رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Silent

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    675
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    29

تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent

  1. #پارت سی و شش... - خانه را تاریک کن و دو دقیقه روبه روی آینه بدون پلک زدن به خود خیره شو، اگر طاقت نیاری می‌بازی. نگاهم را از صفحه‌ی سردِ گوشی گرفتم و خیره به آینه شدم. دو دقیقه خیره شدن؟ باعث چیز خاصی خواهد شد؟! شانه بالا انداختم. این بازی، انگار حتی خودش هم نمی‌دانست چه می‌خواهد. نفس عمیقی کشیدم، اما سنگینیِ هوا در سینه‌ام گیر کرد. بلند شدم. خانه‌ام را در تاریکیِ مطلق فرو بردم؛ هر نوری را خاموش کردم، فقط تیرگیِ اتاق باقی ماند. سپس، به سویِ آینه گام برداشتم. ساعتِ گوشی را کوک کردم، گوشی را کنار گذاشتم و به صورتم خیره شدم؛ صورتی که در آینه، داغان به نظر می‌رسید. تلاش کردم پلک نزنم، انگار نیرویی نامرئی، پلک‌هایم را از اراده‌ام جدا کرده بود. حس کردم چیزی مرا به سویِ آینه می‌کشید، یک کششِ نامحسوس اما قدرتمند. صورتم، آرام و بی‌اراده، به شیشه نزدیک و نزدیک‌تر شد. چند ثانیه گذشت، اما گویی ساعت‌ها سپری شد. چشم‌هایم کمی سوخت؛ اما این سوزش، مثلِ موجی گذرا، به زودی رفت. انگار که آینه، چشمانم را مجبور می‌کرد تا پلک نزنند، تا از این تماشایِ هولناک، غافل نشوند. آرام آرام، چهره‌ام در آینه شروع به تغییر کرد. انگار پلاستیکِ داغی باشد، در حالِ ذوب شدن. چشم‌هایم گشادتر و تنگ‌تر می‌شدند، صورت کش می‌آمد و شکلش عوض می‌شد. این دگرگونی، آنقدر نامحسوس و تدریجی بود که انگار به آن عادت کرده بودم. اما ناگهان، موجی از ترس، چون صاعقه‌ای، وجودم را در بر گرفت. قلبم شروع به کوبیدن کرد، چنان که گویی می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند. دست‌هایم شروع به لرزیدن کردند، عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. با این حال، دل کندن از آن آینه، بشدت سخت بود. مردمک‌هایِ چشمم، بی‌اراده، در صورتم می‌رقصیدند، در حالی که من هیچ حرکتی به آن‌ها نداده بودم. صداهایی از گوشه‌هایِ خانه به گوش می‌رسید؛ صداهایی مبهم، گنگ، که انگار داشتند در هم می‌پیچیدند و معنایِ خود را گم می‌کردند. حس می‌کردم دارم در اعماقِ آینه، در ورطه‌ای تاریک، بلعیده می‌شوم. پاهایم سست شده بود، حسِ سقوط درونم را فرا گرفته بود. صدایِ گوشی، مثلِ ضربه‌ای ناگهانی، مرا به خود آورد و همزمان، موجِ ترسی دیگر، در وجودم شعله‌ور شد. در همان لحظه، از جا پریدم. تند و عصبی برگشتم. سایه‌ای، با سرعتی باورنکردنی، از مقابلِ دیدگانم گذشت. فرصتِ حتی برایِ وحشت از سایه را نداشتم. صدایِ افتادنِ گوشی از رویِ میز، مرا جا انداخت. با تمامِ سرعت برگشتم، اما در همان حین، سرم گیج رفت. تعادلم را از دست دادم و با صورت، بر رویِ زمینِ سرد، نقش شدم. ترس، چون خفاش، دورِ سرم چرخید. نمی‌دانستم در این تاریکیِ مطلق، چه بلایی در انتظارم است. دست‌هایم می‌لرزیدند، نفسم بریده بود. گوشی‌ام، که همچنان صدایِ مبهمش در خانه می‌پیچید، مثلِ شمشیری بر اعصابم، ترسم را دوچندان می‌کرد. سریع آن را از رویِ زمین برداشتم و با عجله بلند شدم. یک قدم برداشتم که ناگهان، صدایِ خرد شدنِ چیزی، گوشم را خراشید. نمی‌دانستم چیست. فقط می‌خواستم نور را پیدا کنم، شاید نور، بتواند این کابوسِ تاریک را کمی کمرنگ کند. چیزی جلویِ دیدم نبود. مغزم یاری نمی‌کرد. حتی به ذهنم هم نرسید که نورِ گوشی را روشن کنم. همین‌طور کورمال کورمال دویدم که ناگهان، پایم بر رویِ شیئی تیز قرار گرفت. - آخ!
  2. #پارت سی و پنج... - دوستم خودش رو خلاص کرد، فکر می‌کردم همه‌ چی درست می‌شه. اما همیشه دنبالم بودن! اگه چیزی که بخوان رو انجام ندین اونا همیشه دنبالتون میان و تهدیدتون می‌کنن! حرف‌هایش، که با بغضی پنهان ادا می‌شد، پر از خستگی بود. خستگیِ سال‌ها، خستگیِ از دست دادن. دلش استراحت می‌خواست، اما نه استراحتی که با دم زدنِ آرامِ تن، بازآید. او می‌خواست از زندگی استراحت کند. - خدانگهدارتون. و تمام شد. صفحه سیاه شد، پایان یافت. کامنت‌ها را باز کردم. سیلِ ابرازِ ناراحتی و خشم بود. انگشتانِ تند، ناسزاها را روانه می‌کردند به سمتِ خالقِ این بازیِ مرگبار. - فقط یک روانی این کار رو می‌کنه! جمله، مثلِ پتک، در میانِ انبوهِ کامنت‌ها خودنمایی کرد. ناگهان، چشمم به یک کامنتِ کوتاه اما کوبنده افتاد: - دوستش چند روز پیش توی شهربازی خودکشی کرد، با هم بازی می‌کردن. نگاهم، میخکوبِ صفحه شد. شگفتی، مثلِ گزندِ نیشِ ماری، تمامِ بدنم را فرا گرفت. نفسِ سردی کشیدم و با ناباوری، دوباره خواندمش. و بعد، انگار که نیرویی نامرئی مرا هل داده باشد، از صفحه خارج شدم. واردِ پیجِ پسری شدم که مهسا درباره‌اش گفته بود. ویدیویی که با دوستش نشسته بود را باز کردم. دوباره گوش دادم. همان صدا، همان لحن، همان بغضِ پنهان. وقتی حرف زد، دیگر شکی نداشتم. آری! این همان صدایِ آشنا بود. خودش بود. او هم نتوانسته بود از این تار عنکبوتِ مرگبار، خود را نجات دهد. همزمان، صدایِ تقه‌ای، چنان ناگهانی و بلند در سکوتِ خانه پیچید که از جا پریدم. صدایِ کشیده‌یِ کمرم را در هوا شنیدم. تنهایی، دشمنِ سکوت بود و هر صدایی را هزار برابر بلندتر و تهدیدآمیزتر می‌کرد. به عقب تکیه دادم. دور تا دورِ اتاق را با چشم‌هایِ گشاد شده‌ام کاویدم. هیچ‌چیز نبود. فقط سایه‌هایِ رقصان و سکوتِ سنگین. پلک‌هایم سنگین شده بودند، مثلِ دو وزنه که بخواهند مرا به اعماقِ خواب بکشانند. هم خسته بودم، هم از شدتِ خواب‌آلودگی، حوصله‌ام سر رفته بود. دلم فریاد می‌زد که بخوابم، اما کابوسِ نیمه‌شب، امانم نمی‌داد. ترس از این‌که مبادا در این خوابِ عمیق، دوازده را از دست بدهم، مثلِ خاری در گلویم گیر کرده بود و بیدار نگه‌ام می‌داشت. با لرز، گوشی را برداشتم. یازده و ربع. نگاهِ بی‌رمقم به سمتِ لپ‌تاپِ روی میز کشیده شد. شاید نوشتن، می‌توانست این حسِ خفگی را کمی آرام کند. بلند شدم و به سویش رفتم. نشستم و روشنش کردم. حالا انگشتانم، سرد و بی‌حس، آماده‌یِ نواختنِ سمفونیِ ترس بر کیبورد بودند. شروع کردم به نوشتن؛ تمامِ احساساتِ این چند روزم را، تمامِ ترس و اضطرابم را، بر صفحه‌یِ لپ‌تاپ ریختم. - دیگه نمی‌تونم، دستام یخ کرده. احساس می‌کنم دارم از درون می‌ترکم. فقط یه بازیه، ولی بازی نیست. این یه کابوسه که بیدار شدن ازش شاید بدتر از خودِ خواب باشه! خمیازه‌ای کشیدم، انگار که حتی بدن هم از این همه تنش، به ستوه آمده بود. نگاهِ مضطربم، ساعت را شکار کرد. یک دقیقه تا شروعِ بازی مانده بود. نفسی عمیق کشیدم و منتظر ماندم. یک دقیقه برای من، مثلِ ده سال گذشت. هر ثانیه، ضربه‌ای محکم بر مغزم بود و گذرِ کندِ آن، اضطرابم را هزار برابر می‌کرد. لرزشِ خفیفِ گوشی، مرا از دنیایِ درونم بیرون کشید. سرم را به آرامی چرخاندم، چشم‌هایم، ناخودآگاه، رویِ نورِ درخشانِ صفحه ثابت ماندند. دستِ لرزانم را، با احتیاط بلند کردم و گوشی را برداشتم. پیام را باز کردم و خواندم.
