به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/03/2024 در همه بخش ها
-
نام رمان: به صَرف سیگار مارلبرو🚬 نام نویسنده: زهرا تیموری ژانر: عاشقانه، اجتماعی پارت گذاری: هفتگی خلاصـــــــــه: یکی هست، یکی نیست. یکی محدود، یکی همیشگی. یکی تاریک، یکی روشن، یکی سکوت، یکی صدا. یکی تیره، یکی زلال، یکی پاییز، یکی بهار. یه آدم اشتباه با یه آدم نااشتباه وارد بازی میشن به نام زندگی اما باهم قد نمیکشن، دور هم پیچک نمیشن. رفاقت دیرینه دارن که دوستیشون به مشکل میخوره. این دو آدم، کدومشون موفق میشن اون یکی و تغییر بده؟ این زندگی به اشتباه کشیده میشه یا رو به درستی میره؟ مقدمـــــــــه: من زمین بودم، عاشق زهره؛ سیارهی دوقلوم. ظهری تابستونی و پر از هیاهو که عصری زمستونی زیر و روم کرد. دنیامو گرفت. گرمامو برد. ابری شدم؛ تاریک و سرد و نمور. یخم باید ذوب میشد تا تابستونم برمیگشت. سرما از حرارت میترسید و چکش توی دست گرما بود. باید رو سر قندیل میزد تا شکوفه رو درخت مینشست؟ تا زمین سبز میشد و گندمگزار خوشه میداد؟ تا پرنده لونه میکرد و چهچهه میون باغ دل میپیچید؟ لینک صفحه نقد رمان:1 امتیاز
-
پارت ۱۱۱ درحالی که سوگل داخل پارک منتظر کایان نشسته بود کایان به سرعت به سمت مغازه رفت تا نوشابه بگیرد. سوگل نگاهی به اطرافش انداخت پارک کاملاً تاریک بود و چراغ کم نوری روی سرش روشنایی ایجاد کرده بود تک و توک افرادی داخل پارک دیده میشدند که دور از او در حال قدم زدن بودند نگاهش به درختان تنومند و بلند اطرافش افتاد این فضا کاملاً او را آرام کرده بود مخصوصاً بودن با کایان و حتی بچه بازییهایشان که عین بچهها تاب بازی کرده بودند او را بیشتر آرام میکرد. گازی به پیراشکی زده و با ولع مشغول جویدنش شد که با صدای مردی از پشتسر به سرعت به سمتش برگشت. دو مرد هیکلی که حدود ۳۰ سال سن داشتند ایستاده و با نگاه معناداری او را تماشا میکردند. یکی از مردها که بلندقد و چهارشانه بوده و صدای بمی داشت با تمسخر گفت: - یه خانوم زیبا و کوچولو این وقت شب تنها اینجا چیکار میکنه؟ سوگل که تمام تنش به لرز افتاده بود از جایش بلند شده و پراسترس با چشم به دنبال کایان گشت. اما کایان تازه به مغازه رسیده بود، مرد بغل دستیاش چند قدم به سمت سوگل برداشته و درحالی که او را برانداز میکرد گفت: - چه دختر ناز و خوشگلی. سپس چشمانش را روی کل بدن سوگل چرخاند و سوتی زد، آن دو کم- کم به سمت سوگل قدم برمیداشتند و سوگل با ترس و وحشت قدمهایش را به عقب میراند. هر دوی آنها حرفهای زشت و زنندهای زده و سوگل را بیشتر میترساندند تا حدی که دهانش خشک شده و نفسهایش به شماره افتاده بود. حتی تمام تنش از استرس و اضطراب یخ زده و درحال لرزش بود هر دو نزدیک سوگل شده و مرد قد بلند سعی کرد دستش را به کمر سوگل بگیرد. سوگل از زور وحشت جیغ بلندی زد، مرد با لحن چندشآوری گفت: - نترس خوشگلم، کاری نداریم فقط میخوایم! این جمله همزمان شد با ورود کایان به داخل فضای سبز، کایان با دیدن آن دو مرد و سوگل که مثل بید میلرزید چشمانش گرد شده و نوشابهها از دستش افتادند. به سرعت به سمتشان دوید و با فریاد گفت: - Mertike, neyi yanlış yapıyorsun? <<مرتیکه چه غلطی داری میکنی؟>> یک قدم مانده یکی از مردها را گرفته و با مشت محکمی که روی صورتش نشاند او را روی زمین پرت کرد، مرد دیگر به سرعت به کمک دوستش آمده و اینبار هر دو به سمت کایان هجوم آوردند. کایان با نعره گفت: - Siz ikiniz karımla ne hakla yakınlaştınız? Ortağını da öldüreceğim <<شما دوتا به چه حقی نزدیک زن من شدین؟ جفتتون رو هم میکشم .>> دیگر حرفهایش نیز دست خودش نبود و درحالی که دیوانه شده بود روی آن دو مرد فریاد میزد. هر دو روی کایان هجوم آورده و یکی از مردها یقهاش را گرفت درحالی که کایان را محکم میتکاند چند کلمه ناسزا بر زبان آورده و او را بیشتر دیوانه کرد. کایان سعی داشت خود را از دست آن مرد نجات دهد پس با پا لگدی به او زده و خواست از زیر دستش آزاد شود که آن یکی مرد پایش را بلند کرده و شکم او را با شدت فراوان مورد هدف قرار داد. با این کار آخ کایان بلند شد، سوگل که همچنان جیغ میکشید به سمتش آمد اما کاری از دستش بر نمیآمد با درد بدی که پایین شکمش پیچیده بود خم شده و با ناله روی زمین افتاد. آن دو مرد نیز از وضعیت سواستفاده کرده و تا میخورد کایان را کتک زدند. سپس پس از داد و فریادهای زیاد از آنجا دور شده و بیرون از پارک دویدند. کایان که تمام بدنش خونین و مالین شده بود روی زمین افتاده و درحالی که شکمش را گرفته بود درحال ناله کردن بود سوگل به سرعت به او نزدیک شده و کنارش زانو زد، از زور ترس دستانش میلرزید دستش را روی صورت زخمی کایان کشیده و نگاهی به دستش که پر از خون شده بود انداخت، در این وضعیت گریه نیز امانش نمیداد اما با این حال تند- تند گفت: - کایان...کایان خوبی...یه چیزی بگو! اما کایان از زور درد صورتش جمع شده و قادر به حرف زدن نبود. تنهای صدای ناله و آخش شنیده میشد. سوگل با گریه گفت: - به خاطر من اینطوری شد، کایان... حالت خوبه وا کن چشمات رو! کایان که هنوز چشمانش از زور درد بسته شده بود دستش را محکم به شکمش فشرده و همانطور دراز کشیده به سمت سوگل برگشت کارهایش دست خودش نبود چرا که درد زیادی در شکم و صورتش حس میکرد صورتش کاملاً کبود و جمع شده بود و اخمهایش به علت درد شدید در هم رفته بود از نالههایش میشد فهمید که وضعیتش خیلی بد است. سوگل درحالی دستش را زیر سر کایان میبرد او را از روی زمین بلند کرده بر روی پایش گذاشت دست آزادش را روی صورت زخمی کایان گذاشته و گریه کنان گفت: - کایان تو رو خدا یه چیزی بگو، خواهش میکنم. کایان به سختی آبدهانش را قورت داده و پس از اینکه چشمانش را به زور باز کرد با همان ابروهای جمع شده شمرده- شمرده گفت: -endişelenme ben iyiyim << نگران نباش خوبم.>> اما همانطور که دستش به شکمش بود پاهایش را جمع کرده و از درد به خود پیچید.1 امتیاز
-
پارا ۱۱۰ سوگل با چشمانی گرد شده به سمتش برگشته و درحالی که تاب را نگه میداشت گفت: - چهطور؟ برای چی این سوال رو پرسیدی؟ کایان شانهای بالا انداخت و درحالی که آبدهانش را قورت میداد جواب داد: - Bilmiyorum sadece aklıma geldi <<نمیدونم یهو به ذهنم اومد.>> سوگل سرش را خارانده و درحالی که لبخند کجی میزد گفت: - فکر کردی با اون بابای بیاعصاب و خشمگینی که دارم میتونم به این چیزها هم فکر کنم؟ تا الان چون همش سرم توی درس و کتابام بوده اصلاً به این چیزها فکر هم نکردم حتی اگه میخواستم همچین کاری بکنم هم میدونستم که بابا گوش تا گوش سرم رو میبره. کایان با شنیدن این حرف نفسی کشیده و سرش را پایین انداخت پاهایش را از زمین کند و خود را هول داد سوگل درحالی که تاب را نگه داشته بود نگاهی به کایان که سر به زیر انداخته و تاب میخورد انداخت و پرسید: - خوب تو چی؟ کایان که انتظار این سوال را نداشت به سمتش برگشته و لبش را کج کرده و پس از تکان دادن سرش جواب داد: - Ya ben? <<من چی؟>> سوگل گفت: - همون سوالی که خودت پرسیدی تو هم دوست دختر داشتی یا داری؟ کایان دوباره لبش را کج کرده و گفت: - Hastanede, üniversitede hem kız hem de erkek birçok arkadaşım var, onlarla takılırdım ama hiçbir zaman birinden hoşlandığım ve onunla ilişki kurduğum olmadı <<خوب من دوستهای زیادی توی بیمارستان دارم هم دختر هم پسرتوی دانشگاه هم خیلی داشتم که باهاشون معاشرت میکردم، ولی اینکه از یکی خوشم بیاد و باهاش رابطه برقرار کنم نه هیچ موقع این اتفاق نیفتاده.>> کمی راجع به این موضوع صحبت کردند و هر دو که کاملاً از این موضوع مطمئن شدند درحالی که سر شوخی را با هم باز کرده و حسابی تاب بازی کرده بودند سوگل گفت: - انقدر حرف زدیم گشنم شد سر شب هم توی مهمونی شام زیاد نخوردم. کایان حرفش را تایید کرده و درحالی که تاب را نگه میداشت پایین پریده و گفت: - Bu arada ben de açım, gidip bir şeyler yiyelim <<اتفاقا من هم گرسنه شدم، بریم یه چیزی بخوریم.>> هر دو از فضای سبز خارج شده و وارد خیابان شدند، برعکس کوچه که کاملاً خلوت بود خیابان شلوغ و پر از ماشین و چراغهای روشن بود مغازه فلافلی که شبانه روز باز بود برایشان چشمک میزد، کایان به سمت مغازه اشاره کرده و گفت: - Hadi baharatlı falafel yapalım! <<فلافل تند بزنیم!>> سوگل حرفش را تایید کرد اما بیشتر دلش میخواست یک چیز شیرین بخورد پس این را به زبان آورده و کایان تصمیم گرفت دو عدد پیراشکی و دو عدد ساندویچ فلافل بخرد به سمت مغازه رفته و ساندویچها را سفارش داد و منتظر شد پس از گرفتنشان از مغازه بغلی اش ۲ عدد پیراشکی نیز گرفته و درحالی که سوگل جلوتر قدم برمیداشت به سمت فضای سبز بازگشتند سوگل روی نیمکت نشست و گفت: - بیار که مردم از گشنگی. کایان با لبخند اشارهای به روی چمنهای نمدار که اثری از باران رویشان باقی مانده بود کرد و گفت: - Buraya daha çok yapışıyor << اینجا بیشتر میچسبه.>> سپس خود روی چمنها نشست همزمان سوگل با لبخند از جایش بلند شده و به سمت کایان رفته و روبرویش روی چمنها نشست کایان درحالی که نایلون را پاره کرده و روی زمین مثل سفره انداخته بود ساندویچها را رویش قرار داده و پیراشکیها را نیز از نایلونشان بیرون آورد گازی به ساندویچش زده و گفت: - iyi başla <<خوب شروع کن.