رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Silent

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    675
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    29

تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent

  1. شرمنده عزیزدلم، بنده واقعا سرم شلوغه، وقت داری جانم برای گشتن. دنبال تصویری که دوست داری بگرد ارسال کن تایید بود میگم بت، میتونی تو همین تالار بری بخش گالری اونجا هم تصویر هست می‌تونی انتخاب کنی♡
  2. خیلی بدیا ک سر نمیزنی:classic_angry:

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 16
    2. FAR_AX

      FAR_AX

      خخخخ

      نخیر بهونه چیه 

      اصلا هم تنبل نیستم😅😂😂😂

      تاپیکش و زدم

    3. Silent

      Silent

      افرییین، همینه:classic_laugh: حالا منتظر بمون ارشد تایید کن 😂

    4. FAR_AX

      FAR_AX

      وووووو😂😂😂😂

  3. خیلی بدیا ک سر نمیزنی:classic_angry:

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 16
    2. FAR_AX

      FAR_AX

      خخخخ

      نخیر بهونه چیه 

      اصلا هم تنبل نیستم😅😂😂😂

      تاپیکش و زدم

    3. Silent

      Silent

      افرییین، همینه:classic_laugh: حالا منتظر بمون ارشد تایید کن 😂

    4. FAR_AX

      FAR_AX

      وووووو😂😂😂😂

  4. این جلد رو خودم میزنم جانم. عکس‌هایی که دوست داری باهاشون جلد رو بزنم رو ارسال کن، سه در چهار و با کیفیت باشن لطفا.
  5. سلام

    خیلی خوش‌ اومدین♡

  6. سلام

    خیلی خوش‌ اومدین♡

  7. کاربر عزیز! 

    پارت‌هاتون به چهل پارت رسیده، قبل از قرار دادن پارت بعدی در بخش رصد، درخواست رصد بدین. 

  8. کاربر عزیز! 

    پارت‌هاتون به چهل پارت رسیده، قبل از قرار دادن پارت بعدی در بخش رصد، درخواست رصد بدین. 

