Solmazheydarzadeh
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
59 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های Solmazheydarzadeh
-
نویسندهی محترم رمان «قلب در آشفتگی»
با توجه به عدم پارتگذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمانهای متروکه منتقل خواهد شد. -
نویسندهی محترم رمان «قلب در آشفتگی»
با توجه به عدم پارتگذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمانهای متروکه منتقل خواهد شد. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت پنجاه و دو سمت کمند رفتم و گفتم: - من باید برم. نگاهی به من کرد و لب زد: - باشه، مراقب خودت باش فعلا. سری تکون دادم و بعد از برداشتن کتم به سمت در رفتم، پارسا یه گوشه از حیاط نشسته بود سیگار میکشید. آروم سمتش رفتم با دیدن من گفت: - داری میری؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - آره. چیزی نگفت که لب زدم: - فعلا. بازم سکوت کرده بود آروم سمت در خروجی رفتم. نمیخواستم به روش بیارم که نکشه، حتماً اینطوری آروم میگیره. سوار ماشین شدم و رو به مامان گفتم: - میرسونمت خونه بعد میرم شرکت کار دارم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: - باشه. وارد شرکت شدم خانم رحیمی با دیدن من از جا بلند شد آروم گفتم: - چیشده که گفتی بیام؟ به داخل اشارهای کرد و گفت: - یه آقایی منتظر شماست، هرچی اصرار کردم بره گفتن تا شما رو نبینه نمیره. سری تکون دادم و گفتم: - خیلیخب. در و باز کردم با دیدن مهراد اخمهام رو توی هم کشیدم و گفتم: - تو که میدونستی درگیرم برای چی اومدی؟ خندهی چندشی سر داد و گفت: - همیشه با مهمونات اینطور برخورد میکنی؟ کتم رو آویزون کردم و همونطور که میرفتم تا بشینم گفتم: - همیشه که نه، این فقط شامل آدمهای بیملاحظهست. تو جاش تکونی خورد و گفت: - بیملاحظه منم الان؟ آروم لب زدم: - دقیقاً، تو الان باید پیش پارسا باشی غم از دست دادن نفس خیلی بهش فشار آورده. پوزخندی زد و گفت: - پارسا به من چه ربطی داره؟ در ضمن میخواست مراقب خواهرش میبود تا خودکشی نکنه. عصبی دستم رو مشت کردم و چیزی نگفتم. انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: - اصلاً تو خودت چرا کنارش نیستی؟ چیزی نداشتم که بگم، من کنارش نبودم؟ یاد سکوتش افتادم پارسا راضی نبود من برم. سریع از جام بلند شدم و گفتم: - آره راست میگی من باید کنارش باشم. بعد از برداشتن کتم فوراً از شرکت خارج شدم و به سمت عمارت روندم. «پارسا» توانی نداشتم برای حمل جسمم، روی پاهام ایستاده بودم و از درون احساس پوچی میکردم. جملهای که تو ذهنم تکرار میشد این بود که تو نتونستی مراقب ناموست باشی. اشکم رو پس زدم و سمت بابا رفتم، نگاهی به من کرد و گفت: - چیه طلبکاری؟ پوزخندی زدم و گفتم: - هنوز مثل تو اینقدر بیشرف نشدم که مراسم عزا رو برای مادرم یه درد دیگه کنم. ابرویی بالا انداخت و گفت: - پس چی میخوای؟ عصبی چنگی زدم به موهام و گفتم: - منه احمق پاشدم به حرف تو رفتم هرمزگان.. مشتی به سرم زدم و گفتم: - فقط بخاطر نابودی مدارکی که ازم داشتی. کاش میمردم یا من رو لو میدادی؛ اما همچین کاری باهام نمیکردی آخه لامصب دخترت بود. دستش رو به ریشش کشید و گفت: - دخترم بود، پارهی تنم بود؛ ولی که چی؟ خودکشی کرده خودش خواسته ادامه نده تصمیم خودش بوده. تصمیم خودش بوده؟! یه پدر چهطور میتونه همچین حرفی بزنه؟ آروم لب زدم: - به فرض که خودکشی کرده چرا یهذره ته دلت خالی نشده کفتار؟ فقط خودت مهمی مگه نه؟ سیگاری درآوردم و روشن کردم. نگاهی بهش کردم و گفتم: - اگه اسم من پارساست بهت قول میدم تقاص تک- تک خونهایی که ریختی و یا بخاطر تو ریخته شد، ازت پس بگیرم. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت پنجاه و یک کمند چشمهاش رو آروم باز کرد اطراف و نگاه میکرد که سریع گفتم: - پاشو باید بریم. بلند شد نشست انگار که تازه متوجه شده چه اتفاقی افتاده با گریه گفت: - ساحل توروخدا من رو ببر پیش نفسم. سرم رو تکون دادم از جا بلندش کردم: - به من تکیه بده تا بریم ماشینم رو جلوی در گذاشتم. ماشین رو گوشهای پارک کردم و گفتم: - تو برو من الان میام. کمند سری تکون داد و رفت. گوشیم رو از داخل کیفم درآوردم به مامان پیام دادم: - مامان جان ما الان سرِخاک نفس هستیم یکم بعد میایم عمارت، میتونی الان راه بیفت. ماشین رو قفل کردم و به سمت در بهشت زهرا رفتم، همونطور داشتم دنبال کمند و نعیمه جون میگشتم که دیدمشون. کنارشون ایستاده بودم با اومدن تابوت نفس که از جلو پارسا و مهراد گرفته بودن، سمت کمند رفتم تا مراقبش باشم. برام خیلی سخت بود موندن و تحمل کردن اوضاع؛ ولی باید میموندم و کمک حال پارسا میشدم کم- کم اون روزی که بابا رو به خاک سپردم یادم میومد اشکهام رو پس زدم رو به کمند که داشت هوار میکشید گفتم: - اینجوری فقط روح نفس عذاب میکشه، لطفاً آرومتر باهاش خداحافظی کن. نگاهی به من کرد و گفت: - لباسی که قرار بود عروسی تو و پارسا بپوشه رو خریده بود. خواهر من وقتی شنید تو دیگه خوب شدی بخاطر اینکه پارسا قرار نیست داغون بشه و عزا بگیره زیر بارون رقصید. اشکهاش رو با خشونت پس زد و گفت: - از اینجور کارها خوشش نمیومد، همیشه میگفت کمند یکم مودب باش. پوزخندی زد و گفت: - پارسا رو از منم بیشتر دوست داشت، میگفت داداشی بخاطر ما دست به هر چیزی میزنه مثل کوه پشتمونه. حالا من بودم که تحت تأثیر حرفهای کمند شده بودم، لباس خریده بود؟ از خوشحالی رقصیده بود! صدای هق- هقم اوج گرفت و نشستم زمین. تقریباً همه رفته بودن عمارت من، پارسا، نعیمه جون و کمند مونده بودیم بلند شدم و گفتم: - نعیمه خانم الان که کسی نیست، نمیتونید بگید چه بلایی سر نفس اومده؟ از کجا فهمیدید خودکشی نکرده؟ نعیمه خانم همونطور که عکس نفس رو در آغوش گرفت زمزمه کرد: - پزشک قانونی به مصیب خان گفته بود؛ اما مصیب به ما نگفت. پارسا رو به نعیمه خانم گفت: - تو از کجا فهمیدی مامان؟ کمند لب زد: - بابا داشت برای عمو حمید تعریف میکرد من شنیدم. پارسا بلند شد و گفت: - بیاید بریم عمارت منتظر ما هستن. نعیمه خانم با گریه گفت: - دخترم رو کجا تنها بذارم بیام پارسا؟ دختر من میگفت داداش پارسا مثل کوه پشتمه؛ ولی نتونستی مراقبش باشیی. پارسا با گریه گفت: - مامان تو که دیدی بابا چهطور من رو با تهدید فرستاد، من این همه مدت حتی از ساحل خبر نداشتم و خداحافظی نکردم. از جا بلند شدم و سمت نعیمه خانم رفتم گفتم: - الان نباید از همدیگه دلخور بشید یه نگاه به اطراف کنید نعیمه خانم، کی موند؟ پارسا، شما و کمند. الان باید باهم متحد بشیم و قاتل نفس رو پیدا کنیم. پارسا اومد نزدیکتر و رو به نعیمه خانم گفت: - مامان قسم به مشت- مشت این خاک نمیذارم خون خواهرم پایمال بشه، کار هرکی بوده باشه مثل سگ تقاص پس میده. رو به کمند کرد و گفت: - اگه الان میبینید ساکتم فقط منتظرم همه برن رد کارشون، راحتتر بتونم تحقیق و بازجویی کنم. الانم پاشید بریم ما عزای نفس رو وقتی میگیریم که انتقامش رو گرفته باشیم، فعلا عزا برای ما حرومه. سمت مامان رفتم و گفتم: - خیلی ممنون بابت اینکه اومدی. نگاهی به من کرد و گفت: - خواهش میکنم انسانیت رو به جا آوردم، تو هم برو خداحافظی کن باید بریم. با تعجب به مامان نگاه کردم و لب زدم: - الان؟ مامان عصبی نگاهی به من کرد و گفت: - ساحل قرار نیست همه چی برات روشن شده قید خیلی چیزا رو بزنی دخترم. آروم گفتم: - من قید چیزی رو نزدم؛ ولی حداقل اجازه بده امشب رو بمونم. مامان ابرویی بالا انداخت و گفت: - نه عزیزم نمیشه. - مامان پیش کمند میمونم لطفاً. مامان نگاهی به ساعتش کرد و گفت: - ساحل فردا افتتاحیه داری باید بریم تو خودت شاغلی اومدی، در حد توانت کنارشون بودی کافیه، بدو دخترم خداحافظی کن بریم. سرم رو پایین انداختم و گفتم: - چشم، شما برید من الان میام. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت پنجاه اطراف رو نگاه میکردم تا شاید بتونم بین این همه شلوغی پارسا رو ببینم؛ اما فایده نداشت کم- کم داشتم ناامید میشدم که دیدم از در خونه باغ خارج شد. با دو سمتش رفتم و از پشت فریاد زدم: - پارسااا. برگشت سمتم و گفت: - جانم؟ دو قدم فاصله بینمون رو پر کردم و گفتم: - الان بهت یه چیزی میگم فقط قول بده امروز آروم باشی و کاری نکنی. چشمای پر از اشکش رو به من دوخت و گفت: - باشه قول میدم. سرم رو انداختم پایین و گفتم: -نعیمه خانم گفت بهت بگم که نفس خودکشی نکرده اون رو کشتن. مکثی کردم و ادامه دادم: - خواهش کرد کسی متوجه نشه و شب بالای عمارت بری دیدنش. سرم رو بلند کردم و نفس حبس شدهام رو خارج کردم، پارسا با چهرهای که تا به حال ندیده بودمش به سمت در خروجی رفت. دستم رو به زانوهام گرفتم و لب زدم: - چهطور قراره خوب بشیم؟ تا کی قراره داخل دردسر باشیم؟ با صدای شخصی سرم رو بلند کردم: - چطوری خوشگله؟ پوزخندی زدم و گفتم: - چرا اینقدر خوشحالی آقا مهراد؟ دستش رو داخل موهاش برد و گفت: - نه، برعکس حالم اصلاً خوب نیست نفس رفت و داغ بزرگی روی دل ما گذاشت. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - مشخصه. خواست چیزی بگه که بیتوجه از کنارش رد شدم و داخل رفتم. نعیمه خانم داشت صورتش رو چنگ مینداخت، دو خانم که نمیشناختم داشتن آرومش میکردن سمتشون رفتم و گفتم: - شما میتونید برید من هستم. سری تکون دادن و رفتن. کنار نعیمه خانم نشستم که الان ساکت به یه گوشه خیره شده بود آروم لب زدم: - به پارسا گفتم جوابی نداد با وضع خیلی داغونی از خونه بیرون رفت. چیزی نگفت کمی خودم رو سمتش کشوندم و در آغوشم گرفتمش هق زدم: - نعیمه جون میگذره قربونتون برم، مطمئن باش اگه اینطور باشه که شما میگید، پارسا امکان نداره اجازه بده یه لیوان آب خوش از گلوی کسایی که اینکار و انجام دادن بره پایین. دست من رو گرفت و نوازش داد آروم لب زد: - میدونم من از این جیگرم آتیش میگیره که دخترم جوون مرگ شد ساحل. سرم رو تکون دادم و گفتم: - لطفاً بذارید مراسم خاکسپاری انجام بشه بعد شروع کنیم به دنبال گشتن قاتل. کمند اومد داخل و گفت: - جنازه رو آوردن. نعیمه خانم از جا بلند شد و با دو سمت در رفت، منم پشت سرشون رفتم داخل حیاط، پارسا و نعیمه خانم بالای سر جنازه گریه میکردن. چشمم افتاد به کمند که داشت نفس- نفس میزد با ترس سمتش رفتم که افتاد زمین خودم رو بهش رسوندم و فریاد زدم: - کمک کنید! سر کمند رو در آغوشم گرفتم و گفتم: - خواهر گلم طاقت بیار. اشکهام پشت سرِهم میریختن، با اومدن پسری گفتم: - میشه کمک کنید ببرمش داخل؟ سری تکون داد، کمند رو داخل اتاقش بردیم نگاهی به من کرد و گفت: - بهش بگید ماهان اومده بود. سرم رو تکون دادم بعد از رفتنش سمت کمند رفتم و آروم به صورت زخمیش دست کشیدم و گفتم: - کمندم چشمهات رو باز کن، ببین خواهرت رو دارن برای همیشه میبرن ها. اشکم رو پس زدم و گفتم: - نمیخوای بدرقهاش کنی؟ بلند شو دختر کسی حواسش به تو نیست باید قوی باشی. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و نه آروم زمزمه کردم: - تا کی قراره کمک بابات کنی و تو جرمها شریک بشی؟ پارسا شروع به گریه کرد و گفت: - کمک نکردم، قبل از رفتنم مدارکی که مربوط به جرمهای من بود ازش گرفتم و از بین بردم؛ ولی با سرهنگ هماهنگ کردم و اونجا جلوی این قاچاق و گرفتیم متأسفانه بابام تونست دوباره فرار کنه. نگاهی به شونههای خم شده پارسا کردم و گفتم: - چرا گریه میکنی؟ نگاهی به من کرد و گفت: - امروز برگشتم اما متوجه شدم که نفس خودکشی کرده و مرده، وقتی داشتم میرفتم بیمارستان تا جنازه خواهرم رو ببینم دیدمت، نتونستم صبر کنم بهت توضیح بدم زمان کم بود. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای هق- هقم بالا نره. بهت زده به پارسا نگاه میکردم آروم لب زدم: - نفس؟ مرده؟ چرا باید خودکشی کنه؟ وای خدای من! نعیمه خانم الان تو چه وضعیتیه؟ با یادآوری روز خاکسپاری بابا که کلا کنارم بود و همدردی میکرد با من بغضم ترکید. من خیلی خوب میدونم درد از دست دادن عزیزی رو مخصوصاً که اون بچهات باشه. گردنبند و از روی زمین برداشتم، با دیدن اسم پارسا که به صورت خیلی زیبا حکاکی شده بود اشکم رو پس زدم و گفتم: - برام میندازی؟ سرش رو تکون داد بعد از انداختن گردنبند، تکیه داد به ستون و گریه کرد. سمتش رفتم و آروم سرم رو گذاشتم روی شونهاش زمزمه کردم: - غم عزیز سخته، من خیلی خوب میدونم چهقدر برای محافظت از نفس و کمند تو دردسر افتادی؛ اما میگذره پارسا طاقت بیار. تازه متوجه پیراهن سیاهی که به تن داشت شدم. پارسا بلند شد و گفت: - من میرم برای خاکسپاری. سرم رو تکون دادم و پارسا رو بدرقه کردم. با اومدن مامان ماجرا رو تعریف کردم، وقتی اجازه داد که برم سریع بالا رفتم تا حاضر بشم. تو آینه نگاهی به خودم کردم آرایشم رو شستم و فقط ضدآفتاب بیرنگ زدم، کت و شلوار مشکیم رو پوشیدم با برداشتن کیف مشکیم و گوشیم پایین رفتم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: - هر وقت رفتید خونه برای مراسم به من خبر بده بیام. سری تکون دادم سمت در رفتم و سوار ماشینم شدم، به سمت عمارت روندم پارسا گفته بود اول جنازه رو میارن خونه. درسته که میونه من با کمند بهتر از نفس بود؛ ولی نفس هم دختر بدی نبود بالاخره خواهر پارسا بود. جلوی عمارت ماشین رو نگه داشتم داخل رفتم با دیدن مصیب خان سمتش رفتم و گفتم: - تسلیت میگم مصیب خان غم آخرتون باشه. نگاهی به من کرد و گفت: - ممنون عروس. وارد خونه شدم با دیدن نعیمه خانم که زجه میزد و کمند تلاش میکرد آرومش کنه بغضم گرفت. سمت نعیمه خانم رفتم کمند با دیدن من خودش رو در آغوشم رها کرد و زار زد: - ساحل نفسم رفت، پارهی تنم رفت. محکمتر فریاد زد: - رفـــت، قل من، دردونهام تنهام گذاشت. اشکهام رو پس زدم و گفتم: - باشه کمند خودت رو هلاک کردی دختر. دستش رو کشیدم نشوندمش آروم لب زدم: - با این حالت مامانت رو داغونتر میکنی. نعیمه خانم که تازه متوجه من شده بود بلند شد سمتم اومد و گفت: - برو به پارسا بگو دختر من خودکشی نکرده کشتنش. متعجب زده نعیمه خانم رو نگاه میکردم، نفس و کشتن؟! کی و چرا باید به جون یه دختر مظلوم چشم داشته باشه؟ آروم بغلشون کردم و گفتم: - لطفاً آروم باشید مهمونها متوجه نشن خیلی بهتره. از من جدا شد و گفت: - باشه، فقط مصیب متوجه نشه بهش بگو شب بیاد بالای عمارت همونجایی که تورو بردم. سرم رو تکون دادم و گفتم: - باشه حتماً میگم. خواستم برم که برگشتم و لب زدم: - تسلیت میگم غم آخرتون باشه. نگاهی تو چشمهام کرد و گفت: - غم آخرم نیست. متوجه حرفاشون نمیشدم، فقط تونستم زودتر از خونه بین اون همه شلوغی بیام بیرون. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و هشت زبونم بند اومده بود نمیدونستم چیکار کنم و یا چی بگم؟ همونطور بهت زده نگاهش میکردم که گفت: - چیشده؟ چرا کپ کردی؟ بعد چند مین که به خودم اومدم پلهها رو سریع بالا رفتم، وارد اتاقم شدم در و بستم. چرا اومده بود؟ اصلاً چطوری وارد خونه شده بود؟ مامان کجاست؟ یعنی مامان در و برای پارسا باز کرده بود؟ با تقهای که به در خورد فاصله گرفتم و گفتم: - بله؟ پارسا آروم زمزمه کرد: - ساحل چرا فرار میکنی از من؟ بیا بیرون باهات حرف دارم. خواستم در و باز کنم؛ ولی با یادآوری اتفاق امروز که بیتوجه به من از کنارم رد شد منصرف شدم در و قفل کردم. آروم لب زدم: - من با تو حرفی ندارم پارسا. - من که با تو حرف دارم، بیا بیرون دخترم چرا فاصله میگیری؟ تقریباً فریاد زدم: - من دختر تو نیستم تند- تند نگو. این یک ماه کجا بودی پارسا؟ چرا جواب تلفنهام و پیامکهایی که برات میفرستادم رو ندادی؟ صدای نیومد حدس زدم که رفته باشه؛ ولی پارسا شروع کرد به حرف زدن: - ساحل من مجبور بودم ازت فاصله بگیرم، لطفاً بیا روبه روم وایستا توضیح بدم. بغضم ترکید و گفتم: - مگه گناه من چی بود که تنهام گذاشتی؟ من فقط نخواستم عزای بابام رو به عروسیم تبدیل کنم. درسته آدم خوبی نبود؛ ولی محکم فریاد زدم: - پدرم بود، آخه یه آدم چطوری میتونه از باباش متنفر بشه. پارسا ادامه داد: - حق داری من که نمیگم بخاطر اینجور چیزا رفتم، بیا بیرون صحبت کنیم. اشکهام رو پاک کردم و سمت آینه رفتم، نمیدونم چرا نمیخواستم پیش پارسا بیشتر از این حقیر بشم. دارم از کسی که یه زمانی همدم من بود حال بدم رو پنهون میکنم. بعد از فیکس کردن صورتم به سمت در رفتم و بازش کردم، پارسا زمین نشسته بود روبه روش نشستم و گفتم: - چی میخوای؟ سرش رو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. نمیدونم چهقدر همینطور مونده بودیم که من به خودم اومدم و گفتم: - پارسا چطوری اومدی خونه؟ مامانم کجاست؟ نمیخوای چیزی بگی؟! از داخل جیب شلوارش گردنبندی رو درآورد سمتم گرفت. متعجب لب زدم: - این چیه؟! گلوش رو صاف کرد و ادامه داد: - رعنا خانم رفت سبزی بخره از بقالی، خودشون اجازه دادن داخل بیام. حرفش رو قطع کردم و گفتم: - چی گفتی که اجازه داده؟ - من جواب تماسهات رو ندادم چون گوشیم همراهم نبود. ساحل خودت که میدونی چهقدر دوست دارم، چطور فکر کردی تنهات گذاشتم؟ با بغضی که تو گلوم بود گفتم: - میتونستی بهم بگی قراره گوشیت همراهت نباشه، حتی تلاش نکردی یه خبر به من بدی تا نگرانت نشم؟ اصلاً چرا گوشیت همراهت نبود؟ اشارهای به گردنبند کرد و گفت: - دستم خشک شد نمیخوای بگیریش؟! تا همه چی رو واضح توضیح نده نمیگیرم: - بذار زمین، بعد از اینکه همه چی رو گفتی من تصمیم میگیرم که بندازمش گردنم یا نه. سرش رو تکون داد و گذاشت زمین: - به رعنا خانم گفتم رفته بودم مأموریت، بهم فرصت داد تا قبل از اومدنش از بقالی حالت رو خوب کنم. سرم رو به سمت چپ متمایل کردم و گفتم: - رفته بودی مأموریت؟ پس چرا امروز از کنارم مثل غریبهها رد شدی؟ این رو که نمیتونی پنهون کنی! پارسا اشکش رو پس زد و گفت: - نه پنهون نمیکنم دیدمت؛ ولی فرصت مناسبی نبود برای صحبت کردن. - چرا؟ چت شده خب؟ پارسا نفس عمیقی کشید و گفت: - همون روزی که قرار شد از هم دور بشیم رفتم عمارت، بابام بهم مأموریت داد برای قاچاق سلاح آدمهاش بهش خیانت کرده بودن و لو رفته بود، من همون شب رفتم هرمزگان و نتونستم بهت خبر بدم. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و هفت رمیصا به طور مشکوکی سکوت کرد و چیزی نگفت آروم لب زدم: - من باید برم کمی کار دارم، مراقب خودت باش فعلا. صدای رمیصا که اشتباه نکنم ذوقی داشت گفت: - باشه عزیزم همینطور. بعد از قطع کردن گوشی به صفحهاش خیره شدم: - این دختر چش بود؟ با صدای در برگشتم و گفتم: - بفرمائید. خانم رحیمی وارد شد و گفت: - خانم تدارکات افتتاحیه آمادهست، میخواید یه سر بزنید؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - حتماً. به سمت کیفم رفتم و گوشیم رو داخلش گذاشتم هوا خیلی گرم بود سریع از اتاق خارج شدم. به سمت ماشینم رفتم که با دیدن پارسا متعجب نگاهش کردم، اینجا چیکار داشت؟ بدون توجه به من از کنارم رد شد و رفت. چرا چیزی نگفت؟ یعنی من رو فراموش کرده؟ برای دیدن من اومده بود یا اتفاق بود؟! سرم رو تکون دادم سوار ماشینم شدم هرکاری کردم نتونستم از فکرش بیرون بیام، اشکهام سرازیر شد عصبی پسشون زدم و به سمت بهزیستی روندم. رو به مسئول تدارکات گفتم: - همه چی بسیار عالی شده فقط رنگ روبانها نمیخوام هیچکدوم قرمز باشه. نگاهی به من کرد و گفت: - چه رنگی مدنظرتونه؟ - بنفش. سری تکون داد و گفت: - تا شب درستش میکنم. تشکری کردم و به سمت مدیریت رفتم و گفتم: - آقای شریفی بچهها فردا میان؟ همونطور که پروندههاشون رو جابجا میکرد گفت: - بله خانم. نگاهی بهش کردم و ادامه دادم: - خیلیخب، فقط بهشون بیاحترامی نشه. - چشم. وارد خونه شدم و تقریباً فریاد زدم: - مامان کجایی؟ مامان که انگار ترسیده بود از آشپزخونه وحشت زده اومد بیرون، وقتی دید دارم شیطون نگاهش میکنم و خندهام گرفته آروم لب زد: - ذلیل نشی ساحل. همونطور که پلهها رو بالا میرفتم گفتم: - فردا آماده باشی ها. - باشه، اینقدر نگران نباش همه چی خوب پیش میره. سرم رو تکون دادم و رفتم اتاقم، بعد از تعویض لباسهام نشستم روی تختم. چشمم افتاد به عکس بابا ناخودآگاه دل پُرم باعث شد اشک بریزم و شروع کنم: - چیزی نشده نگرانم نباشی ها، میبینی چهقدر موفق شدم؟ بعد رفتنت تونستم از پس خیلی چیزا بربیام بیماریم، کارای شرکت و کارخونه، حتی دارم به بچههای معصوم سرپناه درست میکنم؛ ولی بازم حس پوچی دارم بابا. دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم تا کمی از فکر پارسا بیام بیرون. با حس خفگی وحشت زده از خواب پریدم، سردرد عجیبی داشتم و بدنم سست شده بود آروم از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم. جلوی آینه نشسته بودم به خودم نگاه میکردم، چهقدر بزرگ شده بودم یاد خاطراتم همراه بابا افتادم، بعد از رفتن مامان روی من خیلی حساس شده بود و همهی کارای شخصیم رو خودش انجام میداد و اجازه دخالت خدمهها رو نمیداد. دستم رو به قلمها نزدیک کردم و شروع به میکاپ کردن چهرهام کردم، حس خوبی میداد انگار که از همه چیز فارغ میشدم. با پوشیدن لباس خونگی صورتیم از اتاقم زدم بیرون، نگاهی به نردهها کردم و آویزون شدم؛ وقتی مطمئن شدم خبری از مامان نیست روشون نشستم و سُر خوردم. با صدای پارسا وحشت کردم: - میفتی میترکی ساحل. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و شش پارسا رو به من گفت: - عزیز دلم چرا بهش نگفتی که صیغه هستیم؟ با کمی جدیت تو صدام گفتم: - دیگه چی؟ بهش بگم بدون اجازه صیغه محرمیت بینمون خونده شده؟ کمی مکث کرد و ادامه داد: - خب حق با تو؛ ولی میدونی که من بدون تو میمیرم چیکار کنم آخه؟ آروم گفتم: - پارسا قرار نیست چیزی عوض بشه که حس بین من و تو تا ابد موندگاره، فقط قراره یک سال دوری از همدیگه رو تحمل کنیم. با حالتی گرفته گفت: - یک سال؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - در ضمن زمان قدیم نیست نفسم، گوشی هست بیرون هم میتونیم قرار بذاریم برای دیدن هم، یه مدت باید کنار مادرم باشم و به حرفاش گوش کنم مطمئنم صلاحمون رو میخواد. پارسا که انگار دید هیچ راهی نمونده و من قصد ندارم نظرم رو عوض کنم چیزی نگفت. آروم لب زدم: - لطفاً چمدون مامانم رو بده تا من برم. از ماشین پیاده شدیم و به سمت صندوق عقب رفتیم، بعد از گرفتن چمدون خداحافظی زیر لبی کردم و ازش دور شدم خیلی سخت بود که پارسا رو پشتم رها کنم؛ اما انگار چارهای نمونده بود. مامان با دیدن من گفت: - بیخودی واسهی من اشک تمساح نریز ساحل، من بهت راه پیشنهاد دادم این تو بودی که انتخابت حرمت به پدرت بود. توقع نداری که اجازه میدادم باهاش بری؟! سرم رو تکون دادم و گفتم: - نه همچین توقعی ندارم و ازت دلگیر هم نیستم، فقط دارم به این بدبختی و فلاکتی که سرم اومده گریه میکنم. سری تکون داد و گفت: - خوبه، برو بالا کمی استراحت کن مراسم پدرت نزدیکه کلی کار داریم. چمدون رو پایین رها کردم و به بالا رفتم، وارد اتاقی شدم که مامان به من داده بود بیتوجه سمت تخت رفتم، همونطور بدون تعویض لباسهام دراز کشیدم و خوابیدم. *** یک ماه بعد وارد شرکت شدم و به سمت آسانسور رفتم. با دیدن خانم رحیمی گفتم: - جلسههای امروزم رو کنسل کنید. سری تکون داد و گفت: - چشم خانم آقازاده. داخل اتاقم شدم امروز عجیب دلم گرفته بود، بیشتر حواسم رو یک ماه پیش کنار پارسا گم کرده بودم کلافه از پنجره بیرون رو نگاه کردم و زمزمه وار با خودم گفتم: - حقته اینکه جواب تماسهات رو نمیده تو اون رو به طور وحشتناکی تنهاش گذاشتی. با صدای زنگ گوشیم سمتش رفتم و جواب دادم: - ببین کی زنگ زده! رمیصا خانم فراموش نکردی دمت گرم. خندهی آرومی کرد و گفت: - مگه میشه دختری مثل تو رو فراموش کنم؟ آروم گفتم: - راستش خیلی خوب موقعی بهم زنگ زدی. با تعجبی که تو صداش موج میزد گفت: - جدی؟ چت شده مگه؟ خوبی؟ تند گفتم: - من حالم خوبه اینقدر استرس نکش رمیصا. عصبی گفت: - پس چرا صدات اینجوریه؟ تو یه چیزیت هست ساحل. آروم شروع کردم: - والا از وقتی که اومدیم ایران مجبور شدم جدا بشم از پارسا. با فریاد رمیصا صورتم جمع شد: - چـــرا؟! شما که خیلی به همدیگه میومدید. - میدونی که پدرم رو از دست دادم، نمیتونستم تا سالش با پارسا عقد کنم و مادرم هم اجازه نداد پیشش بمونم. رمیصا گفت: - واقعا ذهنت اینقدر قدیمیه؟ خب عزیزم چهلش رد شده و تو میتونی برگردی به زندگیت. آروم گفتم: - این ربطی به قدیمی بودن نداره من عقایدم اینطوره نمیتونم حتی یه عقد ساده برگزار کنم. رمیصا گفت: - پس لایق اینکه ولت کنه هم هستی. اشکم رو پس زدم و هیچی نگفتم آره لایقش بودم. رمیصا ادامه داد: - کار و بارت چهطوره؟ کارای بابات رو دستت گرفتی؟ خندیدم و گفتم: - تا حدودی؛ ولی قرار نیست کارای قاچاقش رو هم دستم بگیرما. رمیصا زد زیر خنده و گفت: - نه بیا تعارف نکن. آروم گفتم: - معماری رو انجام میدم دیگه، هزینههای اضافی از درآمد رو هم صرف امور خیریه میکنم. - آفرین چه کار خوبی کردی. - راستی، بهزیستی هم بنا کردم فردا افتتاحیهست. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل دوم (امیدِ به زندگی) پارت چهل و پنج با رمیصا کنار همدیگه نشسته بودیم، حرفی نمیزد و فقط اشک میریخت نگاهی به سنگ قبر کردم اسمش فاطمه بود. آروم زمزمه کردم: - کاش اینقدر زود خواهر من رو تنها نمیگذاشتید فاطمه خانم. هنوز به وجود شما کنارش احتیاج داشت؛ ولی تقدیر جور دیگه رقم زد خیلی برام سخته اصلا آسون نیست. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: - تا عمر دارم مدیون شما و دخترتون هستم بهتون قول میدم اجازه ندم، کینه وارد قلبتون بشه، محبت و مهربانی رو دریغ نمیکنم. اشکهام رو پس زدم نگاهی به رمیصا کردم که چشمهاش رو محکم بهم فشار میداد، دستم رو گذاشتم روی شونهاش و گفتم: - بلند شو وقت رفتنه. نگاهی به من کرد و بلند شد، با یه حرکت غیر منتظرهای من رو در آغوش کشید و گفت: - لطفاً گاهی باهام تماس بگیر حضورش رو بیشتر حس میکنم ساحل. سرم رو تکون دادم و گفتم: - حتماً. گوشیم رو از داخل کیفم درآوردم، سمتش گرفتم و گفتم: - شمارهات رو وارد کن. با صدای پارسا که میگفت دیر شده رو به رمیصا گفتم: - من باید برم یک ساعت دیگه پرواز داریم. سری تکون داد و از من فاصله گرفت همونطور که عقب- عقب میرفت گفت: - خیلی دوست دارم و از آشنایی باهات هیچوقت پشیمون نمیشم. دستش رو بالا آورد و خداحافظی کرد منم متقابلا خداحافظی کردم. رو به مزار گفتم: - امیدوارم بتونه کنار بیاد و ادامه بده. به سمت پارسا رفتم و لب زدم: - مامانم کجاست؟ به داخل ماشین اشارهای کرد و گفت: - منتظر تو نشسته. سرم رو تکون دادم و گفتم: - بریم عشقم. از فرودگاه خارج شدیم که پارسا ادامه داد: - شما اینجا بایستید من برم ماشین رو از پارکینگ دربیارم و بیام. بعد از رفتن پارسا رو به مامان گفتم: - چهلِ بابا نزدیکه. سرش رو تکون داد و گفت: - آره یه مراسمی میگیریم برای پدرت، بعدش با پارسا عقد کن. اعتراض کردم و گفتم: - آخه مامان چهطور اینکار رو کنم؟ هنوز سال بابا نشده. با تندی که از مامان تا به حال ندیده بودم تعجب کردم: - پس برگرد خونه من ساحل. آروم زمزمه کردم: - یعنی چی مامان؟ - همینی که گفتم نمیذارم با نامحرم داخل یه خونه و یه اتاق باشی. خواستم چیزی بگم که نگذاشت و ادامه داد: - ساحل من پای حرفم میمونم اگه قراره من رو نادیده بگیری اون بحثش فرق داره. کلافه گفتم: - باشه مامان بعداً صحبت میکنیم الان خسته راهیم. مامان گفت: - حرف من چه بعداً چه الان یکیه. با اومدن پارسا نتونستم چیزی بگم و پشت سوار شدم. پارسا ماشین رو جلوی در مامان نگه داشت که مامان رو به من گفت: - پیاده شو. پارسا نگاهی به من کرد و بعد رو به مامان گفت: - ساحل هم میاد؟ مامان آرومتر ادامه داد: - پسرم پدر ساحل فوت کرده و اینطور که مشخصه قصد نداره قبل از سال آقا اکبر مراسم عروسی بگیره، شما هم نامحرم هستید ساحل پیش من بمونه بهتره. رو به من گفت: - من میرم داخل تو هم بیا. سری تکون دادم و چیزی نگفتم. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و چهار با اومدن رمیصا خودم رو کشیدم بالا و نگاهم رو بهش دوختم، تعجب کرده بودم چهقدر شکسته شده بود. آروم لب زدم: - رمیصا؟ چیشده دورت بگردم؟ این چه وضعیه؟ قطره اشکی که از چشمش سرازیر شده بود پس زد و کنارم نشست، دستم رو گرفت و بوسهای زد گفت: - مراقب قلبش باش ساحلم. بهت زده نگاهش میکردم منظورش چی بود؟ بیپروا گفتم: - مگه قلب کی رو بهم پیوند زدی؟ بغضش شکست و هق زد، کلافه گفتم: - چرا بهم نمیگی چیشده؟ وقتی دیدم آروم نمیشه نشستم و محکم در آغوشم گرفتمش، موهاش رو نوازش کردم و بعد چند مین گفتم: - نمیخوای بگی؟ از من جدا شد و با چشمای قشنگش خیرهام شد، لبهاش شروع به لرزیدن کردن آروم زمزمه کرد: - مادرم رو از دست دادم ساحل. مادرش رو از دست داده؟! گیج و منگ داشتم نگاهش میکردم، چهطور ممکنه آخه؟ دستش رو گرفتم و گفتم: - قلب مادرت رو به من پیوند زدی؟ بغض کرده بودم همینطور مات نگاهش میکردم در آخر بغض منم شکست و هق زدم، دردی داشتم که انگار قراره قلبم الان بزنه بیرون و نفسم درنیاد؛ اما دردم مهم نبود در مقابل دردی که رمیصا داشت واقعا ناچیز بود آروم گفتم: - چرا اینکار و کردی؟ واقعاً راضی بودی یا بخاطر نجات جونم از خودت و تصمیمهات گذشتی؟ صدای گریههامون فضای اتاق رو پر کرده بود بعد از کمی اشکهای من رو پاک کرد و گفت: - هق نزن برات مضره. پوزخندی زدم و گفتم: - چرا جوابم رو نمیدی؟ رمیصا لطفاً یه چیزی بگو. نگاهی به من کرد و ادامه داد: - یک هفته پیش تلاش کردم باهات تماس بگیرم و بهت بگم هر لحظه که میگذره برای تو خیلی ریسکی و خطرناکه؛ ولی تو جواب تماسهام رو ندادی شب که رفتم خونه هرچی مادرم رو صدا زدم جواب نداد. نفس عمیقی کشید و آرومتر گفت: - رفتم اتاقش دیدم افتاده زمین فوراً به بیمارستان بردمش، بهم گفتن سکته مغزی کرده و امکان خوب شدنش نیست حتی یه درصد احتمال؛ ولی من قبول نکردم تا... آروم گفتم: - تا؟ دستم رو گرفت و گفت: - تا بهم خبر دادن ساحل آقازاده رو دارن انتقالش میدن به این بیمارستان، میدونی که تک فرزندم و راضی کردن بابام زیاد طول نکشید. سرم رو تند- تند تکون دادم و با حسرت گفتم: - بهت قول میدم مراقبش باشم. خندهای آرومی کرد و گفت: - میدونم که مراقبش هستی، فقط من میخوام برم با پدرم ایتالیا. متعجب گفتم: - ایتالیا؟! سرش رو تکون داد و گفت: - از بیمارستان اونجا برام درخواست فرستادن، بابا هم اینجا نمیخواد بمونه خاطرات مامان اذیتش میکنه. آروم گفتم: - میشه من رو مزارش ببری؟ سری تکون داد و گفت: - باشه بذار مرخص بشی میبرمت. زیر لب تشکری کردم که گفت: - راجب سرگرد نمیخوای چیزی بگی؟ خندهی غمگینی کردم وقتی که حالش بده، بازم میخواد من خوشحال باشم این دختر واقعاً یه فرشتهست. آروم گفتم: - طولانیه حاضری گوش بدی؟ نگاهی بهم کرد و گفت: - آره چشم رنگی. لبخندی زدم و شروع کردم. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و سه همراه رعنا خانم وارد بیمارستان شدیم، به سمت اتاق عملی که ساحل داخلش بود رفتیم. منتظر نشسته بودیم که کلافه بلند شدم رو به رعنا خانم گفتم: - چرا خبری نشده؟ از ساعت هشت اونجاست. اشکم چکید سرم رو بین دستهام گرفتم و گفتم: - ساعت نه شده من نمیدونم باید چیکار کنم؟ رعنا خانم همونطور که صلوات میفرستاد آروم زمزمه کرد: - به خدا توکّل کن پسرم، همه چی درست میشه ساحل من سالم از پشت این درها میاد بیرون. نگاهی به ساعت کردم دوازده رو نشون میداد، نفسهام به شمارش افتاده بود سرم رو بالا گرفتم و آروم لب زدم: - خدایا تنها تو عمرم به یه بندهات دل بستم و عاشقش شدم، من خیلی تنها بودم، با اومدن ساحل تونستم بخندم نفسم رو ازم نگیر. دکتر از اتاق عمل اومد بیرون فوراً سمتش رفتم و گفتم: - حالش چطوره؟ - The action was successful. عمل موفقیت آمیز بود بدون توجه به کسی از بیمارستان خارج شدم، بعد از پیدا کردن یه جای خلوت نگاهی به آسمون کردم و از ته دلم فریاد زدم، میخواستم خوشحال بودنم رو اینجوری تخلیه کنم. «ساحل» داشتم همینطور اطراف رو نگاه میکردم که با وارد شدن یه پرستار زمزمه کردم: - من کجا هستم؟ چرا اینقدر قفسه سینهام درد میکنه؟ پرستار نگاه عجیبی به من کرد و گفت: - Are you with me? با من هستید؟ چی؟! من رو کجا آوردن؟ سریع گفتم: - Where are I? من کجا هستم؟ بعد از اینکه با سُرنگ چیزی رو به سرُم من تزریق کرد گفت: - Emirates. امارات چشمهام رو محکم فشار دادم و گفتم: -Can you tell one of me to come in? میشه به یکی از همراه من بگید داخل بیاد؟ سری تکون داد و رفت و من مضطرب به سقف خیره شدم، دستم رو به سمت قلبم بردم که تیری کشید، اخمهام رو توهم کشیدم نکنه پیوند قلبی رو انجام داده باشن؟ ترسیده خودم رو بالا کشیدم که درد وحشتناکی به سراغم اومد که باعث شد فریاد بزنم. پارسا ترسیده داخل اومد و گفت: - خوبی ساحل؟ چیشد؟! سرم رو تکون دادم و گفتم: - چیزی نیست، نگران نباش حالم خوبه. اومد روی صندلی نشست و خیره چشمهام شد، چهقدر دلتنگ نگاهش شده بودم آروم خودم رو بالا کشیدم و گفتم: - کمند چطوره؟ پارسا کلافه گفت: - تازه هوشیاریت رو بدست آوردی حتماً باید میپرسیدی؟ ابروهام رو بالا انداختم و با حالتی شیطون گفتم: - باید نمیپرسیدم؟ خندهی آرومی کرد و گفت: - خیلی دلتنگ شیطنتهات شده بودم باورت میشه؟ آروم پرسیدم: - میشه بهم بگی دقیقاً چه اتفاقی برام افتاده؟ نگاهی عمیق بهم کرد و ادامه داد: - بعد از اینکه نامه پدرت رو خوندی به این روز دچار شدی. تا اونجاش رو که خودم یادمه. گفتم: - خب اینا رو که خودمم میدونم، بهم بگو چهطور شد اومدم امارات؟ - وقتی حالت بد شد به بیمارستان بردمت گفتن با دستگاه میتونی نفس بکشی و کاری از دستشون ساخته نیست. با دکترت که اماراتی بود تماس گرفتم جواب نداد، بدون توجه سریع درخواست انتقالت به امارات رو دادم. بیپروا گفتم: - رمیصا بودش؟ پیوند قلب انجام شد؟ آخه بهم گفته بود بیمار قبلیش که مطابقت داشته فوت شده و نمیتونه کاری انجام بده. پارسا که انگار قصد داشت از جواب دادن طفره بره بلند شد و گفت: - نوشیدنی چی میخوری برات بگیرم؟ نخواستم اصرار کنم و آروم گفتم: - چیزی نمیخورم فقط به رمیصا بگو بیاد دیدنم، اصلاً چرا تا این تایم نیومده؟ پارسا سری تکون داد و رفت بیرون قشنگ مشخصه چیزی رو داره از من پنهون میکنه. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و دو بعد از خاکسپاری بابا اومدیم خونه، این یه هفته اصلاً خونه پارسا نرفته بودم و هیچ خبری از ماجرای کمند و اهالی خونه نداشتم. با صدای مامان از آشپزخونه بیرون اومدم و گفتم: - جانم؟ مامان اشارهای به بیرون کرد و گفت: - وکیل بابات اومده. سرم رو تکون دادم و به سمت بیرون رفتم با دیدن آقای محمدی گفتم: - بفرمائید داخل. روی نیمکت حیاط نشست و گفت: - اینجا بهتره. سمتش رفتم و نشستم که گفت: - پدرتون قبل از مرگشون برای شما یه نامه گذاشتن و تمامی ثروتشون رو به نام شما زدن. شوکه به آقای محمدی نگاه میکردم یعنی چی همه چی رو به نام من زده؟ نامه برای من گذاشته؟ آروم لب زدم: - میشه مدارک رو ببینم؟ سری تکون داد و گفت: - البته. از داخل کیف یه سری برگه درآورد سمت من گرفت و گفت: - من دیگه کاری ندارم برای همیشه از ایران میرم دخترم. بعد از گرفتنشون تشکری زیر لب کردم. از جا بلند شد رفت و من به رفتنش نگاه میکردم این ثابت کنندهی رفتن پدرم بود، اشکام رو پس زدم و نگاهی به برگهها کردم دنبال نامهای بودم که آقای محمدی راجبش صحبت کرد. بالاخره با دیدن متنی متوجه شدم پیداش کردم: - برای دخترم. شروع به خوندن کردم: - نمیدونم کی قراره تنهات بذارم؛ ولی این رو بدون بابا همیشه کنارته ساحلم. برای مادرت نتونستم همسر خوبی باشم اما برای تو تمام سعیم رو کردم که پدری کنم نتونستم زیاد موفق بشم؛ اما در حد توانم کمکت کردم دخترم. من حماقت بزرگی کردم که تو رو، پارهی تنم رو به سیاوش دادم انتقام همهی زجه زدنهات رو گرفتم بابا، انتقام همه اون اشکهایی که ریختی از چشمهای سیاوش پس گرفتم. دیر متوجه شدم که تنها دارایی من تویی، من برای خودم تلاش کردم این همه سال؛ ولی همه ثروتی که با تباه کردن زندگی تو بدستش آوردم به خودت برمیگردنم. دختر لجبازی هستی مطمئنم نخوای قبولش کنی؛ اما بدون چیزایی که به نام تو زدم حرام نیستن. یه سری چیزایی که از راه درستی بدست نیاورده بودم رو به خیریه دادم. ساحل دختر بابا، من رو ببخش. هق میزدم و حالم اصلاً خوب نبود، نمیدونم چیشد که نفس کشیدن برام غیرممکن شد تقلا میکردم فایده نداشت. مامان وحشت زده سمتم اومد، قرص رو به خوردم داد قفسه سینهام میسوخت هق میزدم و اشک میریختم. پارسا نگران دوید سمت من رو به مامان گفت: - چیشده رعنا خانم؟ مامان آروم گفت: - قلبش دوباره اذیتش کرد. شروع کرد به گریه کردن سر مامان رو بغل کردم و گفتم: - غصه نخور دور سرت بگردم من خوبم. پارسا کلافه گفت: - ساحل همین فردا بلیط میگیرم باید بریم امارات. خواستم مخالفت کنم که تپش قلبم بالا رفت و چشام سیاهی دید، دیگه متوجه هیچی نشدم. «پارسا» بعد از اینکه ساحل از هوش رفت بردمش بیمارستان و درخواست انتقالش به امارات رو دادم، قرار شد فردا من و رعنا خانم هم باهم بریم پیش ساحل. جلوی در خونه نگه داشتم رو به رعنا خانم گفتم: - فردا ساعت هفت اینجام. آروم گفت: - مرسی پسرم. سری تکون دادم بعد از رفتنشون به سمت خونه روندم. با وارد شدنم بابا خواست شروع کنه که عصبی فریاد زدم: - زن من، شریک زندگیم داره جلو چشمهام از بین میره حق نداری از من چیزی بخوای خودت یهجوری جمعش کن. کلافه پلهها رو بالا رفتم وارد اتاق شدم، شمارهای ناشناس بهم زنگ زد جواب دادم و گفتم: - بله؟ دختری با صدای ظریف گفت: - من رمیصا هستم دکتر ساحل جان. تند- تند سرم رو تکون دادم و گفتم: - بله شناختم ساحل رسید؟ - رسیده، فردا ساعت هشت عملشون رو شروع میکنم خواستم خبر داشته باشید. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و یک مامان رو از خودم جدا کردم و گفتم: - منظورت چیه؟ از کجا آدرس اینجا رو میشناسی؟ با صدای پارسا برگشتم عقب: - با من تماس گرفتن من آدرس رو دادم. رو به مامان کردم و گفتم: - نمیخوای بگی چیشده؟ مامان اشکهاش رو پس زد و گفت: - آقا اکبر کشته شده. آقا اکبر کشته شده؟ آقا اکبر؟ بابا؟ بابام؟ نمیدونم چیشد چشام سیاهی دید و سقوط کردم. با سردرد شدیدی آروم چشمهام رو باز کردم، تقریباً همه بالای سرم جمع شده بودن وحشت زده از جام بلند شدم. دنبال مامان میگشتم که پارسا گفت: - داخل حیاطه. با تمام توانم به سمت بیرون دویدم مامان داشت گریه میکرد سمتش رفتم و گفتم: - دروغه دیگه؟ دروغه مامان. تو چرا گریه میکنی؟ میدونی که نقشههاش رو. مامان نگاهی به من کرد و گفت: - خودم تو سردخونه دیدمش. گفتن این جمله از زبون مامان باعث شد ته دلم خالی بشه. بالاخره بغضم شکست و اشکهام روانه شدن، بابام رفت؟ درسته که خیلی عذابم داد؛ ولی دوسم داشت از این مطمئن بودم. فریاد زدم: - نـــه بابام نمرده دروغ میگی چرا اینطوری میکنی؟ اکبر آقازادهای که من میشناسم سقوط نمیکنه تمام تلاشش رو برای زنده موندن میکنه. پاهام سست شد و افتادم زمین اطراف و آدمها و پچ- پچهاشون برام مهم نبود فقط بابام رو میخواستم. من حتی نتونستم ازش خداحافظی کنم سرم رو به سمت آسمون گرفتم و آروم زمزمه کردم: - این حقم رو هم ازم گرفتی. مامان نشست کنارم من رو در آغوش کشید و گفت: - ساحلم نکن دخترم داری خودت رو داغون میکنی. رو به مامان کردم و گفتم: - تو که ازش شکستی و طلاق گرفتی این همه ظلم بهت کرد بازم براش گریه میکنی توقع داری دخترش گریه نکنه؟ مامان شرمنده گفت: - ببخشید که نتونستم زندگی خوبی برات بسازم دخترم. آروم گفتم: - خودم که داشتم میساختم چرا باید این ضربه به من وارد بشه؟ با یادآوری چهره بابا از جام بلند شدم و گفتم: - کدوم سردخونهست؟ مامان گفت: - نرو ساحل ببینیش نمیتونی فراموشش کنی. نگاهی به مامان کردم و گفتم: - نمیخوام هم فراموش کنم من رو ببر پیش بابام. مامان سرش رو تکون داد که پارسا گفت: - من میرسونمتون. بدون توجه به کسی یا چیزی به سمت بیرون رفتم من میخوام بابام رو ببینم. پشت سر دکتر وارد اتاق شدم، بعد از نشون دادن تخت بابا رفت بیرون. میترسیدم پارچه سفید رو کنار بزنم، اشکهام رو پس زدم و پارچه رو کنار کشیدم با دیدن بابا دستهام رو جلوی دهنم محکم نگه داشتم و هق زدم. بعد از اینکه آرومتر شدم گفتم: - بابا؟ بابایی؟ رفتی بابا؟ خندهای کردم و گفتم: - میبینی؟ حسرت تموم بابا نگفتنهام رو آخر روی دلم گذاشتی. همونطور که موهای سفیدش رو نوازش میکردم گفتم: - چیشد آخرش؟ یه عمر نوکریشون رو کردی، دخترت رو فروختی بهشون و زنی که خیلی دوست داشت رو از دست دادی فقط و فقط بخاطر پول غرور و همه چیزی که داشتی رو نابود کردی؛ ولی دیدی بابا؟ جای همهامون اون دنیاست تو زیادی جنگیدی برای این دنیای پوچ. تو این دنیا تنها چیزی که مهم نیست پوله و تو برای این جنگیدی. خندهای کردم و گفتم: - چرا همون شب خواستگاری نیومدی بهم بگی؟ دخترم این آدمش نیست ها خوشبختت نمیکنه بهجاش گفتی تو خوشبختترین دختر دنیا میشی چشم قشنگم. اشکم رو پس زدم و گفتم: - دلم تنگ شده بهم بگی چشم قشنگم. من نمیخوام از تو همچین تصویر بدی تو خاطرم داشته باشم میبخشمت؛ ولی زخمی که روی دلم باز کردی هیچوقت خوب نمیشه بابا. پیشونی بابا رو بوسیدم و آروم گفتم: - خداحافظ برای همیشه. رفتم بیرون پارسا با دیدنم سمتم اومد و گفت: - بریم؟ آروم لب زدم: - کجا؟ - خونمون دیگه. نگاهی بهش کردم و گفتم: - نمیخوام مامانم رو تنها بذارم یه مدت کنارشم. سری تکون داد و گفت: - درسته پس من برسونمتون بعدش برم، فردا میام برای کارای خاکسپاری. نگاه قدردانی بهش کردم و گفتم: - پارسا؟ آروم لب زد: - جانم؟ - مرسی. -
قلب در آشفتگی |solmaz.h کاربر انجمن نودهشتیا
Solmazheydarzadeh پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل نگاهی به خودم درون آینه کردم. خیلی خوشگل شده بودم برای اولین بار، لباس سبز یشمی پوشیده بودم و عجیب با رنگ چشمهام هارمونی داشت. چین لباسم رو درست کردم و با پوشیدن صندل و شال سفیدی سمت در رفتم. از پلهها پایین میومدم که پارسا با دیدن من بلند شد و اومد روبه روم ایستاد، دستش رو به سمتم دراز کرد و من روزی که برای اولین بار دیدمش یادم اومد. آروم زمزمه کرد: - افتخار نمیدی؟ خندهی آرومی کردم و گفتم: - افتخار میدم. نگاهی تو چشمهام کرد و گفت: - خیلی خوشگل شدی نفس من. دستش رو محکم گرفتم و باهاش همقدم شدم واقعا در کنار پارسا احساس غرور میکردم و هیچوقت این رو در کنار کسی تجربه نکرده بودم. وارد نشیمن شدیم؛ ولی خبری از هیچکس نبود رو به پارسا گفتم: - نیومدن؟ به بیرون اشارهای کرد و گفت: - حیاط نشستن. نگاهی تو چشمهاش کردم و گفتم: - که اینطور. ناخودآگاه پرسیدم: - پارسا زمان صیغهامون تموم نشده؟ دستم رو محکمتر گرفت، چشمکی زد و گفت: - نه هنوز، خیلی عجله داری تموم بشه؟ با شیطنتی که تو صدام بود گفتم: - آره. مشخص بود تعجب کرده کمی اخمهاش رو توی هم کشید و گفت: - چرا؟ آروم لب زدم: - تا زودتر عقد کنیم دیگه. نگاهی پر از حرف به من کرد و گفت: - تو... آروم گفتم: - من؟ زمزمه کرد: - خیلی خوب بلدی من رو آشفته کنی. خندهای از ته دلم کردم، من واقعا میتونم کنارش خودم باشم و از ته دل بخندم. با صدای نفس از پارسا جدا شدم: - بابا صدات میکنه داداش. پارسا نگاهی به من کرد و گفت: - بیا بریم. سری تکون دادم و همراهش قدم برداشتم. با دیدن جمعیت کمی که دور هم جمع شده و غرق سکوت بودن تعجب کردم، راستش توقع داشتم مثل خانواده یاس باشن خودم از طرز تفکرم لبخندی زدم وارد جمع شدیم. پارسا بلند رو به جمع گفت: - معرفی میکنم، همسرم ساحل جان. به سمت من برگشت و آروم زمزمه کرد: - ساحل جان خانواده پدری من هستن. رو به کمند گفت: - کمند جان زحمت میکشی ساحل رو آشنا کنی؟ من باید برم دیدن بابا. کمند بلند شد و اومد سمت من گفت: - حتماً داداش تو برو. پارسا که انگار اصلا راضی نبود تنهام بذاره، دستهام رو از حصار دستهاش درآورد و رفت. کمند من رو بیشتر سمت جمع برد و گفت: - میخوای آشنا بشی؟ آروم گفتم: - نه بریم بشینیم یه گوشه. سری تکون داد و باهم رفتیم روی صندلی نشستیم. نگاهی به کمند کردم و گفتم: - مردها کجا هستن؟ بعد اشارهای به اتفاق چند ساعت پیش گفتم: - نیومده؟ آروم گفت: - مردها پشت عمارت همیشه جمع میشن راجب بعضی موضوعها که زنها نباید بدونن صحبت میکنن موقع شام میان. چیزی نگفت مشخص بود داره از جواب دادن طفره میره آروم گفتم: - نیومده؟ سرش رو به معنی نه داشت تکون میداد که همونطور نصفه موند و به پشت من خیره شد، برگشتم و با دیدن مامانم بهت زده از جام بلند شدم. بعد از چند دقیقه که به خودم اومدم آروم سمتش رفتم و گفتم: - رعنا جون؟! من رو بغل کرد و با گریه گفت: - دخترم تسلیت میگم.