  3. #پارت سی و چهار... نمی‌دانم، اما تنها چیزی که می‌دانم این است که دیر یا زود، این ماجرا به پایان می‌رسد؛ چه با بردن من، چه با باختنم و چه با مردنم. خودم را روی تخت انداختم؛ بدون اینکه حتی لباس‌هایم را عوض کنم، بدون اینکه فکر کنم باید به خودم برسم. تشکم بوی خستگی می‌داد. فقط دلم کمی استراحت می‌خواست؛ استراحتی بدون فکر! اما مگر می‌شود؟ در تمام این سال‌ها، حتی یک‌بار هم نشده بدونِ فکر، بدونِ کابوس، بدونِ دغدغه به خواب بروم. ذهنم همیشه مثل اتاقی شلوغ بوده؛ پر از صداهایی که ساکت نمی‌شوند. دلم می‌خواست پایِ لپ‌تاپم بنشینم و اتفاقات این چند روز را دقیق و منظم بنویسم؛ شاید اگر یادم بماند، بعدها بدانم که چطور به این‌جا رسیدم. اگر یادم باشد، به خاطر کنجکاویِ دیوانه‌وارم وارد این بازی لعنتی شدم؛ همان کنجکاوی‌ای که مرا به بدبختی کشاند، آن موقع با خودم گفته بودم چیزی ندارم که از دست بدهم! اما در آن لحظه حتی برای یک ثانیه هم به ذهنم نرسید که یک بچه دارم! چطور فراموش کرده بودم؟ چه می‌دانستم؟ چه می‌دانستم که یک بازی می‌تواند این‌قدر از من بداند؟ این‌قدر در زندگیم سرک بکشد؟ این‌قدر همه‌چیز را درموردم بداند؟! آهی کشیدم و گوشی‌ام را برداشتم و بی‌حوصله در آن چرخیدم. همه‌ چیز حوصله‌سربر بود؛ پست‌ها، استوری‌ها، خنده‌ها، جوک‌ها! انگار دنیای بقیه جریان داشت و زندگی من در باتلاق گیر کرده بود. هیچ چیزِ جذابی پیدا نمی‌شد؛ هیچ‌چیز آن‌قدر قوی نبود که ذهنم را از این کابوس جدا کند. چشمم به یک ویدیو در اینستاگرام افتاد. رویش کلیک کردم. به خاطر کندی اینترنت، تصویر دیرتر باز شد؛ همان صفحه‌ی سیاهِ اول، با آن دایره‌ی در حال چرخش. بالاخره ظاهر شد؛ دوربین به سمت نورهای شهر گرفته شده بود. می‌توانستم حدس بزنم که کسی که ویدیو را گرفته، احتمالا به بالای کوهی، بلندی‌ای، جایی بالاتر از شهر رفته؛ چراغ‌ها مثل ستاره‌های خسته‌ای بودند که روی زمین افتاده‌اند. صدای باد محکم به میکروفون گوشی می‌خورد؛ صدایی زبر، گوش‌خراش، که در سکوت خانه، حالت ترسناک‌تری داشت. انگار باد داشت چیزی را فریاد می‌زد که فقط خودِ صاحب ویدیو می‌فهمید. چند ثانیه بعد، دوربین برگشت؛ صورت پسری در قاب ظاهر شد. به خاطر تاریکی، خوب دیده نمی‌شد؛ فقط خطوط مبهم صورتش، سایه‌ی بینی و دهان و برق خفیف چشم‌هایی که زیرِ نورِ کم، نامطمئن می‌درخشیدند. چیزی در آن تصویر، در آن لحظه، حس عجیبی در دلم کاشت؛ ترکیبی از آشنایی، دلهره و یک ترسِ جدید! - بچه‌ها، احتمالا این آخرین چیزیه که از من می‌بینین. اخم کردم. چشم‌هایم را بیشتر به صفحه دوختم، انگار که بخواهم با تمرکزِ محض، پرده‌ی ابهام را کنار بزنم. گوش‌هایم تیزتر از همیشه شده بود، آماده‌ی دریافتِ هر سیگنالی. این صدا آشنا بود. جایی شنیده بودم، اما دریایِ خاطراتم، مثل مهِ غلیظ، مانعِ رسیدن به ساحلِ آن بود. نمی‌دانستم کجا. صورتش در ویدیو محو بود، در هاله‌ای از نورِ کم‌جان و سایه‌یِ وهم‌آلود. - می‌خوام خودم رو آزاد کنم، از این زندگی، از این ترس لعنتی! کلماتش، لحنش، نحوه‌یِ بیانش، همه‌ چیز انگار پژواکی بود از اعماقِ وجودم. حسِ آشناییِ عمیقی، چون موجی سرد، در رگ‌هایم دوید. این‌ها کلماتی بود که کسانی بر زبان می‌آوردند که پا به این بازیِ لعنتی گذاشته بودند. پس... یعنی این شخص هم؟
  4. #پارت سی و سه... در همین حال، صدای او را می‌شنیدم که وسط سکوت، دستش را بلند کرد و با حرکتی آرام و ملایم بر دستم قرار داد، انگار که می‌خواست از من حمایت کند، حتی اگر نمی‌دانست چگونه. فشار لطیفی که بر دستم وارد کرد، انگار دستانش سعی داشتند از احساسات درونی‌ام محافظت کنند، و در دلش همدردی عمیقی بود. لبخند کم‌رنگی بر لب‌هایش نشست، اما چشمانش هنوز پر از درد و مهربانی بود، و گفت: - سعی کن فراموش کنی. می‌دونم شدنی نیست، اما باید این‌جوری ادامه بدی، باید. اون لعنتی شانس آورد که پول‌دار بود، بی‌کس نبود، اما تو، تو کسی رو نداشتی که کمکت کنه، کسی که در مقابل این دنیای بی‌رحم بایسته. حرف‌هایش، انگار که زخمی تازه بر روح خسته‌ام گذاشتند. دستش را برداشت، و به راحتی بر صندلی تکیه داد، در حالی که سرش را کمی کج کرده و چشمانش در حالت تفکر عمیق فرو رفته بود. نگو که درونش هم پر از خاطرات تلخ و بی‌انتهایی بود، و با صدایی که کمی منقلب و سخت شده بود، گفت: - هرچند که باور نمی‌کنم به خاطر همین موضوع تو اون حالت دیشب بودی! ولی خب باشه، بیخیال دیگه نمی‌پرسم ما هر دو با احساس غم و پذیرش، هر دو با هم لبخند زدیم و با گفتن بسم‌الله، آرام، لقمه‌ها را برداشتیم و شروع کردیم به خوردن، هر کدام در انعکاس احساسات تاریک و سختی‌هایی که تحمل می‌کردیم، غرق شدیم. فضایی آکنده از درد، امیدهای شکسته و سنگینی تنهایی، اما هم‌زمان، ناگزیریم ادامه بدهیم. بعد از ناهار، هر دو روبه‌ روی تلویزیون نشستیم. بخار چای از لیوان‌ها بالا می‌رفت و با نور آبی‌رنگ صفحه‌ی تلویزیون قاطی می‌شد. فیلمی که گذاشته بودیم، فقط پس‌زمینه‌ای بود برای سکوتی که بین‌مان افتاده بود؛ من در ظاهر آرام، اما درونم مثل شهری در حال آتش‌سوزی. منی که قرار بود بازی را ادامه بدهم، می‌دانستم باید برگردم خانه. مهسا چندبار اصرار کرد که شب را همان‌جا بمانم، چشمانش پر از نگرانی بود، اما من هر بار با لبخندی زورکی و سر تکان‌ دادنی آرام، رد کردم. باید تنها از این مشکل بزرگ عبور می‌کردم؛ حس می‌کردم این کابوس، فقط برای من نوشته شده، فقط من باید در این جهنم راه بروم. در را که باز کردم، انگار بوی ترس به مشامم خورد؛ بویی سرد، سنگین، مثل بوی دیوارهای نمورِ خانه‌ای که سال‌هاست در آن گریه کرده‌اند. نمی‌دانم این مریضی‌ای که درونم هست چیست؛ این تضاد بیمارگونه، هم می‌ترسم، هم دلم ادامه را می‌خواهد! هم پاهایم می‌لرزد، هم یک گوشه‌ی تاریک از ذهنم، هیجان‌زده منتظر مرحله‌ی بعد است! خانه دقیقاً همان‌طور که رهایش کرده بودم مانده بود؛ ساکت، بی‌جان، مثل صحنه‌ی جنایتی که پلیس‌ها آن را ترک کرده‌اند و هنوز بوی حادثه در هوا هست. با پاهای لرزان قدم داخل گذاشتم. حتی از صدای قدم‌هایم روی سرامیک می‌ترسیدم؛ هر تق‌تق کوچک، مثل شلیک گلوله‌ای در مغزم می‌پیچید. وارد اتاق شدم؛ ناخواسته نگاهم به سمت کمد رفت. هنوز همان‌طور باز مانده بود، در نیمه‌ جانش آویزان، و لباس‌ها روی زمین پخش؛ انگار کسی با عجله، با ترس، با جنون، همه چیز را بیرون کشیده و رها کرده باشد. خودم بودم، اما انگار صحنه متعلق به زندگی شخص دیگری بود. نفس عمیقی کشیدم؛ سینه‌ام سوخت. باید عادت کنم، باید عادت کنم به این ترس، به این بازی‌ها، به این تهدیدها، اما تا کی؟! تا کی می‌توانم دوام بیاورم؟ تا کی تحمل می‌کنم؟ تا کی می‌توانم شب‌ها با این وحشت بخوابم و صبح‌ها با تپش قلب بیدار شوم؟
    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. Silent

      Silent

      یه دختری گرافیست بود

    3. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      ایدیشو اگه داری بم بده

    4. Silent

      Silent

      فکر کنم اکشو دیل زده حالا مطمئن نیستما ولی چک میکنم الان، تلگرامشو داشتم جای دیگشو نداشتم. 

