رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Paradise

    Paradise

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      37

    • تعداد ارسال ها

      648


  2. زری گل

    زری گل

    مدیریت کل


    • امتیاز

      20

    • تعداد ارسال ها

      339


  3. Nasim.M

    Nasim.M

    مدیریت کل


    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      1,064


  4. M@hta

    M@hta

    مدیر فنی


    • امتیاز

      15

    • تعداد ارسال ها

      93


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/01/2024 در همه بخش ها

  1. پارت سوم رمان خاص قربون بابای مهربونم برم که برای هر دومون هر ماه به اندازه ی کافی پول میریزه . حتی برای جفتمون ماشین گرفته اما چون تیام به استقلال مالیش حساس هست، در قبال ماشین و حتی پول تو جیبیش وقتای آزادش تو نمایشگاه کار میکنه و بهش کمک میکنه . یه جورایی اون پول رو تبدیل به حقوقش میکنه. بله دیگه داداشم سرش شلوغه. اصلا پیشنهاد نمیپذیره. گفته باشم! نگین نگفتم. در ضمن من رو داداشم غیرت دارم. شاید همدیگه رو اذیت میکنیم، اما به دیگران حق اینو نمیدیم بگن بالای چشمش ابرو. خلاصه بد جور هوای هم رو داریم.من بر خلاف تیام بیشتر شبیه مامانم هستم. در واقع یه جورایی ترکیب چهره ی مامان و بابام هستم. موهام مثل بابام لخت و خرمایی هست و چشمام مثل مامانم قهوه ای مایل به مشکی. البته مامانم معتقده مدل چشمام مثل بابام تیله ای هست و بالباسای مختلف تغییر رنگ میده. مثلا گاهی سرمه ای یا عسلی نشون میده مثل بابام . ابرو هامم کمونی و دخترونه است. یه چیز جالب توی چهره ام چال زیر چشمام هست که چشمام رو به حالت خمار نشون میده . لبم معمولی و بانمکه و دماغ متناسب با چهره ام دارم. اما تیام همیشه به شوخی بهم میگه دماغ گنده ام و باید برم عملش کنم .خودم همچین نظری ندارم . ِا دیدی چیشد؟ انقدر حرف زدم که نفهمیدم کی لباس پوشیدم و سوار ۲۰۶ آلبالوییم شدم ؟کی راه افتادم که الان رسیدم دم در دانشگاه و بهش زل زدم . وای! دیرم شد. استاد تند خو منو میکشه. به نظرم فامیلیش خیلی بهش میاد. بس که این استاد سخت گیر و عصبانیه. البته شاید بخاطر سن زیادش باشه. هی! کجان اون استادای خوشتیپ و خوش قیافه و خوش اخلاق و جوون داخل رمان ها ؟ ولله ما که هر چی دیدیم همسن و سالای دادا بودند. البته دور از جونش اگه یه درصد هم شبیه اینا باشه. انقدر که این موجود ماه و مهربون اصلا تو خونه صداش میکنم جیگر من. البته با چشم غره ی مامان و هشدار بابا و نگاه چپکی تیام روبه رو میشم .خود دادا ومامان ملی عشقن. هر دوتا شون می‌خندن و هر دفعه بهم میگن: _ خانوم بلا شیطونی نکن . خلاصه اونا هم از شیطونی های من بی نصیب نیستن .ولی دیگه به دیوونه بازی های من عادت کردند .خب رسیدم در کلاس. وای استاد هم که تو کلاسه. خب همون طور که آروم فاتحه ی خودم رو میخوندم، در زدم و بعد از بفرمایید استاد وارد کلاس شدم . خب جوون خوبی بودم. آروم و مظلوم و بی آزااااار. (آره جون خودم .) خدا رحمتم کنه و به باز ماندگان صبر عنایت کنه. بخصوص مامان و بابام. بهشون بگید در راه علم فدا شدم .شما شاهد باشید اگر منو کشت، انتقام منو ازش بگیرید.
    2 امتیاز
  2. به نام خالق عشق پارت اول رمان خاص باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم. اخه یکی نیست به من خنگول بگه : _ نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ترم تابستونه برداشتنت چی بود؟ ولله! الان همه ی هم سن و سالای من دارن میرن گردش و تفریح و استراحت. اونوقت من بیچاره باید برم دانشگاه. ای خدا! خب خیلی حرف زدم سرتون رو درد آوردم. برم اتاق فکر(دست شویی) تا بعد از انجام عملیات سری و مرتب سازی این جنگل آمازون(موهام) و شستن دست و صورتم، کاملا خانومانه و به قول مامان خانوم مثل دسته ی گل برای دانشگاه حاضر بشم.خب پس از انجام عملیات مذکور اومدم بیرون . موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم . یه گیره هم زدم که کاملا محکم کاری کرده باشم . بلاخره رسیدم به بخش حساس و سخت ماجرا که اون سوال (چی بپوشم؟) هست . به نظرم این یکی از اساسی ترین بحران های هر دختریه . هر وقت این سوال رو از خودم پرسیدم ، در نهایت من بودم و یه کوه لباس. تنها فرق الانم اینه که وقت ندارم. از بد شانسی زیادم امروز با یه استاد خیلی سخت گیر کلاس دارم. اگه از جلسه ی اول تاخیر داشته باشم، این ترم کلا منو حذف میکنه. اونوقت یه قدم از هدفم دور می افتم. به نظرم زندگی با همین هدف هاست که قشنگه. هرچیزی تو دنیا ارزش اینو نداره که آدم رو از هدف هاش دور کنه.خب این همه حرف زدم هنوز خودم رو معرفی نکردم. .من تیارا احسانی هستم. ۲۰ سالم هست. دانشجوی کارشناسی ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهرانم. ما اهل رامسر هستیم. چند سالی هست که برای گسترش کار پدرم و همچنین کار تدریس مادرم اومدیم تهران زندگی میکنیم. اسم پدرم تیرداد احسانی هست. اون خیلی خوشتیپ و مقتدر و مهربونه. چشمای عسلی تیره مایل به خرمایی داره و موها ی لخت مشکی که تو نور رنگشون به خرمایی تغییر میکنه. قد بلند و هیکلی هست چون یه زمانی بدنسازی کار می‌کرده . جالب ترین نکته درباره ی اون اینه که فقط ۳۹ سالشه و خیلی جوون هست . بخاطر اینه که اونقدر عاشق مامان تارا بوده که نتونسته صبر کنه . تو ۱۶ سالگی دادا(بابا بزرگم که اسمشم داریوش و ما میگیم دادا)ومامان ملی(مامان بزرگم که اسمش ملکه است)رو متقاعد کرد که براش برن خواستگاری و همون سال هم باهم عروسی کردند. سال بعدش داداش گلم تیام به دنیا اومد اون خیلی شبیه باباست بخاطر همین حس میکنم مامان اونو بیشتر از من دوست داره .
    2 امتیاز
  3. رمان خاص raha طنز و عاشقانه سرگرمی ۱۲ تا ۱۳ به نام خالق عشق خلاصه: یه داستان پر از شیطنت و هیجان و کلکل و ماجراهای خواهر برادری تیارا و برادر هاش ودوستانی که شیرینی داستان اند . قصه ای که قراره باهاش کلی بخندیم. اگه کنجکاوید که آخر قصه چجوریه لطفا تا انتها همراه تیارای شیطون و ماجراجوی قصه باشید . مقدمه:زندگی پروانه ای دور شمع دنیایی است ، زندگی پرواز بی پروایی است.زندگی پرنده ای آزاد است ، زندگی آرزویی نهفته است.زندگی دریایی متلاطم است ، زندگی خاطرات پر دغدغه است.زندگی شرح تقسیم خوبی هاست ، زندگی شرح حال چگونه زیستن است.زندگی تنبیه آدم و حوا نیست ، زندگی ،زندگی است.چه مانند دریا خروشان باشد، چه مانند نسیم با طراوت وآرام.بله زندگی تفسیر روشنی دارد. آنچه پیچیده اش میکند ضمیر ما انسان ها و نوع نگاه مان به زندگی است .نویسنده ها زندگی ها را از دید تخیل و احساس و اندیشه خودشان روایت میکنند.چه کسی میداند؟ شاید فردایی دیگر یا حتی همین امروز نویسنده ای در حال نوشتن زندگی ما باشد.
    1 امتیاز
  4. رمان: منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده: الهه پورعلی ژانر: عاشقانه مقدمه زندگی گاهی بر وفق مراد می‌گذرد، روزهایی از کنارت عبور می‌کنند که با خود می‌گویی: - همیشه این‌گونه خواهد بود! اما گاهی روزگار خنجرش را بدجایی فرو می‌برد، دقیقا جایی به نام قلب، قلبی که با نداشتنت، تپش برایش مشکل است! باش تا نفس بکشم باش تا ادامه دهم باش تا زنده بمانم خلاصه گاهی آرزویم یک‌لحظه دیدن توست گاهی برای داشتنت زمین را به زمان می‌دوزم گاهی دلم آن‌قدر برایت تنگ می‌شود که بغص راه گلویم را می‌بندد حتی گاهی دلم آن‌قدر برای خودِ قبلی‌ام تنگ می‌شود که با خود می‌گویم: - کاش هیچ‌وقت ندیده بودمت! می‌دانی دیدن تو و داشتنت به مدت کوتاه با من چه‌کرد؟ ناظر: @sarahp
    1 امتیاز
