-
تعداد ارسال ها
1,033 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط Taraneh
-
گاهی وقتها بايد رفت، رفت، رفت... يک خيابان دراز را گرفت تا آخرين نفس رفت، پيچيد به يک كوچهی باريک و ناپديد شد... -عباس معروفی
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
که قول داده ای و داده ام قوی باشیم؛ که قول داده ای و داده ام. ولی سخت است... -سید مهدی موسوی
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
فقط میدانم که خسته هستم و هیچ چارهای هم ندارم و یا دارم اما حوصلهی کوچکترین اقدام حتی تکان دادن سرانگشتم را هم ندارم. -نامه صادق هدایت به شهید نورایی | ۱۱ تیرماه ۱۳۲۹
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
خانهات سرد است؟ خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم. ستارهی کوچکی در کلمهای بگذار و به آسمانم روانه کن، بسیار تاریکم... -منوچهر آتشی
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
آ.کلوناریس : این نامه را در قطار بخوان باز کردی اگر چمدانت را، دنبال خاطره هایی نگرد که هرگزنمی خواستی از تو جدا شوند. آن ها را من برداشتم تا سنگین نشود بارِ تو و جا باشد برای خاطرات جدیدت...
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش خود را زیبا کن بر موهایت اطلسی بزن آن را که در نامه فرستاده بودم و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن امروز، نه ملال نه اندوه امروز محبوب ناظم حکمت باید که زیبا باشد چونان پرچم انقلاب. -ناظم حکمت | ۴ دسامبر ۱۹۴۵
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
از اوضاع حقیر خواسته باشید با همان کثافت و بیتکلیفی قدیم میگذرد، با این فرق که چند ساعت هم به بیکاری اداری اضافه شدهاست. بیخود و بیجهت روزها را به شب میرسانیم و شکر قادر بیهمتا را به جا میآوریم. فصلها و سالها میآیند و میروند و اگرچه ما با آنها کاری نداریم، مثل این است که آنها با ما خیلی کارها دارند! -نامه صادق هدایت به شعید نورایی | ۱۸ مهرماه ۱۳۲۹
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
فرانتس کافکا : خوب نیستم، با تلاشی که الان میکنم که به زندگی بچسبم، میتونستم اهرام مصر را بسازم!
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
در غیاب تو درِ دنیا را به روی خود بستهام. یعنی من عملا نبستهام، خودش بسته شده است. دنیایی که تو در آن نیستی، میخواهم اصلا نباشد... مرا بگو که اینقدر خرم و نمیفهمم که نوشتن این مطالب خیال تو را ناراحت میکند. اصلا مردهشور مرا ببرد که به قد و قواره زندگی تو تراشیده نشدهام. -نامه جلال آل احمد به سیمین دانشور، ۱۲ دی ماه ۱۳۳۱
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
«در این بازیگرخانهی بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگاش برسد.» -صادق هدایت | زنده به گور
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
هیچ کدام از ما دیگر در کار و زندگی و غیره تنها نیست. هر کدام از ما کسی را دارد که فقط با او معنای همراهی را درک می کند. -نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس | ۲۳ فوریه ۱۹۵۰
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
دنیای عزیز، دارم میروم چون خسته شدهام. گمان کنم به اندازه کافی عمر کردهام. تو را با نگرانیهایت در این فاضلاب شیرین تنها میگذارم. خوش بگذرد. -نامهی خودکشی جورج سندرز | ۲۵ آوریل ۱۹۷۲
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
«هیچکس نمیتواند پی ببرد. هیچکس باور نخواهد کرد. به کسی که دستاش از همه جا کوتاه بشود میگویند: برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتی که مرگ هم پشتاش را به آدم میکند، مرگی که نمیآید و نمیخواهد بیاید…! همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.» -صادق هدایت | زنده به گور
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
من اینجا، میان اشیاء شکسته زندگی میکنم؛ دلم یکی از آنهاست. -فخری رطروط
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
پلک بر پلک میفشاری و میدانی آنچه تمام میشود، تویی و نه اَندوه... -علیرضا روشن
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
سرتاسر زندگی ما یک حیوان تحت تعقیب بودهایم، حالا دیگر این جانور محاصره شده و حسابی از پا درآمده، فقط مقداری بازتاب به طرز احمقانه کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان هم این بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهام و جای دیگری را تنگ کردهایم، همین. -نامه صادق هدایت به شعید نورایی | مهرماه ۱۳۲۹
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
برو گشت هايت را بزن! راه هايت را برو، دست هايت را بگير، برگردی چای هم دم كشيده... -صابر ابر
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
باری، هرچه فکر میکنم چیز نوشتنی ندارم. مشغول قتلعام روزها هستم. -نامه صادق هدایت به شعید نورایی | مهرماه ۱۳۲۹
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
«از حال ما خواسته باشی در نهایت کثافت عمر را به بطالت میگذرانیم.» -نامهی صادق هدایت به مینوی | فروردین ۱۳۳۰
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
«و چنین از دنیایی که یا قلبم باید بشکند و یا باید بدل به سرب شود، کوچ میکنم.» -یادداشت خودکشی نیکلاس کامفورت| 13 آوریل 1794
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی. و این که با افعال گذشته از تو یاد میکنم، غمانگیزترین شکل انقراض است که برگزیدهام... -حمید سلیمی
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
چشمان خیسات را میبوسم نازنین دلواپسِ آینده نباش. این شبها میگذرد و میرسد روزی که در آغوشِ هم از سَرِ شوق گریه سر میدهیم...! -علی سلطانی
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
سیمای آرام و دلنشین رودخانه، از من طلب بوسهای کرد. -نامهی خودکشی لنگستون هیوز
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد: دیوانه من میبینمش! -شهریار
- 704 پاسخ
-
- 1
-
-
دلخوش نشسته ام که تو شاید گذر کنی؛لعنت به شایدی که مهیا نمی شود... -لنگرودی
- 704 پاسخ
-
- 1
-