s.a 1,116 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 2 دقیقه قبل، عسل گفته است: یه حس اضافهای گرفتم ولی مگه مهم بود - بله مادر من فعلا میبینی من و میخواستن تحمل کنن شما من و بیدار کردی بعد پتو رو روی سرم کشیدم مادرم یه لحظه چشمانش از تعجب گرد شد و داد زد: عمت عمت سرم را برگرداندم و با مار روی دیوار رو به رو شدم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 5 دقیقه قبل، عسل گفته است: یه حس اضافهای گرفتم ولی مگه مهم بود - بله مادر من فعلا میبینی من و میخواستن تحمل کنن شما من و بیدار کردی بعد پتو رو روی سرم کشیدم منتظر بودم نازمو بکشه که خیلی شیک به درکی گقت و در اتاقمو محکم بست اینجا دیگه جای من نیست 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 8 دقیقه قبل، _saye_ گفته است: منتظر بودم نازمو بکشه که خیلی شیک به درکی گقت و در اتاقمو محکم بست اینجا دیگه جای من نیست تا در محکم بسته شد به ثانیه نکشید دوباره باز شد و هیکل مامانم در چهارچوب نمایان شد اعتراض آمیز گفتم -ماما. حرفم تموم نشده بود که پاش رو به زمین کوبید و گفت - باید ببینم اینجا چکار میکنی پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 1 دقیقه قبل، عسل گفته است: تا در محکم بسته شد به ثانیه نکشید دوباره باز شد و هیکل مامانم در چهارچوب نمایان شد اعتراض آمیز گفتم -ماما. حرفم تموم نشده بود که پاش رو به زمین کوبید و گفت - باید ببینم اینجا چکار میکنی یه پام رو از زیر پتو بیرون آوردم و تا خواستم جوابش رو بدم خیلی شیک باسنش رو سمتم گرفت با دهان باز فقط به پشتش خیره شده بودم پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 11 دقیقه قبل، عسل گفته است: یه پام رو از زیر پتو بیرون آوردم و تا خواستم جوابش رو بدم خیلی شیک باسنش رو سمتم گرفت با دهان باز فقط به پشتش خیره شده بودم شلوارش سوراخ بود و خنده ام گرفته بود😂 ولی تا خواستم بخندم دوباده رو به روم برگشت و عصبی گفت پاشو ظرف ها رو بشور دیگه نمیتونسم تحمل کنم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 2 ساعت قبل، _saye_ گفته است: شلوارش سوراخ بود و خنده ام گرفته بود😂 ولی تا خواستم بخندم دوباده رو به روم برگشت و عصبی گفت پاشو ظرف ها رو بشور دیگه نمیتونسم تحمل کنم مامان همون طوری به من خیره بود سریع گفتم: مامان منو از خواب بیدار کردی که برم ظرف بشورم چرا انقدر منو اذیت میکنید مگه منو از تو جوب پیدا کردید؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 13 دقیقه قبل، محیا سمامی گفته است: مامان همون طوری به من خیره بود سریع گفتم: مامان منو از خواب بیدار کردی که برم ظرف بشورم چرا انقدر منو اذیت میکنید مگه منو از تو جوب پیدا کردید؟ دندون هاشو روی هم فشار داد و گفت: - اره از توی جوب پیدات کردیم پاشو. دخترای هم سن و سال تو الان شوهر دارن و کهنه بچه میشورن ای خدایی گفتم و از جام بلند شدم مگه من چند سال داشتم؟ همش سی و هفت سالمه🚶🏾♀️🚶🏾♀️ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 12 دقیقه قبل، محیا سمامی گفته است: مامان همون طوری به من خیره بود سریع گفتم: مامان منو از خواب بیدار کردی که برم ظرف بشورم چرا انقدر منو اذیت میکنید مگه منو از تو جوب پیدا کردید؟ دوبار پلک زد و با نیشخند پت و پهنی که رولباش نشست گفت - آره به خاطر تمام کارایی که برات کردم از این به بعد خدمتکار این خونهای دستام رو دو طرف صورتم گذاشتم و سرم آروم پایین افتاد خنده آرومی کردم پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر هم اکنون، عسل گفته است: دوبار پلک زد و با نیشخند پت و پهنی که رولباش نشست گفت - آره به خاطر تمام کارایی که برات کردم از این به بعد خدمتکار این خونهای دستام رو دو طرف صورتم گذاشتم و سرم آروم پایین افتاد خنده آرومی کردم من اینجا دیوونه شم خیلی زیاده. از طرفی شلوارش از طرفی حرفاش دیگه ریز ریز میخندیدم که عصبی شد و گفت: 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 1 دقیقه قبل، _saye_ گفته است: من اینجا دیوونه شم خیلی زیاده. از طرفی شلوارش از طرفی حرفاش دیگه ریز ریز میخندیدم که عصبی شد و گفت: - تو دلت دمپایی میخواد دیگه نه؟ یا کفگیر؟ یا تریلی؟ پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) ی بار دیگه تکرار میکنم چرا تا الان شوهر نکردی؟ همینطوری موندی رو دست من انقد زشتی کسی نمیاد بگیردت. با خنده گفتم:تو کی به من گفتی شوهر کن که الان میگی ی بار دیگه تکرار میکنم، بعدشم به تو و بابا رفتم دیگه بعدشم شوهر کردن من چه ربطی داشت؟ مامانم باز ی لنگه از دمپایی هاشو در اورد و گفت ـ صب کن دختره چش سفید. ویرایش شده 24 تیر توسط محیا سمامی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 2 دقیقه قبل، محیا سمامی گفته است: تو چرا تا الان شوهر نکردی؟ همینطوری موندی رو دست من انقد زشتی کسی نمیاد بگیردت. با خنده گفتم: به تو و بابا رفتم دیگه بعدشم شوهر کردن من چه ربطی داشت؟ مامانم باز ی لنگه از دمپایی هاشو در اورد و گفت ـ صب کن دختره چش سفید. دوقدم سمتم برداشت که صدای بابام از داخل هال بلند شد - بابا زن مگه تو بچهای که به بچه کار میگیری پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 1 دقیقه قبل، عسل گفته است: دوقدم سمتم برداشت که صدای بابام از داخل هال بلند شد - بابا زن مگه تو بچهای که به بچه کار میگیری یواش یواش از کنار مامان اومد این ور و به سمت بابا رفتم و به مامان گفتم: حتما باید شوهرت بهت بگه؟ مامان عصبانی گفت: همتون باهم دست به یکی کردید من دیگه ی دقیقه هم تو این خونه نمیمونم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر مامانم یکم عصبی نگاهم کرد که خونسرد گفتم - هرطور میلته پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) 7 دقیقه قبل، عسل گفته است: مامانم یکم عصبی نگاهم کرد که خونسرد گفتم - هرطور میلته هن! یعنی به همین راحتی! مردم مامان داشتن، منم مامان داشتم، خدا خیرش بده مثل مار دو سر میمونه، بعد به عمم میگه مار ویرایش شده 24 تیر توسط مهدیه طاهری 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر راز که پشت مامان ایستاده بود چشمکی زدو به اتاق کناری رفت انتظار داشتم مامانم سرم داد بزنه ولی جاش بابام داد زد و گونه راستم سوخت پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر تف تو این زندگی، منکه حرفی نزدم چرا کتک خوردم! بابا گفت: خجالت بکش دختر، انقد مادرتو اذیت نکن، برو ظرفها رو بشور. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) 2 دقیقه قبل، مهدیه طاهری گفته است: تف تو این زندگی، منکه حرفی نزدم چرا کتک خوردم! بابا گفت: خجالت بکش دختر، انقد مادرتو اذیت نکن، برو ظرفها رو بشور. روبالشتیای که روی کشوی کنارم بود رو برداشتم، انداختم و گفتم - با این کتکی که خوردم باید تو خواب ببینید تخم چشمش رو داخل حدقه چرخوند و گفت - خدا ببین کارم به کجا کشیده از دختر جوبیم این حرفارو میشنوم ویرایش شده 24 تیر توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر مامانم خنده کرد و گفت: بیا اینم از اعتراف بابا حالا فهمیدی که ما تو رو واقعا از جوب پیدا کردیم؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) مامان و بابا رو از اتاق انداختم بیرون و در و محکم بستم و گفتم: خدایا حکمتت از خلقت من چی بود؟ صدای مامان اومد که گفت: حکمتش تو حرص دادن من بود. ویرایش شده 24 تیر توسط مهدیه طاهری 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) 7 دقیقه قبل، محیا سمامی گفته است: مامانم خنده کرد و گفت: بیا اینم از اعتراف بابا حالا فهمیدی که ما تو رو واقعا از جوب پیدا کردیم؟ مشک مشک گریمم نمیگیره حالا دستم رو روی قلبم گذاشتم و به بابام اشاره کردم - چیکار کردی با دلم وای چیکار کردی چیکار کردی ویرایش شده 24 تیر توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 1 دقیقه قبل، مهدیه طاهری گفته است: مامان و بابا رو از اتاق انداختم بیرون و در و محکم بستم و گفتم: خدایا حکمتت از خلقت من چی بود؟ صدای مامان اومد که گفت: حکمتش تد حرص دادن من بود دوبار بشین پاشو رفتم که شا. ش جمع شدهای که میخواست بریزه رو کنترل کنم پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر محکم در اتاقو بستم و گفتم: اگه میدونستم که شما با من این رفتارو میکنید دوران کرونا ماسک نمیزدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر مشمای کنارم رو برداشتم و شروع به پاره کردنش کردم چقدر داخل اتاق چیز میز هست و من ندیدم پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر من میگم هر چی خواستین بنویسین، نیازی نیست داستان و ادامه بدین. هر چی طنز تر قشنگ تر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری