داشت و ردای خاکستری رنگ برتن داشت با صدای بلندتر از حضار گفت: -کی تونست محاصره رو بشکنه؟ انگار برای گفتن این حرفش‌ قصد و غرضی داشته باشد، ادا کرد. مرد شنل پوش کمی مکث کرد و گوشت لبش را از داخل به دندان کشید و جواب داد: -جناب جاناتان بودن که تونستن به مدت هشت روز محاصره رو درهم بشکنن! یکی از دیگر ریش سفیدان از جایش بلند شد و با لحن نه چندان دوستانه رو به حضار کرد و گفت: - این نتیجه‌ی مرگ کسیه که بخواد مقابل ما بایسته! مرد دیگری از ریاست قبایل که دوسنگ یشم در داشت و خودش را با آن مشغول می‌کرد، تک ابرویی بالا انداخت و گفت: -چرا خودش این خبر رو نرسوند؟ مرد خبررسان لحظه‌ای خودش را گم کرد و دست و پایش لرزید. دوباره مرد نماینده با لحن خبیثانه ادامه‌ی حرفش را گرفت: -نکنه بخاطر کشته شدن دوستش‌ مارو مقصر می‌دونه!
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...