به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/02/2024 در همه بخش ها
-
#پارت سوم اگر روزی به قلبی که خود با دستانت شکستی و تکههایش را هم جمع نکردی، رجوع کردی و دیدی خود تکهها را بهسختی بههم بند زده و چسبانده! تعجب نکن، حتی امید به بازگشت خشم دوبارهات هم کافی است، تا انگیزهای برایم شده و خود را مجدد برایت از نو بسازم.2 امتیاز
-
نام دلنوشته: دلتنگی نام نویسنده: م.م.ر(شاهرخ) ژانر: عاشقانه خلاصه: آن روز که کولهبار عشقمان را برداشتی و بیسروصدا تنهایم گذاشتی، خبر نداشتی نیمی از قلب سنگیات را کش رفته بودم. میدانستم اگر برای من هم دلتنگ نشوی، دلتنگ قلب نصفه ماندهات خواهی شد؛ زیرا که من تو را از خودت بهتر میشناسم، بازخواهی گشت و من باز با دیدنت دلتنگیام را برطرف خواهم کرد.1 امتیاز
-
رمان: منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده: الهه پورعلی ژانر: عاشقانه مقدمه زندگی گاهی بر وفق مراد میگذرد، روزهایی از کنارت عبور میکنند که با خود میگویی: - همیشه اینگونه خواهد بود! اما گاهی روزگار خنجرش را بدجایی فرو میبرد، دقیقا جایی به نام قلب، قلبی که با نداشتنت، تپش برایش مشکل است! باش تا نفس بکشم باش تا ادامه دهم باش تا زنده بمانم خلاصه گاهی آرزویم یکلحظه دیدن توست گاهی برای داشتنت زمین را به زمان میدوزم گاهی دلم آنقدر برایت تنگ میشود که بغص راه گلویم را میبندد حتی گاهی دلم آنقدر برای خودِ قبلیام تنگ میشود که با خود میگویم: - کاش هیچوقت ندیده بودمت! میدانی دیدن تو و داشتنت به مدت کوتاه با من چهکرد؟ ناظر: @sarahp1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت ۶۸ سوگل دستی به موهایش کشیده سپس درحالی که با نگاه آبیش به چشمان مشکی کایان چشم دوخته بود جمله معازه دار را مرور کرد - همسرتون خوشگل و خوش هیکل هستن. یک لحظه دلش صعف رفت اما سریع خود را جمع و جور کرده و گفت: -نمیخواد بابا من لباس دارم. اما کایان دست بردار نبوده و او را به طبقه دوم برد تا برای مهمانی برایش پیراهن بخرد همه مغازهها را زیر و رو کردند و هیچ یک از لباسها مورد پسند کایان نشد درحال گشتن آخرین مغازهها بودند که سوگل رو به کایان گفت: - میشه بگی تو چطور لباسی رو میپسندی آخه؟ من باید بپسندم یا تو؟ کایان دستانش را از داخل جیبش بیرون آورد و درحالی که با دست به یقه خود اشاره میکرد گفت: - Yakası çok açık olmamalı, uzun ve kolu az olmalı! <<یقهاش زیاد باز نباشه، بلند هم باشه یه کوچولو آستین هم داشته باشه!>> سوگل تنها از حرکات دستش متوجه حرفش شد و وقتی که متوجه شد لبخند پهنی روی صورتش نشست و گفت: - این چیزهایی که تو میگی میشه مانتو! فکر نمیکنم اینجا موجود باشه، اینطور لباسها مال قرن حجره! الان کلاً لباس کوتاه با یقه باز و بدون آستین مده . کایان درحالی که عقب- عقب راه میرفت گفت: - Ama buldum <<ولی من پیدا میکنم.>> که همان موقع چشمش به پیراهن بلندی که به رنگ زرشکی بوده و یقه نسبتاً بستهای داشت افتاد آستین حلقهای بود اما کاملاً زیبا به نظر میرسید با ذوق به سمت مغازه رفته و گفت: - işte burada <<ایناهاش.>> سوگل درحالی که به لباس چشم دوخته بود با دیدن دنباله بلندش لبخندی زد و گفت: - من تا حالا از اینجور لباسها نپوشیدم ولی واقعاً خوشگله. کایان همانطور که به سینه منجوق دوزی شده لباس چشم دوخته بود گفت: - Kolları olmamasına rağmen yakası onaylanmıştır <<با اینکه آستین نداره اما یقهاش مورد تاییده بیا یه پرو بزن.>> هر دو وارد مغازه شده و سوگل به سمت اتاق پرو رفت تا لباس را بپوشد پس از پوشیدن متوجه شد که لباس برای او گشاد بوده و کاملاً در تنش زار میزند کایان را صدا زده و گفت: - این خیلی بزرگه ببین سایز کوچیکش هست؟ که متاسفانه سایز کوچک تمام شده بود هر دو با پشیمانی از مغازه خارج شده و چند مغازه آخر را نیز گشتند در آخر به انتخاب کایان یک پیراهن سفید رنگ با توری مشکی و طرحهای گلی که رویش کار شده بود پیدا کردند خیلی زیبا به نظر میرسید، از کمر به پایین گشادتر بوده اما قد نسبتاً کوتاهی داشت. هنوز هم کاملاً مورد تایید کایان نبود چون آستینهایش نیز حلقهای بوده و خیلی تو چشم بود به هر حال پس از خریدن لباس به طبقه سوم رفته و دستبندی زیبا در خور شخصیت عمه خانم گرفته و با هم آنجا را ترک کردند سوگل درحالی که لباس را داخل کیسه در دست گرفته بود گفت: - خیلی قشنگه مرسی. کایان لبخند کج مخصوصش را روی لب نشانده و با خودشیرینی جواب داد: - Lütfen, elbette, vücudunuzda güzeldi <<خواهش میکنم البته که توی تن تو قشنگ شد.>> خوب میتوانست با جملاتی که به کار میبرد دل یک نفر را به دست آورد. لبخند عمیق لبخند زد و سپس هر دو سوار ماشین شده و به سمت عمارت حرکت کردند از زمانی که وارد عمارت شده بودند سر و صدای خدمتکارها و خدمه به گوش میرسید همه در حال تدارک دیدن مهمانی فردا بودند. آشپزهای ایتالیایی و فرانسوی از امروز برای آشپزی به عمارت آمده و مشغول شده بودند به دستور بکتاش چندین مدل غذا دسر و کیکهای مخصوص در حال آماده شدن بود.1 امتیاز
-
پارت ۶۷ سوگل اشاره به داخل مغازه کرده و درحالی که یکی از کت و شلوارهای مشکی رنگ چشمش را گرفته بود گفت: - بیا ببینیم داخل مغازه چی دارند! اول سوگل وارد مغازه شده سپس کایان داخل شد فروشنده که مرد جوان و خوش برخوردی بود پس سلام و خوش آمد گویی گفت: - بفرمایید چه نوع لباسی میخواهید تا راهنمایتون کنم. کایان درحالی که هیچ خوش نداشت کت و شلوار بخرد سری تکان داده و چشمش را اطراف مغازه چرخاند اما سوگل به سمت کت و شلوار مشکی رنگ براق که روی آویز بود رفته و به آنها اشاره کرده و گفت: - از این کت و شلوار سایز آقا رو میخواستیم! فروشنده درحالی که به سمت کت و شلوار میرفت نگاهی به سرتاپای کایان انداخته و گفت: - ماشالله همسرتون هم، هم خیلی خوش تیپ و هم خوش هیکل هستند. سوگل متعجب به کایان چشم دوخته و با لبخند ریز و موذیانه کایان روبرو شد، ابروهایش را بالا فرستاد و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت کایان رفت. فروشنده کت و شلوار را جلوی کایان گرفت و گفت: - بفرمایید. کایان با بیمیلی کت و شلوار را گرفت و برانداز کرد همان لحظه سوگل از پشت سر به آرامی او را به سمت اتاق پرو هول داد و گفت: - برو دیگه. کایان وارد اتاق پرو شده و پس از چند دقیقه در را باز کرد و بیرون آمد و رو به سوگل گفت: - İyiydiler, biz de satın aldık <<خوب بودند خوب شد بخریم.>> سوگل با تعجب نگاهش کرده و گفت: - چرا نگفتی بیام ببینم. کایان بیتوجه به سوال سوگل لباسها را به سمت مرد گرفته و گفت: - Lütfen sayın <<لطفاً حساب کنید.>> و سپس به سمت سوگل برگشت و جواب داد: -asla bo giafatlari sevmiorom <<اصلاً از کت و شلوار خوشم نمیاد.>> لباسها را تحویل گرفته و دوباره از مغازه بیرون رفتند درحالی که سوار آسانسور میشدند سوگل پرسید: - اندازت بود؟ کایان خندیده و جواب داد : - Evet, gidip sana da güzel bir elbise alalım <<آره بریم برای تو هم یک دست لباس خوشگل بخریم.>>1 امتیاز
-
