رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت سی‌ و‌ هفت اخم‌هایش در هم شده، شاکی شد. - اون‌جا دیگه نمیشه تو بیای. داخل صحن مسجد چند تا مجروح هست که احتیاج به رسیدگی دارند، تو برو اونجا. منم برم ببینم کسی پیدا میشه من رو اون محل ببره. بهت قول میدم برادرت رو پیدا می‌کنم، با خودم میارم پیشت. -حسین قرارمون این نبود. باید من رو هم ببری، حالا می‌خوای از این به بعد چشم‌ انتظاری تو رو هم بکشم، من دیگه طاقتش رو ندارم. از اصرار و پافشاری من حرصی شده و سرم داد کشید. - اِ دختر! تو چرا این‌قدر سرخودی! میگم جلو رو‌ در‌ روی دشمنن، خیلی خطرناکه. نمیشه تو بری اون‌جا. من رو هم به زور می‌برن، چه برسه به تو! اشک‌هایم سرازیر شد. اصرار بیشتر هم فایده‌ای نداشت، سر و بدنم را برگرداندم و به سمت صحن مسجد قدم برداشتم. کلافه وارد شده و طوری نشان دادم که کلا منصرف قضیه شده‌ام، کنار در مخفی شدم و حسین را مد‌نظر قرار دادم. حسین با ناراحتی چند بار سرش را تکان داد و بعد به سمت سرباز دیگری رفته و با او شروع به صحبت کرد. بعد از دقایقی به سمت در خروجی مسجد رفت و سریع خارج شده، نامحسوس به دنبالش روان شدم. به سمت وانت درب و داغونی رفته، با راننده‌اش صحبت کرد و سپس کنار دست راننده سوار شد. بدون تفکر و با عجله به سمت وانت دویدم و از پشت به داخل آن پریدم. پشت وانت پر از اسلحه، فشنگ و مواد جنگی بود. ماشین شروع به حرکت کرد، گوشه‌ای خزیده و سفت نشستم. سرم را با دست به داخل بدنم کشیدم، تا نه تنها جلب توجه نکرده باشم، بلکه از خمپاره‌ها و ترکش‌ها در‌امان بمانم‌. بعد از طی مسافتی که راهی خاکی و پر از سنگلاخ بود، وانت کنار تونل بزرگی متوقف شد. تونل بزرگ خاکی کنده بودند که به کانال بزرگی منتهی می‌شد. حسین و راننده‌ی ماشین پیاده شدند و به عقب آمدند. از وانت پایین پریدم و با چشمان متعجب و از حدقه‌ در‌آمده‌ی آن‌ دو رو‌به‌ رو شدم. فریاد حسین پرده‌ی گوشم را لرزاند. از ترس برخوردش، عقب نشینی کرده، سرم را با دستانم پوشاندم. - تو این‌جا چطوری اومدی؟ دختر خیره‌سر لج‌باز! تن صدایم را تا حد ممکن مظلوم نشان دادم: - ببین حسین، حالا که اومدم، بذار خودم مهران رو با چشمام ببینم. کفری شده، به سمتم پورش آورد و با ناراحتی گفت: - مگه نگفتم اینجا خطر داره، طوریت بشه چی کار کنم؟ هان! -هر چی شد پای خودم! راننده، فاصله‌اش را با ما کم کرد و رو به حسین گفت: - این دختر رو می‌شناسی؟ او هم سری با افسوس تکان داد و پاسخ‌گويش شد. - از این دختر جسورتر به عمرم ندیدم. دنبال برادرش اومده. راننده تک نگاهی به من انداخته، لبخند بی‌رمقی زد. - نه امثال این تو دخترای آبادان هم زیاد پیدا میشه. هر کار کردیم نتونستیم بفرستیمشون عقب، می‌خواستن بمونن و همراه پدر و برادراشون از شهر دفاع کنن. حالا اسم برادرش چیه؟ - مهران مشفق. می‌شناسی؟! حسین قبل اقدام من به پاسخ سوال، سریع‌تر جوابش را داد. مشتاق خیره به لب‌های راننده بودم تا شاید خبری خوش بشنوم. اتفاقاً محکم سرش را تکان داد و تایید کرد. - آره دیدمش، باید اینجا باشه، بیاد بریم داخل کانال این‌جا خطر داره. بعد ما را با دست به سمت تونل هدایت کرد. چند تا از جوانان مبارز سریع به سمت ماشین آمده و مواد جنگی را به داخل تونل بردند. همراه با حسین وارد کانال شدیم، هوا به‌شدت خفه و بوی خاک و دود می‌داد. - حسین منو ببخش. طوریم نمیشه‌ مهران رو ببینم، سریع باهم برمی‌گردیم عقب. بدون اینکه نگاهم کند، گفت: - مثل اینکه نمی‌فهمی اینجا خط مقدم جنگه. مطمئن باش برادرت هم بفهمه، اندازه‌ی من عصبانی میشه. -عصبانیت جفتتون رو به جون می‌خرم. با اخم نگاهی به قیافه‌ی مظلوم و خجولم زده، سرش را پایین انداخت، مرد راننده نزدیک ما شد و گفت: - اگه برید جلوتر، ممکنه پیداش کنید. از بچه‌ها پرسیدم، گفتن همین‌جاست. خوشحال شده، سر به عنوان تشکر تکان دادم و با حسین به سمت جلو به راه افتادیم.
  2. #پارت سی‌ و‌ شش حسین کناره‌ی چادر را انداخت و روبه من با تاکید گفت: - همین گوشه محکم بشین، از اینجا تا اون قسمت شهر ممکنه بمب بارون کنن، یه وقت پرت نشی. کف وانت نشستم و نرده‌ی آهنی باربند را محکم با دستم گرفتم. - باشه حسین جان! ممنون که به قولت عمل کردی. حسین آرام نشست، لحن صدایش هنوز پر از شک و ابهام بود. - هنوزم نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه؟ فقط چشمات خیلی شبیه چشمای زهراست، پیش اونم همین‌طور کم میارم. لبخندی به صورتش زده و گفتم: - نامزدت رو میگی؟! - آره! چون می‌دونم چشم به راهی خیلی سخته. نخواستم بیش از این منتظر بمونی، فقط مهناز، جان برادرت زنده و سالم بمون تا من از کارم عذاب وجدان نگیرم، مسئولیتت الان با منه. -قول میدم، مسئولیت سلامتیم هم دست خودمه، طوریم نمیشه. حسین چشمانش را با اطمینان بست و باز کرد و ما راه خود را برای رسیدن به داخل شهر ادامه دادیم. همان‌طور که حسین گوش‌زد کرده بود، هر چند دقیقه صدای پرتاب موشک و خمپاره شنیده و ماشین گرفتار امواج حاصله شده، تکان‌هایش بیشتر می‌شد. هر چه به شهر نزدیک‌تر می‌شدیم صداها و پرتاب خمپاره‌ها بیشتر و نزدیک‌تر به ما شنیده می‌شد. بعد از طی ساعاتی ماشین متوقف شد. حسین نیم‌خیز شده، چادر را کنار زد و رو به من گفت: - اینجا مسجدی که به نیروهای خط مقدم امکانات می رسونه،سریع پیاده شو تا نفهمن با من اومدی. با عجله از جا برخاسته از وانت پایین پریدم و گوشه‌ای ایستادم، نیروها با دیدن وانت به سمتش آمده و به حسین در خارج کردن وسایل و تجهیزات از پشت ماشین کمک کردند، بعد از اتمام کار، تعدادی مجروح را وارد ماشین کرده و حسین با اصرار سرباز دیگری را به جای خود سوار آن کرد، راننده‌ی وانت به سمت عقب دور زده و به راه افتاد، حسین به سمتم آمد و در نزدیکی‌ام ایستاد. - این‌جا تعداد خانم‌ها انگشت‌شماره. مواظب باش، بریم از چند نفر از بچه‌ها سراغ داداشت رو بگیریم، مطمئنا باید همین حوالی باشه. با چهره‌ای خجالت‌زده نگاهش کردم. - حسین تو باید برمی‌گشتی عقب نه؟! - آره! چطور مگه؟! - یه وقت دردسری برات درست نشه، به‌خاطر من. خندید و با لحن بامزه‌ای گفت: - درست هم بشه عیب نداره. نگاه متشکرم را به چشمان مهربان غیرتمندش دوختم. - ممنون، چجوری جبران کنم؟ -بسه دیگه! از الان تا وقتی برادرت رو پیدا نکردیم، حق نداری بگی ممنون، گفتم که واسه دل خودم کردم، منتی روی سرت نیست. همان‌طور که با حسین به سمت داخل مسجد راه افتادیم، همراه با دلشوره گفتم: - خدا کنه زودتر پیداش کنیم. من کنار در بزرگ مسجد ایستادم و حسین داخل رفت. داخل حیاط مسجد جمعیت زیادی در حال تکاپو و رفت‌ و‌ آمد بودند، پیش مرد جوانی که گوشه‌ای از حیاط روی صندلی پشت میز نشسته بود و دفتر بزرگی را نگاه می‌کرد، رفت و با او شروع به صحبت کرد، بعد از دقایقی مرد جوان از همان فاصله، نگاهی به من انداخت و از حسین سوالاتی پرسید، حسین با آرامش جواب پرسش‌هایش را داد، مرد دفتر بزرگ دیگری را از زیر میز بیرون کشیده، باز کرد و آن را ورق زد و سپس روی برگه‌ای توقف کرد، صدای سر‌ و‌ صدا و توپ و گلوله اجاز‌ه‌ی شنیدن مکالماتشان را به من نمی‌داد و چون نمی‌خواستم مرد جوان را مشکوک کرده و دردسری برای حسین ایجاد کنم، ترجیح دادم منتظر مانده تا او خودش برگردد. بعد از گذشت دقایقی حسین به سمتم آمد. خود را به بیرون مسجد عقب کشیده، به صورتش زل زدم، چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، هجوم پرتوهای نور امید به درونم را به یکباره احساس کردم. - چی شد؟! اینجاست نه؟! هیجان و لرزش صدایم دلش را نرم کرد و زودی پاسخگويم شد: - آره، اسمش تو لیست بود، از اسفند ماه جزو نیروهای این‌جا شده. از شدت شوق و خوشحالی فریاد زدم. - راست میگی؟! سالمه؟! الان کجاست؟ حسین انگشت اشاره‌اش را روی بینی گذاشته، هیس کشید و آرام گفت: - یواش! عجله نکن معلومه که سالمه، فقط چون از تو پرسید مجبور شدم دروغ بگم، گفتم از نیروهای امدادی برای کمک به مجروحین اعزام شدی، دنبال برگه‌ی اعزامته، گفتم جا مونده قراره با ماشین بعدی برسه، باید قبل اینکه دوباره ببینتت برادرت رو پیدا کنیم‌. -نگفت مهران رو کجا پیدا کنیم؟ -چرا! انگار جلوتر درگیری شدیده، یه کم جلوتر کانالی کندن که بچه‌ها از اونجا با دشمن می‌جنگن و نمی‌ذارن پیشروی کنه. بیشتر نیروها اونجا هستن، گفت به احتمال زیاد مهران هم همون‌جاست. - خوب بریم ما هم.
  3. #پارت سی‌ و‌ پنج با تردید به چشمان گریان و غمگینم نگاه عمیقی انداخت و گفت: - پس فردا صبح قراره یه ماشین جلو بفرستن. قراره از عقب یه مقداری آذوقه و مهمات جنگی به دستمون برسه تا فردا و بعد جمع‌آوری بشه که بفرستن جلو. سعی می‌کنم تو رو هم با خودمون ببرم ولی بهت قولی نمیدم. با خوشحالی به سرعت گفتم: - باشه! دستت درد نکنه، خیر از عشق و جوونیت ببینی. لبخندی با معنی روی لبهایش نشست و چشمک زد: - مثل مادر‌بزرگ‌ها حرف می‌زنی. هر کی ندونه فکر می‌کنه هشتاد سالته! اشک‌ها را از صورتم پاک کردم و لبخندی به رویش زدم. - باور کن این چند ماه انتظار به اندازه‌ی چند سال پیرم کرده. دلم برای دیدنش پر- پر می‌زنه. چشمانش رنگ محبتی عمیق گرفت. - خوش به حال برادرت که همچین خواهری داره. - آخه مهران نه تنها برادر، دوست و پدر و همه‌ی خانواده‌ی منه. ما از بچگی بدون مادر بزرگ شدیم و من براش مادری کردم. - متاسفم! انشالله پیداش می‌کنی. فقط قول بده توی این مورد به کسی چیزی نگی، آخه باید قاچاقی تو رو با خودمون ببرم. فرمانده بفهمه مجازات میشم. چشمانم را به تایید روی هم فشردم و به آرامی گفتم: - خیالت راحت، دهنم قرصه- قرصه. فقط بین خودمون می‌مونه. فردای آن روز بدون این‌که حتی به خانم‌ صداقت حرفی بزنم از مجروحین مراقبت کرده و کارهای امداد را انجام دادم. خانم‌ صداقت نیز از صبر و حوصله و گلایه نکردن من با تعجب استقبال کرد و آن را به فال نیک گرفت. نیمه‌های شب از خواب پریدم، احتمالا خواب بدی دیده ولی چیزی به یاد نداشتم. خوابیدن در چادر و تخت‌های از زوار‌در‌رفته با صدای ناله‌های مجروحین که در فضا پخش می‌شد، عملا کار سختی محسوب می‌شد؛ اما در طول روز آن‌قدر خسته می‌شدم که در شرایط سخت‌تر هم می‌خوابیدم. آیت‌الکرسی خواندم و از خدا خواستم فردا را به خیر گذرانده و بتوانم مهران را پیدا کنم. در این دو روز گذشته از هر کسی که دیدم سراغش را گرفته بودم، اما هیچ کدام خبری از او نداشتند. آن‌قدر اوضاع شهر، شیر‌ تو‌ شیر بود که پیدا کردن نیروها کار مشکلی به نظر می‌آمد. دیگر خواب به چشمانم نیامد و برای کم شدن دلشوره و اضطراب به خواندن نماز و یاد خدا روی‌ آوردم. ساعت به وسط ظهر رسیده بود و من داخل چادر کنار مجروحی ایستاده و زخمش را پانسمان می‌کردم‌. از صبح حسین را ندیده بودم و آرزو می‌کردم سر قولش ایستاده و مرا فراموش نکند. ناگهان صدای زمزمه‌ای را از بیرون شنیده و به سمت در چادر سر چرخاندم، حسین بود که به آهستگی صدایم می‌کرد. - مهناز! یواش بیا بیرون. سریع کارم را تمام کردم. به اطراف نگاهی انداختم، هر کس مشغول کار خویش بود. به آرامی از چادر بیرون رفتم، حسین پشت چادر منتظرم بود. - سلام! حسین جان کجا بودی؟! از صبح منتظرتم. کمی اطراف را پایید و به آهستگی گفت: - آروم آماده شو. الان وقتشه، باید بریم، فقط مهناز مطمئنی که می‌خوای بیای؟ از شنیدن خبر خوشحال شده، دست‌هایم را به‌هم مالیدم. - معلومه دیوونه! من دیشب هم از شوق امروز خوابم نبرده. سر تکان داد و بعد در حالی که ماشین وانتی که پشتش چادر کشیده و کل ماشین گل‌آلود بود را با دست نشان داد، گفت: - من پشت چادر این وانتم. هر وقت بهت علامت دادم، سریع میای و سوار میشی، فقط طوری بیا که کسی متوجه نشه. -باشه، خیالت راحت! دستش را کنار پیشانی آورده، انگشتانش را رو به جلو تکان داد و به سمت ماشین رفت. برگه‌هایی دستش بود که بعد از لحظاتی دو سرباز دیگر به او نزدیک شده، هر دو سوار وانت شدند. حسین از پنجره‌ی باز ماشین، برگه‌ها را به راننده داد و خود به پشت وانت آمد. از دور نگاهی به من انداخت و سوار شد. بدون ایجاد جلب توجه نگاهی اطراف انداخته، فاصله‌ام را با وانت کمتر کردم. کسی حواسش به من نبود. راننده‌ی وانت شروع به استارت زدن کرد و قبل از روشن شدن ماشبن، حسین گوشه‌ی چادر را کنار زده و با دست به من علامت داد. سریع به سمت آن رفته، دست دراز‌شده‌ی حسین را گرفتم و داخل وانت پریدم. هم‌زمان با سوار شدن من وانت شروع به حرکت کرد.
  4. #پارت سی‌و‌چهار هوا بوی خاک و خون می‌داد و آدم را افسرده و دلگیر می‌کرد. قلبم برای دیدن مهران و خبر سلامتی‌اش بیشتر از قبل فشرده شده، آرزو می‌کردم او را صحیح و سالم پیدا کنم. ماشین‌های زیادی با سرنشینان پر و داغدار به سرعت از کنارمان عبور کرده و از آن‌جا دور می‌شدند. در لاین کناری تعداد ماشین‌های عبوری بیشتر و مشخص بود وضع در شهر وخیم هست؛به‌طوری که مردم دست از مال و زمین و خانه‌هایشان کشیده و برای حفظ جان فرار می‌کردند. هنوز به خود شهر نرسیده بودیم که چند مامور جلوی مینی‌بوس را گرفته و متوقف کردند. سربازی وارد آن شد و با دیدن لباس امداد بر تنمان گفت: - سلام! از این جلوتر نمیشه برین. این قسمت از شهر داره تخلیه میشه. دیگه کسی اجازه‌ی ورود نداره. بی‌اختیار و ناراحت از جا بلند شده، شاکی شدم. - ولی ما باید بریم. برای کمک به زخمی‌ها اعزام شدیم. سرباز جوان نگاهی به من انداخته، ادامه داد. - بیشتر زخمی‌ها به شهرهای مجاور منتقل شدند. برای اورژانسی‌ها هم بیمارستان صحرایی تو همین حوالی زده شده. شما رو برای کمک به این منطقه هدایت می‌کنیم. دلسرد و نگران سرجایم نشسته و با چشمانی غم‌بار به خانم‌ صداقت نگاه کردم. با آرامش و لطافت دستی به روی شانه‌ام کشید و گفت: - صبر داشته باش عزیزم! شاید برسیم اونجا، راهی برای جلو رفتن پیدا کنیم. با ناامیدی لبخند کوچکی زده و جلو را نگاه کردم. سرباز جوان مسیر را برای راننده مشخص کرده، نشان داد و او هم شروع به ادامه‌ی حرکت کرد. بعد از دقایقی طی مسافت به محوطه‌ایی رسیدیم که چند تا ماشین امداد و آمبولانس‌های خاکی شده در آنجا وجود داشت. تعدادی هم چادر امداد صحرایی زده شده و افراد زیادی در آنجا رفت‌ و‌ آمد می‌کردند. راننده مینی‌بوس را در مکانی پارک کرده، متوقف شد. صدای سر‌و‌صدا و بعضاً ناله شنیده می‌شد. تک- تک از مینی‌بوس پیاده شده و وارد چادرها شدیم. مجروحین زیادی اعم از نظامی و مردم عادی روی تخت‌ها در حال ناله کردن و تعدادی دکتر و پرستار مشغول پانسمان و مداوایشان بودند. با دیدن اکثریت تعداد بیمار و کمبود امدادگر به سرعت مشغول کمک و امدادگری شدیم. تا ساعاتی چند از نیمه‌شب به این کار ادامه داده، لحظاتی از فکر مهران درآمدم و به رسیدگی به هموطنانم پرداختم. نیمه‌های شب از هیاهو و صدای توپ و گلوله کاسته شده و تقریبا آرامش عجیبی حکم‌فرما شد. وقتی از کمک به مجروحین فارغ شدم، از چادر صحرایی خارج و روی کنده‌ی درختی نزدیک به چادر نشستم. به آسمان تاریک پر ستاره نگاه کرده و به مهران فکر کردم. احساس می‌کردم بوی تن و بدنش در این فاصله، نزدیک‌تر به مشامم می‌رسد. دلم بیشتر برایش تنگ شد، دوست داشتم الان در کنارم بود و می‌توانستم در آغوشش بکشم. ناگهان در کنارم همان سربازی که ما را به این مکان هدایت کرده بود را دیدم که لیوان چایی را به سمتم گرفته بود. - بفرمایید خانم، میل کنین، خیلی خسته شدید. با لبخند لیوان را از دستش گرفتم و گفتم: - ممنون، زحمت کشیدید. - واقعا خونواده‌ی با دل و جراتی دارین که اجازه دادن اینجا برای امدادگری بیاید. من که هیچ‌وقت راضی نمیشم که خواهر و نامزدم اینجای خطرناک پیداشون شه. - راستش اون‌ها هم اولش نمی‌ذاشتن، اما به‌خاطر پیدا کردن ردی از برادرم مجبورشون کردم، موافقت کنن. تعجب کرد و گفت: - برادرتون؟! اینجا تو آبادانه؟! اسمش چیه؟ - آره، جزو نیروهای داوطلب اومده. اسمش مهران مشفقه. الان سه، چهار ماهی هست که اومده آبادان و ازش خبری نداریم. فقط می‌دونیم به احتمال زیاد زنده‌ست. سرش را به تایید تکان داد. - درسته! اگه خبر بدی بهتون نرسیده، قطعا سالمه. چون جلو خیلی درگیریه و بیشتر نیروها نمی‌تونن با خونواده‌هاشون تماس بگیرن. ولی اسمش رو نشنیدم. حالا انشالله صحیح و سلامت باشه. ناگهان فکری از ذهنم عبور کرده، نور امیدی در دلم روشن شد. از جا بلند شدم و درست مقابلش ایستادم. - نمی‌تونی کاری کنی منم برم جلو. من اگه خودش رو از نزدیک نبینم، خیالم راحت نمیشه و برنمی‌گردم به شهرمون. کمی به چشمان ملتمسم نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه پاسخ داد. - نمیشه خواهرم! جلو خیلی خطرناکه، نمی‌ذارن شما از این جلوتر برید. غمگین‌تر از قبل لب به التماس گشودم. - تو هم مثل برادرمی. اسمت چیه؟ سرش را به زیر افکند و به آرامی جواب داد. - حسین. باعث افتخارمه برادرت باشم. - ببین حسین جان،م ن عاشق داداشمم. تموم امیدم تو زندگی اونه، به‌خاطرش جونم رو هم میدم. واسه خاطر اون این‌همه راه کوبیدم و اومدم اینجا. اگه با چشم خودم زنده نبینمش، نمی‌تونم برگردم. تو خودت دلت برای عزیزت تنگ نشده؟ راستش رو بگو؟ دوباره نگاهم کرد و نفسش را آه مانند خالی کرد، سپس با صدایی آرام و پر از حس گفت: - چرا، برای نامزدم خیلی دلم تنگه، ولی می‌دونم برادرت حاضر نیست تو همچین جای خطرناکی پا بذاری. - جون عزیزت حسین جان! یه راه چاره برام باز کن. بذار خیالم راحت شه با پیدا کردنش. خودت می‌دونی انتظار کشیدن و چشم به راه موندن چقدر سخته، وقتی‌که هیچ خبری هم ازش نیست.
  5. #پارت سی‌ و‌ سه بعد از دو روز مخالفت خانواده، با پادرمیانی خانم‌ صداقت و آمدنش به منزلمان و اطمینان دادن به آن‌ها از جانب مراقبت از من، بالاخره راضی به رفتنم شدند. وقتی سوار بر مینی‌بوس راهی ترمینال قطار تهران به اهواز بودم، هنوز هم باور نداشتم که این‌گونه برای یافتن نشانی از مهران، اجازه‌ی این سفر پر خطر را گرفته باشم. سابقه‌ی حضورم در سازمان و داشتن کارت امدادگری و رضایت خانواده مرا برای راهی شدن به این سفر یاری رساند و توانستم در مدت کوتاهی تاییدیه را بگیرم. همان‌طور که از کنار کوچه‌ها و خیابان‌های شهر عبور می‌کردیم و از محل زندگیم دور و دورتر می‌شدیم، دلتنگ این محیط شده و از طرفی دلم برای دیدن مهران به هیجان افتاد. نشستن در مینی‌بوسی که تصادفا همرنگ مینی‌بوس امیر بود، دلم را هوایی کرد. یاد و خاطره‌ی او بدجور به دلم چنگ انداخت و دلم هوای خواستنش را کرد. آرزوی محال. شاید با رفتن به این سفر و دور شدن هر چه بیشتر از او، یاد و خاطره‌اش را کمرنگ‌تر سازد‌. دفترم را از داخل کیف درآورده و شروع به نوشتن کردم. تکان‌های ماشین کمی دستم را خط می‌انداخت، ولی در حال حاضر تنها ترفند من برای خالی کردن غصه‌ی دل بود. باشد که این حرارت شعر غمی از غم‌های دلم را کاهش دهد. می‌روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه‌ی خویش به خدا می‌روم از شهر شما دل شوریده و دیوانه‌ی خویش می‌برم،تا که در آن نقطه‌ی‌دور شست‌وشویش دهم از رنگ گناه شست‌و‌شویش دهم از لکه‌ی عشق زینهمه خواهش بیجا و تباه می‌برم تا که ز تو دورش سازم ز تو،ای جلوه‌ی امید محال می‌برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک آه، بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه‌ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به‌خدا غنچه‌ی شادی بودم دست عشق آند و از شاخم چید شعله‌ی آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می‌روم،خنده به لب خونین دل می‌روم، از دل من دست بدار ای امید عبث بی‌حاصل بی‌هوا اشک‌هایم سرازیر شد. راست می‌گویند که آدم عاشق کم‌طاقت و دل‌نازک می‌شود. به‌اندازه‌ی تمامی سال‌های عمرم در این چند ماه گذشته گریه کرده بودم. گریه‌هایی که هیچ‌گاه مرهمی برای قلب دردمندم نشد. خانم‌ صداقت که در صندلی کناریم نشسته بود، به پهلویم زده و با مهربانی گفت: - بی‌خیال مهناز جون! بسپار به دست خدا. به رویش لبخند کم‌رنگی زده، اشک‌هایم را با دست پاک کردم و به قول او خودم و سرنوشتم را به دست خدا سپردم. امید به اینکه خود خدا آرامش از دست رفته را بر من ببخشاید. وقتی به شهر اهواز رسیدیم و از نیروهای آنجا پرس‌و‌جو کردیم، متوجه شدیم که وضعیت در آبادان بسیار بحرانی‌تر از آنچه که فکر می‌کردیم شده، حتی در بعضی نقاط امکان دسترسی و گرفتن اطلاعات وجود ندارد و آن‌ها نمی‌توانند از تک- تک نیروهای دفاعی شهر، خبر بگیرند. زخمی‌های بسیاری هم از آبادان به اهواز منتقل شده بود که در آن‌ها هم مردم عادی و هم نیروهای نظامی به چشم می‌خورد. اسم مهران را در لیست زخمی‌ها و کشته‌ها پیدا نکردم و از این بابت خوشحال و شاکر شدم. یک شبانه‌ روز در بیمارستان وابسته به سازمان هلال‌احمر ماندیم و مقداری در رسیدگی به زخمی‌ها امداد رساندیم. از خانم‌ صداقت درخواست کردم برای رفتن به آبادان سریع‌تر اقدام کند و او هم پذیرفت. بعد‌ از‌ ظهر آن‌ روز تعدادی از نیروهای امداد برای رفتن به آبادان آماده شدند و من و خانم‌ صداقت نیز جزئی از آنها بودیم. قبل از رفتن چون امکان تماس تلفنی در آبادان پایین بود، به خانه‌ی همسایه زنگ زده و خبر سلامتی‌ام و رفتن به شهر را به خانواده‌ام رساندم. با مینی‌بوسی که گل‌آلود شده بود، به سمت آبادان به راه افتادیم. خبر رسیده بود که تعدادی از خانه‌ها و مدارس شهر چند ساعت قبل توسط خمپاره‌های دشمن زیر آتش قرار گرفته و عده‌ی زیادی کشته و مجروح شده بودند. هر مسافتی که بیشتر به شهر نزدیک‌تر می‌شدیم، استرس و هیجان من افزوده‌تر می‌شد و من بیشتر به محل جنگی و زیر توپ و تانک دشمن قرار گرفتن واقف می‌شدم.
  6. #پارت سی و دو ماه فروردین هم برایم به سرعت سپری شد؛ ولی خبر تازه‌ای از مهران به دست نیامد، همگی بی‌قرار و دل‌نگران سلامتیش بودیم؛ اما به هر دری زدیم و هر جا که ممکن بود، خبر گرفتیم چیزی دستگیرمان نشد، تنها به این که خبر ناگواری از او به گوشمان نمی‌رسید، دل‌خوش بودیم. اوضاع در جنوب و شهر جنگ‌ زده‌ی آبادان روز‌ به روز بدتر می‌شد و نیروهای بعثی عراق آنجا را محاصره کرده و شهر زیر بمب و حملات دشمن بود و تعداد بسیاری از مردم آنجا آواره‌ی شهرهای دیگر شده بودند. نیروهای ایرانی تمام تلاششان را برای دفاع و جلوگیری از پیش‌روی دشمن می‌کردند و بر شمار کشته‌ها و زخمی‌ها اضافه می‌شد. هر روز که می‌گذشت دلهره‌ی من از بابت مهران شدت گرفته، دیگر قدرت چشم‌ انتظاری را نداشتم، تنها راه ممکن را در رفتن به سازمان هلال احمر و پرس‌ و جو از آنجا یافتم. وقتی برای رفتن به آنجا موضوع را با پدر مطرح کردم، بر خلاف همیشه و بدون غرولند کردن اجازه داد. می‌دانستم آن‌قدر دلواپس مهران هست که هر تیری را در تاریکی می‌پذیرد. وقتی بعد از چند ماه جدایی از سازمان دوباره وارد آنجا شدم، یک‌ لحظه تمامی خاطرات گذشته به سرم هجوم آورد، هنوز کنار در ورودی ایستاده بودم که با دیدن خانم‌ صداقت دست از گذشته برداشته و به سمتش رفتم، مخالف جهت من با یکی از خانم‌ها در حال مکالمه بود. - خانم‌ صداقت! سلام. با دیدنم گل از گلش شکفت و خندان و با رویی گشاده صورتم را بوسید. در حالی‌که سعی می‌کرد به لحنش دلخوری را هم اضافه کند، گفت: - خیلی بی‌معرفتی دختر! رفتی که رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی، من که ازت شماره‌ای نداشتم بتونم باهات تماس بگیرم. بازویش را به نرمی نوازش کردم. - شرمندم خانم، خیلی سرم شلوغ بود، اصلا وقت نکردم بهتون سر بزنم. همان‌طور که با هدایت خانم‌ صداقت روی صندلی نشستیم با مهربانی توام با دلگرمی پرسید: - از قضیه‌ی خواستگارت چه خبر؟! موضوع همون‌طور منتفی مونده؟ آهی پر درد کشیده، جواب سوالش را با غم دادم. - آره خانم جون، اون عشق و عاشقی رو بوسیدم گذاشتم کنار، الان به خاطر موضوع برادرم اومدم، خواستم ببینم می‌تونید کمکی کنید تا خبری ازش بگیرم. صورت خانم‌ صداقت از نگرانی در‌هم شد. - چرا؟! مگه چی شده؟! - راستش مهران به عنوان نیروهای داوطلب برای کمک به دفاع از آبادان رفته، الان سه ماهی میشه. فقط همون روزهای اول تونست باهامون تماس بگیره و خبر سلامتیش رو بده؛ ولی الان چند ماهیه که دیگه هیچ خبری ازش نداریم، به هر جایی هم که زنگ زدیم چیز زیادی دستگیرمون نشد. من دیگه روز و شب ندارم و دارم از نگرانی می‌میرم، شما نمی‌تونی کاری برام کنی؟! پوفی از ناراحتی کشید و سر تکان داد. - والا مهناز جون اوضاع تو جنوب خیلی قاطی‌ پاتیه، خط مقدمش به وسطای شهر رسيده و دسترسی و تماس خیلی پایینه؛ ولی قراره چند روز دیگه از طرف سازمان نیروهای امدادی برای کمک به زخمی‌ها فرستاده بشه، اتفاقا این‌بار منم قراره باهاشون برم، قول میدم تا پام به اونجا رسید از برادرت پرس‌ و جو کنم. فقط یادت باشه یه شماره تماس برام بنویسی تا همراهم داشته باشم. ناگهان جرقه‌ی امیدی در دلم روشن شد و فکری طلایی از این موضوع در سرم شروع به شکل‌گیری کرد، پس سریع با او در میان گذاشتم. - من چی خانم‌ صداقت؟! به نظرت می‌تونی من رو هم با خودتون ببری؟! ابروانش از تعجب بالا پریدند. - آخه مهناز جون مگه بابات اینا اجازه میدن؟! مطمئن چشم به روی هم فشردم. - آره هر طور شده راضیشون می‌کنم، اگه خودم بیام خیالم راحت‌تره، دیگه نمی‌تونم اینجا بشینم و چشم انتظاری بکشم. بالاخره این‌ همه رفت‌ و آمدم به سازمان و دیدن آموزش یه جا باید به دردم بخوره دیگه، مگه نه؟! خانم‌ صداقت با مهربانی دستانم را گرفته و فشرد. - معلومه عزیزم، تو خیلی هم به درد می‌خوری؛ ولی اونجا محل جنگه ممکنه اتفاقی برات بیفته یا اینکه... . با هیجان نگذاشتم بقیه‌ی حرفش را ادامه دهد. - مگه خون من از بقیه رنگین‌تره خانم جون!خواهش می‌کنم کاری کنید منم باهاتون بیام. خودم هم در راه برگشت، به نظر قاطعم در رابطه با گرفتن رضایت از خانواده مخصوصا پدرم مردد شده بودم؛ اما شوق و اشتیاق برای پیدا کردن نشانی از مهران آن‌قدر به من روحیه‌ی مبارزه و تلاش روحی داد که بعد از چند لحظه از تردید درآمدم. شاید در ابتدا مخالفت می‌کردند؛ اما با یادآوری نبود هیچ خبری از سلامتی مهران قطعا به این تازه ریسمان یافت شده چنگ می‌زنند.