  5. سلام نویسنده عزیز! رمان خیلی زیبایی دارید واقعا احسنت به این قلم از مقدمه و خلاصه خیلی لذت بردم و شروع به جایی داشتید. فقط استانداردهایی وجود داره برای نویسندگی که با رعایت کردنشون رمان بی‌نقص میشه و حتی مطالعه‌اش برای خواننده‌ها خیلی راحت میشه میتونن دقیقا حس و حالی که شخصیت داره رو درک کنند. این استانداردهایی که میگم یکیشون نگارش هستش؛ ما با رعایت کردن علامت‌های نگارشی به نوشته هامون جون میدیم. حالا اگه دوست داشتید که بیشتر راجب این موضوعات بدونید بگید تا بهتون کمک کنم و یا لینک آموزشش رو براتون ارسال کنم🙏🏻 🦋موفق و مانا باشید🦋
    1 امتیاز
  6. پارت ۴۹ کایان لقمه را گرفته و با ولع مشغول خوردنش شد، آسیه با دیدن پسرش و ثمره عشقش با قدیر همیشه لذت می‌برد، به یاد سال‌های گذشته افتاده بود که چگونه عمه هاریکا با ازدواجشان مخالفت کرده بود، چرا که قدیر خود با آسیه آشنا شده بود و بدون اجازه عمه می‌خواست ازدواج کند، اما عمه به هیچ وجه راضی به این ازدواج نبود. به خاطر همین هم بود که از کایان زیاد خوشش نمی‌آمد. آسیه در حالی که نگاهش به لپ‌های گرد شده کایان در اثر لقمه بزرگ بود با خنده گفت: - Transfer işini yaptınız mı? <<کارهای انتقالی رو انجام دادی؟>> کایان همان‌طور که در حال جویدن لقمه بود با دهان پر گفت: - Hayır, henüz zamanım olmadı <<نه هنوز وقت نکردم.>> آسیه نگاهی به میز غذاخوری ۴ نفری کوچک داخل آشپزخانه کرد و یکی از صندلی‌هایش را کشید و رویش نشست همان‌طور که روی صندلی می‌نشست گفت: - Geride kalmamak için işinizi erken yapın <<زود کارهاتو انجام بده تا از کارت عقب نمونی.>> کایان به سمت اپن برگشت و خود را با یک حرکت روی اپن نشاند درحالی که گاز بزرگی از لقمه می‌زد گفت: - Yarın kesinlikle her şeyi yapacağım <<فردا حتماً همه رو انجام میدم.>> آسیه موهایش را پشت گوشش انداخته و پرسید: - Fatih'le neden kavga ettiğini hâlâ söylemek istemiyor musun? <<هنوز هم نمی‌خوای بگی چرا با فاتح دعوا کردی؟>> کایان دستش را بالا برده و درحالی که هنوز هم دهانش پر بود جواب داد: - Anne lütfen dur, o salağı hatırlamak istemiyorum <<مامان لطفاً بس کنید نمی‌خوام یاد اون احمق بیفتم.>> همان حین امل وارد آشپزخانه شد و با دیدن کایان گفت: - Kardeşim, neden bizi artık teslim etmiyorsun? <<داداش چرا دیگه ما رو تحویل نمی‌گیری.>> درست هم می‌گفت از آن‌جایی که کایان خیلی خوش مشرب بود با خواهرانش هر روز خنده و شوخی را از سر می‌گرفت اما در این چند روز فرصت نشده بود! کایان لبخند بلند بالایی کرده و دستش را از هم باز کرد و گفت: - gel sarıl bana << بیا بغلم.>> درحالی که امل را بغل می‌کرد صدای عمه خانوم باعث شد که همه به سمت پذیرایی برگردند، امل با استرس گفت: - Aman Tanrım, yine başladı <<وای خدایا باز هم شروع شد.>> صدای عمه آن‌قدر بلند بود که به طبقه بالا نیز رسید بکتاش با شنیدن صدای عمه رو به سوگل گفت: - Aşağı inelim ve neler olduğuna bakalım <<بیا بریم پایین ببینیم چه خبره.>> هر دو از اتاق خارج شدند فکر سوگل هنوز هم پیش حرف‌های پدرش بود، بکتاش از او خواهش کرده بود که زیاد دور و بر کایان نگردد چرا که عمه هاریکا زیاد از کایان خوشش نمی‌آمد با اینکه سوگل سعی داشت به حرف‌های پدر گوش سپرده و به آنها عمل کند اما این خواسته پدرش خیلی خواسته نامعقولی بود چرا که کایان از نظرش پسر شوخ طبع و مهربان و خونگرمی بود با اینکه گفته‌های پدرش درست بود و کایان کمی سر به هوا و به قول خودمان پر از شیطنت بود اما از نظرش رفتار و اخلاق کایان را تا به حال در هیچ یک از اعضای خانواده‌شان ندیده بود رفتاری که گاهی بسیار مهربان و گاهی بسیار خشمگین می‌شد، کلاً از هر نظر برایش جذابیت داشت با این حال حرف‌های پدر را به گوش سپرده و به او گفت: - خواسته‌های شما رو حتماً انجام میدم.
    1 امتیاز
