-
تعداد ارسال ها
675 -
تاریخ عضویت
-
روز های برد
29
تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent
-
هپ
- 105 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هپ
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و هفت... مهدیار هنوز لب باز نکرده بود که ناگهان پدرش دست بر سینه فشرد؛ چهرهاش در هم رفت و بیاختیار روی زمین نشست. لحظهای، هوا در سینهی همهشان حبس شد. ماهان و مهدیار شتابزده دستان پدر را گرفتند تا زمین نخورَد و مادرشان با جیغی که دیوارها را لرزاند، وحشت را در فضا پاشید. ورونیکا میخکوب مانده بود. دستهایش به دهان چسبیده و چشمهای ترش، صحنه را چون کابوسی واضح میدیدند. همه چیز در اطرافش خاموش بود؛ صداها خفه و گنگ، جز آن فریاد تیز که درست در گوشش ترکید: - با توام، دخترهی احمق! برو آب بیار! پاهایش خودشان او را به حرکت انداختند؛ بهسان پرندهای وحشتزده، دوید و به آشپزخانه خزید. اولین لیوان بلور که برق زد، با دست لرزان برداشت. آب از کلمن تا لبهی لیوان جاری شد، بخشی بر زمین ریخت؛ اما مجال مکث نبود. *** چشم که گشود، تاریکی بود و بس. نه دیوارها را میشناخت، نه بوی اتاق را. تنها گرمی تختی نرم زیر تنش بود. دستها را روی ملحفه فشرد و خواست نیمخیز شود، اما دردی همچون خنجری از شقیقه تا مغزش دوید و او را واداشت چشمانش را محکم ببندد. دری آهسته گشوده شد. نوری تیز، بیرحمانه به چشمهای عادت کردهاش به تاریکی هجوم آورد. با پلکهای نیمهسوخته، قامت کسی را در آستانهی در دید. - خوبی؟ صدای مردانه، غافلگیرش کرد. از جا پرید و پشتش به تاج تخت خورد. چشمهایش درشت شدند؛ وحشتی بینام، مثل موجی تند در وجودش کوبید. پسر، گامی عقب رفت. دستهایش را بالا برد؛ آرام، مثل کسی که میخواهد گنجشکی را آرام کند: - آروم باش، فقط حالت رو پرسیدم. ورونیکا نفسی تکهتکه کشید. انگشتان لرزانش موهای پریشان روی صورتش را کنار زد. نگاهش افتاد به دست راستش؛ آنژیوکت، مثل زخمی تحمیلشده، روی پوستش چسبیده بود. اخمهایش در هم دوید و دوباره چشم در نگاه ناشناس پسر دوخت. او آهسته نزدیک شد. - باور کن کاری باهات ندارم، فقط بذار این رو دربیارم. ناخواسته، دستش را جلو برد. پسر خم شد، با مهارتی آرام سوزن را بیرون کشید و پنبهای روی جای زخم گذاشت. لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت: - تموم شد.- 70 پاسخ
-
- 1
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
در صف انتشار!- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
https://imgurl.ir/viewer.php?file=t48876_gharibeieashnatarachame1_98ia_.pdf تعهد بده عزیزم @Shahrokh من (اسمتون) نویسندهی رمان (اسم رمانتون) تعهد میدهم رمانم در نودهشتیا منتشر شده و هیچگاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت.- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و شش... ورونیکا نفس عمیقی کشید و همه چیز را برای مهدیار تعریف کرد. کلمهها روی زبانش میلرزیدند، اما بالاخره از دلش بیرون ریختند. با اینحال، هیچ تغییری در چهرهی مهدیار دیده نمیشد. تنها با آرامشی عجیب گفت: - ماهان همه چی رو بهم گفته بود. ورونیکا اخم کوچکی میان ابروانش نشاند و با دلخوری سرش را کج کرد. - پس چرا گیر دادی منم بگم؟! مهدیار به چشمهایش خیره شد، لبخند محوی روی لبانش نشست و با مهربانی زمزمه کرد: - چون میخوام از این به بعد هرچی شد، خودت بهم بگی. سکوتی سنگین میانشان افتاد. ورونیکا سرش را پایین انداخت، صدایش آرام و بغضآلود شد: - مهدیار، لطفاً به مادرت چیزی