  7. #پارت سی و یک کم- کم زمستان بار و بندیلش را جمع کرده و بوی بهار آمد. این نوروز دلتنگی به‌خصوصی همراهش داشت و آن‌ هم نبود مهران کنارمان سر سفره‌ی هفت سین بود. همین‌که خبری از زخمی شدن و آسیب دیدنش به ما نرسیده بود جای شکر داشت و ما آن را نشانه‌ی سلامتی او می‌پنداشتیم. با اینکه انگیزه‌ای نداشتم اما خانه‌ تکانی عید را برای خسته‌ شدن تن و بدن و رهایی از فکرهای نگران‌ کننده و هراس‌آور انجام دادم. خواهرم معصومه نیز همراه خانواده‌اش برای مراسم نوروز به خانه آمده و سرگرم آنها شدم. در کنار سفره‌ی هفت سین ابتدا سلامتی برادرم و همه‌ی سربازان مملکت و به‌وجود آمدن هر چه زودتر صلح را از خدای بزرگ خواستم، در آخر برای خودم و عشق گذشته‌ام آرزوی صبر و آرامش کرده و دعا کردم امیر به زندگی‌اش انگیزه پیدا کرده و خانواده‌اش را دوست بدارد. به خود نمی‌توانستم دروغ بگویم، فراموش کردنش کاری محال بود و دلم برایش خیلی تنگ شده بود؛ اما هنوز هم به تصمیم عاقلانه‌ای که گرفته بودم اطمینان داشتم و آن را مسبب رضای پروردگار می‌دانستم. دو روز از عید گذشته بود که پست‌چی پاکت نامه‌ای را به دستم رسانید، ابتدا فکر کردم از جانب مهران است ولی وقتی بازش کردم با کارت تبریک عید بسیار زیبایی برخوردم که دست‌خط آشنای امیر شعری از فروغ را برایم نگاشته، در پایان عید را تبریک گفته و نامش را نوشته بود. بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد و قلبم از دیدنش به تلاطم افتاد. سلام بر غریبه‌ای که آشناتر از همه شد! در منی و این‌همه ز من جدا با منی و دیده‌ات به سوی غیر بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه می‌تپد با تو بی‌قرار و با تو بی‌قرار وای از آن دمی که بی‌خبر ز من برکشی تو رخت خویش از این دیار سایه‌ی توام به هر کجا روی سر نهاده‌ام به زیر پای تو چون تو در جهان نجسته‌ام هنوز تا که برگزینمش به جای تو شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو در تو آورم پناه موج وحشی‌ام که بی‌خبر ز خویش گشته‌ام اسیر جذبه‌های ماه گفتی از تو بگسلم، دریغ و درد رشته‌ی وفا مگر گسستنی است؟ بگسلم ز خویش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ دیدمت شبی به خواب و سر‌خوشم وه، مگر به خواب‌ها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم و ز شاخه ها بچینمت شعله می‌کشد به ظلمت شبم آتش کبود دیدگان تو رم مبند، بلکه ره برم به شوق در سراچه‌ی غم نهان تو سال نو مبارک (امیر همیشه عاشقت) با خواندن کارت پستال هدیه‌ی امیر دلم هوایش را کرد، چقدر اشتباه فکر می‌کردم که می‌توان چنین عشقی را از خاطر برد، با یک تلنگر عشق خاموش شده، گر گرفته و شعله‌ور می‌شد. اگر در آن لحظه جا و مکانش را می‌دانستم بعید نبود که بی‌گمان به سمتش پرواز کنم. وای بر من که این‌گونه حالی به حالی می‌شدم، تنها کاری که از دستم برآمد اشک ریختن و بوسیدن چند‌باره‌ی دست‌خط زیبایش بود. به سمت قلم و کاغذم پریدم، تنها راه نجات من از این‌همه دلتنگی بود، نوشتن برای عشقی که هیچ‌گاه نامه‌ای به مقصدش نمی‌رسید؛ اما این نامه‌ها را هیچ زمانی از خودم و دلم محروم نکرده و بی‌محابا و بدون ترس احساساتم را درونش جاودانه می‌کردم. ز آن نامه‌ای که دادی وزان شکوه‌های تلخ تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است ای مایه‌ی امید من ای تکیه‌گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت احساس قلب کوچک خود را نهان کنم بگذار تا ترانه‌ی من رازگو شود بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم تا بر گذشته می‌نگرم، عشق خویش را چون آفتاب گمشده، می‌آورم به یاد می‌نالم از دلی که به خون غرقه گشته است این شعر غیر رنجش یارم، به من چه داد؟ این درد را چگونه توانم نهان کنم؟ آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است این شعرها که روح تو را رنج داده است فریاد‌های یک دل محنت کشیده است گفتم قفس؛ ولی چه بگویم که پیش از این آگاهی از دورویی مردم مرا نبود دردا که این جهان فریبای نقش باز با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر بار دگر به کنج قفس رو نموده‌ام بگشای در که همه دوران عمر خویش جز پشت میله‌های قفس خوش نبوده‌ام پای مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند تا دست آهنین هوس‌های رنگ- رنگ بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
  8. #پارت سی چند ساعت بعد با به صدا در آمدن زنگ در خانه همراه با پدر و مهران به سمت دروازه رفتیم. داخل سینی ظرف آب و قرآن را گذاشته و با وجودی‌ که سعی می‌کردم از ریختن اشک‌هایم خودداری کنم، ساک مهران را به دستش دادم. مهران شب گذشته با برادرم و خانواده‌اش خداحافظی کرد و اصرار داشت برای بدرقه نیایند، با خواهرم معصومه نیز که در شهرستان زندگی می‌کرد، با تماس تلفنی خداحافظی کرده بود و به من و پدرم هم اجازه نداد حتی تا کنار اتوبوس‌های اعزام به جبهه همراهی‌اش کنیم. هنگامی‌که در را گشود پسر جوانی را دیدیم که با دیدن ما سلام داده و احوال‌پرسی کرد، هر سه بیرون آمدیم و جواب سلامش را دادیم. پسر جوان که به گمانم از دوستان مهران بود، زیر‌چشمی مرا نگاه کرد، به نظر جوان چشم پاک و محجوبی به نظر می‌آمد. مهران با او دست داده و معرفی‌اش کرد. - ایشون آقا مرتضی از دوستای عزیز و همکارم تو سازمانه، بیشتر کارای اعزام من رو هم ایشون متقبل شدن. تشکر کرده و سر به زیر انداخت. یک لحظه از اینکه فهمیدم او مهران را هوایی کرده حرصم گرفت و با خشم نگاهش کردم؛ اما آنقدر متین و مودب بود که زود نگاهم را از جانبش گرفته و به خود قبولاندم که مهران خیلی وقت بود که همچین خیالی را در سر می‌پروراند و هیچ‌کس مقصر این قضیه نبود. - خب دیگه وقت رفتنه. کلام مهران دلشوره را دوباره به جانم انداخت، لب‌هایم را بهم فشردم تا جیکم در‌ نیاید. قرآن را بالای سرش گرفتم و او از زیرش رد شد، مهران به دوستش هم تعارف کرد و آقا مرتضی هم نزدیکم شده، از زیر قرآن رد شد و با همان متانت گفت: - دست شما درد نکنه. - خواهش می‌کنم، ان‌شا‌الله صحیح و سالم برگردید. با نگاهی تشکر‌ آمیز مرا نگریست و سپس به سمت پدر رفت و با او دست داده و خداحافظی کرد. مهران هم دستان پدر را بوسید و با وجود چشمان گریان و نگاه ملتمس ما با غرور و بدون ریختن اشکی سر‌خم کرد و رفت. چقدر غرور و مردانگی‌اش را دوست داشتم. با بغض همان‌طور که آب را پشت سرشان می‌ریختم، گفتم: - مهران مواظب خودت باش، حتما باهامون تماس بگیر، منتظرتیم. دستانش را بالا برد و تکان داد و سرش را به نشانه‌ی تایید حرفم خم کرد، با نگاهی نگران و گریان تا وقتی‌که به ته کوچه رسید او را بدرقه کردم و در دل دعا کردم خدا خودش او را حفظ کند؛ اما از همان لحظه دلشوره و نگرانی بابت او در دل و جانم شروع به چنگ زدن کرد و هیچ‌گاه پایانی نیافت. بعد از گذشت دو روز از رفتن مهران در حیاط خانه با زن برادرم مراد مشغول پختن آش پشت پا برایش بودیم که پسر کبری‌ خانم تنها همسایه‌ی نزدیکمان که آن زمان تلفن ثابت داشتند و شماره‌شان را با اصرار در دفترچه‌ یادداشت مهران نوشته بودم که از خاطرش نرود، از در باز حیاط وارد شد و با هیجان گفت: - مهناز خانم، زود بیاین، آقا‌ مهران از جنوب زنگ زده. نفهمیدم چگونه خود را به در خانه‌ی کبری‌ خانم رساندم، صدای مهران ضعیف و به سختی شنیده می‌شد. - الو! مهران جان! سلام، خوبی؟! - آره، خوبم، شما چطورین؟ دادا خوبه؟ تقریبا فریاد می‌زد؛ ولی صدایش به درستی نمی‌آمد. - همه خوبن، تو کجایی؟! - الان آبادانیم، تازه رسیدیم اول شهر، گمون نکنم اگه بریم جلوتر بتونم دوباره تماس بگیرم، خلاصه نگران نباشین من خوبم. اگه تونستم بازم تماس می‌گیرم ولی اگه نشد بی‌خودی دلواپس نشین. زیاد نتوانست صحبت کند؛ ولی همین مقدار هم خیلی امیدوار‌کننده بود. وقتی خبر سلامتی‌اش را به دیگر اعضای خانواده رساندم همگی خوشحال شدند. هنوز آش پشت پایش نپخته بود که اثر کرد و کمی از دلهره و تشویش من کمتر شد. مهران درست حدس زده بود، بعد از آن تماس دیگر نتوانست مجدد تلفن بزند و ما هم که شماره‌ای از او نداشتیم و تنها دعا می‌کردیم که صحیح و سلامت باشد.
  9. #پارت بیست و نه شاید خودش هم تا این حد باور نداشت؛ اما با این حرف‌ها اعتماد به‌ نفس بزرگی به من القا کرد و به قول او هر روز آب دیده‌تر شده و طاقت بسیاری از سختی‌ها و مصیبت‌هایی که هرگز تصورش را هم نمی‌کردم به‌دست آوردم. در آن لحظه هنوز هم به رفتنش مطمئن نبودم، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که پدر را راضی به رفتنش کند. پدر مهران را از همگی ما بیشتر دوست می‌داشت و طاقت دوری‌اش برای او قابل تحمل نبود، هر چند به خاطر او و حرف‌هایش از بسیار کارهایی که قصد انجامش را داشته صرف نظر کرده و یا در آخر نظرش را می‌پذیرفت؛ ولی در این مورد گمان نمی‌کردم به این راحتی‌ها تغییر رای دهد. هنوز ته دلم به ماندن مهران دل‌خوش بودم، با اینکه مدام دل‌گرمی می‌داد که قرار نیست برایش اتفاق ناگواری بیفتد؛ اما حس ششم من مدام به مغزم تلنگر می‌زد که با رفتنش به جنوب او را از دست خواهم داد. پدر با شنیدن ماجرای اعزامش به آبادان چند روزی به اصطلاح با او قهر کرد. ابتدا با اطمینان و پافشاری جواب رد داد و در صورت نپذیرفتن از جانبش او را عاق کرد؛ ولی خودش هم به خوبی می‌دانست در برابر او قادر به مقاومت نخواهد بود. از طرفی مهران در برابر تصمیمی که می‌گرفت، آن‌قدر اصرار می‌کرد که در نهایت برنده شخص خودش بود، پس دست‌ پیش گرفته و با او صحبت نمی‌کرد تا از این طریق بهتر مقابله کند. بعد از شش روز آن‌قدر منت پدر را کشید و دست و پایش را بوسید که دیگر نتوانست با تصمیمش مخالفت کند. بالاخره از خر شیطان پیاده شده و همراه با گریه و آغوش کشیدن مهران با خواسته‌اش موافقت کرد. اولین بار بود که از کوتاه آمدن و تایید مهران از جانبش دلگیر و آزرده شدم، تنها کسی که می‌توانست در برابرش قد‌ علم کرده و او را پشیمان کند قطعا پدر بود. مهران باز با زرنگی توانست حرف خود را به کرسی بنشاند، بدون مهران و زندگی تنها با پدری بد‌اخلاق و ایرادگیر برایم سخت و کلافه‌کننده بود؛ ولی دیگر چاره‌ای نداشتم و باز هم روزگار مرا وادار به سر‌ خم‌ کردن در برابر سرنوشت کرد. یک هفته بعد مهران برای اعزام به جنوب آماده شد، از طریق بسیج محل نیروهای داوطلب در روزی مشخص به آبادان عازم می‌شدند. شب قبل از رفتنش هیچ کدام خواب به چشمانمان نیامد، تا صبح ده بار ساکش را ریخته و از نو وسایلش را چیدم؛ آرام و قرار نداشتم و خود را با این کار سرگرم می‌کردم. دم‌- دم‌های صبح بود، مقداری آجیل داشتیم که آن را پاک کرده داخل پاکتی کاغذی گذاشتم و داخل ساک قرار دادم، وقتی زیپ کناری ساک را برای گذاشتن آجیل باز کردم، دستم به قطعه عکسی داخلش خورد، عکس را درآورده و نگاه کردم. عکس سه نفریمان کنار حرم امام رضا بود که چند سال پیش با هم رفته بودیم. مهران در وسط من و پدر قرار گرفته و با خوشحالی لبخند می‌زد. بی‌اختیار اشک‌هایم روان شد، همان‌ لحظه دست مهران را روی شانه‌ام احساس کرده سرم را به سمتش کج کردم و مسیر عبور اشک‌ها هم منحرف شد. - چرا نخوابیدی؟! بعد بدون اینکه منتظر پاسخی باشد لبخندش به ناراحتی تغییر کرده و اخم‌آلود گفت: - اصلا چرا بی‌خودی گریه می‌کنی؟ مگه قراره دیگه بر‌نگردم؟! اشک‌ها را که کل صورتم را در برگرفته بود با دستانم زدودم. - خدا نکنه، دلم خیلی شور می‌زنه، نگرانتم! رو‌به رویم نشسته و دوباره خندید، با لهجه‌ای که همیشه حرص مرا با آن درمی‌آورد گفت: - تو بهتره نگران خودت باشی خانوم خانوما! ما رو باش که داریم دادا رو دست کی می‌سپاریم. این‌بار برخلاف گذشته حرصم در‌نیامد، فقط بیشتر دلگیر‌ شدم. - مهران کاش نمی‌رفتی، ما بدون تو... . انگشتش را به نشانه‌ی سکوت روی لبم گذاشت و باقی حرفم پشت لبان بغض کرده‌ام زندانی شد. - تو رو خدا این لحظات آخر با این حرفا من رو مردد نکن، بزار با خیال راحت برم مهناز جون، باشه؟! آن‌قدر معصومانه درخواست کرد که نتوانستم در برابرش مقاومت کنم، سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم. - باشه، خدا پشت و پناهت باشه داداش عزیزم! چشمش روی ساک نشسته، مجدد لحنش شنگول شد. - بسه بابا! چقدر این ساک رو پر می‌کنی، پیک نیک که نمیرم، مثلا جبهه‌ست ها! در کنار اشک من هم خندیدم؛ اما صدایم هنوز لرز داشت. - فقط وسایل ضروریه، چیزی نیست که.
  10. #پارت پنجم یلدا حال که امشب به خانه‌ی من سر می‌زنی و پای سفره‌ی عیدانه‌ی چله‌ام می‌نشینی، کاش به در خانه‌ی دوستم هم تقه‌ای بزنی، دوستم بیش از آن‌که در تصور من بگنجد تنهاست! و من قدرت و توان دور کردن تنهایی از نهان‌خانه‌ی دل او را ندارم، کاش تو بتوانی!