  9. #پارت ده... باربد با شنیدن صدای نازنین که نامش را با لحنی بلند و محکم صدا زد، نگران به سوی او برگشت. - چی‌شده نازی؟! نازنین لبخندی زد و چند قدم آرام به سویش برداشت. - من‌که هستم، توام هستی. بذار یه هفته مرخصی بگیره، چه اشکالی داره؟! حتما کار مهمی داره. منم قول میدم صبح و بعد از ظهر همین‌جا باشم. اطمینان کلمات نازنین آن‌قدر محکم بود که باربد دیگر مخالفتی نکرد. تنها با یک باشه کوتاه رضایت داد. دل ورونیکا از شادی لرزید؛ همان روز بلیط بازگشت به شهرش را گرفت. *** دو روز را در خانه گذراند. لباس‌هایش را یکی‌یکی تا کرد و در همان ساک کوچک قدیمی گذاشت؛ همان ساکی که روزی با آن پا به این شهر گذاشته بود. یخچال و بخاری را از برق کشید. چشمش در اتاق گشت، اتاقی که شاهد تنهایی‌ها، اشک‌ها و حتی اندک لبخندهایش بود. یاد مهدیار افتاد، روزی که با او پا به این‌جا گذاشت و روزی که جدا شدند. تمام خاطرات مثل فیلمی تلخ جلوی چشمانش رژه رفتند. سرش را تکان داد و با ساک کوچک در دست از اتاق خارج شد. در آستانه‌ی در، لحظه‌ای ایستاد. - خداحافظ حجره‌ی تنهایی من. سپس چرخید و از محله‌ای که همیشه برایش پر از ترس بود، دور شد. حرکت اتوبوس ساعت چهار بعد از ظهر بود. به‌ موقع رسید و پیش از سوار شدن کیک و ساندیسی گرفت تا در راه بخورد. اما در تمام مسیر پلک‌هایش آرام نمی‌گرفتند. هر بار که خواب بر او سنگینی می‌کرد، با تکان‌های اتوبوس بیدار می‌شد و افکارش از نو هجوم می‌آوردند. چه چیزی در انتظارم است؟ آیا خانواده‌ام مرا خواهند بخشید؟ یا برای همیشه از زندگی‌شان خط خورده‌ام؟ بالاخره ساعت‌ها گذشت و سحرگاه، ساعت هفت صبح، به اهواز رسید. هوای شهر کودکی‌هایش بوی آشنایی می‌داد؛ با این‌حال غریبه بود. سوار تاکسی شد و به سمت خانه‌ی پدرش حرکت کرد. خیابان‌ها یکی‌یکی در برابر نگاهش می‌گذشتند، امّا هیچ‌ چیز شبیه گذشته نبود. همه‌ چیز بیگانه می‌نمود. ورونیکا هیچ‌وقت نیاموخت روی پای خودش بایستد، اما حالا، بعد از تمام طوفان‌ها، بالاخره یاد گرفته بود. حتی اگر خانواده‌اش نخواهندش، دیگر می‌تواند بایستد. ساعت هشت‌ونیم صبح، مقابل خانه ایستاد؛ همان خانه‌ای که یک سال و نیم پیش ترک کرده بود. نگاهش بر دیوارهای آشنا نشست و بغضی سنگین گلوگیرش شد. خاطره‌ی روز تلخ رفتنش دوباره جان گرفت و آینه‌ی تنفر را پیش چشمش گرفت. قدمی برداشت؛ اما پاهایش سنگین بودند. هر قدم مثل باری تازه بر شانه‌هایش فرود می‌آمد. دست لرزانش را بالا برد تا زنگ در را بزند؛ اما پیش از آن‌که انگشتانش به کلید برسند، صدای آشنایی گوش‌هایش را پر کرد: - تو این‌جا چیکار می‌کنی؟! صدای برادرش! قلبش از جا کنده شد. به عقب پرید، نگاهش را به او دوخت. اشک در چشم‌هایش حلقه زد و بی‌اختیار لب‌هایش لرزیدند: - داداش! دلتنگی در نگاهش آشکار بود، امّا در قلبش زخمی کهنه تازه‌تر می‌شد. دیدن برادرش برایش هم مایه‌ی آرامش بود و هم هجوم درد. هر دو در سکوت به هم خیره شدند؛ در چشم‌های ورونیکا پشیمانی موج می‌زد و در چشم‌های برادرش اندوهی خاموش و زخمی عمیق. در خانه ناگهان باز شد. ورونیکا برگشت و چشمش به قامت پدر افتاد. لحظه‌ای بغضش ترکید. اشک مثل سیلاب جاری شد. آن پدر جوانِ یک سال و نیم پیش کجا بود؟ و این پدر شکسته و پیر امروز کجا؟! دست‌هایش را بر صورت گذاشت و گریست، توان سخن گفتن نداشت؛ اما شادی دیدار دوام نیاورد. لحظه‌ای بعد دست خشن کسی شانه‌اش را گرفت و بی‌رحمانه او را به درون حیاط کشاند. زمین زیر پایش خالی شد و خودش را نقش زمین دید؛ اشک و درد در هم آمیختند.
  10. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  11. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  12. #پارت نه... نمی‌دانست برود یا بماند؛ پاهایش در گِل تردید فرو رفته بودند. امّا شنیدن آن صدا! همان صدای آشنا که مثل لالاییِ سال‌های دور، لرزش دلش را آرام می‌کرد، انگار برای لحظه‌ای سایه‌ی ترس را از وجودش راند. یکی از آن‌ها از پشت به او چنگ زد و کشیدش، اما پیش از آن‌که جیغی بزند، مشت محکم مرد ناشناس حواله‌ی صورتش شد و زمین‌گیرش کرد. صدای خشمگینش در کوچه پیچید: - گفتم از این‌جا برو دیگه! ورونیکا خشکش زد. قلبش مثل طبل در سینه‌اش کوبید. آن صدا! درست همان صدا بود! لب‌هایش لرزیدند و بی‌اختیار نامی از جانش رها شد: - مهدیار؟! قدم لرزانی برداشت، خواست خودش را به او برساند؛ اما فریاد دوباره‌اش مثل شلاق بر جانش نشست: - وای به حالت اگه جلوتر بیای، فقط از این‌جا گمشو! پاهایش سست شدند. تردید، مثل خنجری در قلبش نشست. نکند اشتباه می‌کنم؟ نکند فقط صدا شبیه اوست؟ اما این لرزش، این لحن آشناست! اشک بی‌اجازه در چشم‌هایش حلقه زد. قدمی به عقب رفت و بعد بی‌هیچ درنگی دوید. کوچه تاریک و تنگ بود، هق‌هق گریه با صدای قدم‌های لرزانش در هم پیچیدند. وقتی به خانه رسید، به در تکیه داد و روی زانوهایش نشست. بغضش ترکید. گریه‌اش تا دل شب کشیده شد. شبی که همانند تمام شب‌های پیش، قبرستان تنهایی‌اش شد. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. نازنین هر عصر، با لبخندهای تصنعی و جیب پر از اسکناس، به سراغشان می‌آمد. پول را پنهانی به ورونیکا می‌داد؛ اما ورونیکا می‌دانست پشت این بخشش‌ها چیزی جز شک و بدگمانی نیست. نازنین زنی نبود که بتواند چشم بر حضور او کنار باربد ببندد. ورونیکا هنوز از یادآوری آن شب می‌لرزید. هر بار که تصویر تاریک کوچه به ذهنش بازمی‌گشت، اشک داغ بر گونه‌هایش سرازیر می‌شد. پشیمانی مثل خوره در جانش می‌افتاد که چرا گوش دادم و رفتم؟ چرا کنارش نماندم؟ امّا در همان آشوب، دلش با یک چیز آرام می‌گرفت؛ این‌که شاید مهدیار، شاید او هنوز به فکرش بود. ولی یک سؤال آزارش می‌داد، آیا سالم از آن کوچه بیرون آمده بود؟ انگار هر مصیبتی که پشت سر گذاشته بود، برایش کافی نبود؛ حالا باری سنگین‌تر هم بر شانه‌هایش نشسته بود. احساس خیانت! از خودش بیزار بود نه از دلِ پاکش که از اجبار به نقشی که هرگز نمی‌خواست. یک روز، باربد از بوتیک بیرون رفت و نازنین و ورونیکا تنها ماندند. ورونیکا دلش می‌خواست دلش را سبک کند، بی‌آن‌که بداند مخاطبش همان کسی‌ست که زهر در رگ‌هایش می‌ریزد. - من بهش حتی فکر هم نکردم اون‌موقع، پس قرار داد چی میشه؟! نازنین با بی‌حوصلگی نگاهش کرد و اخمش عمیق‌تر شد. - ببین، تو فقط برو. من همه چی رو حل می‌کنم. نیازی نیس به قرارداد فکر کنی. ترس به جان ورونیکا چنگ انداخت. ذهنش پر از پرسش بود. اگر بروم چه؟ اگر برنگردم چه؟ چه چیزی در انتظارم است؟ به اواخر ماه که رسید، تصمیمش را گرفت. باید به باربد بگوید مرخصی می‌خواهد. دروغی آماده کرده بود تا راهش را باز کند. هنوز در فکر جمله‌هایش بود که صدای باربد او را به خود آورد. - بیا! چشمش به مشمای در دست او افتاد. حقوقش بود. دست لرزانش را دراز کرد و بسته را گرفت. نگاهش روی زمین ماند و تنها توانست لبخندی خجالت‌زده تحویل دهد. - ممنون. من می‌تونم مرخصی بگیرم؟ نازنین گوش تیز کرده بود و رضایت مرموزی در نگاهش برق می‌زد. باربد سرش را کمی خم کرد، ابرو بالا انداخت و گفت: - چرا که نه، ولی چقدر؟ دل ورونیکا فرو ریخت. لحظه‌ای مکث کرد و با لکنت دروغی به زبان آورد: - یه هفته. باربد در همان حالت نشسته، ابروهایش را بالاتر برد و با لحن متعجب گفت: - زیاده که! ورونیکا خواست توضیح دهد، اما پیش از او نازنین میان حرفشان پرید: - وای باربد!
  13. #پارت هشت... دو خانم مشتری با لبخند سمت لباس‌ها رفتند. ورونیکا اما در جایی دیگر غرق بود؛ شاید این نشانه‌ای بود، شاید راهی باز می‌شد تا پول بیشتری به دست بیاورم و به خانه برگردم. اما چه بگوید به نازنین؟ اگر باربد بفهمد، نکند او را هم خائن بخواند؟ مثل همان برچسب‌هایی که روزگار روی پیشانی‌اش چسبانده بود. بعد از رفتن مشتری‌ها، با تردید نگاهش را به نازنین دوخت. - من، به حرفاتون فکر می‌کنم. ولی خودش خوب می‌دانست آخرش باید برود. بیش از یک سال بود که دیگر پدر و مادرش را ندیده بود. هیچ‌کس دنبالش نیامد. هیچ‌کس نخواست او را پیدا کند. وقتی فکر می‌کند که او را دور انداختند قلبش تیکه‌تیکه می‌شود. گویی او را مرده حساب می‌کردند. با این حال دلش می‌خواست برگردد، التماس کند، شاید ببخشندش. بعد از پایان کار، خداحافظی سردی با نازنین کرد و به سمت خانه‌اش رفت. در ماشین، پیشانی‌اش را به شیشه چسبانده بود. حرف‌های نازنین مثل خاری در ذهنش می‌چرخید. - بفرمایید خانم. با صدای راننده از فکر بیرون آمد. پول را داد و پیاده شد. محله تنگ و تاریک بود و ماشین دیگر نمی‌آمد. مثل هر شب مجبور شد پیاده برود. - خدایا، فقط زود برسونم به خونه، این کوچه‌های تاریک بوی وحشت میدن. هر شب انگار سایه‌ها دندونای تیز دارن. کیفش را محکم‌تر بغل گرفت، قدم‌ها را تندتر کرد. تنها نور، همان نور محو ماه بود. خودش را به دیوار چسبانده بود که ناگهان صدایی جوان، پشت سرش را لرزاند. ایستاد. نفسی در سینه‌اش شکست. سر بالا گرفت، چند پسر ته کوچه بودند، مستقیم به سمت او می‌آمدند. خون در رگ‌هایش یخ زد. قدم‌ها را تندتر کرد، ولی زود دورش را گرفتند. سه نفر بودند. موهای ژولیده، چشم‌هایی قرمز و کثیفی‌ای که از ظاهرشان می‌بارید. - او دختر خوشگله! کجا داری میری؟ صدایش مثل خنجری در گوشش پیچید. ورونیکا اشک در چشم‌هایش جمع شد، صدایش لرزید: - تـ… تورو خدا ولم کنید. یکی که سیگار گوشه‌ی لبش آویزان بود جلو آمد. دود را بیخ صورتش فوت کرد و با لحن چندش‌آوری گفت: - باشه، ولت می‌کنیم؛ ولی نه الان، بعدش! تازه پیدات کردیم خوشگله. جمله‌اش تمام نشده بود که مشت سنگینی به صورتش خورد و بر زمین افتاد. ورونیکا خشکش زد. چشم‌های وحشت‌زده‌اش از آن پسر کنده شد و به سایه‌ای دوخته شد که در تاریکی پیدایش شده بود. آن سایه به جانشان افتاده بود. صدای ناله و فریاد کوچه را پر کرد. ترس در دل ورونیکا با اشک قاطی شد. صدای پسر غریبه در میان نفس‌نفس‌هایش، مثل ناجی در گوشش پیچید: - از این‌جا برو، بدو!
  14. #پارت هفت... ورونیکا با لبخندی آرام نزدیک رفت، کیفش را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. - من ورونیکا وحیدی هستم. فکر کنم آقای باربد در مورد من بهتون گفته. نگاه نازنین پر از اخم بود. لحظه‌ای سکوت کرد، بعد پوزخندی زد. - آقای باربد؟! بهتره اسمش رو به زبون نیاری. چند ثانیه بعد با لبخندی تصنعی ادامه داد: - خانم وحیدی! ورونیکا جا خورد از این تغییر ناگهانی. ولی خودش را به آن راه زد، لبخند کم‌رنگی زد و گفت: - بله آقای بهادری! شما هم نازنین انصاری هستین، درسته؟ نازنین سریع برگشت، دوباره با اخم نگاهش کرد. - بله، خانم انصاری! دیگر چیزی نگفت. همان اول کار فهمید که با چه آدمی طرف است. ظاهر آراسته، کت قرمز و شلوار مشکی، شال افتاده روی شانه و موهای لخت بلوندی که روی صورتش می‌لغزید. ظاهری دل‌فریب داشت، اما پشت لایه‌های گریم غلیظ، سردی و تلخی چهره‌اش پیدا بود. ورونیکا بی‌اختیار دلش لرزید. کاش جای او بودم، کاش مهدیار کنارم بود، نه باربد کنارش. کاش روزگار این‌قدر بی‌رحم نمی‌بود که حسرت را چون خاری در جانم بکارد. - تا چه مدت این‌جایی؟ صدای نازنین رشته‌ی افکارش را برید. ورونیکا به چشمان سبز او خیره شد و گفت: - توی قرارداد یه سال بود. فعلاً یک ماه گذشته. نازنین موبایلش را برداشت و خونسردانه گفت: - نیازی به یه سال نیست. تا آخر این ماه برو. بعد از این‌که حقوقت رو گرفتی. کلماتش مثل تیشه‌ای سرد بر جان ورونیکا نشست. چرا؟ چه هراسی در دل این زن است که از منِ بی‌پناه چنین می‌ترسد؟ مگر چشمم به باربد جز احترام نگاه دیگری داشته؟ مگر لباسم کهنه و ساده فریادی نبود که بگوید برای رقابت نیامده‌ام؟ - من روزانه بهت پول میدم. آخر ماه هم حقوقت رو می‌گیری. یعنی دو برابر چیزی که تو یک ماه می‌گرفتی! ورونیکا سر پایین انداخت، بغضی بی‌نام گلوگیر شد. - ببخشید، میشه توضیح بدین؟ من واقعاً متوجه نمیشم. نازنین جلو خم شد، لبخندی سرد روی لب‌های رنگ‌ پریده‌اش نشست. - من نمی‌خوام یه دختر با شوهرم کار کنه. بیشتر بگم؟ حقیقت مثل سیلی بر صورت ورونیکا نشست. آن‌چه حدس زده بود حالا به یقین بدل شد. - خب، آقای بهادری خودشون خواستن باهاشون کار کنم. نازنین با خشم از جا برخاست و روبه‌ رویش ایستاد. - من کاری به باربد ندارم. دارم میگم روزانه بت پول میدم، ولی تا آخر ماه یه بهونه جور کن و برو. صدای باز شدن در بوتیک، هر دو را به سکوت واداشت. ورونیکا بی‌درنگ ایستاد و به استقبال مشتری‌ها رفت. - سلام، خوش اومدین. بفرمایید.
  15. #پارت شش... باربد مشغول کار بود که با شنیدن صدای ورونیکا سر بلند کرد. - بله، هر سال اگه کارت خوب باشه تمدید میشه. چشم‌های ورونیکا دوباره روی برگه لغزید. امضای آن قرارداد یعنی یک سال ماندن، یک سال تعهد، نمی‌دانست بماند یا نماند. شاید دو روز دیگر هیچ جایی برایش نماند، شاید خانواده‌اش در را به رویش ببندند! آن‌وقت این کار تنها پناهش می‌شد. - مشکلی هست؟ سر بلند کرد. لب‌هایش بی‌اختیار نجوا کردند: - خیر. و خودش هم نفهمید چرا نه نگفت! فقط با خودش اندیشید اگر خانه‌ای برای بازگشت نبود، همین‌جا را برای دل شکسته‌ام خانه می‌کنم. خودکار را برداشت و پای قرارداد را امضا کرد. کارش در بوتیک آغاز شد. - میشه ازتون خواهشی کنم؟ باربد نگاهش را بالا آورد. - بله، بفرما خانم ورونیکا. گفتم هر مشکلی داشتی بگو. پا به پا شد. کلمات روی زبانش سنگین بودند، اما بالاخره گفت: - میشه حقوق این ماه رو از الان بهم بدین؟ بعد از مکثی طولانی باربد گفت: - خب، دلیلش رو نمی‌پرسم، چون حتما مشکلی داری. این یه بار اشکالی نداره. لبخندی بی‌رمق روی لبان ورونیکا نشست. در دل هزاران بار خدا را شکر کرد. آرام‌تر زمزمه کرد: - یه خواهش دیگه، میشه پول رو نقد بدین؟ باربد برای لحظه‌ای ماتش برد. سکوت کرد، چیزی نگفت که مبادا زخمی تازه بر دلش بزند. فقط سری تکان داد. روزها گذشت. هر غروب به بوتیک می‌رفت و تا نیمه‌شب می‌ماند. بازمی‌گشت به حجره‌ی سرد و تنها؛ اما حالا دیگر کاملاً تنها نبود. باربد برایش حکم رفیق داشت. صدای خنده‌هایشان تا ته پاساژ می‌پیچید. هر از گاهی هم سری به پیرمرد بوتیک کناری می‌زد و او را پدر صدا می‌کرد. انگار میان این آدم‌ها توانسته بود دل ترک‌خورده‌اش را کمی ترمیم کند. یک شب، هنگام مرتب کردن لباس‌ها، باربد با عجله وارد شد. کشوی میز را باز کرد و در حالی‌ که دفتر را ورق می‌زد گفت: - ورونیکا، من امشب از تهران میرم، فردا شب برمی‌گردم. صبح نامزدم میاد، توام بیا کمکش. ورونیکا چیزی نپرسید. فقط سری تکان داد و به کارش ادامه داد. صبح زود، خسته و سنگین چشم باز کرد. صدای زنگ تلفن مثل پتک روی سرش فرود آمد. خاموشش کرد و با بی‌حوصلگی از جا برخاست. آب یخ شیر را به صورتش پاشید تا کمی به خود بیاید. کتری را روی بخاری قرار داد. چای دم کرد، صبحانه‌ای مختصر خورد و به سمت بوتیک راه افتاد. یک ماه گذشته بود. پنج تومنی که همان اول گرفته بود، مثل مشتی آب میان انگشتانش لغزیده و تمام شده بود. نه کافی بود برای ادامه، نه برای بازگشت به خانه. تنها دل‌خوشی‌اش این بود که سعی کرده بود چیزی از آن خرج نکند. در بوتیک را که باز کرد، زنی را دید پشت میز نشسته. با احترام سلام داد. - سلام، بفرمایید.
