رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

یک روح در دو تن

#پارت_هفتاد و سوم

اشکان

بعد از اینکه یه دل سیر با مامان شادی درد و دل کردم اشک‌هام رو پاک کردم و از سر جام بلند شدم. نگاهم رو به خانومی که نزدیک قبر کامران نشسته بود و ناله می‌کرد دوختم. از وقتی که اومده بودم نشسته بود و یه ریزه گریه می‌کرد.

لابد اونم شبیه من؛ عزیزترین عزیزش رو از دست داده بود! نفس‌عمیقی کشیدم.

اینجا جای همه کسایی بود که غم و دردشون رو با سنگ‌های سرد در میون می‌گذاشتند.

نگاه آخرم رو بهش انداختم و خواستم سمت ماشینم برم؛ ولی چشمم بهش خورد که خم سد و روی سنگ قبر افتاد. شوکه نگاهش کردم و کامل سمتش چرخیدم. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟

سمتش رفتم و کنارش نشستم و آروم گفتم: خانم.. خانم حالتون خوبه؟

ولی هیچ جوابی ازش نشنیدم. کلافه دستی به صورتم کشیدم و از سر جام بلند شدم. با نگاهی به دختری که اونورتو نشسته بود سریع سمتش رفتم و ازش خواستم تا بیاد و کمک کنه بیمارستان ببرمش. با کمکش داخل ماشین نشوندیمش. سریع دور زدم وسوار شدم، با سرعت زیاد سمت نزدیک‌ترین بیمارستان اونجا روندم.

از چشماش داشت قطره‌های خون سرازیر میشد و پیشونیش پارگی کوچیکی داشت. همونطور که رانندگی می‌کردم چرخیدم سمتش و گفتم: خانم.. صدای من رو می‌شنوید؟ اگه می‌شنوید لطفا تحمل کنید؛ تا چند دقیقه دیگه می‌رسیم بیمارستان.

با حرفم پاهام رو روی گاز فشردم و سرعتم رو دوبرابر کردم. عرق سردی از پیشونیم پایین اومد. استرس داشتم. نگران بودم باز تکرار بشه ایندفعه برای یکی دیگه!

با رسیدن به بیمارستان پرستارها اومدند و داخل بردنش.

نفس‌عمیقی کشیدم و روی صندلی آبی رنگ بیمارستان نشستم. کلافه دستی به صورتم کشیدم. نمی‌دونستم چرا این همه ترس داشتم که اتفاقی براش بیفته؛ شاید دلیل این همه دلهره این بود که می‌ترسیدم شبیه مامان شادی بشه. سری تکون دادم و به‌جای فکر کردن به این چرت و پرت‌ها منتظر موندم تا دکترش بیاد.

تقریبا یه ساعت گذشت که با اومدن دکتر از اتاقش از جام بلند شدم. سریع سمتش رفتم و گفتم: خانم دکتر چه اتفاقی براش افتاد بهوش اومد؟

عینکش رو روی چشم‌هاش بالا داد و گفت: شما چه نسبتی باهاش دارید؟

پوفی از این سوال‌های مسخره کشیدم و گفتم: هیچ نسبتی باهاش ندارم. شماره خانوادش رو هم ندارم که خبر بدم. حالا میشه بگید چیشد؟

با اخم گفت: ایشون بیماری ..... دارند. البته باید آزمایش و اینجور چیزها بدند تا اطمینان پیدا کنند.

شوکه شده بودم. برگه‌ای سمتم گرفت و گفت: خونریزی چشم‌هاش بند اومده؛ ولی هرچه سریعتر باید این داروهارو برای پانسمان چشم‌هاش تهیه کنید.

بعد از جلو چشمام سریع رفت. با این بیماری قشنگ آشنا بودم. همون بیماری‌ای که مامان شادی رو ازم گرفت، همون بیماری‌ای بود که من و بابا احمد رو به خاک سیاه نشوند. نمی‌‌تونستم یه نفر دیگه رو هم ببینم که اینجوری داره عذاب میکشه. راهم رو سمت داروخونه کج کردم و با تموم عجله‌ای که مبادا حالش بدتر از این بشه داروهای لازم رو گرفتم. بعد خریدشون رفتم و به اون دکتر تو مخی دادم.

منتظر موندم که کارش تموم بشه. بعد تموم شدنش از پرستار اجازه گرفتم تا برم تو حداقل یه آدرس یا شماره تلفن ازش بگیرم. با تق‌تق در اتاق رو باز کردم و دیدم با چشمایی که چشم‌بند روش بود روی تخت نشسته بود.

با تک‌سرفه‌ای کنار تخت ایستادم و گفتم: سلام.

ولی هیچ جوابی ازش نشنیدم. پوفی کشیدم و ادامه دادم: من دیدم تو قبرستون حالتون بد بود، بخاطر همین آوردمتون بیمارستان.

دستاش رو تو هم قفل کرد و گفت: باید ازتون تشکر کنم؟

متعجب نگاهش کردم. خب انتظار داشتم ازم تشکر کنه تا اینجوری طلبکار باشه! سعی کردم باز آرامش داشته باشم.

- بله من انتظار تشکر دارم؛ ولی بخاطر این نیومدم. اومدم تا بگم من هیچ شماره‌ای از خانواده یا آدرسی ازتون ندارم. میشه یه چیزی بهم بدید تا به خانوادت...

پرید وسط حرفم و گفت: ممنونم؛ ولی من نیازی به کمک شما ندارم.

وای خدا! این دختر جماعت چرا اینقدر پرو شدند. اصلا حال جر و بحث باهاش رو نداشتم. عصبی گفتم: من بیرون منتظرتونم تا سرمتون تموم بشه.

بعد سریع از اتاق بیرون اومدم. من و باش که فکر می‌کردم یه دختر آروم و مظلومه.

اینجا فهمیدم الکی دل سوزوندم؛ ولی اشکان! اگه اونم بلایی که مامان شادی سرش اومد سرش بیاد چی؟ اگه اونم...

پوفی کشیدم و بی‌توجه دعوای بین مغز و دلم شدم.

با تموم شدن سرمش ناچار مجبورش کردم که با خودم بیاد. مثل اینکه تلفنی از خانودش نمی‌خواست بده یا نداشت. بی‌خیال آدرس رو ازش گرفتم و سمت اونجایی که گفت حرکت کردم. با اون گریه‌هایی که می‌کرد معلوم بود که خیلی داشت بخاطر مرگ عزیزش عذاب می‌کشید.

آینه جلو رو روش که صندلی عقب نشسته بود تنظیم کردم. هنوز چشم‌بند به چشم داشت. پنجره رو پایین کشیده بود و سرش رو به شیشه‌اش تکیه داده بود. ناراحتی و غمگینی از همه جاش فریاد می‌زد. چقدر چهرش برام آشنا بود، اللخصوص چشماش. انگار قبلا عکسش رو دیده بودم. چقدر یاد روزی افتادم که مامان شادی رو خاک کردند. حالم بیشتر ازش نباشه کمتر نبود. دستی به صورتم کشیدم و روی فرمون ضرب گرفتم.

وقتی رسیدیم ماشین رو نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم. مستقیم رفتم و زنگ در صهوه‌ای رنگ رو فشردم که بعد چند دقیقه صدای یه آقا که گفت《بله؟ 》پیچید. ازش خواستم تا یه لحظه دم در بیاد.

برای خودم سری تکون دادم و آستین لباس مشکی رنگم رو تا آرنجم بالا زدم. مشغول بازی با سنگ جلوی پام بودم که در باز شد. یه آقا و خانم کنار در ایستادند. مرده که خیلی شبیه اون دختره بود گفت: سلام، بفرمایید.

صدام رو صاف کردم و گفتم: سلام.

با اشاره به دختره گفتم: ایشون فکر کنم با شما نسبتی داشته باشه.

مطلب دیگه‌ای نداشتم. نگاهشون رو بهش دوختند که با نگاه گذرایی بهم سریع سمتش رفتند. متعجب کنارشون ایستادم که بیرون آوردنش. خانومه که معلوم بود مادرشه خیلی نگرانش بود و هعی حالش رو می‌پرسید، بهش می‌گفت سایه که از اینجا فهمیدم اسم دخترش هست. مرده هم که باباش بود از مامان خواست تا داخل ببردش. رو کرد سمت من و گفت: چه اتفاقی افتاده؟

دست از کلنجارهای ذهنیم برداشتم و گفتم: ایشون توی قبرستون حالشون بد شد، بیمارستان رسوندمش.

در ماشین رو باز کردم و با برداشتن دارو‌ها گفتم: اینم از داروهاشون.

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 143
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | نویسنده انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، درام خلاصه:  داستان هول و ولا دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره به خ

یه حرف کوچیک از طرف نویسنده یعنی من، برای خواننده‌های گلمون: سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. قبل از شروع رمان تشکر می‌کنم که این اثر رو برای خوندن توی وقت باارزشتون، انتخاب کردید. من برای ای

﴿یک روح در دو تن﴾ پارت_دوم گوشیم رو برداشتم و آهنگی گذاشتم و در حالی که اطراف رو مرتب می‌کردم باهاش همخونی کردم: «من با همون نگاه اول تو، از قدمای پر غرور و سادت  از اون چشما که رو

یک روح در دو تن

#پارت_هفتاد و چهارم

با گرفتن داروها لبخندی زد و گفت: نمی‌دونم لطفت رو چجوری می‌تونم جبران کنم پسرم.

دقیفا پدره مخالف دخترش بود. چهره‌اش باهاش مو نمی‌زد؛ اما مهربون‌تر بود. متقابل لبخندی زدم و گفتم: بحث بحث جبران نیستش.

بعد حرف‌هایی که دکتر بهم گفت رو بهشون گفتم. از چهرش معلوم بود که از قبل می‌دونست؛ ولی بیماریش اوت کرده بود و به باریکی مو رسیده بود. بعد از خداحافظی سوار ماشینم شدم.

از اینکه سرنوشت این خانمی که اسمش سایه بود شبیه مامان شادی بشه می‌ترسیدم و بدتر از اون این بود که نمی‌تونستم هیچ کمکی بهش بکنم. پوفی کشیدم و با روشن کردن ماشین سمت خونه راه افتادم.

°امیر°

چند دقیقه‌ای می‌شد که مامان‌هاله و بابارضا پایین رفته بودند. ساعت تقریبا 9 شب بود و هیچ خبری هم از سایه نبود. همش می‌ترسیدم بلایی سرش اومده باشه. اگه، اگه واقعا براش اتفاقی افتاده باشه چی؟

با باز شدن در و اومدن مامان‌هاله که سایه با چشم‌بند بود یه لحظه نفسم رفت. مامان داخل آوردش و روی مبل نشوندش. خواستم سمتش برم؛ ولی یسری دستم رو گرفت و خواست تا کاری بهش نداشته باشم. خب حقم داشت این رو بگه، با حرف‌هایی که تو بیمارستان زد می‌خواستم سرم رو به دیوار بکوبم. پوف کلاقه‌ای کشیدم و کنارش ایستادم.

چند دقیقه نگذشته بود که بابا داخل اومد. روبه‌روی سایه نشست و گفت: دخترم حالت خوبه؟

سایه آروم سری تکون داد و گفت: من خوبم بابا، نیازی نیست ناراحت باشی.

دروغ می‌گفت. این رو از لرزش دست‌هاش می‌شد فهمید.

از قرمزی و خیسی صورتش هم می‌شد حدس زد.

بابا دستش رو لای موهاش برد و گفت: معلوم هست کجایی دختر؟ مامانت دلش هزار راه رفت. می‌دونی همه اینجا دل‌نگران تو بودند؟

بابا حقیقت رو می‌گفت. حال هیچ‌کدوممون خوب نبود. تقریبا یک ساعت بعد از اینکه از بیمارستان بیرون اومد همه‌جارو دنبالش گشتیم، حتی بهشت‌زهرا پیش قبر کامران؛ ولی اونجا هم نبود.

اما سایه بیخیال حرف‌ها بلند شد و گفت: بابا می‌خوام برم بخوابم... خیلی خوابم میاد!

بابارضا هم از جاش بلند و از یسری خواست تا کمکش کنه ببردش اتاق.

روبه‌روی بابا نشستم و گفتم: حالا چی بابا؟ حالا چیکار کنیم؟

مامان هم کنارش نشست و با بغض گفت: رضا تروخدا یه کاری بکن. اینطوری پیش بره دخترم از دست میره، نابود میشه رضا.

دستی به صورتم کشیدم و از سر جام بلند شدم و یه لیوان آب برای مامان آوردم. بعد از دادن به دست مامان از پله‌ها بالا رفتم. بهتر بود تنهاشون بذارم. مامان‌هاله تو این یک ماه کم عذاب نکشیده بود. شاید اشکش نمیومد؛ ولی از درون داغون بود. این رو بابارضا خوب می‌دونست!

با خستگی زیاد خودم رو روی تخت انداختم که چند دقیقه بعد یسری هم اومد و کنارم نشست. حال سایه رو پرسیدم که گفت چشم بندش رو باز کرده و پیش پسرش بود. پسر کوچولوش هم از بیمارستان مرخص شد. کاشکی اوضاع باز آروم بشه، مثل قبلا!

با یادآوری خانواده یسری خودم رو روی تخت بالا کشیدم و گفتم: عزیزم خانوادت چخبر؟ اصلا وقت نکردم بهشون زنگ بزنم.

همونطور که کتابش رو ورق می‌زد گفت: آخرین باری که باهاشون حرف زدم پدر گفتم از هرات رفتند کابل. تا یه هفته بعد هم عروسی یاسمین هستش. خیلی دوست داشتم اونجا پیشش باشم.

گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: یسری جان می‌خوای بریم افغانستان؟ اصلا تو فقط بگو؛ من همین فردا دوتا بلیط می‌گیرم باهم می‌ریم. خوبه؟

بیخیال پیدا کردن صفحه مورد نظرش کتابش رو بست و خیره بهم با لهجه شیرینش گفت: امیر نیازی نیست. اون موقعی که مادرجان و پدرجان می‌خواستند برگردند افغانستان دیدی چجوری شکستم؟ اون موقع تو خانوادت بودید که باعث شدید دوباره سر پاهام وایستم. حالا هم من، امیرجان حالا من می‌خوام پیشت باشم. فوقش به یاسمین زنگ می‌زنم، تبریک میگم و از دلش در میارم. اینجا هممون عزا داریم. سایه الان حالش خوب نیست، نابود شده. الان اینجا همه به هم نیاز داریم!

لبخندی زدم و با بردن لایه‌ای از موهای حنایی رنگش به پشت گوشش گفتم: خانم، من و بیش از حد شرمنده مهربونی‌هات نکن!

اخم بامزه‌ای کرد و خیره بهم گفت: کدام شرمنده‌ای؟ ایشالا همه‌چی دوباره خوب میشه بعد باهم می‌ریم افغانستان.

 دوباره روی تخت دراز کشیدم و گفتم: چشم. پس یه مسافرت طلبت.

کتابش رو دوباره باز کرد و زمزمه کرد: یه مسافرت طلبم.

پتو رو یکم روش بالا کشیدم و چشمام رو بستم. تو این یک ماه خیلی شرمنده یسری شدم. اون از هر شادی‌ایش گذشت تا حال من خوب باشه، تا من سلامت باشم. یسری رو باید قاب کنم و بذارم روی طاقچه دلم.

***

°سایه°

یه هفته هم گذشت. یه هفته بدون کامران. سه روز دیگه چهلمش بود.

کم‌کم اشک تو چشمام جمع شد و دیدم رو تار کرد. یه هفته گذشت؟ چجوری گذشت؟ بدون کامران چجوری تونستم دووم بیارم؟ چجوری ورق برگشت؟ چجوری منی که خوشبخت‌ترین دختر روی زمین بودم این‌جوری بدبخت شدم؟

خدایا دلت اومد؟ چجوری دلت اومد توی یه روز به خاک سیاه بنشونیم؟ چجوری دلت اومد نابودیم رو ببینی؟ چرا من؟ چرا کامرانی که تموم زندگیم بود؟

آهی کشیدم و از تو آینه به خودم نگاه کردم. بخاطر اینکه یه هفته بدون کامران زندگی کردم حالم از خودم بهم می‌خورد. بخاطر اینکه یه هفته بدون کامران با چشمای باز حرکت کردم و قلبم می‌توپید از خودم متنفر بودم.

نگاهم رو به پسر کوچولوم که رو تخت دراز کشیده بود و چپ‌چپ نگام می‌کرد دوختم. از روی صندلیم بلند شدم و کنارش نشستم. چقدر چشماش شبیه کامران بود. حتی اون چال‌گونه کوچیکش به کامران رفته بود. با خنده ریزی که کرد فهمیدم خنده‌هاشم شبیه اونه. دستم رو آروم روی شکم کوچولوش گذاشتم که با دست نرمش انگشت کوچولوم رو گرفت.

پلکی زدم و دیگه طاقت نیاوردم.

سریع بلند شدم و سمت دستشویی داخل اتاقم رفتم. بسته شدن در با صدای گریه پسرم یکی شد. جلوی روشویی ایستادم که اشک‌هام بی‌مهابا روی گونم می‌ریخت.

به‌خدا خسته شدم. خدا چرا نمی‌خوای ولم کنی؟ کم عذاب کشیدم؟ کم نابود شدم؟ بسه دیگه. حتما باید بمیرم تا راحت بشی؟

شیرآب رو باز کردم و آب رو مشت مشت به صورتم می‌زدم. برخورد قطرات آب سرد به صورتم یکم بهم آرامش داد. با قطع شدن گریه‌های بچه متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم و اومدم بیرون که دیدم امیر بغلش کرده و سعی در این داشت که بخندوندش. ازش متنفر بودم. بیش از هر چیزی الان از این مرد متنفر بودم که لقب خودش رو برادر نام گذاری کرده.

دستای مشت شدم رو پشتم پنهان کردم و گفتم: برای چی بدون اجازه داخل اومدید؟

سمتم برگشت و گفت: سایه بچت داشت می‌مرد از گریه کردن. می‌فهمی؟

اخمی کردم و گفتم: لطفا همین الان برید بیرون.

اونم دیگه طاقت نیاورد و با اخم گفت: سایه...

پریدم وسط حرفش و گفتم: برید بیرون.

بچه رو گذاشت رو تخت و سمتم اومد. کنارم ایستاد و با خشمی که از صداش فریاد می‌زد گفت: سایه اون فقط بچست. بفهم داری با زندگیت چیکار می‌کنی.

حالا هر دوتا دستم بود که مشت شده بود و پشت پیراهنم قایمش کرده بودم. باید بهش می‌گفتم زندگی من یک ماه پیش رفت؟ باید می‌گفتم زندگی من الان بین خروارها خاک بود؟

بدون اینکه چیزی بگم با چشم‌های لبالب ار اشک فقط به جلو خیره بودم که کلافه دستی به موهاش کشید و از اتاق  بیرون زد.

نفس‌عمیقی کشیدم که پاهام شل شد و روی زمین افتادم. قلبم به شدت درد می‌کرد. دستم رو روش گذاشتم و فشاری بهش وارد کردم تا یکم از دردش کاسته بشه: ولی مثل اینکه دست بردار نبود. نمی‌دونم چند ساعت گذشت که همونجوری موندم؛ ولی وقتی به خودم اومدم دیدم شیشه شیر، شیرش تموم شده. از سر جام بلند شدم و بوسه آرومی روی گونه خندون پسرم زدم و با گرفتن شیشه شیر آروم از اتاق بیرون اومدم. پله‌هارو با قدم‌های آروم اومدم پایین و بیخیال بقیه سمت آشپزخونه رفتم که با صدا زدن اسمم، توسط کسی سر جام خشکم زد.

صداش، صداش برام خیلی آشنا بود. آروم برگشتم و بهش خیره شدم. خودش بود...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

یک روح در دو تن

#پارت_هفتاد و پنجم

همونی که حاضر بودم براش جون بدم. راستی؟ چند سال بود که ندیده بودمش؟ مثل اینکه حساب سال و ماه از دستم در رفته بود. آروم جلو رفتم و روبه‌روش ایستادم.

لبخند همیشه مهربونش رو زد و گفت: سلام سایه.

ناباور گفتم: آ... آراد خودتی؟

باز اخم‌های بامزش رو تو هم کشید و گفت: نگا کن تورو خدا باز رفتی روی مخ.

لبخند پر بغضی زدم و گفتم: بعد از سال‌ها دارم می‌بینمت. انتظار داری چی بهت بگم پسرخاله؟

دلگیر سرش رو کج کرد و با گرفتن دست‌هام گفت: رو مخ آراد، بهم بگو... بگو که حالت خوبه.

تلخ نگاه گذرایی به مامان بابا که داشتند نگاهمون می‌کردند انداختم و گفتم: خوب؟ حالم خوب باشه؟

نفس‌عمیقی کشید و لب‌زد: یه ماه پیش همه خبرهارو از غزال شنیدم. خیلی ناراحت شدم دخترخاله، همش نگرانت بودم. هر وقت خواستم برم بلیط برای ایران بگیرم پر بود. اولین زمانی هم که هواپیما جا داشت ساعت 3 صبح امروز بود. ببخشید سایه، ببخشید که دیر اومدم.

چشمای پر اشکم رو بهش دوختم و با افتادن قطره اشکی گفتم: داداش کوچولو مهم اینکه الان هستی، الان هستی و الان مهمه که پیشمی.

با لبخند نگاهم کرد که همون لحظه صدای باز شدن در اومد و بعد امیر اومد تو.

خسته دستی به صورتش کشید ولی با دیدن ما متعجب بهمون خیره شد. چند لحظه‌ای توی سکوت گذشت؛ ولی بابا اومد و گفت: آراد جان ایشون پسرم امیر هستش و امیر جان، ایشون هم پسرخالت آراد.

آراد با چشماش ازم پرسید که امیر کیه. پوزخندی زدم و با اشاره به امیر مات مونده گفتم: ایشون همون برادر گمشدمه. حالا پیدا شده اما...

تو چشمای امیر که کلافه از حرف‌هام بود خیره شدم و ادامه دادم: چهار سال پیش. چهار سال پیش فهمیده بود..

مامان‌هاله پرید وسط حرفم و گفت: اشتباه فکر می‌کنی دخترم.

سمتشون برگشتم و با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه گفتم: پس چجوریه مامان؟ غیر از اینه که می‌دونست و به هیچکدوم ما چیزی نگفت؟ غیر از اینکه فهمید ما خانوادشیم و لام تا کام حرفی نزد؟

ایندفعه بابارضا بود که چند قدم جلو اوم جلو و گفت: دخترم ما می‌دونستیم، از همه‌چی خبر داشتیم. فقط... فقط نتونستیم بهت بگیم عزیزم.

و همین، چند کلمه گفت و کاری کرد دیگه نتونم حرف بزنم، کاری کردند که نتونم حرف‌های بعدشون رو بفهمم. یعنی می‌دونستند؟ مامان بابا می‌دونستند و چیزی نگفتند.

لبخند تلخی زدم و با چشمایی که هر لحظه ممکن بود اشکش سرازیر بشه آروم روبه مامان بابا گفتم: از این به بعد، از شما هم بیزارم...

و بدون توجه به صدا زدن‌های مداوم آراد سمت اتاقم رفتم. در اتاق رو باز کردم و خودم رو داخلش پرت کردم. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هق‌هق‌هام پسر کوچولوم رو بیدار نکنم. آخه چرا؟ چرا اینکارهارو کردند؟ مگه من وقتی می‌فهمیدم چیکار می‌کردم؟ خیلی نامردند. خیلی..

با باز شدن در نگاهم رو به آرادی که سرخود اومد تو انداختم. در و بست و کنارم نشست و آروم اسمم رو صدا زد.

دستم رو از روی دهنم برداشتم و با صدای لرزونم گفتم: آراد دیدی؟ مگه من... مگه چیکار کرده بودم که اینکار رو کردند؟

دستم رو گرفت و گفت: آبجی یه لحظه آروم باش. یه نفس‌عمیق بکش.

طبق گفتش عمل کردم. نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد: حالا درست توضیح بده ببیینم چی اتفاقی افتاده. خاله هاله و آقارضا چه چیزی رو نگفتند؟

اشک‌هام رو پاک کردم و همه‌چیز رو براش تنها کردم. گفتم و بغض کردم، گفتم و گریه کردم و شاید یکم خالی بشم. کنار آراد که باشم همینه، برادر کوچیکی که شبیه یه سرپناه همیشه پشتم بود و مراقبم بود. برادری که الان تنها دلخوشیم بود.

بعد از شنیدن همه حرف‌هام لبخند دلگیری زد و با لحنی که سعی داشت آرامش رو بهم بده گفت: دختر تو از این ناراحت شدی؟ آخه سایه اونا لابد چیزی رو می‌دونستند که نگفتند. چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟

- ولی آراد...

- سایه! تو الان باید خوشحال باشی که خانوادت خوبیت رو می‌خواند. باید خوشحال‌تر هم باشی که یه داداش بزرگتر هم داری. دیگه نبینم سر این ماجرا چشمات بونه اشک بگیره‌ها، باشه عزیز دلم؟

لبخندی زدم و سری تکون دادم.

عزیز دلش بودم، کاشکی همه یه نفر رو داشته باشن که عزیز دلش باشن.

این یه نفرها عجیب بوی معرفت میدند.

آراد رو به‌سان یه برادر دوست داشتم.

عزیز دلش که باشم یعنی تا خود قله قاف هم میره تا مشکلم حل بشه.

آراد رو باید قاب طاقچه دلم کنم.

با شنیدن صدای گریه‌های بچه هردو سرمون رو به طرفش چرخوندیم. مثل اینکه از خواب بیدار شده بود! آراد متعجب نگاهم کرد و گفت: سایه بگو که اون بچه همون خواهرزاده خوشگل منه!

سرم رو تکون دادم که سریع بلند شد و سمتش رفت. از روی تخت بغلش کرد و با بغل کردنش خندون مشغول بازی کردن باهاش شد. نمی‌دونم چرا؛ ولی وقتی بغل آراد رفت سریع آروم شد و خندید.

آراد با خنده گفت: سایه این گوگولی چقدر شبیه کامرانه. حالا اسمش چیه این آقا کوچولو؟

با یادآوری کامران لبخند از رو لبام  پاک شد و جاش رو غم و بغض گرفت.

آراد نگاهش رو بهم دوخت و گفت: سایه‌جان باز چرا گریه می‌کنی؟

با اشاره به خودم گفتم: آراد من خیلی بی‌رحمم؟ نه؟

اخمی کرد و گفت: این چه حرفیه سایه؟ معلومه که نه! البته اگه کتک‌های تو بچگی که سرم خالی می‌کردی رو نادیده بگیرم!

بیخیال مسخره بازیش گفتم: از وقتی از بیمارستان مرخص شدم سمتش هم نرفتم، یعنی دوست نداشتم برم سمتش. همه فکر و ذکرم شده بود کامران. فکر می‌کردم اگه کامران نباشه نمی‌خوام... نمی‌خوام این بجه هم باشه. حتی اونقدر سرمون شلوغ بود که من و کامران نتونستیم براش اسم انتخاب کنیم!

نگاهش رو دوباره به بچه دوخت و گفت: سایه تو چطور دلت میاد این پسر کوچولو رو پس بزنی؟ اصلا خنده‌هاش رو دیدی؟ چشماش که از شادی برق میزنه رو دیدی؟

بهشون خیره شدم و چیزی نگفتم که بعد چند دقیقه بعد زمزمه کرد: کامران.

متعجب نگاهش کردم که سرش رو بالا آورد و با لبخند دلنشینی گفت: اسمش رو بذار کامران. درسته خودش نیست؛ ولی پسر قشنگش که هست، این کوچولو می‌تونه جای خالی کامران رو پر کنه. چطوره؟

یکم فکر کردم. خب.. میشد حق رو این بار هم به آراد داد. درسته کامران نبود، درسته نبودش هر روز تو چشم بود؛ ولی این فنچل کوچولو بود که باشه. درسته نمی‌تونست جای خالی کامران رو پر کنه؛ ولی...

سری تکون دادم که آوردش و تو بغلم گذاشتش. دستم رو زیر سرش گذاشتم و آروم زمزمه کردم: کامران.. کامران کوچولوی من، پسرم!

نگاهش رو بهم دوخت که دوباره خندید. فکر کنم این خنده‌هاش از این به بعد قرار بود حکم زندگی رو برام داشته باشه. اون چشماش، دلیل زندگیم باشه. فکر کنم قرار بود زندگی من وصله به اون صدای تالاپ تولوپ قلب ریزش باشه. باشه، تسلیم؛ آقا کوچولو! تو هم شبیه پدرت تونستی قلبم رو تسخیر کنی. باید بگم که《این جانب، گول تمام را خورده‌ام!》.

- سایه‌جان.

سرم رو بالا آوردم و به آراد خیره شدم.

- جان سایه؟

سرش رو کج کرد و گفت: میگم میشه بریم بیرون؟ می‌خوام امروز رو با تو باشم. می‌خوام باهم بریم بیرون، باهم باشیم.

کمی فکر کردم و در نتیجه گفتم: بریم خونه.

متعجب گفت: چی؟

نفس‌عمیقی کشیدم و گفتم: آراد من دیگه نمی‌تونم اینجا باشم. اونا قضیه برادری من و امیر رو ازم پنهون کردند. من دیگه نمی‌خوام اینجا باشم. بریم خونه من، تقریبا بیش از یک ماه شده اینجام. می‌خوام برگردم خونه خودم. جایی که کامران بود.

اخمش رو پررنگ کرد و گفت: ولی سایه..

دستم رو بالا آوردم و گفتم: آراد لطفا این بار رو به حرفم گوش بده. فقط این بار!

کلافه و ناچار، سری تکون داد و با گفتن بیرون منتظرم از اتاق بیرون زد. با کمک دیوار از روی زمین بلند شدم و اول از همه لباس‌های کامران رو تنش کردم.