  11. #پارت بیست و هشت زمستان از راه رسید و برودت آن جسم و روح مرا سردتر از آنچه که بودم، می‌کرد. شبی سرد و زمستانی بود، از کنار کرسی بلند شده و به پنجره نزدیک شدم. با نگاهی یخ‌زده به حیاط نگاه انداختم، برف نم- نم و به آهستگی می‌بارید و زمین را سفید‌پوش می‌کرد. بازوانم را در هم گره زده، با غمی بزرگ به این معجزه‌ی خالق هستی نگریستم. دریچه‌ی ذهنی‌ام به سمت امیر گرایش پیدا کرد‌‌، ذهنم تلاشی برای فراموشی نکرده و مقاومت نشان می‌داد، به او فکر کردم که چگونه در حال گذران این روزگار است؟ آیا توانسته فراموشم کرده و بی‌وفایی‌ام را هضم کند؟! پشت شیشه برف می‌بارد پشت شیشه برف می‌بارد در سکوت سینه‌ام، دستی دانه‌ی اندوه می‌کارد مو سپید شدی، آخر ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی، ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست می‌لرزد روحم از سرمای تنهایی می‌خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی‌بخشی عشق، ای خورشید یخ‌بسته سینه‌ام صحرای نومیدی است خسته‌ام از عشق هم، خسته بعد او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آن‌چه می‌گشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود ای خدا! بر روی من بگشای لحظه‌ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را بعد او دیگر چه می‌جویم؟ بعد او دیگر چه می‌یابم؟ اشک سردی تا بی‌افشانم گور سردی تا بی‌آسایم پشت شیشه برف می‌بارد پشت شیشه برف می‌بارد در سکوت سینه‌ام، دستی دانه‌ی اندوه می‌کارد اواسط بهمن ماه بود، زیر کرسی فرو رفته و بی‌هدف کوبلن می‌دوختم، دیگر کار هنری و دستی نیز به من مزه نمی‌داد و چون گذشته مرا سر ذوق نمی‌آورد. پدر برای مراسم ترحیم یکی از آشنایان به مسجد محل رفته بود، چون برای ناهار دعوت شده بود، برای خودم هم غذا نپخته بودم، بی‌حوصله و تنبل شده بودم. آن‌قدر در دنیای خودم غرق بودم که متوجه‌ی حضور مهران نشدم، از در با سر و صدا وارد شد و بلند گفت: - فکر کنم دزد هم این خونه رو خالی کنه، جناب‌عالی هیچی نفهمی و از زیر کرسی بیرون نیای. به آرامی لبخندی به رویش زده و گفتم: - سلام، چرا زود اومدی؟! درضمن اینجا چیزی واسه دزدیدن نداریم. پایین‌تر از من با همان لباس زیر کرسی خزید، حرارت کرسی صورت یخ کرده‌اش را گرم کرد، در حالی‌که کاپشنش را از تن در می‌آورد، گفت: - چرا، چه گنجی بالاتر از تو! دقیق نگاهم کرد و به آرامی لبخند زد. - چی شده مهربون شدی؟ قراره واست کاری بکنم؟ -اولاً همیشه مهربونم، دوماً تو همیشه برام در حال تلاشی. ابرو بالا انداخته و با تردید پرسیدم: - مسخرم می‌کنی، نه؟! لبش را تصنعی گزید. - من غلط کنم خانم! - ولی من مطمئنم چیزی می‌خوای بگی، بگو! گوش میدم. مهران کمی تعلل کرد، در جایش مقداری جابه‌ جا شد، سپس به آرامی لب باز کرد. - می‌خوام یه مدتی تنهاتون بذارم، یه چند وقتی این خونه و دادا رو باید تنهایی بچرخونی تا من بیام، می‌دونم از پسش برمیای. با تعجب نگاهش کرده و فکر کردم باز هم در حال شوخی و چرت گفتن است. - شوخی می‌کنی نه؟ دستم انداختی؟! صورت و صدایش بیش از هر وقت دیگری محکم و جدی بود. -نه خواهر خوبم، می‌دونی که خیلی وقته تصمیم دارم برم جبهه ولی به خاطر تو و دادا این دست و اون دست می‌کردم؛ اما الان قضیه جدیه، جنوب کشور در معرض خطره، خرمشهر رو که تصرف کردن، الان هم واسه آبادان دندون تیز کردن و داره میفته دست دشمن، از همه‌ی مردم داوطلب خواستن برای کمک و دفاع به جنوب برن، هر جور فکر کردم نتونستم برای دل خودم بهونه‌ تراشی کنم، دیگه وقت رفتنه. هاج و واج نگاهش کرده و با بی‌جانی گفتم: - مهران ولی دادا اجازه نمیده اون تو رو خیلی دوست داره، راضی نمیشه چند روز نبینتت، چطور می‌ذاره واسه چند وقت بری، اون هم یه جای پر خطر مثل جبهه و جنگ! - ولی باید راضی بشه مهناز جون! همه بچه‌هاشون رو دوست دارن؛ اما برای حفظ ناموس و کشور از جونشون می‌گذرن، اگه امثال دادا جلوی ما رو بگیرن چند وقت بعد باید کشور و ناموسمون رو بدیم دست دشمنایی مثل صدام. بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد، با بغض گفتم: - ولی اگه بلایی سرت بیاد، من تنهایی چه کار کنم؟! همه‌ی امید من تو زندگیم تویی، این‌همه این مملکت جوون و مبارز داره، نمیشه که تو نری؟ مهران دست‌هایش را دراز کرده و با مهربانی دستم را گرفت، چشمانش برقی از اطمینان داشت. -اولاً امیدت به خدا باشه، در ثانی من دارم مسئولیت خونه و دادا رو به تو میدم، تو باید خیلی قوی‌تر از این حرف‌ها باشی! مستاصل سر کج کرده به چشمانش خیره شدم. -فکر نکنم از پسش بربیام، من خیلی برای این وظیفه ضعیفم، همیشه تکیه‌ام به تو بوده، حالا می‌خوای جا خالی کنی؟ لبخند با‌صلابتی روی لب‌هایش نشست، دستم را محکم‌تر فشرد و اطمینان داد. - قوی هستی، خیلی قوی‌تر از اون‌چه که فکر کنی، دختری که با‌ گذشت و به خاطر حفظ زندگی دیگران این‌طور از عشق و عاشقیش دست کشیده، از پس خیلی کارا برمیاد. من مطمئنم در نبود من آب از آب هم تکون نمی‌خوره و این خونه بهتر هم اداره میشه.
  12. #پارت بیست و هفت - آخه چرا با خودت و من این‌طوری می‌کنی؟ تو که تعهدی به کسی نداری؟ دیگر توان حرف زدن نداشتم، با چشمانی ملتمس و به‌آرامی گفتم: - بهم قول بده کنارشون می‌مونی. اگه واقعا دوستم داری، به جونم قسم بخور که زن و بچه‌هات رو ترک نکنی. من هم قول میدم تا آخر عمرم غیر از تو، عاشق هیچ‌کس نشم. این هم مجازات من تا با هم تسویه بشیم. برق چشمانش به افول رسیده بود. کلافگی بیش از حدی هم در صورتش موج می‌زد. - چرا به چیزی قسم میدی که این‌قدر برام باارزشه؟! چرا می‌خوای نابودم کنی؟! - به‌خاطر من! اگه دوستم داری به حرفم گوش کن و پیش زن و بچه‌ات بمون، خواهش می‌کنم. صدای درمانده‌ی ملتمسم دیگر نایی برای بلند شدن نداشت. ضعیف و گرفته بود، امیر با سردرگمی عذاب‌آوری نگاهم می‌کرد، چادرم را که روی زمین پخش و پلا بود، با دو دست گرفته ،روی سرم تنظیم کرد و آن‌چنان نگاه جانسوز و با حرارتی به چشمانم انداخت که از داغی‌اش چشمانم بیشتر سوخت و بارید. همان‌طور که با دو دست‌اظ گوشه‌های چادرم را گرفته بود، با صدایی بی‌جان ناله کرد. - خیلی بی‌معرفتی دختر! من رو توی دو‌راهی گیر انداختی که از هر طرف برم به نیستی می‌رسم؛ ولی حالا که تصمیمت اینه بیش از این اصرار نمی‌کنم. نمی‌خوام حالا که ته دلت راضی به این‌کار نیستی، وادارت کنم. شاید هم من بی‌خودی امید داشتم که با داشتن این شرایط قبولم می‌کنی، ولی حالا که به خاطر دلسوزی واسه دیگرون من و خودت رو از رسیدن بهم محروم می‌کنی، اینو بدون که فقط زندگی می‌کنم برای روزی‌که دوباره برگردی‌. اون‌ها رو هم نگه‌می‌دارم اما هیچ‌وقت دوستش نخواهم داشت، فقط چون تو می‌خوای، مطمئنم گذر پوست به دباغ‌خونه می‌رسه. اگه الان بهت نرسم یه روزی می‌رسه که دوباره ببینمت. نفس می‌کشم برای اون روز و اون روز دیگه به هیچ بهانه‌ای ولت نمی‌کنم، این رو یادت نره که چقدر دوستت دارم!خیلی، خیلی، خیلی، خیلی. هنوز صدای خیلی گفتنش در گوشم زنگ می‌خورد. حرف‌هایش مانند تیرهای گلوله به قلب من اصابت کرد و هر لحظه که بیشتر می‌گذشت، وضعیت بینمان ناگوارتر می‌شد. دیگر تحمل نگاه‌ها و سخنان جگرسوز عاشقانه‌اش را نداشتم، زیر بار این‌همه فشار خرد و خر‌دتر می‌شدم. کاش بالی برای پریدن داشتم تا از این دنیای بی‌رحم و فانی نجات پیدا می‌کردم. باید می‌رفتم و بعد از شکوندن دل تنها عشق زندگیم، سر به کوه و بیابان می‌زدم.حیف که دست و پایم بسته بود.حیف که اعتقاداتم شدید و عمیق بود و گرنه همان‌ روز خود را سر‌ به‌ نیست می‌کردم؛ چون دیگر عشق در من مرد و زندگی بدون عشق به چه دردی می‌خورد. آخرین بار، آخرین بار، آخرین لحظه‌ی تلخ دیدار سر به‌ سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خش‌- خش برگ‌های خزان را گرچه در پرنیان غمی شوم سال‌ها در دلم زیستی تو آه، هرگز ندانستم از عشق چیستی تو؟ کیستی تو؟ وقتی برای آخرین‌بار برگشتم و چهره‌ی شکست خورده و مأیوس او را دیدم، به خود حتم دادم که هیچ لحظه‌ای او و این نگاه اندوه‌بارش را فراموش نخواهم کرد. هیچ دروغی بالاتر از این نبود که گفتم فراموشش خواهم کرد. احساس کردم تا زمان زیادی همان‌گونه با چشمانش بدرقه‌ام کرد؛ چون حرارت نگاهش به وجودم برخورد کرده، حس می‌کردم در حال ذوب شدن هستم. هنوز هم از درستی انتخابم و راهی که برای هر دوی ما پیش گرفته بودم، مطمئن نبودم. اما این مورد را به قطع ایمان داشتم که دیگر هیچ‌گاه این‌گونه عاشق نشده و کسی را به اندازه‌ی او دوست نخواهم داشت. کاش می‌توانستم کار دیگری برای جفتمان انجام می‌دادم؛ اما همان دل لعنتی اگر جز این می‌کرد بایست به دل بودنش شک کرد. از آن‌ روز و آن لحظه مهناز دیگری شدم. به دختر سرد و بی‌روحی تبدیل شدم که دیگر هیچ صحنه‌ی جالبی برایش شگفت‌‌انگیز نبود. منی‌که روزی کوچک‌ترین و پیش‌ پا افتاده‌ترین صحنه‌ها پر از شور و زندگی برایم تداعی می‌کرد، اکنون به آدمی بی‌احساس و منزوی تبدیل شدم. به گونه‌ای که نه تنها مهران به آن پی برد، بلکه دیگر اعضای خانواده نیز به این تغییر روحیه واقف شده بودند. زن‌برادرم ناامیدانه تلاش می‌کرد با آوردن و معرفی خواستگاران به قول خودش خیلی مناسب، مرا شوهر داده و با وارد شدن در زندگی جدید گذشته را از یاد ببرم؛ اما هیچ‌کدام از آن‌ها را قبول نکرده و نپذیرفتم. به واقع بعد امیر عشق و احساسات در من کشته شده بود. مهران بر عکس بقیه، اصراری به ازدواج من نداشت و با اخلاقیاتم مدارا می‌کرد. تنها کسی که حالم را به خوبی درک کرده، با محبت و سازش، تلاش داشت روزهای سخت دل‌کندن را بی‌خطر و با کمترین صدمات جسمی و روحی بگذرانم. اگر او نبود گذراندن این روزها برایم سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌نمود.
  13. #پارت بیست و شش از این حالت سردرگمش کلافه شده، با بی‌حوصلگی ادامه دادم. - امیر می‌فهمی چی میگم؟ لازم نیست برای به دست آوردن من، دیگه تلاشی بکنی. من و تو نباید و نمیشه که به هم برسیم، فهمیدی؟ برای اولین بار در طول آشناییمان عصبانی شد و صدای پر خشمش بلند شد. شعله‌های خشم در نگاه و صورتش هم گُر گرفته، فریاد کشید. - نه نمی‌فهمم. من هیچ‌کدوم از این حرف‌های بی‌منطقت رو نمی‌فهمم. فکر نمی‌کردم به این زودی و راحتی خسته بشی. اگه واقعا عاشق باشی باید تحملت هم زیاد باشه، باید بجنگی! صدای بغض‌آلودم را که شنید، کمی از حرارتش کاسته شده، آرام گرفت. -من نمی‌خوام که بجنگم، با چی و کی؟! -مهناز! منظورت چیه؟! به چشمان زیبایش نگاه کردم و سعی کردم خود را سرد و بی‌روح نشان دهم. عاری از محبتی که در قلبم غلیان می‌کرد. - منظورم اینه که دیگه چیزی از عشق بین من و تو وجود نداره، برو دنبال زندگیت. سرم را پایین انداختم و در حالی که از مینی‌بوس خارج می‌شدم، خداحافظی کوتاهی کردم. احساس کردم قلبم آن‌جا کنارش جا ماند. هنوز مسافتی را طی نکرده بودم، که صدای فریادش از پشت سرم شنیده شد. - اگه همین‌طوری بدون توضیح بری، هیچ‌وقت نمی‌بخشمت. من به همین راحتی ولت نمی‌کنم. مهناز عزیز من اینقدر سنگ‌دل نبود، بی‌انصاف! بدون اختیار سر جایم متوقف شدم. پاهایم مرا برای فرار از نزدش یاری نکرد. اشک‌ها بی‌امان ولی بیهوده می‌بارید و به هق- هق افتاده بودم. خود را به نزدم رسانید و مقابلم ایستاد. صدای پُر‌ دردش جگرم را سوزاند. - نکن این کار رو با من، من بدون تو می‌میرم. - امیر! از این سخت‌ترش نکنژ به‌خدا دارم پس میفتم. - آخه چرا؟ برای چی؟ یعنی واقعا دوستم نداری یا هضم ازدواج اولم برات سخته؟ من که قول دادم همه چی رو حل کنم. فقط دو ماه ازت مهلت خواستم. همین! طفلک نمی‌دانست اگر این مشکل نبود، برایش سالیان سال صبر می‌کردم. از قلب تکه شده‌ی من چه می‌دانست؟! - موضوع اصلا دو ماه و دو سال نیست. اگه این شرایط نبود هزار سال هم مهلت می‌دادم. اما من نمی‌تونم. نمی‌تونم برای رسیدن به عشق خودم، آدمای دیگه رو قربونی کنم. اخم‌هایش در هم فرو رفت. - اگه به خاطر خونواده‌ی خودته که گفتم هر طور شده راضیشون می‌کنم. ولی اگه منظورت زن و بچه‌ی منه که این موضوع ربطی به تو نداره. قبلا هم بهت گفتم چه تو باشی، چه نباشی من این خانم رو طلاق میدم. نمی‌تونم همه‌ی عمر با کسی زندگی کنم که نه تنها دوسش ندارم، بلکه به‌خاطر لجاجت و کارهای احمقانه‌ش ازش بدم هم میاد؛ پس بی‌خودی دلسوز کسی نباش که ازش چیزی نمی‌دونی. به سرعت با این قسمت از کلامش، مخالفت کردم. - ولی من می‌دونم، چون دیدمش. به بهانه‌ی آدرس کس دیگه اومدم در خونتون و زن و بچه‌ات رو دیدم. و زنت، زنت اصلا آدم بدی به نظر نیومد. من فقط مظلومیت و قربانی بودن رو در اون دیدم و مطمئنم اگه با این زن بیچاره این‌کار رو کنی، یه عمر عذابش رو می‌کشی. به خدا امیر خیر نمی‌بینی. باز هم از صحبت‌هایم کلافه و شاکی شد. - نمی‌فهمم، چرا این کار رو کردی؟! چرا با یه بار دیدن مردم قضاوتشون می‌کنی؟ یعنی اون خیر می‌بینه که بالاجبار می‌خواد من رو تو زندگی بی‌خودش نگه‌داره؟! مطمئن‌تر از همیشه جواب دادم: - آره! چون دوستت داره. من خودم زنم و می‌دونم که زن‌ها چطورین، فقط کافی بود یه لحظه خودم رو جاش بذارم تا تموم کارهاش برام عاقلانه و درست باشه، اطمینان داشته باش اگه دوستت نداشت، این‌همه بی‌توجهی و بی‌مهریت رو تحمل نمی‌کرد، باردار میشه تا تو رو به خودش دلگرم کنه، امیر من خودم عاشقم و حس عشق رو از همه کس بهتر می‌دونم، ولی آدم عاشق فقط خودش رو نمی‌بینه، چون خدا خودش ما رو توی مسیر هم قرار داده و خودش هم در موردمون قضاوت می‌کنه، من نمی‌خوام تو مبارزه‌ی عشق پیش خدا مردود بشم‌ اصلا هیچ کدوم از عاشقای واقعی به هم نرسیدن چون اون‌قدر عاشق بودن که حاضر به فداکاری شدن. امیر بی‌حوصله مقداری از من فاصله گرفت، با دست موهایش را چنگ می‌زد و مدام این پا و آن پا می‌شد. - من نمی‌خوام فداکاری کنم. آخه باید کی رو ببینم، نمی‌فهمی که میگم دوسش ندارم؟ آخه عشق یک‌ طرفه به چه دردی می‌خوره؟ لعنتی چرا من رو نمی‌فهمی؟! همین امروز طلاقش میدم، حالا بهت نشون میدم. سرم گیج رفت، همان‌طور با حالی خراب روی زمین نشسته و ناله کردم. -حق نداری! اگه این‌کار رو کنی، خودم رو می‌کشم. امیر نزدیکم شده، فاصله را به حداقل رساند، روی دو زانویشمقابلم نشست. چشم‌های آبی‌اش خیس و طوفانی بود. چقدر چشم‌های خیس از اشک‌اش زیباتر شده بود.