  16. #پارت پنج... - بله، بفرمایید؟ - شما برای کار پذیرفته شدید. لطف کنید امروز ساعت چهار بعد از ظهر تشریف بیارید تا صحبت کنیم. ورونیکا گوشی را که قطع کرد، قلبش به رقص درآمد. شادی مثل موجی تازه در رگ‌هایش دوید و بی‌اختیار از جا برخاست، بالا و پایین پرید و خندید. در آن لحظه انگار همه‌ی جهان با او هم‌صدا شده بودند؛ هیچ اندوهی جایی در دلش نداشت و می‌خواست طعم خنده‌ای که از اعماق وجودش می‌جوشید را بچشد. تا ساعت چهار زمان زیادی نمانده بود. رقص شادمانه‌اش را در اتاق سرد و دیوارهای سیمانی نیمه‌کاره رها کرد و با شتاب آماده شد. با تمام توانش دوید تا خود را به بوتیک برساند. روی گوشی‌اش نگاه انداخت ساعت سه و پنجاه و هشت بود. آن دو دقیقه‌ی باقی‌مانده، برایش به درازای دو سال گذشتند. اما یک ربع هم گذشت و خبری نشد. اضطراب مثل دستی سنگین بر سینه‌اش نشست. چشمش به بوتیک کناری افتاد، دل به سویش کشیده شد. پیرمرد مهربانی که هفته‌ی پیش دیده بود، هنوز همان‌جا بود؛ در حال کمک به دو مشتری، با لباسی بافت سورمه‌ای و شالی قرمز که گرما را به رخ زمستان می‌کشید. ورونیکا لبخند کم‌رنگی زد و آرام سلام داد: - سلام، خسته نباشید. پیرمرد نگاهش را از مشتری‌ها گرفت، چشم‌های مهربانش برق زد و لبخندی بر لب آورد. دست‌هایش را از جیب بیرون آورد. - سلام دخترم. حالت خوبه؟ استرس ورونیکا آرام گرفت، گرچه هنوز اندکی از نیامدنشان ناامید بود. - خیلی ممنون، شما خوبین؟ - الحمدلله. بفرما کارت رو بگو. مشتری‌ها تشکر کردند و رفتند. پیرمرد به صندلی‌اش برگشت و با دست اشاره کرد. - بیا کنار بخاری بشین، هوا سرده. ورونیکا نشست، تشکری کرد و با تردید پرسید: - بوتیک کناری، اطلاع ندارین باز می‌کنن یا نه؟ پیرمرد لبخند ملایمی زد. - چرا دخترم، باز می‌کنن حتما؛ فقط شاید یکم دیرتر بیان. ربع ساعت دیگر هم صبر کرد. سپس از او تشکر کرد و بیرون آمد. نگاهش در میان مغازه‌ها می‌چرخید تا این‌که چشمش به بوتیک افتاد. باز شده بود! برق شادی در نگاهش دوید. با شتاب به سوی در رفت، بازش کرد و گفت: - سلام. همان مرد هفته‌ی پیش بود. از جا برخاست و جواب سلامش را داد. با دست صندلی‌ای را نشان داد. - بفرمایید. ورونیکا نشست. بوتیک بزرگ بود و طراحی دلنشینش نشان می‌داد که خوب می‌دانند چگونه مشتری را جذب کنند. من بهادری هستم. اگه دوست داشتی می‌تونی به عنوان داداشت باربد صدام کنی. ورونیکا نگاهش را از لباس‌ها گرفت، لبخندی زد و گفت: - خیلی ممنون. خوشبختم. باربد برگه‌ای از روی میز برداشت، همراه با خودکار به سمتش گرفت. - این قرارداده. خوب بخون و پرش کن. اگه هم جایی سوالی داشتی یا مشکلی بود بگو. ورونیکا سر تکان داد. با دقت مشغول خواندن شد، اما ناگهان نگاهش روی بندی ثابت ماند. سر بلند کرد، با تعجب گفت: - یک سال؟!
  17. سلام عزیزم. 