نگو. حق داره... کلام ورونیکا با صدای فریادی از پایین خانه شکست. هر دو از جا پریدند، نگاهشان پر از نگرانی شد. ورونیکا با ترسی پنهان به پایین نگاه انداخت، اما مهدیار بیدرنگ قدم برداشت و از پلهها پایین رفت. وقتی آخرین پله را پایین گذاشت، تصویر پدرش او را میخکوب کرد. مرد سالخوردهای روی مبل نشسته بود، سرش را میان دستانش گرفته، گویی زمین و زمان روی شانههایش فرود آمده است. مادرش کنارش ایستاده بود و لیوان آبی در دست داشت. ماهان هم روبه رو، روی مبل نشسته بود و به زمین خیره شده بود. مهدیار با صدایی لرزان پرسید: - چیزی شده؟ نگاه هر سه به سوی او چرخید. پدرش به سختی از جا برخاست، اخمهایش درهم گره خورد و صدایش همچون خنجری زخمزننده فضا را شکافت: - تو چیکار کردی؟! مهدیار سرش را پایین انداخت، زبانش برای لحظهای یاری نکرد. پدر، با انگشتی لرزان به سوی او اشاره کرد، کلماتش بوی خشم میداد: - چون پسرمونی، گفتی هر غلطی بکنی ما چیزی نمیگیم؟! فکر کردی سکوت ما برای توئه؟! نه! فقط به خاطر اون دختریه که تو رو باور کرده و دنبالت اومده. دستانش لرزیدند، بر جایش تاب نیاورد و دوباره بر مبل نشست. صدایش آرامتر شد، اما دردش عمیقتر: - هرچند، اگه اون دختر خوبی بود، هیچوقت خونهی پدرش رو ول نمیکرد. چهرهی مهدیار شعله کشید. صدایش برخلاف میلش بالا رفت: - بابا! مادرش که تا آن لحظه سکوت کرده بود، یکباره فریاد زد: - صدات رو روی پدرت بلند میکنی؟! اونم به خاطر یه دختر؟! ورونیکا که در سکوت پلهها را گرفته بود، دیگر نتوانست بایستد. اشکهای داغ از گونهاش سرازیر شدند. پاهای لرزانش را روی پلهها کشید و پایین آمد. دلش نمیخواست مهدیار را اینطور بین خشم پدر و مادرش ببیند. باید کاری میکرد، هرچند کوچک. خودش را کنار مهدیار رساند. نگاهش را به سوی پدر دوخت؛ مردی حدود شصت ساله، با موهایی سپید و کمپشت همچون برف، پوستی افتاده و چشمانی قهوهای که خستگی در عمقشان موج میزد. با صدایی که میلرزید گفت: - مهدیار کاری نکرده، من بودم که بهش گفتم میام. اشک در چشمانش حلقه زد، بغضی استخوانسوز گلویش را فشرد. ابروهایش را بالا داد و بریدهبریده ادامه داد: - من... دختر بدی نیستم. فقط... فقط میدونستم پـ... پدرم... من و نمیده بهـ... جملهاش ناتمام ماند. پدر مهدیار ناگهان دستش را بالا برد و فریاد زد: - کافیه! برخاست، اخمهایش درهم، نگاهش تیز و برنده. به ورونیکا خیره شد: - تقصیر تو نیست، بچهای! مقصر اونیه که باید جلوت رو میگرفت اما نگرفت. اونیه که باید عقلت رو برمیگردوند اما تشویقت کرد. فکر کردی میتونی فرار کنی و بعدش با هم ازدواج کنید؟! اونم بیاجازهی پدرت؟! ما حتی نمیتونیم راحت نفس بکشیم، فقط چون شما دوتا بیفکر بودین! ورونیکا درجا خشکش زد. قلبش مثل شیشه شکست. مهدیار نگاه سنگینی به او انداخت؛ نگاهی که بیکلام میگفت:(تو کار رو سختتر کردی.) بعد به سوی پدرش رفت، صورت پدرش را میان دستان خودش گرفت و با بغضی در صدا خواست بوسهای بر سرش بزند؛ اما پدرش با خشونت او را کنار زد. صدایش سرد و قاطع بود: - اگه نمیخوای همین الان بندازمت بیرون، بهتره از جلو چشمم دور شی.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست طراحی جلد رمان قلب در آشفتگی | solmaz کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم از این ب بعد مدیر گرافیست رو حتما تگ کن که پیامتو ببینه. @n.t -
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
خسته نباشی عزیزم. پی دی اف با خودم تاریخ تحویل 12/21- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عزیزم شما این رمانو رصد کن. @FAR_AX -
