تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و ششم با چشم غره بهش گفتم: ـ معلومه که نه! مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی بنظر من که داری اشتباه میکنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی! نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟! ـ بعید میدونم باوان! من از بچگی ملیکا رو میشناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه! یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. ( ملیکا ) پدر و محکم بغل کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرمو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟! کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! گفتم: ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کلهاش اینجا پیدا شده؟ -
پارت صد و یازده به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید : _کی بود صدف ؟ _بهراد و نازی مامان با لحن متعجب گفت : _وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی ! نگاهی به مامان انداختم و گفتم : _غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه . بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت : _ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن. مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم : _بشینید که قسمت هیجانی فیلمه. فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن . به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد. گفتم : بفرمایید. در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟!
-
s.a عضو سایت گردید
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و پنجم پوریا منو بهش نشون داد و گفت: ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی میکنه! ملیکا یه تای ابروشو داد بالا و با تعجب به پوریا نگاه کرد و گفت: ـ آشناته؟! پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت: ـ آره! ملیکا هم برای اینکه جو و عوض کنه، با سردی دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوشبختم، منم ملیکام. منم دقیقا عین خودش باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت: ـ وای پوریا، سریعتر بریم ویلا...دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده! بعدشم از کنارم رد شد و رفت رو صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بینهایت رو مغزم بود ولی مجبور بودم حرفی نزنم...تو ماشین یکسره از خاطرات دانشگاه و غربت بدون اینکه لحظهای ساکت بشه، برای پوریا تعریف میکرد و پوریا هم با دقت به حرفاش گوش میداد. اصلا دلم نمیخواست اینقدر بهش بچسبه ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود...انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه...پوریا هم که اصلا نمیذاشت حرفی به این خانوم بزنم...خیلی بهش اعتماد داشت و میگفت که با پدرش خیلی متفاوته. وقتی که رسیدیم ویلا، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد و اونو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت: ـ خب، نظرت عوض نشد؟! -
#پارت_چهاردهم ******* فنجان قهوهاش را آرام تکان داد؛ به بالا و پایین شدن سطح قهوه خیره مانده بود و همهی احتمالات را در ذهنش بررسی میکرد. صدای نورا، مثل قلابی، او را از عمق افکارش بیرون کشید. — به مامانم اینا چی بگیم؟ رادین دست از فنجان کشید و به نورا نگاه کرد. +میگیم چند روزی میخوایم بریم مسافرت. — فکر میکنی اجازه میدن قبل از عقد بریم مسافرت؟ رادین نگاهش را به شیشهی کافه دوخت. خیابان شلوغ و پرسروصدا بود. +باید یه جوری قانعشون کنیم… بدون این آموزشها پلیس بهت اجازهی همکاری نمیده. نورا کمی از هاتچاکلتش مزه کرد. — مگه قرار نبود یه مدت صیغه باشیم، بعد بگیم به درد هم نمیخوریم؟ اگه بگیم میخوایم مسافرت که اسم بچههامونم انتخاب میکنن! کلافگیِ رادین، میان همهمهی خیابان و راههایی که همه به بنبست میرسیدند، در صدایش بالا زد. +میگی چیکار کنم نورا؟ نورا به چند نفری که در کافه بودن نگاهی انداخت و آهسته گفت: — صداتو برا من بالا نبرا… رادین صورتش را میان دستهایش گرفت. +ببخشید… بعد دستهایش را روی میز گذاشت و در هم گره کرد. +میگیم بعد سفر فهمیدیم تفاهم نداریم… نمیتونن که مجبورمون کنن ازدواج کنیم! نورا بیاختیار نیشخندی زد. — ولی تونستن مجبورمون کنن صیغه بشیم… در جریانی که؟ رادین پاسخی نداد. تصویر مبهم خود و نورا در شیشههای کافه، حقیقتی بود که نمیخواست به زبان بیاورد. نورا با جرعههای آخر هاتچاکلت، بغضی را فرو داد که راه نفسش را تنگ کرده بود. لیوان را کمی محکمتر گرفت؛ مزهی شیرین هاتچاکلت، با یادآوری ازدواجی که به او تحمیل شده بود، دیگر به دهانش نمینشست. ********
-
#پارت_سیزدهم اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند... ******* رادین وارد اتاق سرهنگ شد و احترام نظامی گذاشت. سرهنگ که پشت میز نشسته بود، نگاهی به او انداخت و سری تکان داد. _بشین پسرم. رادین روی صندلی روبهروی میز جاخوش کرد و دستانش را روی رانها فشرد. دستی به پیشانی اش کشید و گفت +با نورا حرف زدم… قبول کرد. سرهنگ خودکارش را برداشت و چیزی نوشت. _خوبه… اما قبل از هرچیز نورا باید آماده بشه. مهری روی برگه زد و آن را به سمت رادین گرفت _و مسئولیت این آموزش با توئه. رادین برگه را گرفت و به متن سیاه و درشت بالای صفحه چشم دوخت "دستور استقرار حفاظتی" سرهنگ ادامه داد __یک هفته میرین خانه امن. تمرینهای دفاع شخصی، کنترل موقعیتهای خطرناک و آشنایی با فضای عملیاتی برای نورا..... و در همین مدت، باید همه جزئیات پرونده رو بهش منتقل کنی. رادین نفس عمیقی کشید، دلش نمیخواست یک هفته تمام با نورا تنها باشد... اما دستور، دستور بود. به ناچار چشمی گفت و بلند شد... احترام نظامی گذاشت و از اتاق بیرون آمد. *******
- امروز
-
#پارت_14 چشامو شبیه خر شرک کردم و مظلوم گفتم: «بستنیمو بده!» پوف کلافهای کشید و گفت: «میدم، ولی باید به حرفام گوش کنی… خسته شدم، ای بابا!» سری تکون دادم که بستنیمو داد و شروع کرد به زَر… عه، نه ببخشید، “عرض کردن”! آرتین: «یه قرارداد برای ازدواج صوریمون تنظیم کردم، آوردم بخونیش. با هرجاش مشکل داشتی یا خواستی چیزی بهش اضافه کنی، بگو اصلاحش میکنم.» سوگند: «جون بابا! از این کارای دفترداری بلد بودی و رو نمیکردی، پسر عمو؟ بده ببینم.» برگه رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن. بستنیم و متن برگه همزمان با هم تموم شدن و برگه رو گذاشتم رو میز. سری تکون دادم و گفتم: «خوبه… منم چند تا شرط دارم. بعد، اینی که نوشتی تعهد نمیدونم چی چی، یعنی چی؟!» آرتین: «تو این مدت که بهصورت صوری با همیم، من بهعنوان شوهرت تمام خرج و مخارج درس و دانشگاه و اینارو به عهده میگیرم. و اینکه خب، تو این مدت دوست ندارم هیچکدوممون با جنس مخالف دیگهای ارتباط داشته باشیم. درسته این یه ازدواج قراردادیه، ولی اینطوری بهنظرم به همدیگه احترام میذاریم… شرطات چیه؟!» سوگند: «اووووووم، باش… خب اولش که اگه مثل بچگیامون که کله عروسکامو میکندی اذیتم کنی، من میدونم و تو؛ میدم پدرتو در بیارن! بعد، حق طلاق با من باشه… با کار کردن من مشکل داری؟!» با لبخند محوی گفت: «نه، کاری به عروسکات ندارم، حق طلاق هم با تو… کجا کار میکنی مگه؟!» سوگند: «فعلاً هیچجا… میخوام برم یه شرکت معماری که بیشتر با محیط رشتهم آشنا بشم.» آرتین: «مشکلی نیست. میآی پیش خودم؛ منشی شخصی خودم میشی.» جوووون! نمُردیم و شوهر هم کردیم؛ اونم چه شوهری! مهندس از نوع معمارش! خخخخ قرارداد رو هردومون امضا کردیم. آرتین واقعاً جنتلمن بود؛ بعد از کافه، با یه رانندگی بینقص منو رسوند خونه. منم که انگار بار دنیا رو از دوشم برداشتن، بیخیال کلاس و دانشگاه و قید و بند دنیا شدم و مث یه خرس گرسنه، رفتم یه خواب عمیق و طولانی! خدایا شر این بنده های خرتو از سرمون بکن… ( نخند بگو الهی آمین!) صدای تکون خوردن و صدا زدن هی میاومد. لای پلکهامو باز کردم و ساناز رو دیدم که بالاسرم وایساده. ساناز: «دختر، گرفتی خوابیدی؟ پاشو… پاشو الان مامان بیاد ببینه کلهتو میکنه!» وقتی دیدم هیچی تکون نمیخورم و فقط مث منگلا زل زدم بهش، یهو جیغ زد: ساناز: «سووووگند! پاشووو! ساعت ۵ـه! الانهاست که عمو اینا برسن!» از جا پریدم و با صدای خوابآلود گفتم: «جون من؟! از کی خوابیدم؟!» ساناز: «نمیدونم والا، جنابعالی پاندا تشریف داری!» دهن کجی تحویلش دادم و از تخت پریدم پایین. اولش یه آب یخ به سر و صورتم زدم که کاملاً بیدار شم. ساناز از اتاق رفت بیرون و با خیال راحت، سیل لباسهامو ریختم رو تخت. از بین همه، یه کت و شلوار شیک به رنگ صورتی روشن با یه شال حریر سفید انتخاب کردم. موهامو فر ریز کردم و همونطوری آزاد گذاشتمشون. یه کوچولو هم آرایش کردم تا ببینن من زندهام! لباسامو پوشیدم و بعد هم کفشهای پاشنه ده سانتیمو پام کردم. چند تا عکس خوشگل با ژستهای مختلف از خودم گرفتم و از یکیشون که خیلی خوشم اود، استوری کردم. بعد از اتاقم زدم بیرون!!
