رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Taraneh

    Taraneh

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      93

    • تعداد ارسال ها

      1,053


  2. Khakestar

    Khakestar

    کاربر فعال


    • امتیاز

      21

    • تعداد ارسال ها

      354


  3. ...

    ...

    کاربر فعال


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      423


  4. Shahrokh

    Shahrokh

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      864


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/03/2025 در همه بخش ها

  1. سلام سلام اینجا بهتون میگم امروز روز چیه! که به مناسبتش کادووو بگیرید و خوشحالی کنید
    2 امتیاز
  2. •خب خب درود به شما تمامی نویسندگان گرامی انجمن نودهشتیا• من اومدم اینبار با یه چالش دیالوگ نویسی جذاب که همراه با جوایز نفیسی که می‌دیم بهتون🌚 حالا! چالش از این قراره که دیالوگی‌که من میدم رو ادامه بدید اما بدون مونولوگ و توصیفات قبل دیالوگ! یعنی چی؟! یعنی دیالوگ پشت دیالوگ بیارید‌. مثال می‌زنم براتون: - او آدم زندگی کردن نبود اما بی‌گمان از مردن نیز باکی نداشت. - وقتی از مردن باکی نداشت؛ زندگی‌کردن و دیدن دیدگاه‌های مثبت زندگی برای او نیز بی‌معنا بود! دیدین؟! نه توصیفی نه مونولوگی فقط دیالوگ می‌خوام ازتون. این تمرین حتی برای بالاتر بردن سطح قلم شما و قوی‌تر شدن دیالوگ نویسی‌تون هست. دو هفته فرصت ارسال دارید بچه ها🌚✨️ بعدش برنده ها مشخص میشن خب برسیم به بخش جوایز: نفر اول: (نویسنده انجمن) نفر دوم: (کاربر ویژه) نفر سوم: ( کاربر خاص) و حالا دیالوگی‌که قراره ادامه بدین: - بی‌شک تو برای من حوا بودی که با چیدن یک سیب به جهنم من تبعید شدی؛ حالا دیگر برای پشیمانی دیر است! برید ببینم چیکار‌می‌کنید🌚✨️
    2 امتیاز
  3. تو هستی اینجا ولی دوری ازم من دلم پره خیلی ازت توهستی پیشم توی قلب منی ولی خودت میخوای که قلبمو بشکنی مگه من بد بودم حرفی نداری بگی این همه جنگیدم سر این زندگی دلت هرجا پرید جز روی من من چی کم گذاشتم واسه ی این عاشقی من دلم پره ازت دیگه گریه نمیکنه منو اروم اصن میخوام برم میخوام دور شم ازت بپرم رو شاخه ی هرکی اصن برو خوش باش توهم دیگه راحت بگیر دستاشو تو دست اصن دیگه خسته شدم از این همه جنگ بی ثمر دلم میخواد فقط دور شم ازت
    2 امتیاز
  4. #پارت_ بیستم مامان یه خنده بلند کرد. - به من میگی حسود آقا، بعد خودت به جیک جیک های من و پسرمو‌ زیر نظر داری؟! بابا قهقهه ای زد و رو به‌ من‌ اشاره کرد. - مامانتو ببینا! عجب زبلی شده‌ دقیقا جمله خودمو به خودم برگردوند. با لبخند سر تکون دادم و به فضای خوبی که بینشون بود نگاه کردم؛ حالا که بحث بینشون گرم بود بهتر بود منم برم. - خب تا شما دو تا باهم کلکل می‌کنین من برم و به کارام برسم. دو تاییشون در تایید حرفم سرتکون دادن و بابا گفت: - برو دخترم راحت باش! مامان یهو وسط حرف بابا پرید و گفت: - نه نه ، نرو! تورو خدا من رو نگاه کن اومدم شما رو برای شام صدا کنم خودمم کنارتون نشستم به حرف زدن؛ پاشین بیاین شام تا غذا سرد نشده! بابا با گفتن امان از دست تو زن به سمت آشپزخونه حرکت کرد و مامانم رفت که ارمیا رو صدا بزنه که بیاد شام ؛ منم آروم به سمت آشپزخونه رفتم . بابا سر میز نشسته بود؛ منم روی صندلی کنارش جا گرفتم همون موقعه ارمیا همراه با مامان اومد و کنار من روی صندلی جا گرفت ، مامان هم کنار بابا نشست؛ بابا با گفتن بسم الله شروع به خوردن کرد و ما هم بلافاصله بعد از بابا شروع به خوردن کردیم بعد از تموم شدن غذا به مامان کمک کردم که میز رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم ، بابا و ارمیا هم با یه کاسه تخمه رفتن توی هال تا فوتبال بارسلونا و رئال رو نگاه کنن.
    2 امتیاز
  5. پارت هفتم رمان(دختر بودن ممنوع) خیلی تغییر کرده بودم. زهرا موهایم را کاملاً پشت سرم جمع کرده بود و فرق سرم را کج باز کرده بود. صورتم را آرایش کرده بود؛ آن‌قدر که درد گرفته بود، اما می‌ارزید. ابروهایم را باریک کرده و با مداد قهوه‌ای حالت داده بود. روی لبانم هم رژلب صورتی زده بود. لباسم قند افغانی سنتی بود، کاملاً آینه‌دوزی‌شده. زهرا گفت: – رها دخترم، خیلی زیبا شده‌ای. خوش‌به‌حال اکبر که همچون دختری نصیبش شده. در دلم گفتم: "آره، خوش‌به‌حال او که یک دختر پانزده‌ساله نصیبش شده!" پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. وقتی دید ساکتم، لپم را بوسید، خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد، اکبر وارد اتاق شد. تمام دعاهایی که بلد بودم زیر لب خواندم. آرزو کردم همین امشب بمیرد... اما نه، هیچ اتفاقی نیفتاد. انگار خدا هم من را فراموش کرده بود. نگاهی به او انداختم؛ لباس افغانی سفید پوشیده بود، ولی شکم بزرگش همچنان مشخص بود. ریشش را زده و موهایش را کوتاه کرده بود. پنج سال پیش دیده بودمش؛ به‌نظرم آن زمان جوان‌تر بود. گلی در دست داشت؛ بدون حرف آن را به سمتم گرفت. من هم بی‌حرف گرفتم. تمام تنم می‌لرزید. بی‌آن‌که چیزی بگوید کنارم ایستاد. حس می‌کردم قلبم می‌خواهد از دهانم بیرون بپرد. از بیرون صدای شادی مهمان‌ها می‌آمد. صدای مریم بود؛ دایره می‌زد و آواز می‌خواند. صدای دست زدن زن‌ها به گوش می‌رسید. مادر کنارم آمد و گفت: – رها جان، شالت را روی صورتت بینداز. همان کاری را که گفته بود انجام دادم. اکبر دستش را به سمتم دراز کرد و دستم را گرفت. واقعاً دستم را گرفته بود! با لمس دستم تمام بدنم یخ بست. برعکس دست‌های من که سرد بود، دست‌های او خیلی گرم بود. تپش قلبم تند شده بود، ولی کاری از من برنمی‌آمد. از بین زن‌ها عبور کردیم و روی صندلی‌ای که در انتهای راهرو گذاشته بودند نشستیم. سرم پایین بود و خواهر اکبر روبه‌رویمان می‌رقصید. بیشتر زن‌ها را نمی‌شناختم. بعد از کمی رقص، کسی روی سرم شکلات و پول ریخت... نفهمیدم چه کسی بود. با تاریک شدن هوا، مهمان‌ها یکی‌یکی خداحافظی کردند و رفتند. بسیار خسته شده بودم؛ شانه‌هایم از سنگینی لباس درد گرفته بودند و پاهایم بی‌حس شده بود. به اتاق رفتم و چند دقیقه بعد، اکبر هم وارد اتاق شد...
    2 امتیاز