کامران؛ چقدر زود بهش عادت کردم! لبخند تلخی زدم و همه لباس‌هام رو توی چمدون ریختم و لباس‌های تنم رو با یه دست مانتو و شلوار مشکی عوض کردم. با یه دستم کامران و با یه دست دیگم چمدون رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. در اتاق رو بستم و از پله‌ها پایین رفتم. با دیدن همه که پایین جمع شده بودند سر جام خشکم زد. آراد آماده شده بود و با امیری که کلافه و عصبی شده بود صحبت می‌کرد. یسری مشغول آروم کردن مامان بود و بابا هم مثل اینکه نبود.

از پله‌ها پایین رفتم که نگاه همه سمتم کشیده شد. اول از همه یسری اومد سمتم و بچه رو از دستم گرفت تا یکم راحت باشم. نفس آسوده‌ای کشیدم و بهشون نگاه کردم که امیر عصبی با صدای بلندی گفت: معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی؟ هعی هیچی بهش نمی‌گم بدتر می‌کنه!

با صدای بلندش چشمام رو روی هم گذاشتم. صدای لرزون یسری رو شنیدم که گفت: امیر خواهش می‌کنم آروم باش. بچه می‌ترسه!

چشمام رو باز کردم و سعی کردم باز محکم باشم، مثل همیشه. به امیر عصبی بهش خیره شدم. تا حالا اینقدر عصبی ندیده بودمش. نگاه گذرایی به یسری و پسرم انداخت و چمدون رو از دستم کشید و با صدای آروم‌تری گفت: اینقدر نامرد نیستم که بذارم خواهر و خواهرزادم تو این اوضاع تنها باشند.

چند قدم اومد جلو، تقریبا کنارم ایستاده بود. سرش رو سمتم چرخوند و گفت: یا به قول خودت بهتره بگم، ناموس همکاری که کم از برادرم نداره و بچش رو بی‌پشتوانه بذارم!

 

 

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هفتاد و ششم

بعد با قدم‌های سریع بالا رفت. نگاه عصبیم رو به بقیه دوختم که صدای گریه کامران کوچولو بلند شد. مامان‌هاله دستش رو روی دهنش گذاشت و سمت آشپزخونه رفت. یسری هم سعی داشت کامران رو ساکت کنه. دستام رو مشت کردم و جلوی آراد ایستادم و لب‌زدم: یه جا خودم رو گم‌وگور می‌کنم. حق ندارید بیاید دنبالم.

خواست چیزی بگه؛ ولی زودتر از خونه بیرون رفتم. یه تاکسی گرفتم و جایی که این روزها همدم تنهاییم شده بود رفتم.

از همه پر بودم، از همه گله داشتم! اونقدری که دیگه حتی حال گریه کردن هم نداشتم. تنها کاری که می‌تونستم انجام بدم این بود که فقط چشمام رو ببندم و یه لحظه بیخیال بشم.

بیخیال همه چیز.

با ایستادن ماشین کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. از بین قبرها گذشتم تا به اسمش رسیدم. لبخند کوچیکی زدم و کنارش نشستم. سوز سرما می‌وزید و هوا سردتر از هر زمانی شده بود. چقدر حال و هوای این بیرون، با حال دل من یکی بود!

نفس پر دردی کشیدم و گلاب رو به همراه گل‌هایی که خریده بودم کنارم گذاشتم. چقدر اینجا آروم بود، چقدر دلگیر بود! لبخندم رو پررنگ‌تر کردم و گفتم: کامران جانم؛ ببین کی اومده! سایه اومده‌ها. نمی‌خوای چیزی بگی؟

گلاب رو باز کردم و همونجوری که سنگ رو می‌شستم تلخ خندیدم و گفتم: معلومه که نمی‌خوای چیزی بگی. همه حرفات رو دم آخری گفتی!

در بطری رو بستم و کنار گذاشتم. گل‌هارو شاخه شاخه روش گذاشتم و همونطور که مشغول پرپر کردن یکیشون بودم صدای زنگ گوشیم بلند شد. از کیف سیاه دنگم بیرون آوردمش؛ آراد بود. صفحش رو خاموش کردم و ادامه دادم.

- امروز، امروز امیر سر من داد زد کامران. سر یکی یدونت، حالا... اوممم، بازم چیزی نمیگی؟

نگاهم رو به اسمش دوختم و لب‌گزیدم.

- کامران همه می‌دونستند که امیر کیه، حتی مامان بابا. خب... صدالبته که تو هم می‌دونستی. کامران تو خبر داشتی من از مخفی‌کاری متنفرم؛ ولی باز مخفی کردی. آخه چطور دلت میومد؟

بغض کردم و قطره اشکم واژگون شد. اسمش چرا اینقدر سرد بود؟ چرا اینقدر نبودش حس می‌شد؟ دلم براش تنگ شده بود؛ حتی برای چرت و پرت گویی‌هاش.

عطر دمیدم، چرا بوی کامران نمیومد؟

وایستید ببینم، من الان دارم با کی حرف می‌زنم؟ با کامران یا...

یه سنگ سرد؟ احساس حقارت و تنهایی می‌کردم!

- کامران حاضرم... حاضرم جونم رو بدم تا باز باهام حرف بزنی. اصلا پاشو و ازم مخفی کن، فقط بمون پیشم!

دستم رو با گل‌برگ‌های داخلش مشت کردم و آروم زمزمه کردم: کامران فقط پاشو!

دیدی وقتی کوچک تر هستی یهو چشمت به عروسک می‌افته و یه هفته درگیرشی؟ یه هفته میشه دوهفته، اون قدر می‌گذره که دلت می‌خواد داشته باشیش؛ حتی اگه خراب باشه و ...

اشک‌هام رو پاک کردم و با خوشحالی گفتم: اسم بچمون رو گذاشتم کامران عزیزم. آخه تو که نیستی ببینی چقدر بامزست! باورت نمیشه همه اخلاق و رفتارش شبیه توئه؛ حتی اون خنده‌های کوچولوش.

نفس‌عمیقی کشیدم و ادامه دادم: بی‌معرفت نیستی تا قد کشیدنش رو ببینی.

بعد از اینکه یه دل سیر خودم رو خالی کردم بلند شدم و لباس‌های خاکیم رو تکوندم. آخرین نگاهم رو به سنگ قبر انداختم و با لبخند دلگیری سمت نیمکت خالی‌ای که اونور تر بود رفتم و نشستم.

ساعت تقریبا 8 شب بود؛ ولی اصلا نمی‌خواستم برگردم خونه.

می‌خواستم تا خود صبح اینجا بشینم و تکون نخورم.

می‌خواستم زمین همینجا دهن باز کنه و من و ببره داخلش.

اصلا می‌خواستم... می‌خواستم بگم می‌خوام بمیرم ولی تنها دلیل زندگیم تو خونه منتظرم بود.

نفس‌عمیقی کشیدم که صدای یکی از کنارم نظرم رو جلب کرد: سلام.

نگاه گذرایی به مردی که این رو گفت انداختم؛ ولی دوباره نگاهم رو به جلوم دوختم. چقدر صداش آشنا بود، انگاری... انگاری یجا صداش رو شنیده بودم.

- میشه اینجا بشینم؟

دوباره چیزی نگفتم و فقط اونورتر رفتم. کنارم با فاصله نشست. مگه کمبود جا هست که اومده اینجا؟ نگاهم رو به به اطرافم دوختم که فهمیدم واقعا صندلی دیگه‌ای برای نشستن نبود! اممم، خب به من چه؟

- فکر کنم شما هم کسی که خیلی براتون مهم بود رو از دست دادید.

آروم سرم رو تکون دادم که سمتم برگشت و گفت: فکر کنم اسمتون سایه باشه. اون کسی که از دست دادید خیلی مهم بوده براتون که اونجوری داشتید بخاطرش گریه می‌کردید؟

متعجب و شوکه سریع چرخیدم سمتش و گفتم: شم... شما من رو از کجا می‌شناسید؟ اصلا در مورد چه زمانی حرف می‌زنید؟

لبخند کوچیکی زد و گفت: اون روزی که اومدید اینجا و حالتون بد شد، تا اونجایی که یادمه مثل اینکه از چشماتون خون اومده بود.

یکم به زمانی که گفت فکر کردم. با یادآوریش چشمام رو ریز کردم و مشکوک گفتم: اون وقت شما از کجا می‌دونید؟

نفس‌عمیقی کشید و گفت: اون روز من اونجا بودم و شاهد حالتون بودم. حالتون بیش از حد انتظار بد بود که بخاطر همین رسوندمتون بیمارستان.

با یادآوری اون مردی که تا خونه هم رسونددم نگاهم رو ازش گرفتم. پس بگو چرا اینقدر صداش آشنا بود. به نقطه نامعلومی خیره شدم و لب‌زدم: فکر کنم یه‌بار ازتون تشکر شد.

- من به دنبال تشکر از شما نیستم، اون رو اون روزم گفتم!

توی دلم یه " به‌درک " نثارش کردم و دستام رو بغل کردم. سوز سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و سردی رو به جون هر بشری رخنه می‌کرد. شال سیاه رنگم رو جلوتر کشیدم.

- اون روز دکتر بهتون گفت بیماریه...

پریدم وسط حرفش.

- می‌دونم.

چرخید سمتم و گفت: پس می‌دونید که چقدر خطرناکه!

پوف کلافه‌ای از این حد وراجیش کشیدم و گفتم: بله؛ می‌دونم ممکنه بمیرم!

از جواب ناگهانیم بهت‌زده نگاهم کرد. چرا این آقا اینقدر پرس و جو می‌کرد؟ باید به اینم جواب پس بدم؟ دقایقی سپری شد. دستی به صورتش کشید و گفت: من میرم یه فاتحه‌ای برای رفیقم بفرستم.

بعد از سر جاش بلند شد و مستقیم رفت و یه‌جایی نزدیک قبر کامران نشست. بیخیال گوشیم رو برداشتم. با دیدن تعداد تماس‌ها پوزخندی زدم. 79 تماس بی‌پاسخ از طرف امیر و آراد. یعنی در این حد نگرانند؟ می‌ترسند برم خودکشی کنم؟ سری به عنوان تاسف تکون دادم و از سر جام بلند شدم که اون مَرده هم اومد. لبخند کوچیکی زد و گفت: هوا داره به شب می‌خوره، می‌خواید برسونمتون؟

لبخندش.. اون لبخند چقدر شبیه کامران من بود!

با این حرف به خودم خندیدم. بفرما آقا، تحویل بگیر. نبودت رو اینقدر کوبوندی به سرم که هر کس رو شبیه تو می‌بینم. به روبه‌روم خیره شدم و گفتم: خیلی ممنون از لطفتون. من خودم می‌تونم برم، خدانگهدار.

بعد با قدم‌های آروم سمت خیابون رفتم.

دست‌هام رو داخل پالتو سیاه رنگم بردم و قدم‌های آرومم روی زمین می‌نشست. گفتم که، هوای این بیرکن هم حال دلم رو داشت. قلبم سرد شده بود، مثل این شاخه‌های قندیل بسته، مثل دونه‌های ریز برف که از آسمون سرازیر می‌شدند و روی صورتم و آسفالت‌های خیابون می‌نشست، مثل خیلی چیزهای دیگه... ‌بی‌روح!

تقریبا نیم‌ساعت میشد که همونطوری داشتم راه می‌رفتم که پاهام درد گرفته بود. هنوز زخم روی پاهام خوب نشده بود، با اینکه یه هفته گذشته بود. یه ماشین گرفتم و آدرس خونه رو بهش دادم. هوای توی ماشین گرم بود و اینکه یه مرد هم‌اندازه بابا رضا پشت فرمون بود خیالم رو راحت می‌کرد.

بابا رضا! گفتم که از اون‌ها هم بیزارم؛ ولی دلم چیز دیگه‌ای می‌گفت!

《- آخه سایه اونا لابد چیزی رو می‌دونستند که نگفتند. چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟

- ولی آراد...

- سایه! تو الان باید خوشحال باشی که خانوادت خوبیت رو می‌خواند.》

شاید حق با آراد بود. مامان بابا هیچ وقت بد من رو نخواستند. از فکر و خیالم بیرون اومدم.

با رسیدن به خونه از ماشین پیاده شدم و زنگ در رو فشردم. در سریع باز شد؛ حتی بدون اینکه از آیفون صدایی بیاد.

می‌دونستم الان که برم خونه باز باید به امیر جواب پس بدم که کجا بودم. می‌دونستم و این می‌دونستن‌ها بود که امونم نمی‌داد.

از آسانسور پیاده شدم، قبل اینکه در رو باز کنم خودش توسط یسری باز شد.

از چهرش معلوم بود که تو خونه چه اتفاقی قراره بیفته. سلام کوتاهی بهش دادم و با درآوردن کفش‌هام وارد خونه شدم. با داخل شدنم مامان سریع اومد کنارم و گفت: دخترم معلوم هست کجایی؟ می‌دونی چقدر نگرانت شدیم؟

نگاهم رو به اطراف انداختم. بابا و کامران کوچولو نبودند. به آراد که گوشه‌ای، به دیوار تکیه داده بود و داشت همینجوری نگاه می‌کرد نگاه کردم. هنوز لباس‌های بیرون تنش بود. مگه کجا رفته بود؟

با صدای قدم‌های تندی به اون‌طرف خیره شدم که دیدم امیر شبیه وحشی‌ها سمتم حمله‌ور شده. با اخم‌های تو همش با صدای خیلی بلندی گفت: معلوم هست کدوم گوری بودی؟ ساعت رو دیدی؟

پوزخندی که می‌دونستم به آتیش می‌کشدش زدم و با خیره به چشمای قرمزش گفتم: مامان بابا که مامان باباند ازم نمی‌پرسند کجام بعد تو داری از من می‌پرسی کدوم قبرستونی بودم؟ نکنه از این به بعد باید به تو هم جواب پس بدم؟

 

ادامه وحشت‌زده در پارت بعد♞

 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_هفتاد و هفتم🤍🌱

طبق حدسم طوری شده بود که اگه کارد بهش می‌زدی خونش در نمیومد.

با داد گفت: سایه بفهم داری چجوری حرف می‌زنی! شب شده اومدی خونه بعدش بلبل زبونی هم می‌کنی؟ هنوز بی‌صاحاب نشدی هر غلطی دلت خواست بکنی!

هر حرفش رو می‌تونستم تحمل کنم؛ ولی این یکی رو نه. از دست حرف‌هاش خسته شده بودم. صبرم طاق شد و دستم بالا اومد و روی صورتش فرود اومد.

بخاطر حرکت ناگهانیم سرش سمت راست چرخید. سرش رو بالا آورد و با صورت تعجبی و شوکه نگاهم کرد. با بی‌رحمی‌ای که توی وجودم بود گفتم: اینو زدم که یادت باشه اگه بابارضا اینجا بود بدتر از این می‌زد تو گوشت تا بفهمی دیگه هیچ‌وقت سر یه خانم داد نزنی و بی‌احترامی نکنی!

بدون اینکه اجازه حرفی بهشون بدم از پله‌ها سریع بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. در رو بستم و پشتش رو زمین نشستم. قلبم تیر می‌کشید و هعی نفس‌نفس می‌زدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم تا یکم از درد لامصبیش کم بشه.

مثل اینکه باز کم آوردم. باز دارم می‌شکنم. از سر جام بلند شدم و لباس‌هام رو با یه دست لباس خونگی مشکی عوض کردم. روی صندلیم نشستم و دست‌هام رو تکیه‌گاه کردم و صورتم رو پوشوندم. سرم ناجور درد می‌کرد. کامران کوچولو رو بغل کردم. شیشه شیرش نشون از این می‌داد که یسری یا مامان شیرش رو بهش دادند.

ساعت 9 شب بود؛ ولی مثل اینکه این کوچولو قصد خواب نداشت. به دست نرمش بوسه‌ی کوچیکی زدم و گفتم: خوشگل مامان چرا نمی‌خوابی تو، اصلا آقا شیطون خسته نشدی؟

انگشت کوچیکم رو گرفت و مشغول بازی کردن باهاش شد. لبخند کوچیکی زدم و زمزمه کردم: قشنگم ببخشید که امروز تنهات گذاشتم. آخه می‌دونی؟ مامانی خیلی دلش گرفته بود. بخاطر همین رفت پیش بابایی.

با تق‌تق در حرعم نصفه موند. نگاهم رو به در دوختم. سر جام درست نشستم و لب زدم.

- بفرمایید.

با باز شدن در و دیدن امیر نگاهم رو دوباره به کامران کوچولو دوختم. اونقدر برام مهم نبود که بهش خیره بشم.

صداش رو صاف کرد و گفت: فکر کردم خوابیدی آخه صدایی از اتاقت نیومد.

اخمام رو تو هم کردم و گفتم: می‌خوام بخوابم، پس بفرمایید بیرون.

- ولی شام نخوردی! مامان‌هاله و بابارضا منتظرند.

دستی به صورتم کشیدم و نگاهی بهش انداختم و گفتم: اشتها ندارم. حالا هم بفرمایید.

انتظار داشتم بره؛ ولی برعکس... پرو پرو اومد و روی تخت روبه‌روم نشست. چشم‌غره‌ای بهش رفتم و دوباره مشغول بازی با کامران کوچولو شدم. همون لحظه‌ها بود که صداش به گوشم رسید. می‌خواست داستان تعریف کنه؟

- همیشه حتی تو عالم بچگی عاشق این بودم که یه خواهر کوچولو داشته باشم، یه خواهر که همیشه باهم بازی کنیم و خوش‌بگذرونیم. تقریبا پنج سالم بود که تو به‌دنیا اومدی. خیلی ذوق کرده بودم و خوشحال بودم حتی من خودم اسمت رو انتخاب کرده بودم. اسمت رو گذاشتم سایه تا همیشه شبیه سایه‌ام کنارم باشی.

آروم آروم سرم رو بالا آوردم و به چشماش خیره شدم. چرا چشماش اینقدر مهربون شده بود؟ من اینطور می‌دیدم یا واقعا همینطور بود؟

همونطور که به نقطه نامعلومی خیره بود، ادامه داد.

- یه روز که بابا خونه بود اصرار کردم که باهم بریم شهربازی. بابا می‌گفت بخاطر تو نریم چون سرماخوره بودی؛ ولی من فقط می‌خواستم که بریم شهربازی. آخر خودم یه‌عالمه لباس تنت کردم و کاری کردم که قشنگ گرم باشی. بابا و مامان هم ناچار قبول کردند. تقریبا ساعت هشت یا نه شب بود که با بابا رفتیم بستنی بخوریم. از بابا اجازه گرفتم و خودم تنهایی برگشتم پیش مامان در حالی که بابا اجازه نداده بود. همونجا بود، همونجا بود که گم شدم. اون روز شهربازی خیلی شلوغ بود و منم هر چقدر گشتم پیداشون نکردم. شاید باورت نشه؛ ولی حتی یه قطره اشک هم نریختم.

قشنگ امیر اتفا‌های اون دوران رو شبیه یه داستان تعریف می‌کرد و منم شنونده‌ای که دوست داشتم ادامش رو بشنوم. با چشمام ازش خواستم که ادامه بده. خنده کوتاهی کرد و با قفل کردن دست‌هاش به هم ادامه داد.

- سایه من تو پرورشگاه بزرگ شدم. روزها منتظر بابا مامان بودم و شب‌ها به امید این سرم رو روی بالشت می‌گذاشتم که فردا مامان هاله و بابا رضا دنبالم بیاند. یه روز شد دو روز، دو روز سه روز، سه روز شد یک ماه، یک ماه هم شد چند سال بعد؛ ولی من هنوز امیدوار بودم. تا اینکه مدرسه رفتم. من تو پرورشگاه هیچ دوستی نداشتم و همینطور هم تو مدرسه بودم. اصلا دلم نمی‌خواست هیچ دوستی داشته باشم. یه روز سر یه چیز بی‌خود با یه گردن کلفت مدرسه دعوام شد. اون موقع بود که با کامران آشنا شدم. اون اومد کمکم کرد و دوتایی حریف اون پسره خنگ شدیم؛ ولی تاوانش رو هم دوتایی باهم با کلی جریمه درسی دادیم. اون‌موقع بود که کامران شد اولین رفیقم. اولین بردارم. با هم رفیق شدیم و باهم بزرگ شدیم. خانواده کامران خیلی به من لطف کردند. بعضی شب‌ها میومدند دنبالم و می‌بردنم خونشون بعد تو اتاق، سه نفره صدامون کل خونه رو برمی‌داشت. دوتاییمون تصمیم گرفته بودیم پلیس بشیم و به خواستمون رسیدیم. یه روز کامران اومد و بهم گفت که عاشق شده، اومد و در مورد تو گفت، اول به ویژگی‌هایی که در مورد تو گفت یه لحظه شک کردم؛ ولی با گفتن اسمت و قرار دادن خصوصیاتت کنارش فهمیدم، فهمیدم خودتی. حس برادرانه من هیچوقت دروغ نبود.

ترجیح دادم فقط این راز بین خودم و کامران بمونه؛ ولی نشد. روز بعد از ازدواجتون مامان بابا شک کردن و آخر فهمیدن که من پسرشونم. خب.. اون موقع تو از من متنفر بودی. نمی‌خواستم بهت بگم که...

با صدای بغض‌آلودم که در آخر شکسته شد جورش رو کشیدم و گفتم: که برادرمی...

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_هفتاد و هشتم🤍🌱

شرمنده گفت: سایه اون موقع تو حالت خوب بود. نمی‌خواستم با اومدنم تو زندگیت حال خوبت رو ازت بگیرم.

اشکم روی گونم ریخت و گفتم: امیر تو حق نداشتی جای من تصمیم بگیری، هیچ‌کس حق نداشت جای من تصمیم بگیره!

جلوم نشست و گفت: می‌خواستم بهت بگم؛ ولی نمی‌دونستم چه زمانی. نمی‌دونستم کی قراره همه چیز رو بهت بگم. اون موقعی که با مامان و یسری رفته بودید دکتر و رسوندمت خونه خودتون رو یادته؟

با یادآوری اون روز که با مامان و یسری رفته بودیم سونوگرافی سری تکون دادم که ادامه داد: اون روز خواستم بهت بگم؛ ولی وقتی کامران اومد و بهم گفت که حال اونم خوب نیست ترسیدم بهت بگم. سایه اونم حالش خوب نبود، می‌ترسید، می‌ترسید بچش بدون پدر، بزرگ بشه.

چشمام رو روی هم گذاشتم. یکم، فقط یکم زمان می‌خواستم تا درک کنم، تا بفهمم چه اتفاقی داشت می‌افتاد. یعنی کامران؛ امیر برای تو امن‌تر از من بود؟ امن‌تر بود که اینارو قبل از من به اون گفتی؟ اصلا بیا این‌هاروهم کنار بذاریم، گور بابای این حرف‌ها... تو از این می‌ترسیدی؟ به جای اینکه به آینده‌ای که کنارش باشی و قد کشیدنش رو دوتایی نگاه کنیم با این چرت‌ها فکر و ذهن، حتی زندگیت رو مشغول کردی؟

چشمام رو باز کردم و اشکی که داشت میومد رو تو هوا گرفتم. رو به امیر، برخلاف چیزهای توی ذهنم که بهش هیچ ربطی نداشت گفتم: با همه این‌ها، انتظار نداری که ببخشمت!

سرش رو به علامت نه تکون داد و گفت: من ازت طلب بخشش نمی‌کنم چون گزینه مناسبی رو، حداقل تو اون زمان انتخاب کردم؛ ولی یه چیز دیگه می‌خوام.

متعجب نگاهش کردم که ادامه داد: سایه ازت می‌خوام که من رو به عنوان یه برادر بپذیری! می‌دونم برات سخته؛ ولی می‌خوام بدونی که یه برادر، برادری که از پوست و گوشت و خونت هست رو داری. میشه سایه؟

ولی من.. خب..

- من تو رو تاحالا به عنوان یه..

پرید وسط حرفم و گفت: بخاطر همین گفتم سخته.

یکم فکر کردم. اگه قبول می‌کردم اون میشد برادرم. برادری که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم. اگه قبول می.کردم یه پشتوانه محکم دیگه هم داشتم و این به‌نظر بد نبود.

لبخند محوی زدم و گفتم: نکنه دل مامان بابا و یسری رو هم همینطوری بدست آوردی و مال خودت کردی؟

خوشحال از نتیجه بدست اومده سرش رو یکم کج کرد و گفت: دیگه دیگه.

چیزی نگفتم و به کامران تو بغام که شاد می‌خندید نگاه کردم که

- سایه جان اصلا یادم رفت برای چی اومدم. همه پایین منتظرند. بریم شام بخوریم؟

چقدر زود صمیمی شدیم! انگار نه انگار که تا همین یه ساعت پیش نمی‌خواستیم سر به تن هم داشته باشیم.

به کامران کوچولو خیره شدم.

- گفتم که... اشتها ندارم.

تاکیدوارانه گفت: سایه!

خیره شدم بهش و لب‌زدم: چشم؛ این‌دفعه هم تسلیم. تو برو من چند دقیقه بعد میام.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: پس میای دیگه!

نفس عمیقی کشیدم.

- بله میام.

از جاش بلند شد و با زدن بوسه‌ی کوچولویی به صورک کامران سمت در رفت. به اطرافم نگاهی انداختم که امیر صدام زد. برگشتم سمتش که گفت: خیلی خوشحالم که خانم شیطونی مثل تو خواهرمه. در ضمن، ضرب دستت هم خیلی بده! هنوز صورتم داره بخاطرش گس‌گس می‌کنه.

با یادآوری اون سیلی لبخند خشک و خالی‌ای زدم که از در بیرون رفت.

منم چند دقیقه بعد آماده شدم و پایین رفتم. پشت میز شام نشستم. با اینکه اصلا دلم نمی‌خواست چیزی بخورم؛ ولی بخاطر مامان بابا سعی کردم حداقل‌ یکی دو قاشق بخور‌م.

بعد جمع کردن سفره تو سالن نشسته بودیم. کامران کوچولو هم تو بغلم خوابش برده بود. تو خواب شبیه یه عروسک نرم شده بود که چشماش رو ناز بسته بود!

دستم رو توی موهای سیاه رنگش بردم که بابا لیوان چاییش رو برداشت و با لبخند گفت: خب دخترم اسمی برای این آقا کوچولو انتخاب نکردی؟

نگاهم رو به آراد دوختم که چشمکی زد.

دست کوچولوش رو گرفتم و گفتم: اسمش رو گذاشتم کامران.

چند لحظه جو توی سکوت رفت. منم ترجیح دادم چیزی نگم که مامان پیش دستی کرد و لب‌زد: خیلی هم قشنگ، هم اسم پدرش! مبارک باشه دخترم.

فقط به لبخند کوچیکی اکتفا کردم، طور دیگه بگم چیزی برای گفتن نداشتم!

- سایه ما هنوز برای بچه..

حرف امیر رو قطع کردم و گفتم: بچه نه، کامران!

سری تکون داد و گفت: باشه، برای کامران کوچولو شناسنامه نگرفتیم. الانم اگه بخوای فردا بریم ثبت‌احوال بگیریم.

سری به معنای باشه تکون دادم که یسری گفت: منم میام. آخه یکم خرید دارم. بعد پیش سایه هم باشم بهتره.

چیزی نگفتم، آرادی که تا الان ساکت بود لب باز کرد و گفت: پس منم میام دیگه، بخدا پوسیدم تو خونه.

نگاهش کردم. سرد و خالی. این یعنی نچ؛ آقا آراد، بازم نتونستی بخندونیم.

بازم نتونستی با شوخی‌های بی‌مزه‌ای که می‌کنی، مثل گذشته لبخند رو روی لبام بیاری. اون لبخند سابق رفت. الان فقط سردی و بی‌حسی هست که دورمه!

***

نگاهم رو به گل‌های توی باغچه که رشد کرده بودند دوختم. گل‌های زمستون خیلی زیبا بودند. تقریبا آخرای بهمن بود و این گل‌های زمستون خیلی قشنگ بودند. آره، ممکنه آدم با گل هم شاد بشه.

- سایه‌جان، امیر گفت نوبتمون رسیده باید بیای.

باشه‌ای زمزمه کردم و همراهش رفتم داخل. امیر و آراد تو بخش داشتند با یه خانم که فکر کنم مسئول کار ما هستش صحبت می‌کردند. سمتشون قدم برداشتم که با دیدنم امیر برگه‌ای بهم داد و با اشاره به یه گوشش گفت: سایه باید اینجا رو امضا کنی.

جایی که گفت رو امضا کردم. متعجب گفت: دختر حداقل می‌خوندی. از کجا معلوم من برگه شناسنامه رو بهت دادم؟

خودکار رو روی برگه گذاشتم و گفتم: اعتماد، بهت اعتماد دارم! همونطور که کامران داشت.

با خنده سری تکون داد که دختره برگه رو گرفت و رو به آراد و امیر گفت: خب کدوم یکی از شماها پدر این پسر کوچولو هستید؟

 

ادامه دارد ...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_هفتاد و نهم🤍🌱

نمی‌دونم؛ ولی بغض بدی به گلوم چنگ زد. چند لحظه هر 4 نفر ساکت بودیم. به کامران کوچولو که یهو زد زیر گریه خیره شدم که امیر گفت: پدرش فوت کرده.

دیگه نتونستم بمونم. به‌نظر میومد دیگه با من هم کاری نداشته باشند. کامران رو تو بغلم فشردم و سمت یسری که تو آلاچیق بیرون بود رفتم. کنارش روی صندلی نشستم که گفت: سایه خوبی؟

بغضم رو به سختی قورت دادم و سری تکون دادم که کامران رو از بغلم گرفت و خواست آرومش کنه. نگاهی بهش انداختم. چقدر مادر بودن بهش می‌اومد!