>> هر دو به آرامی مشغول خوردن شدند چند دقیقه نگذشته بود که گوشی کایان به صدا درآمد و شماره سوزان نمایان شد پس از اینکه تلفن را جواب داد فهمید که سوزان متوجه شده که داخل اتاقش نیست پس او را پیچانده و اینطور او را دست به سر کرد: <<یک سر به بیمارستان آمدم چون به من نیاز داشتند.>> و او را مطمئن کرد که چند ساعت دیگر دوباره به خانه باز میگردد سوزان با اینکه مشکوک شده بود اما چیزی نگفته و تلفن را قطع کرد سوگل چند گاز از ساندویچش زده بود که کایان گفت: - keşke meşrubat içseydim <<کاش نوشابه هم میگرفتم.>> درحالی که از جایش بلند میشد گفت: - Buraya otur, yakında döneceğim << بشین اینجا زود برمیگردم.>>1 امتیاز
-
پارت ۱۰۹ درحال خنده از در عمارت خارج شده و با دیدن هاشم هر دو مبهوت ایستادند هاشم با تعجب آن دو را نگریست و متعجب از بیرون رفتن دو نفره آنها آن هم نصف شب پرسید: - آقا شما اینجا چیکار میکنید؟ کایان دست سوگل را ول کرده و به سمت هاشم رفت دستش را روی شانه او زده و گفت: - Haşim Han, umursamadığını biliyorum, sadece yürüyüşe çıkıp geri döneceğiz, Bektaş'a hiçbir şey söyleme <<هاشم خان میدونم که لومون نمیدی فقط میریم یه دور بزنیم برگردیم جون جدت به بکتاش چیزی نگو.>> سوگل این جملات را دوباره به فارسی ادا کرد سپس هاشم خندید اما رو به کایان گفت: - اگه آقا بفهمن منو اخراج میکنن خواهش میکنم زودتر برگردید. سپس نگاهی به سوگل انداخته و سر تکان داد. کایان خندید و پس از اینکه دوباره دستش را روی شانه هاشم زد با خنده گفت: - Bir adam bir adamdır! <<مردی تو مرد!>> به سرعت از در خانه دور شده و به سمت خیابان به راه افتادند درحالی که بدون حرف دست در دست هم قدم برمیداشتند سوگل با خود به فکر فرو رفت، چهقدر عالی میشد که مردی مثل کایان همیشه در کنارش باشد کسی که با او کارهایی را تجربه کند که تا به حال آرزویش را داشته کایانی که برای آرام کردن سوگل حتی از خواب شبش گذشته و عصبانیت و خشم بکتاش را به جان خریده بود با فکر به این چیزها فشار دستش را بیشتر کرده و با یک حرکت به سمت کایان برگشت همزمان کایان نیز به سمت سوگل برگشته و به او خیره شد سوگل که تحت تاثیر مهربانی کایان قرار گرفته بود بی مقدمه رو کرد به او و گفت: - کایان من...من...واقعا ممنونم! کایان مردانه خندید و به چشمان براق سوگل در آن تاریکی چشم دوخت، چشمانش برق عجیبی داشت. دلش بیهوا میخواست به سوگل کمک کند هرچند همه اهل عمارت از او نفرت داشتند، اما خود بیهوا وقت گذراندن با سوگل را انتخاب کرده بود. حتی الان نیز بیهوا برای عوض کردن حال او یواشکی از خانه آمده بیرون زده بود. درحالی که نگاه داغ و نفسگیرش را از او میگرفت گفت: - Seogil! Bana teşekkür etmek istemiyorsun, bana çok benziyorsun ve yaptığım işi seviyorum, o yüzden hayır, teşekkürler <<سئوگیل! نمیخواد ازم تشکر کنی، تو خیلی شبیه منی و من عاشق کارهایی هستم که انجام میدم، پس تشکر نیاز نیست.>> با این حرفش سوگل بیشتر غرق لذت شده و هر دو به قدم زدن در سکوت اکتفا کردند. گویی با سکوتشان سخنان زیادی رد و بدل میشود. فضای سبزی اول کوچه قرار داشت که در این ساعت خالی بوده و به ندرت کسی داخلش دیده میشد. هر دو قدمزنان وارد فضای سبز شده و سوگل با دیدن وسایل بازی کودکان کایان را به آن سمت کشاند. پس از نزدیک شدن به وسایل بازی سوگل سوار تاب کوچک شده و کایان پس از هل دادنش خود نیز روی تاب بغل دستیاش به سختی جا شد. درحالی که به خندههای سوگل حین تاب بازی خیره شده بود به فکر فرو رفت. این دختر با این رفتارهای بچگانه چگونه توانسته بود توجهش را اینگونه جلب کند به طوری که با هر حرکتش لبخند دلنشینی روی لبش بنشیند. محو موهای سوگل حین تاب خوردن بود که با وزش بادی که توسط تاب خوردن به وجود آمده بود تکان میخوردند. اصلا نمیدانست چرا در این مدت کوتاه انقدر نسبت به او احساس راحتی دارد تاجایی که معاشرت سوگل با پسران دیگر، او را دیوانه میکرد. حتی فردا که قرار بود با فاتح برای خوردن ناهار همراه شده و با هم وقت بگذرانند او را به شدت عصبی کرده بود. سرش را برگرداند و نگاهش را گرفت و بیمقدمه سوالی را پرسید که در این مدت ذهنش را درگیر کرده بود، باید از این موضوع نیز مطلع میشد، پس با تردید گفت: - Seogil! Seogil'in diğer arkadaşların dışında erkek arkadaşın var mı? <<سئوگیل! سئوگیل تو...تو به غیراز دوستهای دیگهات، دوست پسر هم داری؟>>1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سلام عزیزم خوشامدین اگه میشه اطلاعات رمان سُها رو بفرستید که براتون جایگذاری بشه نازنین. اسم نویسنده و ژانر رمان و خلاصه1 امتیاز
