پارت ششم
علی: مشتی میتونم بیام تو؟
به در کهنه زنگ زده آبی خیره شد دخترک با چیزهایی که دیده و شنیده بود در زاده ذهن خود تصویر یک مرد چهل یا پنجاه ساله هیکلی و دارای اضافه وزنی زیاد با چربی بیش از اندازهای که در شکمش خودنمایی میکند رو به رو شود اما تمام زاده ذهنش با دیدن آن جوان خوش تیپ و خوش چهره با سر وضع تمیز و مرتب از هم پاشیده شد.
در دل غصه آن کودکان مظلوم با آن لباسهای مندرس و دست و صورتهای کثیف و لاغر و بیجان را خورد و غمگین در دل آن کارفرما آن ارباب خوش چهره را لعنت فرستاد که حتی کمی لطوفت در وجودش نبود تا شاید اندکی به این کودکان زجر کشیده برسد و نگذارد در این سرماییی که بار به بار نزدیک تر و شدیدتر میشود کمک کند یا حداقل کاری که انجام دهد فراهم کردن یک دست لباس گرم و نرم باشد اما....
با احساس سنگینی نگاهی بر روی خود افکارش که تمام نقیضه با واقعیت بود را راند و به چشمان زیبا و کشیده و قهوهای رنگش خیره شد.
علی: آقا این میمون باهات کار داره.
دیگر از تمام القابی که به او داده میشد بیذار بود ، به جای اینکه اسمش را بپرسند، او را با انواع اقسام اسم مستعار و زشت صدایش میزدن.
با صدای خشک و جدی مشتی مکرر افکارش را از خود دور کرد و به او چشم دوخت.
- چکار داری با من؟
نفس عمیقی کشید و گفت: میخوام کنار شما کار کنم و زندگیم رو بگذرونم.
پوزخندی پر تمسخر زد و گفت: چرا؟
انگار پوزخند پر تمسخر در آنها ارثی بود مجددا باز نفسی گرفت و سعی کرد بر خودم مسلط باشد.
- من... اوم... من .... دستپاچه سریع کلماتی را در ذهن خود مرتب کرد و به چهره کلافه او نگریست و ادامه داد:
- من میتونم کار بکنم و هر چی بگید انجام بدم و اینکه دلیل زیاد خاصی ندارم.
در طول حرف زدنهایش سرش را پایین انداخته بود و با پرهی شال کهنهاش بازی میکرد.
با نگاه سنگین که بر روی خود احساس کرد سرش را بالا گرفت که با نگاه سرد و یخ زده جدیاش مواجه شد.
اما او مکرر باز پوزخندی زد و با آن چشمهای درشت قهوهای که تمسخر در آن موج میزد گفت: من نیازی به حمال جدید ندارم هری.
و بدون اینکه حتی ثانیهای نگاهی به نگاه ملتمش بیندازد بیاعتنا به او پشت کرد که برود ک با التماس گفت: صبر کنید.
ایستاد اما پشت به او.
دخترک با صدای لرزانی که نشان از اشفتگیهای درونیاش بود گفت: واقعا به اینکه اینجا زندگی کنم و کار کنم نیاز دارم، شاید فکر کنید من جاسوسی چیزی هستم ولی میتونید تحقیق کنید من در یک دخمهای ک اسمش رو خونه گذاشتم زندگی میکنم سر وضع ظاهریم هم از حال درونیم خبر میده، توی پخش کردن تبلیغات کار میکنم ولی زندگی در اینجا رو بهتر از اون بیرون میدونم.