به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/25/2024 در همه بخش ها
-
#پارت_ دوازدهم با حرص نفسمو بیرون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم و یک کاسه پفیلا که قبلاً توی کابینت جاسازی کرده بودم رو در آوردم بعد سمت تلویزیون رفتم و روشنش کردم و دنبال یه فیلم یا انیمیشن گشتم که دیدم شبکه پویا داره پاندای کونگ فو کار پخش میکنه! با هیجان جلوی تلویزیون لم دادم و شروع کردم به پفیلا خوردن؛ محو تماشای پاندای کونگ فو کار بودم که یکی کنار گوشم محکم داد زد! از ترس کاسه پفیلا ها از دستم پرت شد روی زمین ، شوک زده درحالیکه دستم روی قلبم بود خشکمزده بود . از شدت شوک قلب درد گرفته بودم ، ارمیا که از دیدن حالتم ترسیده بود تکونم داد و گفت: - الو نمیری آوین ، خوبی؟! بابا شوخی کردم ! مامان با یک لیوان آب به سمتم اومد و لیوان آب رو سمتم گرفت و گفت : - بگیر بخور بچه ! بعد رو کرد به ارمیا گفت : - چیکارش کردی ؟! هزار بار نگفتم با هم از این شوخی ها نکنید؟! آب رو آروم خوردم و چشم غره ای سمت ارمیا رفتم و بهش توپیدم: - بیشعوری ، بیشعور ! دست خودت نیست که ، نمیگی سکته کنم؟! ارمیا در حالی که عصبانیت من به کلیه اش هم نبود خندید و گفت: - تو ؟عمرا ! بادمجون بم آفت نداره. از حرفش حرصم گرفت میخواستم اولین چیزی که توی دستمه رو سمتش پرتاب کنم که دیدم لیوان جهیزیه مامانه ، اگه پرت کنم مامانم من رو میکشه و بعد جنازه ام رو آویزون کنه سرکوچه عبرت عموم بشم ! در نتیجه لیوان رو زمین گذاشتم و سریع از جام بلند شدم و دنبالش کردم؛ ارمیا هم با خنده پا به فرار گذاشت.1 امتیاز
-
#پارت_ یازدهم مشغول گشتن توی گوگل بودم بلکه یه خبرگزاری یا چیزی پیدا کنم که مرتبط با اون باشه اما انگار کل دنیا با من لج کرده بودن که هیچ خبری نبود؛ دیگه واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم! به ساعت نگاه کردم دیدم دقیقا سه ساعت هست که در حال جستجو هستم، تعجب کردم خیلی عجیب بود که مامانم تا الان حالی ازم نپرسیده بود، گوشی رو گذاشتم کنار و از اتاق خارج شدم سرکی بیرون کشیدم و دنبال مامان گشتم ولی هر چی سر چرخوندم نبود؛ کامل از اتاق خارج شدم و توی هال دنبالش گشتم و هم زمان گفتم: - ماماان؟! زده بودم روی گاز و تند تند کلمه مامان رو تکرار میکردم که باصدایی که از پشتم اومد یه متر پریدم هوا: - مامان و کوفت ! مامان و مرض ! نمیبینی دارم با خالت حرف میزنم ؟ صداتو انداختی پس کلت خجالتم نمیکشی؟! والا ما همسن شما بودیم کسی تا حالا صدامونو نشنیده بود. دستامو بالا گرفتم و گفتم: - تسلیم بابا، تسلیم! مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت: - خب چیکار داشتی هزار بار صدام کردی ؟! شونه ای بالا انداختم و درجواب گفتم: - گفتم خبری ازت نیست ببینم چیکار داری میکنی؟! - از اولم فضول بودی! درجواب حرف مامان چشمام درشت شد و با اعتراض اسمشو صدا زدم، مامان شونه ای بالا انداخت و گفت: - والا ! از اول همین بودی برای همین انقدر دنبال خبرنگاری دیگه و گرنه مثل آدم سرتو مینداختی پایین می رفتی دنبال یه کار پشت میزی! - آها حتما اون کار پشت میزی حسابداریه؟! - میتونه حسابداری هم باشه!1 امتیاز
-