پارت ۶۶ این بار سوگل به شوخی اخم کرده و به سمت دیگری برگشت، کایان با دیدنش با چهره عبوس لبخند دندان نمایی زده و محو چهره سوگل شد شال زرد رنگی با حاشیهای قهوهای کمرنگ روی سرش بود موهای رنگ شده خوشحالتش را فرق وسط کرده و نصفش را پشت گوشش زده بود درحالی که نگاه کایان به چشمان براق و آبی رنگ سوگل بود نفسی عمیق کشیده و دستانش را بلند کرد، همانطور که دو طرف شال را میگرفت شال را به سمت جلو کشیده و با لبخند محوی که گوشه لبش جای گرفته بود بیاراده گفت: - Seogil çok güzel! <<سئوگیل خیلی خوشگلی!>> سوگل که متوجه جملهاش نشده بود درحالی که ابروهایش را جمع میکرد گفت: - چی؟ کایان به خودش آمده و دستانش را از روی شال سوگل برداشته و بیصدا به خنده افتاد، سرش را برگردانده و گفت: - Hiç bir şey <<هیچی!>> خدا را شکر کرد که سوگل متوجه حرفش نشده، این جمله یکهو بر زبانش آمده بود برای همین نمیخواست دوباره تکرار کند. سوگل دوباره پرسید: - خوب بگو! کایان که مثل همیشه شیطنتش عود کرده بود یک دستش داخل جیب و دست دیگرش را داخل موهایش فرو برده و پس از کمی فکر کردن چشمکی زده و گفت؛ - Ben daha sonra size anlatacağım <<بعداً میگم.>> همانطور که با چشم غره سوگل روبرو میشد با لبخند از کنارش عبور کرده و به سمت مغازهها حرکت کرد سوگل پشت سرش به راه افتاد و به سرعت گوشی را از داخل جیبش بیرون کشید باید معنی جملهاش را میفهمید سرچ کرده و وقتی متوجه شد که معنی جمله چیست ثانیهای ایستاد و از پشت سر به قامت هیکلی کایان چشم دوخت. کایان درحالی که پیراهن آستین کوتاه مشکی با شلوار مشکی به تن داشت از پشت سر بسیار زیبل به نظر میرسید و اما موهای همیشه به هم ریختهاش که گویی با شانه غریبه بودند جذابترش میکرد. سوگل کمی به فکر فرو رفت و چند ثانیه بعد سرش را تکان داد. چند مغازه را رد کرده بودند که کایان جلوی یکی از مغازهها ایستاد نگاهش به کت و شلوار مردانه بود. چند دست کت و شلوار شیک و مجلسی داخل ویترین دیده میشد که بسیار خوش دوخت بوده و مطمئنن در تن کایان نیز خوب جلوه میکردند. نگاهی به آنها کرده و سری تکان داد و گفت: - Baba, takım elbise giyemem <<ای بابا من که نمیتونم کت و شلوار بپوشم.>> سوگل که برخی کلمات را متوجه نمیشد سعی کرد دقیق گوش دهد تا معنی جملهاش را بفهمد با دست اشاره کرد که چی؟ کایان دوباره به سمت سوگل برگشته و درحالی که نفس عمیقی میکشید شمرده- شمرده گفت: - BEN. Gelemem. Bu kıyafetlerden. onu giy! <<من... نمیتونم... از این لباسها... بپوشم!>>1 امتیاز
-
پارت ۶۵ کایان با تعجب ابرویی بالا انداخته و گفت: - Vay, bu Harika teyze de bazı şeyleri seviyor! Bu onun için altın almamız gerektiği anlamına mı geliyor? <<عجب چیزایی هم دوست داره این عمه هاریکا! یعنی باید براش طلا بگیریم؟>> سوگل شانه بالا انداخت چراکه دقیق متوجه نشده بود کایان چه میگوید پس جواب داد: - بابا اینا که براش انگشتر گرفتن! کایان دستش را روی دنده گذاشته و درحالی که ادای عمه خانم را در میآورد گفت: - Bu yüzden bu kendinden memnun teyzeye bilezikler alıyoruz! <<پس ما هم برای این عمه از خود راضی دستبند میگیریم!>> سپس دنده را مثل عصای عمه خانم گرفته و درحالی که چشمانش را عین عمه هاریکا ریز میکرد دهانش را کج کرده و گفت: - Ne dersem yapılmalı! <<هرچی من میگم همون باید بشه!>> سوگل درحال خنده مشتی آرام به بازوی کایان کوبیده و گفت: - اگه میتونی جلوی خودش اداش رو دربیار! صدای خنده کایان بلند شد و درحالی که دستانش را به حالت تسلیم بالا برده بود گفت: - Hayatıma doyamıyorum! <<من از جونم سیر نشدم!>> سوگل که داشت با صدا میخندید یک آن متوجه چهره متعجب کایان شد که به پشت سرش نگاه میکرد، ترسید و خندهاش را قطع کرد، همان لحظه صدای کایان بلند شد که گفت: - Kıpırdama, arkanda böcek var! <<تکون نخور پشت سرت حشره هست!>> در یکآن صدای جیغ بنفش سوگل بلند شد و این همزمان شد با قهقهه کایان که گفت: - Merak etme, şaka yapıyordum <<نترس بابا شوخی کردم.>> سوگل درحالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود نفسی بلند سر داده و گفت: - این مسخره بازیهای تو تمومی نداره! زهرم ترکید. کایان که از زور خنده اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: - چهقدر تو ترسویی! همان حین مشتی دیگر از سوی سوگل حواله بازوی کایان شد و او بدون حرف ماشین را جلوی مرکز خرید پارک کرد، دستش را روی بازویش گذاشته و گفت: - Ne kadar kötü! <<چه بد میزنی!>> سپس به حالت دستوری ادامه داد: - alish verishe gidelim <<پیادهشو بریم خرید!>> سوگل درحالی که چشمش را ریز کرده بود با لبخند اما حرص گفت: - یکی طلبت! دوباره صدای خنده کایان فضای ماشین را پر کرد بیحرف از ماشین پیاده شده و وارد مرکز خرید اطلس که بزرگترین مرکز خرید در آن ناحیه بود شدند مرکز خریدی که طبقه اولش مخصوص لباسهای مردانه، طبقه دومش لباسهای زنانه و طبقه سومش مختص طلا و جواهرهای خاص و گرانبها بود. کایان درحالی که دستانش را داخل جیبهایش فرو برده بود با شیطنت از جلوی مغازهای رد شد یکی- یکی از جلوی مغازهها رد شده و گهگاه چرخی میزد. سوگل نیز پشت سرش درحال حرکت بود و با خنده به حرکات و مسخرهبازیهای کایان نگاه میکرد و در دل میگفت: - واقعا که توی همه عمرم همچین پسری ندیدم پسرهایی که میشناسم مغرور و از خودراضی و خشن هستند این پسر با همه کسایی که میشناسم فرق میکنه. کایان درحالی که به پشت سرش برگشته و سوگل را مینگریست همانطور عقب- عقب راه میرفت! درحال برداشتن قدمی دیگر به پشت سر بود که با ستون برخورد کرده و آخش درآمد. دستش را به پشتش گرفته و گفت: - آخ. سوگل که ریز ریز میخندید گفت: - خب درست راه برو ! چهره کبود کایان نشان میداد که خیلی دردش آمده سوگل که چهره جدیاش را دید به سمتش رفته و پرسید: - خیلی درد داشت؟ کایان دستش را روی صورت گذاشته و خم شد سوگل که کمی نگران شده بود عین خودش به سمت او خم شده و دوباره پرسید: - چی شدی تو؟ که دوباره با خنده کایان روبهرو شد، این پسر واقعاً کرم داشت.1 امتیاز
-
پارت ۶۴ سوگل همانطور که یاد آن روز افتاده بود گوشی را برداشته و دکمه وصل تماس را فشار داد و گوشی را دم گوشش گذاشت، صدای شاد و پر از شیطنت کایان در گوشی پیچید که گفت: - Merhaba kuzenim Seogil, nasılsın? <<سلام دخترعمو سئوگیل چطوری؟>> سوگل که این همه انرژی را دید از روی صندلی بلند شده و جواب داد: - سلام خوبم تو چطوری؟ کایان تشکر کرد و سپس پرسید: - Kart bitti, seni takip etmeye mi geleceğim? <<کارت تموم شده دارم میام دنبالت؟>> سوگل سری تکان داده و گفت: - آره کتابهام رو جمع میکنم، رسیدی پیام بزن. پس از اینکه گوشی را قطع کرد وسایلش را جمع کرده و منتظر شد تا کایان برسد. حدود یک ربع رد شده بود که پیامکی حاوی این متن روی گوشیاش نمایان شد: - Bayan Seogil, aşağıya gelin! <<سئوگیل خانوم بیا پایین!>> سریع کیفش را روی شانه انداخته و از کتابخانه خارج شد، کایان داخل ماشین نشسته و منتظرش بود همانطور که به ماشین نزدیک میشد دستی برای کایان تکان داده و همزمان خنده کایان باعث شد که او نیز بخندد پس از سوار شدنش به ماشین، کایان ماشین را به حرکت درآورده و درحالی که با سرعت زیادی لایی میکشید رو به سوگل گفت: - Yorulmayın hanımefendi <<خسته نباشی خانوم.>> سوگل خمیازهای سر داده و جواب داد: - مرسی تو هم خسته نباشی کارت توی بیمارستان تموم شد؟ کایان سری تکان داده و گفت: - Evet, bugün zor bir ameliyat geçirdim, gerçekten yorgunum ama anneme göre alışverişe çıkmam gerekiyor <<آره امروز یک عمل سخت داشتم واقعاً که خسته شدم اما به گفته مامان باید برم خرید.>> سوگل که تعجب کرده بود پرسید: - خرید برای چی؟ کایان دستی به صورتش که کمی عرق کرده بود کشید و درحالی که ماشین را جلوی یک مرکز خرید بزرگ نگه میداشت جواب داد: - Annem teyzeme bir hediye almamı emretti <<مامان دستور دادن که برای عمه کادو بگیرم.>> همانطور که دستش را روی دنده قرار میداد پرسید: - Harika Teyze'ye ne almalıyız sence? <<به نظرت چی برای عمه هاریکا بگیریم؟>> سوگل سری تکان داده و گفت: - عمه خیلی به وسایل زینتی علاقه داره عاشق طلا و جواهره!1 امتیاز
-
پارت ۶۳ کایان از بیمارستان خارج شده و سوار ماشینش شد درحالی که شماره سوگل را میگرفت ماشین را به حرکت درآورده و به سمت کتابخانه حرکت کرد فرمان را با یک دست نگه داشته بود با دست دیگر گوشی را کنار گوشش گرفته و منتظر شد. سوگل یکی- یکی ورقهای کتاب را برگردانده و سعی میکرد محتویاتی که میخواند را به مغزش منتقل کند. با صدای زنگ گوشی و دیدن عکسی که روی صفحه تماس افتاده بود لبخند روی لبش نشست، عکس مربوط به دو روز پیش بود، با کایان درحال تمرین زبان ترکی داخل بالکن نشسته بودند، سوگل دو عدد کیک خامهای از داخل آشپزخانه آورده و روی زمین گذاشته بود که هر چند دقیقه یکبار یک تکه از کیک را به چنگال زده و داخل دهانش میگذاشت همانطور که در حال یادداشت معنی کلمات ترکی بود کایان چنگال را برداشته و یک تکه کیک داخل دهان خود گذاشت سپس چنگال را به سمت کیک برده و تکهای دیگر از کیک را برش زده و به سمت سوگل گرفت سوگل چنگال را از دستش گرفته و کیک را داخل دهانش گذاشت همان موقع لبخند عمیقی روی لب کایان نشست، سوگل با دهان پر اشاره کرد که چی شده، کایان گفت: - sevgil <<سئوگیل!>> کایان دستش را به سمت صورت سوگل آورد، دور تا دور لبهایش خامهای شده بود، اما سوگل به عقب رفته و دست کایان در هوا ماند. با خنده کایان، سوگل متوجه صورتش شده و خود نیز به خنده افتاد و پشتبندش صدای خنده کایان دوباره بلند شد، درحالی که هر دو روبهروی هم نشسته و دفتر و خودکار مابینشان بود کایان گوشی را برداشته و گفت: -Senin bir fotoğrafını çekmeliyim <<باید ازت عکس بگیرم. >> سوگل نوچی کرده و سعی کرد تا صورتش را پاک کند اما دیگر دیر شده بود کایان عکسی به یاد ماندنی از او گرفت و با خنده نشانش داد پس از کمی خنده سوگل دستش را داخل جیبش فرو برده و گوشی را از داخل جیب بیرون کشید و رو به کایان گفت: - الان نوبت توئه که عکست بره توی گوشیم. کایان سرش پایین بود با شنیدن این جمله سرش را بالا گرفته و به طور اتفاقی ابروهایش کمی بالا رفتند که این حرکت همزمان شد با گرفتن عکسی به یادماندنی!1 امتیاز