    اشنا میبینم:classic_love:

    خوش اومدی عزیزدلم♡

    1. Nihan .F

      Nihan .F

      سلام عزیزم، شما هم برا من آشنا بودین.

    2. Silent

      Silent

      خوشحالیم باز در کنارمون هستی. 

    3. Nihan .F

      Nihan .F

      مرسی گلم🥰

  18. سلام عزیزم. 

    اشنا میبینم:classic_love:

    خوش اومدی عزیزدلم♡

    1. Nihan .F

      Nihan .F

      سلام عزیزم، شما هم برا من آشنا بودین.

    2. Silent

      Silent

      خوشحالیم باز در کنارمون هستی. 

    3. Nihan .F

      Nihan .F

      مرسی گلم🥰

  19. #پارت چهار... اشک بی‌آنکه بخواهد در چشم‌هایش نشست. لحظه‌ای خیال کرد کابوسی گذراست؛ مگر می‌شود؟ مگر می‌شود از زبان کسی که جانش را بر سر عشقش نهاده بود، چنین حکم پایانی بشنود؟ لبخندی لرزان، بی‌اختیار بر لب‌هایش نشست، لبخندی میان ناباوری و انکار. - دیوونه شدی نه؟ حتما بازم مادرت یه چیزی گفته که با این حال اومدی. لیوانی برداشت، پر از آب کرد، و با همان لبخند همیشگی اما این‌بار لرزان، قدمی به سوی مهدیار برداشت. - بیا آب بخور، معلومه امروز چرا دم در موندی؟ اما سکوت مهدیار، سنگین‌تر از هر پاسخی بود. نفس‌هایش به شماره افتاده، انگار با هر دم و بازدم راز هولناکی را در دل پنهان می‌کرد. ورونیکا با خود می‌گفت باز هم با مادرش جدال کرده، غافل از آن‌که حقیقت، خنجری عمیق‌تر در آستین دارد. لحظه‌ای گذشت و مهدیار کلامی را بر زبان راند که بنیاد هستی ورونیکا را در هم شکست: - امروز با دختر خالم عقد کردم. قلبش شکست و هم‌زمان با آن، صدای خرد شدن لیوان بر زمین برخاست. همان دختری که همه‌ چیز را رها کرده بود تا در پناه عشقش بماند، حالا می‌دید عشق، پناهش را ویران می‌کند. نمی‌دانست بخندد یا گریه کند. اشک‌هایش بی‌صدا جاری می‌شدند، اما خنده‌ای تلخ از سینه‌اش بیرون زد؛ خنده‌ای عصبی، شبیه قهقهه‌ی زنی که با سرنوشت خود به سخره می‌نشیند. در دلش غوغا بود! چه گناهی مرتکب شدم؟ آیا خطا آن بود که به دنبال تو آمدم؟ - چی گفتی؟! مهدیار نگاهش را به چشم‌های او دوخت، این‌بار آرام‌تر اما همان‌قدر بی‌رحم: - با دختر خالم عقد کردم. ورونیکا میان اشک و خنده‌ای دیوانه‌وار فریاد زد: - پس من چی؟! و صدای مهدیار، سردتر از زمستان، بر جانش نشست: - هیچی! نفس در سینه‌اش حبس شد، واژه‌ها از زبانش گریخته بودند. جهان تاریک شد. تنها کوبیدن در بود که به دوردست‌ها می‌پیچید. پاهایش تاب نیاوردند، تنش بر شیشه‌های خرد فرو افتاد. هیچ دردی حس نکرد، هیچ ناله‌ای برنیامد. پلک‌هایش آرام بسته شدند، گویی پایان یک زندگی و آغاز سقوطی بی‌انتها! *** با دستی لرزان اشک‌ها را پاک کرد. سرمایی جانکاه در جانش نشست. نه مادری بود تا پناهش دهد، نه پدری که آغوشش را بگشاید. چشم‌ها را بست و در دل گفت بگذار بخوابم، شاید خواب، کمی مهربان‌تر باشد. *** یک هفته همچون سالی سنگین از سرش گذشت؛ هر روز کوچه‌ها را گز کرده بود، درِ بوتیک‌ها و مغازه‌ها را کوبیده بود، اما باز هم بخت به رویش لبخند نزده بود. همان آخرین بشقاب ماکارونی هم که مانده بود، به پایان رسید. قاشق آخر را با شتاب در دهان گذاشت و زیر لب، آهسته خدا را شکر گفت؛ شکر تلخیِ سفره‌ی خالی. هنوز لقمه را پایین نداده بود که زنگ گوشی اتاق را پر کرد. با دل‌تپشی بی‌اختیار ظرف را همان‌جا رها کرد و به سوی گوشی دوید. شماره ناشناس بود. انگشتان لرزانش دکمه سبز را فشرد و گوشی را به گوش چسباند. - سلام، خانم وحیدی هستید؟! لبخندی آرام بر لبانش نشست؛ حسی عمیق در جانش می‌گفت این همان روزنه‌ای‌ست که خدا برایت گشوده، شاد باش، شاید پایان این همه اندوه همین‌جا باشد.
  20. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  21. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  22. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  23. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

×
×
  • اضافه کردن...