پارت چهل و هشتم رمان خاص بعد با خنده دست ترانه رو گرفتم و با هم راه افتادیم . تو راه گولاخ خان رو دیدم که با چشماش برام خط و نشون میکشید. منم یه پشت چشمی براش نازک کردم و به راهم ادامه دادم. خداروشکر تیام و سپهر جلوتر بودند ادا بازیای من رو ندیدند ولی ترانه دید و پرسید : چی شده ؟ منم گفتم: چیز مهمی نیست رفیق . دستش رو گرفتم و به سمت در بیمارستان کشیدم . از در رفتیم بیرون سمت ماشین تیام که تو پارکینگ بود.(چون عروسک قشنگم رفته تعمیرگاه که البته پول تعمیرش رو برادران گرام از جیب میپردازند تا دیگه از این فکر ها به سرشون نزنه. خخخخ..) سوار شدیم و سمت خونه ی ما حرکت کردیم. به محض رسیدن به خونه آژیر معده ی همه امون روشن شد . در نتیجه زنگ زدیم برامون پیتزا آوردند. البته بازم به حساب تیام و سپهر. (اگه فکر کردین خودم حساب میکنم سخت در اشتباهید. گفتم تلافی نمیکنم، نگفتم تنیهشون نمیکنم که. تازه اولش هست. خخخخ..)البته ترانه میخواست دنگ خودشو بده اما تیام خان صرفا جهت خودشیرینی برگشت گفت: ما رو بزنید این حرفا رو نزنید خانوم. شما مهمون مایید. وظیفه ی ماست ازتون پذیرایی کنیم. امروز هم که حسابی شرمنده اتون شدیم . تو زحمت افتادین .ترانه هم پشت چشمی براشون اومد که منم حساب کار دستم اومد، چه برسه به اونا. بعد گفت: اولا : این خودشیرینی ها بهتون نمیاد پس الکی تلاش نکنید؛ دوما: بخاطر شما نکردم . بخاطر رفیق و خواهرم انجامش دادم که جونم هم بخواد بهش میدم.1 امتیاز
-
قتل خاموش ژانر : پلیسی ، جنایی ، عاشقانه شروع رمان : ۱۴۰۳/۹/۱۲ خلاصه: شاید در یک رویداد یا یک اتفاق انتظار یک سری مشکلات ایجاد شده را در زندگی نداشته باشی اما آن مشکلات همچون دیو سیاه تمام زندگیت را مانند پر کلاغ سیاه میکند ، و تو درمانده توان درست کردن مشکلات را نداری و دست از برطرف کردن مشکلات میکشی اما این کار نابود کنندهای سرنوشتی است که قبلاً برایت معین شده و تو میتوانستی تغییرش بدی اما نکردی. مقدمه: تیک تاک تیک تاک تیک تاک فشاری بر روی دستههای مبل سلطنتی که بر روی آن نشسته بود آورد و آرام و لرزان از جای خود برخواست. قدمهایش را کوتاه بر میداشت صدا از پشت شیشهی خانهاش به گوش میرسید نمیدانست قرار است چه اتفاق برایش بیوفتت دو دل مانده بود که به سمت صدا برود یا همان جا بماند و بیشتر پیش نرود ، اما ترسش مانع از یک جا ایستادن میشد هر چقدر به پنجرهی پذیراییاش نزدیک تر میشد صدای خش - خش و تق - تق بیشتر میشد صدای غرش رعد و برق موجب جیغ کشیدنش شد دستانش را بر روی موهای بلندش قرار داد و لرزان به قدمهای خود سرعت بیشتری بخشید همین که به نزدیکی پنجره رسید نفسش را با ترس حبس کرد و آرام پردهی سلطنتیاش را کنار زد و با تعجب بر شاخه ای که بر اثر باد به پنجره برخورد میکرد خیره ماند نفسی را از روی آسودگی کشید اما مدتی نگذشت که سایهای را در حیاط دید جیغ گوش خراشش آن ویلای متروکه را به لرزه در آورد با وحشتی که به جانش افتاده بود پرده را انداخت احساس نزدیکی کسی را در پشت سرش کرد با ترس قدمهای سست و لرزان خود را به حرکت در آورد اما پیش از آنکه کامل بتواند چهره فرد رو به رویش را ببیند خون از گردنش پاشیده شد و قل - قل کنان بیرون زد. ناظر: @Arshiya1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم رمان خاص ما هم که دیدیم تخفیف در کار نیست گفتیم بریم زودتر شروع کنیم تا تنبیه مون بیشتر نشده هییی روزگار تو این مدت چونه زدن من سر تخفیف و اینا تیام رفت لباساش رو عوض کرد الانم با قیافه ی عصبی جلوی رومون وایستاده و داره نگاهمون میکنه و منتظره که ما بریم کارمون رو شروع کنیم سپهر هم با حفظ روحیه رفت یکی زد رو شونه ی تیام و گفت بیخیال داداش خاکی باش یه شوخی بیشتر نبود اینجوری نگاش نکن سکته میکنه از ترس میمونه رو دستمون تیام با همون قیافه ی برزخی یه نگاهی به سپهر انداخت و گفت :این؟ترس؟سکته؟ باور نکن مظلومیتش رو برادر من این بشر همونیه که منو تا مرز سکته برد و برگردوند فقط من در تعجبم تو رو چجوری با خودش همراه کرده داداش سپهر یه نگاهی بهش کرد و گفت: چیکار کنیم دیگه مرام رفاقتمون نیمه راه بودن نیست یا علی گفتیم تا تهش با همیم حتی تنبیه مون رو تقسیم میکنیم بیخیال بیا شروع کنیم تا به ناهار برسیم داداش بعد هم رفت سه تا تی آورد و خودش اول از همه شروع کرد سالن رو تمیز کنه . من هم راه پله ها رو تمیز کردم تیام هم راهرو بهش افتاد خلاصه بعد از یه ساعت کوزت بازی که هر سه تامون رو به غلط کردن انداخت کارمون تموم شد و خسته و تشنه و گشنه دست و صورتمون رو شستیم و به سمت آشپزخونه برای ناهار پرواز کردیم انقدر خسته بودیم که حتی نفهمیدیم چجوری قرمه سبزی مامان پز رو خوردیم و تشکر کردیم و دست و صورت شستیم و پرواز کردیم سمت بالا برای خواب من که تو اتاق خودم رفتم و به محض رسیدن به تخت از خستگی غش کردم و سه سوت خوابم برد تیام و سپهر هم رفتند اتاق مهمان چون اتاق تیام داغون بود به خصوص تختش و اونا هم از خستگی زیاد سه سوته خوابشون برد (انگار کوه کندیم حالا خخخخ....)1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم رمان خاص ما هم که دیدیم تخفیف در کار نیست گفتیم بریم زودتر شروع کنیم تا تنبیه مون بیشتر نشده هییی روزگار تو این مدت چونه زدن من سر تخفیف و اینا تیام رفت لباساش رو عوض کرد الانم با قیافه ی عصبی جلوی رومون وایستاده و داره نگاهمون میکنه و منتظره که ما بریم کارمون رو شروع کنیم سپهر هم با حفظ روحیه رفت یکی زد رو شونه ی تیام و گفت بیخیال داداش خاکی باش یه شوخی بیشتر نبود اینجوری نگاش نکن سکته میکنه از ترس میمونه رو دستمون تیام با همون قیافه ی برزخی یه نگاهی به سپهر انداخت و گفت :این؟ترس؟سکته؟ باور نکن مظلومیتش رو برادر من این بشر همونیه که منو تا مرز سکته برد و برگردوند فقط من در تعجبم تو رو چجوری با خودش همراه کرده داداش سپهر یه نگاهی بهش کرد و گفت: چیکار کنیم دیگه مرام رفاقتمون نیمه راه بودن نیست یا علی گفتیم تا تهش با همیم حتی تنبیه مون رو تقسیم میکنیم بیخیال بیا شروع کنیم تا به ناهار برسیم داداش بعد هم رفت سه تا تی آورد و خودش اول از همه شروع کرد سالن رو تمیز کنه . من هم راه پله ها رو تمیز کردم تیام هم راهرو بهش افتاد خلاصه بعد از یه ساعت کوزت بازی که هر سه تامون رو به غلط کردن انداخت کارمون تموم شد و خسته و تشنه و گشنه دست و صورتمون رو شستیم و به سمت آشپزخونه برای ناهار پرواز کردیم انقدر خسته بودیم که حتی نفهمیدیم چجوری قرمه سبزی مامان پز رو خوردیم و تشکر کردیم و دست و صورت شستیم و پرواز کردیم سمت بالا برای خواب من که تو اتاق خودم رفتم و به محض رسیدن به تخت از خستگی غش کردم و سه سوت خوابم برد تیام و سپهر هم رفتند اتاق مهمان چون اتاق تیام داغون بود به خصوص تختش و اونا هم از خستگی زیاد سه سوته خوابشون برد (انگار کوه کندیم حالا خخخخ....)1 امتیاز
-
پارت بیست و یکم رمان خاص من و سپهر هم که دیدیم اوضاع خیلی بده و داره تبدیل به درگیری مسلحانه و خطرناک میشه مثل بچه های خوب شروع کردیم و نقشه ها و دیوونه بازیمون رو جهت جداسازی تیام خان از تختش توضیح دادیم و بعد هم قیافه ی مظلومی به خودمون گرفتیم و گفتیم :ببخشید مامان خانوم هم نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون کرد و گفت:اولا اونی که باید ازش معذرت بخواین تیام خان نه من دوما برای جنبه ی عمومی جرم و این خرابکاری تون همه اتون تنبیه میشین و باید سالن و راه پله و راه رو رو تمیز کنید تیام خان که اینا رو شنید یه پوزخند زد بهمون و میخواست مامان رو بغل کنه که مامان گفت ؛همونجا وایستا تیام خان ! اولا همین الان برو لباس های خیست رو عوض کن تا بیشتر از این خونه رو خیس نکردی دوما شماهم باید باهاشون خونه رو تمیز کنی بخاطر اینکه یاد بگیری دیگه با لباس خیس تو خونه راه نیوفتی و همچنین صدات رو دیگه تو این خونه بالا نبری و فریاد نزنی حالا هم برو تا خون سردیم رو از دست ندادم و دست به اسلحه (دمپایی )نشدم بعد هم رفت سر جاش نشست کنار بابا که هنوز تو شوک بود منم که زیر چشمی به مامانم نگاه میکردم به محض اینکه نشست با همون قیافه ی مظلومانه ای که به خودم گرفته بودم رو کردم به بابا و گفتم بابا جونم یه چیزی به مامان بگو لطفا من نمیتونم طی بکشم لطفا بابا که هنوز یکم شوکه بود با دیدن قیافه ام گفت :حالا یه کاریش میکنم ولی همون موقع مامانم با ناز گفت : تیرداد عشقم که بابا هم که عاشق کلاما رو فراموش کرد مات مامان شد و یهویی گفت: حق با شماست عشقم اصلا همیشه حق با مامانتون بچه ها شما هم بجای این همه وقت تلف کردن برید به تمیز کاریتون برسید تازه تیارا خانوم شما باید الگوی سپهر جان باشی نه بد آموزی از داداشت هم معذرت خواهی میکنی هزینه ی تشک جدید تختش هم از پول تو جیبی این ماهت کم میشه همون طور مظلومانه بهش نگاه کردم و گفتم:بابا جون.... اونم گفت :این دفعه این چیزا جواب نمیده پس چونه نزن و برو به کارت برس هر چی زودتر شروع کنید زودتر کارتون تموم میشه و به ناهار می رسید1 امتیاز
-
پارت بیستم رمان خاص همون جوری که با خنده داشتیم فرار میکردیم یهو دیدیم ای وای پله ها تموم شده و رسیدیم به سالن پذیرایی و از اونجایی که شانس نداریم هیچ کدوم مامان و بابا تو سالن نشسته بودند و داشتند باهم گفت و گو میکردند که یهو نگاهشون به ما افتاد همون لحظه ما وایستادیم و چون حرکتمون یهویی بود تیام که پشت سرمون بود هم بهمون خورد تعادلمون رو از دست دادیم و سه تایی خوریم زمین از اونور مامان خانوم که شاهد این اتفاق بود با چشمایی که عصبانیت زیادش رو نشون میداد نگاهمون کرد و گفت :میشه محض رضای خدا یکی تون بهم بگه اینجا چه خبره ؟ تیارا ،سپهر باز چه آتیشی سوزوندین که اینجوری میدویین؟ تیام این چه سر و وضعی هست مگه با لباس دوش گرفتی؟ من و سپهر هم که گردن گیرمون خرابه هم زمان گفتیم:کی؟ما؟اصلا به ما میاد؟ نه بابا ما بچه های خوبی هستیم خخخ... هر کلمه ای که میگفتیم قرمزی صورت تیام و عصبانیتش بیشتر میشد و با این جمله ی آخرمون دیگه منفجر شد و گفت :هه..بچه های خوب؟شما دوتا؟احیانا منظورتون گودزیلا هاست نه؟ بابا که از لحظه ی اول با دیدن ما و سر و وضع تیام رفته بود تو شوک اما مامان حسابی از خجالتم در اومد و گفت: اولا تیارا و سهیل به جای توجیه و انکار توضیح درست بدید ببینم تا چه حد خرابکاری کردین دوما تیام خان یادت نره هر چقدر هم عصبانی باشی نباید تو این خونه داد بزنی سر خونواده ات و این کار اشتباهه حالا سپهر جان تیارا خانوم یکی تون توضیح بده برام تا دست به اسلحه ی محبوبم نبردم1 امتیاز
-
پارت نوزدهم رمان خاص حتما میگین چجوری همه ی اینا رو با چشماش گفت باید بگم که عرضم به حضورتون ما خیلی ساله با هم دوستیم و زبان رمزی خاص خودمون رو داریم بله اینجوریاست به قول جناب خان تو خندوانه: یه اینطور چیزایی تو خودمون داریم خب دیگه برم تا سپهر پر پرم نکرده خخخ.... در اتاقش رو آروم باز کردیم و آروم آروم به سمت تختش رفتیم البته خوابش انقدر سنگین بود که اگر با دست و جیغ و هورا هم می رفتیم بیدار نمیشد ولی محض احتیاط برای اینکه نقشه امون رو بهتر اجرا کنیم آروم رفتیم و خب یه اول منو سپهر یکم تختش رو تکون دادیم شکل موج بعد یه پارچ آب ناقابل خالی رو سرش و در مرحله ی آخر یه صدای وحشتناک و بلند از اسپیکر پخش کردیم که یهو از جاش پرید و چون خیلی یه دفعه ای بود فکر کرد از ساختمونی جایی افتاده و بعد هم حالت دست و پا زدن گرفت و همش میگفت وای الان غرق میشم وای وای ما هم اون کنار داشتیم خنده امون رو کنترل میکردیم که یهو نگاهش افتاد به ما و دست هاش به حالت بامزه ای همون بالا موند و چشماش گرد شده بود و هنوز گیج بود دیگه نتونستیم تحمل کنیم و هر دوتا از شدت خنده منفجر شدیم تازه اونجا بود که تیام خان از گیجی در اومد یه نگاه به خودش یه نگاه به ما کرد و بعد با چشمایی که ازش آتیش میزد بیرون گفت:این مسخره بازی کار شماست دیگه ما هم که دیدیم اوضاع خیلی خیته گفتیم کی ؟ ما؟ نه بابا اصلا ما بچه های خوبی هستیم و همین جوری که داشتیم اینا می گفتیم عقب عقب به سمت در حرکت کردیم و تیام هم با همون ظاهر خیس و آبکشیده دنبالمون راه افتاده بود یکم مونده بود بگیرتمون که دوتایی در و باز کردیم و فرار کردیم از دست خشم اژدها ولی اونم کم نیاورد و با همون ریخت و قیافه افتاد دنبالمون1 امتیاز
-
پارت هجدهم رمان خاص سپهر هم با لبخند و مسخره بازی دست هاش رو گرفت روی سرش و گفت من تسلیمم سرورم مرا عفو نموده و از گناه من بگذرید لطفا خخخ... منم نامردی نکردم و یدونه دیگه زدم تو سرش گفتم:سپهههر باز لوس بازی درآوردی برادر من به جای این کارا پاشو بریم یه نقشه بچینیم تیام خان رو بیدار کنیم از خواب ناز خخخ... با شیطنت یه ابرویی بالا انداخت و گفت:با اینکه میدونم بعدش تیام تیکه پارمون میکنه ولی تو مرام رفاقت ما نیست نیمه راه باشیم پایتم شدیددد بزن قدش رفیق خخخ... هیچی دیگه بعد از چند تا مرام بازی رفتیم که آماده بشیم برای یه عملیات خطیر و سختتتت جدا سازی تیام از تختش که این کار هر کسی نیست اما ما از پسش بر میایم