رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. الهه پورعلی

    الهه پورعلی

    کاربر فعال


    • امتیاز

      25

    • تعداد ارسال ها

      520


  2. Shahrokh

    Shahrokh

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      864


  3. فاطمه بهرامی.

    فاطمه بهرامی.

    کاربر فعال


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      264


  4. f.m

    f.m

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      224


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/08/2024 در همه بخش ها

  1. قتل خاموش ژانر : پلیسی ، جنایی ، عاشقانه شروع رمان : ۱۴۰۳/۹/۱۲ خلاصه: شاید در یک رویداد یا یک اتفاق انتظار یک سری مشکلات ایجاد شده را در زندگی نداشته باشی اما آن مشکلات همچون دیو سیاه تمام زندگیت را مانند پر کلاغ سیاه می‌کند ، و تو درمانده توان درست کردن مشکلات را نداری و دست از برطرف کردن مشکلات میکشی اما این کار نابود کننده‌ای سرنوشتی است که قبلاً برایت معین شده و تو می‌توانستی تغییرش بدی اما نکردی. مقدمه: تیک تاک تیک تاک تیک تاک فشاری بر روی دسته‌های مبل سلطنتی که بر روی آن نشسته بود آورد و آرام و لرزان از جای خود برخواست. قدم‌هایش را کوتاه بر می‌داشت صدا از پشت شیشه‌ی خانه‌اش به گوش می‌رسید نمی‌دانست قرار است چه اتفاق برایش بیوفتت دو دل مانده بود که به سمت صدا برود یا همان جا بماند و بیشتر پیش نرود ، اما ترسش مانع از یک جا ایستادن میشد هر چقدر به پنجره‌ی پذیرایی‌اش نزدیک تر میشد صدای خش - خش و تق - تق بیشتر میشد صدای غرش رعد و برق موجب جیغ کشیدنش شد دستانش را بر روی موهای بلندش قرار داد و لرزان به قدم‌های خود سرعت بیشتری بخشید همین که به نزدیکی پنجره رسید نفسش را با ترس حبس کرد و آرام پرده‌ی سلطنتی‌اش را کنار زد و با تعجب بر شاخه ای که بر اثر باد به پنجره برخورد میکرد خیره ماند نفسی را از روی آسودگی کشید اما مدتی نگذشت که سایه‌ای را در حیاط دید جیغ گوش خراشش آن ویلای متروکه را به لرزه در آورد با وحشتی که به جانش افتاده بود پرده را انداخت احساس نزدیکی کسی را در پشت سرش کرد با ترس قدم‌های سست و لرزان خود را به حرکت در آورد اما پیش از آنکه کامل بتواند چهره فرد رو به رویش را ببیند خون از گردنش پاشیده شد و قل - قل کنان بیرون زد. ناظر: @Arshiya
    5 امتیاز
  2. نام رمان :‌‌بی‌انظباط نام‌نویسنده: سحر تقی‌زاده ژانر: عاشقانه|اجتماعی|مافیایی مقدمه: حتی اگر بی‌رحمترین موجود جهان همانند عزرائیل باشی؛ دلت که بلرزد کارت تمام است، ربوده شدن و آتش سهمگین جهنم را به جان می‌خری فقط و فقط ثابت کنی که می‌مانی و در راهش چه چیز هایی را از دست می‌دهی! شاید یک ماشین، شاید یک ویلا، شاید یک جان! خلاصه: هر چقدر که بین ازدحام قلبم و مغزم گم بشم؛ بین تاریکی این روز ها بین تموم نشدن ها.. بین تموم نرسیدن ها و نشدن ها من نمی‌خوام دوست داشتنم مثل آدما باشه.. دوست داشتن من عین ادم ها نیست! دوست داشتن من جنسش از خاک.. همون خاکی که وقتی بارون بهش بزنه استشمام اون هر ادمی رو گیج و حیران می‌کنه‌. توی قانون دوست داشتن من دروغ نیست خیانتی وجود نداره؛ دوباره ساختن با ادم دیگه‌ای وجود نداره.. ناظر: @Solmazheydarzadeh
    2 امتیاز
  3. ( فصل اول ) ۱۴۰۳/۹/۹ با سرعت از لابه لای اون همه ماشین که یکی پس از دیگری با مارک‌ها و مدل‌های مختلف که پشت سر هم بودن و بوق میزدن و یک ترافیک دور و دراز رو پدید آورده بودن رد شدم ، کلافه موهای نامرتبم که از مقنعه مشکی رنگم بیرون زده بود رو کنار زدم اهمیتی به فوش‌هایی که پشت سر هم بهم میدادن ندادم به اندازه کافی دیر کرده بودم دیگه نمی‌تونستم منتظر قرمز شدن چراغ بمونم. کلافه وارد ساختمون شدم و منتظر آسانسور موندم ، طبقه چهارم سوم دوم و همکف سریع تا در آسانسور باز شد به افرادی که ازش بیرون میومدن اهمیت ندادم و با تنه‌هایی که بهشون میزدم وارد آسانسور شدم سریع دستم رو روی عدد پنج زدم و منتظر بودم در آسانسور بسته بشه که یه از خدا بی‌خبر اجازه‌ی بسته شدن در و نداد و محکم در و گرفت و اومد تو! با تعجب کمی به ظاهر نامرتب مرد رو به روم خیره موندم موهای ژولیده و دو تا دکمه اول پیراهنش باز بود و سه تا دکمه آخری به جابه به جا بسته شدع بودن همین باعث شد رکابی سفیدش از زیر پیراهنش مشخص باشه شلوار مشکی و مچی پاش هم بیشتر به شلوار خونگی میخورد تا بیرونی با صدای بی‌حوصلش سریع به خودم و اومدم و نگاهم و کردم. اما تو ذهنم هر چی تلاش کردم بفهمم چی بهم گفته فایده نداشت که نداشت. همین که اسانسور طبقه چهارم ایستاد عصبی هر چی فوش بلد بودم به این بدشناسی که گریبانش شدم دادم اینبار یک خانوم شیک و مرتب وارد آسانسور شد و طبقه همکف و زد اونم مثل من چند ثانیه‌ای متعجب به من و اون آقای ناشناس خیره موند نگاه خیره‌اش رو خودمم باعث شد یک نگاه به سر و وضعم بندازم ببینم چه چیزی باعث شده که نگاهش به منم عجیب باشه که دیدم بله بخاطر اینکه عجله‌ای اماده شدم دو جفت کتونی مشکی داشتم از هر کدوم لنگی رو پوشیدم یکی ساده مشکی بود یکی دیگه زیپ داشت و گل‌های ریز طلایی کنار زیپش طراحی شده بود شوکه کمی به کتونی‌هام که خیلی هم ضایع بود نگاه کردم که با دیدن مانتوی تنم کلا شوک کتونی ها رو فراموش کردم. مانتو مشکی کوتاهم که حدود سه ماه پیش پاره شده بود و من دل نذاشتم پرتش کنم و اشتباهی پوشیدم. با رسیدن به طبقه پنجم با حال خراب پرونده‌های دستم و که خیلی هم زیاد بودن و جلوی دیدم رو گرفته بودن رو محکم گرفتم و زدم بیرون. تو راه سرگرد حسینی رو دیدم که سریع در حالی که بیسیم دستش بود بهم تنه زد و رفت و همین باعث شد تمام پرونده‌هام روی زمین بریزه. با حال زار به پرونده‌هایی که سرهنگ بهم گفته بود دسته بندیش کنم و ببرم براش و من بخاطرش کل شب و بیدار بودم نگاه کردم که چطور هر برگه ازش رقص کنان پرواز می‌کنه و روی زمین فرود میاد و نمی‌دونستن یک برگه‌های فرود اومده بر زمین هر کدومشون قلبم رو مچاله و مچاله تر می‌کنه شاید اگر جون داشتن درک می‌کردن و این نامردی رو در حقم نمی‌کردن. غمگین به حالت زاری نشستم کف سالن و آروم - آروم ورقه‌ها رو جمع کردم که چشمم به یک جسم خونی افتاد با تعجب برگه رو از لای اون همه ورقه انبوه ، بیرون کشیدم که جنازه یک زن بود که گردنش نصفه بریده شده بود و بر اثر بریدگی نصفه گردنش کج شده بود. با ترس سریع برگه رو انداختم زمین و در حالی که می‌لرزیدم و حالت تهوع داشتم تند - تند بدون اینکه اهمیتی به طبقه بندیشون بدم روی هم انداختمشون و راه شرکت و در پیش گرفتم حالم اصلا خوب نبود برای همین سریع به سمت آبدارخانه رفتم و لیوان شیشه‌‌ایی دسته دار رو از روی جا لیوانی برداشتم و همش یک نفس سر کشیدم. با دستای لرزون لیوان و روی سینک گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم که نفسم سر جاش بیاد بعد آروم صندلی چوبی ساده رو از زیر میز ناهارخوری بیرون کشیدم و نشستم شاید کمی نفس‌های نامنظمم و حالت تهوع‌ای که دچارش شدم بهتر بشه. حالم که یکم بهتر شد به سراغ پرونده‌ها رفتم و کلافه و بی‌حوصله به برگه‌هایی که بی‌نظم از پرونده‌های سبز و سفید و قرمز زده بودن بیرون نگاه کردم. ای خدا من چهار ساعت زمان برد اینا رو مرتب کردم الان کی میخواد باز مرتبشون کنه؟ اصلا آبدارچی به پرونده طبقه بندی کردن چه؟ بی‌حوصله سه تا پرونده رو مرتب کردم که باز چشمم به اون عکسه خورد با حال خراب چشمام و بستم و اون کاغذ منفور رو داخل یکی از پرونده ها گذاشتم. با دیدن سرهنگ که بالای سرم بود چشمام گرد شد سرهنگم وقتی حال زارم و دید لبخندی زد و گفت: چیشده دخترم ، گرفتارت کردم؟ - نه بابا جناب سرهنگ گرفتار چی بخدا درستشون کردم ها ولی خوب یه از خدا بی‌خبر چنان محکم بهم خورد ... با صدای یک نفر که گفت : منظورت از خدا بی‌خبر جناب سرگرد مرادنژاد که نیست؟ با بهت و خجالت به اون آدم بی شعوری رو که لوم داد نگاه کردم که ا این که همون اسکول دم صبحیه با همون سر و وضعش داشت من و نگاه می‌کرد. سریع نگام و ازش گرفتم و با خجالت گفتم: اره دیگه بهم خورد و تمام برگه‌ها ریخت زمین. سرهنگ با یک لبخند پدرانه گفت: از سرگرد ناراحت نباش و بعد چهره‌اش سخت تو هم رفت و ادامه داد : آخه یک پرونده دیگه مشابه همین پرونده‌های قبلی پیدا شده برای همین عجله داشته و حواسش به تو نبوده.
    2 امتیاز
  4. پارت اول: خون از دستم چکه می‌کرد و رد باریک قرمز رنگی روی زمین به جا می‌گذاشت. دستم را محکم پشت شلوارم پنهان کرده بودم، اما نگاه نافذ و سیاه او، بی‌رحم‌تر از همیشه، روی من دوخته شده بود. او به سمتم قدم برداشت و من تا خواستم قدمی به عقب بردارم، به تخت برخوردم. لعنتی! اینجا، در اتاق من بودیم و جایی برای فرار از خشم بی‌پایان او وجود نداشت. با صدایی پر از غضب گفت: "تو چی کار کردی؟" نمی‌دانستم چه پاسخی باید بدهم و یا از زخمی که حالا با هر ضربان قلبم، عمیق‌تر می‌شد؟ به چشم‌های سیاهش خیره شدم؛ می‌دانستم نگران شده بود. شاید می‌ترسید برای من اتفاق افتاده باشد. وقتی هم دستم را دید، که خونین و زخمی شده بود، بی‌گمان اعصابش خرد شده بود. لبخندی محو و تلخ روی لب‌هایم نشست. خلسه‌ای شیرین از این بود که یکی در این جهان باشد که بودن و نبودن تو برایش مهم باشد، حتی اگر این موضوع بهای سنگینی به همراه داشته باشد. نفس عمیقی کشیدم و با لحن آرامی ادامه دادم: - باید می‌رفتم یه ردی از خودم نشون می‌دادم. مجبور بودم، سرهات. وگرنه این بازی به جاهای باریکی می‌کشید. او همچنان بدون حرف، فقط با چشمان خسته‌اش که گویا فریاد می‌زد از شدت بی‌خوابی و کلافگی سرخ شده‌اند، به من نگاه می‌کرد. حرف‌هایم سنگین بود، خیلی سنگین. آنقدر سنگین که چندین بار لب‌هایش را از هم باز و بسته کرد، ولی حرفی نزد. حقیقتاً از او می‌ترسیدم. او دیوانه‌تر از آن بود که با یک تیر را میهمان مغزم نکند. خودم را به تخت انداختم و تکیه‌ام را به دیوار اتاق گذاشتم. او با اخمی که چهره‌اش را پوشانده بود، با قدم‌های استوار و محکم به سمت کاناپه برد و روی آن نشست. - اگه یاشار اینجا بود، جرأت داشتی همچین حرفی بزنی؟ جرأت داشتی به خودت این اجازه رو بدی؟ بلایی که سر خودت آوردی رو ندیدی؟ آخرین کلماتش را با فریاد و تاکید گفت. چشم‌هایم را محکم بستم و خودم را به پشت تخت کشیدم، گوشه لبم را از اضطراب به دندان گرفتم. نمی‌دانست که با گفتن این حرف، زخمی دیگر روی قلبم گذاشت. نمی‌دانست که من که دو ساعت پیش در دل دشمنان بودم، فقط به خاطر یک نفر در آنجا بودم. یاشار! آخ، یاشار… قطعاً اگر زنده بود، حالا کنارم بودم و در این وضعیت نبودم. کم‌کم اشک‌هایم از گوشه چشمانم سرازیر شدند. هیچ حسی بدتر از این نبود که تنها تکیه‌گاه امن من، در دستان خودم جان داده باشد و من هیچ‌کاری جز تماشا کردن از دستم برنمی‌آوردم. با حس خفگی، چنگی به روتختی زدم و خواستم با کمک میز کنار تخت بلند شوم، اما نتواستم. وقت مردن نبود. من باید انتقام خون ریخته شده برادر بی‌گناهم را می‌گرفتم. خسته از تلاش‌های ناموفق، چندین بار مشت به قفسه سینه‌ام زدم، ولی بی‌فایده بود. سرهات همین که فهمید که حال من خوب نیست، از روی کاناپه بلند شد و فریاد زد: - اسپری لعنتیت کجاست؟! اسپری؟ خودم هم نمی‌دانستم آخرین بار کجا گذاشته‌ام. یادم آمد که اورهان همیشه یک اسپری با خود حمل می‌کرد. با نفس‌های بریده بریده‌ام، جواب دادم: - دست… دست اورهان… یکی دیگه هس… هست! همین کافی بود که او سریع در اتاق را باز کرده و به سالن برود. صدای فریادهایش را می‌شنیدم که نام اورهان را صدا می‌زد: - اورهان! کجایی؟ اسپری پرواز رو بیار! هوای اطرافم کم‌کم سنگین‌تر می‌شد و اکسیژن به ریه‌هایم نمی‌رسید. چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. احساس می‌کردم قفسه سینه‌ام از تنگی نفس به خس‌خس افتاده. عرق‌های سرد و ریز روی کمرم می‌چکیدند. با دست‌های لرزان و ناتوانم، دوباره سعی کردم بلند شوم، اما به زمین افتادم. چشم‌هایم بسته شدند و درست در همین لحظه، نمی‌دانستم که آیا سرهات یا اورهان کنارم نشسته‌اند. اما اسپری را داخل دهانم گذاشتند و بعد از چندین بار پاف کردن، کم‌کم نفس‌هایم به روال طبیعی برگشت. این آسم لعنتی از زمانی که برای نجات یاشار و طنین وارد ساختمانی شدم، تمام وجودم را به آتش کشیده بود. شعله‌های خشمگین آن همه چیز را می‌بلعید و تبدیل به مهمان همیشگی جانم شده بود.
    2 امتیاز
  5. نام داستان: گودال مرگ نام نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: تخیلی، ترسناک خلاصه: سه دختر، تنها در دل تاریکی، از خانه راهی جستجوی شادی و خوشبختی می‌شوند. اما خوشی‌شان کوتاه است و مسیرشان به بداقبالی و وحشتی غیرقابل تصور می‌رسد. راهی که می‌خواست شادی بیاورد، سرنوشت‌شان را به بیچارگی و ترس می‌کشاند. مقدمه: نفس می‌کشد، نفسی پر از وحشت و اضطراب. تاریکی به سمتش هجوم آورده است. در اوهام غرق می‌شود و لحظه‌ای خوشبختی را می‌بیند، چشم باز می‌کند و بدبختی را، مرگ را می‌بیند و روز مرگش را با ترس تماشا می‌کند. اشک‌هایش پیوسته می‌ریزد؛ پشیمان است، اما راه بازگشتی نیست.
    1 امتیاز
  6. سلام، به نودهشتیا خیلی خیلی خوش اومدین از اینجا میتونید رمان نوشتن رو شروع کنید: تالار تایپ رمان
    1 امتیاز
  7. پادت۱۵۴ در این مدت چه‌قدر دوست داشت که این جملات را از دهان کایان بشنود، بهترین حسی بود که تا این سن تجربه کرده بود، با اینکه از کایان خجالت می‌کشید اما دوست داشت او نیز حرف دلش را بزند. هرچند بدون زدن حرف، کایان می‌توانست از رفتارها و کارهایش حس او را درک کند اما بهتر بود او نیز به زبان بیاورد، چرا که اگر الان جلوی پدرش نمی‌ایستاد، مطمئناً اتفاق‌های بدتری انتظارش را می‌کشید. سرش را به آرامی بلند کرده و درحالی که سعی می‌کرد به چشمان کایان زل نزند با خجالت اطراف را از زیر نظر گذراند. صدای رعد و برق مثل چند روز اخیر به گوش می‌رسید و باران چکه چکه می‌بارید، هر وقت باران می‌بارید هر دو تصمیم می‌گرفتند زیر باران قدم زده‌ و با هم سخن بگویند، اما هنوز این اتفاق نیفتاده بود. سوگل با این فکر لب‌هایش را کاملاً داخل دهان کشیده و پس از اینکه با زبان تر کرد، آب دهانش را قورت داده و با گوشه انگشت اشک‌هایش را پاک کرد. کایان تنها کسی بود که سوگل می‌توانست با او خوشبخت شود، لااقل از نظر خودش که این طور بود. لبخندی ناز روی لب نشانده و پس از چند ثانیه به چشمان کایان زل زد. کایان که همانطور منتظر جوابش بود با دیدن لبخندش، خنده‌ای کرده و به حرف‌هایش دل سپرد که گفت: - کایان تو بهترین و شوخ طبع‌ترین مردی هستی که من تا حالا دیدم، من، من... سکوت کرد و با خجالت نگاهش را دزدید، نمی‌دانست چطور ابراز علاقه بکند. کایان که این حرف را شنید لبخند پت و پهنی روی لب‌هایش نشسته و درحالی که نزدیک سوگل می‌شد، لبانش را به سمت گوش سوگل سوق داده و آرام زمزمه کرد: - sande beni sevioson dema? <<تو هم دوسم داری نه؟>> بدن یخ زده سوگل یک آن به لرز افتاد، این همه داغیه نفس کایان غیر طبیعی بود، خود را عقب کشیده و با لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد. کایان با این حرکت سوگل گویی دنیا را به او داده باشند از جایش بلند شده و سوگل را نیز بلند کرد همانطور که از ته دل خوشحال بود، دستانش را باز کرده و سوگل را از روی زمین کنده و چند دور داخل اتاق چرخاند. صدای خنده بلند سوگل تمام اتاق را پر کرد. کایان وقتی سوگل را روی زمین گذاشت نفس بلندی کشیده و پرهیجان گفت: - peki hazirlan, benim ashaya gitmam lazim, baba nan konoshmam lazim. << پس آماده شو بریم پایین باید با پدرت صحبت کنم.