رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

1 دقیقه قبل، عسل گفته است:

تا خواست چیز دیگری بارم کند گفتم 

ننه‌ام

می‌دانستم الان با کارد درون دستش به قسمت های مساوی تقسیمم می‌کند پس

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 87
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

من با رتبه آخر کنکور درحال آماده کردن خود برای از دست دادن سرم هستم

من از شما خواهش میکنم بازی رو خراب نکرده و جمله های مربوط به هم بگویید 

یس درست گفتی 

ارسال شده در (ویرایش شده)

پس مامان اخم کرد و دمپایی طبی را درآورد و گفت: وایستا واگرنه میزنمت

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم را کمی کج کردم و لبخند روی لبم کمی محو شد از گوشه چشمم به پدرم نگاه کردم که سرش را برایمان تکان می‌داد 

بیا بابامم برام تاسف میخوره 

- آخ بابا اگر بدونی زنت چقدر وحشیه

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، عسل گفته است:

سرم را کمی کج کردم و لبخند روی لبم کمی محو شد از گوشه چشمم به پدرم نگاه کردم که سرش را برایمان تکان می‌داد 

بیا بابامم برام تاسف میخوره 

- آخ بابا اگر بدونی زنت چقدر وحشیه

هرگز مادرم را آنقدر عصبی ندیده بودم 

رو به مادرم گفتم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12 دقیقه قبل، s.a گفته است:

هرگز مادرم را آنقدر عصبی ندیده بودم 

رو به مادرم گفتم

مامان جان من که چیزی نگفتم چرا این کارا رو میکنی که بابا برای تأسف بخوره خون خودتو کثیف تر نکن

ویرایش شده توسط محیا سمامی
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 دقیقه قبل، محیا سمامی گفته است:

مامان جان من که چیزی نگفتم چرا این کارا رو میکنی که بابا برای تأسف بخوره خون خودتو کثیف تر نکن

مادرم چشم غره پدر و مادر داری برام رفت و گفت: 

عین اون عمه تی دیگه چیکارت کنم 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌خواستم از خنده منفجر بشم چرا که در نگاه بابام خوندم که میگفت منظورت خواهر منه؟ 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

27 دقیقه قبل، مهدیه طاهری گفته است:

می‌خواستم از خنده منفجر بشم چرا که در نگاه بابام خوندم که میگفت منظورت خواهر منه؟ 

خدا کنه به خیر و خوشی تموم شه وگرنه بابا هم می خواد به دایی تیکه بندازه و اگه اینجوری پیش بره تا یه ماه باهم قهر میکنن

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)
18 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است:

خدا کنه به خیر و خوشی تموم شه وگرنه بابا هم می خواد به دایی تیکه بندازه و اگه اینجوری پیش بره تا یه ماه باهم قهر میکنن

نازنین، خوب پیش میری ولی اصلا به عنوان توجه نکردی😂 😂 قراره با اخرین حرف جمله بسازی

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

32 دقیقه قبل، مهدیه طاهری گفته است:

نازنین، خوب پیش میری ولی اصلا به عنوان توجه نکردی😂 😂 قراره با اخرین حرف جمله بسازی

وااای اصن نخوندم فک کردم فقط باید ادامه شو بگم🤦🏻‍♀️😂🤣

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است:

وااای اصن نخوندم فک کردم فقط باید ادامه شو بگم🤦🏻‍♀️😂🤣

مشکلی نداره از این به بعد با اخرین حرف پیش برو

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، زهره تقیزاده گفته است:

خدا کنه به خیر و خوشی تموم شه وگرنه بابا هم می خواد به دایی تیکه بندازه و اگه اینجوری پیش بره تا یه ماه باهم قهر میکنن

ناگهان خواهرم که در دلش عشق پسر عمه را پرورش میداد گفت

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 دقیقه قبل، s.a گفته است:

ناگهان خواهرم که در دلش عشق پسر عمه را پرورش میداد گفت

وا مامان دلت میاد این عجوزه رو به عمه مهربونم میچسبونی

و حلقش رو وا کرد و زبونش رو برای من تا انتها بیرون کرد، مامانم نه گذاشت نه برداشت دمپایی که به سمت من نشونه گرفته بود رو سمت خواهرم پرتاب کرد که به دماغش خورد و جیغ خواهرم به هوا رفت.. خنده منو بابا بود که سالن رو گرفت

مامان با جیغ رو بهش گفت

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، آناهیتا گفته است:

وا مامان دلت میاد این عجوزه رو به عمه مهربونم میچسبونی

و حلقش رو وا کرد و زبونش رو برای من تا انتها بیرون کرد، مامانم نه گذاشت نه برداشت دمپایی که به سمت من نشونه گرفته بود رو سمت خواهرم پرتاب کرد که به دماغش خورد و جیغ خواهرم به هوا رفت.. خنده منو بابا بود که سالن رو گرفت

مامان با جیغ رو بهش گفت

جمله تو با اخرین حرف جمله ی قبل شروع کن

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، آناهیتا گفته است:

وا مامان دلت میاد این عجوزه رو به عمه مهربونم میچسبونی

و حلقش رو وا کرد و زبونش رو برای من تا انتها بیرون کرد، مامانم نه گذاشت نه برداشت دمپایی که به سمت من نشونه گرفته بود رو سمت خواهرم پرتاب کرد که به دماغش خورد و جیغ خواهرم به هوا رفت.. خنده منو بابا بود که سالن رو گرفت