خخخخ.... حتما براتون سوال شده چرا این قدر میگیم کار و سخت و این داستانا چون این خل و چل دوست داشتنی من(تیام)خیییییلی بد خواب هستش یعنی یه چیز میگم یه چیز میشنوین این بشر نمی خوابه نمی خوابه ولی وقتی خوابید با همکاری بلدوزر و حضرت فیل به زور میشه از تختش جداش کرد که البته اینم جزو دیوونه بازی های خاص خودش و چیزی که ترسناکش میکنه اینه که اگه بزور جداش کنیم مثل اژدها خشمگین میشه و حسابمون با کرام الکاتبین و تیکه بزرگمون دماغمون خخخخ... خب همون طور که داشتم از وجنات تیام خان براتون میگفتم آروم آروم با سپهر از پله ها رفتیم بالا و الان دم در اتاق خل و چل اعظم هستیم و قرار نقشه امون رو اجرا کنیم و سپهر خان داره چشم غره میره که یعنی بیا دیگه چیکار داری میکنی1 امتیاز
-
به نام خالق عشق پارت اول رمان خاص باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم. اخه یکی نیست به من خنگول بگه : _ نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ترم تابستونه برداشتنت چی بود؟ ولله! الان همه ی هم سن و سالای من دارن میرن گردش و تفریح و استراحت. اونوقت من بیچاره باید برم دانشگاه. ای خدا! خب خیلی حرف زدم سرتون رو درد آوردم. برم اتاق فکر(دست شویی) تا بعد از انجام عملیات سری و مرتب سازی این جنگل آمازون(موهام) و شستن دست و صورتم، کاملا خانومانه و به قول مامان خانوم مثل دسته ی گل برای دانشگاه حاضر بشم.خب پس از انجام عملیات مذکور اومدم بیرون . موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم . یه گیره هم زدم که کاملا محکم کاری کرده باشم . بلاخره رسیدم به بخش حساس و سخت ماجرا که اون سوال (چی بپوشم؟) هست . به نظرم این یکی از اساسی ترین بحران های هر دختریه . هر وقت این سوال رو از خودم پرسیدم ، در نهایت من بودم و یه کوه لباس. تنها فرق الانم اینه که وقت ندارم. از بد شانسی زیادم امروز با یه استاد خیلی سخت گیر کلاس دارم. اگه از جلسه ی اول تاخیر داشته باشم، این ترم کلا منو حذف میکنه. اونوقت یه قدم از هدفم دور می افتم. به نظرم زندگی با همین هدف هاست که قشنگه. هرچیزی تو دنیا ارزش اینو نداره که آدم رو از هدف هاش دور کنه.خب این همه حرف زدم هنوز خودم رو معرفی نکردم. .من تیارا احسانی هستم. ۲۰ سالم هست. دانشجوی کارشناسی ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهرانم. ما اهل رامسر هستیم. چند سالی هست که برای گسترش کار پدرم و همچنین کار تدریس مادرم اومدیم تهران زندگی میکنیم. اسم پدرم تیرداد احسانی هست. اون خیلی خوشتیپ و مقتدر و مهربونه. چشمای عسلی تیره مایل به خرمایی داره و موها ی لخت مشکی که تو نور رنگشون به خرمایی تغییر میکنه. قد بلند و هیکلی هست چون یه زمانی بدنسازی کار میکرده . جالب ترین نکته درباره ی اون اینه که فقط ۳۹ سالشه و خیلی جوون هست . بخاطر اینه که اونقدر عاشق مامان تارا بوده که نتونسته صبر کنه . تو ۱۶ سالگی دادا(بابا بزرگم که اسمشم داریوش و ما میگیم دادا)ومامان ملی(مامان بزرگم که اسمش ملکه است)رو متقاعد کرد که براش برن خواستگاری و همون سال هم باهم عروسی کردند. سال بعدش داداش گلم تیام به دنیا اومد اون خیلی شبیه باباست بخاطر همین حس میکنم مامان اونو بیشتر از من دوست داره .1 امتیاز