چند دقیقه‌ای گذشت که آراد و امیر با چهار لیوان چای داغ اومدند. با تشکر کوچیکی یه لیوان با چندتا قند برداشتم. آراد کنارم نشست و گفت: سایه اونجا بخاطر حرف دختره ناراحت شدی؟

لبخند تلخی زدم و با تکون دادن سرم به چپ و راست گفتم: راستش.. اومم.. نه! دلیل اصلیش اینه الان یکی از بهترین لحظاتم بود که می‌خواستم با کامران تجربش کنم. نمیگم دوست نداشتم شما باشید یا خودخواهی نمی‌کنم‌ها؛ ولی خب، دوست داشتم کامران هم اینجا باشه. دوست داشتم کامران هم باشه و با اون شوخی‌های بی‌وقتش همرو باز بخندونه. خوب میشد نه؟

نگاهم رو به بقیه دوختم و...

اونا هم مثل اینکه حرفی برای گفتن نداشتند. نفس‌عمیقی کشیدم و لیوان چایی رو به لبم نزدیک کردم و یه قلوپ ازش خوردم. آراد با گفتن برمی‌گردم رفتش. امیر و یسری مشغول بازی کردن با کامران کوچولو بودند. گوشیم رو از کیفم درآوردم. روشنش کردم، پیامی از طرف 《فرشته‌ی زمین》اومده بود، باز کردم که نوشته بود: عزیز مامان کجایی؟

لبخند کوچیکی زدم و نوشتم: مامان کارمون تموم شد، تا چند دقیقه دیگه خونه‌ایم.

گوشی رو خاموش کردم و سرم رو بالا آوردم. باد سردی وزید و لایه‌ای موهای خرماییم رو به بازی خودش گرفت. بی‌حوصله داخل شال مشکی رنگم فرستادمشون. نگاهم رو چرخوندم و دیدم اون پسره اسمش چی بود؟ شکی، شکان، اها اشکان از ماشینش پیاده شد و با قفل کردنش، سریع سمت دفتر رفت. چرا اینقدر عجله داشت؟ یعنی، مشکلی براش پیش اومده؟

- پخخخ!

جیغ خفیفی کشیدم و ترسیده دستم رو روی قلبم گذاشتم. با جیغم یسری و امیر هم سمتم چرخیدند. آراد نقاب دلقکش که ترسناک بود رو از روی صورتش برداشت و همونطور که قهقهه می‌زد از نرده پرید داخل آلاچیق و خودش رو کنارم ولو کرد. حرصی یه مشت محکم به بازوی عضله‌ایش زدم و عصبی: معلوم هست چه غلطی می‌کنی؟

از درد تو خودش جمع شد؛ ولی از بس خندیده بود صورتش قرمز شده بود. یکی از دستاش رو روی اون یکی دستش گذاشت و با لب و لوچه آویزون گفت: خودت گفتی اگه کامران بود مسخره بازی می‌کرد. منم شوخی کردم.

دندون قروچه‌ای کردم و حرصی نگاه گذرایی به امیر و یسری که داشتند می‌خندیدند انداختم. نامردها!

امیر با لبخندی گفت: سایه شلوغش نکن دیگه! یه شوخی بود.

آراد با ته مونده خندش گفت: ولی سایه خداوکیلی خیلی تو جو بودی.

چشم‌غره‌ای بهش رفتم که لبخندی زد و گفت: سایه بخند دیگه! حالا دیدی همینجا خواستم از خیابون رد بشم ماشین زیرم کرد از دست رفتم، مثل کامران! اون موقع دیگه آرادی نداری که بخندوندت‌ها.

دست‌های مشت شدم و با درد زیر لباسم پنهون کردم. حرف از رفتن زد؟ می‌دونست حالم بدِ و باز حرف از رفتن زد؟

می‌دونست کامران رفت و اینم گفت منم میرم؟

بابا من از رفتن متنفرم. تنفر دارم ازش. دلم می‌خواد داد بزنم و تموم دق و دلیم رو خالی کنم. بس نیست؟

امیر چشم‌های کلافش رو به آراد دوخت. یعنی بفهم که باز الکی و نسنجیده حرف زدی، بفهم که حرفت اشتباه بود!

گفت کامران! باز اینا که داشتند نبودش رو تو سرم می‌زدند. اصلا برای آراد مهمه که من عزیز زندگیم رو از دست دادم؟ باز خوبه امیر می‌فهمه و مدارا می‌کنه؛ ولی آراد می‌فهمه؟ می‌فهمه من الان داغدارم؟

با صدایی که سعی می‌کردم از درد، از بغض نشکنه گفتم: کامران یه‌بار رفت و نابودم کرد. حالا اگه تو هم می‌خوای همین بلا دوباره سرم بیاد برو، برو نابودم کن.

از سر جام بلند شدم و با تشکر کوتاهی کامران کوچولو رو از دست یسری گرفتم. رو کردم سمت امیر و گفتم: امیر می‌خوام برم تو ماشین. سوئیچت رو میدی؟

همونطور که سوئیچ رو از جیبش در میاورد با لبخند مصلحتی‌ای گفت: چشم؛ ولی یهو نذاری بری مارو اینجا جا بذاری‌ها آبجی!

بی‌توجه به تیکه انداختنش کلید رو از دستش گرفتم و سمت ماشین رفتم. قفلش رو باز کردم و صندلی عقب نشستم. چقدر هوا سرد بود! کامران رو کنارم گذاشتم و خم شدم و بخاری رو روشن کردم. کامران رو دوباره بغل کردم و محکم تو بغلم گرفتمش. همون لحظه عطسه کوچیکی زد و بعد شروع به گریه کردن کرد. نگران یکم بالا پایینش کردم تا یکم آروم بگیره؛ ولی اینطور نبود. شاید بخاطر بی‌خوابی دیشبش بود که باهام هم‌درد شده بود. پستونکش که به زنجیر ظریفش وصل بود رو توی دهنش گذاشتم که کمی آروم گرفت؛ ولی قطره‌های اشکش از چشماش سرازیر میشد. نگرانش شدم. اگه.. اگه چیزیش شده باشه چی؟ اگه تب کرده یا سرماخورده باشه چی؟

با نشست دستی روی شونم سرم رو به سمت راست چرخوندم. یسری با لبخندی زمزمه کرد.

- سایه جان نگران نباش، طبیعیه! به احتمال زیاد بخاطر دوری از تو هستش. اون الان به تنهایی چیزی که نیاز داره محبت و آغوش خودته،  نه یه مشت دارو و دوا!

نگاهم رو دوباره بهش دوختم که قبل هم شدیم. تیله‌های مشکیش خیره بهم بودند. لبخند کمرنگی زدم و دستم رو نوازش‌گونه روی موهاش کشیدم. ابدا اگه من این کوچولو رو ترک کنم یا از دستش بدم. نمی‌ذارم از دستم بره، مثل باباش!

چند دقیقه‌ای گذشت که امیر و آراد سوار شدند.

نمی‌دونم؛ ولی خوب بود که یسری تو راه کنارم نشسته بود. ماشین در حال حرکت بود و آهنگ آرومی که امیر گذاشته بود شاید حس خوبی بهم می‌داد.

آراد چیزی نگفته بود و با هیچکس حرف نمی‌زد، حتی با امیر. گوشیم رو گرفتم که پیام مامان اومد.

《دخترم آقا دیاکو و خانوادش اومدند.》

نمی‌دونم چرا؛ ولی قلبم تند می‌زد. ضربان قلبم شدت گرفته بود و آرامش رو ازم دریغ کرده بود. شاید.. شاید نمی‌خواستم ببینمشون یا روی دیدنشون رو نداشتم. عرق سردی از روی کمرم پایین رفت. دستم رو جلو بردم و یکم پنجره رو پایین آوردم. با خوردن باد به صورتم حالم یکم، فقط یکم بهتر شد.

- سایه میشه به من نگاه کنی؟

نگاهم رو به آراد که این حرف رو زد رسوندم. خودش رو سمتم برگردونده بود. چهرش، حتی چشماش نشون از پشیمونی می‌داد.

شرمنده لب زد: سایه من واقعا نمی‌خواستم ناراحتت کنم. ببخشید.

به چشمای رنگ شبش خیره شدم و گفتم: ناراحت نیستم آراد، بیخیال.

- زمانی بیخیال میشم که دلخوری تو چشمات نباشه.

دستم رو دراز کردم و به عینک دودی که حتی تو زمستون برای جذابیت، الکی روی موهاش می‌گذاشت رسوندم.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_هشتادم🤍🌱

- نه دلخوری‌ای دیگه وجود نداره!

و عینکش رو روی چشماش سر دادم.

دیگه نمی‌خواستم به چشمای کسی فکر کنم. به آخر چشم‌ها نمی‌خواستم نگاه کنم؛ ولی جدا از این فک، در واقع ته ته دلم داد می‌زد که ناراحتم!

لبخندی زد و با حالت بامزه‌ای موهای پر پشتش رو عقب فرستاد و سمت جلو چرخید. نفس آسوده‌ای کشیدم و به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم.

بستم و به تموم بدبختی‌هایی که سرم ریخته بود فکر می‌کردم. حوصله هیچ‌چیز و هیچ‌کس رو نداشتم، نه حوصله اینکه گریه کنم نه حوصله اینکه صبر کنم و نه اینکه از خدا گله کنم! این روزها از صبر کردن بیشتر از هر چیز دیگه‌ای خستم. هعی صبر صبر صبر، که چی بشه؟ من صبر کنم کامران زنده میشه؟ من صبر کنم حالم باز خوب میشه؟ بخدا که هیچ اتفاقی نمیفته.

با ایستادن ماشین خسته چشمام رو باز کردم. مثل اینکه رسیده بودیم. رسیده بودیم و ترس داشتم. از چی؟

از اینکه...

و گور بابای اینکه و اونکه. باهم از آسانسور بیرون اومدیم که یسری زودتر از هممون تو رفت. می‌خواستم پشتش برم که مچ دستم توسط امیر گرفته شد. متعجب سمتش برگشتم. آراد برگشت سمتمون و گفت: شما نمیاید؟

امیر گفت: آراد تو برو من و سایه هم بعدا میایم.

سری تکون داد و رفت.

کنارم ایستاد و گفت: سایه اتفاقی افتاده؟ از وقتی تو ماشین بودی حالت یجوریه تا الان، می‌خوای به من بگی؟

نگاهم رو از جای خالی آراد گرفتم و بهش دوختم. مچ دستم رو از دستش بیرون آوردم. راستش هیچ‌وقت دوست نداشتم کسی دستم رو اینجوری بگیره.

- امیر الان تو این خونه خانواده‌ی کامرانند. طاقتِ.. طاقت رودرویی باهاشون رو ندارم، مخصوصا لیلاخانم، اون.. اون زخم بزرگی خورده امیر.

لبخندی زد و گفت: سایه، اون‌ها فقط اومدند تا به تو که عروسشون هستی و به پسرت که نوه‌اشون هست سر بزنند. این چه حرف‌هایه که می‌زنی؟

نگاهم رو به یقه تا خوردش دوختم و گفتم: یکی از هزار دلیل نگرانیم که مربوط به تو هست اینه که..

دستم رو دوباره آروم گرفت که باعث شد یکم از اضطراب لعنتیم که مثل خوره به جونم افتاده بود کم بشه. فشار آرومی بهش آورد و گفت: من اینجا هستم. آروم بهم بگو که چرا نمی‌خوای آروم باشی آبجی.

و این کلمه " آبجی " یه جور بود. از " الف " تا " ی " آبجی بهم احساس امنیت داد. جوری که به دلم نشست. یهو... یهو احساس کردم یه کوه پشتمه؛ و انگاری کلمات داشتند جادو می‌کردند و من باز باید تسلیم می‌شدم. تسلیم کلمات، کلمات سحرآمیز.

نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم: خب من اومدم پیش مامان بابا. تو هم اینجا زندگی می‌کنی. اونا... اونا فکی می‌کنند تو همکا...

وسط حرفم پرید و با زمزمه کردن نچی حرفش رو ادامه داد: نیازی نیست نگران باشی. اون‌ها همه چیز رو می‌دونند؛ اون موقعی که توی کما بودی همه چیز رو بهشون گفتیم.

از اینکه می‌دونستند حالم یکم احساس بهتری داشتم ولی..

- ولی امیر این فقط یه دلیل بود.

دستی به کمر زد و گفت: خب بقیش رو بگو می‌شنوم.

لبخند کوچیکی زدم و همونطور که باهم سمت در می‌رفتیم گفتم: توقع نداری که همه هزار دلیل رو الان برات شرح بدم.

کنارم روبه‌روی در ایستاد و لب‌زد: سایه من همیشه هستم. هر وقت که بخوای. اصلا حاضرم همین‌جا بشینم کنارت به تک‌تک حرف‌هات سراپا گوش بدم.

چشمام رو روی هم گذاشتم. چقدر خوبه که امیر هست.

- چشم، حالا بریم داخل همه منتظر ما هستند.

باشه‌ای گفت و باهم داخل رفتیم. با داخل شدنم سرم رو بالا آوردم و به بقیه خیره شدم. اونا هم با دیدنم از جاشون بلند شدند. چند قدم آروم جلو رفتم. نگاهم قفل صورت لیلاخانم شد.

چقدر شکسته شده بود! اصلا انگار نه انگار که این همون لیلا خانومی هست که همیشه خوشحال بود و خنده از لباش پاک نمی‌شد. این می‌تونست اثبات کنه که آدم می‌تونه چند شبه یا حتی یه شبه نابود بشه. البته باید بگم که داغ از دست دادن پسر بزرگتر کم دردی نیست.‌ درسته حس نکردم؛ ولی زخمش می‌سوزه و تا اعماق وجودت نابودت می‌کنه. منم همین‌طور، اگه یه بلایی سر کامران کوچولوم بیاد می‌میرم. طاقت دیدن خار تو پاهاش رو ندارم.

بازم چند قدم جلوتر رفتم و...

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و یکم

روبه‌روش ایستادم و گفتم: سلام مادر..

ادامه حرفم رو نزده بودم که محکم بغلم کرد. درکش می‌کردم.

بخاطر اینکه کامران بغلم بود نمی‌تونستم بغلش کنم؛ ولی می‌تونستم گرمای آغوشش رو، محکم کردن دستاش دورم و صدای اشک‌هاش رو بفهمم.

ازم فاصله گرفت که با دیدن کامران کوچولو لبخند خیلی کمرنگی زد. بدون اینکه چیزی بگه دستاش رو جلو آورد. آروم کامران رو تو بغلش گذاشتم. چند قدم عقب رفتم و به آقا دیاکو و کیوان هم سلام دادم.

به سهیلا نگاه کردم. دستاش رو برم باز کرد که محکم بغلش کردم.‌

این روزها بیشتر از هر چیزی به این آغوش نیاز داشتم. آغوش کسی که یه عمر حکم خواهر رو برام داشت، کسی که می‌تونست با حرف‌هاش، شوخی‌های وقت و بی‌وقتش و همین آغوشش، حالم رو دگرگون کنه.

- آبجی می‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟

از بغلش با اینکه نمی‌خواستم، بیرون اومدم که دست‌هام رو گرفت و گفت: حالت خوبه سایه؟

به خودم اشاره کردم و گفتم: ظاهر و باطنم یکیه، یعنی خیلی وقته همینه سهیلا!

دلگیر نگاهم کرد که دست‌هاش رو فشردم و گفتم که برم لباس‌هام رو عوض کنم.

چیزی نگفت که سریع از پله‌ها بالا رفتم. بغض بدی داشتم. خیلی بد بود و ای کاش که نَتِرِکه! صبرم طاق شده بود.

دستی به صورتم کشیدم و لباس‌هام رو با یه دست لباس مشکی عوض کردم. شالم رو روی سرم انداختم و خواستم گوشیم رو بگیرم؛ ولی هر کاری کردم پیداش نکردم. همه‌جارو گشتم. روی میز، توی کیفم ولی هیچ‌جا نبود. بالشتم رو خواستم بلند کنم که صدای در اومد.

سرم رو چرخوندم ولی با دیدن سهیلا صاف ایستادم.

نفس‌عمیقی کشیدم و گفتم: چرا اونجا وایستادی، بیا تو سهیلا.

لبخند کوچیکی زد و اومد تو.

- داشتی چیکار می‌کردی سایه؟ دنبال چیزی می‌گشتی؟

سری تکون دادم و گفتم: چیز خاصی نبود. تو چرا اومدی الان میومدم دیگه.

روی تخت نشست و گفت: سایه بشین می‌خوام باهات حرف بزنم.

کنارش نشستم و گفتم: اهوم منم می‌خواستم حرف بزنیم سهیلا.

سری تکون داد و گفت: اول تو بگو.

دامن مشکیم رو روی پاهام درست کردم و ادامه دادم: سهیلا می‌خواستم در مورد لیلاخانم بدونم، حالش خیلی بده؟

نفس‌عمیقی کشید و گفت: راستش رو بگم نه، بعد اون اتفاق هیچ‌کس حالش خوب نبود الخصوص مامان لیلا. نه می‌خندید نه جایی می‌رفت نه با کسی حرف می‌زد، حتی گریه هم نمی‌کرد. بابا دیاکو هم نابود شد، اون از فوت پسرش اینم از حال خانمش؛ ولی بروز نمی‌داد! مامان لیلا رو بردند پیش دکتر و روانپزشک. حالش یکم بهتر شد مثلا هر روز میومد بیمارستان پیش تو و به دیدن پسرت میومد. خلاصه این بود.

دستی به صورتم کشیدم و گفتم: سهیلا بعضی موقع‌ها فکر می‌کنم مقصر مرگ کامران من بودم، بعضی موقع‌ها هم یقین پیدا میکنم.

ابرویی بالا انداخت زمزمه کرد: چی؟

دستام رو تو هم قفل کردم و با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه لب‌زدم: اون موقع که گفتند اجازه عمل کامران دست منه گفتم خدا پشتشه، هواش رو داره با اینکه خود کامران مخالفت می‌کرد. دکتر و امیر گفتند این عمل خطرناکه؛ ولی من مطمئن بودم که کامران سالم از اتاق عمل بیرون میاد. کامران گفت که راضی نیست، خودش گفت که می‌خواد بیشتر پیش من و پسرش بمونه ولی مرغ من یه پا داشت. خود من برگه مرگ کامران رو امضا زدم سهیلا.

سمتم کامل برگشت و دستاش رو قاب صورتم کرد. اشک‌هام رو پاک کرد و گفت: معلوم هست چی میگی سایه؟ این چرت و پرت‌ها چیه سر هم کردی؟

با صدای بغضی گفتم: کجای حرفم غلطه سهیلا؟ غیر از اینه؟

با سماجت گفت: بله، همه‌جای حرفت غلطه! خب‌...

پوزخندی زدم و گفتم: سهیلا خودت نمی‌دونی چی میگی.

- سایه. ما، یعنی من و خانوادت دوست نداریم اینجوری باشی. نمیگیم بیخیال شو ولی..

- اصلا مگه آدم می‌تونه بیخیال زندگیش بشه سهیلا؟

باز این گلوله اشک بود که جاکش شد و باز این بغض لعنتی بود که جا خوش کرده بود. آخه صبر آدمم حدی داره دیگه.

به سهیلا که شوکه نگاهم می‌کرد خیره شدم. مثل دیوونه‌ها خندیدم و گفتم: حرف‌های من رو جدی نگیر. حالا ولش، تو چی‌خواستی بگی؟

نفس‌عمیقی کشید و گفت: هیچی، میگم بریم پایین همه منتظرند.

سری تکون دادم و گفتم: باشه بریم.

شالم رو روی سرم مرتب کردم و با کشیدن دستی به صورتم بیرون رفتیم. از پله‌ها پایین رفتم و دیدم مردها یه طرف سالن نشسته بودن و مامان و یسری و لیلاخانم هم یه طرف سالن.

گوشه لبم رو گاز گرفتم و کنار لیلاخانم که با کامران بازی می‌کرد نشستم. نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره به کامران خیره شد. گونش رو نوازش کرد و گفت: پسر کوچولوت از همین کوچیکیش شبیه باباشه.

آروم گفتم: بخاطر همین اسمش رو گذاشتم کامران، کامران کوچولو.

خیره، با همون چشم‌های لرزونش نگاهم کرد که دستم رو روی دستش گذاشتم و لب‌زدم: لیلا جون درسته کامران اینجا نیست؛ ولی یادش همیشه هست. اون تموم روح و ذهن و قلب ما هستش! الان وقت ناراحت بودن نیستش، یعنی کامران هم دوست نداره الان ما ناراحت باشیم.

دستم رو فشرد و با لبخندی کوچیک و دلگیری گفت: الان تو خودت داغ‌دارتر از همه‌ای بعد می‌خوای ما رو آروم کنی؟ چطور؟

لب گزیدم و دیگه چیزی نگفتم. لیلاخانم راست می‌گفت.

در واقع حق با اون بود.

در واقع من خودم بدتر از همه عذاب می‌کشیدم.

در واقع از درون داشتم می‌سوختم و ظاهرم رو آروم نشون می‌دادم.

در واقع ته ته دلم داد می‌زد که ناراحتم.

اونقدر که نفهمیدم کی کامران کوچولو گریش گرفت و کی امیر اومد اون رو پیش خودش برد. کی لیلاخانم و آقا دیاکو بلند شدند و کی خداحافظی کردند.

در واقع... خسته بودم، خیلی خیلی خسته.

کامران رو از بغل امیر گرفتم و سمت اتاقم رفتم. با داخل شدنم شالم رو گوشه‌ای انداختم و کامران رو روی تخت گذاشتم. دلم یه حموم آب داغ می‌خواست. بخاطر همین سمت حموم رفتم.

لباس‌هام رو در آوردم و آب داغ رو باز کردم. قطه‌های آب از دوش بیرون میومدند روی پوستم می‌نشست، باعث میشد برای چند دقیقه همه‌ی بلاهایی که سرم اومدند رو فراموش کنم.

بعد حموم یه ربعه لباس‌هام رو تنم کردم و بیرون اومدم. حالم یکم خوب بود، فقط فقط یکم خوب.

روی صندلیم نشستم. این چند روز هر چقدر دنبال گردنبندی که اویز پروانه داشت و کامران برام خیره بود گشتم پیداش نکردم. شاید تو خونه خودم باشه. پوفی کشیدم که با صدای در به خودم اومدم و گفتم: بفرمایید.

در باز شد و با دیدن یسری که با سینی چایی اومده بود از سر جام بلند شدم و لبخندی زدم.

اونم متقابلا لبخندی زد و گفت: اجازه هست سایه؟

رفتم سمتش و گفتم: چرا که نه، بیا تو قشنگم.

سینی چایی رو از دستش گرفتم و اون هم کنار کامران کوچولو که خوابیده بود نشست. سینی رو روی میز کنارمون گذاشتم.

- چقدر ناز خوابیده سایه!

سرم رو بالا آوردم. لبخندی زده بود و با دست راستش آروم گونه‌ی کامران رو نوازش می‌کرد.

- حتما خیلی خسته بوده. راستی یسری، این اولین باریه که به عنوان خانواده هم نشستیم و با هم حرف می‌زنیم!

اول یکم فکر کرد و بعدش گفت: اهوم، درست میگی خواهر شوهر!

لبخندی زدم. و همین لبخندهای کوچیک بودند.

همین لبخندهای کوچیک بودند که رفته رفته حال آدم رو بهتر می‌کرد.

همین لبخندهای کوچیک بودند که آدم رو از اعماق سیاهی بیرون میاورد و باعث میشد خوب باشه، حتی برای چند لحظه.

- راستش یسری، امیر خیلی مرد خوبیه؛ ولی تو از اون خوب‌تری. خیلی خوشحالم که امیر با همچین کسی مثل تو ازدواج کرده.

با حرفم دستاش رو تو هم قفل کرد و با من‌من گفت: راستش سایه جان.. اوممم.. یه مطلبی هست که.. می‌خواستم اول به تو بگم.

کنجکاو گفتم: بله خب سراپا به گوشم عزیزم بگو!

نفس عمیقی کشید و گفت: سایه من.. من باردارم.

با حرفش یه لحظه شوکه شدم، خب خیلی یهویی گفت!

- یسری اامیر می‌دونه؟

گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت: هنوز نه. این روزها اینقدر سرش شلوغ بود که اصلا وقت نشد بهش بگم. خواستم، خواستم اول به تو بگم.

کنارش نشستم و با گرفتن دستاش نیمچه لبخندی زدم و گفتم: بهت تبریک میگم یسری. این خیلی خبر خوبی بود برام. به‌نظر من بهتره همین الان بری به امیر بگی، مطمئنم از خوشحالی بال در میاره.

مضطرب لب زد: نظر تو اینه؟

منم تنها کاری که می‌تونستم انجام بدم این بود که فقط سری تکون بدم. این میشد دومین خبر خوبی که جدیدا شنیدم. راستش رو بخوام بگم اگه اومدن آراد، آشتی با امیر و این خبر از یسری که باردار بود رو نشنیده بودم معلوم نبود چجوری با نبودن کامران کنار میومدم.

شاید اینجا باشه که باید از خدا تشکر کنم. مرسی خدا:)

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و دوم

***

- مامان، الان تقریبا دو هفته میشه که من اینجا هستم.

امیر باز پرید وسط حرفم و گفت: دلیل منطقی‌ای نیست.

بی‌توجه بهش گفتم: مامان من الان خیلی از وسایلم تو خونه خودمه، باید برم دیگه.

- خب بگو من برات میارم!

با اخم به امیر خیره شدم و گفتم: امیر میشه دو دقیقه چیزی نگی؟

نچی زمزمه کرد که مامان گفت: سایه خب برادرت راست میگه. اگه وسیله‌ای لازم داری به امیر یا خودم بگو برات میاریم.

بلاتکلیف مونده بودم. احساس خوبی نداشتم که اینجا باشم هم از یه طرفی دلم برای خونه خودم و کامران تنگ شده بود. از همه بیشتر امیر لجبازی می‌کرد و نمی‌خواست که برگردم. دلیل این کارهاش رو نمی‌فهمیدم. شاید بخاطر حس برادرانش باشه.

- آخه مامان! نمی‌خوام از این بیشتر مزاحم شما باشم. خب اونجا احساس بهتری دارم، فک کنم اونجا حالم بهتر باشه.

بابا با خنده‌ای گفت: دستت درد نکنه سایه خانم؛ حالا دیگه اونجا رو به پیش ما ترجیح می‌دی؟

شوکه به بابارضا خیره شدم و خواستم چیزی بگم که...

امیر پرید وسط و گفت: بله دیگه بابا اونجا حالش بهتره چرا باید اینجا باشه؟ اونجا احساس بهتری داره.

کلافه نگاهش کردم که اونم با گفتن《 اصلا هر کاری دلتون می‌خواد انجام بدید 》سمت تلویزیون رفت.

چند ثانیه به جای خالیش نگاه کردم که با حرف بابا نگاهم رو از اونجا گرفتم.

- خیلی خب دخترم. هرجور راحتی، اگه می‌خوای بری حداقل امشب رو بمون فردا برو.

سری تکون دادم؛ ولی با صدای گریه‌های کامران دستی به صورتم کشیدم که مامان لبخندی زد و گفت: من برم ببینم کوچولوم چرا داره گریه می‌کنه!

بعد با قدم‌های سریع سمت اتاق رفت. نفس‌عمیقی کشیدم و سمت امیری که خودش رو روی کاناپه انداخته بود رفتم. با تک‌سرفه‌ای روی کاناپه کناریش نشستم؛ ولی بدون اینکه حتی بهم نگاه گذرایی بندازه به تلویزیون خیره بود. چند لحظه‌ای به همین منوال گذشت که دستام رو قفل هم کردم و لب‌زدم.

- می‌دونی من ناز کشیدنم اصلا خوب نیست؟ هر وقت اومدم این کار رو بکنم قهرم با طرف شدیدتر شد.

انگشت شصتش رو کنار لبش گذاشت. آب دهنم رو قورت دادم که خیره نگاهم کرد و گفت: مجبوری بری؟

- داری مواخذه می‌کنی؟

- نه؛ ولی میشه نری؟

پوفی کشیدم و گفتم: امیر واقعا نمی‌دونم چرا نمی‌خوای برم. من فقط چند خیابون و کوچه بالاترم، هر وقت خواستی می‌تونی بیای ببینیم، منم میام اینجا.

با صدای کنترل شده‌ای گفت: آخه چرا نمی‌فهمی؟ من نمی‌خوام حتی یه واحد پایین‌تر باشی چه برسه به خونه خودت؟ من می‌خوام اینجا باشی. فقط فقط اینجا. دوست ندارم تو تنهایی خودت دست و پا بزنی وقتی خانوادت رو داری. منم واقعا نمی‌فهمم؛ چرا وقتی یه کوه بزرگ و بی‌منت پشتته می‌خوای به مرداب خودت پناه ببری؟

خونسرد و با لحن آرومی گفتم: برادر من، خب... می‌دونی چیه؟ آدم خیلی وقت‌ها نیاز داره که تنها باشه، چه توی یه خانواده پر جمعیت، یا چه داخل مرداب خودش. در ضمن، تو الان باید تنها دغدغت اون بچه‌ای که تو شکم یسری هست باشه. من و کامران نمی‌خوایم بریم نوک قله قاف که.

- حواسم به اون‌هام هست؛ ولی تو..

از سر جام بلند شدم و گفتم: من حالم خوبه!

بعد با نگاه‌های کنجکاوش تنهاش گذاشتم.

خوب؟ آره من خوبم. اگه خوب بودن به خنده‌هایی که هزار بغض پشتشه باشه؛ خوبم. اگه خوب بودن به گریه‌های خفه و بی‌صدام هستش؛ خوبم. اصلا من عالیم! فقط دل لامصبمه که تنگت شده، تنگ تو. فقط میشه گفت دیگه زنده نیستم...

《یه مرده متحرک》

***

با گذاشتن چمدونم پشت ماشینم توسط امیر دستت‌درد نکنه‌ای بهش گفتم که در صندوق عقب رو بست و گفت: وایستا تا لباسام رو عوض کنم الان میام.

- خودم میرم.