  6. پارت ششم – رمان "دختر بودن ممنوع" همه، جز مادرم، با خوشحالی دست می‌زدند و دهان‌شان را شیرین می‌کردند. و سرانجام، نه معجزه‌ای رخ داد، نه خدایی صدایم را شنید... عقدمان خوانده شد. موفق شدند دختر بودنم را از من بگیرند؛ و مرا عروس کوچک روستا کنند. در سکوت، در گوشه‌ای نشسته بودم، اشک می‌ریختم و فقط یک چیز را می‌دانستم: هفته آینده، شب حنابندان و عروسی است. آن یک هفته، برایم به اندازه یک سال گذشت. سعی می‌کردم از لحظه‌لحظه‌ بودن کنار مادرم لذت ببرم؛ هرچند سخت، هرچند دردناک. دلم برای خودم می‌سوخت؛ دختری که برای پرداخت قرض پدرش، فروخته شده بود. خوشحالی از چشم‌های پدر معلوم بود؛ هم از اینکه بالاخره از شرّ من راحت می‌شد، و هم اینکه قرض‌هایش پاک شده بود. حنابندان ساده‌ای گرفتیم؛ فقط در بین خودمان. پدر حتی کسی را دعوت نکرد. من هم راضی بودم؛ نه لازم بود آرایشگر بیاید، نه صدای غرغر پدر را تحمل کنم. آن چند نفری هم که بودند، خواهر اکبر و چند همسایه بودند. تا جایی که شنیده بودم، اکبر کسی را نداشت... تنها بود... درست مثل روحش. تا آخر شب همه رقصیدند، و آخر هم حنا آوردند. دست و پاهایم را حنا بستند. و من خوشحال بودم که حداقل امشب، اکبر کنارم نیست. او تا دیروقت با دوستانش بود... و البته، پدرم هم... و بلاخره، روز عروسی رسید. روزی که همه‌چیز برای همیشه عوض شد. صبح زود بیدار شدم. مادر گفت: "زهرا خانم میاد آماده‌ت کنه." حمام کردم. وقتی برگشتم، زهرا رسیده بود. زن مهربانی بود؛ همسر محسن. تنهایی با شوهرش زندگی می‌کرد، و برای خرج خانه‌، آرایشگری می‌کرد. با کیف کوچکش نزدیک شد. چشم‌های سبزش پر از اندوه بود. احساس تأسف عمیقی در نگاهش موج می‌زد. به چشمانش نگاه کردم و بغلم کرد. محکم‌تر از همیشه... آرام گفتم: ـ ناراحت نباش زهرا جان... کاری از دستم برنمی‌اومد... حرفی نزد. فقط مرا سفت‌تر در آغوشش گرفت. کنار دیوار نشستم. روبه‌رویم نشست و کارش را از موهایم شروع کرد. چشمانم را بستم. نگذاشتم اشک‌هایم کارش را خراب کند. به چی باید فکر می‌کردم؟ به اینکه چند ساعت دیگر، زندگی‌ام چه شکلی می‌شود؟ یا باید خوشحال باشم که از پدرم خلاص می‌شوم؟ اما فقط یک چیز را خوب می‌دانستم: زندگی با من بازی جدیدی شروع کرده بود. و من نباید ببازم... نباید ضعیف باشم. من هنوز هم دلم می‌خواست پرنده باشم. آزاد... و تا آخرین لحظه، امید را رها نمی‌کردم. ساعت‌ها گذشت... او سرگرم آماده‌ کردن من بود، و من سرگرم آماده‌ کردن روحم برای ادامه زندگی... زهرا با لبخندی گفت: ـ رها جان، چشماتو باز کن... آینه را به دستم داد. نگاه کردم. خدایا... این من بودم؟
    2 امتیاز
  7. یار که از بوسه گذر کرد و در آغوش کشید روزه از حد ترخّـص گـذرد واجب نیست
    2 امتیاز
  8. صحبت ازحرف حسابی مکن ای اهل حساب فهم احساس به فرمول ریاضی ستم است...
    2 امتیاز
  9. بوسیدمش وقتِ اذان، یا رب ببخشایَم ولی؛ آمد ز مسجد حکمِ این: "حی علی خیرالعمل"
    2 امتیاز
  10. گفتم بعد از این باید فراموشش کنم دیدمش و از یاد بردم گفته‌های خویش را !
    2 امتیاز
  11. چشم تریاکی تو کم بود عینک هم زدی شیشه ای کردی مرا تا خوب معتادت شوم :)
    2 امتیاز
  12. در سرت امروز بحث داغ آغوشم نبود جمعه تعطیل است یا ما را زِ خاطر برده‌ای ؟ :)
    2 امتیاز
  13. هم دل و دينم فنا شد هم سر و جانم فدا من به عشقت زنده ام ای عشق ، جانِ كلام ؛
    2 امتیاز
  14. من که از شعر و غزل هیچ نمی‌دانستم .‌. تا که در فرضیه چشم تو اثبات شدم!
    2 امتیاز
  15. زندگی صحنه دل بود که من کات شدم، بس که در محضر چشم تو مجازات شدم!
    2 امتیاز
  16. من حسـودی میکنم حتی به دیوار اتاق ، تکیه‌گاهت میشـود وقتی کنارت نیستم!
    2 امتیاز
  17. گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می‌کنم