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
کجایی عزیزم @f.m -
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
رصد نهایی بشه عزیزم @f.m- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان قلب در آشفتگی | solmaz کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Solmazheydarzadeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
رسیدگی کن عزیزم @n.t -
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و پنج... صدای ماهان مثل پتکی محکم در فضای آشپزخانه پیچید: - چه خبره اینجا؟! قدمهایش سنگین و محکم بود، بهمحض رسیدن نگاه خشمگینش میان مادرش و ورونیکا جابهجا شد. نفسهایش تند بود، گویا هر لحظه آماده انفجار. - مامان، داری چیکار میکنی؟! دستهایش را در هوا تکان داد و با صدایی خشدار گفت: - برو سر پسر خودت داد بزن! این دختر چی باید میدونست؟! فقط گفت باشه، رفت دنبال اشتباهش! ورونیکا خودش را به دیوار آشپزخانه چسباند. قلبش به تندی میکوبید و پاهایش از ترس میلرزیدند. چشمهایش میان مادر و پسر این خانه جابهجا میدوید و نفسهای بریدهاش بهسختی از گلویش بالا میآمد. ماهان، آن مردی که همیشه سایهی سنگینش روی مهدیار بود، حالا با مشتهای گره کرده و نگاه خونآلود ایستاده بود. هنوز زخم حرفی که روزی به برادرش زده بود، تازه بود؛ همان روزی که مهدیار را از رفتن منع کرده بود و هشدار داده بود:(اگه ورونیکا رو بیاری، دیگه تو رو برادر نمیدونم.) اما مهدیار گوش نکرده بود، و حالا این دختر بیپناه میان آتش این خانه گیر افتاده بود. اشک در چشمهای ورونیکا حلقه زد. میخواست چیزی بگوید، فریاد بزند که او انتخاب خودش نبوده، که هیچوقت قصد جدایی از خانهی پدر را نداشته؛ اما صدایش در گلو شکست. تنها چیزی که از او مانده بود، بغضی خاموش و اشکهایی بیصدا بود. خانه برایش غریبتر از همیشه بود. دیوارها نه امنیت داشتند و نه گرما؛ فقط زندانی بودند که هر لحظه تنگتر میشد. *** ساعتها بعد، وقتی در اتاق باز شد، مهدیار با سینی بزرگی در دست وارد شد. بوی زرشکپلو و مرغ، فضا را پر کرد. ورونیکا که گوشهی اتاق مچاله شده بود، به محض دیدنش بلند شد. لبخند مهدیار مثل نوری در تاریکی بود؛ نوری که برای لحظهای توانست سایهی غم را کنار بزند. - سلام، خسته نباشی. سینی را زمین گذاشت و با نرمی گفت: - سلامت باشی، خوبی؟ ورونیکا لبخند کمرنگی زد. دلش نمیخواست دروغ بگوید، اما نمیتوانست حقیقت را هم بر زبان بیاورد. تنها سری به نشانهی بله تکان داد و روی فرش نشست. غذا همان چیزی بود که همیشه دوست داشت. با اولین لقمه زیر لب زمزمه کرد: - آخیش، از صبح هیچی نخورده بودم. مهدیار لیوان دوغ را جلوتر گذاشت و لحظهای سکوت کرد. بعد صدایش آرام، اما سنگین شد: - ورونیکا؟! - جانم؟ نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی کوتاه گفت: - امروز من نبودم، چیزی شد؟ ورونیکا دستانش را محکم روی پاهایش فشار داد. هزاران حرف روی زبانش چرخید، اما هیچکدام از دهانش بیرون نیامد. سرش را بالا گرفت و با لبخندی غمگین گفت: - گفتم که چیزی نشد. مهدیار نگاه تیزش را به او دوخت. ابروهایش گره خوردند و اینبار صدایش بلند شد: - ورونیکا! گفتم بگو چیزی شده یا نه! از این به بعد هر چی بشه، همون لحظه باید بهم بگی. فهمیدی؟! صدای بلندش مثل تیری به قلب ورونیکا نشست. چشمهایش از ترس گرد شدند، اشک لرزان روی مژههایش لغزید. نمیفهمید چرا اینقدر عصبانی بود، مگر از چیزی خبر داشت؟ صدای لرزانش بالاخره شکست: - چشم.