و این اخمش بود که دوباره بین ابروهاش جا گرفته بود و این روزها پیش من ول کن نبود.

- سایه من تو رو می‌رسونم. اینقدر هم لجبازی نکن.

با آرامش گفتم: اولا گفتم خودم می‌رم. دومن، من لجبازم یا تو؟ یه بار بهت گفتم خودم میرم بگو باشه دیگه!

خیلی عصبی شده بود، این رو از ساییدن دندون‌هاش به هم می‌تونستم کامل درک کنم.

بی‌خیال سوئیچ رو از دستش گرفتم. سمت یسری رفتم و بعد اینکه محکم بغلش کردم گفتم: مواظب خودت و بچه گلت باش.

لبخندی زد و گفت: سایه تو کم از خواهر خودم نداری، پس تو هم حواست به خودت باشه.

سری تکون دادم و روبه‌روی بابا که با لبخند آرامبخشش نگاهم می‌کرد ایستادم. بوسه‌ای به پیشونیم زد و گفت: به خدا می‌سپارمت دخترم. فقط اگه کاری داشتی یا دلت تنگ شد یادت باشه همه ما اینجا هستیم، خانوادت اینجا هست. فقط کافیه یه تماس بگیری.

منم لبخند کوچیکی زدم و به تشکر کوتاهی اکتفا کردم. آخه وقتی یه محبت‌های از ته دلی رو می‌بینی زبونت بند میاد تا بخوای غیر از یه《ممنونم》خالی بگی. راستش این محبت‌ها ته‌نشین میشه و تو قلبت میشینه. میشینه و چقدر خوبه که این محبت‌های ریز هستش تا حال آدم رو عوض کنه.

کامران رو از بغل مامان‌هاله گرفتم و گفتم: مامان بابت همه‌چیز ممنون. اگه ناراحتت کردم ببخشید.

اخم بامزه‌ای کرد و گفت: خوبه خوبه فقط می‌خوای بری خونت. نمی‌خوای جایی بری که دیگه برنگردی. این حرفا چیه دختر آخه‌؟

اشکی که از گوشه چشمش چکید رو سریع پاک کرد که گفتم: مامان گریه چرا؟ باشه اصلا دیگه از این حرف‌ها نمی‌زنم. فقط گریه نکن!

لبخندی زد و سریع رفت داخل خونه. حتما خیلی براش سخت بود. خب هر چی که باشه مامان هاله هم یه مادره.

بعد از خداحافظی سوار ماشینم شدم و کامرانی که خوابش برده بود رو روی صندلی کمک راننده گذاشتم.

چندتا بالشت و پتو کنارش چلوندم که اگه بیدار شد و وول خورد، نیفته. نفس‌عمیقی کشیدم و با روشن کردن ماشین راه افتادم.

اسفند بود و هوا کم کم داشت سرماش رو از دست می‌داد. هوم، آخرین ماه سال! من دلم گرفته یا واقعا طبیعی بود؟ همه سعی می‌کنند و می‌خواند تا اتفاق‌های بد رو فراموش کنم و حالم خوب باشه؛ ولی مگه میشه؟ مگه میشه با نبود کسی که یه عمر، از وجود خودت می‌دونستیش به این راحت کنار بیای؟ همه فکر می‌کنند حالم خوبه ولی نیست، بخدا که نیست. من غمگینم، افسرده شدم، من نابودی رو با چشمای خودم دیدم. سخته برگشت، سخته به دوران خوبی و آرومی دوباره برگشت. زندگی بدون تو سخته، درد داره. ترک عادت سخته!

حسه کبوتریه که بالش شکسته و نمی‌تونه تکون بخوره.

حس بچه‌ایه که از اردو مدرسه جا مونده.

انگاری باز زورم به هیچی نمیرسه.

اشک سمج و لجبازی که این روزها رفیق تنهاییم شده بود و دیدم رو تار کرده بود، با پشت دستم پاکش کردم که صدای گریه‌ی کامران کوچولو باعث شد نگاهم رو به سمتش بدوزم. نگاه گذرایی به خیابون انداختم و دوباره به کامران خیره شدم. نمی‌دونم چرا این روزها اینقدر گریه می‌کرد.

با نگاه گذراهی به خیابون از کیفم اسباب‌بازیش رو در آوردم و جلوش گرفتم و سعی کردم آرومش کنم. بعد چند دقیقه گریش بند اومد و مشغول بازی شد.

دستی به صورتم کشیدم و یکم سرعتم رو بیشتر کردم بلکه زودتر برسیم خونه. تلاش‌هام جواب داد و باعث شد تا زودتر از اونچه که فکرش رو می‌کردم برسیم. با باز شدن در پارکینگ رفتم داخل و ماشین رو یه‌جا پارک کردم. از ماشین پیاده شدم و سمت صندوق عقب ماشین رفتم. یه خانم میان‌سال اونطرف ایستاده بود و چپ‌‌چپ نگاهم می‌کرد. بی‌اهمیت بهش در صندوق رو بالا دادم و چمدونم رو همراه ساک کوچولو کامران که لباس‌هاش داخلش بود بیرون آوردم.

نیم‌نگاهی به خانومه انداختم؛ ولی همچنان داشت نگاه می‌کرد. حس خوبی نسبت بهش نداشتم. با قفل کردن صندوق، سمت در ماشین رفتم و کامران کوچولو رو بغل کردم و در رو دوباره بستم. قفل ماشین رو زدم و با برداشتن چمدون‌ها سمت آسانسور رفتم. از کنارش با یه سلام کوتاهی گذشتم که:

- شما سایه خانم هستید؟

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و سوم

برگشتم سمتش و متعجب نگاهش کردم و گفتم: بله خودم هستم.

با لبخند چادرش رو جلو کشید. اومد جلوم و گفت: من همسایه جدید هستم. از همسایه‌های کناری شنیدم چه اتفاقی برای همسرتون افتاده، واقعا ناراحت و شدم و همچنین بهتون تسلیت میگم.

یادم اومد! کامران هم قبل از اون اتفاق شوم گفته بود که قراره یه مستاجر جدید بیاد واحد روبه‌رومون؛ ولی یادم رفته بود و دیگه هم پیگیرش نشدم. همین هفته هم امیر گفت که اسبابشرو آورده.

گوشه لبم رو به دندون گرفتم و لب‌زدم: خیلی ممنون.

چادرش رو بازم جلو کشید و گفت: می‌خواستم بگم که اگه کاری.. کمکی خواستید که از دست من برمیومد خوشحال میشم کمکتون کنم.

لبخند کوچیکی زدم و گفتم: این لطف شما رو می‌رسونه، حتما اگه کاری داشتم بهتون میگم.

- من واحد 4 هستم، بعدا می‌بینمتون، فعلا.

بعد از آپارتمان بیرون رفت. شونه‌ای بالا انداختم و سوار آسانسور شدم و با زدن طبقه پنجم نفس‌عمیقی کشیدم. نگاهی به کامران کوچولو که چشمای مشکیش رو بهم دوخته بود انداختم. لبخندی زدم و انگشت اشاره دست آزادم رو، روی بینی فسقلیش زدم که چشماش رو یهو بست و با باز کردنش خنده روی لباش نشست.

با ایستادن آسانسور چمدون‌هارو گرفتم و بیرون اومدم. کلید رو از داخل پالتوم در آوردم و در رو باز کردم. با وارد شدنم به خونه یه حس خاصی بهم دست داد. همه‌چی آروم، ساکت و بی‌روح بود، انگاری یه‌چیزی کم بود!

یادمه اولین باری که پام رو به این خونه گذاشتم حسم مخالف این بود! الان تازه می‌فهمم که اگه کامران نباشه، اینجا چقدر سوت و کوره.

آرامش و سکوت رو دوست داشتم؛ ولی اینطوریش رو نه! از این سکوت متنفر بودم. ظاهرم آروم بود؛ ولی از درون داشتم آتیش می‌گرفتم و یجوری تو بدترین حالت خودم بودم.

اون جای خالی جای کامرانم بود! کامرانی که با بودنش زندگی کردم و با بودنش خندیدم. کامرانی که الان نبودش تو این خونه و کنارم حسابی تو ذوقم زده بود.

نگاهم رو به پسر کوچولوم که چهرش کم از پدرش نداشت دوختم، سعی داشت خودش رو خم کنه و عکس کامران رو از روی طاقچه برداره. تا نگاهش کردم خنده شیرینی زد و سرش رو تو بغلم قایم کرد. لبخند دلگیری زدم و سمت قاب‌عکس کامران کامل چرخیدم و برداشتمش. رو به پسرم که داشت پنهونی نگاه می‌کرد گفتم: خوشگل مامان! چرا پنهونی نگاه می‌کنی؟

با اشاره به عکس ادامه دادم: نگاه کن. این باباییه، بابا کامران. نگاه چقدر شبیه توئه قشنگم!

دوباره بهش خیره شدم که با لبخند به عکس خیره شده بود. بغض گیر کرده تو گلوم رو پایین فرستادم با گذاشتن قاب‌عکس سرجاش سمت پله‌ها رفتم.

همه خاطرات مثل یه فیلم داشتند از جلوی چشم‌هام رد می‌شدند. از روز اول زندگیمون تو این خونه تا لحظه‌های قهر و آشتیمون چقدر زود گذشت! واقعا چجوری روزهای خوشحالی زندگیم تبدیل به این روزهای نحس شدند! چجوری از خوبخشت‌ترین دختر دنیا تبدیل به اینی که الان هستم شدم؟ چجوری اون زمانی که با هزار شوق و ذوق اومده بودیم تا سیسمونی بچمون رو با وسایل‌هاش بگیریم گذشت و الان بجای اینکه هردومون باهم بالاسرشون باشیم فقط من بودم؟

این تم طوسی و سفید اتاق بچه رو یادمه که انتخاب کامران بود. یادمه عروسک طوسی بزرگ خرسی که الان گوشه اتاق بود سلیقه کامران بود. یادمه سر رنگ کفش‌های کوچولو و بامزه داشتیم باهم بحث می‌کردیم و آخر هردوشون رو گرفت. همه‌چی یادمه... همه‌چی. چطور ورق برگشت؟

از اتاق بیرون اومدم و سمت اتاق خودمون رفتم. با بستن در، اتاق برام شبیه یه قفس شد. قفسی که با عکس‌های روی دیوارش داشت شکنجم می‌داد. اون عکس‌ها یادآور این هستند که کامران رو چقدر دوستش داشتم، دارم و برای دوباره دیدنش و دوباره به آغوش کشیدنش حاضر بودم هر کاری بکنم. به خدا الان حاضر بودم برای اون بوسه‌های یهوییشزمین و زمان رو به هم بریزم!

فضا برام سنگین بود، این همه درد رو دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. این قطره‌های اشک بودند که خواستِ و ناخواسته روی صورتم واژگون می‌شدند. دستم رو روی صورتم گذاشتم تا صدام بالا نره و پسرم نترسه!

با دیدن عکس کامران قلبم فشرد، اشکم ریخت و پاهام تو راه رفتن سست شد. خودم رو بهش رسوندم و عکس رو برداشتم. آخرین عکسی بود که از خودش به‌جا گذاشته بود. دستی بهش کشیدم که یه قطره از اشکم رو عکس ریخت. بغضم گیر کرده بود و اجازه‌ی نفس کشیدن رو بهم نمی‌داد.

- کامران تو هستی دیگه؟ هوم، هستی؟

- دِ لامصب نیستی دیگه. نیستی ببینی نبودت داره دیوونم می‌کنه. الان یک ماه و دو هفته گذشته کامران..

اصلا مگه خودت نمی‌گفتی بیشترین زمانی که تونستی نبود من و تحمل کنی 10 ساعت بوده؟ نکنه دروغ می‌گفتی؟ پس الان چطور تونستی؟

قاب عکس و روی میز گذاشتم و کشو رو باز کردم که چند تا پاکت چیپس و پفک توی بغلم افتاد.

دستی به صورتم که اشک‌هام روش خشک شده بود کشیدم و با بغض گفتم: ببین اینجا رو، آخرین بار که گفتی از اینا می‌خوای نذاشتم بخوری چونرما خورده بودی، می‌دونی کی رو میگم؟ حتی نذاشتی وقتی از سرکار برگشتی بغلت کنم و با لحن خودم ادام و درآوردی و گفتی سرما خوردم دیگه..

خندیدم و پاکت‌هاش رو توی زمین و تنها جای خالی کشو گذاشتم.

اشک‌هام بی‌اراده می‌ریخت و چشمام به سختی رو‌به‌رو رو می‌دید. خودم رو تو آینه روبه‌روم دیدم.

- کامران تو هیچ وقت دوست نداشتی گریه کنم؛ ولی الان رو ببین زیر چشمام گود افتاده! همش بخطر توئه. الان رنگ چشمام رو دوست داری؟ ترکیبی از رنگ قرمز و مشکیه... جای سبز مورد علاقت، همو رنگی که حاضر بودی بخاطرشون که بونه اشک نگیرند هر کاری کنی، هر کاری!

عصبی مشتم رو به آینه کوبیدم که کل آینه فرو ریخت و باعث شد تیکه‌های شیشه تو دستم بره و بشدت ازش خون بیاد.

بی‌اهمیت به دردش عاجزانه تکیه‌ام رو به دیوار دادم و با زانوهای سست شده کنار دیوار سر خوردم.

- کامران من بدون تو نمی‌تونم، چجوری باید ازت خواهش کنم که برگردی؟بابا لامصب من نمی‌دونم بدون تو باید چیکار کنم، زندگی کردن قبل از تو رو یادم نیست، بلدش نیستم..

صبحی که بدون بغل‌های به قول خودت گرمِ گرم کامران شروع نشه رو صبح حساب نمی‌کنم، شاید برای همینه زندگیم اینجوری سیاه شده و توی شب مونده.

کامران کاش می‌ذاشتی آخرین بار بغلت کنم، کاش می‌دونستم آخرین باره و می‌ذاشتم چیپس و پفک بخوری، تهش سرماخوردگیت بدتر می‌شد دیگه نه؟

بهت گفته بودم بدون تو زنده نمی‌مونم دیگه؟

یک ماه دووم آوردم، خیلیه واقعا به خاطرش از خودم بدم میاد، آخه تا حالا بهت دروغ نگفته بودم.

دوستت دارم، خیلی زیاد.

گفته بودی اغراق می‌کنم اینکه زندگی بدون تو برام معنایی نداره؛ ولی باید می‌دونستی من بدون تو هیچی نیستم.

اسلحه‌ای که مال خودش بود رو از کشو برداشتم و وسط پیشونیم گذاشتم.

لبخندی زدم و با صدایی که به زور از حنجرم بیرون میومد زمزمه‌وار لب زدم.

- الان میام پیشت عشق من، نمی‌ذارم بیشتر از این تنها بمونی..

ماشه رو...

@Hananeh @Shahrokh @مهدیه طاهری @رائوزین @آتناملازاده @خانوم سین @Kim Seoda @ragazza della notte @Gemma

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و چهارم

ماشه رو خواستم بکشم ولی...

- سایههههه!

با صدای داد بلند امیر چشمای پر اشکم رو بهش دوختم. اون کی اومده بود؟ رنگ صورتش به کل سفید عین گچ شده بود و عرق روی پیشونیش نشون از این می‌داد که خیلی ترسیده بود.

سرم تیر می‌کشید و دیدم تار بود. به سختی می‌تونستم صدای امیر رو که التماس می‌کرد اسلحه رو بذارم زمین بشنوم. زمین و زمان دور سرم می‌چرخید و حال بدی داشتم!

- سایه، خواهش می‌کنم اون رو زمین بذار...

- بچه نشو سایه...

- سایه خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم سایه اون رو بیار پایین...

دستم بی‌حس شده بود و اسلحه براش سنگینی می‌کرد. با تموم زورم بالا نگهش داشتم که دستم طاقت نیاورد و همین باعث شد تا از دستم بیفته و تنگ، صدای افتادنش توی گوشم زنگ بزنه. باعث شد تا امیر سریع بیاد سمتم و کنارم بشینه. همه چیز برام گنگ بود! آخرین چیزایی که می‌تونستم بفهمم این بود که تو بغلش، شبیه یه عروسک فرو رفتم و صداهای سردرگمش که می‌گفت《آروم باش عزیزم》و《چیزی نیست》به گوشم می‌رسید و بعد چشمام کم‌کم بسته شد.

کاشکی بسته بمونه و دیگه نگران هیچ چیز نباشم. اون موقع هست که شبیه 4 سال پیش، سفید می‌پوشم و باز با لب خندون پیش کامران زندگیم میرم! 

°امیر°

پتو رو روی سایه بالا کشیدم و از اتاق بیرون اومدم. حسابی نگران سایه شده بودم. معلوم نبود اگه یه دقیقه، فقط یه دقیقه دیرتر می‌رسیدم چه اتفاقی افتاده بود و چه بلایی دوباره سر خانوادمون می‌اومد. سمت اتاق کامران کوچولو که صدای گریش کل خونه رو برداشته بود رفتم. آروم بغلش کردم و زمزمه‌وار گفتم: خوشگل دایی چرا گریه می‌کنی؟ مامانی حالش خوبِ خوب!

در اتاق سایه رو یه کوچولو باز کردم و رو بهش گفتم: نگاه کن مامانی خوابیده...

انگشت اشارم رو روی دهنم گذاشتم و ادامه دادم: پس هیس که بیدار نشه! باشه عزیز دایی؟

با گفتن حرفم گریش بند اومد؛ ولی گلوله‌های اشک هنوز توی چشماش بودند. لبخندی بهش زدم که خودش رو تو بغلم قایم کرد. نفس‌عمیقی کشیدم و با برداشتن گوشیم شماره دکتر رو گرفتم که بیاد و هم دست سایه رو پانسمان کنه هم یه آمپولی سرمی چیزی بزنه که یکم حالش بهتر بشه. ما بنده‌هارو که سهله، خدا فقط می‌تونه عاقبت ما رو بخیر کنه!

***

پوفی کشیدم و دوباره از لای در به اتاق سایه نگاه کردم. تقریبا یک ساعت شده بود که دکتر تو اتاقش بود. دوباره به کامران که رو میز روبه‌روم نشسته بود و ازم می‌خواست تا با جورچین‌هاش بازی کنم نگاه کردم. معلوم بود این کوچولو هم خیلی نگران سایه بود.

مشغول بازی باهاش بودم که یهو صدای داد و بی‌داد توجه هردومون رو جلب کرد. ناچار بغلش کردم و سمت اتاق رفتم و مشغول گوش دادن شدم. سایه با صدای بلندی که ازش بعید بود گفت: شما با اجازه چه کسی اومدید داخل؟

دکتر هم آروم گفت: عزیزم آروم باش، اومدم درمانت کنم.

اخمی کردم و با باز کردن در رو به دوتاشون گفتم: معلوم هست چه خبره؟

نگاهم رو به دکتر دوختم که گفت: خانم عصبانی شدند که چرا من اومدم اینجا. به هرحال کار من تموم شد!

نگاه گذرایی به سایه انداختم و گفتم: میشه یه لحظه بیرون وایستید، من الان خدمتتون می‌رسم.

سری تکون داد و با برداشتن کیفش از اتاق بیرون رفت. دستم رو بالا آوردم و گفتم: سایه خواهش می‌کنم آروم باش.

بعد بدون توجه به چهره ملت موندش سریع بیرون رفتم. در رو آروم بستم روبه‌روی دکتر ایستادم.

- خانم دکتر بابت اتفاقی که افتاد واقعا شرمنده، خودتون که می‌دونید سایه تو چه وضعیتی هست. لطفا درک کنید.

مقنعه مشکی رنگش رو جلوتر کشید.

- نه چیز مهمی نبود.

کامران رو تو بغلم جابه‌جا کردم و گفتم: میشه بگید حالش چطوره؟

کیفش رو روی دوشش جابه‌جا کرد و گفت: دستش رو پانسمان کردم، یه سِرُم آرامش‌بخش هم بهش زدم. فعلا از نظر جسمانی خوبه ولی از نظر روحی...

با سر ازش خواستم تا حرفش رو بگه که ادامه داد: از رفتارهاش، حرف‌زدنش و همین‌طور چشماش تونستم بفهمم که وضع روحیش چقدر بده. از نظر من باید بره پیش روانشناس!

دستی به صورتم کشیدم و گفتم: خانم دکتر شما خودتون سایه رو می‌شناسید. اون امکان نداره بره همچین جاهایی. راه دیگه‌ای نداره؟

کاغذی که نشون می‌داد نسخه باشه سمتم گرفت. ازش گرفتم که گفت: بله آقای میرزایی؛ چون می‌شناسمش بهتون میگم باید ببریدش پیش روان‌شناس. سایه اگه با این اتفاقی که برای همسرش افتاده همین‌طوری بمونه معلوم نیست چه اتفاق دیگه‌ای غیر از اون اسلحه گرفتنش بیفته. تو این برگه شماره آدرس یه دوست خودم که روان‌شناس هستش رو نوشتم. می‌تونید ببریدش اونجا. تضمین می‌کنم که حالش خوب میشه، البته اگه خودشم تلاش کنه!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

- الان هم کار من تموم شده اگه اجازه بدید مرخص بشم.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: بله حتما. دستتون درد نکنه!

بعد از اینکه دکتر رفت پوف کلافه‌ای کشیدم و پایین رفتم. وارد آشپزخونه شدم و شیر کامران کوچولو رو هم درست کردم و بهش دادم، با هزار مکافات خوابوندمش، الحق که پسر کامران هست و عین خودش سرتقه! همه کارها رو سعی می‌کردم با تموم سرعت انجام بدم و چیزی رو از قلم نندازم. انگار شده بودم خانم خونه! یاد دیوونه بازی‌های خودم و کامران تو زمان دانشگاهمون افتادم. اون زمانا چون دانشگاهمون ایلام بود با کمک هم یه خونه اجاره کرده بودیم و من شده بودم خانم خونه و کامران مرد خونه، چقدر اون دوران رو دوست داشتم! می‌خواستم برگرده و یه بار دیگه با کامران، به یاد اون روزها بخندیم. راستش... نبود کامران چقدر بد بود! ناجور تو پر آدم می‌خورد!

قطره اشک سمجی که روی گونم سرازیر شد رو پاک کردم. غذایی که برای سایه سفارش داده بودم رو توی بشقاب ریختم و با گذاشتن یه لیوان آب کنارش، تو سینی چیدمشون و از طبقه بالا رفتم. با تق‌تق و گفتن بفرمایید در رو باز کردم و رفتم تو که دیدم داره سعی می‌کنه سِرُمِش رو در بیاره.

سینی رو کنارش روی میز گذاشتم و نگاه گذرایی به سرمش که تموم شده بود انداختم. دستش رو گرفتم و همونطور که داشتم سوزن سرم رو در می‌آورد گفتم: سایه چرا با دکترت اون رفتار رو کردی؟ اومده بود دستت رو پانسمان کنه.

دست پانسمان شدش رو بالا آورد و آروم، همونطور که دستش رو برانداز می‌کرد گفت: دوست ندارم کسی وارد این اتاق بشه!

دلیل حرفش رو می‌دونستم. منطقی هم حرف می‌زد. الان این اتاق، با تموم عکس‌های روش مرحم و گاهی هم زخم روی بقیه زخم‌های سایه بود، نه دوست داشت کسی محرم اسرارش رو ببینه، نه می‌خواست زخم‌هایی با شکاف‌های عمیقش دیده بشه!

به خودم اشاره کردم و گفتم: یعنی منم نباید می‌اومدم داخل؟ ببخشید.

برگشتم که برم؛ ولی با صداش ایستادم.

- نه امیر، تو بمون.

خندم رو قورت دادم و سمتش برگشتم.

-یعنی من پارتی دارم نه؟

بیخیال خواست پانسمان دستش رو باز کنه و لب‌زد: تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اصلا چه اتفاقی افتاد؟

نچی زمزمه کردم و روی صندلی کنارش نشستم. با گرفتن دستش و دوباره بستن پانسمان لب‌زدم.

- گوشیت خونه جا مونده بود. اومدم اینجا و...

وسط حرفم پرید و گفت: یادم اومد! نیازی نیست ادامه بدی.

سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم؛ تا اینکه بعد چند دقیقه خودش گفت: اسلحه رو چیکار کردی؟

بهش خیره شدم و گفتم: برداشتمش. فردا می‌برمش آگاهی، این چیزا نباید دست هر کسی باشه!

با اخم گفت: امیر اون برای هر کسی نیست! برای کامرانه، بدش به من!

قاشق غذا رو جلوی دهنش بردم و گفتم: خواهر من قرار نیست اون وسیله دست تو باشه، مگه اسباب بازیه؟

قاشق رو با پشت دستش پس زد و با صدای گرفتش گفت: امیر!

مثل خودش قاشق رو پایین آوردم و با اخم گفتم: سایه مثل اینکه عقلت رو از دست دادی؟ این بچه بازی‌ها چیه انجام میدی؟ اسلحه رو بده به من... دختر اصلا می‌فهمی اگه چند لحظه دیرتر اومده بودم چه بلایی سر خودت آورده بودی؟ به فکر خودت نیستی به فکر بچت باش. سایه کامران الان پسرته! یکم به فکر اون باش! اون بیشتر از هر کسی به تو نیاز داره، زندگیش وابسته به توعه دختر.

با صدای بغضی و چشمای لبالب از اشک و صدای نیمه بلندی گفت: امیر چرا اینقدر بی‌انصافی؟ کامران هم زندگیم بود. منم زندگیم وابسته به اون بود. چرا کسی منو و نمی‌فهمه؟ بابا من دارم از درون داغون میشم. امیر بریدم، دیگه نمی‌تونم، دیگه توان ادامه دادن رو ندارم!

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و پنجم

از جام بلند شدم و روی تخت کنارش نشستم. لیوان آب رو به لب‌هاش نزدیک کردم و مجبورش کردم یکی دو قلوپ ازش بخوره.

با دستش لیوان رو کنار زد و روی تخت دراز کشید. پتو رو روش بالا کشیدم و گفتم: سایه تو یه تیکه از وجود منی، هرکی ندونه من که می‌دونم تو چقدر کامران رو دوست داشتی. خودم کنارتم. چرا نمی‌فهمی طاقت دیدن اشک‌هات رو ندارم؟

چشماش رو بست و گفت: تنهام بذار امیر، خستم، خیلی خسته...

چشماش رو بست، در حالی که اشک‌هاش از گونش سُر می‌خورد و نمی‌دونست با هر قطرش چقدر می‌تونست اذیتم کنه. نمی‌دونست برای یذره خوشحالیش حاضرم چه کارا که نکنم. کاشکی حالش خوب بشه و چقدر که همه تو این خانواده نیاز دارند یکم حالشون خوب بشه.

***

سایه

لباس‌های آبی آسمونی رنگ کامران کوچولو رو که تازه حموم کرده بودمش، تنش کردم. نگاه کلی بهش انداختم. چقدر بهش میومد! محکم بغلش کردم و گفتم: پسر کوچولوم آخه تو چرا اینقدر خوشگلی؟

با خنده دستاش رو به هم کوبید. از همین الان داشت مثل باباش دلبری می‌کرد. انگشتم رو روی بینی فسقلیش زدم و گفتم: الهی مامانی قربونت بره.

با صدای در خونه باهم پایین رفتیم. آیفون رو برداشتم و لب‌زدم: بله؟

لحظه‌ای هیچ صدایی نیومد؛ ولی بعد صدایی پخش شد.

- سلام زن‌داداش.

لبخندی زدم و گفتم: سلام کیوان بفرمایید بالا.

بعد دکمه در رو زدم. شال مشکی رنگم رو از روی مبل برداشتم و سرم کردم. در رو باز کردم و منتظر موندم تا بیارند. با اومدنشون فهمیدم سهیلا، آقا دیاکو و لیلاخانم، مامان بابا، امیر و یسری و چند سرگرد و سرهنگ هم اومده بودند؛ ولی لباس‌هاشون مشکی نبود. اون وقت چرا؟ مثلا کامران فوت کرده بعد رنگ‌های روشن پوشیدند و اومدند؟

نفس‌عمیقی کشیدم و بعد سلام احوال پرسی در رو بستم. کامران کوچولو رو دست کیوان دادم و خودم وارد آشپزخونه شدم. سرم درد فجیعی می‌کرد و می‌خواستم زودتر بفهمم که چه اتفاقی افتاده!

لیوان‌های چایی رو با ظرف شیرینی توی سینی چیدم و از امیر خواستم تا بیاد و سینی‌هارو ببره. اومد آشپزخونه که زود گفتم: امیر چه خبره؟ همکارات اینجا چیکار می‌کنند؟

یه شیرینی دهنش گذاشت و با دهن پر گفت: می‌فهمی!

دستی به صورتم کشیدم، از اینکه مستقیم چیزی رو بهم نمی‌گفت متنفر بودم. شالم رو جلوتر کشیدم و با کشیدن دستی به لباسم کشیدم و با برداشتن سینی شیرینی‌ها وارد حال شدم. روی میز گذاشتمش و امیر و چایی‌هارو به همه تعارف کرد. کنار سهیلا نشستم که کیوان، کامران رو توی بغلم گذاشت. دستی به موهای کوتاهش کشیدم که سهیلا با صدای آرومی گفت: سایه خوبی؟

نگاهی بهش انداختم و مثل خودش آروم گفتم: خوبم.

که دستش رو روی دستم گذاشت. آب دهنم رو قورت دادم و دستش رو محکم‌تر گرفتم.

چند لحظه توی سکوت گذشت. این سکوت یکم برام عذاب‌آور بود! بعد لحظاتی، صدای سرهنگ، همه رو متوجه خودش کرد.

- سایه خانوم من از طرف خودم و همه بچه‌های آگاهی فوت آقا کامران رو تسلیت می‌گیم، انشالله غم آخرتون باشه. راستش ازتون عذر می‌خوام که زودتر از این خدمتتون نرسیدم.

با صدایی که سعی می‌کردم از حنجره داغونم به خوبی بیرون بیاد گفتم: خواهش می‌کنم جناب سرهنگ، همین که اومدید خودش جای قدردانی داره!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: سرگرد سلطانی یکی از بهترین و پرکارترین آدوم‌های توی آگاهی بودند و به وجودشونافتخار می‌کردیم!

آقایی که تازه فهمیدم همون سروان، صدرا سرلک بود با شوخ‌طبعی گفت: جناب سرهنگ یعنی ما اضافه‌ایم دیگه؟

با حرفش همه زدند زیر خنده. لبخند کوچیکی زدم که سرهنگ گفت: همه شما برای اون آگاهی مهم هستید.

رو کرد سمت من و ادامه داد: آقا کامران خیلی مرد بودند. ایشون از شما خیلی تعریف می‌کردند. می‌دونم الان  شما و پسر گلتون...

- کامران!

متعجب گفت: بله؟

به بچه اشاره کرد و لب‌زدم: اسمش رو گذاشتم کامران جناب سرهنگ.

لبخندی زد و گفت: خیلی هم عالی. همه می‌دونند که برای شما رفتن آقا کامران سخت بود؛ ولی من و همکارانمون توی آگاهی یه هدیه ناقابل براتون آوردیم.

متعجب نگاهش کردم که از سرلک خواست تا جعبه  کنارش رو بهم بده. سرلک از سر جاش بلند شد و سمتم اومد. جعبه رو بهم داد که تشکر کوتاهی کردم و کامران کوچولو رو از بغلم گرفت و سر جاش نشست. به جعبه قهوه‌ای رنگ خیره شدم و ربان مشکی رنگ دورش رو باز کردم. درش رو باز کردم؛ ولی با دیدن لباس داخلش چشمام پر از اشک شد. با دستام از سرشونه‌هاش بلندش کردم و به صورتم نزدیکش کردم و بوییدمش؛ هنوز بوی کامران رو می‌داد.

انگاری.. انگاری کامران هنوز بود، روبه‌روم، کنارم، همه‌جا بود و لعنت به این چشم‌ها که نمی‌تونست ببیندش و کاری جز اشک ریختن بلد نبود.

- این لباس فرم آقا کامران هستش که تصمیم گرفتیم به شما بدیمش همراه یه ست کاملِ کوچیکترش برای پسرتون، یعنی کامران کوچولو.

لباس سایز کوچیکتر رو در آوردم. چقدر شبیهش بود. یادمه حتی با کامران بحث کردیم که دوست ندارم پسرمون هم پلیس بشه تا نگرانی‌های من دوبرابر نشه.

سرم رو بالا آوردم.

با لبخند محوی لب زدم: سرهنگ تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که... ممنون.

دستی به ته ریش سفید رنگش کشید و خواهش می‌کنمی زمزمه کرد.

لباس‌هارو توی پاکت و بعد کنارم گذاشتمشون که لیلاخانم با لبخند گفت: خب سایه جان، کامران عزیز هممون بود؛ ولی دیگه از چهلم هم گذشته و بهتره رخت سیاه رو از تنمون برداریم.

بعد سهیلا پاکتی که کنارش بود رو سمتم گرفت و آروم گفت: سلیقه من و یسری هستش. امیدوارم دوستش داشته باشی.

نگاهم رو به امیر دوختم. چشماش رو روی هم گذاشت و با باز کردنش ازم خواست تا قبول کنم. مگه اجازه من دست اونه؟

در جعبه رو باز کردم. دو تا شال رنگی همراه یه مانتو سبز تیره بود.

رخت سیاه رو در بیاریم؟ پس دلیل اصلیشون این بود! ناسلامتی اون کامران بود که رفته بود، بعد ازم می‌خواستند که سیاه رو دور بندازم و رنگ روشن تن کنم؟

بغضم رو قورت دادم و گفتم: لیلاخانم، کامران فقط برای من عزیز نبود، اون تموم زندگی من بود. چطور می‌خواید که رخت سیاه رو بردارم و شاد باشم؟

این دفعه مامان‌هاله بود که گفت: سایه همه ما می‌دونیم که کامران چقدر برات مهم بود؛ ولی یکم به فکر پسرت باش. اون تازه پا به این دنیا گذاشته، نذار از همین اول داغ پدرش رو به دل داشته باشه.

بازم، بغض گیر کرده تو گلوم رو قورت دادم و گفتم: از همه عذر می‌خوام ولی داغ کامران همیشه برای من تازست و تازه می‌مونه. من نمی‌تونم رخت سیاه رو از تنم در بیارم‌. تا وقتی هم خودم هستم نمی‌ذارم کامران کوچولوم کمبود پدرش رو حتی احساس کنه.

بابا لبخندی زد و گفت: خیلی خب دخترم. مثل اینکه ریش و قیچی دست خودته!

نفس‌عمیقی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم. شاید اینجا باید یه مکث می‌کردم. مکث برای حرف‌هام، برای کارهام، شاید هم بخاطر زندگیم.

***

خریدها رو همراه سوئیچ ماشین، روی اپن گذاشتم و همونطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم رو به کامران گفتم: خب پسر کوچولوی مامان خریدهای خونش رو انجام داد؟

بدون اینکه باز شیرین بازی در بیاره خودش رو توی بغلم قایم کرد. نمی‌دونم چرا این چند روزه کلا عوض شده بود. نه می‌خندید نه خوشحال بود. دم به دقیقه اشک می‌ریخت و آروم و قرار نداشت! با گذاشتنش رو تخت بوسه‌ای به سرش زدم و آروم از اتاق بیرون رفتم. وارد اتاق خودم شدم و رو تخت نشستم. خیلی نگران کامران بودم. می‌ترسیدم چیزیش شده باشه. اگه مریض شده باشه چی؟

با صدای گریه‌های بلندش به خودم اومدم و سریع از جام بلند شدم و وارد اتاقش شدم. با دیدن چهرش بلندش کردم. فکر می‌کردم خوابیده بود ولی چهرش سرخ شده بود و بدنش تب کرده بود. محکم بغلش کردم و دوون دوون از پله‌ها پایین اومدم و با برداشتن سوئیچ و کیفم، از خونه بیرون زدم.

سوار ماشینم شدم و کامران رو روی صندلی مخصوص خودش نشوندم و با روشن کردن ماشین گاز دادم و سمت نزدیک‌ترین بیمارستان روندم. هین رانندگی به کامران نگاه گذرایی می‌نداختم، هیچ‌جوره گریش بند نمی‌اومد. نگاهی به خیابون انداختم و سمتش خم شدم و یقش رو یکم باز کردم تا یکم نفس بتونه بگیره که یهو صدای چند تا ماشین و کوبیده شدن ماشینم به یه ماشین اومد و سرم محکم...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و ششم

سرم محکم به داشبرد کوبیده شد و باعث شد صدای گریه کامران بلندتر بشه. پیشونیم درد فجیعی گرفته بود و...

مهم نبود! اینکه قطره‌ای از خون ازش سرازیر شد و روی دستم چکید هم مهم نبود! تنها چیزی که برام اهمیت داشت حال پسرم بود که می‌ترسیدم! می‌ترسیدم اتفاقی براش بیفته.

دستم رو روی سرم گذاشتم و یکم عقب اومدم که صدای تق تق شیشه ماشین اومد. سرم رو چرخوندم و به کسی که پنجره رو زد نگاه کردم.

خودش بود، اشکان! پنجره رو پایین دادم که شوکه گفت: سایه‌خانم حالتون خوبه؟

به سختی گفتم: با.. باید ب.. برم.

- اما پیشونی...

بی‌توجه به زمزمه مزخرفش، سری تکون داد و سریع اون‌ور رفت. نگاهی با کامران انداختم و لایه‌ای از موهای خرماییم که جلوم اومده بود رو پشت گوشم فرستادم.

هر چقدر استارت می‌زدم ماشین لعنتی روشن نمی‌شد. سرم رو از عصبانیت به تکیه‌گاه ماشین کوبیدم که اشکان گفت: سایه‌خانم لطفا پیاده بشید من می‌رسونمتون.

تندتند سری تکون دادم و با بغل کردن کامران از ماشین پیاده شدم. ماشین رو قفل کردم و همراه اشکان سوار ماشین شدم.

هر چقدر سعی می‌کردم کامران رو آروم کنم گریش بیشتر شدت می‌گرفت. اونقدر نگران شده بودم که خودمم گریم در اومده بود. کاشکی زودتر برسیم و حداقل کمی از این نگرانیم برطرف بشه!

***

با زدن چسب زخم به پیشونیم توسط پرستار آخ کوچولویی گفتم که لبخندی زد و گفت: تموم شد عزیزم.

با نگرانی گفتم: خانم پرستار، حال پسرم که تو اتاق هستش چطوره، خوبه؟

یکم فکر کرد و گفت: من خبر ندارم. الان می‌تونید برید از دکترش که بالا سرش هست بپرسید.

تو همین موقع صدای در اومد و بعد اشکان داخل شد.

از پرستار تشکری کردم و بیرون رفت. از روی تخت پایین اومدم که جلوتر اومد و گفت: حالت خوبه؟ می‌تونی راه بری؟

فقز سری تکون دادم و آروم از اتاق بیرون اومدم. با یادآوری اینکه نمی‌دونستم اتاق کامران کدومه چرخیدم و رو بهش پرسیدم: اتاق...

بدون اینکه اجازه بده بقیه حرفم رو بگم به اتاق کناری اشاره کرد و گفت که اتاق کامران اونجاست. نفس‌عمیقی کشیدم و سمت در رفتم. تق‌تقی به در زدم و وارد شدم. با دیدن کامران سریع سمتش رفتم. با دیدنش اشک توی چشمام باز حلقه زد، سِرُم به دست کوچیک و سفیدش وصل بود و خوابش برده بود!

سرم رو بالا آورد و با بغض به دکتر گفتم: خانم دکتر حالش چطوره؟ چه اتفاقی براش افتاده بود؟

عینکش رو روی چشماش درست کرد و گفت: الان بهتره، یه آمپول بهش زدم خوابش برده. مثل اینکه بدنش خیلی ضعیف شده بود و... فقط یه سوال، بچه شیر خشک شیر مصرف می‌کرده؟

ناچار سری تکون دادم که دستاش رو بغل کرد و گفت: پس اشکال از اینجاست! در واقع شما ضعیف شدید. ببینید خانم، این بچه تو این سن نیاز داره که شیر مادرش رو بخوره تا سلامت خودش رو حفظ کنه. این شمایید که خودتون رو باید تقویت کنید. سعی کنید بیشتر مایعات بخورید. تنها کسی که می‌تونه حال بچتون رو دوباره به روز اول برگردونه خودتون هستید. حالا تصمیم با خودتون!

خواست بره که پرسیدم: خانم دکتر کی می‌تونم ببرمش؟

با اشاره به سِرُمش گفت: سرمش تموم شد می‌تونید ببریدش.

سری تکون دادم که از اتاق بیرون رفت. آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و لب‌زدم: الهی مامان فدات بشه، چی شدت آخه عزیزکم؟

نمی‌دونم چرا؛ ولی داشتم اشک می‌ریختم. اگه زبونم لال بلایی سر کامران می‌اومد هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشیدم. می‌ترسیدم اون رو هم شبیه کامران..

حتی فکر کردن بهش هم عذابم می‌داد.

با اومدن اشکان کنار تخت اشک‌هام رو پاک کردم. نگاه گذرایی بهش انداختم که لب‌زد: شنیدی دکتر چی گفت؟ گفت ضعیف شدی.

همونطور که با انگشت‌های کوچولوی کامران بازی می‌کردم لب‌زدم: می‌دونم.

- بهتر نیست یکم به فکر خودت باشی؟

یکم فکر کردم. به خودم فکر کنم؟ مگه مهمه؟

- نه، یعنی فعلا نه.

نفس‌عمیقی کشید و دیگه چیزی نگفت. چند لحظه توی سکوت سپری شد و دوباره لب باز کرد: میشه مواظب خودت باشی؟

کامل سمتش چرخیدم، چرا حال من اینقدر براش مهمه؟

- برای چی؟ اصلا چه فرقی می‌کنه؟

یکم چشماش رو چرخوند. مثل اینکه دنبال یه بهونه بود.

- بخاطر... بخاطر پسرت!

لبخندی زدم و گفتم: بخاطر پسرم، کامران کوچولوم...

نگاهم رو بهش که آروم خوابیده بود دوختم. اگه به همین لجبازیم ادامه می‌دادم مطمئن بودم حالش بدتر از این میشد. پس تصمیم منطقی‌ای بود اگه کوتاه بیام!

- اهوم، بخاطر پسرم آره. مواظب خودم هستم!

***

تقریبا ساعت 10شب بود. نمی‌خواستم کامران تنها تو اتاقش باشه بخاطر همین تو اتاق خودم آوردمش و خوابوندمش.

نفس آسوده‌ای کشیدم و سمت کیف مشکی رنگم رفتم تا دفتر یادداشتم رو بردارم. هر چقدر گشتم نبود. پوفی کشیدم و خواستم سمت کشو میزم برم که یه شماره روی کارت نظرم رو جلب کرد.

برداشتم و اسم زیرش رو خوندم:

- شرکت داروسازی اشکان آریامهر.

《- سایه خانم این شماره منه. اگه کاری داشتید یا چیز دیگه‌ای خوشحال میشم کنارتون باشم. من رو به عنوان یه دوست یا یه همدم کنار خودتون داشته باشید. من و شما هردو عزیزانمون رو از دست دادیم و هم رو خوب می‌فهمیم، من مادرم رو، شما همسرتون رو. همیشه می‌تونم باهاتون حرف بزنم و کمکتون کنم. یقین دارم که شما هم می‌تونید کمکم کنید و هر دومون از این حال در بیایم. میشه بهم اعتماد کنید؟》

همونجا بود که اتفاق‌هایی که برام افتاد رو براش تعریف کردم. اونم گفت که چه اتفاقی برای مادرش افتاده بود.

مادرش اسمش شادی بود و مثل اینکه در اثر سرطان خون فوت کرد. یادمه اون موقع‌هایی که منم از بینیم و چشمام خون می‌اومد دکتر به کامران گفته بود ممکنه سرطان خون بگیرم. اون موقعی که مامانش اون حال رو داشت یه بچه تو شکمش بود و وقتی مرد اون بچه رو بدنیا آورد که الان هم سن کامرانه. اسمش رو خود اشکان گذاشته صدف. باباش بعد رفتن مامانش خیلی عذاب داشته می‌کشیده عین من، منی که با رفتن کامران نابود شدم.

روی تخت آروم دراز کشیدم و شمارش رو توی گوشیم به اسم《همدم》سیو کردم. تو تلگرام رفتم و صبر کردم تا پیویش بالا بیاد.

با بالا اومدنش روی پروفایلش زدم که اولش یه صفحه مشکی گذاشته بود و عکس بعدی، عکس خودش بود. زدم بیرون و نوشتم.

《سلام》

به دقیقه نکشیده بود که نوشت.

《سلام شما؟》

زمان پیام دادنش هم شبیه کامران بود. انگار رو گوشیش خوابیده بود!

《همونی که دوبار از خطر نجاتش دادی!》

《سایه تویی؟》

لبخندی زدم و نوشتم.

《اهوم》

《خوبی؟ کامران حالش بهتره؟》

به کامران که کنارم، بی‌خیال همه چیز خوابیده بود و نفس‌های گرم و کوچولوش به سر شونه‌ها می‌خورد خیره شدم. لبخندی زوم و نوشتم.

《آره اونم حالش خوبه، پیام دادم ازت تشکر کنم بخاطر امروز و بخاطر چند هفته پیش!》

《من که کاری نکردم؛ ولی مثل اینکه تو خیلی نگران شدی!》

انگاری که روبه‌روم باشه سری تکون دادم.

《اهوم، خیلی!》

《ترسیدی مثل همسرت بشه؟》

اخمی کردم و نوشتم: 《خدانکنه》

اونم نوشت: 《آره، خدانکنه!》

چند دقیقه پیامی رو و بدل نشد که بعدش نوشت.

《بهتره بخوابی، دیر وقته. شب‌بخیر》

و بعد آخرین بازدیدش شد ده و یازده دقیقه. آخه این زمان کی دیر وقته شب هستش؟

شونه‌ای بالا انداختم و گوشیم رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم. خواستم بخوابم که گوشیم شروع به زنگ زدن کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و هفتم

سریع از جام بلند شدم و با برداشتن گوشی از اتاق بیرون اومدم تا کامران بیدار نشه. به اسم روی صفحه نگاه کردم که دیدم امیر بود. همونطور که از پله‌ها پایین می‌اومدم جواب دادم که اول صدای خودش توی گوشم طنین انداخت.

- سلام سایه.

لبخندی زدم و گفتم: سلام امیر خوبی؟

طلبکار گفت: ممنون، تو این وقت شب چرا بیداری؟

متعجب گفتم: امیر حالت خوبه؟ زنگ زدی میگی چرا بیداری؟ چی زدی؟

اونم با صدایی که فکر کنم تازه فهمید چی شد گفت: خوبم، چیزیم نزدم. زنگ زدم حالت رو بپرسم!

با خنده وارد آشپزخونه شدم و بطری آب رو از یخچال برداشتم.

- امیر من میگم یه چی زدی بگو نه، آخه آدم حسابی کی ساعت ده شب زنگ می‌زنه حال و احوال می‌پرسه؟

- سایه!

آب رو تو لیوانم ریختم و یکم ازش خوردم.

- جانم!

- این خندت رو دوست داشتم آبجی.

لبخند کوچیکی زدم و برای عوض کردن بحث گفتم: مامان بابا و یسری خوبند؟ اون کوچولو چطوره؟

- اینجا همه حالشون خوبه، حتی اون فسقلی. تو از حال خواهرزاده گلم بگو.

نگاهی به اتاق انداختم و گفتم: الان که خوبه؛ ولی امروز یکم حالش بد شد بیمارستان رفتیم.

نگران گفت: چه اتفاقی افتاده سایه؟

پوفی کشیدم و گفتم: بدنش ضعیف شده بود، الان حالش بهتره، خوابیده!

- خیلی خب مواظب خودتون باشید، بیشتر از قبل!

لیوان رو توی سینک گذاشتم و لب زدم: شما هم همینطور. کاری نداری؟

- نچ، شب خوش.

- شب بخیر داداش!

بعد سریع قطع کردم و گوشی رو به لبم چسبوندم. کم‌کم لبخند رو لبام ظاهر شد. این.. این اولین باری بود که بهش گفتم《داداش》و یه حالی داشتم. چند دقیقه بعد پیام اومد از سمتش که نوشته بود:

《کلمه داداشت به دلم نشست، آبجی کوچولو!》

***

یه سری حرف‌ها هستند، که کم از معجزه ندارند؛ حتی تو بدترین حالت زندگی! و تو ناچار، خواسته یا ناخواسته تسلیمشون میشی. انگار توی یه گرداب فرو رفتی و یه طناب، مثلا یه طناب نجات به سمتت خم میشه! این کلمات و جمله‌بندی‌ها میشند یه دل‌خوشی! میشند نقطه روشن تو اوج سیاهی! خوشحالت می‌کنند و باعث همین، همین لبخند کوچیک روی لبات میشند!

قدر این لبخندها، که از اون کلمات و در اصل، از اون شخص میاد رو بدونید!  یه روز می‌رسه می‌بینی دیگه هیچ‌کدومشون نیست!

دوماه بعد

- دو ماه گذشت. دو ماه گذشت و هنوز حس وقتی که از کما اومدم بیرون و خبر نحس زندگیم رو شنیدم رو دارم. روزها می‌گذشت. هیچ‌چیز عوض نمی‌شد، فقط نبودنش، هر روز واضح‌تر می‌شد و من.. من وانمود می‌کردم که یادم رفته. شاید تنها دلیلی که باعث شده من هنوز سر پا وایستم وجود کامران کوچولوی زندگیم باشه. کامران کوچولویی که الان سه ماهش شده و شیرین بازیاش چند برابر شده!

لبخندی زد و گفت: سایه چقدر شبیه شاعرا شدی!

و《سین》سایه قشنگ بود یا من کلا قشنگ شنیدم؟ کامران هم سایه رو قشنگ می‌گفت!

سایه؟ تشکیل شده از《سین》،《الف》،《ی》،《ه》و اون یه جور ناجور صدا زد. دستام رو تو هم قفل کردم و گفتم: از چه نظر؟

چشماش رو ریز کرد و گفت: می‌دونی، آخه وقتی میای اینطوری حرف می‌زنی عین نویسنده‌ها و شاعرا میشی. حرف‌هات، طرز حرف زدنت، مکث‌های وسطش... سایه نکنه من الان دارم با یه نویسنده حرف می‌زنم؟

خندیدم و قهوه توی لیون که دستم بود رو مزه مزه کردم. به دیزاین قهوه‌ای و کرمب کافه که بیشتر زوج‌ها توش دو به دو نشسته بودند نگاهی انداختم. جایی آروم و بی‌دقیقه که به هر آدمی حس آرامش رو می‌تونه منتقل کنه!

- من و نویسندگی؟ من اگه نویسنده بودم باید داستان زندگی خودم رو می‌نوشتم. اینکه از کجا، به کجا رسیدم! راستی اشکان؛ الان که تو فروردین هستیم  یه حسی نداری؟

یکم از اسموتیش رو خورد و گفت: والا من تو این اوضاع فقط گرممه، خدا تو تابستون بهمون رحم کنه!

چیزی نگفتم و با لبخند قهوه‌م رو مزه کردم. قهوه تلخ بود؛ ولی نمی‌شد گفت تلخ‌تر از زندگی من! ته ته تلخی زندگی من همون زهره که دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونست مثل گذشته، به شیرینی عسل تبدیل بشه. باد خنکی که به صورتم برخورد می‌کرد باعث می‌شد موهام به بازیش در بیاد.حس خوبی داشتم. الان، دقیقا اینجا! البته اگه فکرهای توی ذهنم که این ماه‌ها تموم زندگیم شده بودند رو فاکتور بگیرم. نفس عمیق، اما پر دردی کشیدم که اشکان گفت: سایه، کامران کجاست؟

موهای بیرون ریختم رو داخل شالم فرستادم و گفتم: امروز عموش خواست ببردش خونه خودشون. حالا بگو دلیل اصلی اینکه خواستی بیام چی بود؟

دستاش رو روی میز تکیه‌گاه خودش قرار داد و خیلی جدی گفت: واقعیتش سایه می‌خواستم بهت بگم که قراره من..

با صدای زنگ گوشیم حرفش رو خورد. با عذر می‌خوامی گوشیم رو برداشتم و جواب مامان رو دادم.

- سلام مامان.

صدای مهربونش از پشت گوشی توی گوشم طنین انداخت: سلام گلم، کجایی؟

لپم رو از داخل گاز گرفتم و گفتم: مامان من اومدم بیرون.

- پس کامران کجاست دخترم؟

به اشکان که اونم با گوشیش ور می‌رفت نگاهی انداختم و گفتم: کیوان اومد دنبالش رفتن خونه اونا.

صدای نفسش توی گوشی پخش شد و پشت بندش گفت: خیلی خب دخترم. کارت کی تموم میشه؟

گیج گفتم: اتفاقی افتاده مامان؟

با خنده گفت: نه عزیزم فقط خواستم بگم کیوان کامران کوچولو رو میاره اینجا، کارت تموم شد بیا خونه ما!

با دلهره گفتم: مامان داری نگرانم می‌کنی!

- سایه جان نگرانی نیست، فقط گفتم شب بیا اینجا.

دستی به پیشونیم کشیدم و لب زدم: باشه مامان، خدافظ.

- خدافظ عزیزم.

گوشی رو قطع کردم و توی کیفم گذاشتم. اشکان متعجب گفت: اتفاقی افتاده سایه؟

دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم: نه اتفاق خاصی نیفتاده. داشتی چه می‌گفتی؟

دستش رو بالا آورد و رو به گارسون ازش خواست تا یه چیزی بیاره. متعجب نگاهش کردم که لبخند شیطونی زد و چیزی نگفت. خواستم چیزی بگم که گارسون با یه کیک اومد و با گذاشتنش رو میز گفت: تولدتون مبارک خانم.

بعد رو کرد سمت اشکان و گفت: امر دیگه‌ای نیست؟

اشکان فقط سری تکون داد. با رفتن گارسون شوکه گفتم: اشکان قضیه چیه؟ تولد من که..

یکم فکر فکر کردم. گیج پرسیدم: امروز چندمه؟

با چهره‌ای که سعی داشت خندش رو کنترل کنه گفت: دهم.

دهم، ده فروردین!

 

 

 

رمانی به شیرینی عسل و دردی با طعم زهر

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و هشتم

دستام رو بالا آوردم و گفتم: امروز تولدمه. پس بگو مامان چرا اون حرف‌هارو زد!

با حرفم اشکان زد زیر خنده و گفت: فکر کنم سوپرایز خانوادت رو خراب کردم!؟

نچ نچی زمزمه کرد و طلبکار گفت: دختر حتی یادت نیست امروز چه روزیه، تو دیگه کی هستی!؟

خنثی بهش خیره شدم. این خنده، اولین خنده‌ای بود که ازش دیده بودم و چقدر برام آشنا بود! این خنده‌ها، همون خنده‌هایی بودند که هر لحظه دوست داشتم دوباره تکرار بشند. همون خنده‌هایی بود که آخرین بار چهار پنج ماه پیش دیده بودمش. چقدر این خنده‌هارو دوست داشتم.

- چیه خوشگل ندیدی؟

دستام رو قفل کردم و گفتم: دیدم؛ ولی خوشگلی برای تو حیفه.

از تو جیبش فندک درآورد و همونطور که شمع‌هارو روشن می‌کرد گفت: خیلی پرویی سایه!

با اخم گفتم: اشکان تو هنوز سیگار پیشته. گفته بودم ترک کن!

بی‌توجه بهم با ذوق گفت: اول آرزو کن بعد فوت.

خنده کوتاهی زدم و چشمام رو بستم. آرزو کردم بتونم برای پسرم مادر خوبی باشم؛ طوری که نذارم حتی نبود پدرش رو حس کنه.

- سایه فوت کن دیگه شمع آب شد.

چشمام رو باز کردم و گفتم: دارم آرزو می‌کنم، ببین چطور می‌تونی خرابش بکنی.

شمع‌هارو فوت کردم و که محکم دست زد و از کنارش یه باکس بیرون آورد. روبه‌روم گذاشت و گفت: تولدت مبارک.

ازش تشکر کردم و باکس رو باز کردم. توش یه گردنبند با شکل ماه بود و به طرز خیلی قشنگی روش نگین کاری شده بود. سرم رو بالا آوردم و گفتم: اشکان این خیلی قشنگه، واقعا ممنونم!

چشمکی زد و گفت: قابلی نداشت.

***

با باز شدن در و تاریکی خونه متعجب گفتم: مامان، بابا من اومدم.

ولی صدایی نمیومد. اخمی کردم و این بار امیر و یسری رو صدا زدم؛ اما باز هم جوابی نشنیدم. خواستم برم برق‌هارو روشن کنم که برق یهو روشن شد و صدای جیغ هورا بلند شد و این کیوان بود که برف شادی رو به همه‌جا پاشید. صدای موزیک《تولدت مبارک!》همه چیز رو لو داده بود؛ ولی من هنوز شوکه از همه چی مونده بودم. مامان باخوشحالی اومد و با بغل کردنم گفت: تولدت مبارک باشه عزیز مامان.

ازش تشکر کردم که همه اومدند و بهم تبریک گفتند. چقدر این خانواده تکمیل رو دوست داشتم، ولی یه نقطه خالی بود اینجا. ازشون خواستم تا برم بالا و لباس‌هام رو با لباس‌هایی که آورده بودم عوض کنم.

داخل اتاقم رفتم و مانتوم رو درآوردم و دامن زرشکی رنگم رو با لباس مشکی رنگم پوشیدم. می‌خواستم موهام رو شونه کنم که چشمم به گردنبند اشکان توی گردنم افتاد، لبخندی زدم و با شونه‌کردن موهام شال هم‌رنگ دامنم رو سرم کردم و بیرون اومدم.

تزئینات به قشنگترین شکل ممکن با رنگ‌های مشکی و طلایی بود و بادکنک‌های همرنگ از سقف آویزون شده بودند و کنار میز گذاشته شده بودند. کامران کوچولو لباس طلایی با شلوار مشکی پوشیده بود و می‌شد فهمید که با کیوان و امیر ست کرده بود.

کیک شکلاتی به بهترین نحو با کاکائو تزئین شده بود و با رنگ طلایی نوشته بود《تولدت مبارک》و این جمله ساده قشنگ بود که لبخند رو به لب‌هام می‌نشوند.

شمع تولدم با شمارش معکوس فوت شد و باز آرزوم خوبی برای همه بود. خوبی که خودم دغدغه داشتنش رو داشتم.

کیوان دوربینش رو آورده بود می‌خواست تا عکس‌های دست جمعی باهم بندازیم. بعد چندتا عکس روی مبل قهوه‌ای رنگ جاگیر شدم و کادوها رو باز کردم.

امروز این خوشحالی، این حال خوب و این آرامش رو مدیون اشکان و این خانواده بودم که گرمای محبتشون بیشتر می‌شد و بهترین چیز برای منِ بدون تو بود. بله، تو! تویی که جات الان کنارم خالیه. خالیه تا نیستی و با عجول بازیات بخوای بخندونیم. نیستی تا پسرمون رو بغل کنیم و باهم یه چیلیک، عکس یادگاری بندازیم. شاید صفت《منِ بدونِ تو》مناسب باشه تا وصله به حالم بشه. حالی که اگه این خانواده نبود زندگیم و روزهام به سختی سپری می‌شد. زندگی‌ای که خیلی وقت تموم شده بود و امیر اون روز نگذاشت بهش پایان جدی بدم.

با نشستنش کنارم لبخندی زدم و گفتم: امیر بابت امروز ممنونم!