-
پارت ۶۲ خوشبختانه آن روز بدون دعوا و مرافعه گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد اما در طول روز تمام حواس فاتح به رفتارهای سوگل بود، فاتح از زمانی که به یاد داشت به سوگل علاقمند بوده و همیشه میگفت که برای به دست آوردنش همه تلاشم را میکنم اما این را خوب میدانست که سوگل حرف زور را قبول نکرده و زیاد از او خوشش نمیآید حتی زمانهایی که به مسافرت میرفتند سوگل هیچگاه با او همکلام نمیشد و محبتهای او را پای پسر عمو بودن میگذاشت اما این برایش خیلی سنگین بود که کایان از راه نرسیده بخواهد با سوگل بگوید و بخندد. آن شب پس از رفتن همه کایان و سوگل تا ۱۲ شب داخل بالکن مشغول تمرین زبان ترکی شدند و کایان با شیرین زبانی مشغول یاد دادن جملههای معروف شد. چند روز از آن شب میگذشت کایان هر صبح به بیمارستان رفته و مشغول کار شده بود سوگل نیز طبق برنامه هر روزش به کتابخانه رفته و سعی میکرد کتابهای پزشکی را کامل مطالعه کند تا برای دانشگاه آماده شود آخر هفته روز پنجشنبه تولد عمه خانم بود و بکتاش سعی داشت مثل هر سال برای عمه هاریکا جشن تولد گرفته و از زحمات او بابت چندین سال تشکر کند به این منظور یک مهمانی بزرگ راه انداخته و فامیلهای دور و نزدیک را به جشن دعوت کرده بود کایان که به شدت اهل مهمانی بود سعی داشت در این مهمانی کاملا خوشگذرانی کرده و به قول خود قشنگ خوش بگذراند. صبح روز چهارشنبه از آنجایی که سوگل حال رانندگی نداشت به همراه کایان به کتابخانه رفت! کایان پس از رساندن او به کتابخانه به بیمارستان رفته و مشغول کار شد به دستور مادرش آسیه قرار بود عصر به بازار رفته و هدیهای درخور شخصیت عمه هاریکا برایش تهیه کند یاد حرف سوزان افتاد که گفته بود: - Kayan, lütfen kendine bir takım elbise al ve gömlek giy çünkü parti çok büyük ve bütün aile bizi ilk kez görecek <<کایان لطفاً یک دست کت و شلوار برای خودت بخر و یک پیراهن مجلسی تنت کن چون که مهمانی بسیار بزرگه و تموم فامیل برای اولین باره که ما رو میبینند.>> ساعت ۶ عصر بود که کارش در بیمارستان تمام شد، وارد اتاقک کوچک شده و لباسهای پزشکی اش را با لباسهای بیرون تعویض کرد درحالی که از سالن رد میشد با خنده از تمامی پرسنل خداحافظی کرده و به آخرین نفر در بخش پذیرش رسید. پسری جوان روی صندلی نشسته بود کایان سرش را پایین آورده و از زیر شیشهای که تنها یک نیم دایره از آن خالی بود رو به پسر گفت: - yorulma dostum <<خسته نباشی دوست من.>> به جرات میتوان گفت که در این یک هفتهای که داخل بیمارستان مشغول به کار شده بود همه پرسنل را با رفتارهای شیطنت وار و خواستنیاش مجذوب خود کرده بود حتی پزشکان حاذق و سنداری که از او خیلی بزرگتر بودند نیز شیفته رفتار و اخلاق خاصش شده بودند رفتاری که همه و همهاش در خندیدنهای مکرر خلاصه میشد.1 امتیاز
-
پارت ۶۰ نگاه امل به چهره مردانه فاتح بود. ریشهایی تراشیده و موهایی ژل زده که جذابیتش را چند برابر کرده بودند و یک تیشرت سفید و رویه لی تنش بود درحالی که با جذبه اطراف را مینگریست نگاهش به سوگل افتاد که در حال پایین آمدن از پلهها بود لبخند محوی روی لبانش نشست درحالی که به موهای فر خورده سوگل خیره شده بود زیر لب گفت: - چه جیگری هستی کی میشه که مال من بشی! هنوز هم نگاهش به چشمان فریبنده سوگل بود سوگل با تق تقی که با کفشهای پاشنه ۵ سانتی خود راه انداخته بود وارد جمع شد، عمه خانم با تحسین نگاهی به سرتاپای او انداخته و درحالی که پا روی پا میانداخت دستش را روی عصا گذاشته و گفت: - به- به دختر قشنگم. و سپس نگاهی به فاتح که خیره او بود انداخت عمه خانم از علاقه فاتح به سوگل باخبر بود چرا که فاتح چندین بار غیر مستقیم این را گفته و هر بار با اخمهای سوگل روبرو شده بود سوگل نزدیکتر شده و پس از سلام و احوالپرسی کنار امل نشست. امل به هیچ عنوان نمیتوانست حواسش را جمع کند هنوز هم شیفته تیپ زیبا و جذاب فاتح بود که با صدای کایان به خودش آمد: - Merhaba <<سلام.>> همه به سمت کایان برگشتند، کایان موهای خود را کاملاً مرتب به سمت بالا شانه کرده و یک تیشرت قرمز با نوشتههای مشکی تنش کرده بود در جذابیت کاملاً میتوانست با فاتح برابری کند از آنجایی که عمه خانم برای اولین بار بود که کایان را با تیپ زیبا و از نظر خودش جذاب میدید لبخندی زده و جواب داد: - سلام به تو! کایان از قصد به سمت فاتح رفته و کنار او نشست هیچ خوش نداشت که با او هم صحبت شود اما کاملاً دلش میخواست که حرص او را در بیاورد درحالی که فاتح زیر چشمی کایان را میپایید رفتار و کارهایش را آنالیز میکرد، اما کایان اصلا حواسش به او نبود و نگاهش تماما به کارها و رفتارهای سوگل بود. با اینکه کایان و فاتح از عموها خجالت میکشیدند اما سعی میکردند به روی خود نیاورند که قبلاً دعوایی اتفاق افتاده، مادر فاتح تکهای از موهای خود را پشت گوشش زده و درحالی که کنار فاتح نشسته بود دستش را پشت فاتح گذاشته و رو به سوگل گفت: - حالت چطوره دخترم ؟ سوگل با یادآوری اینکه میتواند ترکی صحبت کند رو بزن عمویش گفت: - İyiyim <<خوبم.>> با کلمه ترکیاش لبخند روی لب کایان نشسته و تعجب بقیه برانگیخته شد. بکتاش با ابرویی بالا پریده با تعجب سوگل را مینگریست که لبخند بر لب نگاهش به کایان بود عمه خانم نیز از طرز صحبت کردن سوگل متعجب شده بود کایان درحالی که با لبخند جمع را مینگریست دستانش را به هم کوبیده و رو به سوگل گفت: - Kötü Seogil! İyi öğrendin <<ایول سئوگیل! خوب یاد گرفتی.>> و سپس خندهای بلند سر داد، فاتح با اخم به سمت کایان برگشته و زیر چشمی براندازش کرد و سپس نگاهش را از او گرفت و با حرص به زمین دوخت خنده کایان همزمان شد با ورود قدیر و آسیه به جمع، قدیر با تیپی زیبا متشکل از یک پیراهن سفید و یک شلوار پارچهای مشکی اتو کشیده و موهایی که به سمت بالا شانه کرده بود دست داخل جیب به جمع سلام کرد.1 امتیاز
-
پارت ۵۹ این بار سوگل به جای پرسیدن سوالش سریع به کایان گفت: - بدو اتاقت زود باش. کایان در حالی که به سرعت به سمت اتاق میرفت به در برخورد کرده و در حالی که پهلویش را گرفته بود با خنده وارد اتاقش شد سوگل زیر لب خندید و زمزمه کرد: - دست و پا چلفتی! همانطور که خنده بر روی لبانش بود راحله وارد بالکن شده و وقتی سوگل را درحال خنده دید با تعجب پرسید: - دختر تو چت شده؟ و رد نگاه سوگل را گرفته و به در بالکن کایان چشم دوخت، سوگل برای ردگم کنی دستش را روی شکمش گذاشته و گفت: - یکم گشنم شده شکمم قار و قور میکنه برای همین خندم گرفت. راحله دستش را به کمرش زده و گفت: - مگه نگفتم لباست رو عوض کن برای چی دوباره اومدی بالکن؟ سوگل نمیدانست چه بهانهای بیاورد قدمی به سمت مادرش برداشته و تنها چیزی که به ذهنش رسید را به زبانش آورد: - یه لحظه اومدم هوا بخورم. هر دو وارد اتاق شدند راحله درحالی که در کمد سوگل را باز میکرد به او گفت: - موهات رو سشوار بزن من برات یک دست لباس قشنگ انتخاب میکنم. همانطور که لباسها را این طرف آن طرف میکرد یک سرهمی سفید رنگ که دور کمرش زنجیر طلایی کار شده بود از روی آویز برداشته و روی تخت گذاشت دستی به موهای بابلس خورده طلایی رنگش کشید سپس با دست کت و دامن مشکی رنگش را صاف کرده و نگاهی به آینه انداخت. در حالی که چهره زیبای خود را از زیر نظر میگذراند نفسی سر داده و رو به سوگل گفت: - اینو بپوش و سریع بیا پایین برگشتم تا بهت بگم یکم جلوی خانواده عمو بویوک خوددار و متین باش میدونی که فاتح خاطرخواهته. با گفتن این جمله گویی سطل آب داغ روی سر سوگل ریختند، دستش را مشت کرده و چشمانش را بست نمیدانست با چه زبانی به خانوادهاش بفهماند که از فاتح خوشش نمیآید چند سال بود این حرف مطرح میشد و سوگل آن را پس میزد. آب دهانش را قورت داد و خواست حرفی بزند که راحله گفت: - خیلی خوب از حرفهای صد من یه غاز تو خسته شدم میدونم که میخوای چی بگی سریع آماده شو بیا پایین. این را گفته و از اتاق خارج شد و در را بست سوگل با فکر کردن به حرفهای مادرش خود را روی تخت انداخته و غلتی روی تخت زد همانطور که سرش را داخل بالش فرو میکرد با صدای ضعیفی گفت: - حاضر بودم توی یک خانواده فقیر به دنیا بیام اما این همه زور بالای سرم نباشه. کایان صدای آهنگ را کم کرد. زمانهای بیکاری با صدای آهنگ رقص را ترجیح میداد جلوی آینه قدی ایستاده و پاهایش را به حالت رقص پا تکان داد همانطور که زیر لب آهنگ را زمزمه میکرد کمد را باز کرده و به لباسهایی که سوزان در نبودش داخل کمد آویزان کرده بود چشم دوخت نگاهش به تیشرت آستین کوتاه قرمز رنگ بود که نوشته مشکی رنگی جلوی آن خودنمایی میکرد افتاد. درحالی که تیشرت را از روی آویز برمیداشت شلوار ۶ جیب مشکی را نیز از داخل کمد برداشت و با یک حرکت لباسهایش را با لباسهای تمیز و جدید تعویض کرد. همانطور که آینه را مینگریست دستش را با ریتم آهنگ تکان داده و گفت: - Bugün kimse sinirlerinizi kıramaz, kimseyle aranızı bozmamalısınız, kimse sizinle aranızı bozmaya cesaret edemez <<امروز دیگه هیچکس نمیتونه اعصابت رو خرد کنه تو نباید با هیچکس در بیفتی هیچکی جرات در افتادن با تو رو نداره.>> سپس با انگشت سبابه، خود را در آینه نشان داده و دستش را به حالت تفنگ درآورده و در خیالات خود شلیکی به چهره خود کرده و صدایی از زیر لبانش شنیده شد که گفت: - کیووو1 امتیاز
-
پارت ۵۸ سوگل که کمی هول شده بود گفت: - بله مامان! راحله بدون آنکه جواب سوگل را بدهد خم شده و خواست بالکن را ببیند که سوگل برای اینکه حواس مادرش را پرت کند گفت: - چه بارونی میباره دیدم که عمو بویوکاینا هم اومدن. سپس گفت: - بیا بریم پایین. راحله سری تکان داده باشهای گفت و درحالی که مثل ملکهها قدم برمیداشت گفت: - من میرم! تو هم لباست رو عوض کن و یک لباس مجلسی زیبا بپوش و سر میز ناهار حاضر شو. پس از اینکه راحله از اتاق خارج شد در را بست. سوگل نفس عمیق و راحتی کشید و در حالی که به آینه چشم دوخته بود لبش را کج کرده و با خود گفت: - لباس مجلسی بپوش مگه عروسیه! نمیتوانست از حرف مادرش به این راحتی عبور کند چرا که با گوش ندادن به حرفش راحله با او سرد رفتار میکرد. سری به نشانه تاسف تکان داد و یکآن به یاد کایان افتاد که هنوز هم داخل بالکن بود به سرعت به سمت بالکن رفته و با باز کردن در کایان را دید که روتختی را از روی زمین برداشته و زبالههای خوراکییها را جمع میکرد با خنده رو به او گفت: - وای کایان یه لحظه از استرس مردم. کایان همانطور که خم شده بود سرش را بالا گرفت و پرسید: - Hangi kartın vardı? <<چیکارت داشت؟>> سوگل پرده را کنار کشیده و دستش را به در شیشهای تکیه داد همانطور که ابرویش را بالا میفرستاد گفت: - میگه بیا پایین برای خوردن ناهار ولی من انقدر اینجا خوراکی خوردم که اصلاً نای تکون خوردن ندارم. این را گفته و خندهاش گرفت کایان نیز دستی به شکمش کشیده و درحالی که به علت خنده چینی گوشه چشمش افتاده بود گفت: - Ben de <<من هم.>> هنوز صدای ملایم آهنگ به گوش میرسید کایان گوشی را داخل جیبش گذاشت و به سمت نردههای بالکن رفت کمی خود را به سمت حیاط عمارت خم کرده و درحالی که دستانش را از هم باز میکرد گفت: -Seogil gel! Vay, yağmur yağıyor <<سئوگیل بیا! عجب بارونی داره میاد.>> سوگل نگاهی به داخل اتاق انداخت از رفتن مادرش مطمئن بود پس قدمی به سمت کایان برداشته و کنارش ایستاد. باران دانه- دانه روی دستان مردانه کایان مینشست و با خیس کردن دستها و آستینهایش خودنمایی میکرد، آستینهایش که کامل خیس شده بودند گفت: - O kadar hoşuma gidiyor ki yağmurda ıslanıyorum <<انقدر دوست دارم که زیر بارون خیس بشم.>> سوگل که فاصله چند وجبی با کایان داشت به سمتش برگشت و به نیمرخ کایان چشم دوخت. این چند روز کافی بود تا با احساسات و اخلاقیات درونی کایان آشنا شود. همانطور که فهمیده بود، کایان پسری شوخطبع و بسیار احساساتی بود و در عین حال خشن. دلش میخواست چیزهای بیشتری از او بداندنفسی کشیده و گفت: - یه چیز دوستانه ازت بپرسم؟ - کایان دستانش را از اسارت باران گرفته و به سمت سوگل برگشت به چشمهای آبی و براق سوگل چشم دوخت نگاهش در تمام اجزای صورت سوگل در حرکت بود مخصوصا لبانش! دست از کنکاش برداشت و گفت: - sormak <<بپرس.>> سوگل خیلی دوست داشت بداند که کایان دوست دختر دارد یا نه نفس عمیقی کشید و نفسش را بیرون فوت کرد از آنجایی که در این چند روز کایان را دوست خوبی برای خود میدید سعی کرد با او راحت بوده و به راحتی سوالش را بپرسد از این رو لب باز کرد تا سوالش را مطرح کند که دوباره صدای راحله بلند شد که گفت: - باز کجا رفتی سوگل!!1 امتیاز
-
پارت ۵۷ پس از اینکه آهنگ تمام شد سوگل یک قلوپ از آبپرتقالش را سرکشید و برای پاک کردن لبش دستی رویش کشیده و پرسید: - میتونی به من ترکی یاد بدی؟ کایان که از این جمله سوگل خوشش آمده بود با ابرویی بالا رفته گفت: - Elbette <<حتما!>> کایان لبش را با زبان تر کرد و گاز بزرگی از کیک زده و پرسید: - Türkçe hakkında bir şey biliyor musun? <<هیچی از ترکی بلد نیستی؟>> سوگل شانهای بالا انداخت و ابروهایش را به هم نزدیک کرده و گفت: - خیلی نه! فقط بعضی کلمهها رو متوجه میشم. کایان درحالی که یک به یک خوراکیها را باز میکرد به هر سختی بود از سوگل خواست تا کلمهها را یکی- یکی بگوید تا او معنی و مفهومشان را برایش توضیح دهد، حدود نیم ساعتی میشد که کنار هم نشسته و در حال یادگیری زبان ترکی بودند بماند که کایان با خنده و شوخی و گاهی با مسخرهبازی کلمات را به او یاد میداد و مابین هر یادگیری یکی از خوراکیها را باز کرده و برای جفتشان نصف میکرد. آخرین خوراکی یک لواشک بزرگ بود که کایان آن را از داخل نایلون بیرون آورد با خنده آشغالهای خوراکیها را جمع میکرد گفت: - İlk oturum bitti <<جلسه اول تموم شد.>> سپس خندید و لواشک را باز کرد همانطور که لواشک را نصف میکرد پرسید: - Artık sana öğrettiğim kelimelere göre sözlerimin anlamını anlayabilirsin! <<حالا با توجه به کلمههایی که بهت یاد دادم میتونی معنی حرفهام رو بفهمی!>> سوگل که چند کلمه از سوال کایان را متوجه شده بود سری تکان داده و گفت: - اوهوم یکم. کایان که لبخند رضایت و دنداننمایی روی لبش نقش بسته بود لواشک را به سمتش گرفته و گفت: - çok zeki <<خیلی زرنگی.>> لبخند سوگل با این جمله پررنگتر شده و با و ولع مشغول خوردن لواشک شد کایان درحالی که تمام تمرکزش روی لواشک خوردن سوگل بود لیسی به لواشکش زد، سوگل انگشتش را داخل دهان برده و تمیز کرد و با بالا آوردن سرش چهره خندان کایان را دید که به او خیره شده. ناخودآگاه لبخندی روی لبش جای گرفت و سپس سرش را برگرداند تا بیشتر از این خیره چشمابروی مشکی کایان نماند. نگاهش را به باران درحال بارش دوخته و از اینهمه احساس نزدیکی به کایان و نگاه خیره سرزنشوار با خود گفت: - یکم جنبه داشته باش دختر. کایان که از خجالتی بودن سوگل مطلع بود خواست بحثی بینشان باز کند که پرسید: - Boyok amcanın ailesinin geldiğini gördün mü? <<راستی دیدی که خانواده عمو بویوک اومدن؟>> سوگل جدی شد و با تعجب پرسید: - جدی میگی؟ کی اومدن؟ کایان لبش را با زبانش ترک کرد و موهایش را با دستش به سمتی شانه کرد درحالی که از زور حرص نفسی میکشید گفت: - Yarım saat oldu! Ben de buradan gördüm <<نیم ساعت میشه! من هم از اینجا دیدمشون.