- 14 پاسخ
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
moon dark عضو سایت گردید
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ بیست و نه🩸 بیحرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر میرسید و توی دستم بند نمیشد. - باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اونور، یهوقت ناشی نباشی کار دستمون بدی! بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد. - واقعا حرفهای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟ از گوشهچشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خونمُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید. - عجب پلههایی! کدوم دیوونهای اینا رو ساخته؟ - من. سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت: - حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پلهنَوَردی. چشمهام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم: - اومدنی ندیده بودیشون؟ - دوستای دیوونهتر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچوقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدمها آدرس خونهمون رو داشته باشن؛ چون بههر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان. وقتی به بالای راهپله میرسیم که بازرس عملا نفسنفس میزنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده. کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت: - بازش کردی! بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت: - چی شد؟ باز کردن من، توی برنامههاتون نبود؟ زیرلب غر زد: - الاغ گیر آوردن!- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ بیست و هشت🩸 چشمهاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و میدید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بیشک از حال میرفت. میون سرفههاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو میخوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت میبود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمیتونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم میدونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس میکردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم میخورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمیدونی کجا ایستادی. اگه ما خونآشامها به آدما اعتماد میکردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. - لااقل دستامو باز کن! توی چشمهاش نگاه کردم و دنبال ذرهای صداقت گشتم تا راحتتر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همهچیز تبدیل به فاجعه میشد! وقتی برخلاف میلم، دستهاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دستهاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اونور! دِ آخه اسباببازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا میکنی.- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
- دیروز
-
kiilme عضو سایت گردید
-
zara عکس نمایه خود را تغییر داد
-
muhnoosh عضو سایت گردید
-
اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی میشود و من از صلابتِ سنگها و قطعیتِ دیوارها خسته میگردم، به تو میاندیشم چونان امکانِ دیگرگونه بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رسالهای که زندگی بیاعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از اینکه روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخهای دیگر از تکوین یا در حاشیهای فراموششده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموختهام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتناند.