  14. #پارت بیست و پنج تا دو روز حتی یک لحظه چهره‌ی زن و بچه‌ی امیر از جلوی چشمانم دور نشد. باید هرچه زودتر تصمیم را به امیر می‌گفتم و او را از دل‌خوشی و تصمیم‌گیری برای آینده برحذر می‌کردم. شاید گمان کند که عشقم واقعی نبوده، یا آدمی دمدمی‌مزاج هستم؛ اما در هر صورت این را به خوبی می‌دانستم، آدم انجام این کار نیستم. در آن لحظه تنها به حفظ زندگی‌اش با خانواده‌ی فعلی فکر می‌کردم، حال اسمش هر چه باشد: بی‌فکری، فداکاری و یا عشقی تُهی! مهران دورادور مرا زیر نظر داشت؛ اما کلامی حرف نمی‌زد تا خود تصمیم نهایی را بگیرم. ساعت کاری امیر را به خوبی می‌دانستم. تصمیم گرفتم به میعادگاه همیشگی رفته و او را ببینم. برای آخرین بار ببینمش و هر چه بینمان بود را رشته- رشته کنم. شب با اندوه و غم آخرین نامه را برایش نوشتم و با شعری از فروغ، آخرین وداع را با او کردم. رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی‌امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم،که داغ بوسه‌ی پر حسرت تو را با اشک‌های دیده ز لب شست‌وشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم، مگو، مگو که چرا رفت ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده‌ی خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یک‌باره راز ما رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، که در سیاهی یک گور بی‌نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده‌های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله‌ی آتش ز من مگیر می‌خواستم که شعله شوم، سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی‌خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم وقتی کنار ایستگاه، مینی‌بوس قرمز رنگش متوقف شد، قلبم بعد چند روز تپش پر‌شورش را آغاز کرد. چقدر دلم برای قلب ناکام هر دویمان می‌سوخت. آیا می‌توانستم امید او و خودم را ناامید سازم؟! دل شکستن کار من نبود، اما دیگر چاره‌ای هم برایم باقی نمانده بود. وارد مینی‌بوس شده، روی اولین صندلی خالی نشستم. با تعجب از حضورم، در آینه تماشایم کرد. چشمان غمگینم را به نگاه مواجش دوختم. ناگهان حالت نگاهش از تعجب رو به شادی به غم گرایید. حس نگاهم به او هم منتقل شده، نگران شد، با بی‌حوصلگی شروع به رانندگی کرد و تا پیاده شدن کلیه‌ی مسافران به سختی دندان روی جگر گذاشت و سخنی نگفت. وقتی آخرین مسافر پیاده شد و با هم تنها شدیم مقداری هم رانندگی کرد؛ سپس کنار خیابانی خلوت پارک کرد. به سمتم برگشت و مضطرب پرسید: - چیزی شده نه؟! اتفاقی افتاده مهناز جان؟! سریع پاسخ‌گویش شدم. - سلام، نه! چیزی نشده، نگران نباش. از جا برخاست و نزدیک‌تر به من شده و ایستاد. - ولی قیافه‌ات این رو نشون نمیده! خیلی ناراحت به‌نظر میای. بلند شدم و روبه‌ رویش ایستادم. - باید موضوعی رو بهت می‌گفتم، واسه همین امروز اومدم این‌جا. در حال کنکاش و زیر و رو کردن چشمانم با محبت بسیار گفت: - از این‌که اومدی پیشم که خیلی خوشحالم، هر چقدر ببینم تو رو که سیر نمیشم. ولی چه موضوعی؟! چشمانم ناخودآگاه پر از اشک شد. - نمی‌دونم چه جوری بگم، خیلی سخته برام. با دلواپسی بیشتری سوال کرد. - چی شده؟! تو رو خدا بگو دیگه! نصفِ عمر شدم آخه! با درد چشم بر هم فشردم، صدایم زخمی بلند شد. - باشه. امروز اومدم هر چیزی که بینمونه رو تموم کنم، دیگه نمی‌تونم ادامه بدم، از این‌همه فشار و استرس کم مونده دیوونه بشم، بهتره هر دومون همه چی رو فراموش کنیم، این واسه هر دو‌تامون بهتره! سکوت کردم و به اشک‌ها اجازه‌ی فروپاشی وسر‌ریز شدن دادم، همان‌طور که مسیر اشک‌هایم را با غم نظاره می‌کرد، با حالتی که دچار غافلگیری نیز شده بود، گفت: - یعنی چی؟! این حرف‌ها چیه؟ فکر کردم تونستم یه خورده از دلت دربیارم، فکر کردم من رو می‌بخشی و این فرصت آخر رو بهم میدی. - نه! منظورم این‌ چیزا نیست. مشکل، ناراحتی من از نگفتن گذشته‌ات نیست، منظورم آینده‌مونه، به‌نظرم وصلت بین من و تو به صلاح هیچ کدوممون نیست. هاج و واج نگاهم می‌کرد. احساس می‌کردم، نمی‌توانست یا نمی‌خواست از حرف‌هایم سر در بیاورد، انگار که خود را به نشنیدن زده باشد.
  15. #پارت بیست و چهار فردای آن‌ روز بدون این‌که شب گذشته پلک روی هم گذاشته باشم، به بهانه‌ی خرید از خانه خارج شدم. مهران صبح زود بدون کوچک‌ترین برخورد و کلامی با من، آدرس خانه‌ی امیر را روی برگه کاغذی نوشته، روی طاقچه گذاشته و به سر‌کارش رفته بود. منزلشان تنها چند خیابان از محله‌ی زندگی ما بالاتر بود. پیاده مسیر را طی کرده و به کوچه‌ی آن‌ها رسیدم. قلب بینوایم شروع به تالاپ_تالاپ کردن افتاده بود. کوچه در این ساعت صبح خلوت به نظر می‌رسید. چادرم را نزدیک‌تر به صورتم کشیده، شماره‌ی پلاک خانه را از روی کاغذ خواندم، نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای زنگ خانه را بفشارم. کمی تعلل کردم و کنار تیر برق کوچه به انتظار ایستادم؛تا اگر امیر هنوز از خانه خارج نشده، بیرون بیاید. دقایقی گذشت و وقتی کسی بیرون نیامد خود را به نزدیکی در خانه رساندم، دستم را دراز کردم ولی هنوز انگشتم با زنگ تماس پیدا نکرده بود که با سر‌و‌صدا در خانه باز شد و کودکی کوچک از آن بیرون پرید، خود را عقب کشیدم، در همان لحظه خانمی جوان با شکمی بالا آمده و چادر رنگی به سر، به‌دنبال پسر بچه از در خانه خارج شد. کودک از در باز مانده‌ی چند خانه پایین‌تر، وارد حیاطش شد، خانم فریاد زد: - احمد وایسا! با هم بریم خونه‌ی عمو. با دیدن چهره‌ی ساده، مظلوم و غمگین زن جوان در‌جا خشکم زد. مظلومیت چهره‌اش مو را به تنم سیخ کرد. از نظر سنی از من جوان‌تر بود و مشخص بود در سن پایین ازدواج کرده؛ اما زنی لاغر و تکیده به نظرم آمد با چهره‌ای کاملا معمولی که در برابر سیما و قد و قامت امیر هیچ برابری و سنخیتی نداشت. به چهره‌ی مات‌زده و سردر‌گم من نگاهی سوالی انداخت و با مهربانی پرسید: - خانم جان با خونه‌ی ما کار داشتین؟ کمی جا‌ به‌ جا شده به آهستگی گفتم: - ببخشید، فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدم. لبخند غمگینی به روی لبانش نشست. - خواهش می‌کنم، اگه کمکی از دستم برمیاد. سریع به میانه‌ی حرفش پریدم. - نه! نه، ممنون. می‌گردم پیدا می‌کنم. سر تکان داده با حفظ لبخند کم‌رنگش، در خانه را بست. از کنارم عبور کرده و وارد همان خانه‌ی مذکور شد. با آن بدن رنجور و شکم بالا‌ آمده‌اش تعادلش را به هم می‌زد. طوری سلانه_سلانه قدم برمی‌داشت که گمان می‌کردی هر آن احتمال سقوطش وجود دارد. مسیر آمده را برگشتم، در راه چهره‌ی زن جوان و کودکش از جلوی دیدگانم کنار نمی‌رفت، با دیدن آن‌ها به صدق حرف‌های مهران پی بردم، کاملا درست می‌گفت، من آدمی نبودم که مسبب بدبختی چنین موجوداتی باشم، آن‌هم انسان‌هایی این‌گونه ساده و مظلوم، حتم داشتم اگر به ازدواج با امیر تن دردهم، آه آن‌ها من و زندگیم را خواهد گرفت، چرا؟! من که در زندگی آزارم حتی به مورچه‌ای هم نرسیده بود، برای رسیدن به خوشبختی که امکان وقوعش حتمی به نظر نمی‌رسید، زندگی آن‌ها را این‌چنین دست‌خوش طوفان کنم، اگر هم خوشبختی با امیر دور از دسترس هم نباشد، باز هم این‌گونه وصال را نمی‌خواستم. محبت زن و بچه‌ی او بدون این‌که بخواهم، بر دلم نشسته و در برابر عشق امیر، ایستادگی و ممانعت می‌کرد، من دیگر مهناز دل‌باخته‌ی روزهای قبل نبودم. می‌بندم این دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله‌ی نگاه پریشانش می‌بندم این دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادی رسوایی تا قلب خاموشم نکشد فریاد رو می‌کنم به خلوت و تنهایی ای آرزوی تشنه به گرد او بیهوده تار عمر چه می‌بندی؟ روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهوده می‌خندی آتش زنم به خرمن امیدت با شعله‌های حسرت و ناکامی ای قلب فتنه‌جوی گنه کرده شاید دمی ز فتنه بیارامی می‌بندمت به بند گران غم تا سوی او دگر نکنی پرواز ای مرغ دل که خسته و بی‌تابی دمساز باش با غم او، دمساز.
  16. #پارت بیست و سه سریع بدون فکر واکنش نشان داده، سعی در توجیه کارهایم کردم. - ولی مهران اون قراره مشکل خونواده‌گیش رو کامل حل کنه، بعد بیاد جلو. قراره زنش رو طلاق بده و بچه‌ها رو بسپاره دستش. دوباره منتقدانه و با تردید نگاهم کرد، به‌گونه‌ای که اصلا انتظار شنیدن چنین توجیه‌هات را نداشت. -اصلا ازت انتظار نداشتم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بخوای تو خرابه‌های زندگی یکی دیگه خونه‌ات رو بسازی. فکر می‌کنی با این‌کار شما دوتا خوشبخت بشین، به خدا آه بچه‌هاش دامن‌تون رو می‌گیره. دوباره با گریه گفتم: - تو شرایط زندگی اون رو کامل نمی‌دونی، واسه همین بهش هیچ حقی نمیدی. شاید اگه خود تو هم توی موقعیتش بودی، تا همین‌جا هم با این شرایط پیش نمی‌رفتی. - من فقط یه چیز رو می‌دونم، توی زندگی باید از خیلی چیز‌ها گذشت کرد. فقط کافیه خودت رو جای اون طرف بذاری. به‌نظرت اگه تو جای همسرش بودی چه حس و حالی پیدا می‌کردی؟ می‌تونستی دختری رو که زندگی و شوهرش رو ازش تصاحب کرده، ببخشی؟ کاملا جدی و بدون ملایمت به چشمان گریانم خیره شده، منتظر تاثیر حرف‌هایش بود. می‌خواستم توضیح بدهم که مانعم شد و خود ادامه داد: - من فقط یه کار ازت می‌خوام. من آدرس خونش رو پیدا کردم، بهت میدم. فردا یه سر به صورت ناشناس برو اونجا و زن و بچه‌ش رو ببین، ببین می‌تونی باعث از هم پاشیدگی زندگیشون باشی یا نه؟ ببین می‌تونی به خاطر یه آدم دیگه از عشقت چشم‌پوشی کنی. اگه باز هم با دیدنشون روی تصمیمت مصمم موندی با این‌که هیچ‌گاه من راضی به این وصلت نمیشم، اما به خاطر خواسته‌ی تو دست از مخالفت برمی‌دارم و دیگه مانعتون نمیشم. انگشت اشاره‌ش را هم‌زمان جلوی چشمانم هشدار‌گونه تکان داد و جدی‌تر حرفش را به پایان رساند. - ولی این رو بهت خاطر نشون می‌کنم اگه بعد چند وقت بیای بگی پشیمونی، من یکی که نمی‌بخشمت؛ چون باهات اتمام حجت کردم. حالا خود دانی! بدون این‌که منتظر پاسخی از جانبم باشد، همانطور که آهسته آمده بود، به آرامی بلند شد و به داخل خانه برگشت. مستأصل و درمانده به رفتنش نگریستم. حالم بدتر از قبل شد. صحبت‌هایش بدجور وجدانم را آزرده‌خاطر کرد. مغز و فکرم بین حرف‌های امیر و مهران دست و پا می‌زد. از فاش شدن راز و رسوا شدنم نزد مهران دلگیر و شرمنده شدم، ولی دلم برای امیر و قلب بیچاره‌ی خودم هم می‌سوخت. پاهایم را داخل شکمم جمع کرده و مچاله نشستم. همان‌طور که سرم را بالا گرفته، به آسمان تاریک نگاه می‌کردم، بی‌امان اما به آرامی گریستم. در آنجا بر فراز قله‌ی کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم: که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم: کای خداوند من او را دوست دارم، دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبار‌آلوده و بی‌تاب کوبید در زرین قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند ز طوفان صدای بی‌شکیبم به خود لرزیده، در ابری خزیدند ستونها هم‌چو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره، درون حوض کوثر خدا در خواب رویاوار خود بود به زیر پلک‌ها، پنهان نگاهش صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده‌های خوابگاه‌اش ولی آن پلک‌های نقره‌آلود دریغا، تا سحرگه بسته بودند سبک چون گوش‌ماهی‌های ساحل به روی دیده‌اش بنشسته بودند صدا، صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا می‌خواست تا با پنجه‌ی خشم حریر خواب او را پاره سازد صدا فریاد می‌زد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلایی؟ من اینجا تشنه‌ی یک جرعه‌ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی! مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و محنت‌آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از صدا دیگر تهی بود ولی این‌جا به سوی آسمان‌هاست هنوز این دیده‌ی امیدوارم خدایا این صدا را می‌شناسی؟ من او را دوست دارم، دوست دارم.
  17. #پارت بیست و دو وقتی به دسته‌گل‌های خشکیده‌ی داخل مینی‌بوس که هر روز برایم آورده و در نبود من با غصه پژمرده شده بودند، فکر می‌کردم دوباره عشق و دیوانگی روزهای گذشته به جان و دلم زبانه می‌کشید و عقل و منطق را از من دور می‌کرد. نمی‌توانستم تمامی آن‌ها را با خود به خانه ببرم، تنها یک شاخه رز قرمز را داخل کیف‌ام پنهان کرده و دوباره در دریای محبتش شناور شدم، وای بر من! چشم‌هایم باز بارانی بود! شادم که در شرار تو می‌سوزم شادم که در خیال تو می‌گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی‌زوال تو می‌گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره‌ی دیگر نیست من با لبان سرد نسیم صبح سر می‌کنم ترانه برای تو من آن ستاره‌ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو شادم که هم‌چو شاخه‌ی خشکی باز در شعله‌های قهر تو می‌سوزم گویی هنوز آن تن تبدارم کز آفتاب شهر تو می‌سوزد در دل چگونه یاد تو می‌میرد یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل‌انگیزیست کو را هزار جلوه‌ی رنگین است بگذار زاهدان سیه دامن رسوای کوی و انجمنم خوانند نام مرا به ننگ بیالایند اینان که آفریده‌ی شیطانند اما من آن شکوفه‌ی اندوهم کز شاخه‌های یاد تو می‌رویم شب‌ها تو را به گوشه‌ی تنهایی در یاد آشنای تو می‌جویم تا دو روز بعد آن ماجرا سردرگم و حیران بودم. آن‌قدر شک و دودلی در دلم رخنه کرده بود که حواسم را پرت و مدام خرابکاری می‌کردم، حتی مهران نیز از رفتار و حواس پرتی بی‌حد من مشکوک شده بود. غذا را می‌سوزاندم، ظرف و ظروف از دستانم پرت شده، می‌شکست و صبحت‌هایشان را با خودم نمی‌شنیدم. دوست داشتم هر چه زودتر از این تردید خارج شده و به یقین آن‌چه در دل می‌خواستم، برسم. نیمه‌های شب بود که آن‌قدر در رخت‌خوابم این دنده و آن دنده شدم که اعصابم خورد شد و از خیر خوابیدن گذشتم. صندوقچه‌ی کوچکم را برداشته، به آهستگی وارد حیاط شدم، روی تخت کنار درخت گردو نشسته، در صندوق را باز کردم. نامه‌های پاره‌ شده‌ی امیر را هنوز نگه‌داشته بودم. آن‌ها را بیرون ریخته و تکه‌های هر کدام را به دیگری نزدیک کردم، بعد با چسب نواری آنها را به‌هم چسباندم. نمی‌دانم چند ساعت گذشت و من هنوز مشغول چسب زدن تکه‌های جدا شده‌ی نامه‌ها بودم. چقدر با ظرافت و دقت این‌کار را می‌کردم که مبادا نوشته‌ای جا‌ به‌ جا شود. به‌طوری مشغول و متمرکز این‌کار بودم که مدتی حضور مهران را کنار درخت احساس نکردم. مهران آرام روی تخت نشست، چشمانم را از روی تخت برداشته و در روشنایی نور ماه به چشمان مهران دوختم. هم‌چنان پرسش‌گرانه تماشایم می‌کرد. با شرمندگی نامه‌ها را با دستانم به زیر دامن هدایت کردم. مهران به آرامی پرسید: - معلومه نه تنها نمی‌خوای چیزی رو فراموش کنی بلکه دوباره برات مهم شده، نه؟! غافلگیرانه با لکنت جواب دادم. - ن...نه!یعنی...!مه...ران! پوزخندی پر رنگ به صورتم زده، چشم از من گرفت. - این من و من کردنت همه چی رو ثابت می‌کنه. سریع مخالفت کردم. - نه! من باید برات توضیح بدم. - دوستش داری؟! نه! از رک گویی‌اش چشمانم پر از اشک شد. همان‌طور که چشمانم را با نگاه تیزبینش کند‌و‌کاو می‌کرد، ادامه داد. - اینم کاملا مشخصه! اونقدر دوسش داری که با همین شرایط هم قبولش داری، متاسفانه! تاسفی که گفت، بیشتر از باقی حرف‌هایش دلم را سوزاند. اشک‌ها از چشمانم سرازیر شده، بغض‌آلود نجوا کردم. -متاسفم! و سرم را با درد و اندوه پایین انداختم. مهران روی تخت جا‌ به‌ جا شده، نفسی تازه کرد. - می‌دونی مهناز! من خودم تا این لحظه عاشق نشدم، نمی‌تونم حس و حالت رو درک کنم؛ ولی این رو خوب می‌دونم که صلاحت به این ازدواج نیست. اگه حتی یه درصد مطمئن بودم با این آدم خوشبخت میشی باز هم مثل همیشه ازت حمایت می‌کردم و پشتت وا‌میستادم. مطمئنم اگه این‌کار رو کنی به یکسال نرسیده پشیمون میشی، از قدیم هم گفتن عاشق کوره! واقعیت رو اون‌طور که خودش می‌خواد می‌بینه این رو هم خوب می‌دونم که تو رو خیلی دوست دارم، چون تو فقط خواهر من نبودی و نیستی، تو خواهر، مادر، دوست و رفیق منی. از همه‌چیز توی دنبا برام مهم‌تری، پس در این مورد انتظار نداشته باش با دونستن واقعیت چشمم رو ببندم و با خواسته‌ی تو همراه بشم.
  18. #پارت بیست و یک امیر از کوره در رفت و از جا پرید و با عصبانیت به در مینی‌بوس کوبید و گفت: - چه زن و بچه‌ایی، زن و بچه‌ی زورکی رو کی می‌خواد؟ رو به من برگشت و خیره به چشمانم ادامه داد. - تو خودت زورکی شوهر می‌کنی؟ هان؟! نمی‌دانستم چه جوابی بدهم که هم واقعیت داشته و هم قانع کننده باشد. - موقعیت من با تو فرق می‌کنه، واسه‌ی تو اتفاق افتاده، نباید زیرش بزنی. لحن گفتارش با سوز و گداز همراه شد. - آخه تو چی می‌دونی از سرنوشت تلخ من؟ از اشتباه و خودخواهی بقیه؟ چرا من باید پاسوز باشم؟ چرا؟! از جا بلند شده، مقابلش ایستادم و همان‌طور که به چشمان غمناک و نگرانش نگاه می‌کردم، پاسخ دادم. - از اول باید همه‌چیز رو به من می‌گفتی. یه جورایی بهت حق میدم که نمی‌تونی پابند زندگیت باشی ولی پای دو تا بچه وسطه. در ضمن، من حتی فکر کردم نکنه چون سنم نسبت به دخترهای دم بخت بالا رفته این اجازه رو به خودت دادی که بخوای زن دومت بشم. سریع واکنش نشان داد: - نه به خدا. این چه حرفیه! اصلا این‌طور نیست، من قرار بود چند ماه قبل اون رو طلاق بدم، ولی خیلی زن بدجنسیه که از حماقت من سوءاستفاده می‌کنه. الان هم بعد فارغ شدنش یه لحظه هم صبر نمی‌کنم و طلاقش رو میدم، ما با هم توافق کرده بودیم، نباید زیرش می‌زد، به هر حال چه تو زندگیم باشی چه نباشی من این‌ کار رو می‌کنم، اون از وجود بچه به نفع خودش استفاده می‌کنه، چرا من باید توی تله‌اش گیر کنم، اونم بچه‌ای که معلوم نیست فردا چی از آب در بیاد. با حرف‌هایش نمی‌توانست قانعم کند؛ اما با دلسوزی رنگ عجز به صدایم نشست. - امیر! من نمی‌خوام و نمی‌تونم تو خرابه‌های یه زندگی دیگه خونم رو بسازم، دوستت دارم ولی نه تا این حد که باعث از هم پاشیدن خونه‌ی دیگری باشم. هیچ نشانی از تاثیر حرف‌هایم در چهره و کلامش مشخص نبود، این‌بار مصمم‌تر جواب سخنانم را داد. - ببین مهناز جان! از همون روزی که در خونتون برادرات نذاشتن حرفم رو بهت بزنم هر روز و هر ساعت توی این مسیر با این ماشین ویلونم که پیدات کنم و این رو بهت بگم من این خانم رو طلاق میدم و از آه کسب هم واهمه ندارم. این یه ازدواج مصلحتی بود که نبایست پای بچه‌ایی توش باز می‌شد که اون هم مقصرش فقط فاطمه‌ست. پس خودش باید مسئول باشه، حتی زمانی‌که پدرم زنده بود، راضی به ازدواج مجدد من بود ولی من بهش گفتم مردی نیستم که هم‌زمان بخوام دو تا زن داشته باشم. از اول هم قصدم این بود بعد جداییم برای خواستگاریت اقدام کنم، که ماجرای توی مینی‌بوس پیش اومد و به خونواده‌ات گفتی و مجبور شدم زودتر پا پیش بذارم، گفتم روز خواستگاری همه‌چیز رو خودم برات توضیح میدم و قانعت می‌کنم که بینمون بمونه و یه مدت دیگه واسم صبر کنی، نمی‌خواستم فکر کنی به خاطر تو راضی به طلاق دادنش شدم. از حرف‌هایش دچار سردرگمی و تردید شدم، کمی هم به او حق می‌دادم؛ اما هضم این قضیه برایم سخت بود، حتی بعد از مجرد شدنش ممکن نبود که مهران و پدرم راضی به ازدواج ما شوند، امیر از سکوت طولانی من بی‌حوصله و بی‌تاب شد و گفت: - تنها عشق زندگیم! نمی‌خوای که پشت من رو خالی کنی؟ نمی‌خوای الان که بیشتر از هر وقتی به حمایتت نیاز دارم پشت پا بزنی، به خدا از قهر و دوریت دارم می‌میرم، زندگی ازم گرفته شده، مثل دیوونه‌ها سرگردانم. درمانده نگاهش کردم. - تو از من چی می‌خوای؟ - صبر، فقط یه مدت دیگه برام صبر کن، چند ماه به من فرصت بده تا همه چی رو سر و سامون بدم، معلومه که من هیچ‌وقت نخواستم تو رو زن دوم خودم کنم، این از شأنت به دوره، فاطمه و بچه‌ها رو می‌فرستم شهرستان پیش خونواده‌اش، بیشتر کار می‌کنم تا خرجی بچه‌ها رو هم بفرستم، تعهد من به بچه‌ها فقط همینه، خودش هم خوب می‌دونه، نه دیداری و نه رفت و آمدی. بعد از طلاق اون این‌قدر میام در خونه‌تون که یا خونواده‌ات راضی میشن یا داداشات می‌زنن من رو می‌کشن، فقط تو این صورته که از دستم راحت میشی. عزیزم فقط برام صبر کن و منتظرم بمون، می‌مونی؟! با التماس به چشمانم خیره مانده بود. می‌دانستم که چشم‌های لعنتی عشق بی‌دریغ مرا آشکار و برملا می‌کردند؛ اما توان گرفتن از نگاه زیبایش را نداشتم. کاش در دریای بی‌کران چشمانش غرق شده و می‌مردم تا دیگر جوابی از من طلب نمی‌کرد. با بغض و چشمانی آماده‌ی بارش لب باز کردم. - چی بگم به تو؟! - فقط نه نگو، فقط این‌بار اشتباه من رو ببخش، قول میدم بار اول و آخرم باشه. سکوت کردم و نه نگفتم، نمی‌دانم چرا؟! ولی آن لحظه غیر از این کاری از من برنیامد. امیر سرمست از سکوتم، مرا تا نزدیکی خانه رساند و خوشحال مانند انسانی که جان دوباره به‌دست آورده، خداحافظی کرد و از کنارم گذشت.
  19. # پارت بیستم امیر را که تقریبا از زد و خورد بی‌حال بود، به کنار خیابان هُل داده و هر سه به داخل ماشین پریدند و به‌سرعت دور شدند. همان‌طور چوب به دست، در حالی‌ که اشک‌هایم بدون توقف می‌بارید، به چهره‌ی درب و داغانش خیره شدم. امیر به زحمت سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد، به‌زور لبخندی زد و بعد تک سرفه‌ای گفت: - چیه؟! به‌نظرت کم کتک خوردم! خودت هم می‌خوای بزنی، بفرما در اختیارم. دستانش را به نشانه‌ی تسلیم از هم باز کرد. از این‌که در چنین موقعیتی این‌گونه شوخی می‌کرد، حرصم گرفته و چوب را روی زمین پرت کردم. رویم را از جانبش برگردانده و به راه افتادم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که مجدد لب به سخن باز کرد. - باشه برو، می‌دونم که خیلی ازم متنفری، ولی به عشقی که یک روزی ازم توی قلبت داشتی قسم که اول حرف‌هام رو بشنو بعد ولم کن و برو. نمی‌دانم چرا ولی پاهایم ناگهان قفل کرد، نتوانستم قدم دیگری بردارم و همانجا ایستادم. می‌ترسیدم با ماندن و دیدنش دوباره پایم بلغزد و عشق گذشته فوران کند، بدون اینکه به سمتش برگردم، باصدایی گرفته گفتم: - من دیگه با تو حرفی ندارم، دلم به حالت سوخت و گرنه حقت بود بیشتر از این‌ها بخوری. لنگ- لنگان خود را به من رسانده، مقابلم ایستاد. صورت خونین‌اش دلم را بر هم زد. از چشم در چشم شدن جلوگیری کرده، زمین را نگاه کردم. - باشه حق با تویه، ولی اگه حرف‌هام رو نشنوی، اون آدم مهربون و پر احساسی که من می‌شناختم نیستی. با حرص چشم از زمین کندم. - نکنه طلبکار هم هستی؟! این من بودم که بهت دروغ گفتم، نه؟! -من دروغ نگفتم، فقط کل واقعیت زندگیم رو بهت نگفتم؛ چون‌که واسش دلیل داشتم. به چشمانش خیره شدم، چشمانش بدجوری با رنگ پیراهنش همخونی داشت. هنوز هم از چشمانش عشق و روراستی را درک می‌کردم، چرا با دیدن این نگاه حس‌های بدم از او پر کشیده بود؟!چرا در برابر او و نگاه‌اش کم آورده و افسونش می‌شدم؟ !با بی‌تابی گفتم: - گفتم که نمی‌خوام دیگه چیزی بشنوم. از کنارش رد شده، آرام به راه افتادم، به دنبالم آمد و اصرار کرد. - حداقل بزار برسونمت الان ساعت ظهره، ماشین خالی گیرت نمیاد. -لازم نکرده، خودم یه جوری میرم. فقط کافیه برادرام من رو توی مینی‌بوست ببینن، جفتمون رو حلق‌آویز می‌کنن. به نزدیکی مینی‌بوسش رسیدیم، امیر زودتر از واکنش من درش را باز کرد و گفت: - فقط تا نزدیک‌ترین ایستگاه. نمی‌خوام دوباره کسی مزاحمت بشه. مجدد ایستادم و عمیق‌تر نگاهش کردم، سر و صورت خونینش دلم را ریش- ریش می‌کرد. - توی مینی‌بوست ظرف آب داری؟ از تغییر حالت و گفتارم ابروهایش بالا پریده، خوشحال لبش کش آمد. - آره، کنار صندلی راننده‌ست. از کنارش رد شده، از پله‌ها بالا رفتم و با یافتن دبه‌ی آب و برداشتنش پایین آمدم. کنار جدول نشسته بود و بینی‌اظ را با دست فشار می‌داد، تا خونریزی‌اش قطع شود. کنارش روی جدول نشستم. هم‌چنان که به آرامی اشک‌هایم سرازیر بود، آب را روی دستانش خالی کردم. شروع به شستن دست و رویش کرد. - بسه مهناز، دیگه گریه نکن، نذار بیشتر از این داغون بشم. ظرف را روی زمین گذاشته، بغض‌آلود گفتم: - الان چند روزه کارم اینه، گریه نکنم که دق می‌کنم. با ناراحتی بیشتر ادامه داد. -کاش من بمیرم که مسبب رنج تو شدم، به خدا نیتم این نبود. دلم از طرز کلامش سوخت و دست از گریه کشیدم.‌ دستمالی را که همیشه در کیفم داشتم، از داخلش درآوردم، دستمال سفیدی که در زمان تحصیل و کلاس‌های آموزشی با نخ‌های رنگی دور تا دورش را گل‌دوزی کرده بودم، به سمتش گرفتم. - بگیر، صورتت رو پاک کن. همان‌طور که می‌گرفت، ذوق‌زده گفت: - چه قشنگه! حیفه آخه، خونی میشه. دل‌شکسته و سردرگم جوابش را دادم. - حیف من و توییم که اول جوونی پیر شدیم. در ضمن هیچ‌وقت دلم نمی‌خواد ذره‌ای صدمه ببینی. با مهربانی چشمان زیبای آبی رنگش را به نگاهم دوخت. - از مهناز با محبت من نمیشه غیر این توقعی داشت. چشم چرخانده شاکی شدم. - دیگه مهناز تو نیستم، ولی اون‌قدر هم متنفر نیستم که راضی به زخم خوردنت بشم. - آخه چرا این‌طوری میگی؟ عشق من به تو یه‌ ذره هم دروغ نبوده و نیست. بیشتر از او حرصم گرفت، صدایم خِش دردآوری برداشت. - چه عشقی امیر؟ اگه به من می‌گفتی یه مرد متاهل هستی، من به روت نگاهم نمی‌کردم چه برسه که باهات حرف بزنم. صدایش مصمم و توجیه‌گرانه به گوشم رسید. - بهت نگفتم، چون نمی‌خواستم بدون شناخت من ردم کنی. طاقت این رو نداشتم که بهم نه بگی، می‌فهمی؟! سرم را پایین انداختم، دیدن چشمانش صلابت صدایم را می‌گرفت. - به هر حال فرقی نمی‌کنه، الان بهت نه میگم. - مهناز! زندگی برای من بدون تو معنایی نداره، اگه تو نباشی نه زن، نه بچه، حتی دنیا رو نمی‌خوام. من از خدا فقط تو رو خواستم، نیمه‌ی گمشده‌‌ی منی که پیدات کردم و نمی‌خوام از دستت بدم. اون هم به خاطر حماقت و تعصب‌های بیخودی دیگرون. -امیر!تو به زن و بچت تعلق داری، تو مسئولی، نباید این‌طور بگی.