  7. #پارت دوم در دوران کودکی‌ام سقف آرزوهایم بزرگ بود و هر شب دانه‌- دانه ستاره می‌چیدم، اکنون که یک زن هستم و به‌دنبال آن ستاره‌ها دانه‌- دانه روزگار را جست‌وجو می‌کنم و تنها اثری که از آرزوها و ستاره‌ها می‌بینم، اندوه و خاکستری از گذشته‌‌است؛ کاش کودکی می‌ماندم که هیچ‌گاه سقف آرزوهایش کوچک نمی‌شد.
    1 امتیاز
  8. پارت_(2) می خواستم بخندم که یهو دیدم روش سمت منه و من خاک بر سر هم یک جوری ایستادم هر خری هم می تونست بفهمه که دنبال کی ام و اینجا چه غلطی می کنم. دست و پام رو گم کردم؛ ولی با کلی فحش دادن به خودم تونستم محتویات وجودم رو جمع کنم. بهش پشت کردم و به خیابون زل زدم. تا چشم کار می کرد فقط فروشگاه بود و املاکی. از همون اول خیابون لاله تا این آخر که پارک مستقر شده تحت تعقیب بنده بود. اه دیدن هیج جا جز خودش برام جذابیت نداشت. برای همین دل رو زدم به دریا و یک کوچولو سرم رو کج کردم تا به زور هم که شده دوباره ببینمش. مغزم از کار افتاد؛ آه از نهادم بلند شد و بغض کرده به جای خالیش نگاه کردم. لب برچیدم و زیر لب گفتم: - این پسر چطوری تو دو ثانیه غیب شد هان؟ به سمت پیاده رو پارک حرکت کردم و به قلب پارک خیره شدم. همونجایی که قبل ناپدید شدنش ایستاده بود رفتم و به اطراف نگاه کردم. دستم رو روی پیشونی داغم گذاشتم و تقریبا همه جا رو از دید گذروندم. همینطور هم با تابلویی که نیشش بناگوش باز بود و به ضایع شدنم می خندید حرف زدم: - ای تف به این شانس قشنگمون که مثل همین برف ها آروم- آروم رو سرمون می ریزه. دیگه بهتر از این مگه هست؟ ماموریت مسخره هفتگیمون هم مثل الباقی نصفه نیمه بشه؟ آخه من موندم چرا باید یک دختر بیچاره روز و شبش رو بزاره برای این مردک نفهم؟ هان؟ آخه چرا من انقدر علاف و بی کارم بگو؟ دیدم جواب نمیده برای همین لگد نیمه محکی بهش زدم و مثل این دیوونه ها گفتم: - خب آهن قراضه ی آبی به جای اینکه بخندی کمی هم سخن بگو؟ چی ازت کم میشه هان؟ نکنه از شکل مثلثی بودن به دایره تغییر می کنی؟ ضربه ی دیگه بهش زدم و به پسر بچه ای که با کنجکاوی من رو نگاه می کرد و داخل پارک می رفت نگاه کردم. از روی کلاه سوسنی ام سرم رو خاروندم و لبخندی کشدار تحویلش دادم. اون هم بدون توجه راهش رو گرفت و رفت. دست هام رو داخل جیب پالتوم گذاشتم و یک بار دیگه به پارک نگاه کردم. به جز چند تا پسر بچه که کمی اونطرف تر، با سرسره بازی می کردند، هیچکس نبود. یعنی بودن ها...! مرد جذابمون نبود. بغض کرده فاصله ی پاهام رو از هم باز کردم و تا خواستم به سمت کوچه ی خودمون برم که گل از گلم شکفت. یعنی وجودم انقدر انرژی گرفت که کم مونده بود همین جا پس بیفتم. دقیقا کنار دیواری که به سمت یک کوچه ختم می شد ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت می کرد. لبخند پت و پهنی زدم و منتظر ایستادم تا حرکتی کنه. خداروشکر نیازی به قایم شدن نداشتم و دلیلیش هم حواس پرتی اون و ماشینی که گوشه ی پیاده رو پارک توقف کرده، بود. کمی به ماشین پراید سفید رنگ نزدیک شدم. برای اینکه به محل اقامت اون برسم باید خیابون رو رد می کردم. پشتش رو به من کرد و داخل همون کوچه ای رفت که سر نبشش ایستاده بود. من هم بدون اینکه دو طرف خیابون رو نگاه کنم، قبل اینکه دوباره از دستم جیم بشه خودم رو به کوچه رسوندم. البته با احتیاط! پشت دیوار ایستادم و دیواری که به کوچه ختم می شد رو رد کردم. فاصلمون این بار کمی بیشتر بود! خب شاید اینطوری هم بهتر بود! خداروشکر اینجا زیادی هم خلوت نبود و یک چند تا ماشین و موتور وجود داشت. من از پیاده رو می رفتم و اون دقیقا وسط راه ماشین ها حرکت می کرد. هنوز هم داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد و گه گداری سرش رو تکونی می داد که می تونستم از همین جا تصور کنم، چند لاخ از موهای جلوش رو پیشونی اش می ریخت و چقدر پوست گندمگونش رو پیش از قبل جذاب می کرد. تو دلم عروسیی به راه افتاد که نزدیک بود همینجا بیفتم و تشنج کنم. آخه من رو چه به این افکار پوچ و بیهوده؟ خدایی، نمیدونم چه تله ای برام پهن کرده بود که انقدر مجذوبش شدم! وای... وای...! اگه مامان محترم بفهمه این موضوع رو، یعنی قشنگ یکی از همون کاردک های برنده اش رو بر میداره و این سر رو درست وسط سینم می زاره. به خدا...! آخه این کارها چیه من می کنم؟ گمون کنم مغز خری چیزی خوردم که دلم اینطوری برای دیدنش جفتک می پرونه.