-
پارت سی و چهارم رمان خاص اینجوری شب پر ماجرای ما هم به پایان رسید و بعد شب بخیر به مامان و بابا همگی به سمت بالا رفتیم. تیام رفت تو اتاق خودش که حالا تر و تمیز شده بود و تشک تختش عوض شده بود . سپهر هم رفت اتاق مهمان. منم رفتم اتاق خودم و سمت اتاق فکر (سرویس ) رفتم . بعد از انجام عملیات مربوطه و مسواک زدن و انجام دادن روتین شبم به سمت تختم پرواز کردم و به عشق اولم(خواب)رسیدم. هه.. گیج خواب بودم که یهو صدای زنگ هشدار گوشیم که مخصوص کلاس استاد تند خو بود در اومد. مثل جت بلند شدم در حالی که هنوز نصف بیشتر مغزم خواب بود. عین آدمی که تو خواب راه میره تند تند لباسم رو پوشیدم و جزوه و کوله پشتی و سوییچ ماشینم رو برداشتم و مثل میگ میگ پریدم تو ماشین و با سرعت نور به سمت دانشگاه روندم . انقدر گیج بودم اون لحظه که متوجه تابلوی جاده ی یک طرفه نشدم . فقط با سرعت زیاد حرکت میکردم که یهو یه ماشین جلوم سبز شد. انقدر دستپاچه شدم اون لحظه که هیچ حرکتی نتونستم انجام تا چند دقیقه و همون کافی بود که ماشین جلویی بهم برخورد کنه و با سر برم تو شیشه . سرم گیج میرفت و کمی درد میکرد و دیدم تار شده بود اما من داشتم به این فکر میکردم که عروسک قشنگم(ماشینم)چیزیش نشده باشه( چون معمولا زیاد به درو دیوار میخورم و خب دیگه عادی شده برام. تیام همیشه با خنده میگه در و دیوار باید چشمشون رو باز کنند تا نخورند به تیارا وگرنه خواهر قشنگم که اصلااااا سر به هوا نیست. خخخ..) تو همین فکرا بودم که دیدم راننده ی ماشین جلویی از ماشینش پیاده شد و به سمت ماشینم اومد اما نتونستم بیشتر از این کارآگاه بازی رو ادامه بدم چون چشمام بسته شد و دیگه هیچ چیز نفهمیدم.1 امتیاز
-
پارت سی و سوم رمان خاص دیگه هر دوتا به عسل خوردن افتادن و اومدن که بغلم کنن؛ اما همین که دستام رو از صورتم برداشتن ، فهمیدن تمام مدت داشتم بهشون میخندیدم و ازم رو دست خورده بودن. هر دو همزمان گفتند: تیارااااااا منم گفتم: تا شما باشید به من نخندین . حقتون بود . خواستن بیافتن دنبالم که اشاره کردم به سالن و گفتم: اولا : مامان اینا اونجا هستند و نمیشه بدو بدو راه بندازیم؛ دوما: شما هم به من خندیدین و الان مساوی شدیم . همون موقع بود که مامان صدامون زد و گفت: تیارا ، تیام، سپهر بیاین شام . خلاصه قضیه ختم بخیر شد .خخخخ... رفتیم آشپزخونه و دور میز نشستیم . شاممون رو خوردیم . بعد از شام هم از مامان تشکر کردیم . بعد از شستن دست و صورت و جمع کردن میز توسط ما سه تا(من و تیام و سپهر) و همچنین گذاشتن ظرف ها توی ظرفشویی رفتیم تو سالن . اینبارمن کنار مامان اینا نشستم و سپهر و تیام کنار بابا اینا. مثلا برام قیافه گرفته بودند ولی هنوزم معتقدم که حقشون بود . هرکی با تیارا خانوم احسانی در افتاد بر افتاد .خخخ... هر چند الان هر سه تامون حوصله امون سر رفته ؛چون نه من علاقه ای به بحث های استادانه ی مامان اینا در مورد شیوه های تدریس جدید و شرایط دانشگاه و آموزشگاه و این داستانا دارم ؛ نه تیام و سپهر به بحث های سیاسی و اجتماعی و کاری بابا اینا علاقه ای دارند. یک ساعتی به همین منوال گذشت . در این حین با خوردن دسر و میوه سرمون رو گرم کردیم . بعد از اون عمو و خاله عزم رفتن کردند ؛ اما سپهر بر خلاف همیشه با اصرارهای تیام خونه ی ما موند و همگی با هم تا دم در سالن با خاله اینا رفتیم و باهاشون خداحافظی کردیم . البته همگی خواهش کردیم ازشون باز هم بیان خونمون. اونا هم با لبخند قول دادند که وقت آزادشون باز هم بهمون سر بزنند و ازمون خداحافظی کردند و رفتند.1 امتیاز
-
پارت سی و دوم رمان خاص خلاصه بعد از یه احوال پرسی طولانی و پر حاشیه همه با هم مشغول صحبت شدند. منم رفتم اونطرف سالن که تو دید خاله اینا و مامان اینا نبود کنار سپهر و تیام بشینم که تازه با قیافه هاشون که از کنترل خنده قرمز شده بودند مواجه شدم. یه نگاه چپکی بهشون کردم و گفتم: برادران گرام راحت باشید. بخندید . تعارف نکنید بزرگ تر ها دید ندارند به اینور سالن. تا اینو گفتم یهو از خنده منفجر شدند و همزمان گفتند: وای ..فقط..اونجا..که ..ادای خانومانه و.. مظلوم رفتار... کردن ...