    2 امتیاز
  18. گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می‌خرم گفتم که ارزان‌تر از این من با تو سودا می‌کنم
    2 امتیاز
  19. گفتا که از بی‌طاقتی دل قصد یغما می‌کند گفتم که با یغماگران باری مدارا می‌کنم
    2 امتیاز
  20. گفتا چه می‌بینی بگو، در چشم چون آیینه‌ام گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می‌کنم
    2 امتیاز
  21. گفتا که تلخی‌های می گر ناگوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا می‌کنم
    2 امتیاز
  22. گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می‌کنم
    2 امتیاز
  23. گفتا که می‌بوسم تو را، گفتم تمنا می‌کنم گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می‌کنم
    2 امتیاز
  24. من سرم بر شانه‌ات؟ . . یا تو سرت بر شانه‌ام؟ فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟
    2 امتیاز
  25. چای دم کن… خسته‌ ام از تلخی نسکافه‌ ها چای با عطر هل و گل‌ های قوری بهتر است
    2 امتیاز
  26. نامه‌ هایم چشم‌ هایت را اذیت می‌کند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
    2 امتیاز
  27. توی قرآن خوانده‌ام… یعقوب یادم داده است: دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است :)
    2 امتیاز
  28. عشق بعضی وقت‌ ها از درد دوری بهتراست بی‌ قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است!
    2 امتیاز
  29. یک رساله دیده ام، با نام زیبای بغل پس عزیز قلب من، حی علی خیر العمل!
    2 امتیاز
  30. شنیده‌ام که درخت از درخت باخبر است و من گمان دارم که سنگ هم از سنگ و ذره ذره عالم که عاشقان هم‌اند مگر دل تو که بیگانه است، با دلِ من! - هوشنگ ابتهاج
    2 امتیاز
  31. دل شکستی و کسی نیست بگوید این غم ، بومرنگ است و شبی سوی تو بر می‌گردد !
    2 امتیاز
  32. ما شهره به عشقیم و تو را جار کشیدیم ما بار جنون را سر بازار کشیدیم گفتند دمِ مرگ میایی، سر خود را آسیمه‌ سرانه به سرِ دار کشیدیم کاری به جز عاشق شدن انگار نداریم هر چیز کشیدیم، از این کار کشیدیم بر دفتر نقاشیِ‌مان موقع رَسمت والله که از گریه تو را تار کشیدیم گفتیم که با فایده در داغ بسوزیم با آتشِ دوریِ تو سیگار کشیدیم آنقدر تو را تنگ در آغوش گرفتیم بین همهٔ شهر و تو دیوار کشیدیم
    2 امتیاز
  33. می توان از قصه‌ی فرهاد این را بر گرفت مرد اگر عاشق شود کوهی نمیماند دگر !
    2 امتیاز
  34. تا با رقیبان دیدمت سر را به زیر انداخته ای پنجشنبه است ای یارِ من، فاتحه ات را خوانده ای؟!
    2 امتیاز
  35. دلخوش به خنده‌هایِ منِ خیره سر نباش؛ دیوانه‌ها به لطفِ خدا غالبا خوشند!
    2 امتیاز
  36. امروز 3 ژانویه، روز جهانی خوابیدنه؛ اگه مثل من امتحان داری به مناسبت این روز فرخنده میتونی بخوابی و درس نخونی :))))
    2 امتیاز
  37. - دیر است. من رفته‌ام‌ و تو آنجا در کنار یک درخت سیب و چند خاطره، تنهایی؛ نابود کردن تمام چیز های خوب ارزشش را داشت!؟
    2 امتیاز
  38. 2 امتیاز
  39. 2 امتیاز
  40. 2 امتیاز
  41. 1 امتیاز
  42. 1 امتیاز
  43. 1 امتیاز
  44. 1 امتیاز
  45. 1 امتیاز
  46. 1 امتیاز
  47. 1 امتیاز
  48. 1 امتیاز
  49. 1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...