>> سوگل سری تکان داد و گازی به باقیمانده لواشکش زد و درحالی که به خاطر طعم ترش لواشک چشمانش را ریز کرده بود گفت: - وای کایان خواهش میکنم با هم درگیر نشین! دوباره کایان شانهای بالا انداخته و درحالی که ریز- ریز با صدا میخندید گفت: - ok Seogil'e ama garanti vermiyorum <<باشه سئوگیل ولی تضمین نمیکنم >> سوگل چشمانش گرد شد لبش را به دندان گرفته و درحالی که میخواست متقاعدش کند گفت: - میدونم که به حرفم گوش میکنی . لبخند محوی روی لب کایان نقش بست و همراه با آهنگ زمزمه کنان بدنش را تکان داد با این کارش سوگل به خنده افتاد و گفت: - خوشم میاد که خودتو با هر لحظه وفق میدی! اصلاً با بقیه کاری نداری فقط تو کار خودتی. کایان تکانی به دستان مردانهاش داده و با دست اشاره کرد که برقص! سوگل که تعجب کرده بود سری تکان داده و گفت: - بیخیال! اما کایان مصرانه درحالی که خود نیز دستانش را بالا برده بود گفت: - Hadi baba, bir tur dans edelim <<بیا بابا بیا یه دور برقصیم.>> ریتم آهنگ طوری بود که سوگل تنها به تکان دادن شانهاش اکتفا کرد اما خنده از لبانش محو نمیشد همانطور که داشت به مسخره بازیهای کایان میخندید صدای راحله در گوشش پیچید که گفت: - سوگل کجایی نگاه راحله به در باز بالکن بود اما جایی که سوگل و کایان نشسته بودند مشخص نبود سوگل به سرعت از جایش بلند شده و با عجله وارد اتاق شد و همان لحظه که مادرش را دید در بالکن را بسته و پرده را کشید.1 امتیاز
-
پارت ۵۶ در حالی که کایان تکهای چیپس داخل دهانش میگذاشت صدای رعد و برگ خفیفی به گوش رسید و سپس باران نم- نم شروع به باریدن گرفت، هوای این فصل بسیار زیبا بود با اینکه هوا گرم بود اما باران با بارشش از گرمای طاقتفرسا جلوگیری میکرد. باران گاهی با وزش نسیم قطرهای به رویشان پرتاب میکرد اما خوشبختانه بالکن سایهبان داشت و امکان خیس شدنشان خیلی کم بود. کایان که داشت صدای آهنگ را زیاد میکرد گفت: - neden yemiyorsun <<چرا نمیخوری؟>> سوگل وقتی متوجه شد که کایان از اتفاق چند دقیقه قبل چیزی نمیگوید کمی از خجالتش کاسته شده و درحالی که حوله کوچکش روی شانههایش افتاده بود رو به او با تعجب گفت: - این همه خوراکی گرفتی؟ کایان دانهای چیپس از داخل بسته برداشت و به سمت سوگل گرفته و با یادآوری چای و کاکائوی دیروز گفت: - Dün kakao ve çay çok yapışkandı, o yüzden bugün bir araya gelelim dedim <<دیروز کاکائو با چای خیلی چسبید گفتم امروز هم یکم به خودمون برسیم.>> نگاه سوگل به نم- نم باران و گوشش به صدای رعد و برق بود، دستش را جلوتر برده و چیپس را از دست کایان گرفت. با صدای ضعیف تشکر کرد و به کایان که دولپی چیپس میخورد چشم دوخت. صدای آهنگ با شر- شر باران یکی شده و لبخند را روی لب کایان نشانده بود درحالی که آبمیوهاش را باز میکرد سرش را بالا گرفته و با دیدن سوگل که خیرهاش بود لبخندش پررنگتر شد آبمیوه را باز کرده و به سمتش گرفت، خندید و گفت: - Bu şarkıyı duydun mu? <<این آهنگ رو شنیده بودی؟>> İstersen dağlar dağlar Yerinden oynar oynar… Sabırsız kalbim… Bir tek aşkına isyankar! Korkma yaklaş Hislerinle… Sanki bir adım attığını! Bilmez mi gönül… Geçer mi ömür… İstersen dağlar dağlar Yerinden oynar oynar! Sabırsız kalbim… <<اگه بخوای و اراده کنی کوه ها… از جای خودشون تکون میخورن! قلب کم تحملم… برای عشقت سرکش میشه نترس و نزدیک شو! با احساساتت… مثل اینکه یه قدم جلو بیاد قلبت نمیفهمه… اینطوری عمر سپری میشه! اگه بخوای و اراده کنی کوه ها… از جای خودشون تکون میخورن قلب کم تحملم… برای عشقت سرکش میشه!>> سوگل نهتنها متوجه جمله کایان نشد بلکه متن آهنگ را نیز نتوانست ترجمه کند، با اینکه ریتم آهنگ عالی بود و او را به حس و حال عجیب و زیبایی وا میداشت اما معنیاش را کلا نمیدانست.1 امتیاز
-
پارت۵۵ هنوز هم خنده از لبانش محو نمیشد نایلون خوراکیها را روی زمین گذاشته و با خنده به سمت اتاقش رفت، روتختی سفید را از روی تخت برداشته و دوباره به بالکن بازگشت صندلیهای بالکن را به یک سمت کشیده و روتختی را مثل زیرانداز روی زمین انداخت درحالی که رویش مینشست خوراکیها را از داخل نایلون خارج کرد تعدادی کاکائو و تعدادی پفک و چیپس به همراه چند عدد لواشک را کنار هم چید و منتظر شد، میدانست که اگر سوگل الان بیاید به خاطر بدون اجازه رفتن به اتاقش عصبانی میشود اما مطمئن بود که سوگل کسی نیست که او را سرزنش کند همانطور که نشسته بود با احساس درد در گردنش، گردنش را خم کرد و کمی مالش داد، سعی کرد حواسش را از درد پرت کند. درحالی که به طبقه پایین نگاه میکرد متوجه فاتح و خانواد بیوک شد با دیدن آنها اخمهایش درهم گره خورده و گفت: - Burada ne yapıyorlar? <<اونها اینجا چیکار میکنند؟>> سرفه کوتاهی کرده و بیخیال به در بالکن سوگل خیره شد سوگل همانطور که حوله را از تنش در میآورد نگاهش به در بود که کایان دوباره وارد نشود با اینکه کایان سریع از اتاق خارج شده بود اما سوگل کلی خجالت کشیده و هنوز هم در بدنش احساس لرز میکرد، خنده کایان که در آن لحظه به لبش آمده بود به هیچ وجه از جلوی چشمش دور نمیشد به سرعت لباسهایش را اعم از یک تیشرت سفید بلند با یک شلوار جین مشکی تنش کرده و مشغول خشک کردن موهایش با حوله سفید و کوچک شد. سپس حوله را دور سرش پیچیده و به سمت بالکن رفت دستش به دستگیره بود اما نمیدانست کایان بیرون است یا نه نفس عمیقی کشید و پس از اینکه تکهای از موهای خیسش که بیرون از حوله افتاده بود را پشت گوشش انداخت در را باز کرد. از اتاقش خارج شده و همانطور که لبش را به دندان گرفته بود با تعجب کایان را روی زمین دید که نشسته و انواع و اقسام خوراکیها را دورش چیده است. کایان با دیدنش خندیده و درحالی که به موهای خیسش خیره شده بود گفت: - çok yaşa <<عافیت باشه.>> به روبهرویش اشاره کرده و ادامه داد: - gel ve otur! <<بیا بشین!>> سوگل خجالت زده آب دهانش را قورت داده و قدم کوچکی به سمت کایان برداشت هنوز هم نتوانسته بود چیزی بگوید که کایان دوباره گفت: - Ne kadar utanıyorsun kızım, hiçbir şey görmedim! <<دختر تو چهقدر خجالتی هستی من چیزی ندیدم!>> و بعد خنده سر داد سوگل که متوجه حرفش شده بود بیشتر خجالت کشیده و سرش را پایین انداخت و همچنان قدم کوچک دیگری به سمتش برداشت کایان دستش را به سمت او دراز کرده و با لبخند گفت: - Gelin oturun Bayan Seogil <<بیا بشین دیگه سئوگیل خانم.>> سوگل به آرامی روی روتختی نشسته و در حالی که با تعجب به روتختی نگاه میکرد سرش را بالا برده و بیتوجه به حال چند دقیقه قبلش گفت: - دیوونه روتختیت کثیف میشه! کایان با شیطنت لبخندی زده و جواب داد: - İyileşmek! Bugün dünyanın böyle olduğunu söylemedim mi sana? <<خب بشه! مگه بهت نگفتم دنیا یه روزه اونم امروزه.>> کایان در حالی که بسته چیپس را باز میکرد گوشی را در دست دیگرش گرفته و بیهدف آهنگی را پلی کرد.1 امتیاز
-
پارت ۵۴ از زمانی که وارد بیمارستان شده بود با رئیس بیمارستان خوب گرم گرفته بود رئیس بیمارستان که فهمیده بود او ترک است از او خیلی خوشش آمده بود کمی با او صحبت کرده و او را مطمئن کرد که در این چند روز کارهای انتقالیاش را کاملاً انجام میدهد و به او گفت که از شنبه هفته آینده میتوانی برای کار کردن در این بیمارستان حاضر شوی کایان که خوشحال شده بود تشکر کرده و در حالی که خندهاش از روی مهربانیاش بود گفت: - Gerçekten minnettarım <<واقعاً ممنونم.>> نزدیکهای ظهر بود که کارش تمام شده و تصمیم گرفت به خانه بازگردد درحالی که سوار ماشین میشد با دیدن دختری که یک کاکائو در دست داشت، لحظهای یاد خوردن چای با سوگل افتاد که سوگل گفته بود من عاشق کاکائو هستم در راه بازگشت جلوی همان فروشگاه که صبح از آن خرید کرده بود ایستاده و وارد شد دو کیسه بزرگ خوراکیهای جورواجور پر کرده و دوباره سوار ماشین شد و راه خانه را در پیش گرفت در حالی که دربان در را باز میکرد کایان با لبخند دستی برایش تکان داده و وارد پارکینگ نسبتا تاریک شد ماشین را گوشهای نگه داشت و از پارکینگ بیرون زده و همانطور که سنگهای ریز و درشت کف عمارت را زیر پایش لگدمال میکرد با خنده وارد عمارت شد عجیب بود که داخل سالن پذیرایی کسی نبود به جز قدیر و بکتاش، با دیدن آنها سلام بلند بالایی کرده و با دست سلام نظامی داد بکتاش وقتی آن دو کیسه بزرگ خوراکی را در دست کایان دید پرسید: - Oğlum, bunlar başka ne? <<پسر اینا دیگه چی هستن؟