رو.. در آوردی و باز با هم خندیدند. البته باز هم صداشون رو کنترل کردند که به مامان اینا نرسه . دیدم خیلی دارند میخندند یه اخم الکی کردم و رومو ازشون برگردوندم. اونا هم که فکر کردند قهر کردم و ناراحت شدم خنده اشون یهو قطع شد. تو دلم گفتم الانه که بیان منت کشی پس شروع به شمردن کردم: یک،دو،هنوز به سه نرسیده بودم که جفتشون اومدند برای منت کشی و شروع کردن. خخخ... تیام گفت : خواهر خلم چیزه گلم لطفا ما را عفو بفرمایید و از این برادر خطاکار روی برنگردانید که قلبش میگیرد(داداش خل خودمه دیگه منت کشی هم با دیوونه بازی های خاص خودش انجام میده ولی خدایی بامزه گفت و نزدیک بود از خنده منفجر بشم اما خودم رو کنترل کردم و همون قیافه رو حفظ کردم) بعد از مسخره بازی های تیام که جای منت کشی بهم قالب کرد نوبت داداش مظلوم و مهربونم سپهر رسید که اومد نزدیکم و با مهربونی و صدای ناراحت گفت: خواهر قشنگم ببخشید. لطفا! اصلا هر کاری بگی میکنم تا باهام آشتی کنی. فقط دیگه روتو ازم بر نگردون دلم میگیره .باشه خواهری ؟! منم وقتی هندی بازی های سپهر و مسخره بازی های تیام رو کنار هم گذاشتم دیگه نتونستم تحمل کنم و خنده ام گرفت ؛ اما برای اینکه اونا نفهمن دستام رو گذاشتم رو صورتم و بی صدا خندیدم چون هنوز ازشون رو برگردونده بودم فقط تکون خوردن بدنم رو میدیدن و فکر کردن دارم گریه میکنم.1 امتیاز
-
پارت سی و یکم رمان خاص بعدش هم با خنده همراه هم از پله ها به سمت سالن پایین رفتیم ؛چون تو این مدت که داشتیم کلکل میکردیم و برای هم اولا دوما ردیف میکردیم؛ خاله جون و عموجون رسیده بودند و الان هم تو سالن کنار مامان و بابا و سپهر نشستند و مشغول گفت و گو هستند .(یه جوری میگم انگار مذاکرات برجام و این داستاناست خخخ....) ما هم رفتیم سلام و احوالپرسی کردیم و کنارشون نشستیم که خاله گفت: دخترم چه خبر چیکارا میکنی درسات خوب پیش میره؟منم گفتم : خبر خیر خبر خوش. خداروشکر خوبن سلام دارند خدمتتون خخخ...(راستش خیلی سعی کردم خانومانه برخورد کنم اما کودک دیوونه ی شر و شیطون درونم دوباره خودش رو نشون داد.) همزمان با این حرفم مامانم یه پشت چشمی برام نازک کرد و با هشدار اسمم رو صدا کرد؛ یعنی چنان گفت تیاراااا خانوم که حساب کار دستم اومد و فهمیدم اگه خانومانه برخورد نکنم حساب کارم با سلاح محبوب مامانم جناب دمپایی هست خخخ... خب بعد از این حرکتی که مامانم زد با یه لبخند مثلا خانومانه و موقر قضیه رو جمع کردم . نگاهم به عمو سیروان افتاد که صحبتش رو با بابا قطع کرد و با خنده بهم گفت: تیارای شیطون عمو تلاش نکن. این مظلوم بازی ها بهت نمیاد دخترم. لطفا خودت باش که دلم برای شیطنت هات تنگ شده بود .خخخ... با این حرفای عمو منم دیگه نتونستم اون حالت مظلومانه وخانومانه رو حفظ کنم و زدم زیر خنده بعد از اینکه خندم تموم شد گفتم : مرسی عمو جون. نجاتم دادی. لامصب خانوم بودن و مظلوم بازی به نظرم سخت ترین کار تو دنیاست. منم دلم برای شما و شوخیاتون تنگ شده بود. خیلیییی زیاد.(چون بابا و مامانم تک فرزند هستن با عمو و خاله خیلی صمیمی هستیم .عمو سیروان همیشه شوخ و مهربون بوده و همین شخصیتش رو دوست داشتنی تر میکنه برام.)1 امتیاز
-
پارت سی ام لباسام رو با یه تونیک آبی آسمانی با بابونه های سفید و یه شلوار کتان سفید و یه مینی اسکارف بابونه ی آبی و سفید عوض کردم (آخه من عاشق رنگ آبی و بابونه هستم اصلا یه انرژی مثبت بهم میده) موهام رو باز گذاشتم و لبه ی موهام رو از پشت تو تونیکم گذاشتم منم که خدادادی خوشگلم آرایش نمیخوام پس یه تینت لب هلویی زدم و یکم ژل مژه و ابرو زدم تا مرتب تر بشم و در آخر یکم از عطرم به مچ دست هام و گردنم زدم و به حول قوه ی الهی از اتاق بیرون رفتم و همزمان با من تیام هم از اتاقش بیرون اومد و دیدم که به به جناب برادر هم خوشتیپ کرده و از همه مهم تر لباساش با من ست شده یه تیشرت آبی پوشیده بود و یه شلوار کتان سفید با لبخند رفتم طرفش و گفتم: وای ببین داداش خلم چه خوشتیپ کرده حیف که عشق جانت اینجا نیست تا قشنگ دلش رو ببری و مخش رو بزنی خخخ.... راستی سپهر کجاست؟ یه نگاه چپکی بهم کرد و گفت:اولا من همیشه خوشتیپم خواهر گلم دوما من نیازی به زدن مخ کسی ندارم و با دیدن جمال بی مثالم خود به خود عاشقم میشن چیکار کنم دیگه خوشتیپی دردسر داره خخخ... سوما طی عملیات حاضر شدن جنابعالی عمو اینا رسیدن و الانم سپهر رفته استقبال پدر و مادرش منم مثل خودش چپکی نگاهش کردم و گفتم: اولا اعتماد به نفست ستودنی هست داداش خلم چیزه گلم دوما نیاز به مخ زنی که داری ولی گردن گیرت بد جور خرابه برادر من خخخ... سوماخودت هم همزمان با من آماده شدی و دست کمی از من نداری الان هم پاشو بریم تا مامان با سلاح محبوبش سر نرسیده هههه...1 امتیاز
-
پارت بیست و نهم رمان خاص رفتم تو آشپزخونه و دیدم که مامان مشغول درست کردن شام و حسابی مشغول آروم رفتم بغلش کردم و گفتم:مامان خانوم من کمک نمیخواد؟ اونم چون حواسش به غذا بود و حرکتم یهویی بود شوکه شد و گفت نمیری الهی دختر نمیگی یهویی میای سکته میکنم آخه؟ منم یدونه لپش رو بوس کردم (آخه موقع حرص خوردن خیلی بانمک میشه) و گفتم: ببخشید مامان گلم حق باشماست بوی هنر نمایی تون همه ی خونه رو برداشته حواس نمیزاره واسه آدم که حالا کمک نمیخواین؟ مامان هم با همون قیافه ی حرصیش یه نگاهی بهم کرد و گفت : به جای این زبون ریختن ها پاشو بیا ظرف ها رو بشور غذا که تقریبا حاضره منم با تعجب نگاش کردم و گفتم :چشم مامان جان ولی چقدر سریع حاضر شد سرعت عملتون بالاست ها نه؟ با ملاقه ی دستش یه هم زد خورش رو بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت: نخیر دختر قشنگم سرعت عمل بنده بالا نیست حواس جنابعالی پرت دنبال بازیه خدایی تو این سن خجالت نمیکشی دنبال بازی میکنی با سپهر؟ منم با لبخند گفتم: بخاطر کودک درونم مادر جان تو همون شیش سالگی مونده خخخخ... اونم برگشت گفت : دختر کوچولوی نازم حرف زدن رو بیخیال شو و به کارت برس الان مهمونا میرسن هنوز آماده نشدی از دست تو آخه من چیکار کنم؟ منم با حفظ همون لبخند گفتم : هیچی مادر من عشق کن همچین دختر مظلوم و آرومی داری خخخخ... اونم درحالی که از شدت حرص خوردن صورتش قرمز شده بود گفت:تیارااااااا برو از آشپزخونه بیرون نمیخواد کمک کنی فقط برو حاضر شو الان مهمونا میرسن منم که دیدم اوضاع بدجوری خرابه فرار رو بر قرار ترجیح دادم و با گفتن چشم مامان گلم مثل میگ میگ آشپزخونه رو به مقصد اتاقم ترک کردم خخخ....1 امتیاز
-
پارت بیست و هشتم رمان خاص با حرص صداش زدم و گفتم:سپهررر من دیوونه ام ؟چیز بهتری نداشتی که بهم بگی ؟ بعدش هم من گول حرفات رو نمیخورم بلاخرهرسر از کارتون در میارم سپهر هم با حفظ همون لبخندش که حالا حرص دربیار شده بود گفت: خواهر گلم همه ی ما به نوعی دیوونه ایم منظورم شیطنت های بینظیر جنابعالی هست نه چیز دیگه آروم باش انقدر حرص نخور سکته میکنی میمونی رو دستمون ها هرچند همین جوری هم کسی نمیگیرتت خخخخخ.... این دفعه دیگه واقعا عصبی شدم و دور خونه دنبالش کردم و همزمان میگفتم سپهر وایستا سپهررر ... که یهو نفسم گرفت و به سرفه افتادم سپهر هم مثل میگ میگ خودش رو بهم رسوند و یه لیوان آب داد دستم و گفت :عزیزدلم خوبی ؟چی شدی یهو ؟خب تو که انقدر شکننده ای چرا قلدر بازی دربیاری خواهر نازم . منم که سرفه ام بند اومده بود گفتم یواش برادر من چرا مثل رادیوی شکسته غر غر میکنی نفسم که سرجاش اومد ولی اگه یکم دیگه ادامه بدی سرم درد میگیره خخخخ... این دفعه اون آروم زد پس کله ام و گفت : اولا رادیو شکسته خودتی دوما :دیگه هیچوقت اینجوری ادا در نیار و منو سکته نده خب ... داشتم سکته میکردم نفس داداش منم که دیدم جو داره زیادی احساسی میشه یهو گفتم : هندی بازی دیگه بسه پاشو بریم کارامون رو برسیم الان خاله اینا میرسن اونم با حرص گفت: خیلی خب بریم و زیر لب غر زد: دو دقیقه خواستیم احساسی باشیم ها اگه گذاشت و خودش جلوتر راه افتاد و رفت سمت اتاق مهمان منم با لبخند ناشی از غر غرای سپهر سمت آشپزخونه راه افتادم تا اگه مامان کمک خواست کمکش کنم1 امتیاز
-
پارت بیست و هفتم رمان خاص جلوی در بود که تیام در گوشش یه چیزی گفت و که نفهمیدم چی بود فقط به گوشم خورد که سپهر گفت:مطمعنی؟ تیام هم گفت حله داداش نگران نباش و با هم به سمت ما اومدند منم با همون قیافه ی گرفته گفتم چی شد داداشی چیزی جا گذاشتی؟ اونم گفت: نه ولی دلم نیومد برم و تو رو با این قیافه ی مظلوم و بامزه که بهت نمیاد جا بزارم عزیزدلم مامان هم وسایل رو برده بود آشپز خونه برگشت تو سالن و گفت:چیزی شده پسرم ؟ تیام به جای سپهر جواب داد نه مامان گلم چی میخواستی بشه این داداش عزیز ما نگران معذب شدن شما و به زحمت انداختنتون بود که من گفتم نگران نباشه مسئله ای مامان رو کرد به سپهر و گفت : آره پسرم؟ تو هم پسر منی چرا باید معذب بشم آخه عزیزم؟ حالا که اینطور شد زنگ بزن پدر و مادرت هم بیان و شام همه دور هم باشیم بعد از یه مدت سپهر میخواست قبول نکنه که مامان جان از اون نگاه هایی که حساب کار دستش بیاد بهش کرد و گفت:حرف نباشه همین که گفتم پسرم سپهر هم که حساب کار دستش اومده بود سریع گفت: چشم خاله جان الان باهاشون تماس میگیرم شما خودت رو ناراحت نکن خخخخ... خلاصه سپهر زنگ زد پدر و مادرش و بعد اومد کنار ما نشست که یکی زدم پس کله اش دستش رو گذاشت پس کله اش و گفت : مگه تو همونی نیستی که واسه رفتنم اخم و قهر کرده بودی حالا که نرفتم چرا میزنی؟ منم با قیافه ی عصبی گفتم:حقته تو که میخواستی بمونی از اول میموندی دیگه حتما باید یه دور منو دق میدادی تا خیالت راحت میشد؟ معلوم نیست اون تیام خان چی تو گوشت گفت قبول کردی ولی بلاخره که میفهمم با لبخند قشنگی نگام کرد و گفت : آهاااا این خواهر دیوونه ی خودمه چی بود اون مظلومیت و لوس بازی و اینا اصلا بهت نمیومد اولا که هیچی همونایی که تو جمع گفت دوما که بخاطر گل روی خواهر قشنگم برگشتم چون دلم نمیاد اینجوری ببینمش1 امتیاز
-
پارت بیست و ششم رمان خاص بعد از گفتن این حرف ها که کلش رو با لحن خاص و جدی و ادیبانه بیان کرد بلند شد و گفت که من از حضورتون مرخص میشم دیگه و مامان و بابا گفتند: میموندی دیگه تو هم مثل پسر خودمونی خوشحال میشیم کنارمون باشی سپهر هم دوباره همون قیافه ی بانمک رو به خودش گرفت و گفت : شما لطف دارین اما باید برم هم به خونه اطلاع ندادم هم اینکه یه مقدار از درسم مونده انشالله یه فرصت دیگه مزاحمتون میشم مامان و بابا هم گفتند :خواهش میکنیم پسرم شما مراحمی بازم هرجور خودت راحتی و اما من قیافه ام رو مظلوم کردم رفتم پیشش و گفتم : داداش گلم مهربونم دلت میاد تیارا رو تنها بزاری و بری هنوز دلتنگیم کامل برطرف نشده آخه لطفا لطفا لطفا بمون دیگه اونم یه نگاهی بهم کرد و با قیافه ای که سرخ شده بود تا از خنده منفجر نشه جلوی مامان اینا گفت :اولا که خواهر من مظلوم نشو بهت نمیاد دوما که کار دارم وگرنه کی دلش میاد تو رو تنها بزاره آخه عزیزدلم هیچی دیگه مظلومیتم جواب نداد تازه مامان خانوم هم با هشدار صدام زد و گفت:تیارا جان نباید پسرم رو تو رودربایستی بزاری شاید واقعا کارش مهم باشه و بخاطر جنابعالی مجبور بشه از کارش بزنه گلم منم که اینو شنیدم نشستم سر جام و دیگه هیچی نگفتم حتی به خدا حافظی سپهر هم جواب ندادم و با اخم نشستم سرجام و قهر کردم باهاش اونم برگشت پیشم نشست و گفت :خواهری نگام کن دیگه قهر کنی دلم میگیره ها منم نگاهش نکردم فقط با اخم گفتم: خب دلم نمیخواد بری ولی حالا که میخوای بری خداحافظ لطفا مواظب خودت باش و زودتر بیا پیشمون اونم خندید و گفت :به روی چشمم خواهر گلم من برم دیگه خانوم اخمالو خداحافظ1 امتیاز
-
پارت بیست و پنجم رمان خاص یهو یه قیافه ی مثلا ترسیده به خودش گرفت و گفت:حالا که فکر میکنم من خیلی هم بد شانس نیستم و از جایگاه خودم خیلی راضی ام این دفعه دیگه مامان و بابا هم با ما خنده اشون گرفت و در کل روز پر ماجرا مون ختم به خیر شد خخخ.... بعد از تموم شدن بحث شیرینمون نشستیم تا عصرونه بخوریم دور هم که مامان خانوم رو کرد به سپهر و گفت :خب پسرم انقدر جریان درست کردین که نشد یه احوال پرسی درست و حسابی با هم بکنیم چه خبر چیکارا میکنی؟ سارا جون(مامان سپهر) چطوره؟ بابا هم مثل همیشه حرف مامان رو تایید کرد و گفت: خانومم درست میگه چه خبر از درسا وکارای موسیقی؟ راستی سیروان(پدر سپهر) چطوره؟ چند وقتی هست که ازش خبری نیست و سراغی از ما نمیگیره همه چیز خوب پیش میره؟ سپهر هم قیافه ی خجولی به خودش گرفت (که اصلا بهش نمیومد و بیشتر خنده دار شده بود) و گفت: مرسی از لطفتون خاله جون و بازم بخاطر شیطنت امروز شرمنده ام مامان هم خوبن سلام دارند خدمتتون درگیر تدریس هستند دیگه (مامان تیام استاد زبان و یه موسسه ی خصوصی داره و گاهی تو دانشگاه هم تدریس می کنه) بعد هم رو کرد به بابا و با حفظ همون حالت بامزه ی چهره اش گفت : مرسی از لطفتون عمو جان پدر هم خوبند درگیر کارای آموزشگاه هستند و دورادور جویای احوالتون هستند (پدر سپهر استاد موسیقی تقریبا به همه ی ساز ها تسلط داره و چند تا آموزشگاه معروف و حرفه ای موسیقی داره که همه ی اساتید محبوب رو اونجا دور هم جمع کرده وتمام ساز ها رو آموزش میده از دوستای قدیمی بابا ست و جوونی ها شون با هم تمرین میکردند که عمو سیروان ادامه داده ولی بابا بخاطر علاقه اش به موتور و ماشین نمایشگاه زده )1 امتیاز
-
پارت بیست و چهارم رمان خاص هیچی دیگه بعد از این که خنده اش تموم شد چایی نباتش رو خورد و باهم رفتیم تو سالن و چایی نبات تیام هم بهش دادم و بازم بغلش کردم و بوسش کردم و گفتم ببخشید داداشی دیگه از این به بعد خواهر خوب و مظلوم و ملوسی میشم قول میدم فقط تو خوب باش لطفا اونم با خنده بغلم کرد و بوسید و گفت :نمیخواد مظلومیت بهت نمیاد خواهرکم فقط میزان شدت آتیش سوزوندن هات رو بیار پایین تر بقیه اش هم دیگه پذیرفته شده است خواهر دیوونه ی خودمی تو هم ببخش که سرت داد زدم تازه از خواب پاشدم حواسم سر جاش نبود عزیزدلم حالا هم برو بشین پیش اون سپهر بیچاره که داره کم کم حسودیش میشه اون یکی داداشت بزار منم این چایی نبات تیارا خانوم رو نوش جان کنم که عجیب میچسبه خخخخ... با خنده از بغلش بیرون اومدم رفتم سمت سپهر و یکی زدم پس کله اش و گفتم:نبینم داداش کوچیکه غریبی کنه چشم مایی برادر خخخ... یه نگاهی با خنده بهم کرد و گفت اینجوری هاست دیگه سهم بعضی ها بوس و بغل و اینا به ما که میرسه پس کله ای خواهری هی خدااا حکمتت رو شکر معلوم نیست اون موقع که داشتی شانس رو تقسیم میکردی من کدوم جهنم دره ای بودم هییی.... اینا رو در حالی میگفت که یه قیافه شکل ناله به خودش گرفته بود و خیلی بامزه بود انقدر که آخرش نتونستم دووم بیارم و زدم زیر خنده و انقدر خندیدم که اشک از چشمام میومد و بعد از اینکه یه دل سیر به دیوونه بازی هاش خندیدم گفتم:برادر من مثل اینکه یادت رفته چه بلایی سر این جناب عزیزدوردونه آوردیم به تازگی اگه دوست داری مثل ایشون خوش شانس باشی درخدمتم1 امتیاز
-
آریو قبل از این آقا علوی از ماشین پیاده بشه پرسید: - شما که درباره اون قسمت نیامدنم به خونه جدی نبودید که... بودید؟ طاهر به در نیمه باز تکیه زد و به آریو که با گوشه ابروش ور میرفت نگاه کرد ماهی طعمه رو گرفته بود. - این دیگه به خودت بستگی داره، فعلا هم درها رو قفل کن و به چیزی دست نزن تا ببینم این پدرسوخته کجاست. آریو با شوک توی سکوت ایجاد شده فرو رفت؛جدا شدنش از رویا و میعاد و برگشتنش به پرورشگاه اصلا آسون نبود! نه از نظر دولتی و نه از نظر روحی... حتیٰ این که هنوز به پرورشگاه میرفت با این که دیگه والدین داشت هم درست نبود و از نظر قانونی ایراد داشت. سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد و با خودش فکر کرد باید با این موضوع چطوری کنار میآمد؟ انگار وضعیتش هیچ راه چارهای نداشت. فسخ سرپرستی ممکن بود از طرف بچه هم صورت بگیره؟ آریو تا به اینجا هیچ وقت با والدینش مشکلی نداشت! همه چیز خوب بود تا همین چندماه پیش... با دیدن خانوادهای که در تیر رأس نگاه آریو برای یه پیک نیک خانوادگی جمع شده بودن و درحالی که روی چمنها لم داده بودن داشتن غذا میخوردن نگاهش رو برگردوند. چشمهاش رو به در کتابخونهٔ کوچک اون طرف خیابون دوخت و با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت جلوی در بلوک سیمانی قرار داده بودن و روی اون علامت پلمپ شهرداری بود! کتابخونه پلمپ شده بود؟! آریو کمی توی جاش جابه جا شد و صدای مشماهای صندلی رو درآورد. حالا که فکر میکرد یکی از کتابهاش دست آریو جا مونده بود! بارها موقع ورود به کتابخونه تابلویی با مضنون این که ساختمان وقف بانو لیالی تابنده است مواجه شده بود؛ اما متوجه نمیشد چرا باید یه ساختمون وقف شده رو پلمپ میکردن؟ به ساختمون دو طبقه نگاه کرد حتی پنجرهها رو هم نبسته بودن! با صدای کوبیده شدن شیشه به سمت در راننده برگشت و قفل ماشین رو برای آقای علوی و رایان که کنارش ایستاده بود باز کرد. به محض این که آقای علوی پشت فرمون جا گرفت رایان غر زد: من گشنمه! آریو از آیینه ماشین به رایان نگاه کرد موهای همیشه آشفتهاش خاکی بود و چشمهای سیاه و ریزش حالت خنده و تمسخر داشت این یعنی حال رایان مثل همیشه بود! طاهر هنوز درست متوجه نشده بود دعوای بین رایان و پسر ناظمشون سر چی بوده؟ حدس هایی میزد شاید پدرشون نبود؛ ولی تجربه زیادی داشت بلاخره هر چی که گذشته یه دعوای بچهگونه بوده. طاهر- تا همین دو دقیقه پیش داشتی فوتبال بازی میکردی گرسنهگی رو حس نکرده بودی چی شد الان یهویی؟ رایان پیش دستی کرد و گفت: - خوب تا اون موقع داشتم کار مهمی انجام میدادم الان بیکارم تو چرا پکری بچه؟ نگو که الان باید از توی میمون هم معذرت خواهی کنم که... طاهر با بهت و ضرب رایان رو صدا کرد: - این چه لقبهایی که به هم میدید؟ یعنی چی؟ رایان خان حواست باشه چوب خط هات داره هی پر میشه ها! رایان پرو تر از قبل شونهای بالا انداخت و گفت: - آقا چرا دعوا میکنید خودم تو مدرسه شنیدم همه ما اول میمون بودیم بعد چیز... تکمیل... آره تکمیل پیدا کردیم آدم شدیم. طاهر در حالی که داشت کمربندش رو میبست جواب داد: - شما اول برو معنی تکامل رو پیدا کن نمیخواد بقیه رو میمون کنی... رایان خودش رو از بین صندلی ها به جلوی ماشین کشید و درحالی که به نیمرخ عبوس آریو سیخونک میزد گفت: - هی برای من فاز ع.. عصبی برندار بگو چته نکنه میخواستی وایسم دوباره نگاهش کنم گفتی معذرت خواهی کن، کردم دیگه! طاهر با کف دست رایان رو به عقب هدایت کرد و غر زد: - د بچه مگه تو تنت موش داری یه لحظه اروم بگیر بشین خطرناکه یه ترمز بزنم توی شیشه ماشینی! آریو که حوصله وراجی بیشتر رایان رو نداشت از آینه به تخم چشمهای رایان خیره شد و لب زد: میگم برات و بعد بلند گفت: انقدر گیر نده دیگه امتحانم رو خوب ندادم هی یه بند حالا حرف بزن. طاهر ابروی به نقش بازی کردن آریو انداخت بچه ها واقعاً گاهی خیلی عجیب میشدن. طاهر- رایان خان من با شما بعداً کار دارم.1 امتیاز