>> ادامه داد: - dimsiry olmamiz lazim, laflarin bana soylama izin vermam. << باید محکم باشیم، نباید بزاریم، نباید بزاریم حرف‌هاشونو به ما قلب بکنن.>> سوگل قبول کرده و هر دو پس از چند دقیقه حاضر و آماده روی اولین پله ایستادند. کایان دست سوگل را گرفته و گفت: - gorkma ben yanindayam. <<نترس من پیشتم.>> سوگل که کاملا آرام شده بود دست کایان را فشرده و درحالی که قدم‌های اول را برمی‌داشتند بی هوا گفت: - خیلی دوست دارم. لبخند روی لب کایان نمایان شده و ذوق تمام وجودش را فرا گرفت. سپس هر دو به سمت سالن پذیرایی حرکت کردند.
    1 امتیاز
  8. پارت۱۵۳ با اینکه بکتاش، قدیر و عمه هاریکا هیچ خوش نداشتند که این دو علاقه‌ای نامعقول به یکدیگر داشته باشند، اما خود به خود و ناخودآگاه این علاقه شکل گرفته بود. کایان که هنوز حرف‌های بکتاش زیر گوشش تند تند عبور می‌کردند، با دندان‌هایی به هم فشرده شده تره‌ای از موهای سوگل را در دست گرفته و گفت: - sevgil alama, sakin ol. <<سئوگیل گریه نکن، آروم باش!>> سوگل از کایان جدا شده و به تن صدایش که او را آرام می‌کرد گوش سپرده و به چشمانش چشم دوخت. کایان که از زور عصبانیت آب دهانش خشک شده بود با حرص نفسش را بیرون فرستاده و گفت: - O lanet insanlar seni hiçbir şeye zorlayamaz, ben de onlara izin vermeyeceğim <<اون لعنتی‌ها نمی‌تونن تو رو مجبور به کاری بکنن، من نمی‌ذارم.>> سوگل هنوز هم رد اشک روی صورتش باقی مانده بود دوباره گریه‌اش شدت گرفته و نالید: - بابا گفت عمو و فاتح پایین هستن، من الان برم بهشون چی بگم؟ درحالی که هق‌هق می‌کرد دستانش را روی صورتش گذاشته و گفت: - آخه شاید من کَس دیگه‌ای رو دوست دارم، شاید من با یکی دیگه خوشحالم، شاید قلب من پیش یکی دیگه است، لعنت به همتون که رو زندگی من قمار می‌کنید. کایان با دیدن هق هق سوگل نتوانست تحمل کند و او را به آرامی روی تخت نشانده و خود نیز کنارش نشست، درحالی که دستان سوگل را از روی چشمانش برمی‌داشت ناخودآگاه هر دو دست سوگل را به سمت لبانش برده و به آرامی بوسید، خیلی سعی می‌کرد آرام باشد، تمام سعیش این بود که خود را در کنار سوگل آرام نگه دارد، نمی‌خواست سوگل با این حال و اوضاع خشم بیش از حد او را نیز ببیند. به آرامی با نوک انگشتانش اشک‌های سوگل را پاک کرده و درحالی که ذهنش حرف‌هایی را کنار هم می‌چید جمع بندی کرده و برای اولین بار کنار دختری که احساس علاقه به او داشت لب به اعتراف باز کرد. اول با تته پته شروع کرده و بعد سعی کرد با یک اهم صدایش را صاف کند. درحالی که سوگل با حیرت به او چشم دوخته بود، کایان لب از لب باز کرد: -Bak Sogol, ben hiçbir kızın önünde hiç bu kadar sakin olmadım, biliyorum ki sen ve ben birlikte çok iyiyiz! Ayrıca tüm ailenin birlikte olmamızdan nefret ettiğini de biliyorum ama << ببین سئوگیل، من، من تا حالا پیش هیچ دختری انقدر آروم نبودم، می‌دونم که من و تو کنار هم حالمون خیلی خوبه! این رو هم می‌دونم که همه خانواده از کنار هم بودن ما بیزارند، ولی...>> سکوت کرده و درحالی که سرش را پایین می‌انداخت، دستان سوگل را سفت‌تر گرفته و دوباره سرش را بلند کرد و با نگاهی عمیق به چشمانش ادامه داد: -seni seviorom. << من بهت علاقه دارم.>> مکثی کرده و دوباره گفت: -Siz de aynı fikirdeyseniz babanızın, amcalarınızın karşısına çıkalım, sizi bir şeye zorlamalarına izin vermeyeceğim << اگه تو هم موافق باشی هر دو جلوی پدر و عموها بایستیم، من نمی‌ذارم که اونا به زور تو رو مجبور به انجام کاری بکنن.>> سوگل مات و مبهوت محو حرف‌های کایان شده بود هنوز نتوانسته بود نگاهش را از لب‌های گوشتی و ته‌ریش جذاب کایان بردارد حتی نتوانسته بود حرف‌ها و جملاتش را تحلیل کند. این واقعا کایان بود که داشت به او ابراز علاقه می‌کرد؟ از روزی که او را شناخته و دیده بود می‌دانست که با همه متفاوت است هر روزی که از روزها می‌گذشت احساس علاقه‌اش به او شدیدتر می‌شد اما هیچ فکر نمی‌کرد که کایان به این راحتی به او ابراز علاقه بکند. در حین گریه لبانش به لبخند باز شد گویی که کایان حرف دلش را زده باشد، به موهای درهم ریخته و پریشان کایان چشم دوخته و با خجالت چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت.