    1 امتیاز
  9. پارت دوم رمان خاص بابام از یه خونواده ی کشاورزه. در واقع شغل اصلی بابابزرگم کشاورزی بوده . زمان اون ها اینجوری بود که هر زمینی رو آباد می‌کردند به نام خودشون میشد. به این ترتیب با تلاش زیاد کلی زمین کشاورزی وباغ بدست آورد . بعدا که دیگه به میان سالی رسید و توان کشاورزی و باغداری رو نداشت، زمین ها رو فروخت .با پولشون زمین های مسکونی در مناطق در حال توسعه خرید و ساخت و ساز رو شروع کرد.از سود اون کار به پدرم برای راه اندازی اولین شعبه از نمایشگاه موتور و ماشینش کمک کرد . در حال حاضر یه شرکت ساختمانی داره که داداشم تیام به صورت پاره وقت اونجا کار میکنه .قراره بعد از اینکه درسش تموم شد پدر بزرگم کناره گیری کنه و شرکت رو به تیام واگذار کنه . بابام علاقه ای به این کار نداره و بیشتر به کار خودش (نمایشگاه موتور و ماشین ) علاقه داره .از ۱۳ سالگی چون علاقه ای به درس نداشت رفت تو کار خرید و فروش موتور و ماشین و تا زمان ازدواجش کسب تجربه کرد .بعد از اون با کمک بابابزرگم و سرمایه ی اولیه ای که خودش به دست آورده بود اولین نمایشگاه کوچیکش رو افتتاح کرد. کم کم با کار و تلاش شبانه روزی کارش رو توسعه داد. طوری که امسال تو تهران نمایشگاه ماشین و موتور های لوکس رو افتتاح کرد. اما مادرم عاشق درس خوندن بود .با هوش بالا و تلاش زیادش تونست تو ۱۶ سالگی دیپلم بگیره. پدرم هم کمکش کرد بره دانشگاه و الان دکترای ادبیات داره و استاد دانشگاه هست. هرچند با وجود دوتا بچه سخت بود ولی اون تونست موفق بشه. البته تو این راه علاوه بر بابام ،مامان بزرگام و حتی دادا هم کمکش کردند. منم که معرف حضورتون هستم. تیارا خانوم گل که دو سال بعد از تیام خان نور چشمی بدنیا اومدم . الان تیام ۲۲ سالشه و مهندسی عمران میخونه. هم زمان تو شرکت دادا کار میکنه و درآمد مستقل داره. همیشه هم منو اذیت میکنه میگه : _من مثل توی وروجک بیکار نیستم که هنوز از جیب پدر جان پول بگیرم. مستقلم. منم پس از نثار ضربه ی بالشتی به کله اش میگم : _عوضش جنابعالی هم از دادا پول میگیری این به اون در هه. یه نگاه عصبی بهم میکنه و میگه: _حداقل من یه کاری انجام میدم تو شرکت جنابعالی چیکار میکنی ؟ آها ! بخور و بخواب و یذره درس خوندن و این چنین نصف روزمون تو دعوا میگذره ولی جدا از این ها عاشق هم دیگه ایم و برای هم جون میدیم.
    1 امتیاز
  10. پارت_(1) ضربان تند قلبم رو احساس می کردم؛ حرارت بدنم بالا رفته بود و عرق سردی پشت کمرم نشسته بود. با وجود هوای سرد زمستون که اواسط بهمن ماه بود؛ اصلا سرما رو احساس نمی کردم و مثل یک بچه ی نه ساله خودم رو مچاله کرده بودم. قدم هام با اون هماهنگ بود؛ تنها فرقی که با هم داشتیم، فاصله ی پونزده متریمون بود که اون جلوتر از من و بدون اینکه درجریان این باشه که دارم تعقیبش می کنم حرکت می کرد. بهش نگاه کردم؛ برخلاف اینکه چهره ی مجذوب کننده اش که این دو سه ماه من رو اسیر خودش کرده بود رو ببینم، می تونستم صدای قلبم رو بشنوم. دست های مشت شده ام رو که داخل جیب پالتوی مخملی ام بود در آوردم و جلوی دهانم گذاشتم. پاهام سست بود؛ ولی باز هم روی زمین مهر می کاشتند. سستی پاهام به خاطر سرما نبود! فقط دلیلش این بود که مبادا لو برم و اون بفهمه که دارم تعقیبش می کنم. جفت دستاش تو جیب شلوار مشکی اش بود و شال گردن قهوه ایش به خاطر باد مدام تکون می خورد. گلوله های برف برخلاف اینکه روی زمین آب می