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و چهار... ورونیکا را به دیوار کوبید و او نماند که مقاومت کند. با صدایی لرزان گفت: - درسته، تازه خوابیده بودم که شما اومدید. مادر مهدیار ابرو بالا انداخت، سرش را معنیدار تکان داد و گفت: - همین الان میری پایین؛ هرچی کار تو آشپزخونه هست رو انجام میدی. درِ اتاق که بسته شد، ورونیکا نفسی کشید؛ نفسِ آسودگیای که زود با سوزشِ ترس آمیخته شد. ساعت را نگاه کرد، دوازده و نیم ظهر. خواب از سرش پریده بود. بهتر بود هر چه میگویند انجام دهد تا لااقل کنار مهدیار بماند، این فکر را هزار بار در دل تکرار کرد؛ هرچه شده، نباید امروز حرفی بزند که فردا پشیمان شود. خانه خلوت و ساکت بود. با قدمهای نرم دنبال آشپزخانه گشت و آن را زیر پلهها یافت؛ ساده، با کابینتهای آهنی و یخچال کوچکی که عمرش را کرده بود. در وسط آشپزخانه فرشی پهن بود. به سینک که رسید، ظرفها نظرش را جلب کردند، ظرفهایی که انگار برایش حکم محک داشتند. نفسی عمیق کشید؛ شاید تمیز بودنش کافی نبود، اما شروع کرد به شستن، مبادا بهانهای دست بدهند. یک ساعت و نیم گذشت. دستهایش را خشک کرد و مشتش از شدت گرسنگی جمع شد. بوی غذا از دیگ خبر میداد که زمان خوردن است. آب دهانش را قورت داد و به اتاقش برگشت. گوشی را برداشت و شماره مهدیار را گرفت. بعد از چند بوق، صدای او از آن سوی خط رسید: - جانم؟! ورونیکا روی بالش تکیه زده بود و پتو را روی پاهایش انداخته بود. با شنیدن صدا لبخندی کمرنگ روی لبهایش نشست. - خوبی؟ کجایی؟ مهدیار بعد از مکثی کوتاه گفت: - خوبم عزیزم، تو خوبی؟ سرکار. کسی اذیتت کرد؟ ورونیکا کوتاه گفت: - نه، کسی اذیتم نکرد. کی برمیگردی؟ - ساعت پنج و نیم خونم. تو تا گشنت شد حتما یه چیزی بخور. - باشه. گوشی را قطع کرد. از اتاق بیرون آمد با اینکه در دلش طوفانی بود؛ حس بدی داشت، و حسی که میگفت شاید اتفاقی در راه است. با عجله پلهها را پایین دوید تا جلوی آمدن بلا را بگیرد اما آشپزخانه را که دید، یخ زد. مادر مهدیار همانجا ایستاده بود و ظرفهایی را که خودش شسته بود، باز برانداز میکرد. نگاهش به ورونیکا افتاد و با خشمی سرد گفت: - همشون کثیفن! بلد نیستی درست ظرف بشوری؟! کلمات مثل پتک بر سرش فرود آمدند. ورونیکا خشکمستانده ماند؛ زبانش بند آمد. مگر از آن ظرفها چیزی جز کف و آب برمیخاست؟ چرا هنوز کثیف بودند؟! زن ادامه داد، صدایش تیز شد: - هیچی بلد نیستی. اگه من نگران پسرم نبودم همین الان مینداختمت بیرون؛ ولی حیف که پسرم تورو اینجا آورده. تنش از سر تا پا لرزید؛ خواست فریاد بزند ولی نفسی نداشت. دلش میخواست بگوید:(من از خانهی پدر فرار نکردم که بیان با این لهجه حرف بزنن با من!) به قدری زخم خورده که حتی این برخورد را تاب نیاورد. اما فقط سرش را پایین انداخت و گوش داد. زن، با کنایهای که در تهش آتش داشت، از امیدها و امکاناتش گفت: - اون حتی نمیشه باهات ازدواج کنه؛ چهجوری قبول کرد بره دنبالت و تا اینجا بیارتت؟! باور کن اگه میدونستم میخواد همچین اشتباهی بکنه، همون اول جلوش رو میگرفتم. هر جمله مثل نمک بر زخمش نشست. ورونیکا در دلش التماس کرد که کاش میتوانست حرف بزند، کاش میتوانست بفهماند که چه گذشته؛ اما کدام زبان بود که این حجم از تلخی را بیان کند؟ او که از ته قلب میدانست چرا رفته بود، حالا باید تحمل کند که دیگری از بیرون قضاوت کند. دستهایش را مشت کرد. نفسش سنگین شد. اما زبانی نداشت جز غم و شرم. در آن آشپزخانهی کهنه، زیر نگاهِ مادرِ سختگیر، ورونیکا بار دیگر فهمید که انتخابش بهایی دارد و این بهای سنگین، تازه شروع میشد.