  20. # پارت نوزدهم چند روز بعد با تلفن همگانی سر‌کوچه با خانم‌ صداقت تماس گرفته، موضوع بر هم خوردن خواستگاری و علت نیامدنم به سازمان را برایش سربسته توضیح دادم. با اصرار از من خواست روزی تعیین کرده و به سازمان مراجعه کنم تا حضوری با هم صحبت کنیم. می‌دانستم پدر و مهران چشم بازگشت مرا به آن‌جا ندارند؛ اما وقتی با مهران در میان گذاشتم که برای برداشتن لوازم شخصی و تسویه حساب بایستی مراجعه کنم، با تردید قبول کرد، پدر هم‌چنان مخالفت می‌کرد و لزومی برای این کار نمی دید؛ اما مهران قانعش کرد و برای تغییر روحیه‌ی من راضی به رفتنم شد. یک هفته بعد در ساعتی دیرتر از ساعات قبل حضورم به سازمان رفتم. بعید بود که در این ساعت با امیر برخورد داشته باشم، نه این‌که متنفر از دوباره دیدنش بودم، بلکه می‌ترسیدم با دیدن مجددش دوباره دلم لرزیده و رسواتر شوم. خانم‌ صداقت با دیدن رنگ و روی چهره‌ام پی به درون آشفته‌ام برده و ناراحت در آغوشم کشید. مجبورم کرد از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کنم، او هم از شنیدنش شوکه شد و غافلگیرانه گفت: - باورم نمیشه مهناز! مگه میشه آدمی مثل اون با تو این کار رو کنه، اصلا این مرام‌ها بهش نمیومد. - ولی واقعیت اینه خانم جون، اصلا هر چی سنگه مال پای لنگه! این مشکل از بخت و اقبال تیره‌ی منه. خانم‌ صداقت با دلسوزی بازویم را فشار داد و گفت: - ناشکری نکن، بازم خدا رو شکر کن قبل اینکه چیزی بینتون اتفاق بیفته فهمیدی. پوزخند زنان چشم بسته، لب باز کردم. - درگیری قلبی که نباید میوفتاد، افتاده. زندگی من رو ویرون کرده، دیگه نمی‌تونم به هیچ‌کس اعتماد کنم، فکر می‌کنی زخم قلب من دیگه خوب شدنیه؟! اشک‌های خانم‌ صداقت هم‌زمان با من از گونه‌اش سرازیر شد و به آرامی پاسخ داد: - قربون قلب شکستت مهناز جون! توکل بر خدا، حتما حکمتی توی کارشه. - دیگه دل و دماغ اومدن به این‌جا رو ندارم. شما هم من رو حلال کن خانم! - این چه حرفیه، تو دختر خوب و باهوش ما هستی. حیفه توی خونه خودت رو محبوس کنی، اون هم به خاطر اشتباه و حماقت یه فرد دیگه. سرم را برای انکار حرفش بالا انداخته، با دلسردی جواب دادم. - نه خانم جون، دیگه نه خودم دوست دارم بیام این‌جا نه خونواده رضایت میدن. - باشه، فعلا اصراری نمی‌کنم، اما به کمک‌هات در آینده امید دارم. حق نداری تماست رو با من قطع کنی. وسایل باقی مانده را از کمد مخصوص برداشته و بعد از خداحافظی با بقیه‌ی افراد سازمان از آن‌جا خارج شدم. مطمئن بودم که دلم برای آن‌جا تنگ خواهد شد، اما چاره‌ای جز این کار برایم باقی نمانده بود. حال برگشت به خانه را نداشتم. مقداری از مسیر را پیاده طی کرده و فکر کردم، پاهایم شروع به درد گرفتن و گرفتگی کرد؛ اما از فکر و خیال فارغ نشدم. با بی‌حوصلگی کنار خیابان ایستادم، مسافت زیادی را آمده و از ایستگاه‌های مینی‌بوس و تاکسی گذشته بودم، دیگر پاهایم قدرت پیمودن نداشت. چند تاکسی از کنارم عبور کرد، در هیچ‌کدام جای خالی برای مسافر دیگر نبود. از بی‌فکری خودم شاکی بودم که اتومبیل شخصی از کنارم گذشته و ناگهان ترمز کرد؛ سپس دنده عقب گرفته، کنار من توقف کرد.سه تا جوان داخل ماشین با چشمانی دریده به من چشم دوختند. جوانی که صندلی عقب نشسته بود، در را باز کرد و گفت: - بفرما بالا خانم خانما! هر جا بخوای می‌رسونیمت. کمی خود را به عقب کشانده، چادرم را به صورت نزدیک کردم. - ممنون، راضی به زحمت شما نیستم. جوان از ماشین پایین آمده، از خلوتی خیابان سوءاستفاده کرد و نزدیک من شد. با گرفتن بازویم مرا به سمت ماشین کشانید و گفت: - بیا بابا!چقدر ناز می‌کنی، هر چی پول بخوای بهت می‌دیم. با ترس و دلهره نگاهش کرده و خود را آماده‌ی رودر رویی می‌کردم که مینی‌بوس قرمز رنگ آشنا با صدای زوزه‌ی وحشتناک ترمزش کمی پایین‌تر از ما متوقف شد و در عرض چند ثانیه بعد، امیر با شتاب خود را به ما رسانید. پسرک جوان را با پرتاب دست هل داد و فریاد کشید. - برید گم شید احمق‌ها، مگه خودتون خواهر و مادر ندارین. دو جوان دیگر داخل ماشین با دیدن عکس‌العملش از داخل ماشین بیرون پریده و یکی از آن‌ها گفت: - خودت گم شو، می‌خوای مفت و مسلم لقمه رو از ما بگیری، توی دهن خودت بذاری. درگیری بین آن‌ها شدت گرفت. از داخل ماشینشان چوب بزرگی هم درآورده و سه تایی به جان امیر افتادند. فاصله‌ام را با آن‌ها دور کرده و برای سوار شدن منتظر تاکسی شدم. ابتدا از دیدن کتک خوردن امیر کمی دلم خنک شد؛ اما وقتی صورت خونین‌اش را دیدم و پیراهن آبی‌اش که پاره و سرخ شده بود، دلم بی‌تاب شده و به سمت آنها رفتم. چوبی که از دستشان افتاده بود را برداشته و با قدرت به بدن یکیشان کوبیدم. - ولش کنید عوضی‌ها! کشتینش! جوان‌ها با دیدن اشک و فریاد‌های من، کتک‌کاری را خاتمه داده و یکی از آن‌ها با تمسخر گفت: - چی شد؟!یعنی یه راننده‌ی مینی‌بوس رو به ما ترجیح میدی؟ - برین گورتون رو گم کنید، به شما چه مربوطه! شاکی شده، دستش را به بالا پرتاب کرد. - برو بابا! نوبرش رو آورده! انگار کیه؟ همون لیاقتت راننده‌ی مینی‌بوسه نه بیشتر.
  21. #پارت هجدهم از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می‌خواهم پا بر سر دل نهاده می‌گویم بگذشتن از آن ستیزه‌جو خوش‌تر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه‌ی آتشین او خوش‌تر دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را می‌سوزم از این دورویی و نیرنگ یک‌رنگی کودکانه می‌خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه‌ی جاودانه می‌خواهم در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی‌تابم اندیشه‌ی آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه‌ای دیدار دنبال تو در‌به‌ در نمی‌گردم دنبال تو ای امید بی‌حاصل دیوانه و بی‌خبر نمی‌گردم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو، مجو، هرگز او معنی عشق را نمی‌داند راز دل خود به او مگو هرگز سر سفره‌ی شام حواسم هنوز پی حرف‌های زن‌ عموی امیر بود. نمی‌دانستم چرا ولی لحظه‌ای فکر امیر و شرایط زندگی‌اش از مغزم خارج نمی‌شد، اصلا میلی به غذا نداشتم. با وجود مراد و خانواده‌اش مجبور به حضور سر سفره بودم، مهران هر‌از‌ گاهی نگاهی به چهره‌ی گرفته‌ام کرده، همان‌طور که لپ‌هایش پر از غذا بود، دست از جویدن کشیده و خون به صورتش می‌دوید. می‌دانستم بدجوری به خون امیر تشنه است. به زور لبخندی به رویش می‌زدم تا به اصطلاح خود را بی‌خیال نشان دهم، او هم دوباره مشغول خوردن می‌شد. در همین حین صدای زنگ در خانه بلند شد، هم‌زمان دلشوره‌ی غریبی هم به جان من افتاد. بی‌اختیار از جا پریدم، سر شب بود و منتظر آمدن کسی نبودیم، قبل از خروج من انگار که حس ششم مهران از موضوعی خبردارش کرده باشد، جلویم را گرفت و گفت: - صبر کن! خودم باز می‌کنم. سر جایم ایستادم؛ چون قدرت نشستن مجدد را نداشتم، آرام و قرار از دست داده بودم. بعد از چند دقیقه با بلند شدن صدای فریاد مهران، سراسیمه بیرون پریدم، قبل از این‌که خود را بیرون از منزل برسانم، مراد از کنارم مانند هواپیمای جت عبور کرد و خود را به مهران رسانید، مهران همان‌طور که از یقه‌ی پیراهن امیر گرفته بود، او را با فشار به دیوار کناری کوچه چسبانده و با خشم نگاهش می‌کرد، صدای تنفس پر حرصش از این فاصله هم قابل شنیدن بود. امیر گونه‌ی سمت راست صورتش کاملا سرخ شده بود و مأیوسانه مهران را می‌نگریست، به گمانم مهران عقده‌ی دلش را با سیلی به روی گونه‌اش خالی کرده بود، فریاد مهران دوباره بلند شد. - مرتیکه‌ی پُررو با چه رویی پا شدی اومدی اینجا؟ به خدا خونت گردن خودته. مراد به سختی آن دو را از هم جدا کرد، با بی‌جانی در حالیکه سرم گیج می‌رفت، به دروازه‌ی آهنی تکیه داده و با چشمانی گریان به آن‌ها زل زدم. چند تا از همسایه‌ها از کنار درب خانه شاهد درگیری بودند ولی انگار که پی بردند مشکل خانوادگیست از دخالت خودداری کردند. امیر که از سر و صورتش عرق سرازیر بود رو به آن‌ها گفت: - ولی من هر طور شده باید با مهناز صحبت کنم، یه چیزهایی رو باید براش روشن کنم. مهران دوباره هیجانی شده، با عصبانیت در حالی‌ که به سمتش یورش می‌برد، جوابش را داد: - غلط کردی، اگه یه بار دیگه اسم خواهر من رو به زبون بیاری، کل دندونات رو توی دهنت خرد می‌کنم. مراد با گرفتن بازوی مهران او را از پیش‌روی به عقب کشانید و رو به امیر گفت: - آقای عزیز برای خود شما هم بهتره بیش از این پافشاری نکنی، بهتره خواهر ما و این قضایا رو فراموش کنی. مشکلات زندگی شما به خودتون ربط داره، مطمئن باش مهناز هم همه چی رو فراموش می‌کنه. چشمان مایوس امیر که دیگر رنگش به کبودی می‌زد، مرا در کنار دروازه دید و خیره شد، از نگاه‌هایش التماس و خواهش موج می‌زد، مراد با گرفتن بازویش او را از آن‌جا دور کرد و گفت: - برو پسر جان، بیخودی دنبال شر نگرد. چشمانش را با حالت جانسوزی از سمت من جدا کرد، نباید ولی در آن لحظه‌ خیلی دلم به حالش سوخت. مانند کودکی می‌ماند که به زور او را از نزد مادرش می‌برند. چقدر دلم برای یتیمی و تنهایی‌اش گرفت، با چشمانی گریان به سمت اتاق دویده و در آن‌جا خزیدم، نفرت چند روزه‌ی من از او با دیدن دوباره‌اش به یاس و درماندگی تغییر پیدا کرده بود.
  22. #پارت هفدهم زن‌ عموی امیر گریان و نالان به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت. - دخترم، من رو ببخش! من گناهی ندارم، امیر وادارم کرد از قضیه‌ی ازدواجش با تو حرفی نزنم، می‌گفت خودش روز خواستگاری همه چیز رو برات توضیح میده. بیشتر از قبل برآشفته شدم. - یعنی چی خانم؟ فکر نمی‌کرد خانوادم در موردش تحقیق می‌کنن و معلوم میشه؟! مگه این مورد هم مخفی کردن داره؟ - عصبانی نشو عزیزم، فکر نمی‌کرد قبل از خواستگاری، شما برای تحقیق اقدام کنید. می‌خواست خودش با توضیح شرایط زندگیش، قانعت کنه و همه‌چیز رو از زبون خودش بشنوی، باور کن تو اگه خودت ماجرای زندگیش رو بفهمی بهش حق میدی، امیر بالاخره همسرش رو طلاق میده، امروز نشد فردا. این قضیه برای همه قطعیه! تلاشش برای آرام کردن من نتیجه نداد. - نه خانم، اون اول این رابطه با دروغ وارد شده، حقیقت رو به من نگفته، من هیچ‌وقت نمی‌بخشمش. از شدت ناراحتی و عصبانیت همه‌ی اعضای بدنم شروع به رعشه گرفت، زن‌ عموی امیر متوجه‌ حال دگرگونم شده، دستانم را به دست گرفت و فشرد. با آرامش در حالی که سعی به دلداری دادن به من داشت، قصد ماست‌ مالی کردن و جمع کردن افتضاح پیش‌ِرو را داشت. - راستش چهار سال پیش امیر به اصرار پدرش با دختر عمه‌اش ازدواج کرد، این دو نفر رو از بچگی به ناف هم بریده بودن و یه جوری نشون کرده بودن، امیر از فاطمه خوشش نمی‌اومد. دختر مظلوم و آرومیه ولی امیر بهش احساسی نداره، پدرش معرکه گرفت که اگه اون رو نگیری آبروی دو خانواده میره و عزت و احترام بزرگ‌تر‌های فامیل رو لگد مال می‌کنی، طفلی خیلی تلاش کرد از زیر بار این عروسی اجباری شونه خالی کنه؛ ولی باباش عاقش کرد و بالاخره با دعوا و کشمکش زیاد اون رو پای سفره‌ی عقد نشوندن. امیر همون موقع به فاطمه گفته بود که نمی‌تونه تو زندگی باهاش دووم بیاره. دختر بیچاره هم از ترس آبروش قبول کرد بعد چند سال اگه باز هم نخوادش راضی به طلاق میشه. امیر با وجود پدرش نتونست فاطمه رو از سر خودش باز کنه، فاطمه درست سال بعد بدون رضایت امیر حامله میشه و یه پسر به‌ دنیا میاره، خیال بابای امیر با اومدن بچه راحت میشه و فکر می‌کنه با وجود بچه امیر دل‌خوش زندگی با فاطمه میشه؛ ولی چون این کارش رو یه جور نیرنگ زنونه می‌دونسته، بدتر ازش فاصله می‌گیره. تا اینکه پارسال پدر امیر از دنیا رفت، امیر اومد خونه‌ی ما از عموش خواست فاطمه رو راضی به طلاق بکنه؛ اما زنش خیلی گریه و زاری کرد که نمی‌خواد طلاق بگیره و حتی راضی به ازدواج مجددش شد. تا این‌که امیر شما رو دید و عاشقتون شد. به فاطمه گفت دیگه چاره‌ای جز جدایی ندارن و باید از هم جدا بشن، فاطمه این‌بار هم راضی نمیشه و میگه دوباره حامله‌ست، الان هم شش ماهشه! نمی‌دونید وقتی از قضیه‌ی حاملگی مجددش خبردار شد چه الم شنگه‌ای به پا کرد، ولی خوب با پا درمیونی بزرگترهای فامیل تا پایان بارداری‌ زنش راضی به صبر شد. چند روز پیش که اومد خونه‌ی ما و قضیه‌ی خواستگاری از شما رو برامون گفت و اینکه دوست نداره به هیچ‌وجه شما رو از دست بده، به هر حال این زندگی برای هیچ کدومشون زندگی بشو نیست و فاطمه اگه ده تا هم پسر بیاره، بازم رفتنیه، شوهرش نمی‌خوادش! نمی دونم چرا بنده خدا این‌قدر غرورش رو خرد می‌کنه. بارها به من گفته خدا کنه اگه امیر کس دیگه‌ای رو خواست، راضی بشه همسر دومش بشه و اون با دو تا بچه آواره نشه. زن‌ برادرم با شنیدن ماجرا و سکوت خانم با ناراحتی لب باز کرد. - ولی چرا مهناز ما؟! چرا اون باید پاسوز این زندگی و بی‌فکری بقیه بشه؟ فکر می‌کنین شوهر براش قحطه که بیاد زن دوم مردی بشه؟ چشمان غمگینم بین دو خانم در حال گردش بود. این‌بار زن‌عموی امیر به سرعت اما با دلسوزی جواب داد. - معلومه که نه! من اصلا وقتی مهناز جون رو دیدم فهمیدم که امیر حق داره اینطور عاشقش بشه. به خدا شب و روزش شده فکر کردن به مهناز جون، واقعا عشق واقعی تو کاره، من شهادت میدم به درستی این موضوع. - آخه خانم محترم فکر می‌کنی عشق و دوست داشتن خالی برای تشکیل یک زندگی کافیه؟! اون هم با ویران کردن یک زندگی دیگه! - خوب تقصیر این قضیه بیشتر به گردن فاطمه‌ست که خودش رو آویزون یک زندگی تحمیلی کرده! -ببینید خانم، اگه این خانمی که میگی دختر خودت بود هم این حرف ها رو می‌زدی؟! نه! من اگه جای شما بودم با این امیر آقا صحبت می‌کردم که اولا با رو راستی میومد جلو و بی‌خودی یک دختر مادر مرده رو به خودش امیدوار نمی‌کرد، ثانیا زندگی که مسئولیتش به گردنشه رو جمع کنه. زنش رو نمی‌خواد یعنی بچه‌های خودش رو هم نمی‌خواد؟ مهناز ما باید بعد این‌همه سختی وارد این‌جور زندگی و لعن و نفرین بچه‌های این مرد بشه؟! اگه حتی یه دونه مرد غیر این آقا توی زمین واسه مهناز نباشه هم هیچ‌وقت راضی به این کار نمیشه، مگه نه مهناز؟! هر دو برای جواب به صورت سردرگم و گرفته‌ی من خیره شدند. بغضم ترکید و مانند انسانی مصیبت‌دیده به شدت گریستم، هر کدام به نوعی قصد هم‌دردی با مرا داشتند و سخنانی به نشانه‌ی دلداری به زبان می‌آوردند که من چیزی نمی‌شنیدم، با دستانم صورتم را پوشانده و برای این غم بزرگ دلم زار می‌زدم. در آخر به سختی رو به زن‌ عموی امیر کرده و گفتم: - با وجود همه‌ی این حرف‌ها به امیر بگو حق نداشت با من این‌طور رفتار کنه! این به دور از مردونگی بود، بهتره من رو هم فراموش کنه، چون به قول زن‌ داداشم اگه فقط امیر تو دنیا واسه من وجود داشت باز هم این کار رو نمی‌کردم. زن‌ عمویش هم‌چنان با ناراحتی و در حالی که عذرخواهی می‌کرد، از ما خداحافظی کرد و رفت. بی‌رمق روی فرش ولو شدم، چی فکر می‌کرد؟ واقعا گمان می‌کرد با شنیدن این حرف‌ها از گناهش می‌گذشتم؟ صداقت بزرگترین آرمان من برای شروع یک زندگی بود که او نداشت.
  23. #پارت دوم جواب این رو که اصلا دلش نمی‌خواست بده. مهدی روان درست و حسابی نداشت و تا یکی به دو می‌رسید، هر نوع فحش آب‌داری رو ردیف آدم می‌کرد. الکی بهش لقب مهدی خلی توی محل نداده بودن، البته لقب خودش هم شاید مسخره بود و دست‌ کم می‌گرفتنش؛ اما هر چی بود از بعضی لقب‌ها بهتر به نظر می‌رسید. تنها کسی که توی محله لقب مسخره نداشت، همین یاسر بود که کل بچه‌ها ازش حساب می‌بردن. نه تنها از لحاظ سنی، چون پسر خیلی مودبی بود که کسی به خودش اجازه‌ی بی‌احترامی نمی‌داد. بوته‌ها به‌ کمک کاغذ‌های آتش گرفته شعله‌ور شدن. حجم بالای چوب و بوته‌ی امسال اون‌قدر زیاد بود که محمود با ریختن بنزین یواشکی هم نتونه پیش‌روی کنه. همگی بچه‌های محل، ذوق‌زده شاهد این برپایی آتیش بودن؛ اما چشمای علی تنها چشمای هیجانی و پر‌شوق یلدا رو می‌دید که با لذت به آتیش گر‌گرفته نگاه می‌کرد، با هیجان دست می‌زد و بالا و پایین می‌پرید. داور محله، آقای اشرفی ناظم خوش اخلاق مدرسه‌شون با لبخند جلو اومد و سکوتِ کوتاهی میون هیاهوی جمعیت حاکم شد. با آرامش نگاهی به بچه‌ها انداخت. قلبِ علی توی سینه‌ش می‌کوبید؛ این فقط نتیجه‌ی یه مسابقه نبود، نتیجه‌ی تمامِ زخمای کفِ دستش بود. بالاخره نتیجه توسط آقای اشرفی اعلام شد. اسم برنده‌ها رو که گفت، کل محله از خوشحالی منفجر شد. چهره‌ی محمود درهم رفت و با دار و دسته‌ش از کنارشون دور شدن. جایزه‌ی امسال، نفری یه توپ والیبال به تیم اونا رسید. برای علی این پیروزی و چشمای خوشحال یلدا از هر هدیه‌ای با ارزش‌تر بود. *** توی حیاط بزرگ خاله رقیه، بساط دورهمی دخترونه مثل همیشه گرم بود. هوای بهاری طوری دل‌چسب شده بود که انگار آدم را هل می‌داد سمت حرف زدن، خندیدن و رو کردن رازهای ریز و درشت. دخترها دایره‌وار دور هم نشسته بودن؛ وسط جمع هم ظرفی پر از گوجه‌سبزهای درشت که هر چند دقیقه یکی ازش کم می‌شد و کسی هم خودش رو لو نمی‌داد. مهشید از همشون چند سالی کوچیک‌تر بود ولی از همه هم ازدواجی‌تر و عاشقِ عاشق شدن! هر روز هم عشقِ زندگیش تغییر می‌کرد و ناگهونی از پسر سربه‌زیر محل می‌رسید به پسر شر و شیطون. - آقا من تصمیمم همینه، آخرش با سعید ازدواج می‌کنم و دوتایی میریم خارج! دخترها همگی به قهقهه رسیدن از دست شیطنت‌هاش و فانتزی‌های باحالی که توی سرش می‌پروروند. زهره که روی صندلی چرخ‌دارش مثل همیشه خانومانه نشسته بود، با لبخند رو به مهشید گفت: - بدبخت سعید پس، که مو توی کله‌ش نمی‌مونه اگه تو زنش بشی! توی بچگی به بیماری فلج اطفال مبتلا شده بود ولی دلیل به افسردگی و گوشه‌نشینیش نشد و از همون بچگی رابطه‌ی خوبی با دخترای محل برقرار کرد و دخترا هم خیلی دوستش داشتن. آزاده با همان صورت بشاش در ادامه‌ی کلامِ زهره با خنده‌ای کشدار، نظرش رو ایراد کرد. - همین الانشم کم مو هست بیچاره، وای به حالِ روزی که شوورت بشه! مهشید با لج دخترونه دست به سینه شد. - تو حرفی نداری یلدا خانوم که ریزریز فقط می‌خندی؟! فاطی از گوجه‌سبزای درشت توی ظرف نامحسوس یه دونه کش رفت و با چشمک گفت: - تنها دختری که تکلیفش توی جمع ما از بچگی معلومه، یلدا بوده و بس! یلدا دست از خنده کشید و انکار کرد. - نه کی گفته؟! مژگان که پیش درخشان نشسته بود، کامل به سمت درخشان متمایل شد و با خنده گفت: - یلدا بر عکس تو کاملا قصد ادامه تحصیل داره! صورت درخشان از برملا کردن رازی که تنها مژگان در جریان بود، گلگون شد و تندی کتمان کرد. - من غلط بکنم، منم قصدِ تحصیل دارم! مهری دختر صبور گروهشون که خیلی درسخون و واسه معلم شدن از همون بچگی مشتاق بود، با تعجب گفت: - توی پونزده سالگی فقط باید به درس فکر کرد! - پس چرا مهشید هنوز دوازده سالشه قصد عروس شدن داره؟! فاطی با خنده این حرف رو زد و با ملچ و ملوچی که از خوردن گوجه‌سبز راه انداخته بود، آب دهن بقیه رو هم راه انداخت. مهشید با لج ضربه دستی به بازوی فاطی کوبید و او با اینکه با صورتی جمع شده بازوش رو مالید ولی از حرف زدن پشیمون نشد. - من که مطمئنم علی کوچولو نمی‌ذاره یلدا دیپلمش رو هم بگیره. توی جمع همیشه خودش رو بی‌تفاوت نسبت به علی نشون می‌داد، ولی می‌دونست که این محبت، بیش از اون‌چه که نشان داده میشد، ریشه‌دار شده. مریم با حسرت لب زد. - فعلا که علی کوچولو سربازه و از محله و یلدا دوره! بسوزه پدر عاشقی! اعصابش متشنج شد، هم از ندیدن علی و دوریش از محله و هم از گیری که دخترها به او داده بودن. سعی کرد ادامه‌ی سوتی که مژگان از درخشان گرفته رو به‌دست بگیره و ذهن دخترای جمع رو از خودشون دور کنه. - واستا بینم، نکنه درخشان خواستگار داره؟! چشمای دخترها با تعجب روی درخشان گرد شد و طفلک معصوم رو توی منگنه گذاشتن که بدون زیرآبی رفتن جواب بده. - من چه بدونم، فقط توی عروسی که هفته‌ی پیش رفتیم، پسر داییم انگاری ازم خوشش اومده و یه چیزایی به گوش مامانم رسیده و گرنه من تا الان این پسر دایی رو ندیده بودم. مژگان با لبخند و خیالی آسوده چشم به‌هم زد. - این فامیلایی که با آدم رفت و آمد ندارن، همیشه موردای خوبی واسه ازدواج در میان، از من گفتن بود!
  24. #پارت شانزدهم امیر چرا با من این‌گونه کردی!؟ مرا به این جنون عاشقی رسانده و ناگهان زیر پاهایم را خالی کردی، چگونه کاخ آرزوهایم که خود را ملکه‌اش و تو را شاهزاده‌ی دلبسته به خود می‌پنداشتم، این‌گونه ویران کرده، تبدیل به سراب نمودی!؟ هیچ‌گاه نمی‌بخشم عشقی که مرا این‌گونه ذلیل کرد، هنوز هم باور نمی‌کنم که تو این چنین مرا فریفته باشی. منی که با تو یک‌رنگ و یک‌دل بودم و تو و عشقت را پاک و بی‌بدیل می‌پنداشتم. او چو در من مرد، ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی‌تاب مرا در برگرفت آه! آری این منم؛ اما چه سود او که در من بود دیگر نیست، نیست می‌خروشم زیر لب دیوانه‌وار او که در من بود آخر کیست، کیست فردای آن‌ روز به بهانه‌ی خرید نان از خانه بیرون زدم. پدر هم‌چنان با اخم و غرولندزنان نگاهم می‌کرد، انگار که متهم به گناه کبیره‌ای شده‌ باشم. می‌دانستم به خاطر حرف‌های مهران بیش از حد خود را کنترل می‌کرد. آن‌قدر دگرگون و آشفته بودم که اهمیتی به نگاه‌های ملامت‌بارش نمی‌دادم. چشمانم تار می‌دید و تلو- تلو می‌خوردم. شب قبل حتی به اندازه‌ی یک پلک‌ زدن نخوابیده بودم؛ اما احساس خفگی کرده و ماندن در خانه حالم را بدتر می‌کرد. هوای پاییزی که به ریه‌هایم رسید، کمی بهتر شدم؛ صدای خش- خش برگ‌های جدا شده از درخت زیر کفش‌هایم نوای آرامش‌ بخشی را در گوش‌هایم طنین‌انداز می‌کرد. چقدر پاییز زیبا و دلچسب بود. مانند من محزون، غمگین و شاید هم عاشق دل‌خسته! کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال‌انگیز بودم برگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شد آفتاب دیدگانم سرد می‌شد آسمان سینه‌ام پردرد می‌شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می‌زد اشک‌هایم همچو باران دامنم را رنگ می‌زد و چه زیبا بود اگر پاییز بودم، وحشی و پرشور و رنگ‌آمیز بودم نغمه‌ی من هم‌چو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می‌ریخت بر دل‌های خسته پیش رویم، چهره‌ی تلخ زمستان جوانی پشت سر، آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه‌ام، منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم بعد از ظهر همان‌ روز زن‌ برادرم به خانه‌ی ما آمد. با هیجان تعریف کرد، چگونه به در خانه‌ی عموی امیر رفته، بعد از دادن جواب منفی با جمله‌هایی آتشین آن‌ها را هدف قرار داده و حسابی خجالت‌ زده کرده است. با آب و تاب زیاد صحبت می‌کرد، شاید در فکرش گمان می‌برد من این‌گونه آرام گرفته و اندکی دلم خنک شود؛ اما روحیه‌ی من بدتر از این حرف‌ها بود. این خط و نشان کشیدن‌ها ذره‌ای از غم‌ من کم نمی‌کرد، تنها فکر و تصمیمی که در مغزم خطور کرد این بود که رابطه‌ام با سازمان را قطع کرده و دیگر به آنجا برنگردم. نمی‌دانم چرا ولی با نظر پدر موافق بودم. فکر می‌کردم رفتنم به سازمان باعث به وجود آمدن این آشنایی و رابطه‌ی نافرجامش شد. دوست داشتم برای همیشه خود را در قفس این خانه محبوس کرده، دیگر چشمم به روی هیچ عاشق زبان‌ بازی نیفتد. زن‌ برادرم که متوجه شد من در دنیای دیگری سیر می‌کنم، دست از روده‌ درازی‌هایش کشیده و ناراحت سری تکان داد. همان‌طور که از کنارم دور می‌شد، صدای زنگ در خانه نیز بلند شد. از نوع نگاهش فهمیدم که خود برای گشودن دروازه خواهد رفت. بعد از دقایقی دست‌پاچه وارد اتاق شد و هیجان‌ زده گفت: - مهناز! زن‌ عموی امیر پشت دره، اصرار داره تو رو ببینه. با عصبانیت از جا بلند شده و گفتم: - نه! دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم. - آخه میگه حرف‌های مهمیه، باید بشنوی. به سمتش نزدیک‌تر شده، نالیدم. - تو رو خدا زن‌ داداش دست به سرش کن، اگه دادا بفهمه معرکه می‌گیره. - حالا که خونه نیست بیرونه، میگم زود حرف‌هاش رو بزنه و بره، قسم داد گفت امیر رو کفن کنم اگه مهناز حرف‌هام رو نشنوه. مأیوسانه نگاهم کرد. با این حرف رعشه به تنم افتاد، تا این حد از او متنفر نبودم که راضی به مرگش باشم، ناخواسته سر تکان داده و پذیرفتم.
  25. #پارت پانزدهم چشمان سنگین شده‌ام را باز کردم. روی تخت داخل درمانگاه محله درازکش بودم و سرمی روی دستم خودنمایی می‌کرد، زن‌ برادرم با نگرانی به من چشم دوخته بود. با دیدن چشمان بازم رو به مهران که درمانده قدم می‌زد، گفت: - خداروشکر، انگار حال مهناز بهتر شده. مهران با نگرانی به سمتم آمد، از جا نیم‌خیز شده و بازویش را گرفتم، کنارم جای گرفت و مرا در آغوشش کشید. - من رو ببخش مهناز یه لحظه غیرت کورم کرد، نمی‌خواستم بترسونمت، فکر می‌کردم تو در جریانی، نباید این‌طوری ناگهانی بهت می‌گفتم. گریان در آغوشش زار زدم. - بهم قول بده کاری باهاش نداشته باشی، زن‌ داداش میره در خونه‌ی زن‌ عموش جوابشون رو میده، مهران کاری نکن یه عمر کارم حسرت و افسوس بشه. مهران با مهربانی خاص خودش سرش را به نشانه‌ی تایید حرفم تکان داد. -باشه، هر چی تو بگی، تو فقط خوب شو، قول میدم کاری باهاش نداشته باشم. در آغوشش یک دل سیر گریه کردم؛ اما این اشک‌ها هیچ مرهمی برای قلب دردمندم نمی‌شد، هنوز در شوک بودم و باور نمی‌کردم که امیر با من این‌گونه رفتاری کرده باشد، چطور آن چشمان آبی بی‌ریا این‌گونه با فریب و دروغ مرا و احساسم را به بازی گرفته بود. خوشبختانه پدر با دیدن حال نزارم دست از غرولند، طعنه و کنایه برداشت و مرا به حال خودم واگذاشت، شاید هم مهران از او این‌گونه درخواست کرده بود. آن شب خواب به چشمانم سرک کوچکی هم نزد، آنقدر اشک ریخته بودم که متکای زیر سرم هم نمناک شده بود، اشک‌هایی که به هیچ کار نمی‌آمد. نیمه‌های شب سرم را از زیر لحاف بیرون آورده و به پنجره‌ی اتاق که نور مهتاب کمی آن را روشن کرده بود، چشم دوختم. چقدر دلم برای مادر و دستان گرمش تنگ شده بود، کاشکی بود و با محبت و نوازش‌هایش کمی از غصه‌ام می‌زدود؛ اما نبود و من تک و تنها با این غم بزرگ دست و پنجه نرم می‌کردم. احساس می‌کردم نفسم تنگ آمده و حالم هر لحظه دگرگون می‌شد. از جا بلند شده، صندوقچه‌ی کوچکم که درونش نامه‌های امیر را مانند دارایی‌های باارزش و گران‌قیمت حفاظت می‌کردم، برداشته و از اتاق خارج شدم، پدر و مهران هر دو خواب بودند و صدای خر و پف پدر بلند شنیده می‌شد. از کنارشان به آهستگی عبور کرده و وارد حیاط خانه شدم؛ روی تخت زیر درخت گردو نشستم و نامه‌ها را از داخل صندوقچه بیرون آوردم، چقدر آن‌ها را دوست داشتم و بارها در تنهایی‌هایم می خواندم. به فضای بالای سرم نگاه کردم، انگار دل آسمان هم گرفته بود. چشمم به ستاره‌هایی افتاد که چشمک می‌زدند، هر بار که نگاهشان می‌کردم، برقی که از آن‌ها متصاعد می‌شد، چشمان مرا هم وادار به ریزش و باریدن می‌کرد. گمان می‌کردم، مسخره‌ام کرده و مرا کودنی سفیه می‌خواندند. همان‌طور که نامه‌های امیر در دستانم بود، خشمگین شده و آن‌ها را با نفرت پاره کردم. قطره‌های اشک از دیدگانم به روی کاغذهای تکه شده می‌بارید و مرا یاد شعری از فروغ می‌انداخت. ای ستاره‌ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره‌گر نشسته‌اید ای ستاره‌ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره‌گر نشسته‌اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه‌های عاشقانه پاره می‌کنم ای ستاره‌ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می‌کنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بی‌کرانه و بهانه خوش‌تر است در کنار این مصاحبان خودپسند ناز و عشوه‌های زیرکانه خوش‌تر است جام باده سرنگون و بسترم تهی سر نهاده‌ام به روی نامه‌های او سر نهاده‌ام که در میان این سطور جست‌وجو کنم نشانی از وفای او ای ستاره‌ها مگر شما هم آگهید از دورویی و جفای ساکنان خاک کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره‌ها، ستاره‌های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ای ستاره‌ها که هم‌چو قطره‌های اشک سر به دامن سیاه شب نهاده‌اید ای ستاره‌ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشاده‌اید ای ستاره‌ها، ستاره‌ها، ستاره‌ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
×
×
  • اضافه کردن...