    1 امتیاز
  9. پارت۱۵۲ سوگل مات و مبهوت به حرف‌های بکتاش گوش می‌کرد هنوز نمی‌توانست حرف‌های بکتاش را هضم کند. از طرفی چشمان گرد کایان نشانگر تعجب و از سویی دیگر عصبانیت او بود. یک پدر چگونه می‌توانست دخترش را دودستی تحویل کسی دهد که او را هیچ نمی‌خواست. لحظه‌ای نفسش را با صدا به بیرون فوت کرده و با خود گفت: - Sugol'un elini kaçıramazsın Kayan <<نمی‌تونی دستی دستی سوگل رو از دست بدی کایان.>> سوگل با دهانی باز و با حیرت به چشمان پدرش نگاه می‌کرد، یعنی چه که باید به فاتح جواب مثبت بدی؟ هنوز هم نتوانسته بود آخرین جملات پدرش را تحلیل کند که بکتاش دوباره ادامه داد: - ببین دخترم من خیر و صلاح تو رو می‌خوام فاتح می‌تونه خوشبختت کنه الان خوشبختی توی پوله این قرارداد و این معامله برای زندگی و آینده شما خیلی ضروری و پر از سوده، با قراردادی که قراره با این کشور اروپایی بسته بشه من و بکتاش به سودی که توی این ۳۰ سال نرسیدیم می‌رسیم. کایان دستش را مشت کرد، با ادامه جملات بکتاش دلش می‌خواست مشتش را به شیشه بکوبد. یعنی چه که سود کنیم؟ مگر سوگل کالا بود که مایه سود آن‌ قرارداد باشد؟ خیلی سعی کرد تا از زور عصبانیت داد نزند کاش می‌توانست وارد اتاق شده و بکتاش را مورد گلوله صحبت‌هایش قرار دهد، نباید فاتح به این راحتی سوگل را به دست می‌آورد آن هم به زور. سوگل در حال نفس نفس سعی کرد آرام باشد اما ناخودآگاه چانه‌اش لرزید از زور لرزیدن چانه به گریه افتاده و درحالی که التماس وار رو به بکتاش سخن می‌گفت گریه‌اش شدت گرفت. بکتاش با حرص ناامیدانه سرش را تکان داده و گفت: - تو آدم نمیشی! هنوز هم با دو تا کلمه می‌زنی زیر گریه، عموت اینا پایین هستند سریع خودت رو جمع و جور کن بیا پایین تا خودت هم باشی توی صحبت‌هامون. این را گفته و از اتاق خارج شد و سوگل را در ابهاماتی بی‌انتها تنها گذاشت. کایان، به سریع‌ترین شکل ممکن وارد اتاق شده و وقتی سوگل را در حال لرز و گریه دید به سمتش دویده و بدون اینکه سخنی بگوید او را در آغوش کشید! سوگل که گویی الان چسب دهنش باز شده باشد به یکباره شروع به حرف زدن کرده و حرف‌هایش را با گریه در آمیخت. همانطور که سرش را روی شانه کایان گذاشته و خود را به او بیشتر فشار می‌داد نالید: - مگه از من بدبخت‌تر هم داریم این همه زور و آقا بالاسری بس نبود می‌خوان با آیندم هم بازی بکنن، من هزار بار گفتم که از فاتح خوشم نمیاد یعنی چی که می‌خوان معامله کنن؟ یعنی چی که این معامله پر از سوده مگه من یه وسیله‌ام که اینا به پول برسن؟ می‌دانست که فاتح برای به چنگ آوردنش این نقشه‌ها را کشیده و از بیوک خواسته که بکتاش را به این کار مجبور کند، چرا که مال و ثروت بیش از حدی به او می‌رسید. یک آن از خود از بکتاش و از همه خانواده‌اش متنفر شد. هنوز به این نیندیشیده بود که علاقه‌اش به کایان چه می‌شود. تنها فکرش درگیر ازدواجی بدون علاقه و بدون دلخوشی بود درحالی که خود را بیشتر به کایان می‌چسباند به لباسش چنگ زده و گفت: - تو رو خدا کمکم کن کایان. کایان چشمانش را بسته و در فکر بود مدت کوتاهی بود که به ایران آمده و با سوگل آشنا شده بود. ما به خود که نمی‌توانست دروغ بگوید، از روز اول از شیرین بازی‌ها، زیبایی‌ها، اخلاق و رفتارها و همه چیز سوگل خوشش آمده و روز به روز علاقه‌اش به او بیشتر می‌شد. دستش را دور کمر سوگل پیچانده و برای اولین بار در طول زندگی‌اش دختری را با علاقه و میل درونی از ته دل، در میان بازوانش گرفت.
    1 امتیاز
  10. پارت ۱۵۱ اما هر قدر از سوگل دور بود حال دلش دردناک و ناآرام می‌شد، پس دوری فایده نداشت. کایان بوسه‌ای روی سر دنیز زده و پس از اینکه به مادرش گفت: - مواظبش باش! از اتاق خارج شد. درحالی که به در بسته اتاق سوگل چشم دوخته بود فکری به سرش زد، وقت گذرانی با چشم آبی! وارد اتاقش که شد سوگل را روی مبل درحال خنده دید، ناخودآگاه خنده‌ای کرده و قدم‌هایش را تندتر کرد و به سوگل که رسید ایستاد و مشغول کنکاش شد. سوگل یک بلوز آستین کوتاه مشکی با شلوار سفید به تن داشت، تضاد قشنگی بود مخصوصا سمت کمر شلوار که کمربند طلایی رنگ کار شده بود، با نگین‌های نقره‌ای. لب‌ترکن براق و رژ گونه صورتی چهره‌اش را بی‌نهایت زیبا کرده بود، کایان دستش را به دسته مبل سفید گرفته و به سمتش خم شد همانطور که چشمانش بین چشم‌ها و لب‌های سوگل می‌چرخید آرام گفت: - سئوگیل! سوگل ضربان قلبش شدت گرفته و سعی کرد خود را آرام نشان دهد. کایان نزدیک‌تر شد. سوگل با نفس داغ کایان که روی صورتش پخش می‌شد از شدت هیجان دستش مشت شده و ناخن‌هایش داخل کف دستش فرو رفتند. کایان خمارتر نگاهش را به سوگل دوخته و با صدایی تحلیل رفته بی‌هوا نالید: - seni ozladim. <<دلم برات تنگ شده بود.>> این جمله کافی بود که سوگل لبخندی زده و با یک حرکت بلند شود. با اینکه هر دو، روزشان را داخل این خانه در کنار هم سپری می‌کردند، اما هر دویشان می‌دانستند هرچه قدر بیشتر درکنار هم باشند آرامش بیشتری نصیبشان می‌شود، پس دوری از هم فایده نداشت. با بلند شدن سوگل کایان قدمی عقب رفت اما با کاری که سوگل کرد سر جایش میخکوب شده و با تعجب به صورت سوگل چشم دوخت. سوگل برای اینکه هم قد کایان شود روی پنجه ایستاده و دستانش را دور گردن کایان حلقه کرد. کایان مبهوت به حرکات سوگل خیره بود، که حالا حلقه دستانش تنگ‌تر شده و خود را به او چسبانده بود. قلبش طوری می‌زد که احساس می‌کرد هر آن سوگل متوجه صدایش شود. هنوز هم خشکش زده بود که سوگل گفت: - من هم دلم برات تنگ شده بود. کایان با یک حرکت بیشتر او را به خود فشرده و هر دو در سکوت درآغوش هم غرق شدند. در این حین صدای بکتاش به گوش می‌رسید که می‌خندید و می‌گفت: - خودشه، خودشه! سوگل حواسش را بیشتر جمع کرد و با بلندتر شدن صدا سریع از کایان فاصله گرفت و گفت: - چه خبره؟ نکنه بیاد اتاق من؟ کایان سریع به خود آمده و گفت: - ،chabok otaya gech, ato varme. <<سریع برو اتاقت نباید آتو بدی دستش.>> هنوز حرفش تمام نشده بود که بکتاش که در چند قدمی اتاق سوگل بود گفت: - سوگل بابا یه خبرایی برات دارم. سوگل به سرعت از در بالکن گذشته و وارد اتاقش شد، این هم زمان شد با ورود بکتاش و لبخند دندان‌نمایش، کایان که با لبخند هنوز هم تحت تاثیر چند لحظه پیش بود دستی به موهایش کشید، نگاهی به آینه قدی اتاق که دورش نوار قهوه‌ای کار شده بود، انداخته و چند لحظه پیش را تصور کرد. چشمانش را بست و گفت: - Keşke aynı anda kalabilseydik çünkü kendimi daha fazla kaybetmemek istiyordum, birkaç gün ondan uzak durdum ama bu kadar yeter! Ondan uzak kalamam <<کاش توی همون لحظه می‌موندیم، برای اینکه می‌خواستم خودم رو بیشتر از این نبازم این چند روز ازش دوری کردم اما بسه دیگه! نمی‌تونم ازش دور باشم.>> درحالی که فضولی‌اش گل کرده بود طبق معمول به سمت بالکن رفته به طور نامحسوس به بکتاش که حالا دیگر زبان باز کرده بود، گوش سپرد. بکتاش با یاد نیم ساعت پیش شروع کرده و با لذت به تعریف پرداخت: - سوگل عزیزم، حدود نیم ساعت پیش فاتح به همراه عموت اومده بودن برای دیدن عمه خانم، نگو دیدن عمه رو بهانه کردن و اومدن، از اونجایی که بویوک می‌خواست قرارداد جدیدش با یک شرکت اروپایی رو ببنده به من پیشنهاد همکاری داد. کایان با دقت به حرف‌هایشان گوش می‌داد و سوگل درحالی که تعجب کرده بود با خود گفت: - خب این چیزها به من چه ربطی داره؟ بکتاش ادامه داد: - مثل اینکه می‌خواد نصف نصف به سود برسیم، منم همکاری رو قبول کردم، فردا برای عقد قرارداد میریم، چه سود بزرگی بکنم من. سوگل با تردید سری تکان داده و گفت: - مبارکه! بکتاش به سرعت ادامه داد: - بهترین جاش اینجاست که بویوک ازم خواست تا این قرارداد به نام تو و فاتح ثبت بشه، به شرطی که تو به فاتح جواب مثبت بدی.
    1 امتیاز
  11. #پارت یک... احساس خفگی داشت، نفسش در سینه حبس شده بود و هر تلاشی می‌کرد بی‌فایده بود. دست‌هایی نامرئی و سرد روی دهانش فشرده می‌شدند، گویی موجودی از تاریکی، از پشت سر، می‌خواست جانش را بدزدد. اشک در چشمانش حلقه زد، صورتش از فشار و ترس سرخ شد، رنگ خون گرفت. صدای نفس‌های خودش بلند و سنگین به گوشش می‌رسید و همه‌چیز تاریک و لرزان بود. دست‌هایش بی‌حس و آرام سر خوردند و رها شدند، اما وحشت همچنان در بدنش موج می‌زد. دیگر هیچ حسی نداشت؛ جانش در آستانه‌ی رفتن بود. در همان لحظاتِ آخر، پیش از بستن چشمانش، خودش را دید! بهت‌زده، در حالی که مرگ خود را تماشا می‌کرد؛ سایه‌ای از خود در تاریکی که آرام به سمتش می‌خزید. سپس، چشمان اشک‌آلودش آرام بسته شد. صدایی آشنا، خشن و لرزان، در گوشش پیچید؛ نامش را می‌خواند، اما حالتی غیرواقعی داشت. *** با وحشت از جا پرید، انگار هنوز در همان خفگی بود. نمی‌توانست نفس بکشد، فریاد بزند یا اطرافش را ببیند. مایعی سرد روی صورتش پاشیده شد؛ لرزان و گیج چشم گشود. چشم‌هایش با وحشت اطراف را گشتند، ترگل و پرنیان، با نگاه‌هایی پر از نگرانی، روبه‌ رویش بودند. نفسی از آسودگی کشید، اما دلش هنوز می‌لرزید. صدای پرنیان، نگران و لرزان، فضای تاریک را شکست: - چی شده دختر؟ نگران شدیما! آتریسا به سمتش برگشت؛ پرنیان با اخم، لیوان آبی در دست، بالای سرش ایستاده بود. لبخندی زورکی زد و گفت: - ببخشید نگرانتون کردم، فقط خواب می‌دیدم. ترگل نگاهش را از جاده گرفت و زیر لب گفت: - اون بیشتر شبیه کابوس بود تا خواب. آتریسا سکوت کرد. حق با او بود! دیدن مرگ خود، در چشمان خویش، در تاریکی مطلق، ترسناک‌تر از هر کابوسی بود. او هنوز در فکر بود که ماشین دوباره به راه افتاد. ترگل پشت فرمان، پرنیان کنار او و موسیقی شادی که در فضا می‌پیچید. اما آتریسا تکیه داد، به پنجره نگاه کرد، لبخندش آرام رنگ باخت و جای خودش را به اخم داد. - دخترا؟ آن دو حواسشان به روبه‌ رو بود. با شنیدن صدای آتریسا فقط گفتند: - هوم؟ آتریسا کمی بلندتر گفت: - ما کجاییم؟ همین چند دقیقه پیش توی جاده بودیم! با حرفش هر دو از خواب فکری‌شان بیرون آمدند. ترگل پایش را از روی پدال برداشت، ماشین ایستاد و موسیقی خاموش شد.
    1 امتیاز
  12. به نام خدا نام: مطب روانشناسی نویسنده: Eriik کاربر نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام مقدمه: ماهم رویای خاموش بودیم، شبا خیال میبافتیم که کنار هم نفس می‌کشیم و هم رو بغل میگیریم و با یک شب بخیر پر عشق چشم میبندیم و میخوابیم. ماهم یک رویای خاموش بودیم، یک رویای تلخ و شیرین، یک رویای آمیخته با اهنگی آروم، ماهم یک رویای خاموش بودیم. رویای خاموشی که هیچ‌وقت رنگ روشن نگرفت، هیچ وقت واقعی نشد. رویایی که عشقش موند و خودش خاموش شد... . خلاصه: داستان راجب یه روانشناسِ و مراجعه کننده‌هاش... . @Nasim.M
    1 امتیاز
  13. #پارت سوم اگر روزی به قلبی که خود با دستانت شکستی و تکه‌هایش را هم جمع نکردی، رجوع کردی و دیدی خود تکه‌ها را به‌سختی به‌‌هم بند زده و چسبانده! تعجب نکن، حتی امید به بازگشت خشم دوباره‌ات هم کافی است، تا انگیزه‌ای برایم شده و خود را مجدد برایت از نو بسازم.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...