مامان با جیغ رو بهش گفت

تو چی گفتی؟ 

عمه ی مهربونم؟ یادت رفته ۱۷ سال پیش پشت چشم برای من نازک کرده بود؟ همین عمه ی مهربونت عید سال ۸۹ لباس هم رنگ لباس من خریده بود... حالا شده عمه ی مهربونم؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 ساعت قبل، _saye_ گفته است:

تو چی گفتی؟ 

عمه ی مهربونم؟ یادت رفته ۱۷ سال پیش پشت چشم برای من نازک کرده بود؟ همین عمه ی مهربونت عید سال ۸۹ لباس هم رنگ لباس من خریده بود... حالا شده عمه ی مهربونم؟

مبهوت دوپلک پشت سرهم زدم و با مخاطب قرار دادن عجوزه ۲ گفتم 

- آره واقعا خیلی کارای بدی کرده بود نچ نچ بابا یکم رو تربیت خواهرات کار کن مامان و اذیت نکنن

 

ویرایش شده توسط عسل
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

24 دقیقه قبل، عسل گفته است:

مبهوت دوپلک پشت سرهم زدم و با مخاطب قرار دادن عجوزه ۲ گفتم 

- آره واقعا خیلی کارای بدی کرده بود نچ نچ بابا یکم رو تربیت خواهرات کار کن مامان و اذیت نکنن

 

سپس تیغ رو از جیبم بیرون آوردم. چشم بستم. لبه‌ی تیزش رو روی مچ دستم قرار دادم و با کشیدنش روی رگم، تسلیم مرگ شدم. 

وقتی پلک از روی پلک برداشتم، متوجه عجیب شدن اطراف شدم. همه چیز رنگ و طرح رنگارنگ و غریبی داشت. صدایی به گوشم رسید.

- به دنیای مردگان خوش اومدی...

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه چشمم تیک کوچکی گرفت  و به شخصی که حرف رو درست کنار گوشم گفت خیره شدم و گفتم

- بیشین بینیم دنیای مردگان چیه خبر مرگم داشتم خواب میدیدم

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، عسل گفته است:

یه چشمم تیک کوچکی گرفت  و به شخصی که حرف رو درست کنار گوشم گفت خیره شدم و گفتم

- بیشین بینیم دنیای مردگان چیه خبر مرگم داشتم خواب میدیدم

مرد رو به رو به صدای خش داری گفت

میدانم باورش سخت است اما به دنیای مردگان خوش آمدی

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

47 دقیقه قبل، s.a گفته است:

مرد رو به رو به صدای خش داری گفت

میدانم باورش سخت است اما به دنیای مردگان خوش آمدی

یه سیلی به گوش خودم زدم که از خواب پریدم 

ولی اون سیلی رو من توی خواب به خودم نزده بودم، مامانم توی واقعیت بهم زده بود تا بیدارم کنه...

پشت چشمی بهم نازک کرد و گفت: 

- پاشو دو ساعته اینجا تو خواب هی اسمی از عمه اینا میبری، موضوع چیه؟ چه خوابی دیدی؟ تو خواب هم عمه هات اذیتت می‌کردند؟

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 ساعت قبل، Yammakh گفته است:

سپس تیغ رو از جیبم بیرون آوردم. چشم بستم. لبه‌ی تیزش رو روی مچ دستم قرار دادم و با کشیدنش روی رگم، تسلیم مرگ شدم. 

وقتی پلک از روی پلک برداشتم، متوجه عجیب شدن اطراف شدم. همه چیز رنگ و طرح رنگارنگ و غریبی داشت. صدایی به گوشم رسید.

- به دنیای مردگان خوش اومدی...

یه لحظه عنوان و ببین. داستان نمیگیم با اخر حرف جمله‌ی قبلی شروع میکنیم. 

به تو هم باید بگم🤦🏻‍♀️ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم میگم بچه‌های گل با حرف آخرش یک جمله بگید حتما لزومی نداره داستان رو ادامه بدید

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9 دقیقه قبل، _saye_ گفته است:

یه سیلی به گوش خودم زدم که از خواب پریدم 

ولی اون سیلی رو من توی خواب به خودم نزده بودم، مامانم توی واقعیت بهم زده بود تا بیدارم کنه...

پشت چشمی بهم نازک کرد و گفت: 

- پاشو دو ساعته اینجا تو خواب هی اسمی از عمه اینا میبری، موضوع چیه؟ چه خوابی دیدی؟ تو خواب هم عمه هات اذیتت می‌کردند؟

دوتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:

 

- خواب میدیدم تو و بابا سر عمه دعوا میکنین، من خودکشی کردم و رفتم دنیای مردگان. 

مامان قهقهه زد و گفت‌: دنیای مردگان! چه گلطا! زنده ها با زور تحملت میکنن تو میخوای ارامش مرده ها رو هم بگیری! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، مهدیه طاهری گفته است:

دوتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:

 

- خواب میدیدم تو و بابا سر عمه دعوا میکنین، من خودکشی کردم و رفتم دنیای مردگان. 

مامان قهقهه زد و گفت‌: دنیای مردگان! چه گلطا! زنده ها با زور تحملت میکنن تو میخوای ارامش مرده ها رو هم بگیری! 

یه حس اضافه‌ای گرفتم ولی مگه مهم بود 

- بله مادر من فعلا میبینی من و میخواستن تحمل کنن شما من و بیدار کردی 

بعد پتو رو روی سرم کشیدم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...