  5. #پارت سی و دو... عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. انگار راهی برای فرار نبود. نمی‌توانستم حرف بزنم؛ اگر حرف می‌زدم، نمی‌دانستم چه اتفاقی می‌افتد. نگاهم به مهسا افتاد که وارد آشپزخانه شده بود و مشغول آماده کردن غذا بود؛ تصویرش آرام و معمولی، درست در تضاد با آشوب درون من. اگر به او بگویم، چه می‌شود؟ نه، من نباید او را وارد این بازی وحشتناک بکنم. هرگز! صدای پیام بعدی همچون تیر به گوشم رسید و نگاهم را از مهسا گرفتم تا به صفحه‌ی گوشی خیره شوم. پیام جدید از باقی پیام‌ها ترسناک‌تر بود؛ این پیام قلبم را فشرد و له کرد، و ترس مرا به مرز هزاران برابر رساند! - مرحله‌ی بعد امشب ساعت دوازده شروع خواهد شد، اگر بازی نکنی می‌بازی و اگر باختی بچه‌ات را از دست خواهی داد. تعجبم چنان شدت داشت که پاهایم دیگر زیر بدنم نمی‌رفتند! او از کجا درباره‌ی زندگی‌ام می‌داند؟! اشک در چشمانم حلقه زد؛ آیا بچه‌ام چیزی برایش پیش خواهد آمد؟! در آن صورت، من مقصر می‌شوم! من قاتل بچه‌ام می‌شوم! بازی می‌کنم، و این بازی را می‌برم. درست فهمیدم که این بازی چه چیزی را می‌خواهد؛ بازی لعنتی با روح و روان آدم‌ها بازی می‌کند، آن‌ها را افسرده و دیوانه می‌کند تا در نهایت دست به خودکشی بزنند! سازنده‌ی این بازی یک آدم روانی است که از مردن افراد لذت می‌برد. دیدن خون او را شاد می‌کند و زجر دادن او را شادتر! پشت این بازی و این گوشی، انسانی روانی است که همه جا را زیر نظر دارد، تو را می‌بیند و حرف‌هایت را گوش می‌دهد! با صدای مهسا به سرعت گوشی را خاموش کردم و دستم را به صورت کشیدم تا اشک‌هایم پاک شوند. لبخندی زورکی زدم و به سمت آشپزخانه رفتم. ناهار را آماده کرده بود؛ خورشت سبزی، غذایی که همیشه دوست داشتم! بوی خوش آن در فضا پیچیده بود. - به به! پارچ آب را گذاشت و نشست. خندیدن من لبخند او را به همراه داشت. سرش را به سمت راست کج کرد و با تعجب پرسید: - تازه یکی دیگه بودی و عین دیوونه‌ها نمی‌دونستی چیکار کنی، چیشد یهو؟! لبخندم کمی محو شد. حق داشت؛ رفتارهایم واقعاً غیرطبیعی بوده‌اند! با این حال، مجبورم در تنهایی این شرایط را تحمل کنم. امشب یک بازی جدید شروع می‌شود و من حتی نمی‌دانم زنده می‌مانم یا میمیرم. بازی مرا به ادامه‌ی این چرخه وادار می‌کند، اما هنوز هم دلم می‌خواهد ادامه دهم؛ نمی‌دانم چرا، اما به احتمال زیاد تنهایی‌ام دلیلش است! من مجبورم که بخندم؛ فقط تا او متوجه وضع خرابم نشود! سرم را کمی پایین گرفتم، انگار که بتوانم احساسات تاریک درونم را پنهان کنم، و قاشق را محکم در دست گرفتم. لرزش خفیفی در انگشتانم حس می‌شد، انگار که تنم عریان و بی‌پناه است. با صدای کمی گرفتگی در گلو، در حالی که مکثی طولانی کردم، سعی کردم کلماتم را پیدا کنم، اما الفاظ در ذهنم پیچ و تاب می‌خوردند و نمی‌خواستند بیرون بیایند. چشمانم را مدتی چرخاندم، انگار که در اعماق تاریکی درونم، در جستجوی راهی برای گفتن چیزهایی بودم که دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. سرم را باز بلند کردم، نفس عمیقی کشیدم و آرام آرام شروع به صحبت کردم، اما هر کلمه‌ای که می‌گفتم، زیر وزن احساساتم خم می‌شد: - یه کم حالم خوب نبود. یاد بچه‌ام افتادم، نمی‌دونم الان چقدر بزرگ شده، در چه حالیه، چه چیزهایی می‌فهمه، نمی‌دونم کی مراقبشه، کی نگه‌دارنده‌ی اون هست. قلبم تند تند می‌زد، انگار درونم یک فریاد سکوتی بود که نمی‌خواست خاموش شود.
  6. #پارت سی و یک... ناگهان صدای گوشی در آن سکوت سنگین طوری پیچید که انگار انفجاری در اتاق رخ داده باشد. از جا پریدم؛ بدنم بی‌اختیار واکنش نشان داد. دیگر دست خودم نیست، این روزها با هر صدایی از جایم می‌پرم، انگار اعصابم همیشه روی لبه‌ی تیغ راه می‌رود. نگاهم را از مهسایی که با تعجب نگاهم می‌کرد گرفتم، دستم را جلو بردم و گوشی را برداشتم. انگشتانم می‌لرزید. دکمه را فشار دادم و صفحه روشن شد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که پیام از بازی بود؛ همین کافی بود تا هم متعجب شوم، هم وحشت‌زده. ضربان قلبم بالا رفت. نگاهم روی پیام قفل شد؛ پیامی که هر کلمه‌اش مثل میخ در ذهنم فرو می‌رفت. او مرا می‌دید، مرا می‌شنید، اما من نه او را می‌دیدم و نه می‌شنیدم. و درست همان‌جا، همان جمله‌ی کوتاه، مثل حکم، جلوی چشمم نقش بست: - یادت باشه، قول دادی به کسی چیزی نگی! چنان گوشی را با سرعت خاموش کردم و با حرکتی عصبی روی میز پرت کردم که صدای برخوردش در فضا پیچید. مهسا از جا تکان خورد و چشمانش تا انتها باز شدند. خودم هم از این واکنش ناگهانی‌ام شوکه بودم، اما ترس اجازه نمی‌داد جلوی خودم را بگیرم؛ بدنم قبل از ذهنم واکنش نشان می‌داد. هر ثانیه که می‌گذشت، نگرانی مهسا بیشتر می‌شد و نگاهش سنگین‌تر روی من می‌نشست. سرم را ناگهان چرخاندم؛ نگاهم همزمان در خانه می‌چرخید، از دیوار به در، از سایه‌ها به گوشه‌ها. انگار انتظار داشتم چیزی، یا کسی، از جایی بیرون بجهد. - چیشده؟! چی اومد واست که این‌جوری گوشی رو پرت کردی؟! بی‌توجه به مهسا از جا بلند شدم. از مبل فاصله گرفتم، میز را پشت سر گذاشتم و با قدم‌هایی نامنظم شروع کردم به نگاه کردن دور تا دور خانه. قلبم آن‌قدر تند می‌زد که نفس کشیدن برایم سخت شده بود. مهسا همزمان با من بلند شد و دنبالم آمد، صدای قدم‌هایش پشت سرم مثل یادآوریِ واقعیت بود، اما واقعیت برایم شکلش را از دست داده بود. به سوی اتاقش رفتم؛ در را نگاه کردم، گوشه‌ها را، تخت را، هیچ چیز نبود. به سوی پنجره رفتم، پرده را کنار زدم و به بیرون خیره شدم. ماشین‌ها در رفت‌وآمد بودند، آدم‌ها بی‌خبر از همه‌چیز می‌رفتند و می‌آمدند؛ همه‌چیز عادی بود، بیش از حد عادی. هیچ چیز غیرطبیعی دیده نمی‌شد و همین، ترسم را کمتر نکرد. در همان لحظه، دوباره صدای گوشی در گوشم پیچید؛ صدایی که مثل تیر از وسط سرم گذشت. به سرعت برگشتم. مهسا پشتم ایستاده بود، با صورتی پر از سؤال و نگرانی. بدون فکر، او را کنار زدم و با عجله به سوی گوشی‌ام رفتم. - رفتارات خیلی عجیبن سارا، چرا چیزی نمیگی؟! نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. می‌ترسیدم دهان باز کنم؛ می‌ترسیدم کلماتی که نباید، از دهانم خارج شوند. به همین دلیل سکوت کردم. فقط می‌گشتم، گشتم و گشتم و هیچ‌چیز پیدا نکردم. حالا دیگر از خودِ گوشی می‌ترسیدم؛ از پیامی که آمده بود، از پیامی که هنوز نخوانده بودم. دستم را با لرزی غیرطبیعی جلو بردم و گوشی را میان انگشتانم گرفتم؛ انگار جسمی زنده باشد. دکمه را زدم و صفحه روشن شد. مستقیم به سوی پیام رفتم و با پیامی عجیب‌تر مواجه شدم. اخم‌هایم در هم رفت، اعصابم بیشتر از قبل داغان شد. نمی‌دانستم این حالی که دارم، چه حالی‌ست؛ ترس بود؟ جنون بود؟ یا چیزی بین این دو؟ - دنبال من می‌گردی؟!
  7. #پارت سی... نگاهم را روی میز انداختم؛ چشم‌هایم با ولع دنبال آن مستطیل کوچک آشنا می‌گشت تا این‌که دیدمش، گوشی درست همان‌جا بود. نفسی از سرِ کمی آسودگی کشیدم، بر مبل نشستم و گوشی را با انگشتان کمی لرزان در دست گرفتم. همان لحظه، سنگینیِ تمام آن شب دوباره روی شانه‌هایم نشست. دل‌دل‌کنان، از تهِ دل، بارها و بارها آرزو کردم که کاش آن مرحله را تمام کرده باشم، کاش همه چیز فقط یک مرحله‌ی سخت بوده باشد که از سر گذرانده‌ام؛ کاش قبولش کرده باشند! همان‌طور که انگشت شستم روی صفحه معلق بود، هزار فکر توی سرم می‌چرخید، اگر رد شده باشه چی؟ اگر دوباره مجبور بشم برگردم؟ قفل را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم، آن‌قدر عمیق که سینه‌ام سوزید. به سوی بازی رفتم؛ انگشتانم روی آیکون بازی مکث کوتاهی کرد، بعد لمسش کردم. چشم‌هایم را بستم، سعی کردم برای چند ثانیه همه‌چیز را از ذهنم بیرون کنم، اما تصاویر و صداها رهایم نمی‌کردند. دوباره چشم‌هایم را باز کردم. صفحه‌ی بازی باز شده بود، با دقت، با ترسی که تا ته معده‌ام فرو رفته بود، به صفحه خیره شدم. اما در کمال تعجب، هیچ پیام جدیدی نیامده بود! نوتیفیکیشن‌ها خاموش، صفحه ساکت، همه‌چیز آرام، آن‌قدر آرام که این سکوت، خودش از هر اتفاقی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. به صفحه‌ی خالی خیره شده بودم؛ چشم‌هایم بی‌پلک مانده بود و ذهنم در همان سفیدیِ بی‌صدا می‌چرخید که صدای مهسا مثل طنابی مرا از عمق افکار ترسناک بیرون کشید. انگار کسی ناگهانی دستم را کشیده باشد. پلک زدم و نفس حبس‌شده‌ام را آزاد کردم، مجبور شدم آن افکار شوم را کنار بزنم، یا حداقل وانمود کنم که رهایشان کرده‌ام. - خب، می‌شنوم. نفسی کشیدم؛ نفسم سنگین و بریده بود. سرم را کمی تکان دادم، انگار می‌خواستم خودم را قانع کنم که می‌توانم. بعد دوباره سرم را پایین انداختم و به گوشی نگاه کردم؛ صفحه‌اش هنوز مثل یک دهان بسته، رازدار و تهدیدکننده بود. چند ثانیه مکث کردم، انگشتم مردد روی دکمه ماند، بعد خاموشش کردم و با حرکتی آهسته روی میز گذاشتم؛ انگار اگر آرام بگذارمش، اتفاق بدی نمی‌افتد. مهسا دقیقاً روی مبل روبه‌ رویم نشسته بود. فاصله‌مان کم بود، اما انگار دیواری نامرئی بینمان کشیده شده بود. نگاهش روی من ثابت مانده بود؛ نه عجله داشت، نه فشار می‌آورد، فقط منتظر بود. نمی‌دانستم چگونه و از کجا شروع کنم. ذهنم پر بود اما زبانم قفل. در نهایت، کلمات را رها کردم تا خودشان راهشان را پیدا کنند؛ بی‌نظم، بی‌پناه. بدون این‌که به او نگاه کنم، شروع کردم: - روزی که خبر دادی بم یکی خودکشی کرده! همان لحظه صدایم کمی لرزید؛ لرزشی که نتوانستم پنهانش کنم. نمی‌دانستم این لرزش از ترس مسخره شدن است یا از وحشت این‌که با گفتن حقیقت، باعث اتفاق بدتری بشوم. قلبم تند می‌زد و گلویَم می‌سوخت. با این حال ادامه دادم؛ این‌بار نگاه بالا آوردم و مستقیم در چشم‌های پر از انتظارش خیره شدم. - من یه اشتباهی کردم مهسا! او فقط گوش می‌داد. هیچ‌چیز نمی‌گفت، اما می‌دانستم درونش آرام نیست. می‌دانستم زیر آن سکوت، آتشی شعله‌ور است؛ اما مهسا انتظار را بلد بود، صبر را بلد بود. همین سکوتش بیشتر از هر واکنشی فشار می‌آورد. خودم را آماده کردم تا حرف اصلی را بزنم. سینه‌ام بالا و پایین رفت. آب دهانم را با زحمت قورت دادم و با گلویی خشک از استرس، لب زدم: - من وارد…
  8. فکر می‌کردم دوستمی اما دوست نبودی(:
  9. سال ها پیش کلی رمان می‌خوندم پشت سر هم منم می‌نوشتم تو دفترم😂 خیلی از رمانای بچه های قدیمی که نودهشتیا بودن رو خونده بودم و خب دوسشون داشتم. یه شب منو خواهرم بیرون بودیم و داشتیم سر نوشتن رمان حرف میزدیم گفت بزن گوگل اونجا رمانتو بذار خیلیا میذارن منم همینکارو کردم و وارد یه انجمنی شدم که الان حتی نمیدونم کدوم بود، از جوش خوشم نیومد زیاد تا اینکه اسم نودهشتیا رو دیدم و به یاد نویسنده‌هایی افتادم که رمانشون از نودهشتیا منتشر شده، و خب همین شد که ثبت نام کردم و تا الان موندم.
  10. #پارت بیست و نه... در تمام حرکاتم استرس مثل زهر در رگ‌هایم جریان داشت. انگشتانم یخ کرده بود، شانه‌هایم بی‌اختیار بالا نگه داشته شده بود و نفس‌هایم کوتاه و ناهماهنگ از سینه‌ام بالا می‌آمد. نمی‌دانستم چه باید به او بگویم؛ هر جمله‌ای که در ذهنم شکل می‌گرفت، با اضطراب فرو می‌ریخت. اگر بگویم، اگر خنده‌اش بگیرد؟! اگر با آن لبخند نصفه‌نصفه‌اش فکر کند دارم چرت می‌گویم و توهم می‌زنم؟! می‌ترسیدم باور نکند، می‌ترسیدم همان نگاه سنگینی را نثارم کند که آدم‌ها برای یک دیوانه کنار می‌گذارند. اما توهم؟! توهم چی؟ وقتی آن‌قدر واقعی دیدم، آن‌قدر واضح شنیدم، آن‌قدر نزدیک حسش کردم که هنوز هم رگه‌ای از سرمای نفسش روی پوستم مانده؟! نه… امکان ندارد. محال است خیال بوده باشد. به سمت سرویس رفتم. قدم‌هایم سست اما بی‌قرار بود، مثل کسی که هم می‌خواهد فرار کند هم نمی‌خواهد تنها بماند. دست و صورتم را با مشت آب زدم؛ قطره‌ها سرد بودند و روی پوستم مثل سوزن فرو می‌رفتند اما آرامم نکردند. دستانم را محکم به لبه‌ی روشویی چسباندم، آن‌قدر محکم که مفصل‌هایم درد گرفت. خم شدم و در آینه خیره ماندم؛ صورتی که مقابلم بود انگار متعلق به من نبود. چشم‌هایم گود رفته، قرمز و لرزان، موهایم پریشان، پوست صورتم رنگ‌پریده و سرد. یک لحظه حس کردم از پشت آینه نگاهم می‌کند، نه انعکاسم، کسی که از من باقی مانده بود. خودم را نمی‌شناختم. انگار تکه‌های من در شب قبل جا مانده بودند. در گذشته، از دست یک آدم دیوانه بارها کتک خورده بودم، ضربه‌هایش سنگین، بی‌رحم و بی‌پایان. هر مشت و لگد نه فقط تنم را کبود کرد، که ذهنم را هم خرد خُرد از هم پاشید. تا مرز فروپاشی رفتم، تا مرز دیوانگی. شدم یک جسم کبود، یک روح پاره‌پاره، اما مهسا، مرا از آن سیاهی عمیق بیرون کشید. دستی بود که از تهِ چاه تاریک تنهایی گرفتم. اگر مهسا نبود، اگر او نبود که جمعم کند، که مرا از نو بسازد من هیچ‌وقت، هیچ‌وقت نمی‌توانستم ادامه بدهم، چه برسد به زندگی کردن! آهی از عمق وجودم کشیدم؛ آهی سنگین که انگار همه خستگی و ترس و گیجیِ توی قفسه‌ی سینه‌ام را یک‌جا بیرون می‌کشید. شانه‌هایم لحظه‌ای شُل شد و بعد دوباره زیر فشار استرسم جمع شد. خارج شدم، قدم‌هایم هنوز کمی لرزان بود. همان حین ناگهان یاد گوشی‌ام افتادم؛ مثل برق از ذهنم جرقه زد که وقتی از آن کمد لعنتی خارج شدم، حتی نگاهش هم نکردم! انگار بخشی از من همان‌جا، کنار گوشی، جا مانده بود. به سرعت با چشم‌های هراسان اطرافم را نگاه کردم، نگاهم روی گوشه‌ها و میزها سر می‌خورد، قلبم تندتر می‌زد. سریع به سوی مهسا رفتم؛ قدم‌هایم تند و عصبی بود. نزدیکش که رسیدم، با عجله و اخم‌های درهم‌کشیده، که حس فشار و استیصال را روی صورتم حک کرده بود، گفتم: - گوشیم رو ندیدی؟! روی صندلی نشسته بود و داشت سالاد درست می‌کرد؛ دستانش آرام بین سبزی‌ها می‌چرخید، انگار دنیای او کاملاً عادی و آرام بود و فقط ذهن من بود که مثل طوفان می‌غرید. سرش را بالا گرفت، چاقو را برای لحظه‌ای در هوا نگه داشت، ابروهایش کمی بالا رفت، نگاه متعجب اما آرامی به من انداخت و گفت: - نه، نگاه کن شاید رو میز باشه یا تو اتاق رو تخت. همان‌جا یک لحظه احساس کردم چقدر رفتارم عصبی و غیرعادی به نظر می‌رسد، اما جرأت توضیح دادن چیزی را نداشتم. بدون حرف اضافه، به سوی پذیرایی برگشتم. نفس‌هایم تند شده بود و صدای ضربان قلبم را توی گوش‌هایم می‌شنیدم.
  11. #پارت بیست و هشت... چشم‌هایم را نیمه‌باز کردم. مهسا روبه‌ رویم نشسته بود، نگاهش مستقیم به صورتم. پای چپش از استرس و بی‌قراری مدام به زمین کوبیده می‌شد، آن‌قدر تند که انگار خودش هم متوجهش نبود. - چیه؟ بذار بخوابم. کلمات با زور از دهانم بیرون آمدند؛ خشک، کش‌دار، خسته. تسلطی روی بدنم نداشتم. خواب و فرسودگی کل وجودم را گرفته بود و فقط می‌خواستم برای چند دقیقه از همه‌ چیز جدا شوم. *** حس قلقلک کردن پایم باعث شد تکانی بخورم. انگار چیزی نوک انگشتان پایم را لمس کرده باشد. اما از شدت خستگی توان باز کردن چشم‌هایم را نداشتم. فقط به پهلو چرخیدم و پتو را بین دست‌هایم محکم گرفتم تا روی سرم بکشم. در یک لحظه ناگهانی، پتو از دستم کشیده شد. با یک حرکت تند، انگار دستی نامرئی آن را قاپیده باشد. همین کافی بود تا ضربان قلبم بالا بپرد. بلافاصله چشم‌هایم را باز کردم و روی مبل نشستم. همه‌جا تاریک بود. سکوت، سنگین و غلیظ روی فضا افتاده بود. سرم را پایین آوردم؛ پتو روی زمین افتاده بود. آن را جمع کردم و روی زانویم گذاشتم. چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم و با ترسِ عمیقی که مثل خنجر سردی در ستون فقراتم فرو می‌رفت، اطراف را نگاه کردم. حتی صدای قلبم را هم می‌شنیدم، تند، بی‌وقفه، عصبی. احساس داشتم کسی مرا نگاه می‌کند. نمی‌دانستم از کجا، از کدام گوشه‌ی تاریک، فقط حس می‌کردم که حضور دارد. جایی نشسته، در سکوت، در سایه‌ها و نگاهم می‌کند. اتفاقات روز قبل، مثل سیلی محکم، همگی برگشتند. ترسم ضربدر هزار شد، نمی‌توانستم تحمل کنم. با عجله از جا بلند شدم، پتو را مثل سپر بغل گرفتم و مستقیم به سمت اتاق مهسا رفتم. بدون آن‌که حتی جرأت کنم اطرافم را نگاه کنم، وارد اتاق شدم. فضا آرام و نیمه‌تاریک بود، صدای نفس‌های مهسا به‌نرمی در هوا شناور بود. آرام به خواب رفته بود، چهره‌اش در سکونِ شب، مهربان و خسته دیده می‌شد. خودم را بی‌صدا کنارِ او در تخت دو‌نفره‌اش جا دادم، با احتیاط پتو را تا سرم بالا کشیدم. انگار پتو تنها سپرم در برابر تاریکی بود. ترس از تنها ماندن مثل خاری در ذهنم فرو رفته بود، احساسی چسبناک و بیمارگونه، چیزی شبیه جنون. واقعاً دیوانه‌ام کرده بود! وقتی بیدار شدم، نور کم‌رنگ ظهر از لای پرده‌ها روی دیوار پخش شده بود. ساعت یک شده بود. مهسا سر جایش نبود و صدای خفیف تق‌تق و قل‌قل از آشپزخانه می‌آمد؛ احتمالاً مشغول پختن بود. با بدنی کرخت و سنگین از تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم؛ حدسم درست بود، در حال درست کردن غذا بود. آن‌قدر غرق در کارش بود که حتی متوجه حضورم نشد. بخار آرام از قابلمه بالا می‌رفت و بوی روغن داغ و ادویه تمام فضا را پر کرده بود. - خوبی؟! کلماتم کمی لرزان بیرون آمدند. مهسا بلافاصله از جا پرید، قاشق را در قابلمه چرخاند، بعد همان‌طور که مشغول هم زدن بود، سرش را به نشانه‌ی آرامی تکان داد و با آهی کوتاه گفت: - خوبم، تو خوبی؟ لبخندی بی‌صدا زدم؛ لبخندی از روی خجالت، از جنس ناآرامی. انگشتانم را درهم گره کرده بودم تا لرزششان را پنهان کنم و با اندکی تکان دادن سرم گفتم: - آره. اما در تمام رفتارم استرس آشکاری موج می‌زد. نمی‌دانستم باید چه بگویم. اگر بگویم؟ اگر بخندد؟ اگر فکر کند من دیوانه‌ام؟ ترس از قضاوتش گلوی مرا گرفته بود.
  12. عاشقان ماه عاشقان ماه عاشقان ماااااه
  13. #پارت بیست و هفت... تنها چیزی که ذهنم را می‌بلعید، فقط خلاص شدن بود. یک فرار خاموش، یک راه نجات. اما، درگیر این موضوع هم بودم! منی که وسطِ بازی از حال رفتم، مرحله را باختم یا نه؟! فکری مسخره، احمقانه، اما واقعی، در همان اوجِ ترس و فرار. گویا بازی مرا تسخیر کرده بود، یا شاید این ذهنِ خسته‌ام بود که دنبال چیزی برای چنگ زدن می‌گشت. با وجود تمام آن ترسی که ازش داشتم و هنوز دارم، دلم می‌خواست برنده‌ی این بازی باشم. حتی اگر نمی‌دانستم چرا! روی مبل نشستم؛ بدنم یخ زده بود، صورتم از شدت ضعف مثل کاغذ سفید شده بود. مهسا کنارم نشست، آن‌قدر نزدیک که گرمای بدنش را حس کردم. انتظار داشت حرف بزنم؛ این را از طرز نفس کشیدنش، از جمع کردن پاهایش در شکمش، از اینکه دستانش را بین انگشتانش فشار می‌داد، می‌شد فهمید. با اخمی در هم و صدایی که نگرانی درش موج می‌زد گفت: - حرف می‌زنی یا نه؟! احساس ضعف داشتم، ضعفی مثل فرو رفتن در باتلاقی چسبناک. زبانم سنگین شده بود، گلوی خشک‌شده‌ام اجازه خروج کلمات را نمی‌داد. نگاهم را از روی زمین جایی که نقطه‌ای را بی‌هدف خیره مانده بودم کندم و به سوی مهسا برگشتم. در چشم‌هایش فقط نگرانی بود، نگرانی‌ای پررنگ، واقعی، ترسیده! آرام لب زدم، صدایم بیشتر شبیه ناله‌ای بود که از ته وجود بیرون می‌آمد، اما او شنید: - یه روزه هیچی نخوردم، حالم داره بدتر میشه. چشم‌هایش با حیرت، تا انتها باز شدند؛ واقعاً شوکه شد. یک لحظه بعد، با سرعت خودش را از روی مبل پرت کرد پایین. پاهایش با شدت به زمین خورد و سریع ایستاد. زیر لب غر می‌زد، صدایش کمی لرزان بود و به سمت آشپزخانه کوچکش رفت، با قدم‌های تند و عصبی. - می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟! معلومه چت شده که با این حال اومدی پیشم؟! نه غذا خوردی، نه پول کرایه داشتی، خب چی شده؟! حرف هم که نمی‌زنی، داری منو به کشتن می‌دی! کلماتش مثل تیری تیز یکی‌یکی وارد ذهنم می‌شدند، اما پشتِ عصبانیتش، فقط ترس بود. ترس از اینکه دیر رسیده باشد. ترس از اینکه چیزی در من شکسته باشد که دیگر درست نشود. ده دقیقه بعد، مهسا سینی غذا را روبه‌روی من گذاشت. بوی گرم و تند غذا مثل موجی ناگهانی به صورتم خورد؛ آن‌قدر گرسنه بودم که حتی همین بو هم حال مرا بدتر کرد. احساس کردم فشارم دارد کامل سقوط می‌کند. سردردی تیز و ضربانی، از پشت گردنم بالا آمد و در شقیقه‌هایم کوبید. مثل کسی که مدت‌ها چیزی نخورده باشد، بی‌محابا به جان ظرف‌ها افتادم. قاشق‌ها پشت سر هم در دهانم می‌رفتند و دست‌هایم کمی می‌لرزیدند. وسط غذا خوردن چند بار حس کردم ممکن است با لقمه خفه شوم، لقمه‌هایی خشک، بزرگ و شتاب‌زده، اما سعی می‌کردم آرام‌تر قورتشان بدهم، هرچند کنترلش دست من نبود. مهسا تمام این مدت فقط نگاهم می‌کرد. چشم‌هایش تهِ تعجب گیر کرده بود، اخمش هنوز باز نشده بود، انگار برای اولین‌بار در عمرش چنین صحنه‌ای را می‌دید، کسی که این‌گونه وحشیانه غذا می‌خورد و انگار اگر یک لحظه مکث کند، جانش می‌رود. بعد از اینکه تمام شد، همان‌جا دراز کشیدم. بدنم بی‌جان و سست بود؛ نه توان انجام کاری داشتم، نه حتی حرف زدن. خواب مثل موجی سنگین روی پلک‌هایم افتاده بود. - خب؟!
  14. عزیزدلم بعد تموم شدن رمان، فایل میشه. به همین دلیل مشکلی نداره هر پارتت چند خط بیشتر یا کمتر بشه.
  15. #پارت بیست و شش... چند بار کلید از میانِ انگشتانم لیز خورد و رویِ زمین افتاد. نفسِ عمیقی کشیدم؛ سعی کردم برایِ لحظه‌ای هم که شده، آرام شوم. کلید را در قفل جا دادم. با چرخاندنِ آن، در با صدایِ تیکِ بلندی قفل شد. از خانه خارج شدم و قدم در جاده‌یِ تاریک گذاشتم. همه جا تاریک بود. صدایِ بوقِ ممتدِ ماشین‌ها، همهمه‌یِ بریده‌بریده‌یِ مردم، و خش‌خشِ قدم‌هایشان رویِ آسفالت، هر لحظه باعث می‌شد از جا بپرم. انگار تمامِ بدنم به یک شوکِ الکتریکیِ دائمی وصل بود. دستِ خودم نبود. اتفاقاتی که در آن خانه برایم افتاده بود، ترسِ عمیقی در وجودم کاشته بود. سوارِ اولین ماشینی شدم که ایستاد. آدرس را دادم. سرم را به شیشه‌یِ سردِ ماشین چسباندم و به بیرون خیره شدم. از کنارِ هزاران چهره‌یِ عبوری گذشتیم؛ آدم‌هایی شاد، آدم‌هایی غمگین. شاید در میانِ آن همه، من تنها کسی بودم که در حالِ فرار از کابوسِ درونیِ خویش بودم؛ فقط یک آدمِ ترسان. - بفرمایید. صدای راننده، مثلِ جرقه‌ای، مرا به دنیایِ واقعی آورد. تمامِ راه، ناخن‌هایم را می‌جویدم. استرس و ترس، مثلِ دو هیولایِ درونم، داشتند تمامِ وجودم را می‌خوردند. به دنبالِ کیفم گشتم. اما نه کیفی بود و نه جیبی که بتواند پولی در خود داشته باشد. ناگهان، بغضم شکست. اشک‌هایم دوباره سرازیر شدند، این بار نه از ترس، بلکه از عصبانیت و استیصال. دستانم را رویِ صورتم گذاشتم، آرنج‌هایم را رویِ زانوهایم تکیه دادم و با صدایِ بلند و بی‌اختیار، جلویِ راننده‌یِ پیر، شروع به گریه کردم. - چی‌شده دخترم؟! صدایِ خسته‌یِ راننده، که با کنجکاویِ آمیخته با نگرانی پرسید، مرا از گریه بیرون آورد. سرم را بلند کردم و به چشمانِ خسته‌اش خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم. بغضی که در گلویم چنگ انداخته بود، هنوز کاملاً شکسته نبود. - توروخدا همین‌جا منتظر بمونید، الان میام. نگاهش پر از تعجب بود، اما جوابی نداد. از ماشین پیاده شدم و با قدم‌های تند به سمتِ درِ خانه‌یِ مهسا دویدم. زنگ را زدم. لحظه‌ای بعد، صدایِ تیکِ باز شدنِ در آمد. به سرعت وارد شدم. مهسا کنارِ در ایستاده بود، چشم‌هایش گرد شده بود. - تو که نمی‌خوا... کلماتش در دهانش ماسید. قیافه‌یِ به هم ریخته و پریشانم، حرف‌هایش را ناتمام گذاشت. سرم را به آرامی به چپ و راست تکان دادم. - حالا وقتش نیست. پولِ کرایه رو بده به این پیرمرده بدم. مهسا، با سکوتی که از سرِ درک بود، سرش را تکان داد و به سمتِ اتاقش دوید. لحظاتی بعد با سرعت از اتاق بیرون آمد؛ انگار چیزی در درونش فروریخته باشد. با نگرانی به من نگاه می‌کرد؛ نگرانی‌ای که پشتِ حالتِ خشک و جدی چهره‌اش پنهان شده بود، اما از لرزش خفیف نگاهش می‌شد فهمید. برایش عجیب بود که با آن حالِ نزار و درمانده به خانه‌اش آمدم و حتی پولِ کرایه را از خودش گرفتم، کارم آن‌قدر بی‌منطق بود که انگار خودش هم نمی‌دانست باید ناراحت باشد یا دل‌سوز. پول را که ازش گرفتم، انگشتانم از شدت استرس کمی می‌لرزید. با قدم‌های لرزان، مثل کسی که روی یخ راه می‌رود، به سوی ماشین رفتم. نفسم تند و کوتاه بالا می‌آمد، قلبم در قفسه سینه‌ام می‌کوبید، انگار درونم میدان جنگی برپا بود. ازش تشکر کردم، تشکری خشک، بی‌جان، از تهِ گلویی گرفته و برگشتم. گرسنگی ساعت‌ها بود مثل زنبوری وحشی در معده‌ام وول می‌خورد. احساس تشنگی، گلویم را چنان خشک کرده بود که بزاق هم نداشتم قورت بدهم. اما ترس، همه‌ی این‌ها را مثل دکمه‌ای خاموش کرده بود.
  16. عزیزدلم ایشون به بنده پیام دادن، ممنون میشم رسیدگی کنی @SETAYESH_KH
  17. #پارت بیست و پنج... صدایِ آشنایِ در، نگاهم را از سقفِ تار به سمتِ آن چرخاند. او بالایِ سرم ایستاده بود. تصویرش در اتاق، با سقف یکی شده بود. به سویم خم شد. لحظه‌ای بعد، دردِ وحشتناکی در سرم پیچید. آری! موهایِ بدبختم، حتی از چنگِ او هم آزادی نداشتند! با تمامِ توان، مرا از زمین کند و به سمتِ کمدِ اتاق کشید. نمی‌دانستم چه نقشه‌ای در سر دارد. هر لحظه، احتمالِ بسته شدنِ دائمیِ چشمانم وجود داشت. به زور خودم را نگه داشتم که نیفتم. لباس‌ها را از کمد بیرون ریخت و مرا به داخل هل داد. توانِ حرف زدن یا تکان خوردن نداشتم؛ فقط می‌توانستم حرکاتِ او را تماشا کنم. یکی از شال‌هایم را برداشت و دست‌هایم را بست. با آخرین توانم، لب زدم: - چرا؟! چرا این‌کار رو می‌کنی! سپس، شالِ دیگری برداشت و بر دهانم گذاشت تا هیچ صدایی از من خارج نشود. پاهایم را هم بست و خواست در را ببندد. سعی کردم حرف بزنم، اما با شالی که دهانم را پر کرده بود، مطمئن بودم هیچ کلمه‌ای از فریادِ خاموشم را نفهمید. یک روزِ کامل را در کمد گذراندم. ترس، استرس، خونریزی و کتک‌هایِ بی‌وقفه‌اش، باعث شد چندین بار از حال بروم و به هوش بیایم. تقلا کردم، داد زدم، بر در و دیوارِ کمد کوبیدم، اما هیچ جوابی جز سکوتِ مرگبار دریافت نکردم. وقتی در را باز کرد، فقط از اتاق بیرون رفت و در را قفل کرد. دو روزِ تمام، بدونِ آب و غذا ماندم. آن‌قدر گریه کردم که اشک‌هایم خشک شدند. وقتی به هوش آمدم، خود را بر تختِ بیمارستان یافتم. ترسِ شکایت، از ترسِ عواقبِ بدتر، مرا خاموش نگه داشت. *** پلک‌هایم سنگین بودند؛ انگار وزنه ای به آن‌ها بسته بودند. به سختی، به اندازه‌یِ یک شکافِ کوچک، آن‌ها را از هم باز کردم. تنها چیزی که دیدم، سیاهیِ مطلق بود. سکوتِ عمیقی حکم‌فرما بود، سکوتی که بیشتر از صدایِ فریاد، گوش را می‌خراشید. چند ثانیه‌یِ کشدار طول کشید تا مغزم فرمانِ هوشیاری را دریافت کند. تصاویرِ مبهمِ اتفاقات گذشته، مثلِ برق از جلویِ چشمانم گذشتند. بغض، مثلِ موجی خروشان، به گلویم هجوم آورد. دستانم که انگار خودشان اراده‌ای داشتند، به سمتِ درِ کمد حرکت کردند. می‌خواستم دوباره فریاد بزنم، التماس کنم که این کابوس تمام شود؛ اما به محضِ اینکه نوکِ انگشتانم با سطحِ چوبیِ در برخورد کرد، صدایِ مهیبی بلند شد و در، با سرعتی باورنکردنی تا انتها باز شد. چشم‌هایم، به اندازه‌ی هر چیزی که در عمرم دیده بودم، گشاد شدند. دستم در هوا معلق ماند، انگار که به مجسمه‌ای از تعجب و شوک تبدیل شده باشم. ثانیه‌ها در غرقابِ حیرت گذشتند. باورم نمی‌شد. چند ساعت؟ چند روز؟ چند قرن بود که در آن تاریکیِ کمد، بی‌هوش افتاده بودم؟ نورِ ملایمی که از بیرون به داخل می‌تابید، آرامشی نسبی به وجودم بخشید. اما این آرامش دیری نپایید. ناگهان، صدایِ جیغ‌هایِ زن و تمامِ آن صداهایِ آزاردهنده‌، مثلِ پتک بر سرم فرود آمد. تمامِ تنم به شدت شروع به لرزیدن کرد. با سرعتِ برق، خودم را از کمد بیرون انداختم. نگاهم به تخت افتاد؛ گوشی‌ام آنجا بود. بی‌درنگ آن را برداشتم. چشمم به لباس‌هایِ پخش و پلا شده روی زمین افتاد. بدونِ فکر، یک شال برداشتم و به سمتِ درِ اصلیِ خانه دویدم. حرکاتم سریع، عصبی و بی‌هدف بودند. فقط یک چیز در ذهنم حک شده بود، فرار! دستانم، از شدتِ لرزش، توانِ نگه‌داشتنِ کلید را نداشتند.
  18. #پارت بیست و چهار... صدایِ نفس‌نفس‌زنانه‌ام در فضایِ بسته و تنگِ کمد می‌پیچید. صورتم از اشک خیس بود و بدنم از شدتِ ترس و فشارِ عصبی می‌لرزید. دستانم، که دیگر توانِ کوبیدن نداشتند، رویِ درِ چوبیِ کمد مشت شده بودند. - توروخدا باز کنید! می‌خوام برم! نمی‌تونم ادامه بدم! می‌خوام بازی تموم بشه! التماس‌هایم، بریده و ناله‌وار، در گلویم خفه می‌شد. چشمانم از شدتِ گریه و استرس می‌سوخت و نورِ ضعیفی که از شکافِ در به داخل می‌تابید، تار و مبهم بود. سرمایِ چوبِ در به کفِ دستانِ مشت‌شده‌ام تیر می‌کشید. آخرین رمق‌هایم را جمع کردم و دوباره کوبیدم، اما این بار به جایِ فریاد، فقط یک ناله‌یِ خفه از گلویم خارج شد. تمامِ وجودم در هم شکست؛ حسِ خفگی، استیصال و تسلیمِ کامل. در همان گوشه‌ی کمد، رویِ زمینِ سرد، سیاهیِ مطلق بیهوشی مرا در آغوش گرفت. *** مدت‌ها گذشت، انگار زمان در این چهاردیواریِ تلخ متوقف شده بود. چهره‌یِ عزیزانم، پدر، مادر، و تمامِ آن‌هایی که روزی بخشی از دنیایم بودند، در غبارِ خاطرات محو شدند. در گوشه‌ای از این خانه‌یِ سوت و کور، مثلِ برگِ خشکی که به دیوار چسبیده باشد، کز کرده بودم. دست‌هایم، که روزی برایِ نوازش ساخته شده بودند، حالا فقط در آشپزخانه و رختشوی‌خانه به کار گرفته می‌شدند. غذا می‌پختم، لباس‌ها را می‌شستم، و تمامِ بارِ سنگینِ این خانه بر دوشِ لرزانم بود. اما هیچ‌گاه، حتی یک کلمه تشکر هم نشنیدم. افسردگی، چون سایه‌ای سیاه، بر روحم افتاده بود و مرا تا آستانه‌یِ مرگ می‌کشاند. صدها بار، در خلوتِ خودم، به مرگ اندیشیدم، به خلاص شدن از این دردِ بی‌پایان. اما یک رشته‌یِ نازکِ امید، تنها چیزی بود که مرا از سقوطِ نهایی باز می‌داشت، فرزندم! بچه‌ای که بعد از تولدش، درد و افسردگی‌ام چندین برابر شد، اما با این حال، او همان نوری بود که جلویِ خاموش شدنِ چراغِ زندگی‌ام را می‌گرفت. روزانه، با هر طلوعِ خورشید، سیلی از درد بر بدنم فرود می‌آمد. دستانِ نامردِ کسی که مرا، بدونِ اجازه، از دنیایِ خودم ربوده بود، مرا تا لبِ گور می‌راند. نفسِ تنگی که در سینه داشتم، از شدتِ درد و تحقیر بود. ای کاش، خیلی زود، به آن لبِ گور برسم و از شرِ چنین آدمِ نامردی، خلاص شوم. اصلاً او لایق نام آدم نبود؛ او بدتر از هر شیطانی بود. هنوز به وضوح به یاد دارم، در هفته‌یِ اولِ ازدواجمان، چگونه نقابِ مهربانی بر چهره داشت. چشمانش دروغ می‌گفتند، کلماتش شیرین بودند، اما در پسِ این نمایشِ فریبنده، خودِ واقعی‌اش را پنهان کرده بود. اما بعد از آن، همه چیز فرو ریخت. پرده‌ها کنار رفتند و هیولای درونش نمایان شد. طلاق؟ رؤیایی دست‌نیافتنی بود. کاری از دستم برنمی‌آمد. خانواده‌ام، سنگِ صبورِ روزهایِ خوشم، مرا رها کردند. همسرم، زندانبانِ من شد، مرا حبس کرد و مثلِ یک برده، از من بیگاری می‌کشید. تمامِ روزهایم، در کنجِ همین خانه‌ی سوت و کور، در ناامیدی غرق شدند. تنها سوالی که مثلِ خوره روحم را می‌خورد، این بود، من چه کرده‌ام که سزاوارِ چنین سرنوشتی باشم؟ به سقفِ تارِ اتاق خیره ماندم. نه، تار نبود؛ چشمانِ تار و خسته‌یِ من، همه‌چیز را تار می‌دیدند. قطره‌یِ دیگری از اشک، از گوشه‌یِ چشمم لغزید و بر زمینِ سرد افتاد. آن‌قدر از ضرباتِ پی‌درپیِ او کتک خورده بودم که دیگر توانِ حرکتی نداشتم. اگر او از پدرم متنفر بود، گناهِ من چه بود که این‌گونه در حالِ زجر کشیدن بودم؟ این بیمارگونه بود؛ اگر سالم بود، هرگز چنین رفتاری نمی‌کرد. تمامِ عضلاتِ بدنم، از ضرباتِ او، درد می‌کردند. سعی کردم کمی خود را تکان دهم، اما دردِ کوبنده، اخم‌هایم را در هم کشید. زیرِ لب، آهِ دردناکی کشیدم. خشکیِ خونِ رویِ بینی‌ام را حس می‌کردم؛ خطی قرمز بر چهره‌ام کشیده بود.
  19. Silent

    مشاعره با اسم دختر🩷

    هانیه
  20. #پارت بیست و سه... از شکافِ در چشم برداشتم. قفسه‌ی سینه‌ام از درد می‌سوخت؛ از بس که سعی کرده بودم درست نفس بکشم. به قلبم چنگ زدم. آن سایه‌ی تار و مبهم، آن تیرگیِ محو… آیا واقعی بود؟ آیا توهمِ من بود؟ سرم را میان دستانم گرفتم. موهایم را در مشتم فشردم. نه! واقعی نیست! فریاد زدم. به صورتم کوبیدم. - بیدار شو! کافیه! اما این خواب نبود. صدای گریه‌ام بلندتر شد؛ احساسم قابل توصیف نبود. ناگهان فهمیدم؛ این بازی، بچه‌گانه نبود. این یک بازیِ وحشتناک بود. پیام دادن، شاید عادی بود، اما دیدنِ آن زنِ وهم‌آلود، شمردنِ ثانیه‌های نفس‌گیر… همه چیز وحشتناک بود. صدای مهیبِ کوبیده شدن به درِ کمد، گریه‌ام را خاموش کرد. آن‌قدر محکم کوبیده می‌شد که کمد از جا تکان می‌خورد. دستانم را به گوش‌هایم چسباندم. - کافیه! توروخدا! اما شدت گرفت. لرزشِ کمد را حس می‌کردم؛ گویی کسی با خشمِ ویرانگری بر در می‌کوبید و هر آن ممکن بود بشکند. لحظاتی درد را تحمل کردم، سعی کردم فریاد نزنم، تا اینکه صدا قطع شد. توانستم نفسی بکشم. از ترس، خواب را فراموش کرده بودم. شاید می‌توانستم دوام بیاورم. تنها یک فکر در ذهنم می‌چرخید، من چه بر سرِ خودم آورده‌ام؟ مسببِ این همه وحشت، خودم هستم. با وجودِ باز بودنِ در، از خروج می‌ترسیدم. دیدنِ آن سایه و کوبیدنِ وحشتناکِ در، ترسی عمیق را در دلم کاشته بود. ناگهان خندیدم؛ از عصبانیت، از ناامیدی. ابتدا خنده‌ای آرام، که کم‌کم به قهقه‌ای بلند و جنون‌آمیز تبدیل شد. صدای خنده‌ام چنان بلند بود که مطمئن بودم حتی رهگذرانِ بیرون هم می‌شنوند. می‌خندیدم، اما چشم‌هایم پر از اشک بود؛ اشک‌هایی که از شدت خنده، ریز شده بودند. اما ناگهان، خنده‌ام محو شد. چشمانم گشاد شد. صدای قیژِ قیژِ لولای در، سکوتم را شکست. به نقطه‌ای خیره ماندم. در باز می‌شد؟ یا بسته می‌شد؟ گوش‌هایم را تیز کردم. صدا تکرار شد؛ آرام، اما پیوسته. چیزی که بیش از همه مرا ترسانده بود، این بود: من تنها نبودم. کسی اینجا بود. کنار من. اما نمی‌دانستم کیست. در همان حالتِ نشسته، تمام بدنم درد گرفته بود. شاید هفت، شاید ده ساعت گذشته بود. گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود. چشمانم می‌سوخت، اما دلم خواب نمی‌خواست؛ می‌ترسیدم دوباره آن زن را ببینم. در این چند ساعت، صداهای مختلفی شنیده بودم: قدم زدن، کوبیدن، تقه، صدای باز شدنِ در… در ساعاتِ باقی‌مانده، چه اتفاقِ جدیدی در انتظارم بود؟ در فکرِ نجات، سرگردان بودم. سرم را به دیوارِ کمد تکیه دادم، دست به سینه. باید تحمل کنم تا زنده بمانم. چشمانم گرم شدند؛ داشتند بسته می‌شدند که صدایی، چون پتک، مرا از جا پراند. گیج بودم. صدا از کجا می‌آمد؟ دوباره به در چسباندم. صدا بلند بود؛ انگار از پذیرایی می‌آمد. صدای جیغِ زنی وحشتناک. انگار در حالِ زجر کشیدن بود. موهای تنم سیخ شد. دستانم را به گوش‌هایم فشردم. نمی‌خواستم بشنوم. صدای جیغ‌ها و التماس‌ها در گوشم می‌پیچید. از شدت ترس، گریه می‌کردم. نکند کسی وارد خانه شده بود؟ شاید همسایه‌؟ نه، صدا از پذیرایی بود! صدایِ ناله و ضجه، که تا چند لحظه پیش پژواکی دوردست بود، حالا کم‌کم نزدیک‌تر شد؛ آنقدر که حس می‌کردم حضورِ سنگینش را در کنارِ کمدِ چوبیِ اتاقم احساس می‌کنم. نفسم در سینه حبس شد. گوش‌هایم را محکم‌تر فشردم، اما فایده‌ای نداشت. آن صدا، ترکیبی وهم‌آور از جیغِ وحشت، التماسِ درمانده و فریادِ خفه‌شده بود؛ صدایی که روح را می‌خراشید و اعماقِ وجودم را به لرزه درمی‌آورد. گریه‌ام شدت گرفت؛ دیگر اشک نبود، سیلِ اشک بود که از چشمانم جاری می‌شد و صورتم را می‌شست. نفسم بند آمد؛ احساس می‌کردم ریه‌هایم از هوا خالی شده‌اند و دارم در میانِ این سیلی از درد غرق می‌شوم. آرزویِ مرگ، آرزویِ کر شدن، مثلِ یک غریقِ در حالِ غرق شدن، آخرین امیدم شده بود. تمامِ بدنم از ترس می‌لرزید؛ لرزشی که از انگشتانِ پاهایم شروع می‌شد و تا نوکِ انگشتانِ دستانم ادامه داشت. با ترسی جانکاه، دستانم را که تا آن لحظه گوش‌هایم را پوشانده بودند، به سمتِ درِ اتاق بردم. با تمامِ قدرتم به آن کوبیدم؛ ضرباتی پیاپی و بی‌وقفه، با این امیدِ واهی که در باز شود و بتوانم از این کابوس فرار کنم. فریادم، که از شدتِ ترس و ناامیدی بریده بود، در تاریکیِ اتاق گم شد. - باز شو! کلمات، مثلِ گلوله‌هایِ سربی، از دهانم بیرون ریختند. اما در، تکان نخورد. انگار به زمین جوش داده شده بود. برای چند لحظه‌یِ نفس‌گیر، دستانم سرد و بی‌حس رویِ سطحِ چوبیِ در ماندند. حسِ گیجی و ناهنجاری تمام وجودم را فرا گرفت. چرا باز نمی‌شد؟ هلش دادم، با تمامِ قدرتی که در آن لحظه داشتم، اما بی‌فایده بود. حسِ سردرگمی و وحشتِ مضاعف در وجودم پیچید. من که قفلش نکرده بودم! صدایِ جیغ‌هایِ زن، حالا دیگر نه فقط صدایِ ترسناکِ بیرون، بلکه صدایِ کابوسِ خودم شده بود. انگار بخشی از وجودم در آن بیرون داشت شکنجه می‌شد. دوباره کوبیدم؛ این بار محکم‌تر، با خشمی که از دلِ وحشت جوانه زده بود. هر ضربه، فریادی بود از ناامیدی و استیصال.
×
×
  • اضافه کردن...