>> کایان بیتوجه به بهت و تعجب بکتاش با خنده جواب داد: - Onları yemek istiyorum! <<میخوام بخورمشون!>> و با خنده از آنها رد شده و پلهها را بالا رفت تصمیم داشت وارد اتاق سوگل شود از آنجایی که سوگل تنها کسی بود که با او خوش رفتاری میکرد یکی از نایلونهای خوراکی را به آسلی و دنیز داده و دیگری را با خود به اتاقش برد در اتاق را بست و پس از اینکه خود را در آینه نگریست و ابروهایش را با انگشتش مرتب کرد از در بالکن خارج شده و روبروی در بالکن اتاق سوگل ایستاد. سوگل درحالی که از حمام خارج شده بود حوله تنپوش را تنش کرده و جلوی آینه ایستاده بود در حال خشک کردن موهایش بود که در بالکن به صدا درآمد، یکآن شوکه شد اما میدانست که کسی به جز کایان نمیتواند باشد، کایان پس از این که ضربهای به در زد دستگیره را فشرده و وارد شد و ورودش همزمان شد با صدای سوگل که جیغ مانند گفت: - چشمهات رو ببند. کایان که از وضعیت سوگل بهت زده شده بود به سرعت رویش را برگردانده و سریع گفت: - Pardon pardon! <<ببخشید، ببخشید!>> با اینکه حوله تنپوش تمام تن سوگل را پوشانده بود اما پاهای سفید و صافش کامل مشخص بودند برای همین با استرس گفت: - لطفاً برو بیرون! کایان درحالی هنوز هم در شوک بود اما خنده از لبانش محو نمیشد، همانطور از اتاق خارج شده و وارد بالکن شد.1 امتیاز
-
پارت ۵۳ کایان دوباره با خستگی روی تخت دراز کشیده و درحالی که صدای قار و قور شکمش را میشنید گفت: -sevgil Akşam yemeği neydi? <<سئوگیل شام چی بود؟>> سوگل لبخندی زده و در حالی که لبش را با زبانتر میکرد جواب داد: - فکرت پیش شامهها ! میدونم که گشنته انقدر خودتو اذیت نکن به حرفهای بقیهام فکر نکن یه چیزی میگن دیگه ! کایان مظلومانه نگاهش را به سوگل دوخته بود این دختر برخلاف اعضای خانوادهاش چهقدر با محبت بود دقیقاً برعکس پدر و عمه و... آب دهانش را قورت داده پرسید: - Teyzemin yemeğinde Seogil başka bir şey söylemedi mi? <<سئوگیل سر شام عمه چیز دیگهای نگفت؟>> سوگل که متوجه حرفش نشده بود ابروهایش را جمع کرده و چشمانش را ریز کرد و پرسید: - چی ؟ کایان با تاکید گفت : - Teyze Teyze! <<عمه عمه!>> خودش را نشان داده و ادامه داد: - Benim hakkımda hiçbir şey söylemedi mi? <<درباره من چیزی نگفت؟>> سوگل درحالی که گیج شده بود شانهای بالا انداخته و گفت: - متوجه حرفت نمیشم! کاش فارسی بلد بودی! کایان لبخند کجی زده و گفت: - Ben öğrenirim! <<یاد میگیرم!>> سوگل درحالی که لبخند به لب داشت و همانطور که با تکهای از موهایش بازی میکرد گفت: - برای شام نمیری؟ کایان نوچی کرد که سوگل ادامه داد: - شاید الان مامانت بیاد اتاقت چون سر شام همش حواسش به صندلی خالی تو بود. کایان سرش را تکان داد، سوگل درحالی که از روی تخت بلند میشد گفت: - من برم اتاقم. همان موقع صدای در بلند شد، کایان به سختی از جایش بلند شده و در حالی که کش و قوسی به بدنش میداد با دست با سوگل خداحافظی کرد و سوگل از در بالکن بیرون رفت، همانطور تلو- تلو خوران در اتاقش را باز کرده و آسیه را پشت در دید، آسیه درحالی که لبهایش را جمع کرده و چشمانش را ریز کرده بود گفت: - Ne kadar dinliyorsun oğlum? <<چهقدر تو حرف گوش کنی پسر.>> و سپس سینی پر از غذا را به سمت او گرفت کایان با دیدن سینی پر از غذا لبخند پت و پهنی زده و درحالی که به طرف آسیه خم میشد صورتش را با شیطنت بوسید آسیه گفت: - Eğer sana akşam yemeğine hazır olmanı söylemediysem, kendini tatlı gösterme! << خیلی خوب خود شیرینی نکن مگه نگفتم سر شام حاضر شو!>> کایان سرش را تکان داده و تکهای از گوشت را از داخل بشقاب برداشت و درحالی که داخل دهان میگذاشت گفت: - Yorgundum ve uykuya daldım <<خسته بودم یکم خوابیدم.>> آسیه که میدانست بهخاطر حرفهای عمه ناراحت بود گفت: - Dediğim gibi başkalarının sözlerine aldırış etmeyin, burayı kendi evimiz gibi bilmeli ve şimdilik rahat yaşamalıyız <<بهت که گفتم به حرفهای بقیه اعتنایی نکن اینجا رو مثل خونه خودمون باید بدونیم و فعلاً به راحتی توش زندگی بکنیم.>> کایان سری تکان داده و سینی را از دست مادرش گرفته و داخل شد، شام را خورده و مشغول استراحت شد. *** از سر صبح که بیدار شده بود مشغول جمع آوری مدارکش بود باید امروز حتماً به بیمارستان رفته و کارهای انتقالیاش را انجام میداد لباسهایش را تعویض کرده و درحالی که موهایش را با دست شانه میکرد هندزفری را داخل گوشش قرار داد و همان حین از اتاقش خارج شد ساعت ۶:۳۰ صبح بود در حال تکان دادن کمر و دستهایش با ریتم آهنگی که در حال پخش بود پلهها را یکی- یکی پایین رفته و همان لحظه با بکتاش روبرو شد بکتاش با دیدنش در آن وضعیت سری تکان داد و گفت: - Sabah nasılsın oğlum? Oruçluyken dans ediyor musun? <<سر صبحی چه خبرته پسر! ناشتا داری میرقصی؟>> کایان لبخندی زده و گفت: - Sana da günaydın <<صبح شما هم بخیر>> بکتاش با این جوابش صبح بخیر گفته و بدون حرف دیگری از او گذشت و به سمت آشپزخانه حرکت کرد. کایان که بیتوجهی بکتاش را به خود دید ابرویی بالا برده و در حالی که چشمانش را ریز میکرد دهنش را کج کرده و ادای او را درآورد و به رقص خود ادامه داد تا اینکه وارد حیاط شده و پس از انتخاب یکی از ماشینها سوارش شد از خانه که خارج شد در مسیرش جلوی یکی از فروشگاهها ایستاد، یک عدد کیک با شیر کاکائو گرفته و داخل ماشین نشست در حالی که کیک را باز میکرد با خود گفت: - Keşke transfer işini hiç yapmayıp İstanbul'a dönsem, burası gerçekten bunaltıcı! <<کاشکی اصلاً کارهای انتقالی رو انجام ندم و کلا برگردیم استانبول، اینجا واقعاً خفگان آوره!>> محتویات پاکت را کاملاً خورده و به سطل زباله انداخت و درحالی که دنده را عوض میکرد گازش را گرفته و با سرعت هرچه تمامتر به سمت بیمارستان مورد نظر حرکت کرد.1 امتیاز
-
پارت ۵۲ سوگل درحالی که به حرف پدرش رسیده بود سری تکان داده و دوباره وارد اتاقش شد نگاهی به آینه انداخت و از اتاق خارج شد و دوباره سر میز رفت درحالی که راحله سراغ کایان را از آسیه میگرفت نگاههای عمه خانوم دیدن داشت! راحله با اخم زل زده و منتظر جواب بود که آسیه گفت: - مثل اینکه داره دوش میگیره، میاد شما نگران نباشید، بفرمایید. راحله ابرویش را بالا فرستاده و درحالی که دلش میخواست عمه خانم حرفهای امروز صبح را دوباره بار کایان کند به سویش برگشته و نگاهی سرسری به او انداخت اما عمه هاریکا چیزی نگفته و با اخم مشغول خوردن غذایش شد شام که تمام شد سوگل به بهانه خواندن کتاب به اتاقش رفته و همانطور که نفسش را بیرون میفرستاد با خود گفت: - اینطوری نمیشه. از در بالکن خارج شده و وارد اتاق کایان شد هنوز اتاق کاملاً تاریک بود و کایان همان مدل خوابیده بود تنها چیزی که تغییر کرده بود این بود که صدای خروپفش قطع شده و صدای نفسهایش به آرامی شنیده میشد. واقعا نمیدانست که آمدنش به اتاق کایان کار درستی است یا نه اما از اینکه کایان در جمعشان مورد قضاوتهای غیرمنصفانه قرار میگرفت ناراحت شده بود چرا که اخلاقهای کایان را دوست داشت. به آرامی گفت: - کایان. کایان که در خواب عمیق فرو رفته بود هیچ عکس العملی از خود نشان نداد سوگل دوباره و اینبار کمی بلندتر گفت: - کایان لطفاً بیدار شو! وقتی تلاشش را بینتیجه دید لحاف روی کایان را تکان داد و دوباره به آرامی گفت: - کایان! با این کارش، تکانی خورده و به آرامی لای چشمانش را باز کرد هنوز غرق خواب بود احساس میکرد خواب میبیند به حالت خندهداری ابرویش را بالا فرستاده و پرسید: - Uyuyor muyum, uyanık mıyım? <<خوابم یا بیدار؟>> سپس درحالی که آب جزئی دهانش را که درحال خشک شدن بود قورت میداد گیج خواب گفت: - Sen kimsin << تو کی هستی.>> سوگل که متوجه جملهاش شده بود از حالت جدی بودنش بیرون آمده و پقی زد زیر خنده درحالی که چشمان نیمه باز کایان را مینگریست گفت: - من دختر همسایهام ! کایان غرق خواب دوباره چشمانش را بست. سوگل درحال خنده تکانش داده و گفت: - یه دقیقه بیدارشو کایان! کارت دارم. صدایی شبیه اوهوم از گلوی کایان بیرون آمد که باعث خنده سوگل شد. کایان درحالی که در تاریکی اتاق تنها دو گوی آبی میدید گفت: - ne oldu? <<چی شده؟>> سوگل جواب داد: - پاشو بگم! کایان از جایش برخاسته همانطور که خمیازه میکشید کش و قوسی به بدنش داد نگاه سوگل روی بازوهای مردانه کایان بود که داخل آن رکابی مشکی کاملاً خودنمایی میکردند با اینکه اتاق کاملا تاریک بود اما سوگل با خجالت نگاهش را دزدید، درحالی که هنوز چشمان کایان نیمه باز بود با انگشت سرش را خارانده و با دستش چشمهایش را مالش داد و گفت: - Kız da komşu mu? <<که دختر هم همسایهای؟>> سوگل گفت: - چی؟ کایان به سختی کلمات فارسی را کنار هم چیده و با خنده گفت: - که دختر همسایهای؟ دوباره صدای خنده سوگل بلند شد دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: - انقدر منو نخندون برای چی سر شام حاضر نشدی؟ کایان تکانی به بدن هیکلیاش داد و سرش را به پشتی تخت تکیه داده و در حالی که نفس عمیق میکشید گفت: -Bu evin kurallarını kimse bana dayatamaz, aç olsam bile akşam yemeğine gelmek istemem <<هیچکس نمیتونه قانونهای این خونه رو به من تحمیل کنه حتی اگه گشنه بمونم هم نمیخواستم برای شام بیام.>> وقتی که کمی خواب از سرش پرید به یاد چند ساعت قبل افتاد که عمو بکتاش با سوگل درباره او صحبت میکرد ناراحت بود و خیلی دلش میخواست به سوگل بگوید که تو هم به حرف بابات گوش بده اما سری تکان داده و چیزی نگفت.1 امتیاز
-
پارت ۵۱ کایان درحالی که همانطور به اتاق سوگل چشم دوخته بود وارد اتاقش شد اعصابش خیلی خورد شده بود همانطور که لباسهایش را لگد میکرد گفت: - Ben ne yaptım da Harika Teyzem bana böyle davrandı? <<مگه چه کار کردم که عمه هاریکا رفتارش با من به این شکله؟>> با خشم ادامه داد: - Mücadele gününden itibaren Fatih'in arkasında geldi ve bu da bugünden itibaren <<اون از روز دعوا که پشت فاتح دراومد اینم از امروز.>> لپ تاپش را باز کرده و کمی با آن ور رفت، حوصلهاش سر رفته بود از جایش بلند شده و از در بالکن بیرون رفت همان جا داخل بالکن کمی قدم زد اما حواسش کاملا به اتاق سوگل بود با لبخند زیر لب گفت: - Odada mı demek istiyor? O ne yapıyor? <<یعنی توی اتاقشه؟ داره چیکار میکنه؟>> کمی به در بالکن سوگل نزدیک شده و خواست در بزند که صدایی شنیده شد گویا بکتاش دوباره با سوگل داخل اتاقش بوده و در حال صحبت بودند دوست نداشت فال گوش بایستد اما با شنیدن اسمش از زبان بکتاش سرش را به در نزدیک کرد تا ببیند چه خبر شده از آنجایی که در شیشهای بود اما پردهای ضخیم جلویش را گرفته بود، از داخل به بیرون یا از بیرون به داخل دید نداشت صدای ضعیف بکتاش به گوشش رسید که گفت: - سوگل بهت گفتم که عمه خانوم از آدمهای بیمسئولیت اصلا خوشش نمیاد، توی این چند روز هم نمونههای بارزش رو دیدی ازت خواهش میکنم زیاد با کایان هم صحبت نشو، کاری نکن تو هم با عمه درگیر بشی. کایان بهت زده دستانش را از داخل جیبش بیرون کشید و همانطور که چشمانش لحظه به لحظه ریزتر میشد با خود گفت؛ - Bu gerçekten tüm bunlara ihtiyacım olmadığı anlamına mı geliyor? Herkesin benden nefret ettiğini mi? <<یعنی واقعا من این همه به درد نخورم؟ که همه ازم بدشون میاد؟>> اخمانش در هم رفت تا به حال نشده بود که کسی با او چنین رفتاری بکند همیشه از سوی مادر و پدرش مورد مهربانی و تحسین قرار میگرفت، صدای سوگل شنیده شد که گفت: - بابا... کایان برای اینکه بیشتر از این خورد نشود سریع به سمت اتاقش برگشته و وارد اتاق خود شد هوا گرم بود پس در بالکن را نبست. هیچ دوست نداشت از اتاق خارج شود پس در اتاق را قفل کرده و روی تختش دراز کشید اخمانش هنوز هم درهم بود ابروان پرپشتش در هم گره خورده و چین کوچکی مابین ابروهایش افتاده بود ناراحت از رفتار بقیه پتو را کامل رویش کشیده و سرش را داخل پتو فرو برد و سعی کرد بخوابد. مدتی بود که خوابش گرفته بود اما با صدای در لای چشمانش را باز کرده و در حالی که گوشه چشمش را میمالید دوباره به سمتی دیگر برگشته و جواب نداد صدای سوزان شنیده میشد که میگفت: - Kayan akşam yemeği vakti hadi kardeşim kapıyı neden kilitledin? <<کایان وقت شامه زود باش بیا داداش برای چی درو قفل کردی؟>> بی توجه به صدای سوزان، پتو را کامل روی سرش کشیده و دوباره به خواب رفت سوزان که جوابی نشنید با خود گفت: - Muhtemelen tuvalete gitmiştir <<احتمالاً رفته حموم.>> همان موقع سوگل از اتاقش خارج شده و برای حاضر شدن سر میز شام آماده شد با دیدن سوزان گفت: - اینجا چیکار میکنید دختر عمو؟ سوزان که به سختی متوجه صحبتش شده بود گفت: -Kayan'ı aramaya gelmiştim ama cevap vermedi, muhtemelen banyodaydı <<اومده بودم کایان رو صدا کنم ولی جواب نداد احتمالاً توی حمومه.>> سوگل نگاهی به اتاقش انداخته و وقتی در را بسته دید درحالی که متوجه حرفهای سوزان نشده بود سر تکان داد و با هم به طبقه پایین رفتند. میزشام کاملاً چیده شده و همگی سر میز نشسته بودند تنها جای خالی جایی بود که کایان مینشست سوگل با دیدن جای خالیش با خود گفت: - کایان چرا یه کاری میکنی که خشم عمه خانم و بابام رو برانگیخته کنی؟ بیتوجه به بقیه قبل از شروع شام از جایش برخاست و چند قدم به سمت پلهها برداشت که با صدای خشمگین راحله به خود آمد: - سوگل کجا میری؟ سوگل درحالی که به دنبال جواب میگشت جملهای که به ذهنش آمد را گفت: - گوشیم بالا جا مونده میرم اونو بیارم. درحالی که موهایش در اثر بالا رفتن از پله تکان میخوردند، سریع پلهها را بالا رفته و جلوی در اتاق کایان ایستاد، تقهای وارد کرده و دستگیره را فشرد در همچنان قفل بود، وارد اتاق خود شد این پا و آن پا میکرد تا از داخل بالکن کایان را صدا بزند اما بعد از اینکه حرفهای پدر را به یاد آورد با خود گفت: - بهتره که من کاریم نباشه. با این حال از در بالکن بیرون رفته و نگاهی به در بالکن اتاق کایان انداخت در کامل باز بود و پردهها کنار بودند قدمی برداشت تا نگاهی به داخل اتاق بیندازد و وقتی چراغها را کاملاً خاموش دید به آرامی نزدیک شده و به سمت اتاق خم شد موهایش روی صورتش ریخته شدند، آنها را پس زده، کل اتاق را دید زد و کایان را روی تخت در حال خروپف دید!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
#پارت دوم در دوران کودکیام سقف آرزوهایم بزرگ بود و هر شب دانه- دانه ستاره میچیدم، اکنون که یک زن هستم و بهدنبال آن ستارهها دانه- دانه روزگار را جستوجو میکنم و تنها اثری که از آرزوها و ستارهها میبینم، اندوه و خاکستری از گذشتهاست؛ کاش کودکی میماندم که هیچگاه سقف آرزوهایش کوچک نمیشد.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سلام ، شما همون یاسی نودهشتیای قدیم هستین ؟ پلیس رنگ سبز لجنی بود؟1 امتیاز
-
#پارت اول گاهی به خود میگویم عاشق چه چیز این قلب سنگی شدم؟! اویی که اینگونه زخم میزند و میرود، حتی نیمنگاهی هم به خرده شکستههایی که خود باعثش بوده نمیاندازد، باز و باز به مغزم تلنگری زده اینگونه صورت مسئله را پاک میکنم، در راه عشق و دوست داشتن نیازی به چون و چرا ندارم، دوستش دارم و بیبهانه دوستش خواهم داشت.1 امتیاز
-
خوابهای درهم برهم میدیدم همهجا پر از خون بود و صدایی توی سرم ناله میکرد که برم ولی کجا؟ به اطرافم خیره شدم اخمی کردم اینجا ازگارد بود، روی پل راه میرفتم ولی همه جا پر بود از خون همون بوی گندیده رو حس کردم و همین باعث شد به عقب برگردم؛ با دیدن یه زن که با پوزخند بهم خیره شده بود جا خوردم آماده شدم از خودم دفاع کنم ولی بیفایده بود انگار نیروم رو از دست داده بودم، زن با تبرهایی که به زنجیر وصل بودن به سمتم قدم برداشت تنها چیزی که از صورتش میدیدم پوزخند روی لبهایش بود الان دیگه یک قدمیم ایستاده بود، عصبانی از اینکه هیچ حرکتی نمیتونم بکنم بهش خیره شده بودم که با صدای دورگهای گفت: _ نیمی از من مال اونه و نیمی از اون مال من شاید چندین سال طول بکشه ولی بالاخره دونیمه باهم ترکیب میشن و من بیدار میشم. کلاهی که صورتش رو پوشونده بود رو کنار زد و ادامه داد: _ اون موقع تو باید از اون بترسی فکر نکن میتونی قصر در بری هرجایی که بری به خاکستر تبدیل میشی مرلین. با دیدن صورتش شکه شدم نفسم بند اومد و تا مرز سکته پیش رفتم، اون...اون مورگانیت بود یکی از چشمهاش قرمز و اون یکی به رنگ شب سیاه، قسمت بالای موهاش سیاه ولی پایین موهاش به رنگ خون، وحشت زده بهش خیره شدم اون خوده مورگان بود؛ یعنی من...من شکست خورده بودم؟ *** از خواب بپریدم و نیم خیز شدم، تند- تند نفس- نفس میزدم باید...باید از اینجا میرفتم تنها راه جلوگیری از این اتفاق دور شدنش از من بود؛ بلند شدم و سریع لباسها و وسایلم رو برداشتم و به سمت اتاق فرهاد حرکت کردم.1 امتیاز
-
『پارت چهارم』 دستش رو به سینم فشار داد و وا دارم کرد دراز بکشم مخالفتی نکردم همین که اسم تنی رو شنیدم ناخودآگاه آروم شدم و خودم رو بهش سپردم، چشمهام رو بستم و سعی کردم بخوابم اینقدر خسته بودم که موفق شدم؛ با صدای گریه دختر بچهای آروم چشمهام رو باز کردم و چند باری پلک زدم، نفسم رو آروم بیرون دادم نور خورشید که از پنجره روبه روم میتابید باعث شد دوباره چشمهام رو ببندم و سریع نیم خیز بشم. صدای زنونهای شنیدم که گفت: _ خدایا شکرت مرد- مرد بیا اینجا پسر تُنی بههوش اومد. چشمهام رو باز کردم و به اون زن جیغ- جیغو چشم دوختم، شاید این همسر اون مرد باشه که ازش صحبت میکرد؛ با تعجب به دختر بچه توی بغل زن نگاه کردم از پشت سر ترکیب موهای عجیبش نظرم رو به خودش جلب کرد، ترکیب قرمز مشکی برای یک بچه به این سن و سال واقعاً زیاده روی بود و همین باعث شد اخم کنم. با همون اخمم خطاب به زن گفتم: _ چند وقته بیهوشم؟ انگار زیر نگاههای خیرم کمی خجالت زده شد که لبش رو گزید و سرش رو زیر انداخت. بچه رو بیشتر به بدنش فشار داد و گفت: _ حدود هفت سال اما... . با این حرفش خیلی عادی گفتم: _ خدا روشکر ماجرای قبلی چیزی حدود چهارده سال طول کشید. لبخندی زدم و گفتم: _ ممنون از توجهتون ولی اون بچه که همراه خودم داشتم کجاست؟ زن به بچه توی بغلش خیره شد و با لبخند گفت: _ دخترمون اینجاست، از اونجایی که نمیدونستیم چی باید صداش کنیم اسمش رو هم اسم دختر مرحومم گذاشتیم، مورگانیت. لبخندی روی لبم اومد و گفتم: _ تسلیت میگم حتما خیلی بهتون سخت گذشته. حرفم رو قطع کرد و گفت: _ درسته! من و فرهاد بچهدار نمیشدیم، یک روز توی جنگ فرهاد اون زو لای آوار پیدا کرد و به خونه آورد همه چیز عالی بود تا وقتی که... . بغض نذاشت ادامه بده و آروم- آروم اشک ریخت، مورگانیت با دیدن اشکهای زن آروم شد و دستش رو برای پاک کردن اشکهاش جلو آورد، با صدای بچه گونش لب زد. _ گریه نتن مامانی قلبم دلد میجیره. لبخندی روی لبم اومد که ناگهان در باز شد و اون مرد وارد شد؛ اولش بهم خیره شد و بعد لبخندی زد و به سمتم اومد. به نشونه احترام از جام بلند شدم و بهش دست دادم و گفتم: _ ممنون از زحماتتون خیلی بهم لطف کردید که این سالها از من و اون بچه محافظت و نگهداری کردید. چشمهاش رو بست و گفت: _ هم تو هم اون بچه مثل بچههای خودمونید بهتره مدتی اینجا بمونی تا بتونی نیروی بیشتر به دست بیاری بعد اون جنگ آخری که توی دنیای سوم رخ داد کلی نیرو از دست دادی. حق با اون بود علاوه بر اینکه نیرو از دست دادم من واقعا ضعیف بودم در مقابل خیلی از افراد به معنای واقعی ضعف قدرت داشتم؛ اخمی کردم و سرم رو زیر انداختم باید یه کاری میکردم اینطوری فایده نداشت، با احساس نگاه خیرهای سرم رو بالا آوردم و با دختر بچه که خیره نگاهم میکرد روبه رو شدم؛ متوجه تیله قرمز و مشکی چشمش شدم، دو رنگ کاملاً متفاوت که رنگ چشمهاش رو تشکیل داده بودن و این باعث شد ابروهام رو بالا بدم و دست به سینه بهش نگاه کنم. *** چند سالی از اون روز گذشت و الان مورگان خانوم ما شانزدهم همین ماه تولدش رو جشن میگرفت و من چهقدر از این واقعه خوشحال بودم، ما تموم این سالها پیش فرهاد و نازنین زندگی کردیم و حالا یه خانواده بودیم؛ رابطه من و مورگان بیشتر از همه چیز جلب توجه میکرد حس مسئولیت و علاقهای که به این دختر نشون میدادم فراتر از هر چیزی بود، با لبخند به رفتارهای کودکانش خیره شدم توی اون دشت سرسبز اینور و اون ور میرفت و موهای دو رنگش میون باد به رقص در میاومد. با دیدن من به سمتم دوید و با جیغ و داد گفت: _ مرلین! خندیدم و دستهام رو به نشونه کر شدن جلوی گوشم گرفتم که باعث شد غش- غش بخنده. خودش رو بهم رسوند و گفت: _ از کی اینجایی؟ اصلاً متوجه حضورت نشدم. اخمی کردم و گفتم: _ باید بیشتر حواست رو جمع کنی و همیشه شیش دنگ حواست رو به اطرافت بدی اینطوری همیشه پیروز میدونی. لبهاش رو برچید و گفت: _ ولی من که قرار نیست هیچوقت بجنگم مگهنه؟ من از کشت و کشتار وحشت دارم و فکر کردن بهش لرزه به جونم میندازه. خندیدم و دستم رو دور شونش انداختم و گفتم: _ بهش فکر نکن بیا بریم خونه که وقت ناهاره. لبخندی زد و باهم به سمت کلبه کوچیک فرهاد حرکت کردیم، اون روز خیلی بهمون خوش گذشت بیشتر از هر وقت دیگهای به این خانواده کوچیک وابسته شده بودم؛ مورگانیت که فرهاد و نازنین رو بابا و مامان خطاب میکرد، ولی من واقعاً سنی ازم گذشته بود؛ روی تختم دراز کشیدم تموم این مدت نیروم رو تقویت کردم و جادو رو بین تموم رگهام و چاکراهای بدنم عبور میدادم؛ امشب هم باید تمرکز میکردم، میخوام امشب آینده رو توی خوابم ببینم.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت دوم』 صدای غرش زمان توی سرم اکو میشد، اگه زودتر از این خلع زمانی بیرون نمیرفتم شاید دیوونه میشدم چون من یه جادوگر تازه کارم و این یعنی عمق فاجعه، یه جادوگر بزدل که نتونست از روستای خودش در برابر این حکومت خون خار مواظبت کنه؛ تمرکز کردم و خودم رو توی زمان و مکانی که میخواستم تصور کردم و بوم تویه- یه چشم به هم زدن وارد دروازه شدم و حالا من بودم که بالای سر زن ایستاده بودو پوز خندی زدم و با سرعت مشتی حواله صورت اون مرد کردم که باعث شد به عقب پرتاب بشه. دست به سینه ایستادم و با لبخند پر رنگی گفتم: _ مگه نشنیدی چی گفت؟ دستت به اون بچه نمیخوره. مردی که به عقب پرتاب شده بود از جاش بلند شد و به سمتم حمله ور شد، سریع گارد گرفتم و آماده شدم تا مشت دوم رو توی صورتش فرود بیارم ولی همين که دستم بهش برخورد کرد تبدیل به خاکستر شد و جلوی چشمهام پودر شد. صدای خندهی دو رگهای توی فضای اطرافم پیچید انرژیش قوی بود، خیلی زیاد! اخم کردم و در حالی که با صداش و انرژی که آزاد میکرد سرم رو بین دو دستم گرفته بودم میچرخید و اطراف رو زیر نظر گرفتم. همه جا غرق در خون بود جنازههای مردم روستا به صورت طبقهای روی هم افتاده بودن از بچه چند ماهه بگیر تا پیر مرد صد ساله، یکلحظه حس کردم زمین به لرزه افتاد و پشت بندش حالهای از مه قرمز از همه طرف به صورت دایرهوار بهمون نزدیک میشد. این جادو برام تازه و ناشناخته بود، صدای داد زن من رو به خورم آورد و باعث شد به سمتش برگردم با دیدن صحنهای که میدیدم موهای تنم سیخ شد؛ اون خود کای بود. موهایی به رنگ سرخ و صورتی که هیچ چیزی نداشت و تاریکی مطلق جاش رو به صورتش داده بود. خندش که تموم شد با صدای دورگه و خشدارش گفت: _ هیچ راه فراری نداری مرلین هیچ راهی. روی صخرهای از جنازه ایستاده بود و با لباسهای کهنه و آغشته به خون به پایین پرید، درست روی شونههای زن فرود اومد و همین باعث شد زن با وحشت بچش رو به بدنش فشار بده و جیغهاش رو دوبرابر کنه؛ به خودم اومدم و با تمام نیرو و خشمی که توی خودم سراغ داشتم به سمتش حمله ور شدم، نیروی من بیشتر کنترل زمان بود و همین باعث میشد که از سنگ زمرد تغذیه کنم؛ سعی کردم این منبع رو گسترش بدم. دستهام رو مشت کردم، یهکم دیگه مونده بود تا برخورد دستم به سرش که ناگهان طی یک چشم به هم زدن به عقب پرتاب شدم. کمی هوش و حواسم از دست دادم و چشمهام سیاهی رفت با این وجود سریع سرم رو بلند کردم فقط داشتم میدیدم که یکدفعه گلوی زن رو وحشیانه برید و روی بچه خم شد، حالهای آبی رو وارد بدن نوزاد میکرد؛ حدس اینکه میخواست روحش رو به بدن تازهای منتقل کنه سخت نبود چند باری به این موضوع اشاره کرده بود. نمیتونستم اجازه بدم این کار زو بکنه برای همین اینبار به معنای واقعی تمام نیرم رو به کار گرفتم و دوباره دروازه زمان رو تشکیل دادم؛ به سرعت به سمت بچه رفتم و اون رو به سرعت توی بغلم گرفتم و خلع زمانی رو تشکیل دادم لحظه آخری اون کای بود که با خشونت و وحشیگری به صورتم چنگ انداخت و تلاش کرد بچه رو از دستم خارج کنه ولی دیگه فایده ای نداشت چون وارد خلع زمانی شدیم و دروازه رو به سرعت به جای دیگهای منتقل کردم.1 امتیاز