شدند، خیلی خوب تونسته بودند، موهای بهم ریخته ی مشکی اش رو از پیش قشنگ تر کنن! ترجیح دادم قبل از اینکه تو عمق عشقی که اون برام دست و پا کرده بود غرق بشم، با خودم راز و نیاز کنم تا مبادا دستم رو بشه. از حرکت ایستاد؛ با ترس و اضطراب از پیاده رو بالا رفتم و کنار درب زرد رنگی ایستادم. زیر چشمی بهش نگاه کردم. نیم رخش به سمت پارک متمایل بود که انگار دنبال کسی می گشت. انگشت دست چپم، به خاطر استرسی که کل وجودم رو فرا گرفته بود، توسط ناخن های دست دیگم پوست پوست شده بود و سوزشش رو خیلی فجیع احساس می کردم. زیر لب غرغرکنان گفتم: - اه لعنتی گندت بزنن! خب مگه مرض داری میای این بنده خدا رو تعقیب می کنی؟ نه مثل بار اولت که اینجوری بدبخت رو با خاک یکسان کردی! نه به الانت که تا قامتش رو جایی می بینی، شروع به تعقیب کردن می کنی. آخه مگه عقلت کمه ؟ تو رو چه به این... لا اله الله اله الله! پیشونیم رو خاروندم و انگشت پوست شده ام رو تو دهانم گذاشتم تا شاید با گرمای درونم از سوزشش کم کنم. هنوز ایستاده بود و به پارکی که اگه دو قدم دیگه جلو می رفتم کامل در معرض دیدم قرار می گرفت، نگاه می کرد. ابروهام رو بهم گره دادم و موشکافانه گفتم: - آخه بزقاله، دنبال کی می گردی این وقت ظهر؟ اونم تو این سرما! برو راه بیفت ببینم این خونه ی کوفتیت رو کدوم قبرستونی بردی خب! چشم هام رو دور کاسه چرخوندم و با دلخوری نگاهش کردم. انگار کمی اعصابش خورد شده بود؛ طفلکی شاید با پسرخاله هاش قرار داشته که نیومدن. همینطور علاف و بی کار زیر چشمی نگاهش می کردم که از پیاده رو پارک بالا رفت و یک گوشه کنار تابلو لاله تکیه داد. تو خودم جمع شدم و من هم به دیوار تکیه دادم تا ببینم کی فرمان صادر می کنن و اصلا با کی قرار داره؟ یک جورایی هم حسادت می کردم. شاید با دختری چیزی قرار داره هان؟ نه بابا، دختره ی روانی چی میگی واسه خودت؟ اون تو این چهار ماه تو کوچه ی ما اصلا به کسی محل نمی داد. یک جوری می اومد و می رفت که انگار اصلا از همسایه ها خوشش نمی اومد! تنها جایی که اتراق می کرد هم روی موتورش کنار درب منزل بود. سیگار می کشید و انقدر به زمین طفلک نگاه می کرد که خودم شاهد ناله ها و شیون زمین بیچاره بودم. پوفی کردم و بهش نگاه کردم؛ سیگار می کشید و با اخم به زمین نگاه می کرد. خدایی خیلی خندم گرفته بود! آخه این چه وضعشه؟ حالا میتونم بگم که کوچه ی ما قشنگیی نداره ولی خب اگه نود درجه بچرخه میتونه حداقل کل زیبایی هارو تو پارک کوچولومون ببینه. من خودم ضعف کرده بودم برای اون سبزه و درخت هایی که پوشیده از برف بودند. بعد این جذاب بی خاصیت فقط به زمین زل زده. آهی کشیدم و بهش نگاه کردم. خدایی از همین فاصله می تونستم حسی که بهم می داد رو حس کنم. آخه لعنتی چی تو انقدر من رو درگیر خودش کرده؟ چشم های فندقیت؟ ابروهای مشکی کم پشتت؟ یا اون... استغفرالله حوری...! دیگه نباید به قسمت لب اشاره کنی چون طفلک لبی هم نداره.
    1 امتیاز
  11. برای داشتن متنی اصولی و عاری از هرگونه ایراد ویرایشی موارد زیادی را باید رعایت کنیم، یکی از این موارد نیم فاصله است. با این که این کاراکتر یک استاندارد یونیکد است، متاسفانه استفاده از این کاراکتر جدی گرفته نمی‌شود. یک موضوع را همین ابتدا به صورت در گوشی به شما بگوییم، در این مقاله «نیم‌فاصله» را بیشتر به صورت «نیم فاصله» خواهیم نوشت. دلیل آن هم بهتر پیدا شدن این مقاله توسط موتورهای جست‌وجو است، چرا که افرادی که نیم‌فاصله را به درستی جست‌وجو می‌کنند بسیار کم است و ما مجبور به استفاده از نیم فاصله شدیم.
    1 امتیاز
  12. «ای» نکره: کاشانه‌ای، پروژه‌ای، خصمانه‌ای و … برخی پسوندها مانند «ترین» و «شده»: ستودنی‌ترین، ترجمه‌شده و … هنگام رعایت قواعد جدانویسی: برای مثال، اگر دو کلمۀ «آن» و «این» قبل از یک اسم بیایند، مانند: آن‌طرف، این‌طرف.
    1 امتیاز
  13. نشانۀ جمع «ها»: کلاه‌ها، گل‌ها، نیمکت‌ها و … واژه‌هایی که از دو بخش تشکیل شده‌اند: بین دو بخش‌ آن‌ها فاصله مجازی قرار می‌گیرد. فعل‌های مضارع، ماضی نقلی و ماضی استمراری از این دسته‌اند. واژه‌های مرکب: خانه‌نشین، تعیین‌کننده، دانش‌آموز و … «ی» اضافه: رشته‌ی، گربه‌ی، پنبه‌ی و …
    1 امتیاز
  14. نیم‌فاصله در زبان انگلیسی Semi-Space نامیده می‌شود و مانند فاصله است، با این تفاوت که جداسازی بین حروف را بدون ایجاد فاصله بین آن‌ها انجام می‌دهد. برخی منابع آن را فاصله مجازی می‌دانند، دلیل انتخاب این نام به این خاطر است که بیشتر در تایپ و چاپ کامپیوتری و نرم‌افزاری بکار گرفته می‌شود. رعایت نیم فاصله در ویراستاری تخصصی، ترجمه متن به فارسی و یا ترجمه کتاب اهمیت ویژه‌ای دارد.
    1 امتیاز
  15. علامت تعجب علامتی است که برای بیان تعجب، حیرت، تأکید، دستور، استهزاء و به طور کلی جملاتی که بار و یا فشار عاطفی دارند، در نگارش فارسی به کار می‌رود. در زبان انگلیسی به این علامت Exclamation Mark گفته می‌شود.
    1 امتیاز
  16. • پس از شبه‌جمله‌ها و جمله‌های بی‌فعل 🟣چشم ما روشن! 🟣وه! چه زیبا! «طعنه و کنایه» • برای جلب توجه خواننده، هنگامی که کلمه یا جمله‌ای به طعنه و کنایه بیان شده باشد، می‌توان از علامت تعجب استفاده کرد. 🟣چه عجب! دیرتر تشریف می‌آوردید!
    1 امتیاز
  17. • جمله یا عبارت امری یا دستوری که با اخطار و تأکید همراه است 🟣ایست! بی‌حرکت! 🟣همه رأس ساعت 3 در جلسه حاضر باشند! • به عنوان علامت ندا و برای خطاب قرار دادن 🟣آهای! با توام! 🟣استاد! ممکن است کمی به من فرصت بدهید؟
    1 امتیاز
  18. 🟣نقطه ویرگول یکی از علائم نگارش در زبان فارسی است که متشکل از یک نقطه و یک ویرگول است. کاربرد نقطه ویرگول برای نشان دادن مکثی بیشتر از ویرگول و کمتر از نقطه است. 🟣نشانه نقطه ویرگول در زبان انگلیسی سمی‌کالن (Semicolon) خوانده می‌شود. البته در زبان انگلیسی، برخلاف فارسی، نقطه در بالا و کاما در پایین درج می‌شود.
    1 امتیاز
  19. 🟣برشمردن و تفکیک اجزای مختلف و وابسته به هم مانند فهرست 🟣اهداف ما در درست‌نویسی عبارتند از: 1- رعایت صورت درست کلمه‌ها؛ 2- ارائه شکل بهتر برای خواندن کلمه‌ها 3- سرعت بخشیدن به خواندن 🟣جدا کردن عبارت‌ها یا جملات شرطی که درون آنها ویرگول‌های متعدد به کار رفته باشد 🟣مثال: اگر دولت نتواند وظایف خود را که همیان تأمین امنیت، حفظ حقوق مردم، تسهیل قوانین و مسائلی از این قبیل است، به خوبی انجام دهد؛ مردم با دیدن کمترین نارسایی، آن را به دولت نسبت می‌دهند. 🟣نکته: به طور کلی دقت داشته باشید که قبل از علامت نقطه‌ویرگول ما نیاز به فعل داریم در غیر این صورت از ویرگول استفاده می‌کنیم.
    1 امتیاز
  20. 🟣ربط چندین جمله پشت سرهم زمانی که چندین جمله پشت سر هم در ادامه یکدیگر به هم ربط داشته باشند، در میان آن‌ها می‌توان از نقطه‌ویرگول استفاده کرد. برای ربط جمله پایانی از واو ربط استفاده می‌کنیم. 🟣مثال: او از خواب برخاست؛ دوش گرفت؛ صبحانه را آماده کرد؛ لباس پوشید و پس از خوردن صبحانه از خانه خارج شد.
    1 امتیاز
  21. 🟣در پایان جمله‌ای که خود کامل است،‌ اما با جمله یا عبارت بعد جمله‌ای کامل‌تر می‌سازد. 🟣مثال: حجم کار امروز بیشتر از دیروز بود؛ آنقدر که از خستگی قدرت ایستادن ندارم. 🟣رفتن از افعال لازم است؛ یعنی به مفعول نیاز ندارد. 🟣زمانی که یک جمله تکمیل می شود و سپس با عبارت‌های توضیحی مانند یعنی، مثلاً، به عنوان مثال، زیرا و بنابراین و... ادامه پیدا می‌کند
    1 امتیاز
  22. 🟣جدا کردن سازه‌ها یا جمله‌های هم‌پایه‌ دارای ویرگول مثلاً در جمله زیر سه فاعل و سه مفعول وجود دارد و برای جدا کردن فاعل از مفعول، از علامت نقطه ویرگول استفاده شده است. مثال: محمد، تقی و حسن؛ علی، محمود و حسین را زدند.
    1 امتیاز
  23. «ویرگول» ____________ 🟣ویرگول یا درنگ‌نما و یا بر اساس معادل آن در انگلیسی کاما، نوعی نشانهٔ سجاوندی است که کاربرد اصلیِ آن جداسازی جمله‌های ساده یا بندها است. در زبان انگلیسی و گاهی در زبان فارسی برای جداسازی اجزای فهرست‌ها نیز به‌کار می‌رود. 🟣به سبب برخی تفاوت‌ها میان فارسی و انگلیسی، کارکرد ویرگول فارسی و کامای انگلیسی اندکی تفاوت دارد؛ اما برخلاف تصور عموم، ویرگول هرگز در نقش علامت سکون عمل نمی‌کند؛ بنابراین هرگاه در جمله‌ای در جایی برای پرهیز از ابهام لازم است درنگ صریحاً نشان داده شود، باید از علامت سکون و نه ویرگول استفاده کرد. 🟣کارکردهای اصلیِ ویرگول در زبان فارسی در اکثر موارد مشابه کارکرد آن در انگلیسی است.
    1 امتیاز
  24. 🟣برای جدا کردن بدل یا عطف بیان از بقیه اجزای جمله بدل به اسم یا گروه اسمی گفته می‌شود که خصوصیات اسم قبل از خود را بیان می‌کند. 🟣مثال: فردوس، حماسه‌سرای بزرگ ایران، شاهنامه را طی سی سال سرود. 🟣بعد از قیدهای نفی و اثبات که در ابتدای جمله برای معرفی می‌آید. البته برخی در این موارد استفاده از نقطه ویرگول را توصیه می‌کنند. 🟣مثال: بله، درست است. 🟣مثال: خیر، چنین نیست. 🟣میان کلمات تکرار شونده مثال: این کیف، کیف من است. 🟣برای جدا کردن اجزای تاریخ یا نشانی مثال: خیابان ولیعصر، روبه‌روی پارک ملت، ... 🟣برای جدا کردن اجزای مآخذ در زمان مأخذنویسی، کتاب‌شناسی و ... مثال: فتوحی، محمود، آیین نگارش، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۵
    1 امتیاز
  25. 🟣پس از منادا منادا اسمی است که قبل یا بعد از حرف ندا قرار می‌گیرد. گاهی پس از منادا، از علامت تعجب (!) نیز استفاده می‌شود. 🟣مثال: یا رب، تو چنان کن که پریشان نشوم. 🟣جدا کردن گروه قیدی از بقیه اجزای جمله اگر گروه قیدی در آغاز جمله باشد، پس از آن، و اگر در میان جمله باشه، قبل و بعد از آن ویرگول می‌گذاریم. 🟣مثال دوم: سازمان‌های امدادی، بلافاصله پس از وقوع زلزله، به محل اعزام شدند. 🟣مثال سوم: در همان‌ سالی‌های آغازین زندگی، استعداد و قریحه سرشار وی آشکار بود.
    1 امتیاز
  26. 🟣بین دو جمله مرکب، زمانی که بخشی از جمله دوم، به قرینه جمله اول حذف شود. 🟣مثال: مشک آن است که خود ببوید، نه آن که عطار بگوید. 🟣برای جلوگیری از اشتباه در خواندنِ جمله اگر احتمال بدهیم که خواننده کلمه‌ها را با کسره اضافه بخواند، برای جلوگیری از این اشتباه می‌توان از علامت ویرگول استفاده کرد. 🟣مثال دوم: با بررسی اقدامات قانونی، مجلس استیضاح وزیر را از دستور خارج کرد. 🟣مثال سوم: پس، فردا می‌بینمت. 🟣مثال چهارم: کتاب، دوستی خوب است.
    1 امتیاز
  27. 🟣گاه در بین گروه‌های هم‌پایه، برای رفع ابهام، در دو گروه آخر، قبل از «و» عطف، ویرگول نیز می‌آید. 🟣مثال: زن و مرد، پیر و جوان، شهری و روستایی، و باسواد و بی‌سواد همه از حقوق شهروندی یکسانی برخوردارند. 🟣بین دو جمله پایه و پیرو و در جملات مرکب که معنای جمله قبلی بدون جمله بعدی کامل نیست. 🟣مثال دوم: اگر تمرین نکنید، به درجه استادی نمی رسید. 🟣مثال سوم: با توجه به این که امسال زمستان سختی در پیش است، در صورتی که در زمستان قصد سفر به منطقه را دارید، زنجیر چرخ به همراه داشته باشید.
    1 امتیاز
  28. 🟣ویرگول در نگارش فارسی کاربردهای متعددی دارد که در اینجا به مهمترین آن‌ها اشاره می‌کنیم. 🟣عطف بین کلمه‌ها و عبارت‌های هم‌پایه در یک جمله کلمه‌های هم‌پایه، یعنی کلمه‌هایی که دارای یک نقش هستند و برای همه آنها از یک فعل استفاده می‌شود. اگر این کلمات بیشتر از دو تا باشند، بین آن‌ها ویرگول درج می‌شود و قبل از آخرین کلمه یا عبارت، به جای ویرگول، از واو یا از يا استفاده می‌شود. 🟣مثال: نقطه، ویرگول و نقطه ویرگول از علامت‌های مکث کوتاه در زبان فارسی هستند.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...