- 70 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و سه... مهدیار نگاه کوتاهی به ورونیکا انداخت، ساک را از زمین برداشت و بیکلام به سوی پلههای انتهای سالن رفت. ورونیکا با تردید دنبالش قدم برداشت. پاهایش سست شده بودند، انگار هر قدم، باری از ترس بر شانههایش میگذاشت. میدانست این خانه برایش روزهای خوشی نخواهد داشت؛ اما در دلش جرقهای آرام میگفت کنار مهدیار، هر سختی آسانتر میشود. پلهها ترک خورده و لبپر بودند. دیوار کناری هم سرنوشت بهتری نداشت؛ خطهایی عمیق و قدیمی تنش را زخمی کرده بودند. هر دو قدم به قدم بالا رفتند و از کنار ماهان گذشتند. آخرین پله را پشت سر گذاشتند. اتاقی درست مقابلشان بود؛ اما مهدیار به سمت راست پیچید و وارد اتاق دوم در انتها شد. ورونیکا هم بیصدا داخل رفت. مهدیار در را آرام بست و ساک را روی زمین گذاشت. اتاق ساده و بیروح بود؛ درست شبیه سالن. دیوارها رنگ زرد گرفته بودند، انگار غبار سالها برشان نشسته باشد. مهدیار بیمقدمه گفت: - من میرم بیرون، کمی کار دارم. دل ورونیکا فرو ریخت. سرش را پایین انداخت، صدایش آرام و لرزان بود: - ساعت یازده صبح کجا کار داری آخه؟ همین الان رسیدیم. نگاهش را بالا کشید. اخمهایش درهم بود و غمی محو در چشمانش موج میزد. - مهدیار، لطفاً تنهام نذار. من خانوادت رو نمیشناسم، میترسم. لبخند آرامی بر لب مهدیار نشست؛ لبخندی که میخواست اطمینان ببخشد. - بگیر بخواب، به ماهان هم میگم حواسش بهت باشه. نگران نباش، کسی حق نداره سمتت بیاد. میدانست اصراری بیفایده است. نمیتوانست هر بار به بهانهی ترس او را کنارش نگه دارد. آهی کشید و کوتاه گفت: - باشه، فقط مواظب خودت باش مهدیار. مهدیار سری تکان داد، باشهای گفت و از اتاق بیرون رفت. ورونیکا لحظهای به در بسته خیره ماند، بعد قفل را چرخاند تا دلش اندکی آرام بگیرد. نگاهش در اتاق چرخید. گوشهی راست، میزتحریری کوچک و خالی بود. روبه رو پنجرهای کهنه با شیشههای کدر. دیوارها زرد و خاک گرفته، درست مانند سالن. کمد دیواری آنسوی اتاق پر از خراشهای عمیق، انگار بارها با وسیلهای تیز زخمی شده باشد. کمد را باز کرد، پتو و بالش کهنهای بیرون کشید، آنها را وسط اتاق انداخت. هنوز سرش روی بالش ننشسته بود که خستگی چون سیلی او را به خواب عمیقی برد. اما آرامش چندان نپایید. صدای کوبیده شدن شدید در، مثل تندر به جانش افتاد. با وحشت از جا پرید. لحظهای طول کشید تا بفهمد چه خبر است، که ناگهان صدایی آشنا اما پر از خشم در گوشهایش کوبیده شد: - این در رو باز میکنی یا بالا سرت بشکنمش؟! صدای مادر مهدیار بود. قلب ورونیکا به تپشی هراسان افتاد. با دستهایی لرزان به سمت قفل رفت، آب دهانش را به سختی قورت داد و قفل را چرخاند. در که باز شد، با چشمانی آتشین روبه رو شد. لحظهای آرزو کرد کاش میتوانست راه آمده را برگردد، فقط برای آنکه نگاه آن چشمها را نبیند. مادر مهدیار آرام و سنگین قدم برداشت و او به عقب عقب رفت. زن نگاهی در اتاق انداخت. چشمش به پتو و بالش افتاد. لبخندی کج و پر از نفرت بر لبان خشکش نشست. - پس این همه راه رو اومدی، فقط که راحت سرت رو بذاری بخوابی؟! ورونیکا با اخمی درهم و بغضی سنگین، سرش را به علامت نه تکان داد. زن دستش را به سوی پتو و بالش دراز کرد و تند ادامه داد: - پس این چیه؟! اگه خواب نبودی، داشتی چیکار میکردی؟!- 70 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و دو... نگاهش را از دیوارهای زرد و فرسودهی خانه گرفت و به مهدیار دوخت؛ پسری که بیصدا روی مبل نشسته بود و منتظر مادرش بود. قلب ورونیکا با هر ثانیه تندتر میزد. چه اهمیتی داشت که حالا در چنین خانهای ایستاده بود؟ او بارها به مهدیار گفته بود که حتی اگر مجبور شوم در خیابان بخوابم، باز کنار تو میمانم. همین انتخاب بود که حالا پایش را به این خانه کشانده بود. دقایق به کندی میگذشت. سکوتی سنگین بر فضا نشسته بود؛ سکوتی که هر لحظه بیشتر گلویشان را فشار میداد. ورونیکا جرأت تکان خوردن نداشت. دستهایش سرد شده بود و ناخودآگاه آنها را به هم میفشرد تا لرزششان پنهان بماند. مهدیار هم، هرچند ظاهراً آرام نشسته بود، اما چشمانش پرده از دل آشوبش برمیداشتند. بالاخره صدای بسته شدن دری در طبقهی بالا سکوت را شکست. ماهان روی پلهها ظاهر شد؛ نگاهش پر از نگرانی بود. مهدیار چند لحظه به ورونیکا خیره ماند و سپس به برادرش گفت: - اومدی! مهدیار از جایش بلند شد. ورونیکا نگاهش را که بر زمین دوخته بود، به سختی بالا کشید. در همان لحظه زنی از راه رسید؛ زنی تپل با صورتی گرد و خندان، گونههایی سرخ و چشمانی که دقیقاً رنگ و شکل چشمان مهدیار بودند. لباسی سیاه بر تن داشت و روسری سرمهای تیرهای سرش بود. اما خندهی اولش زود جایش را به اخمی تلخ داد. زن با نگاهی سنگین ورونیکا را برانداز کرد و گفت: - همونه؟! چشمهایش درشتتر شد. دستش را بالا برد، اما هیچ نگفت؛ انگار نمیخواست بیملاحظه دهان باز کند. لحظهای بعد سرش را پایین انداخت و با عصبانیت زمزمه کرد: - این دختر رو بندازین بیرون! ما همینجوریشم نمیدونیم چطوری زندگی کنیم. قلب ورونیکا در سینهاش مچاله شد. انگار تمام دنیا در یک لحظه علیه او فریاد کشید. ترس در چشمانش نشست که نکند مهدیار همانجا رهایش کند؟ نکند تنهایش بگذارد؟ زن قدمی برداشت که از سالن بیرون برود؛ اما مهدیار جلویش ایستاد. نگاهش جدی و صدایش پر از اصرار بود: - مامان چی میگی؟ این دختری که میگی بندازمش بیرون، قبول کرده هر جور که زندگیم باشه کنارم بمونه، پیشم بمونه. دستهایش را با تأکید تکان داد و ادامه داد: - به خاطر من! انگشت اشارهاش را به سوی خودش گرفت و محکمتر گفت: - به خاطر من! خانوادش رو گذاشت کنار و اومد. زن لبخندی تلخ و پر از تمسخر زد. - پس خانوادش رو ول کرده و اومده؟ خب معلومه، دو روز دیگه یکی بهتر از تو پیدا کنه میره! دیگر طاقت ورونیکا تمام شد. تا آن لحظه سکوت کرده بود، اما حالا اشکهایش بیاجازه سرازیر شدند. چند قدم جلو رفت، درست مقابل زن ایستاد. صدایش لرزان و بریدهبریده بود: - نه! من هیچوقت همچین کاری نمیکنم. نفسش به سختی بالا میآمد، انگار هر کلمه را باید از میان بغضی خفه بیرون بکشد. چشمان خیسش را به چشمان زن دوخت و ادامه داد: - خود مهدیار میدونه چرا بیخیال خانوادم شدم. من اذیت شدم، خیلی؛ اما میدونم کنار مهدیار دیگه اذیت نمیشم. وگرنه هیچوقت اینکار رو نمیکردم. لرزش دستهایش قطع نمیشد و پاهایش سست شده بودند. مهدیار میانشان قرار گرفت، قامت بلندش همچون دیواری میان مادر و ورونیکا. با جدیتی خیرهکننده، چشم در چشم مادرش گفت: - نه تو میتونی جلوم رو بگیری، نه پدرم. پس کاری نکنین منم از این خونه برم. سکوتی سنگین حاکم شد. زن نگاهش را از پسرش دزدید، اما مهدیار چشم برنداشت. بعد، به ورونیکا برگشت؛ صدایش محکم بود، اما نرمی خاصی هم داشت: - بریم ورونیکا.