-
S.Tagizadeh عکس نمایه خود را تغییر داد
-
سیگار میان دستانم میسوزد و دود میان لبهایم گم میشود. لعنتی… زمانی فکر میکردم همین چند پک می تواند مرا آرام کند، اما حالا حتی سیگار هم حریف آشوبِ دلم نیست. قلبم بیتو آشفتهحال است؛ مثل خانهای که چراغهایش روشن مانده اما کسی در آن نیست. ثانیهها کند راه میروند، دقیقهها روی سینهام مینشینند، و زمان… آه دلبرِ من زمان از وقتی تو رفتهای دیگر معنا ندارد. نه میگذرد، نه میایستد، فقط مرا با خودش میکِشد. و من میان دود، میان خاطره، میان نبودنت گیر افتادهام؛ بیآرامش، بیقرار، بیتو.
-
حال و روزم را ببین، بیتو دگر گفتنی نیست. نمازِ صبحم با بغض یکیست. حرفهایم بوی شادی نمیدهند؛ مزهی شیرین در دهانم تلختر از زهر است. میشود برگردی؟ یکبار بگذار باز موهایت را لمس کنم و میانش نفس بکشم.
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@Pegah جانم زحمتشو بکشید- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت دوم | ورود به ماجرا تصمیم گرفتم برم خونه میلا تا با هم بررسی کنیم این پسر ناشناس واقعاً کیه و آیا واقعا وجود داره یا فقط تو خواب منه… میلا با لبخند گفت: - عالیه! باید بفهمیم قضیه چیه. چند دقیقه بعد از تحقیق و بررسی، حس تشنگی بهم دست داد. گفتم: - میرم یه آب بخورم… میلا گفت: - اره، برو آب بخور، مغزت یه کم کار بیفته! رفتم آشپزخونه، لیوان برداشتم و شیر آب رو باز کردم… ناگهان، **لیوان از دستم سر خورد!** منتظر بودم صدای شکستنش روی سرامیک رو بشنوم، ولی هیچ صدایی نیومد… عجیبتر اینکه، لیوان سالم بود، آب داخلش بود و هیچ ترک یا شکستگی نداشت، انگار اتفاقی نیفتاده! دستها و صورتم پر عرق شد، قلبم تند زد و خشکم زد… میلا وقتی دید، سریع پرسید: - چی شد؟ قصه رو براش تعریف کردم و هر دو همزمان گفتیم: - رسماً وارد یه ماجرای جدید شدیم… ادامه دارد…
-
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
با سوزش دستم رشته خاطراتم پاره شد. به چشمهای آبیِ دکتر خیره شدم. فهمید دردم اومده دستم رو بوسید. - الان خوب میشه. جبهه گرفتم. - بچه نیستم. شونه بالا انداخت. - برای من هنوز همون بچه شیطون خرابکاری. سرم رو به بالا گیر داد تا راحت قطرهها بره. مامان هم سوپ به من داد و گفت: - خودم فردا جای تو میرم فروشگاه. این جوری بد قول هم نمیشی. چشمهام رو مالیدم. - نه خودم میرم. فردا هم مطمئنم خوبم. قاشق رو هول داد تو دهنم. جیغ زدم: - مامان! - درد. دکتر سرنگی تو سرمم خالی کرد. - لیا، آروم باش. دانژه فقط مسئولیتپذیزه. مامان تندتند سوپ تو دهنم گذاشت. - پس مریضیش چی؟ دکتر زهر خودش رو ریخت. - الان برای حرف زدن از مریضی مسخرهست. مامان متوجه حرف دکتر شد و دلخور نگاهش کرد. من هم به دکتر خیره شدم. - میخواید سر یه موضوع بیاهمیت بحث کنید؟ دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفت؛ اما صداش رو شنیدم. - شاید. چشمهام گشاد شد. مامان هم آخرین قاشق رو به خوردم داد. خواست بره دستش رو گرفتم. - مامان تو اجبارم نکردی. خودم تصمیم گرفتم؛ مطمئن باش. مامان پیشونیم رو بوسید. - نگران نباش، استراحت کن. رفتش رو در رو آروم بست. با نگرانی که دکتر مامانم رو دعوا نکنه خوابم رفت. ... با زنگ گوشیم، خسته پلکهای سنگینم رو باز کردم. نمیخواستم برم؛ فروشگاه هم رکسانا به من سپرده. از روی تخت با اجبار پایین اومدم. در اتاقم آروم باز شد. مامان وقتی دید بیدارم لبخند زد. - پس میخوای بری؟ سرتکون دادم. لباسهام رو با یه شلوار جین مشکی و یه کاپشن چرم عوض کردم. مامان به صورتم اشاره کرد. - برو یه آب بزن. به سقف خیره شدم و دست روی چشمهام گذاشتم. فکر شستن صورتم و لرز بعدش، اخم به چهرهام آورد؛ اما مقاومت نکردم. رفتم دست و صورتم رو شستم. سرمام شد و خودم رو بغل کردم. کیف و وسایلم رو برداشتم گفتم: - دکتر رفت سرکار؟ آهی کشید. - آره رفت، دانژه کی میخوای پدر صداش کنی؟ دستهای بیحس شدهام رو تو جیبم کردم و نفسم رو بیرون دادم. - من رفتم. از اتاق بیرون زدم. داد زد: - دانژه مگه آدرین رو قبول نداری؟ وسط پلهها ایستادم. حرفش خیلی زور میگفت. با گلو درد گفتم: - دارم، ولی پدر گفتن راحت نیست. دستم رو روی غبغبهام فشار دادم بلکه درد مثل شیشه گلوم رو خش نده. صدای قدمهای مامان پشت سرم شنیده شد. - چرا راحت نیست؟ پله رو برای نیفتادنم از سر ضعف گرفتم. - ما زمانی اسم پدر رو یاد میگیریم که تو شکم مادریم. پدر حس شدنیه نه صدا شدنی. مکث کردم. آرومتر ادامه دادم: - دکتر برای من به اندازه بابای خودم عزیزه و دوستش دارم. پس راحتی منو با یه اسم نگیر. دیگه منتظر حرفی نشدم. از خونه بیرون زدم. نگهبان ماشین منو روشن کرده بود و گفت: - خانم مادرتون درخواست کردن ماشین رو برای شما گرم کنم. بخار از میون لبهام بیرون زد. - ممنون. سوار ماشین گرم شدم. راه فروشگاه رو در پیش گرفتم. بارش کمتر بود؛ کارکنان داشتن برفروبی و نمک پاشی میکردن. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم. دکتر بود. - سلام دکتر؟ - سلام، حالت چطوره؟ ولوم آهنگ رو پایین اوردم. - از دیروز بهترم. صدای نازک زنی اومد. - آدرین، هستی؟ اخم کردم. کسی دکتر رو بجز مامانم آدرین صدا نمیکرد. مشکوک صداش زدم. - دکتر؟ صدای بوس اومد. فرمون رو به چپ چرخوندم و گوشه جاده رو ترمز زدم. دکتر جواب بوسش داد و گفت: - دانژه بعد زنگت میزنم. قطع کرد. جداً گوشی رو روی من قطع کرد؟ اون زن کی بود؟ گوشی رو تو دستم فشار دادم. حس بدی همه وجودم رو گرفت. سرم رو تکون دادم. - نه؛ دکتر همچین کاری نمیکنه. به گوشی خیره شدم. بهتره برم فروشگاه؛ بعد از زبون خودش بشنوم اون زن کی بوده. -
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
میکال نزدیک شد و وردی خوند تمام خاک و کرم حتی قورباغهها وارد دروازهای شدن و وسایل من تمیز شد. کیفم رو برداشتم و از کلاس خواستم بیرون بزنم که مدیر با اخم گفت: - بذار به خانوادهات زنگ بزنم. پشت سر مدیر امپراتور همراه تریستان ظاهر شد. با دیدن تریستان ترسیدم. همونی که میدونستم شد و ترسناک گفت: - تیوان؟ این جوری گفتی این انجمن خوبه و از ملکه من مراقبت میکنند؟ امپراتور دست روی پیشونیش گذاشت. - بچه هستن، پیش می... تریستان غرش کرد. کل مدرسه چنان لرزید که دیوار رو گرفتم. تریستان جلوی دو تا دختر ایستاد. هیچ کس نفهمید چطور جلوی اون دوتا دختر ظاهر شده، اما من که باهاش یک ساله دارم مبارزه میکنم دیگه می تونم تا حدی بخونمش. شمشیرش ظاهر شد و لرزه به جونم افتاد. خواست جفت دخترا رو بکشه! خون تو رگهام خشک شد و جیغ زدم: - نه؛ بهت دستور میدم. شمشیر بزرگ تریستان وسط هوا خشک شد. با قدمهای محکم سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و گفتم: - بیا بریم، خستمه میخوام خونه برم. برگشت و ترسناک با چشمهای سبز درخشان نگاهم کرد. هنوز عصبی بود، ترسیدم و سرم رو پایین انداختم. شمشیر تو دستش ناپدید شد. پوفی بلند کشید و از کنارم رد شد: - این بار میگذرم سری بعد میکشم. لرزیدم و خواستم دنبالش برم غیب شد! جو متشنج و سنگین شده بود. امپراتور نزدیکم شد و گفت: - بیا ببرمت خونه، انقدر عصبیه که باز منو میکشه این بار بدون برگشت. مدیر معذب گفت: - امپراتور من... امپراتور سرد شد و ترسناکتر از تریستان جوری حرف زد که انجمن دوباره به خودش لرزید: - گند زدی. میکال نگران گفت: - مراقب خودت باش، باهاش بحث نکن، فردا منتظرتم. سر تکون دادم و همراه امپراتور رفتم. امپراتور نیم نگاهی به من کرد. لبخند مهربون زد و پرسید: - اذیت شدی؟ واقعا روز بدی بود و گفتم: - چون سانترو هستم، همه از من بدشون میاد. اخم کرد و آهی کشید. - نمیتونم افکار بعضیها رو تغییر بدم، ولی تو میتونی. پوزخند زدم. - برای افکار مردم زندگی نمیکنم. من هرچقدر خوب باشم؛ حتی عطردار، وقتی لق بزنم یا پژمرده بشم منو میچینند. برای خودم زندگی میکنم. چون هیچکس با من مثل من نیست. کسی که پشتم رو خالی نمیکنه فقط خودم هستم. از محوطه قصر بیرون زدیم و تایید کرد. سکوت کرد و به اطراف خیره شد. بالاخره آروم گفت: - به قصر من میای، یا میری خونه خودت؟ ایستادم، خودش هم ایستاد و پرسیدم: - میتونم تو اون اتاقی که پری داشت بیام؟ خشکش زد و بدون نگاه به من پرسید: - برای چی؟ شونه بالا انداختم. - همینجوری. دست روی شونهام گذاشت. نوری درخشید، وقتی نور رفت ما تو همون اتاق، یه سمت تمام شیشه بودیم. پریها نبودن! گیج به اتاق نگاه کردم. پس کجا رفتن؟ کیفم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. امپراتور تیوان سمت فانوس لاله رفت و زنگ زیرش رو زد. دو تا پری که یکیش همون پری تماما آبی درخشان بود و گفت: - امپراتورم؟ امپراتور به پری اشاره کرد. - اسمش رائودین ایزد پریها هستش. خشکم زد و لب زدم: - ایزد! رائودین با اخم جواب داد: - اشتباهه من یه نیمه ایزدم و کاملا ایزد نیستم ملکه آسمان. امپراتور تیوان سر تکون داد و به پری دوم اشاره کرد: - ملکه پریها الیکا. سر تکون دادم. یه پری بانمک چشم صورتی و مو رزگلدی بود. لبه تخت نشستم و به رائودین خیره شدم. چشمهای آبیش حسمیکردم آشناست شبیه همون کسی که تو ذهن تریستان بود و سبدی نوزادی که من بودم رو زیر درخت گذاشت. میدونم، دارم به همجوشی اعتیاد پیدا میکنم ولی واقعا لازم داشتم. بلند شدم و نزدیک رائودین شدم. خواستم دست روی سرش بذارم بدنش بزرگ شد و قدش از من بلندتر و گفت: - نمیذارم کسی بجز امپراتورم به من دست بزنه. چشمهام رو بستم و زمزمه کردم: - تو منو زیر درخت انسانها گذاشتی؟ هولم داد و روی تخت پرت شدم. تیز نگاهم کرد: - متوجه منظورت نمیشم. سرم رو درون تشک تخت فشار دادم. امپراتور با اخم پرسید: - یعنی چی زیر درخت انسانها تو رو گذاشته؟ رائودین اصلا نمیتونه از فانوس پریها دور بشه. بازم اشتباه کردم؟ ولی چشمهاش آشنا میزد. روتختی رو تو مشتم فشار دادم و لب زدم: - شرمنده اشتباه گرفتم. نشستم و تلخ به امپراتور گفتم: - میتونم این جا بخوابم؟ امپراتور سریع بلند شد و تایید کرد. - آره میتونی. چهار دست و پا خودم رو بالا کشیدم. سرم رو روی بالشت سفید گذاشتم و چشمهام رو بستم. امپراتور گیج پرسید: - تو توی دنیای انسانها بودی؟ چشمبسته لب زدم: - آره. حیرت تو صداش موج زد و شوکه گفت: - امکان نداره! تنها کسی که میتونه برای دنیای انسانها دروازه باز کنه پادشاه آکیلا هستش، با اجازهاش مامورهاش هم میتونند. چون آکیلا شاهشاهان آییندرا و زمین هستش. هیچ کدوم از ما آسمانیها نمیتونسم دروازهای به زمین انسانها باز کنیم. چشمهام رو نیمه باز کردم و لب زدم: - فقط آکیلا میتونه؟ چرا وقتی به خانوادهام تا میام نزدیک بشم... اسم آکیلا مثل سد جلو میاد؟ اون مرد ترسناک مگه چقدر قدرتمنده؟ امپراتور تیوان لبخند زد و زمزمه کرد: - شایعه شده آکیلا یه ایزده. در زمانهای خیلی دور دو برادر به دنیا میان. اولی با چشمهای خاکستری روشن بدنیا اومد. دومی با چشمهای بسته. وقتی بدنیا میاد مادرش به شکل عجیبی خشک میشه. بدون خون، بدون مانا، بدون زندگی. اون زن به رنگ قهوهای خاکی خشک در میاد. گوشتی که دیگه نبود و پوست به استخون مادر چسبیده بود. اولی موهاش تماما مشکی بود. دومی هم سفید. پس اسمهاشون آکیرا و آکیلا شد. آکیلا بزرگ میشد ولی هر روز عجیبتر و ترسناکتر میشد. آکیرا عادی بود ولی فهمیدیم یه اژدهاست. یه اژدهای غیرعادی، یه اژدهای تاریک... نه تاریکی پلیدی، بلکه بلعنده تاریکی بود. هرچی سیاهی رو جذب میکرد از خودش دور میشد و کاملا تو فرم اژدها داشت میموند. نفسش رو عمیق بیرون داد و انگار داشت اون لحظه رو میدید چشمهاش غمگین شد و گفت: - با نوه من طناز ازدواج کرد و تریستان بدنیا اومد. ولی آکیلا همچنان هیچی ازش نمیدونستیم و به رسمیت پادشاه پادشاهان نام گذاری شد. تا روزی که بعد از مقامش، چشمهاش تو سن بیست و سه سالگی باز شد. چشمهاش خونین بود، سرخ و خونی. همهترسیده بودن و حکومت جدید رو آکیلا بنا کرد. هنوز به طرز عجیبی ناشناختهاست. چه جالب بود داستانش! داستان دو برادر دو قلو! با همه اینها باز هم من از آکیلا میترسیدم. خمیازهای کشیدم و چشمهام سنگینتر شد و گفتم: - جالب بود. جالب بود ولی منو به پدر و مادرم نرسوند. چشمهام رو بستم و خوابم رفت.- 39 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
روشا و نادین تو سکوت و رنگ پریده همراهم اومدن. میدونم با دیدن خاکستر شدن سینی و بشقاب کیک و چنگال ترسیدن، کاری هم برای ترسشون نمیتونستم بکنم. آهی کشیدم و وارد کلاس شدم. همه داشتن یکی یکی میاومدن. به کیفم که اشتباهی گذاشته شده بود خیره شدم. معلومه تکون خورده. نمیخواستم خودم در کیف رو باز کنم. برای همین به نادین اشاره کردم. - بیا در کیف منو باز کن. نادین کیفم رو بیحرف برداشت و بازش کرد. همون لحظه دیدم وسایلم پر از کرم خاکی شدن. نادین هم شوکه به داخل کیف من خیره شد. که پر از خاک و کرم بود. به صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم. روشا فریاد زد: - کار کیه؟ نادین ترسناک شد و دندونهای نیش گرگیش بیرون زد و غرش کرد: - به چه حقی با ملکه این کار رو... دست روی دست نادین گذاشتم. - آروم باش. تکون سختی برداشت. بدنش به حالت عادی برگشت و نگاهم کرد. در کشاب رو باز کردم تا کتابهام رو تمیز کنم توش بذارم؛ بعد برم کیفم رو بتکونم، اما تا در کشاب صندلیم رو باز کردم. یه قورباغه روی من افتاد. درون کشاب سه تا قورباغه بود! همه دخترا جیغ زدن. فکر نکنم بتونم آروم بمونم. میکال وارد کلاس شد، با دیدن جو متشنج به من و کیفم نگاه کرد. چشمهام رو بستم و آروم جوری که کسی این کار رو کرده بشنوه. - شوخی بامزهای بود. من بازی دوست دارم ولی وقتی شورش در بیاد... غرش کردم و بلند شدم. بدنم نورانی شد و تمام میز، صندلی کتاب، لباس همه خاکستر شد و گفتم: - نابودتون میکنم. جیغ همه بالا رفت، چون لباس تنشون هم خاکستر شده بود. روشا و نادین لباسهاشون دست نخورده بود و چیزیشون نشده بود. میکال اخم کرد و گفت: - کلاس تعطیله از انضباط همه کم میشه. مدیر وارد کلاس شد و با دیدن وضع کلاس شوکه شد. کنارش هم یه مرد دیگه بود. مدیر به کیف پر از خاک و کرم من، و قورباغههای روی میزم نگاه کرد. همون لحظه آرتین همون پسر مو سرخه هم وارد کلاس شد. با دیدن وضع کلاس که خالی شده بود و تنها صندلی من وجود داشت دهنش باز موند. مدیر با اخم گفت: - زنگ میزنم خانوادههاتون بیان دنبال شما کلاس هفده امروز تعطیل میشه. روشا و نادین با وحشت سعی کردن کیفم رو تمیز کنند.- 39 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
Arila عکس نمایه خود را تغییر داد
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
Nasim.M پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله قشنگم♡ -
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
الان چک کنید ببینید درست شد؟- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
Nasim.M پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم لطفا یک بار دیگه عکس رو اپلود کن لینکش رو کپی کن و همینجا ارسال کن. -
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
لطفا با این عکس باشه: @shirin_s لینک رمان:- 4 پاسخ
-
- 3
-