متعجب گفت: چطور؟

خندیدم و با گرفتن دست کامران کوچولوی توی بغلم گفتم: فهمیدم همه تدارکات امروز کار خودت بود.

کامل سمتم چرخید و گفت: پس فهمیدی که برای خوشحالیت حاضرم بیشتر از این‌ها... سایه میشه دیگه این حرف رو نزنی؟

نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: جای کامران کنارمون الان خیلی خالیه، مگه نه؟

کامران کوچولو رو از بغلم گرفت و جای خالی کنارم گذاشت و گفت: الان پر شد، خوبه؟

لبخندی زدم و چیزی نگفتم که یسری صدا زد و گفت که میز شام چیده شده. باهم بلند شدیم و سمت آشپزخونه رفتم. امیرهم با بغل کردن کامران سمت بابا، آقا دیاکو و کیوان رفت.

***

با انداختن کلید داخل رفتم. چراغ‌های آشپزخونه رو روشن کردم و با قدم‌های آروم روی پله‌ها پا گذاشتم. کادوهارو توی اتاقم گذاشتم و وارد اتاق کامران کوچولو شدم. آروم روی تخت گذاشتمش تا از خواب بیدار نشه بعد وارد اتاق خودم شدم. لباس‌هام رو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و خودم رو روی تخت انداختم. امروز حسابی خسته شده بودم. دلم یه خواب عمیق می‌خواست.

بالشت کامران رو بغل کردم و بوش رو وارد ریه‌هام کردم. از هر چیزی خسته و کسل بشم هنوز جونی برای این کار برام می‌مونه.

خواستم بخوابم که از گوشیم پیامی اومد. می‌خواستم بگذرم؛ ولی نتوستم و از رو عسلی کنار تخت برداشتمش و بازش کردم. پیام از طرف اشکان بود و نوشته بود《رسیدی خونه؟》

انگاری که روبه‌روم باشه سری تکون دادم و نوشتم《اهوم》

با یادآوری اینکه تو کافه سنتی چیزی می‌خواست بهم بگه سریع نوشتم 《امروز چیزی می‌خواستی بهم بگی؟》

《آره، اصلا بخاطر همون بهت پیام دادم》

《خب بگو》

《سایه من قراره برم خارج از کشور》

و همین یه جملش کافی بود تا گند بخوره به حال خوبی که امروز داشتم. لبخند ریز روی صورتم پاک شد. چند لحظه دستم برای زدن حروف روی گوشت مکث کرده بود؛ ولی با خوندن پیام《سایه جان!》کلا از رو گوشی برداشته شد. این《جان》بغل سایه خوشحالم نکرد. انگار پیام دادن فایده‌ای نداشت که زنگ زد. دستم روی پاسخ رفت و صداش توی اتاق پیچید: سایه صدام رو داری؟

با صدایی که انگار از عمق چاه می‌اومد گفتم: برای چی؟

و انگار که دلیلش خیلی برام مهم بود! فقط برام مهم این بود که می‌خواست بره؛ نمی‌دونستم کجا، نمی‌دونستم تا کی، فقط می‌دونستم اگه بره حال خوبمم شاید همراهش برم با وجود اینکه امیر و《خانواده》هنوز کنارم هستند.

- شعبه دیگه شرکت که توی ترکیه هست مشکل پیدا کرده باید برم عزیزم.

و این زبون لامصب من بودند که دوباره چرخید و گفت: تا کی؟ اصلا مجبوری؟

لحظه‌ای صدایی نیومد و شاید این نشونه این باشه که اونم ناراحته، اونم دوست نداره بره و امان از این اجبارهایی که مجبورت می‌کنند به خیلی چیزها.

- نمی‌دونم، شاید همیشه.

و گفتن محکمش بود من رو سوزوند.

- کی میری؟

- صبح، ساعت چهار.

لبخندی زدم که دردناک بود، بغض هم فکر کنم بودش

اشکی که می‌خواست سرازیر بشه رو تو هوا گرفتم. شاید همه این‌ها خواب باشه؛ ولی این چرخیدن زبون من که واقعیت بود!

- بذار حداقل بیام فرودگاه.

- من نمی‌خوام بهت زحمت بدم، امروز خواستم یه خاطره خوب برات بسازم... از آخرین دیدارمون!

نفس کوچیکی کشیدم و لب زدم: باشه، هرچی تو بگی؛ ولی بدون خیلی نامردی!

صدای پوف کلافه‌ای که کشید توی گوشی پخش شد و بعد صدای خودش که گفت: سایه الان قهری؟

بغضم رو قورت دادم و گفتم: نه!

نمی‌دونم چرا؛ ولی دلم نمی‌خواست الان باهاش هیچ حرفی بزنم و شاید قطع تلفن به منظوره همین باشه. گوشی رو پرت می‌کنم روی تخت و ملحفه رو روی خودم بالا می‌کشم.

در واقع نه قهر کرده بودم نه لجباز بودم. در واقع ته ته دلم داد می‌زد که ازش ناراحتم، گرچه اجبار بود، گرچه راهی به جز قبولی و پذیرفتن نبود.

بغض کردم، گریه هم بود؛ اما تا پای چشمم می‌اومدند و بر می‌گشتند و در آخر من بودم که یه روز از فشار این همه گریه و بغض می‌مردم.

صدای گوشی بلند می‌شد و هعی خاموش می‌شد. اسم خودش بود که صدبار روی گوشی می‌افتاد بی‌خیال این ناراحتی شدم و گوشی رو برداشتم.

نوشته بود《سایه من که نمی‌تونم اجبار رو رد کنم》. آره، خب حق داشت بگه! اجبار شده بود بره. چرا احساس می‌کنم یه پشتوانه قراره از پشتم کم بشه؟ روی گوشی اسم《همدم》افتاد. لبخندی زدم و کلمه رو لمس کردم. یاد روزی افتادم که زنگ زده بود و امیر با دیدن گوشیم با اخم به صفحه نگاه کرد و مشکوک به من خیره شد. آخه همدم چیه؟ یکی نیست بگه آخه خجالت بکش از این کارها دختر!

و این گوشیم بود که خاموش شد و پرت شد گوشه میز.

باشه، قبول می‌کنم. من تسلیم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتاد و نهم

با قدم‌های سریع سمت بخش رفتم و رو به خانمی که روی صندلی نشسته بود گفتم: سلام، خانم پرواز استانبول رد شده؟

سرش رو بالا آورد و انداختن موهای طلاییش به داخل مقنعش گفت: سلام، بذارید ببینم.

توی کامپیوتر مشغول پیدا کردن بود و این قلب من بود که تند تند می‌کوبید. می‌چرخیدم و نگاهم رو به سر تا سر آدم‌های تو فرودگاه می‌نداختم. جمعیت زیاد بود، طوری که جای سوزن انداختن نبود! باصدای خانمه سمتش چرخیدم.

- نه عزیزم، هنوز رد نشده.

کامل چرخیدم و لب زدم: یه خواهش ازتون داشتم.

نگاهش رو بهم دوخت و گفت: بفرمایید.

به میکروفون اشاره کردم و گفتم: میشه از میکروفون اسم اشکان آریامهر رو صدا بزنید، واقعا کارم مهمه!

کمی مکث کرد و مثل اینکه تردید داشت. بالاخره برداشتش و اسمش رو صدا زد. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بالا آوردم. چشمای لروزنم دوتا دوتا می‌دید. با اینکه گفت پرواز نرفته؛ ولی اشک ترس تو چشمام جمع شده بود. با دیدنش که چمدون به دست داشت این سمت میومد و سرش تو گوشی بود دستم مشت شد. یه‌کم عصبانیه شاید، یه‌کمم ناراحت، یه‌کم... هرچی که هست همش توی صورتش معلومه.

با عصبانیت انگشتش رو دوباره روی صفحه گوشی کوبید و سرش رو بالا آورد. نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره سرش رو پایین آورد.

چند دقیقه گذشت و وقتی فهمید که چیشده، شوکه دوباره سرش رو بالا آورد و خشک شده سر جاش میخکوب شد. من راه نمی‌رفتم، پاهام خودشون بودند که روی سرامیک‌های فرودگاه می‌نشستند. رفتم و تو چند قدمیش ایستادم. مثل اینکه از اومدنم هنوز تو شوک مونده بود. همونجا دلم می‌خواست تو گوشش داد بزنم و بگم که من اینجام. از همه‌چی گذشتم و اومدم. همه قانون‌هایی که برای خودم تعیین کرده بودم رو زیر پا گذاشتم و الان اینجا، دقیقا تو چند نفسیش نفس میکشم.

دستش رو بالا آورد و با اشاره بهش گفت: دیدی به فکرتم.

نگاهم رو از چشمایی که من رو یاد کامران می‌نداخت گرفتم و به صفحه گوشی خیره شدم. هنوز شماره من رو گرفته بود و در حال زنگ خوردن بود.

- اشکان..

- برای چی اومدی؟

لبخند دردناکی روی لب‌هام نشوندم و گفتم: نکنه می‌خواستی بدون دیدنم بری؟

دست ظریفم رو بین دست‌های کشیده و مردونش قفل کرد و لب زد.

- سایه من هیچ‌وقت تو رو فراموش نمی‌کنم. قول می‌دم کارم اونور سریع تموم بشه و برگردم ایران.

اشک توی چشمم که مقصدش گونم شد رو سریع پاک کردم و گفتم: فقط به یه شرط، قول بده از حالت بی‌خبرم نذاری!

چشماش رو با اطمینان روی هم گذاشت و با لبخند دلگیری گفت: اصلا هرچی تو بگی.

دلتنگی چند تا حرفه!

ولی دلتنگ بودن خیلی حرفه. اینکه از هر سانتی متر دوری می‌تونی عذاب بکشی و دردت رو جون بخری. هر یه متر کلی حرف داخلشه. از اینکه کنارته و می‌دونی قراره برای مدتی نباشه دلتنگی زیاد میشه.

اون روز اشکان رفت. منتظر برگشتش برای یکی دوماه بعد بودم. اما یه ماه شد دو ماه، دو ماه شد سه ماه، سه ماه شد یه سال، یه سال هم شد چندین سال! اون گفت زود برمی‌گرده؛ ولی رفته بود. باید یادم می‌موند جمله‌ای که گفت «شاید برای همیشه بمونم» ؛ ولی از بین هزار کلمش من درگیر یه جملش بودم.

«قول می‌دم کارهام تموم بشه و سریع برگردم!»

━━━━━━━༺༻━━━━━━━

 

چه خسته‌ام از خودم،

از این همه وانمود کردن

که خوبم…

که خوشحالم…

که نبودنت عادی‌ست!

ولی شب‌ها

تا خود صبح

با خیالِ صدایت

دیوارِ اتاق را خط می‌زنم…

 

━━━━━━━༺༻━━━━━━━

▪فصل دوم▪

چهار سال بعد

وارد مهدکودک شدم و بعد از رد شدن از راهرو خالی، سمت اتاق مدیریت رفتم. با تق تق وارد شدم که خانم احمدی با دیدنم لبخندی زد و گفت: سلام خانم سلطانی بفرمایید لطفا.

سلامی دادم و وارد شدم که با اشاره به مبل‌های چرم مشکی خواست تا بشینم. روی مبل کنار میزش نشستم و گفتم: خانم احمدی با بنده کاری داشتید؟

لبخندی زد و خواست چیزی بگه که در خورد و خانم حسینی با سینی چایی وارد شد. با دیدنم خندید و گفت: شما باید مادر کامران باشید درسته!

لبخند کمرنگی زدم با تکون دادن سرم گفتم: بله، خوب هستید خانم حسینی؟

سینی چایی رو روی میز گذاشت و گفت: خیلی ممنون خانم، سایه خانم نمی‌دونید آقا کامران چه پسر گلی هست. توی کارای باغبونی همیشه کمک دست آقا رحمان هستش. همیشه سوال می‌پرسه، از همه چی، مثلا چرا آسمون آبیه، زمین چرا گرده، یه روز چرا ۲۴ ساعته، چرا بقیه بابا دارند من بابا ندارم...

با حرفش لبخند از روی لبم پرید. نگاه گذرایی به خانم احمدی انداختم که سریع گفت: خانم حسینی، می‌تونید برید دیگه!

وقتی فهمید که چی گفته چایی رو روی میز گذاشت و گفتن «با اجازه» از اتاق بیرون رفت. کامران چرا این سوال رو می‌پرسید؟ من که بهش گفته بودم چه اتفاقی برای پدرش افتاده.

با صدای خانم احمدی سرم رو سمتش چرخوندم. دستاش رو تو هم قفل کرد و با شرمندگی گفت: واقعا عذر می‌خوام خانم سلطانی.

لبخند کوچیک و زوری‌ای گوشه‌ی لبم نشوندم و لب‌زدم: نه نیاز به عذر خواهی نیست، با من چی کار داشتید؟

نفس عمیقی کشید و عینکش رو روی چشم‌هاش مرتب کرد.

ـ بله. خواستم بیاید بگم ما فردا می‌خوایم یه جشن برای بچه‌ها برگزار کنیم و ارزش شغل پدرهاشون رو نشون بدیم. توی این جشن هم باید پدرهاشون همراه لباس فرم کارشون هم حضور داشته باشند. خواستم بدونم شما چیکار می‌خواید بکنید؟

نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم. پس قضیه از این قراره!

***

توی حیاط منتظر کامران بودم. برای فردا با فکری که می‌کردم استرس داشتم، نمی‌دونستم درسته یا نه! کلافه دستی به صورتم کشیدم و با دیدنش لبخندی زدم. با خنده اومد سمتم. خودم رو خم کردم و دستام رو براش باز کردم که قدم‌هاش رو تندتر کرد و خودش رو تو بغلم انداخت. محکم گرفتمش و بلند شدم. چقدر من این کوچولوی عزیزم رو دوست داشتم؛ دقیقا همین آقا کوچولویی که الان بغلم بود و شیرین زبونی می‌کرد! رو بهش گفتم: خوشگل مامان حالش چطوره؟

دستاش رو بالا آورد و گفت: عالی. مامان ژون بیبین اینالو بلای امیل و باباجون و مامان جون و خاله یسلا و نجمه کشیدم. قشنگند؟

نگاهم رو به نقاشی‌ها دوختم و گفتم: کامرانم اینا خیلی قشنگند؛ ولی نباید به دایی امیر بگی امیر، باشه؟

تندتند سری تکون داد که چشمام رو ریز کردم و گفتم: حالا یه بوس به مامان میدی؟

با خنده صورتش رو نزدیک آورد و بوسه‌ی نرمی روی گونم زد. بیشتر تو بغلم گرفتمش و گفتم: الهی من قربونت برم. حالا سریع بریم که مامان جون منتظره!

سمت ماشین رفتیم و با سوار شدنمون ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم. تو راه کامران مثل همیشه، اتفاق‌های توی مهدکودک رو برام تعریف می‌کرد و منم باهاش می‌خندیدم و قربون صدقش می‌رفتم. تو این چهار سال تموم زندگیم این بچه شده بود. کامران نبود کنارم تا بزرگ شدن و قد کشیدنش رو ببینه، نبود ببینه که چقدر شیرین زبونه و بلده دل آدم‌هارو بدست بیاره.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نودم

آقا کوچولویی که اولین کلمه‌ی زبونش، آخرین کلمه‌ای بود که پدرش به زبون آورد. «سایه بانو»

نمی‌دونم چجوری؛ ولی هیچ وقت نفهمیدم کی و چجوری این کلمه یاد گرفت. از وقتی که بزرگ شد و و تونست کامل حرف بزنه هر موقع کارم داشت میگفت سایه بانو!

بی‌محابا لبخندی زدم و با رسیدنمون ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و دوتایی از ماشین پیاده شدیم. با زدن زنگ در صدای قربون صدقه‌های مامان اومد و در رو باز کرد. دست کامران رو گرفتم و رفتیم بالا.

با وارد شدنمون بابا، کامران رو تو بغلش گرفت و رفتند و مشغول بازی باهم شدند. داخل رفتم و مشغول احوال پرسی با بقیه شدم. امیر امروز رو مرخصی گرفته بود بخاطر اینکه دختر کوچولوش، نجمه حالش خوب نبود. تو اتاقم رفتم و لباس‌هام رو عوض کردم. با یسری رفتم تو اتاق نجمه تا حالش رو بپرسم. با وارد شدنم سر جاش رو تخت نشست و گفت: سلام عمه، خوبی؟

لبخندی زدم و بانشستن کنارش گفتم: سلام قشنگم. من حالم خوبه تو حالت خوبه؟

موهای خرماییش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: بله، با بابا امیل لفتیم دکتل الان بهتلم.

پتو رو روش بالاتر کشیدم که همون موقع در باز شد و کامران داخل اومد. با اخم گفتم: کامران یاد نگرفتی در بزنی؟

پوفی کشید و با لب و لوچه آویزون دوباره بیرون رفت. در رو تق تق زد و باز بدون اینکه کسی چیزی بگه اومد داخل. خواستم چیزی بگم که سریع کنار نجمه نشست و با خوشحالی نقاشیش رو دستش داد و گفت: نجمه این و بلای تو کشیدم، قشنگه؟

نجمه که هنوز مات مونده بود نگاهش رو به نقاشی دوخت؛ ولی دیگه چشم بر نداشت. یسری نگران گفت: دخترم خوبی؟

سرش رو بالا آورد تا چیزی بگه؛ ولی به سرفه افتاد. لیوان آب رو از روی میز برداشتم و آروم به دهنش نزدیک کردم که یکم ازش خورد و با پشت دست کنارش زد. ازم تشکر کرد و رو به کامران کرد و با صدای خش‌داری گفت: کاملان این خیلی قسنگه، ممنونم!

کامران که هنوز نفهمیده بود نجمه مریض شده رو کرد سمت من و گفت: مامان چلا نجمه اینطولیه؟

دوباره رو کرد سمتش و گفت: نجمه خوبی؟

نجمه نگاهش رو از همه گذروند و گفت: خوبم.

کامران لبخندی زد و با گرفتن دستش گفت: حالا که خوبی مامان‌ژون گفت بلیم ناهال بخولیم. پاشو با هم بلیم!

رو بهش کلافه گفتم: کامران اینقدر اذیتش نکن دیگه.

اخمی کرد و با بغل کردن دستاش لجباز گفت: اون نیاد منم نمیام!

رو کرد سمت یسری و گفت: ژن دایی نجمه بیاد پایین؟

یسری ناچار گفت: دخترم می‌تونی بیای؟

نجمه که معلوم بود نمی‌خواست، یعنی نمی‌تونست از رو تخت آروم پایین اومد و گفت: بله مامان‌ژون.

یعنی کامران.. شبیه پدرش، لجباز و یکدنده بود. آخه مگه آدم می‌تونه اینقدر غد و سرپیچ باشه؟

باهم اومدیم پایین و میز شام رو چیدیم. ناهار توی سکوت و گهگاهی شیرین بازی‌های کامران و امیر میل شد و بعد از اون با کمک یسری ظرف‌هارو شستیم.

تا شب موندیم؛ ولی چون کامران خسته شده بود و خوابش برده بود تصمیم گرفتم برگردیم. مامان بابا مخالفت کردند و تونستم راضیشون کنم. امیر کامران رو بغل کرده بود و تا دم در آوردش. در سمت عقب ماشین رو باز کردم که کامران رو اونجا با احتیاط خوابوند. در بست و گفت: خب چی می‌خواستی بگی؟

متعجب گفتم: چی؟

با قفل کردن دستاش و هم گفت: از وقتی اومدی معلومه که می‌خواستی یه‌چیزی بگی و نتوستی. الان که خودمونیم بگو!

از اینکه روی شناخت من مسلط شده بود لبخندی زدم و گفتم: بیرون سرده، بشین تو ماشین.

سری تکون داد و نشست که منم همراهش نشستم. سمتم چرخید و با چشماش ازم خواست که بگم. نگاه گذرایی به کامران انداختم و لب‌زدم: تو مهدکودک کامران فردا یه جشنه، از همین‌هایی که می‌گند پدرها بیاند و شغلشون و اهمیت کارشون رو بگند. موندم چیکار کنم امیر! چجوری تا کنم که کامران ناراحت نشه.

با آرامش خاطر گفت: خب اینکه مشکلی نداره عزیزم!

کامل سمتش چرخیدم و با اخم ریزی گفتم: منظورت چیه امیر؟ کامران خیلی اذیت میشه وقتی ببینه بابای همه بچه‌ها اومدند ولی بابای اون نیست.

لبخند آرامش بخشی زد و گفت: منظورم اینکه من فردا که میرم آگاهی قبلش میام اونجا، درسته پدرش نیستم؛ ولی داییش که هستم.

هنوز مات مونده نگاهش می‌کردم که بعد، با اعتماد به نفس گفت: درضمن شغل منم مهم‌تر از بقیه شغل‌ها هستش خانم!

از اینکه اون می‌خواد بیاد با لبخند بهش خیره شدم. تو این چهار سال برام کم نذاشته بود؛ برادری رو در حقم تموم کرده بود.

- ممنونم امیر، بابت همه چیز!

دستش رو جلو آورد و موهای بیرون ریخته شده‌ام رو به هم ریخت. حرصی گفتم: امیر چیکار می‌کنی؟ نگا کن، لیاقت نداری ازت تشکر کنم. اصلا می‌دونی چیه؟ وظیفته که فردا بیای.

چشم غره‌ای بهم رفت و گفت: باشه بابا جنبه شوخی هم نداری! من برم تا نجمه پوستم رو نکنده. تو هم برو تا به نصفه شب نخوری؛ شبت بخیر.

سری تکون دادم و زمزمه کردم: شب تو هم بخیر.

از ماشین پیاده شد و با تکون دادن دستش داخل رفت. نفس عمیقی کشیدم و با روشن کردن ماشین راه افتادم.

هوا تاریک بود و به جز من چندتا ماشین دیگه فقط تو خیابون بودند.

نزدیک خونه بودم که ...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و یکم

- مامان نرشیدیم؟

از آینه به کامران که سرجاش نشسته بود و چشماش رو مالش می‌داد نگاه کردم و گفتم: عزیز دلم تو کی بیدار شدی؟

خمیازه کوچیکی کشید و گفت: همی الان.

به خیابون خیره شدم و گفتم: نزدیک خونه‌ایم قشنگم. تا تو یکم دیگه بخوابی رسیدیم.

- خوابم نمیبله ولی.

گوشه لبم رو به دندون گرفتم و بعد یکم فکر کردن گفتم: چطوره برای مامان یه شعر بخونی؟

لبخندی زد و شاد گفت: باشه.

بعد شروع به خوندن شعری که تو مهدکودک یادگرفته بود کرد.

منم با شنیدن صداش هوشیاریم رو بیشتر کردم و بادقت مشغول رانندگی شدم.

- شد دانه یاقوت، دشته به دشته، با نژم و تلتیب، یک جا نششته، هر دانه‌ای هشت، خوش‌رنگ و دلخشان، قلب شفیدی، در شینه آن...

++++

با رسیدنمون از ماشین پیاده شدیم و وارد آپارتمان شدیم. آروم کلید انداختم رفتیم تو و در رو بستم. کامران که زودتر از همه رفت داخل اتاقش. پوفی کشیدم و خسته، از پله‌ها بالا رفتم. با وارد شدنم به اتاق یه دست لباس برداشتم و وارد حموم شدم.

بعد یه حموم آب داغ با پوشیدن لباس‌هام، خودم رو روی تخت انداختم. احساس آرامش داشتم تا وقتی که صدای داد و بیداد کامران از اتاق بغلی اومد. ای خدا! از اتاقم زدم بیرون و با باز کردن در اتاقش حرصی گفتم: کامران چته چرا داد می‌زنی؟

سمتم برگشت و کلافه گفت: مامان هل کالی موتونم جولاب مشکیم نیشت.

- درست گشتی؟

سری تکون داد که وارد اتاقش شدم و کمد لباس‌هاش رو باز کردم که جورابش یه راست، جلوی چشماش بود. با برداشتش چرخیدم و گفتم: جلوت بود نتونستی پیداش کنی؟

بدون اینکه چیزی بگه اومد از دستم گرفتش و کنار لباس‌هایی که قرار بود فردا بپوشدش گذاشت. بعد روی تختش دراز کشید و با بغل کردن دستاش چپ چپ نگاهم کرد. کنارش نشستم و گفتم: کامران اتفاقی افتاده؟

باز حرفی نزد و فقط سر تکون داد.

دستای کوچولوش رو گرفتم و گفتم: بهم بگو عزیزم، چه اتفاقی افتاده؟

انگشت اشارش رو پشت دستم می‌کشید و همونطور گفت: فلدا قلاله بچه‌ها باباهاشون بیاند، اژ شُبح یادم لفت بهت بگم. مامانی ولی من که بابا ندالم!

دستم رو روی سرش کشیدم و گفتم: عزیزم من می‌رم برمی‌گردم.

باشه‌ای زمزمه کرد که از اتاقش بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم. از داخل کشویی که زیر تخت بود جعبه مشکی رنگ رو بیرون آوردم. لباس آگاهی کامران رو همراه لباس کوچیکش که شبیه خود اون دوخته شده بود رو با دست‌هام بلند کردم.

« - سایه چطور شدم؟

صورتم رو سمتش برگردوندم. لباس آگاهی به تنش میومد قشنگ اندازش بود. کلاهش رو از روی سرش برداشتم و گفتم: بهت میاد، مردتر شدی!

با اخم گفت: یعنی نبودم.

لبخندی زدم و گفتم: همیشه بودی!

باز عجول گفت: یعنی دیگه نیستم؟

دستام رو دور گردنش محکم کردم و با خنده گفتم: تو همیشه مرد من بودی»

با یادآوری اون خاطره شیرین، قطره اشکم رو توی هوا گرفتم و لباس‌هارو همراه جعبه‌ای که کامران برای پسرمون قبلا کادو گرفته بود برداشتم. وارد اتاق کامران کوچولو که منتظرم بود شدم. با اشاره به جعبه‌ها گفت: مامان اینا چیند؟

کنارش رو تخت نشستم و گفتم: اینها برای تو و پدرتند!

دستش دادم که متعجب جعبه لباس‌هارو باز کرد. با دیدنشون گفت: اینا که بلای پلیش‌اند. مامان‌ژون بابایی پلیش بود؟

لبخندی زدم و گفتم: بله، بابا یه پلیس قوی بود.

- ینی دژد هالو می‌گرفت.

با خندی سری تکون دادم و لباس کوچیکی که سرهنگ براش گرفته بودبود رو بهش دادم و گفتم: این هم برای توئه، چطوره؟

از چهرش معلوم بود که خیلی خوشحال بود.

با شوق گفت: مامان بلم بپوشم؟

سری تکون دادم.

به اطرافش خیره شود و گفت: پش چشمات لو ببند.

پلکی زدم و گفتم: کامران نیازی نیست. بپوش دیگه.

با عجولی دستام رو گرفت و روی چشمام گذاشت.

- تا نگفتم باژ نتونی‌ها.

خنده کوتاهی زدم و گفتم: چشم.

- قلبونت.

بعد از چند دقیقه گفتم: باز کنم؟

- باژ کن مامان.

دستم رو از روی چشمام برداشتم و بهش نگاه کردم. تو اون لباس‌ها کپ کامران شده بود!

- چطوله مامان؟

لبخندی زدم و گفتم: عین ماه شدی.

- شبیه بابایی شدم؟

- از باباتم خوشگل‌تر. یه بغل می‌دیدی به مامان؟

دستام رو براش باز کردم که بدو بدو اومد و خودش رو تو بغلم پرت کرد و دستاش رو دور گردنم محکم کرد. دستم رو روی کمرش گذاشتم و آروم روی پاهام نشوندمش. دستم رو بین موهای کم پشتش کشیدم و گفتم: کامران می‌دونستی دایی امیر هم شغلش شبیه بابایی پلیسه؟

- بله، حتی می‌‍‌دونم باهم دوشت بودند.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: دایی امیر فردا می‌خواد بیاد مهدکودک. تو هم این لباس‌هارو بپوش دایی هم می‌خواد اینجوری لباس بپوشه.

نگاهش رو به چشمام دوخت.

ـ ینی جای بابای من اونجا میاد؟

یقه لباسش رو درست کردم و گفتم: نه قشنگم. اون به عنوان داییت میاد. اشکالی نداره؟

«نه» کوتاهی زمزمه کرد که بوسه‌ای روی پیشونیش زدم و جعبه اسباب بازی‌هایی که کامران براش گرفته بود رو بهش دادم. پلاک اسم رو از روی لباس کامران برداشتم و روی لباس کامران کوچولوم زدم. الان اونم شبیه باباش میشه. میشه «کامران سلطانی»

***

امروز که یه جشن کوچولو تو مدرسه بود گذشت. امیر زحمت کشید و اومد، کامران یکم ناراحت بود؛ ولی با شوخی‌های امیر حالش بهتر شد. از الان سوال پرسیدنش درباره‌ی باباش شروع شده. هعی می‌پرسه مامان بابا برای چی از پیش ما رفت؟ بابا چجور مردی بود؟ تو رو خیلی داشت مامان؟ و ...

منم که خوشحال از این کنجکاویش می‌نشستم و دودونه و با حوصله به سوالاش جواب می‌دادم.

با زنگ خوردن گوشیم برش داشتم؛ از مهدکودک بود!

صدایی صاف کردم و جواب دادم: سلام خانم احمدی.

چند لحظه صدایی نیومد ولی بعد چند دقیقه گفت: الو سلام خانم سلطانی خوب هستید؟

به لیوان چایی روبه‌روم خیره شدم و گفتم: خیلی ممنون، اتفاقی افتاده؟

- اون رو نذار اونجا عزیز من. وایستا الانم خودم میام.

با صدای دادش گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم. معلوم نیست اونجا چخبره!

- خانم سلطانی صدام رو دارید؟

از سر جام بلند شدم و از آشپزخونه بیرون اومدم.

ـ بله بفرمایید، گفتم اتفاقی افتاده که تماس گرفتید؟

- والا سایه خانم امروز آقا کامران خیلی بهونه می‌گرفت و هعی گریه می‌کرد. هر چقدر ازش می‌پرسیدم که چی شده میگه مامانم رو می‌خوام. گفتم بیاید اینجا ببینید چیشده.

با حرف‌هاش لبخند کوچیکی که روی صورتم بود پر کشید. دستم رو روی سرم گذاشتم و گفتم: خیلی خب خانم احمدی من تا چند دقیقه دیگه اونجام. فعلا.

 و بدون اینکه منتظر جواب بمونم تماس رو قطع کردم. با عجله لباس‌های مشکیم رو پوشیدم و با گرفتن سوئیچم از اتاق بیرون زدم. سوار ماشینم شدم و با بالاترین سرعت، سمت مهدکودک روندم. از صبح یکم حالش خوب نبود. هرچقدر هم بهش گفتم بمون نیازی نیست بری گفت نه من می‌خوام برم. آخه بگو بچه تو با لجبازیت به چی می‌خوای برسی؟!

با رسیدنم ماشینم رو گوشه‌ای پارک کردم و پیاده شدم. با وارد شدنم به مهدکودک روبه خانم حسینی که داشت به گل‌ها آب می‌داد گفتم: سلام خانم حسینی. کامران کجاست؟

با اشاره به در ورودی به سالن گفت: سلام عزیزم. اونجاست.

تشکری کردم و سمت کامران رفتم. کوله پشتیش رو پشت کرده بود و با بغل کردن دست‌هاش، کنار در ورودی ایستاده بود. جلوتر رفتم و روبه‌روش زانو زدم و با گرفتن دست‌هاش گفتم: قشنگ من خوبی؟

اشک‌هاش همونطوری از رو گونش فرو میومد. با صدایی که بغض توش موج میزد گفت: مامان چلا بابایی نیشت؟ امروژ بابای آرشا اومد و لفتند باهم شهل‌باژی بعد باهم بشتنی خولدند. منم موخوام با بابایی برم گلدش.

بعد خودش رو تو بغلم انداخت. شوکه از حرف‌هاش یه لحظه موندم؛ ولی بعد که به خودم اومدم دستام رو بالا آوردم و نوازشگونه روی کمرش کشیدم. دلیل اصلی حال بد پسر کوچولوم نبود باباش بود. مثل اینکه هرچقدر سعی کردم نبود پدرش رو احساس نکنه کافی نبود!

- کوچولوی من آروم باش ببینم، مرد که گریه نمیکنه. اصلا می‌خوای دوتایی باهم بریم پارک؟ از اون‌ورم باهم می‌ریم بستنی دوقلو می‌خوریم. چطوره؟

چیزی نگفتن و دست‌هاش رو بیشتر دور گردنم محکم کرد. با اومدن خانم احمدی ازش خواستم تا کامران رو با خودم ببرم. اونم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد. با کامران سوار ماشین شدم و مستقیم روندم. تو راه نگاه گذرایی بهش می‌نداختم که سرش رو به پنجره تکیه داده بود و به بیرون خیره بود. برای اینکه از این وضع بیرون بیاد با لبخند گفتم: کامران نظر تو چیه کجا بریم؟ پارک، سینما یا باغ‌وحش؟

بدون اینکه نگاهش رو برداره زمزمه کرد: آرشا میگه تو که مامانیت اینقدل خوشگله چلا بابا ندالی!

با گفتن این جملش تمرکزم رو از دست دست دادم. یکم مونده بود ...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و دوم

با یه ماشین تصادف کنم که فرمون رو چرخوندم و گوشه‌ای رو ترمز زدم. آب دهنم رو قورت دادم و با باز کردن کمربندم سمت کامران چرخیدم و نگران پرسیدم: کامران، پسرم خوبی؟

دستش رو به پیشونیش کشید و گفت: خوبم مامان.

نفس عمیقی کشیدم که یکی به شیشه تق تق زد. برگشتم شیشه رو پایین دادم که یه مرده عصبی وایستاده بود.

- بفرمایید آقا.

نگاهش رو از روبه‌رو بهم دوخت و خواست چیزی بگه؛ ولی با دیدنم حرفش رو خورد. چقدر، چقدر قیافش برام آشنا بود، ولی یادم نمیومد کجا دیده بودمش! آروم و مات مونده زمزمه کرد: سایه... سایه خودتی؟

یه تای ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم: شما؟

لبخندی زد و با بردن دستش لای موهای مشکیش گفت: وای سایه واقعا یادت نمیاد یا داری نقش بازی می‌کنی؟! منم دیگه بابا.

از این حرف‌های بی‌سر و تهش چشم غره‌ای رفتم و گفتم: لطفا مزاحم نشید آقا.

خواستم شیشه رو بدم بالا که سریع گفت: اشکانم!

و این باعث شد که دستم روی دستگیره‌ی در خشک بمونه. خودش بود؟ یعنی... یعنی خود اشکان بود؟ همون نامردی که بهش گفتم بی‌خبرم نذار از حالت ولی رفت و دیگه هیچ خبری ازش نشد، حتی یه پیام؟ هنوز باورم نمی‌شد!

- مامان‌ژون چلا نمیلی؟

نگاه گذرایی بهش انداختم و سری تکون دادم.

***

- چهار سال گذشت. وقتی می‌خواستی بری گفتم حداقل از حالت بهم بگو، من رو بی‌خبر نذار؛ ولی تو چی؟ گفتی باشه؛ ولی وقتی رفتی نه پیامی نه تماسی. اشکان هیچ چیزی، تو بهم قول داده بودی، خیلی نامردی!

کامل سمتم چرخید و گفت: من نامرد نیستم سایه. بابت همه چیز دلیل دارم، به غیر از اینهم تو نمی‌دونی اونجا چطور بود. می‌دونی شب‌ها روی صندلیم توی شرکت خوابم می‌برد؟ می‌دونی چه بدبختی‌ای کشیدم؟

با بغضی که ته گلوم بود گفتم: داری بهونه تراشی می‌کنی؟

با چشمای گرد شده گفت: سایه آخه چه بهونه تراشی‌ای؟ تو اصلا به من نگاه کن ببین چجوری شد.

به سر تا پاش نگاه کردم و با یکم فکر کردن گفتم: چاق‌تر شدی؟

پوفی کشید و گفت: نخیر، نه چاق شدم نه بهونه تراشی می‌کنم. همه این‌ها رو بهت میگم که با این همه مشکلات، بفهمی چقدر برام مهمی.

یه تای ابروم رو بالا انداختم که تک خنده‌ای زد و گفت: پس درست فکر می‌کردم! تو اصلا ندیدیشون.

گیج پرسیدم: چیو ندیدم اشکان درست بگو!

- من همون سال اول برات کلی پیام فرستادم؛ ولی تو حتی به یکیشون هم جواب ندادی. هر چقدر تماس می‌گرفتم یا ایمیل هم می‌فرستادم پاسخگو نبودی.

با یادآوری اون اتفاق دستی به صورتم کشیدم و کلافه گفتم: واییی! من سه سال پیش گوشیم رو زدند. بعد مجبور شدم کلا خطم رو عوض کنم. ولی اشکان؛ این باز دلیل خوبی برای توجیح کردن خودت نیست!

با بیچارگی گفت: سایه آخه من چیکار کنم که تو باور کنی؟ دست از سر کچلم بردار دیگه.

دستم رو تو موهاش بردم و گفتم: ببین هنوز مو داری!

مچ دستم رو گرفت، دستم رو پایین آورد و با لبخند دلگیری گفت: ولی مثل اینکه تو هنوز رخت سیاه رو از تنت در نیاوردی!

دستم و از دست مردونش درآوردم و لب‌زدم: نه، در نیاوردم چون برام سخت بود، یجوری هم عذاب‌آور!

خواست باز چیزی بگه که کامران بدو بدو اومد سمتم و با خنده گفت: مامان این گلا رو بلای تو چیدم، ببین.

با گرفتن گل‌ها لبخندی زدم و ازش تشکر کردم که به اشکان خیره شد و گیج گفت: مامان ایشون کیند؟

به اشکان نگاه گذرایی انداختم که خوشحال گفت: سایه این باید همون پسر کوچولوت کامران باشه درست میگم؟

سری تکون دادم و رو به کامران گفتم: پسرم ایشون عمو اشکان هستند، بهشون سلام دادی؟

روبه‌روش ایستاد و با آوردن دستش جلو لب‌زد: شلام عمو اشکان، من کاملانم.

اشکان با خنده نگاهی بهم انداخت و با گذاشتن دستش توی دست کامران گفت: سلام آقا کوچولو، از دیدنت خوشحالم!

کامران لبخندی زد و وسطمون نشست. دستم رو توی موهای فر خرماییش کشیدم و پرسیدم: راستی اشکان، کی رسیدی درست برام تعریف چه خبره دیگه.

دستاش رو بالا آورد و گفت: باشه بابا تسلیم. من دیروز رسیدم. خبر خاصی نیستش چون بهت قول داده بودم که زود برمی‌گردم. اینجا که نبودم صدف کوچولو قد کشیده و بزرگ شده، فکر کنم هم‌سن کامران هستش. بابا احمد هم ازدواج کرده و مثل اینکه صدف مامان جدیدش رو خیلی دوست داره؛ ولی سایه خودت می‌دونی که هیچکس نمی‌تونه جای عزیز از دست رفتت رو بگیره، برای منم هیچکس نمی‌تونه جای مامان شادی رو بگیره.

سری تکون دادم و زمزمه کردم: درست میگی.

***

- کامران آروم‌تر بدو.

با خنده برگشت سمتم و گفت: مامان بیا دیگه، پش بابایی کوجاشت؟

کنارش ایستادم و به مقصد اشاره کردم.

ـ اون درخت رو می‌بینی؟ جلوی اون بابایی قایم شده.

باشه‌ای گفت و سمتش دوید. لبخندی از این شور و شوقش زدم و با قدم‌های آهسته سمت سنگ قبر کامران رفتم. کنار کامران کوچولو که نشسته بود نشستم. دسته گل رز سیاهی که گرفته بودم رو کنار سنگ گذاشتم و مشغول فرستادن فاتحه شدم.

رو به کامران گفتم: کامران بابایی آدم خیلی خوبی بود.

سرش رو بالا آورد و گفت: مشل تو؟

سری تکون دادم که گفت: مامان میشه با بابایی تنها شهبت بکنم؟

دستم رو روی شونش گذاشتم و لب زدم: خیلی خب عزیزم. من همین اطرافم!

بعد بلند شدم و بین قبرها قدم زدم. یهو به فکرم زد برم بالا سر قبر مادر اشکان. احتمالا همین اطراف باید باشه.

بعد کلی گشتن کنار یه نهال پیداش کردم. آروم نوشته‌های روش رو برای خودم زمزمه کردم.

ـ شادی آریامهر. متولد هزار و سیصد و شصت، وفات هزار و سیصد و نود و نه.

این... این یعنی همون سالی که کامران فوت کرد اونم از این دنیا رفت. پس بگو اشکان چرا اینقدر همدلی می‌کرد و می‌گفت صدف هم‌سن کامرانه؛ اون سالی که کامران به دنیا اومد صدف، خواهرش به دنیا اومد. مغزم از اینقدر فهم داشت سوت می‌کشید. بیخیال درگیری‌های ذهنم؟ با فرستادن فاتحه نفس عمیقی کشیدم و پیش کامران رفتم.

- خب آقا کوچولو حرف‌هاتون تموم شد؟ می‌بینم که سنگ رو با گلاب شستی؟

خیره شد بهم و گفت: آله مامانی تموم شد. من لفتم حلوا لو پخش کنم. شما هم با بابا خشوشی و تنها حلف بژن.

بعد ظرف حلوا رو گرفت و با زدن بوسه‌ای به گونم رفتش. بالا سر قبر کامران نشستم و همونطور که گل‌های رز رو پرپر می‌کردم لب‌زدم.

-خب سلام آقا کامران، حالت خوبه؟ با پسرت قشنگ درد و دل کردی نه؟ از شیرین زبونیش خوشت اومد؟

لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم: کامران نیستی ببینی چجوری قد میکشه و نیستی تا بزرگ شدنش رو ببینی. حالا بیخیال این حرف‌ها، یادت که نرفته امروز چه روزیه؟ اگه یادت نباشه خیلی ازت دلگیر میشم!

نگاه گذرایی به کامران انداختم و با لبخند گفتم: باشه حالا، این دفعه ازت ناراحت نمیشم. امروز سالگرد ازدواجمونه. از ازدواجمون 8 سال می‌گذره. چهار سالش رو باهم بودیم و به قشنگترین شکل ممکن جشن گرفتیم؛ ولی چهار سال دیگش...

و ادامش رو خوردم. نمی‌خواستم نبودش رو به روش بیارم؛ چون که می‌دونستم هردومون باز ناراحت می‌شیم. خب راست میگم دیگه، نبود کامران بد دردیه که تموم این چهار سال افتاده بود به جونم. هر چقدر پسرمون باشه، هر چقدر هم محبت «خانواده» باشه.

قطره‌های اشک خود به خود روی گونم سرازیر می‌شدند.

به گل‌ها اشاره کردم و گفتم: اصلا گفته بودیم مهریه‌ام بشه یه شاخه گل رز سیاه، یادته برای چی این رو گفتم؟ گفتم اگه قرار بشه روزی ازت جدا بشم زندگیم تیره تار میشه. بخاطر همین ازت یه شاخه گل رز سیاه می‌خوام. کامران ولی تو رفتی، تو از من جدا شدی. نگاه کن چهار ساله دارم برات رز سیاه میارم!

اشک‌های روی صورتم رو پاک کردم و با خنده گفتم: باشه حالا تو هم عصبی نشو دیگه گریه نمی‌کنم. کامران خیلی دلم برات تنگ شده! می‌دونم جمله خیلی مزخرفیه ولی باور کن بدون تو خیلی داره سخت می‌گذره! پسرت هعی بهونت رو می‌گیره و بعضی وقت‌ها هم گریه می‌کنه. من که نمی‌تونم جای تو رو براش پر کنم، جای تو بودن سخته!

با اومدن کامران کوچولو اشک‌هام رو زود پاک کردم که بغلم کرد و گفت: مامان تموم شد. مامانی چلا گلیه کلدی؟

لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم.

با لب و لوچه آویزون گفت: سایه‌بانو ولی شما گلیه کلدی!

بوسه‌ای روی گونش زدم و گفتم: با بابایی خدافظی می‌کنی بریم؟

از کنارم پرید و کنارش رفت و بوسه‌ای به سنگ زد.

ـ خدافژ بابایی ژونم، ژود بلمی‌گلدیم.

بعد دستم رو گرفت و باهم رفتیم. دل کندن از جایی که عشق زندگیم توش خوابیده بود سخت بود؛ ولی کامران گیر داده بود که بریم شهربازی. طبق گفتش سمت شهربازی رفتم.

بعد از کلی بازی وقتی که شب شد به دوتا بستنی راضی شد که برگردیم خونه. تو راه هم خوابش برده بود.

تقریبا ساعت دور و برای 10 شب بود. داشتم رانندگی می‌کردم که دیدم یکی جلوی یه خونه بود، خیلی شبیه اشکان بود. بیشتر که دقت کردم فهمیدم خودشه. کنارش ماشین رو نگه داشتم و با صدایی که سعی می‌کردم کامران رو بلند نکنم صداش زدم. برگشت سمتم و با دیدنم ترسیده گفت: سایه تویی؟ بابا ترسوندیم!

از ماشین پیاده شد و سمتش رفتم و گفتم: اینجا چیکار می‌کنی؟

دستاش رو بغل کرد و پرو پرو گفت: تو در خونه من چیکار می‌کنی؟ تعقیبم می‌کردی؟

چشمام رو ریز کردم و گفتم: اونقدر مهم نیستی که تعقیبت کنم داشتم رد می‌شدم، چرا نمیری تو؟

با اعتماد به نفس گفت: در مهم بودنم که شکی نیست؛ ولی حالا که پرسیدی بهت میگم. متاسفانه کلید خونه رو تو شرکت جا گذاشتم و الان کلید ندارم. خواستم برم برش دارم که یادم اومد کلید شرکت رو دادم به کارگر شیفت صبح. بعدم می‌خواستم برم هتل که فهمیدم ماشینم خاموش شده!

از وراجیش دستام رو بالا آوردم و کلافه گفتم: باشه باشه فهمیدم بابا. راه دیگه‌ای نداری؟

یکم فکر کرد و با شیطنت گفت: مگر اینکه...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و سوم

از ماشین پیاده شدم و خواستم کامران رو بغل کنم که اشکان نگذاشت و خودش بغلش کرد. کلید رو از کیفم درآوردم و در رو باز کردم. باهم رفتیم داخل و پشتمون در رو بستم. سوار آسانسور شدیم و دکمه طبقه 5 رو زدم. با رسیدنمون بیرون اومدیم. خواستم کلید بندازم تا بریم داخل ولی صدای همسایه توجه هردومون رو جلب کرد.

- سایه خانم.

باز این همسایه فضول از واحدش بیرون اومد. باز خوبه مالک کل آپارتمان خودم بودم؛ اما مثل اینکه باید برای همه چیز بهش جواب پس بدم! برگشتم سمتش و با لبخندی که معلوم بود الکیه گفتم: سلام مهناز خانم، شبتون بخیر.

اونم با نگاه گذرایی به اشکان گفت: شب شما هم بخیر، دیر اومدید نگران بودم اتفاقی براتون افتاده باشه.

آره جون خودت، تو نگرانی؛ زنیکه حسود فضول!

- بیرون کار داشتم، نیازی نبود نگران بشید عزیزم.

به اشکانی که داشت به بحثمون گوش می‌داد اشاره کرد و گفت: معرفی نمی‌کنی گلم؟

دست مشت شدم رو پشت قایم کردم و گفتم: ایشون مهمون من هستش گلم!

چون جواب بی‌سر و تهی بهش داده بودم معلوم بود که خیلی عصبانی شده بود، این رو از ساییدن دندون‌هاش به هم و خداحافظیش میشد فهمید. پوفی کشیدم و با باز کردن در داخل رفتیم. صدای بسته شدن در با صدای خنده‌های ریز اشکان یکی شد. متعجب چرخیدم و پرسیدم: به چی می‌خندی؟

با ته مونده‌ی خندش گفت: خیلی خوب جوابش رو دادی سایه. این همیشه اینقدر فوضوله؟

همونطور که چراغ هارو روشن می‌کردم سری تکون دادم. نگران بودم، نگران اینکه از این فضولیش که اشکان رو دیده بره بذاره کف دست امیر. درسته امیر بهم اعتماد داره؛ ولی نمی‌خواستم هیچکس فکر نابه‌جا بکنه!

- میگما سایه، چقدر دیزاین خونت قشنگه!

لبخندی زدم و گفتم: اهوم، سلیقه‌ی کامرانه.

شوکه جلوم ایستاد و گفت: کامران، جان؟ همین کامران کوچولوی خودمون رو میگی؟

نفس عمیقی کشیدم و با اشاره به قاب عکسش گفتم: نچ، منظورم شوهرمه، کامران.

با دیدن عکس یه لحظه احساس کردم نفسش رفت. طوری که سینه برای نفس کشیدن بالا و پایین نمی‌رفت. چشماش مات مونده روی عکس کامران نشسته بود و قصد دل کندن نداشت. کنارش ایستادم و آروم گفتم: اشکان خوبی؟

بدون اینکه نگاه برداره لب زد.

- این.. این شوهرته سایه؟

سری تکون دادم که ادامه داد: کامران.. من و کامران باهم رفیق بودیم. حتی تو آگاهی من، اون، امیر و صدرا باهم بودیم؛ ولی اصلا فکرش رو نمی‌کردم تو، همسری که کامران یک عالمه ازش تعریف می‌کرد باشی. تو مراسم خاکسپاریش بودم. می‌خواستم ببینمت و بهت تسلیت بگم ولی نبودی.

با تموم شدن حرف‌هاش سرم رو پایین انداختم و گفتم: اون موقع؛ چون بهم شوک زیادی وارد شده بود من تو کما بودم!

- اون موقع خواستم از امیر..

حرفش رو خورد. انگاری که یه چیز جدید کشف کرده باشه، با چشم‌های گرد شده خیره بهم گفت: سایه امیر برادر توئه؟

خمیازه کوچیکی کشیدم و گفتم: بله. الانم با خانُمش رفتند مسافرت.

لبخند کمرنگی زد و گفت: خیلی خب؛ بریم بالا تا همین وسط غش نکردی!

نمی‌دونم چرا؛ ولی ناجور خجالت کشیدم و می‌دونستم که لپام قرمز شده.

کامران رو تو بغلش جابه‌جا کرد و خم شد. لحظه‌ای بعد صداش کنار گوشم شنیده شد.

- خجالتتم قبول داریم سایه خانم!

نمی‌دونم؛ ولی این جملش خیلی به دل نشست. کامران هم اینطوری حرف می‌زد، شبیه کامران حرفش قشنگ بود! بخاطر اینکه طاقت بیارم زودتر از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق کامران رو باز کردم که آوردش و روی تختش گذاشتش. از اتاق بیرون اومد که در اتاق روبه‌روی خودم رو که برای مهمان بود، باز کردم و گفتم: بفرما، اینم اتاق شما. اگه چیزی می‌خواستی اتاق من روبه‌رو هستش. بهم بگو!

وارد اتاق شد و سمتم چرخید. مهربون نگاهم کرد و گفت: دستت درد نکنه سایه، بابت همه‌چی!

- خواهش می‌کنم. شبت بخیر.

چشمکی زد و گفت: شب تو هم بخیر.

وارد اتاق خودم شدم. نمی‌دونم چرا؛ ولی بغض داشتم. بغضی که ول کن نبود، بغضی که قصد خفه کردنم رو داشت.

اشکان

ساعت 3 شب بود ولی من هنوز خوابم نبرده بود. آخه مگه میشه؟ کسی که به عنوان دوستم و همدردم می‌دونستم زن بهترین رفیقم باشه؟ کاشکی سایه زن کامران نبود، اصلا کاشکی هیچ وقت نمی‌فهمیدم.

گلوم به کل خشک شده بود و نفس کشیدن برام دشوار بود. سایه بهم اجازه داده بود که اگه تشنم شد برم آب بخورم؛ چون اگه پارچ آب رو اینجا می‌گذاشت آبش گرم میشد. از روی تخت پایین اومدم و از اتاق زدم بیرون. می‌خواستم برم پایین که از اتاق سایه صداهای عجیب میومد.

بعد از کنجال‌های ذهنیم چند قدم جلوتر رفتم که صداها واضح‌تر شد. صدای ناله‌ها و گریه‌های سایه از پشت در شنیده میشد.

احساس می‌کردم همه این گریه‌ها تقصیر من بود. کاشکی کو میشدم و دیزاین خونه همراه عکس کامران رو نمی‌دیدم. کاشکی زبونم قطع میشد و هیچ وقت به سایه نمی‌گفتم «خجالتت رو هم قبول داریم».

کاشکی اصلا اون کلید لامصب رو تو اون شرکت کوفتی جا نمی‌گذاشتم. دستی به صورتم کشیدم و خواستم برگردم که در یهو باز شد و سایه با چهره...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و چهارم

سایه با چهره‌‌ای که از بس گریه کرده بود زیر چشماش گود افتاده بود خیره نگاهم کرد. کلا زبونم بند اومده بود و درست نمی‌تونستم کلمات رو کنار هم بچینم.

- می‌خواستم.. سایه.. برم.. پایین.. سایه تو خوبی؟

نگاهش رو ازم دزدید و گفت: بفرمایید.

بعد در اتاقش رو بست و سمت تراسی که ته راهرو بود رفت. دستی به صورتم کشیدم و...

کاشکی حالش بهتر بشه!

***

سایه

با شستن دست و روم و انداختن شال مشکیم روی سرم، از اتاق بیرون زدم. در اتاق کامران رو زدم و گفتم: کامران، عزیزم بلند شو مهدکودکت دیر میشه ها!

در اتاق اشکان رو هم زدم و گفتم: اشکان تو هم بیدار شو دیگه!

وقتی دیدم هیچ کدومشون جواب نمی‌دند در اتاق کامران رو باز کردم؛ ولی سر جاش نبود. نگران در اتاق اشکان رو باز کردم که دیدم دوتایی روی تخت نشستند و با هم بازی می‌کنند. با دیدنم صدای خندشون که کل اتاق رو برداشته بود قطع شد و سرجاشون نشستند. اشکان یه چیزی رو گرفت و پشتش قایم کرد و به کامران چشمکی زد. چرا این دوتا اینقدر مشکوک بودند؟

آب دهنش رو قورت داد و لب زد.

- سلام سایه، صبخیر. کله صبح کامران یکم ناخوش احوال بود، بعد آوردمش تو اتاق خودم تا باهم بازی کنیم یکم حالش بهتر بشه.

نگاهم رو به کامران که خودش رو کنترل می‌کرد تا نخنده دوختم و یه‌تای ابروم رو دادم بالا.

- ممنون؛ ولی مطمئنی حالش بد بود؟

ایندفعه کامران بود که تند تند گفت: مامانی عمو اشکان راشت میگه. حالم خوف نبود!

سری تکون دادم و گفتم: خیلی خب، میز صبحونه رو آمده می‌کنم بعد بیاید پایین، البته اگه بازیتون تموم شد!

وقتی مطمئن شدم بلند شدند راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم. حدس می‌زدم که چشمام بخاطر دیشب گود افتاده باشه. بیخیال مشغول دم کردن چایی شدم. ظرف‌های مربا، کره، پنیر، خامه و مخلفات رو روی میز چیدم و روی صندلی نشستم و منتظر موندم تا چایی دم بکشه و اشکان همراه کامران بیاد.

با اومدنشون بلند شدم و چایی رو تو سه‌تا لیوان خالی کردم. روی میز گذاشتم که جوابم دستت دردنکنه‌ای از سمت جفتشون شد. روی صندلیم نشستم و با صدای کامران، نگاهم رو بهش دوختم.

- مامانی عمو اشکان عکش شدف لو نشونم داد. هم‌شن منه.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم که اشکان لقمه‌ی کوچولویی دست کامران داد و گفت: سایه دیشب...

پریدم وسط حرفش و گفتم: اهوم، دیشب شب خوبی بود. یه ستاره دنباله‌دار هم دیدم!

از حرف‌هام هردوشون بهم خیره شدند. نمی‌خواستم از دیشب کامران چیزی بفهمه! کاشکی اشکان درک کنه و دیگه در موردش چیزی نگه.

فکر کنم فهمید که سریع بحث رو عوض کرد و گفت: میگم سایه امروز می‌خوای من کامران رو برسونم؟

از این جملش معلوم بود که می‌گفت گریه‌های دیشبت خواب رو از چشمات برداشته، یکم استراحت کن.

خواستم مخالفت کنم که کامران زودتر گفت: آله مامان میشه؟

لقمه کوچولویی بهش دادم و گفتم: مگه عمو اشکان نمی‌خواد بره شرکت؟

اشکان یکم از چاییش خورد و گفت: خب سر راهمم کامران رو هم می‌رسونم.

ناچار گفتم: باشه، تسلیم! ولی به شرط اینکه کامران اذیت نکنه.

کامران خم شد سمتم و با زدن بوسه‌ای به گونم گفت: سایه‌بانو من که هیچ‌وقت اژیت نمی‌تونم؛ ولی چشم.. باژم چشم!

بعد از خوردن صبحونه و جمع کردن ظرف‌ها با کامران داخل اتاقش رفتیم. داشتم دکمه‌های لباس سبز رنگش رو می‌بستم که گفت: مامان‌ژون!

دکمه اول رو بستم و زمزمه کردم: جان مامان.

- عمو اشکان خیلی مهلبونه، شبیه بابایی هم هشت!

یکم یه حرفی که زد فکر کردم. درست می‌گفت. کارهای اشکان، خنده‌هاش، حرف‌زدنش، بیشتر حرکاتش شبیه کامرانه. چطور تا الان به این مورد توجه نکرده بودم؟ اگه بخوام همین الآن یه اعتراف بکنم اینه که بیشتر از پسر کوچولوم من و رو یاد کامران می‌ندازه.

دکمه دوم رو بستم و گفتم: آره عزیزم؛ عمو اشکان خیلی شبیه باباییه.

- نمیشه ژای بابا باشه؟

و این جملش بود که باعث شد دستم روی دکمه سفید رنگ سوم خشکش بزنه. یعنی چی که اشکان جای کامران رو بگیره؟

من اجازه ندادم، یعنی نمی‌خواستم کسی توی این چهار سال جاش رو پر کنه بعد اشکان بیاد و...

حتی فکر کردن بهش عصبانیم می‌کرد. درسته شبیهش بود، درسته من رو یاد اون می‌نداخت ولی اگه بخواد جای اون رو بگیره...

نمی‌خوام، نه برای اشکان بلکه برای همه. ولی این جواب قانع کننده‌ای برای کامران نبود.

به چشمای رنگ شبش خیره شدم و گفتم: پسر کوچولوی من، تو فقط یه روزه عمو اشکان رو می‌شناسی. از کجا می‌دونی می‌تونه برات پدر خوبی باشه؟

یکم فکر کرد و شونه‌ای بالا انداخت.

دستاش رو گرفتم و گفتم: نمی‌دونی می‌تونه برات پدر خوبی باشه یا نه، مهربون بودن فقط کافی نیستش. منم نمی‌دونم برای من آدم مناسبی هست یا نه. درسته مهربونه، درسته دوسمون داره ولی این فقط به چشم خواهر برادریه. به غیر از همه اینها من دوست ندارم کسی جای بابا کامران رو بگیره. تو دوست داری؟

ایندفعه اون بود که دستام رو بین دست‌های کوچیکش گرفت و گفت: منم دوشت ندالم کشی جای بابایی لو بگیله. اصلا شایه خانم شما به خودت فکل می‌تونی؟ من دوشت ندالم مامان ژونم تنها بمونه. به غیل از اینها هم دوشت ندالم نبود بابا اژیتت کنه.

اخم بامزه‌ای بین ابروهام نشوندم و گفتم: من اذیت نمیشم، بعدشم کی گفته گفته من تنهام. تا تو باشی من تنها نیستم که هیچ حس می‌کنم دنیا رو دارم.

بعد شروع به بستن تموم دکمه‌هاش کردم. شالم رو درست کردم و با گرفتن کولش خواستم از اتاق بریم بیرون که برگشت و عکس کامران که رو میزش بود رو برداشت و بوسه‌ای بهش زد. خندون برگشت سمت و با گرفتن دستم رفتیم پایین.

اشکان رو کاناپه نشسته بود و مشغول ور رفتن با گوشیش بود. با اومدنمون سر جاش ایستاد و گفت: اومدید، بریم کامران.

کامران سریع رفت کنارش و گفت: بلیم عمو اشکان.

ابرویی بالا انداخت و با بغل کردن کامران گفت: نگاه کن آقا کوچولوی ما چقدر خوشتیپ شده، لباسش ستِ با چشمای مامانش.

لبخندی زدم و باز گفتم: بازم دستت دردنکنه اشکان.

-خواهش میکنم. ما دیگه رفتیم، بای بای.

همراه کامران دستاش رو بالا آورد و تکون داد. در رو باز کردم و خواستند برند که صداشون زدم. متعجب برگشت سمتم و گفت: چیشده.

دستام رو قفل هم کردم.

- خواستم بگم مواظب خودتون باشید.

دستاش رو روی چشماش گذاشت و گفت: چشم سایه خانم. خدافظ.

- خدافظ.

با رفتنشون در رو بستم. نفس عمیقی کشیدم و سمت اتاقم رفتم تا پی‌دی‌اف کتاب جدیدی که تحویل گرفتم رو ویراستاری کنم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و پنجم

با برداشتن کادو همراه کامران از ماشین پیاده شدیم. زنگ در رو زدم که چند ثانیه بعد صدای سهیلا پیچید.

 - سلام سایه، بیا بالا.

در باز شد. باهم داخل رفتیم و در رو بستم.

امروز تولد کامیار، پسر کوچولوی سهیلا و کیوان بود که 2 ساله میشه. با رسیدن آسانسور پیاده شدیم که کامران رو کرد سمتم و گفت: مامان‌ژون همه چیژم خوبه؟

پاپیون قرمز زیر گلوش رو یکم جابه‌جا کردم و گفتم: عالی شدی!

که همون موقع در خونه باز شد و سهیلا تو قاب در نقش بست. جلوتر رفتم که محکم بغلم کرد و گفت: سلام آبجی، دلم برات یه ذره شده بود!

از خودم جداش کردم و گفتم: سلام سُلی، دل منم برات تنگ شده بود.

بوسه‌ای روی گونم زد و رفت سمت کامران کوچولو.

وارد شدم و مشغول سلام علیک با بقیه شدم. مثل اینکه همه اومده بودند و من آخرین نفر بودم. با راهنمایی سهیلا وارد اتاق مهمان شدم و لباسم رو با لباس مهمونی‌ای که آورده بودم عوض کردم.

تو آینه به خودم نگاه کردم. رنگش شکلاتی بود و آستین‌هاش گشاد بود. لبه‌های آستینش پرهای ریز قهوه‌ای رنگی بود و این زیباییش رو چند برابر می‌کرد. با دیدن رنگ چشمام پوزخندی زدم، رنگ سبز روشنش که هر کسی رو دیوونه خودش می‌کرد الان به رنگ سبز لجنی در اومده بود و با مشکی مو نمی‌زد! دلگیر، لبخندی تو آینه به خودم زدم و شال مشکیم رو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.

نجمه و کامران رفته بودند و داشتند با کامیار کوچولو بازی می‌کردند. پیش سهیلا که تو آشپزخونه داشت میوه‌هارو می‌چید رفتم که دیدم داشت با کیوان حرف می‌زد. با اومدنم حرفشون رو خوردند و سمتم برگشتند. به خودم اشاره کردم و شرمنده گفتم: فکر کنم مزاحم شدم.

کیوان از اون حالت بیرون اومد و با خنده گفت: نه نه زن داداش این چه حرفیه، شما رو سر ما جا دارید!

سهیلا هم با اخم بامزه‌ای گفت: اونوقت من؟

باز خندید و با کشیدن دستی به ته‌ریشش گفت: شما تو قلب ما جا دارید!

با حرفش سه نفرمون زدیم زیر خنده. اگه بخوام یکی از بهترین زوج‌هایی که تو عمرم دیدم رو بگم سهیلا و کیوان بودند، هم دیگه رو صادقانه دوست داشتند و با اینکه یه پسر کوچولو داشتند، بازم از علاقشون نسبت به هم کم نمی‌شد.

با رفتن کیوان، کنار سهیلا که داشت میوه‌هارو توی ظرف می‌چید ایستادم. نگاهی بهم انداخت و گفت: سایه لباست خیلی بهت میاد. انگاری برا خودت ساخته شده!

لبخندی زدم و گفتم: قابلی نداره ها.

یه تای ابروش رو انداخت بالا و شیطون گفت: قابلی نداره؟ پس درش بیار!

منم لبخند خبیثی زدم و گفتم: اینجا بِکَنَم سُلی؟

هر دومون باز زدیم زیر خنده.

با گرفتن ظرف میوه گفت: نه بابا شوخی کردم.

ظرف‌هارو همراه چاقو و چنگال‌ها برداشتم و گفتم: می‌دونم.

بعد باهم رفتیم داخل سالن.

________

جشن تولد با برنامه ریزی و تدارک دیدن‌های سهیلا به خوبی گذشت. همه روی مبل‌های فیروزه‌ای رنگ نشسته بودیم. یه عده‌ای داشتند باهم حرف می‌زدند و یه عده دیگه هم توی گوشی بودند. امروز حالم خوب بود و این حال خوبه رو مدیون کامیار کوچولو بودم. با خستگی روی مبل نشستم و مشغول ور رفتن باهاش شدم.

تو خودم بودم که صدای امیر رو که صدام زد از کنارم شنیدم.

- سایه!

سرم رو بالا آوردم و زمزمه کردم: جانم داداش!

شربت آلبالو رو دستم داد و گفت: بیا.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: آب شنگولی؟

کنارم نشست و خونسرد گفت: وصله من نیست!

با زبون درازی گفتم: چرا؟ برای کسی که سیگار می‌کشه این جور چیزا بعید نیست.

چیزی نگفت که دوباره سرم رو بردم تو گوشی.

- سایه.

بدون اینکه چشم بردارم گفتم: هوم.

یهو گوشی رو از کشید که با اخم گفتم: امیر چیکار می‌کنی؟ بدش به من.

صفحش رو خاموش کرد و روی میز روبه‌رومون گذاشتش و این نشون از این می‌داد که می‌خواد حرف مهمی بزنه.

کامل سمتش چرخیدم که گفت: وقتی با یسری از افغانستان برگشتیم اومدیم خونتون. اون همسایه که چهار سال پیش اومده بود تو آپارتمان یه چیزایی بهم می‌گفت. می‌گفت تو یه مرد رو آوردی تو خونت. حقیقت داره؟

با شنیدن این حرف‌هاش نگاهم رو پایین آوردم و این باعث شد عرق سردی از کمرم پایین بیاد. پس بالاخره کار خودش رو کرده بود.! یکی نیست بگه آخه به تو چه؟ تو سر پیازی، ته پیازه؟ من یکیو بیارم به خونم تو چرا می‌سوزی؟ زنیکه حسودِ فضول! من آخر اگه یه جوابی بهش بدم، که دیگه هرکاری بکنه الا چغلی!

- پس حقیقت داره.

سرم رو بالا آوردم و با صدای آرومی گفتم: امیر اون فقط مهمونم بود، همین!

چهرش آروم بود ولی اون چشم‌ها همه‌چیز رو لو می‌دادند. عصبی بود، خیلی خیلی عصبانی! با این حال دستاش رو قفل هم کرد و گفت: سایه من نمی‌خوام تورو دعوا کنم یا بهت تذکر بدم؛ چون می‌دونم خودت عاقل هستی و می‌دونی با زندگیت چجوری تا کنی. نمی‌خوام تو کارهات دخالت کنم یا هر چیز دیگه چون مسئول زندگیت خودت هستی!

انگشت‌هایی که الان مشت شده بودند کنار پاهام گذاشتمشون و گفتم: ولی اون آقا...

وسط حرفم پرید و گفت: حتی نمی‌خوام بدونم اون مرد کیه و برای چی آوردیش تو خونت؛ ولی اگه هر موقع به مشکل خوردی من خودم هستم. دوست ندارم کسی جز خانوادت درد و دل‌هات رو بشنوه، باشه؟

چیزی نگفتم که تاکیدی دوباره گفت: باشه؟

سری تکون دادم و دیگه حرفی نزدم. نمی‌دونستم، این رو بزارم به پای غیرت برادری یا حسود بودنش!

می‌خواستم بهش بگم اون رفیق خودتونه؛ ولی دیگه دوست نداشتم این بحث رو ادامه بدم، به هر قیمتی!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و ششم

***

- شکوفه‌ها سر از شاخه‌های خشک شده بیرون می‌آورند و سرخی‌اشان کم از سرخیِ سیب‌های رسیده شیرین ندارد.

باد بهاری می‌وزید و شاخه‌ها را به بازی خود درآورده بود.

راستش را بگویم، دروغ چرا؟

بازی زندگی کم از بازی بادها ندارد، اول آرام است و بعد جدی می‌شود. کم کم بزرگ می‌شود و این بزرگ شدن بود که غوغا برپا می‌کرد. غوغا برپا می‌کند و ما هستیم که قربانی این بازی زندگی هستیم. حالا شاید میان این بادهای وحوش شکوفه‌های سرخی از دلمان بیرون...

با زنگ زدن گوشی، نگاهم رو از صفحه لپتاپ که مشغول ویراستاری یه مجموعه دلنوشته بودم گرفتم و بدون اینکه به اسم افتاده نگاه کنم جواب دادم: بله؟

چند لحظه صدایی نیومد که خواستم قطع کنم؛ ولی گفت: سلام سایه.

با صدای آشناش لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: سلام اشکان، خوبی؟

- من خوبم تو چطوری؟ کامران خوبه؟

نگاه گذرایی به لپتاپ انداختم، یه بویی میومد ولی نفهمیدم بوی چیه. گفتم: اهوم ما خوبیم، اتفاقی افتاده؟

- می‌خواستم بگم که...

دست آزادم رو روی صورتم زدم و با داد گفتم: غذا سوخت!

سریع از سر جام بلند شدم و سمت اجاق گاز رفتم.

- الو سایه چیشده؟

زیر گاز رو خاموش کردم و ماهیتابه‌ای که غذاش سوخته بود رو زیر شیرآب گذاشتم. آب رو روش باز گذاشتم که همین موجب شد بخار از داخل سینک بیرون بیاد. با بویی که داشت خفم می‌کرد پنجره‌ رو بازکردم و نفسی گرفتم. خاک تو سرت سایه!

سری به عنوان تاسف برای خودم تکون دادم که صدای گوشی نظرم رو جلب کرد.

- الو سایه، خوبی دختر؟

از روی میز برداشتمش و روی صندلی نشستم و همونطور که به شاهکارم نگاه می‌کردم گفتم: غذای کامران... پوفف، سوخت.

با شرمندگی گفت: ببخشید، من حواست رو پرت کردم!

دستی به چشمام کشیدم و گفتم: نه اینطور نیستش، داشتی چی می‌گفتی؟

تک سرفه‌ای رو و گفت: می‌خواستم بگم صدف برای چند هفته‌ای از پیش بابا احمد اومده پیش من. خواستم تو و کامران رو فردا برای ناهار دعوت کنم.

با حرفاش نگاهم روی گلدون روی میز ثابت موند. اون می‌خواست ما بریم خونش؟ امیر یه هفته پیش با همون حرف‌هاش نامستقیم گفت که نمی‌خواد من باهاش در ارتباط باشم؛ ولی حالا...

زندگی من به خودم مربوطه، این رو هم امیر خودش گفت! دوست نداشتم کسی برام تصمیم بگیره، خودم می‌دونم چی درسته و چی غلط. این فقط یه مهمونی بود!

- کجا رفتی تو سایه؟

- همین‌جام، فقط کی؟

یکم فکر کرد بعد گفت: امروز چطوره؟

با چشمای گرد شده و صدایی که جیغ جیغویی ازش داد می‌زد گفتم: امروز که نه! کلی کار دارم.

با خنده گفت: باشه حالا، فردا چطوره؟

انگاری که روبه‌روم باشه سری تکون دادم و گفتم: اهوم، پس فردا می‌بینمت.

- مرسی. پس تا فردا خدافظ.

- خدافظ.

بعد از قطع کردن، گوشی رو روی میز گذاشتم. مطمئنم اگر کامران بشنوه خیلی خوشحال میشه!

***

طبق عادت همیشگیش وقتی از در بیرون اومد خودش رو پرت کرد تو بغلم. بلندش کردم و گفتم: سلام آقا کوچولوی من، احوال شما؟

گونم رو بوسید و گفت: عالی، شما حالتون چطوله سایه‌بانو؟

سرم رو تکون دادم و گفتم: منم خوبم، کامران با دوتا فلافل امروز چطوری؟

دستاش رو بهم کوبید و گفت: عالیه، پش پیش به شوی ماشین.

خواستیم بریم که...

- سلام سایه خانم.

سمت آقای هاشمی که بابای آرشا بود برگشتم. آقای خوبی بود و همسرش دوسال پیش فوت کرده بود.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سلام آقای هاشمی خوب هستید؟

آستین‌ها پیرهن سفیدش رو بالا زد و گفت: ما که شما خوب باشید خوب هستیم، مهم اینه که شما حال احوالتون خوب باشه که الحمدالله خوبه.

این یه قلم رو یادم رفت که بگم. یه آدم که کنار خوب بودنش وراجی بلد بود!

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خیلی ممنون، اگه اجازه بدید مرخص بشیم!

سرش رو بالا آورد و خجالت زده گفت: خواهش می‌کنم، بفرمایید. اصلا می‌خواید خودم برسونمتون؟

نفس عمیقی کشیدم و با هزار بدبختی ازش خدافظی کردم و همراه کامران سوار ماشین شدم و راه افتادم. کامران فلافلش رو از کیسه پلاستیکی بیرون آورد و مشغول خوردنش بود. یکم نزدیک آورد و گفت: مامانی تو می‌خولی؟

لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم نوش جونت.

باشه‌ای گفت و به خوردنش ادامه داد. همونطور که حواسم به خیابون بود گفتم: کامران یه خبر خوش برات دارم، اگه گفتی؟

برگشت سمتم و خوشحال گفت: تولد نجمه‌ست؟

نگاه گذرایی بهش انداختم و زمزمه کردم: نچ.

- قلاله بلیم خونه آقا ژون و ماما ژون؟

لبخندی زدم و گفتم: خیر.

یکم فکر کرد و گفت: می‌خوایم عمو اشکان رو ببینیم؟

سری تکون دادم و گفتم: بله، فردا قراره بریم خونه عمو اشکان، صدف هم هستش.

محکم دستاش رو بهم کوبید و گفت: آخ ژون، این خیلی خوبه مامانی.

با لبخند نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: می‌دونم گل پسرم.

***

با خشک کردن موهام بافتی بهشون زدم و با کش سفید سادم بستمون و پشتم فرستادمشون.

مانتو سیاهم رو که بلندیش تا زانوهام بود رو تنم کردم. تو آینه به خودم نگاه کردم. سیاه ساده بود و فقط لبه آستین‌هاش گشاد بود و مروارید سفید کار شده بود.

سیاه، رنگی که این چهار سال رو تنم نشسته بود و حال کندن رو نداشت. صورت ساده و بی‌روحی که نمی‌خواست رنگ روی تازه بگیره. چشمای سبز تیره‌ای که روشنایی سابق رو دیگه نداشت.

تو افکارم پرسه می‌زدم که صدای در اومد. احتمالا کامران بود. سمت در رفتم و بازش کردم که خوشحال خواست یه‌چیز بهم بگه ولی با دیدنم حرفش رو خورد. متعجب گفتم: چیزی شده عزیزم؟ تو چرا هنوز آماده نشدی؟ دیر میشه ها؟

با صدای گرفته‌ای گفت: مامانی تو همش که سیاه پوشیدی! نمیشه یه رنگ دیگه بپوشی؟

حالا هم باید برای این فنچل کوچولو بگم؟ نمی‌تونستم که الان لب باز کنم و بگم که هنوز بخاطر پدرته. خب برای اونم سخته، نمی‌خواستم باز ناراحتش کنم.

روی زمین، روبه‌روش زانو زدم و گفتم: کامران من این رنگ رو دوست دارم. بخاطر همین هم همه لباس‌هام سیاهه. مگه تو هم رنگ سبز رو دوست نداری؟

دستش رو لای موهای فِرِش که نمی‌دونم به کی رفته کشید و گفت: من رنگ شبز رو دوشت دارم چون رنگ چشای توئه.

دست کوچولوش رو بوسیدم و گفتم: قربونت برم من، پس برو همون رنگ سبز رو بپوش.

یکم فکر کرد و بعد سریع داخل اتاقش رفت. معلوم نیست باز چه نقشه‌ای کشیده! بلند شدم و شال مشکیم که لبش مروارید داشت و با مانتوم ست بود رو سرم کرد و کیفم رو برداشتم. به میز آرایش مثل این چند سال پوزخندی زدم و بدون اینکه از وسیله‌ایش استفاده کنم رد شدم. پایین منتظر کامران بودم که دیدم با سرعت از پله ها اومد پایین.

با اینکه فکر می‌کردم لباس سبزش رو می‌پوشه؛ ولی تی‌شرت سفیدش رو همراه کلاه و شلوار سفیدش پوشیده بود. ابروهام رو انداختم بالا و گفتم: مگه نمی‌خواستی سبز بپوشی؟

کنارم ایستاد و با لبخند گفت: تو مشکی پوشیدی، منم شفید موپوشم. اینطولی برعکش همیم، مشل خورشید و ماه، شب و روژ، برعکش هم شدیم و هر دوتامون جنتل‌من شدیم، نژرت؟

از شیرین زبونیش که کم از پدرش نبود خندم گرفت. آخه یه پدر پسر تا چه حد می‌تونستند شبیه هم باشند؟

چیزی نگفتم و با گرفتن دستش از خونه اومدیم بیرون. بعد از بستن در خواستم پایین برم که در واحد کناری باز شد و مهناز خانم اومد بیرون. با دیدنم لبخند زنان اومد سمتم.

- سلام عزیزم خوبی؟

نیمچه لبخندی به چهره پر آرایشش زدم و گفتم: ما که خوبیم ولی مثل اینکه شما بهترید.

لبخندش رو پر رنگ تر کرد و گفت: هوا خیلی خوبه می‌خوام برم قدم زدن. شما چی؟ مهمونی تشریف می‌برید؟

به کامران کوچولو که گیج به این بحث گوش می‌داد نگاهی انداختم و با ابروهای بالا رفته و لبی که به خنده باز میشد رو به مهناز خانم گفتم: بله، تشریف می‌برم مهمونی. اگه شما هم بخواید می‌تونید بیایدها! اینطوری به اطلاعاتتون اضافه بشه، هرچی باشه خبرهای شما بین‌المللی هست!

با گرفتن دست کامران سمت آسانسور رفتم و با قیافه عصبی و داغونش تنهاش گذاشتم.

سوار ماشین شدیم و به آدرسی که اشکان فرستاده بود رفتم.

تو راه هردومون ساکت بودیم و این موزیک بی‌کلامی بود که سکوت بینمون رو می‌شکست. گهگاهی هم بهش نگاه گذرایی می‌نداختم، لبخند رو لبش بود و مشغول درست کردن یقه لباسش بود. نفس‌عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم. سر راه هم یه دسته گل گرفتم.

با رسیدنمون ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و پیاده شدم. همزمان با من کامران هم اومد پایین. آپارتمان از نظر نمای بیرونی واقعا قشنگ بود.

بعد از اینکه زنگ رو زدیم وارد آپارتمان شدیم، تو آسانسور دکمه طبقه دوم رو زدم.

با رسیدنمون از آسانسور پیاده شدیم و دم در سفید رنگ رفتم. با زدن زنگ چند قدم عقب رفتم.

برای لحظه‌ای هیچ اتفاقی نیفتاد. یه تای ابروم رو بالا انداختم و خواستم دوباره زنگ رد بزنم که در توسط اشکان باز شد.

یه قدم جلو رفتم و با نیمچه لبخندی، رو به صورت مهربونش گفتم: سلام...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نود و هفتم

بعد از چند دقیقه که اسکن کردنش تموم شد به خودش اومد و گفت: ببخشید، سلام.

از کنار در کنار رفت و ادامه داد: بفرمایید داخل.

با وارد شدنم دسته گل رو بهش دادم و رفتم تو که نگاهم به اطراف گشت خورد. یه طرف کاناپه‌های طوسی و زرد به همراه تلویزیون بود و یه طرف هم مبل‌های سلطنتی و پرده‌ها، ست کرمی و شیری رنگ رو درست کرده بودند.

همون موقع یه دختر کوچولو با لباس سفید که شبیه عروسک شده بود و نشون می‌داد خواهر اشکان هستش از طبقات پایین اومد. موهای مشکیش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: سلام خاله سایه، خوبید؟

نگاه گذرایی به اشکان و کامران که داشتند باهم پچ پچ می‌کردند انداختم و روبه‌روی صدف زانو زدم تا هم قدش بشم.

با لبخندی گفتم: سلام قشنگم، من خوبم خودت خوبی صدف خانم؟

اونم متقابلا لبخندی زد و گفت: منم خوبم.

بعد خودش رو انداخت بغلم و دستاش رو دور گردنم محکم کرد. چند دقیقه شوکه مونده بودم ولی بعد، دستم رو روی کمرش گذاشتم و آروم نوازشش کردم. دقت که کردم چقدر شبیه اشکان بود. نمی‌دونم چرا ولی از اینکه صدف بغلم بود یه لحظه آرامش گرفتم که با حرف کامران گرفته شد.

- صدف خانم ایشون مامان من‌اند!

حرفش موجب شد صدف از بغلم بیرون بیاد و دستاش رو پشتش قفل کنه. احتمالا این رفتارش باید بخاطر مادرش که فوت کرده بود باشه. از جام بلند شدم و با اخم رو به کامران گفتم: آقا کامران شما نباید اول سلام بدید؟

پوفی کشید و با رفتن جلوش صدایی صاف کرد و گفت: شلام صدف، من کامرانم.

صدف هم لبخندی زد و دستش رو جلو برد و گفت: شلام. خوبی کامران؟

کامران نگاه گذرایی بهم انداخت و با خاروندن سرش گفت: ممنون منم خوبم، خودت خوبی؟

دستش رو پایین انداخت و فقط سری تکون داد و که باهم رفتند تو پذیرایی.

سمت اشکان که دستاش رو بغل کرده بود و روبه‌رو خیره بود برگشتم و گفتم: کجا برم تا لباس‌ها..

وسط حرفم پرید و گفت: طبقه بالا اولین اتاق دست چپ، اتاق منه می‌تونی بری اونجا.

سری تکون دادم و با گذشتن از پذیرایی، از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق سیاه رنگ که خط‌های منحنی سفید رنگ داشت رو باز کردم و داخل رفتم. با وارد شدنم چشمم به دیواری که عکس سیاه سفید اشکان که کل دیوار رو برداشته بود افتاد. دستش رو به چونش زده بود و ساعتش که مشکی افتاده بود زیبایی عکس رو دوبرابر کرده بود. کیفم رو روی میز گذاشتم و خواستم لباس‌هایی که همراهم آورده بودم رو بردارم که عکس نصب شده به دیوار توجهم رو جلب کرد. نمی‌دونم چرا ولی پاهام ناخواسته سمت اون عکس رفت. وقتی که جلوش ایستادم تازه تونستم افرادش رو واضح‌تر ببینم.

توی عکس اشکان بود که وسط مادر و پدرش ایستاده بود و می‌خندیدند. قبلا عکس مادرش رو دیده بودم ولی به‌نظرم الان، اینجا کنار خانوادش با اون لبخند خوشگل‌تر بود. فکر کنم اشکان بخاطر همین این عکس رو قاب کرده بود و دنج‌ترین جای اتاقش، نصب کرده بود.

لبخندی زدم و لباس بلند مشکیم که شبیه عبا بود رو تنم کردم. از همه لباس‌هام این یکی رو بیشتر دوست داشتم. آستینش یکم پف داشت و در کل ساده بود.

دستی به دامنش کشیدم و با نگاهی به خودم تو آینه، از اتاق بیرون اومدم. از پله‌ها پایین اومدم و خواستم وارد پذیرایی بشم؛ ولی با دیدن کامران و صدف که می‌خندیدند و باهم صمیمی حرف می‌زدند ایستادم.

لبخندی زدم و به ستون کنارم تکیه دادم و دستام رو به هم قفل کردم.

- چه زود باهم جفت شدند!

سمت اشکان که با سینی چایی پشتم ایستاد بود چرخیدم. نگاهش رو از روی اون دوتا برداشت و بهم خیره شد.

- صدف دختری نیست که زود با همه اوکی بشه و صمیمی بشه؛ ولی مثل اینکه با کامران راحت‌تره!

سری تکون دادم و با گرفتن سینی از دستش گفتم: بهتره بریم پیش بچه‌ها.

اونم باشه‌ای گفت و باهم وارد سالن شدیم.

با گذاشتن چایی‌ها روی میز گفتم: خب شما کوچولوها چی چی می‌گفتید؟

صدف برگشت سمتم و با لبخندی که از وقتی اومدیم روی لب‌هاش بود گفت: در مورد خودمون حرف می‌ژدیم خاله سایه.

بعد رو کرد به کامران و ادامه داد: کامران اتاقم رو نشونت ندادم. بلیم ببینی؟

با قبول کردن کامران دوتایی پریدند پایین و از پله‌ها بالا رفتند. لیوان چایی رو برداشتم و رو به اشکان خواستم چیزی بگم؛ ولی مثل اینکه اونم خواست چیزی بگه!

خندیدم و سری تکون دادم که اونم متقابلا خندید و گفت: اول تو بگو.

پلک‌هام رو برای لحظه‌ای روی هم گذاشتم و گفتم: تو اول بگو.

سری تکون داد و با نفس عمیقی، اشاره کرد به لباسم و گفت: می‌بینم که هنوز مشکی تنته!

نگاهم از چشماش سر خورد و روی یقش نشست. چرا این سوال رو پرسید؟ من که قبلا در این مورد باهاش حرف زده بودم پس چرا دوباره بحثش رو پیش کشید؟

با اخم ریزی گفتم: انتظار نداری که لباس‌های رنگارنگ بپوشم؟

با صدای نیمه بلندی که عصبی بودنش رو نشون می‌داد گفت: و همینطور انتظار ندارم که تا آخر عمرت سیاه بپوشی. بابا سایه ول کن دیگه، چهار سال عزاداری کردی بسه، چهار سال این رنگ کنارت بود بسه!

شوکه از حرف‌هایی که یهویی زده بود خیره شدم بهش. از هر کسی انتظار این حرف‌هارو داشتم ولی از اشکان، نه! فکر می‌کردم... فکر می‌کردم اشکان من رو می‌فهمه، درکم می‌کنه چون خودش عزیز از دست داده بود؛ ولی مثل اینکه اونم مثل امیر، مثل مامان بابا بود.

وقتی فهمید که چیزی نمی‌خوام بگم دستی به صورتش کشید و گفت: سایه نه بخاطر کامران کوچولو بلکه بخاطر خودت، نمی‌خوام بیشتر از این اذیت بشی، دوست ندارم ناراحت شدنت رو ببینم. به خدا خود کامران خدابیامرز هم نمی‌خواد ببینه تو اینطوری داری سر می‌کنی! میشه از دستم ناراحت نباشی؟

دستایی که می‌خواست مشت بشه رو از روی زانوم پایین آوردم و کنارم گذاشتم.

با صدای خش داری لب زدم.

- اتفاقی نیفتاده، بیخیال.

دستش رو باید موهای مشکیش کشید و گفت: وقتی بیخیال میشم که تو چشمات غم نباشه!

سرم رو آوردم بالا و با نیمچه لبخندی گفتم: نه، دلخوری‌ای وجود نداره.

در واقع از حرف‌های چند دقیقه پیشش اصلا خوشم نیومد. در واقع ته ته دلم داد میزد که ناراحتم.

لیوان چاییش رو توی سینی گذاشت و گفت: اگه دلخوری نیست پس میشه کمک کنی بریم ناهار بکشیم؟ من که خیلی گرسنمه، الانه که معده کوچیکه معده بزرگه رو بخوره.

لبخندی زدم و با تکون دادن سر، بلند شدیم و وارد آشپزخونه شدیم. خودش گفته بود که ناهار آلبالوپلو درست کرده و خب من این غذا رو دوست دارم. ظرفی بهم داد و گفت داخلش سالاد درست کنم تا خودش بقیه چیزها رو آماده کنه. روی صندلی نشستم و مشغول انجام وظیفه‌ای که شدم که بهم سپرده بود.

- چهار سال عزاداری بسه دیگه.

- انتظار ندارم تا آخر عمرت سیاه بپوشی.

- نمی‌خوام بیشتر از این اذیت بشی، دوست ندارم ناراحت شدنت رو ببینم.

- سایه ول کن.

- کامران خدابیامرز هم نمی‌خواد ببینه تو اینطوری داری سر می‌کنی.

با صدای اشکان به خودم اومدم و بهش خیره شدم.

- سایه چیکار کردی با خودت؟

هنوز مات، بدون هیچ واکنشی بهش نگاه می‌کردم که جعبه کمک اولیه رو برداشت و کنارم روی صندلی نشست.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...