- 70 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و یک... چشمهایش تار شد. همه چیز در نگاهش محو میشد و انگار جهان، در مه غلیظی فرو رفته بود. دست لرزانش را به دیوار کناری گرفت تا نیفتد؛ اما صدای شکمش، مثل طبل خالی در گوشهایش پیچید و بعد از آن دردی عمیق در شکم نحیفش پیچید. دستش را بر روی شکم فشرد. گرسنه بود. گرسنگی مثل ماری درونش میلولید. چیزی همراهش نبود و نمیتوانست آخرین باقیماندهی پولش را خرج کند و بیهیچ پناهی بماند. خواست قدمی بردارد، اما نتوانست. ضعف مثل موجی سهمگین به جانش ریخت. پاهایش یاری نکردند و بدنش بر زمین افتاد. سیاهی همه چیز را بلعید. *** با صدایی که نمیدانست خواب است یا بیداری، پلکهایش نیمهجان گشود. تصویری که پیش رویش جان گرفت، چشمهای طوسی مهدیار بود. همان چشمها، همان لبخند. لبخندش لرزش دل ورونیکا را بیشتر کرد. خواست بخندد و تنها، لبخند محوی بر لبهایش نشست. دستهایش را به صورتش کشید و پلکهای سنگینش را مالید. - رسیدیم ورونیکا. همراه مهدیار از ماشین پیاده شد. ساک لباسهایش در دستان او بود. نگاه ورونیکا بر در چوبی قدیمی افتاد که روبه رویشان قد برافراشته بود. صدای قلبش در گوشهایش میپیچید، تند، بیقرار. ترسی در دلش رخنه کرده بود. مهدیار دستش را بالا برد و بر در کوبید. صدای کوبشش در سکوت کوچه طنین انداخت. ورونیکا دستهایش را به هم قفل کرد تا لرزششان کمتر شود. عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود. اخمهایش از اضطراب درهم رفته بودند. - آروم باش. تنها همین یک کلام از دهان مهدیار بیرون آمد؛ کوتاه، اما سنگین. صدای قیژ قیژ لولای در، تن او را لرزاند. آب دهانش را سخت فرو داد. انگار هر لحظه ممکن بود دنیا بر سرش فرو بریزد. در نیمهباز شد. پسری ظاهر شد. چشمهایش همانند چشمهای مهدیار، طوسیرنگ و نافذ. موهای خرماییاش را بالا زده بود و تهریشی بر صورت داشت. جوانی بود همسن ورونیکا، حدود نوزده ساله. قدش کوتاهتر از مهدیار بود و لباسی بر تن داشت؛ بلوز و شلواری قدیمی و چرکمرده، گویی سالهاست بر تنش مانده. نگاهش بر ورونیکا نشست و با صدایی آرام گفت: - حداقل به این دختره فکر کن. بعد به سوی مهدیار چرخید و این بار محکمتر گفت: - اگه به فکر خودت نیستی! مهدیار اخمی عمیق کرد. با صدای گرفته و آرام، پر از جدیت پاسخ داد: - از جلوی چشمام دور شو. دخالت نکن. او را کنار زد. به ورونیکا نگریست و گفت: - دنبالم بیا. قدم در حیاط گذاشتند. حیاط کوچک بود؛ نه کاشی داشت، نه باغچهای. تنها خاکی خشک و ساکت، که به هر سو میپراکند. سه چهار قدم بعد، به در خانه رسیدند. مهدیار آماده شد تا در را باز کند، اما ورونیکا در دل آمادهی چیزی دیگر بود، رویارویی با آیندهای ناشناخته! در باز شد. ورونیکا اولین قدمش را به درون آن خانه گذاشت. بوی نم و کهنگی به مشامش رسید. هر سه وسط سالن ایستادند. نگاه ورونیکا در فضای خانه گشت؛ خانهای قدیمی، فرسوده. دیوارهای نمدار، زرد و پوسیده. مبلهای کرمرنگ، رنگ و رو رفته، آنقدر فرسوده که هر لحظه ممکن بود زیر کسی خم شوند و بشکنند. پنجرهها پر از خاک بودند. پردههایی که روزی سفید بودند، حالا زرد و کدر شده بودند. نه از تمیزی خبری بود و نه از تازگی. خانه کوچک نبود؛ اما سادگیاش بر همه چیز میچربید. فرشی قهوهای بزرگ بر زمین پهن بود؛ اما آنقدر شسته شده که رنگش رفته بود. مثل پوستهای که به زمین چسبیده باشد. ورونیکا ایستاد، با قلبی پر از تردید و چشمانی که همه چیز را به خاطر سپرد. خانهای قدیمی و شروعی تازه؟ یا سقوطی دیگر؟- 70 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست... ورونیکا دیگر دهانی برای گفتن باز نکرد. چه داشت که بگوید؟ بگوید دستش خالیست و دلش پر؟ بگوید کسی را ندارد تا پناهش باشد؟ بگوید تنهاست و بیسرپناه؟ نه، سکوت را انتخاب کرد. سکوتی که مثل سنگی بر سینهاش سنگینی میکرد. غمهایش را دیگر با هیچکس قسمت نکرد و تنها خودش شد همدم تنهاییهایش. از همان روز، پایش را از آن پاساژ برید. برای همیشه. تا نه چشمش به نازنین بیفتد و نه زخم حضور باربد، بیشتر بر دلش خراش بیندازد. *** ماهها گذشت، ماههایی سخت، بیرحم، کشدار. تنها داراییاش اسکناسی صد هزار تومانی بود. کاغذی که نمیدانست با آن چه کند، جز آنکه نانی بخرد و زنده بماند. زمستان تمام شد، بهار گذشت و حالا اواسط خرداد بود. هنوز نفس میکشید، هنوز زنده مانده بود؛ تنها به یمن قناعتی تلخ و اجبار به زنده بودن. در این ماهها، کوچه به کوچه، خیابان به خیابان رفت تا کاری پیدا کند. اما هیچجا دری برایش باز نشد. چهرهاش، اسمش، حتی سایهاش آلوده شده بود. فیلمهایی که روز بیرون انداختنش گرفته بودند، دست به دست پخش شد و همه به چشم دزدی به او نگاه کردند که سزاوار هیچ اعتماد و کاری نیست. میدانست، خوب میدانست که پشت همهی اینها دستیست، دستی ظریف اما زهرآلود نازنین. یکبار، تنها یک روز بعد از آن حادثه، تلفنش زنگ خورد. صدای او بود. همان که ریشهی همهی دردها بود. - من بهت گفتم برو، ولی نرفتی. ورونیکا در گوشهی اتاقش افتاده بود، زانوها را بغل گرفته، غمگین و شکسته. صدایش ترکید: - من چرا باید میرفتم؟ مگه چیکار کرده بودم؟ تو میتونستی درست حلش کنی، ولی تو! تو با یه دروغ من رو جلوی باربد له کردی. از من دزد ساختی، خب که چی؟ پاسخش تنها خندهای بود. خندهای سرد، پر از قساوت. - آره، آدمایی مثل تو رو فقط اینجوری میشه از زندگی بیرون پرت کرد. اشک ورونیکا مثل باران فرو ریخت. صدایش میان هقهق شکست: - تو چقدر بیرحمی! حیفه، حیفه باربد کنار تو باشه. نازنین من حلالت نمیکنم.؛ چون کاری به کارت نداشتم و تو با من این کار رو کردی. فریادش لرزید، واژهها میان گریه بیرون میآمدند. اما نازنین، بیتفاوتتر از همیشه، گفت: - مهم نیست. برام هیچ اهمیتی نداره. و تماس را قطع کرد. تنها صدای بوق در گوش ورونیکا ماند. گوشی از دستش افتاد. بغضش ترکید. جیغ کشید. مشتهایش را بر سر و صورتش و در آخر بر زمین کوبید. صدای گریهاش در اتاق سرد پیچید. - چرا خدایـ....ـا چرا؟! صدایش مثل زوزهای در فضای تاریک اتاق میپیچید. نفسش بند آمده بود. زمین را با دستهای لرزان فشار میداد، سرش را بر بازوی نحیفش میگذاشت. لحظهای حس کرد دیگر هوایی برای نفس کشیدن نیست. خفه شده بود. چند بار سعی کرد تا بالاخره توانست نفس بکشد. عقب کشید. مشتهایش را گره کرد و با تمام توان بر زانوهایش کوبید. - حقته، حقته، حقته! هر کسی او را در آن حال میدید، شاید ماهها یا سالها برایش اشک میریخت. او نه همصحبتی داشت، نه آغوشی که پناهش باشد. هیچ دستی نبود که کمر خمیدهاش را نوازش کند. تنهایی مثل زهری در جانش دویده بود و آرامآرام عقلش را میبلعید. او میخواست قوی باشد. میخواست با هر ضربهای نشکند، با هر توهینی گریه نکند؛ اما نمیشد. قلبش از سنگ نبود. نازنین با او بازی کرده بود. بازیای کثیف، بیرحمانه. بازیای که همهچیزش را گرفت، حتی کارش را. ماهها گذشت تا بالاخره توانست اندکی روی پای خود بایستد، اما باز هم دلش چیزی میخواست که نداشت! کسی! هر کسی، مادری، پدری، برادری، حتی رفیقی ساده؛ اما تنهای تنها بود. آن روز ظهر گذشته بود. آفتاب بیرحم، آسمان را آتشگون کرده بود. گرما بر صورت و تن نحیفش میتابید. قدم میزد؛ اما از نگاه آدمها میترسید. نگاههایی که بر او میافتاد، مثل خنجری در جانش فرو میرفت. از همه وحشت داشت. از همه فرار میکرد حتی از خودش. آری، آنقدر تنها مانده بود که حالا از خودش هم میترسید.- 70 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :