رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Silent

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    675
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    29

تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent

  1. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹
  2. #پارت یک... احساس خفگی داشت، نفسش در سینه حبس شده بود و هر تلاشی می‌کرد بی‌فایده بود. دست‌هایی نامرئی و سرد روی دهانش فشرده می‌شدند، گویی موجودی از تاریکی، از پشت سر، می‌خواست جانش را بدزدد. اشک در چشمانش حلقه زد، صورتش از فشار و ترس سرخ شد، رنگ خون گرفت. صدای نفس‌های خودش بلند و سنگین به گوشش می‌رسید و همه‌چیز تاریک و لرزان بود. دست‌هایش بی‌حس و آرام سر خوردند و رها شدند، اما وحشت همچنان در بدنش موج می‌زد. دیگر هیچ حسی نداشت؛ جانش در آستانه‌ی رفتن بود. در همان لحظاتِ آخر، پیش از بستن چشمانش، خودش را دید! بهت‌زده، در حالی که مرگ خود را تماشا می‌کرد؛ سایه‌ای از خود در تاریکی که آرام به سمتش می‌خزید. سپس، چشمان اشک‌آلودش آرام بسته شد. صدایی آشنا، خشن و لرزان، در گوشش پیچید؛ نامش را می‌خواند، اما حالتی غیرواقعی داشت. *** با وحشت از جا پرید، انگار هنوز در همان خفگی بود. نمی‌توانست نفس بکشد، فریاد بزند یا اطرافش را ببیند. مایعی سرد روی صورتش پاشیده شد؛ لرزان و گیج چشم گشود. چشم‌هایش با وحشت اطراف را گشتند، ترگل و پرنیان، با نگاه‌هایی پر از نگرانی، روبه‌ رویش بودند. نفسی از آسودگی کشید، اما دلش هنوز می‌لرزید. صدای پرنیان، نگران و لرزان، فضای تاریک را شکست: - چی شده دختر؟ نگران شدیما! آتریسا به سمتش برگشت؛ پرنیان با اخم، لیوان آبی در دست، بالای سرش ایستاده بود. لبخندی زورکی زد و گفت: - ببخشید نگرانتون کردم، فقط خواب می‌دیدم. ترگل نگاهش را از جاده گرفت و زیر لب گفت: - اون بیشتر شبیه کابوس بود تا خواب. آتریسا سکوت کرد. حق با او بود! دیدن مرگ خود، در چشمان خویش، در تاریکی مطلق، ترسناک‌تر از هر کابوسی بود. او هنوز در فکر بود که ماشین دوباره به راه افتاد. ترگل پشت فرمان، پرنیان کنار او و موسیقی شادی که در فضا می‌پیچید. اما آتریسا تکیه داد، به پنجره نگاه کرد، لبخندش آرام رنگ باخت و جای خودش را به اخم داد. - دخترا؟ آن دو حواسشان به روبه‌ رو بود. با شنیدن صدای آتریسا فقط گفتند: - هوم؟ آتریسا کمی بلندتر گفت: - ما کجاییم؟ همین چند دقیقه پیش توی جاده بودیم! با حرفش هر دو از خواب فکری‌شان بیرون آمدند. ترگل پایش را از روی پدال برداشت، ماشین ایستاد و موسیقی خاموش شد.
  3. نام داستان: گودال مرگ نام نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: تخیلی، ترسناک خلاصه: سه دختر، تنها در دل تاریکی، از خانه راهی جستجوی شادی و خوشبختی می‌شوند. اما خوشی‌شان کوتاه است و مسیرشان به بداقبالی و وحشتی غیرقابل تصور می‌رسد. راهی که می‌خواست شادی بیاورد، سرنوشت‌شان را به بیچارگی و ترس می‌کشاند. مقدمه: نفس می‌کشد، نفسی پر از وحشت و اضطراب. تاریکی به سمتش هجوم آورده است. در اوهام غرق می‌شود و لحظه‌ای خوشبختی را می‌بیند، چشم باز می‌کند و بدبختی را، مرگ را می‌بیند و روز مرگش را با ترس تماشا می‌کند. اشک‌هایش پیوسته می‌ریزد؛ پشیمان است، اما راه بازگشتی نیست.
  4. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  5. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  6. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  7. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  8. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  9. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  10. #پارت دو... تلاش کرد برخیزد و دوباره به دنبال کار همیشگی‌اش برود. چهار زانو نشست، دستانش را بر زمین گذاشت تا بلند شود، اما تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد. سر را بر دست‌ها نهاد و با صدایی بغض‌آلود نالید: - خدایا بسه! چرا تمومش نمی‌کنی؟! صدایش می‌لرزید و بغض در گلویش می‌پیچید. بار دیگر کوشید روی پا بایستد؛ دستان لرزانش را محکم بر زمین فشرد و با تمام توان برخاست. سرش را چند بار تکان داد تا گیجی‌اش فروبنشید و بالاخره موفق شد. به سمت آشپزخانه رفت، آشپزخانه؟! لبخندی تلخ بر لبانش نشست. چه آشپزخانه‌ای وقتی همه‌ی خانه‌اش تنها یک اتاق کوچک بود؟! اتاقی که بیشتر به قبری بی‌صاحب می‌مانست تا مأوایی برای زندگی. آشپزخانه‌اش تنها ظرف‌شویی کوچکی بود و یک گاز پیک‌نیکی؛ همین برایش کافی بود تا کارهایش را سر و سامان دهد. شیر آب را گشود و صورتش را شست. به سوی تشک و پتوی کهنه‌اش برگشت، روسری‌اش را برداشت و با آن صورت خیسش را خشک کرد. چشمش بر لباس‌هایش افتاد؛ همان لباس‌هایی که دیشب به تن داشت. از فرط خستگی همان‌طور خوابیده بود. دوباره همان خواب بغضی تازه بر دلش نشاند. سرش را تکان داد تا افکارش را به گوشه‌ای دیگر براند. روسری را بر سر گذاشت، گوشی نوکیای قدیمی‌اش را برداشت. گوشی‌ای که با هر بار لمسش، قلبش بیشتر می‌شکست. کسی نبود که با او تماس بگیرد، اما باز هم باید در دسترس می‌بود تا مشکلی پیش نیاید. هر بار یادش می‌افتاد چه کسی آن گوشی را برایش خریده، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. بی‌اعتنا به گذشته، از اتاق بیرون زد. ساعت، هفت صبح بود. سرمای شدیدی در هوا پیچیده بود. با آن‌که مهر به نیمه رسیده بود، اما تهران سرمای گزنده‌ای داشت. دستانش را در جیب‌های مانتوی نازک فرو برد و قدم برداشت. از کنار خانه‌ها می‌گذشت؛ خانه‌ای که صاحبش صبح زود برای کار بیرون می‌رفت، خانه‌ای که کودکی شاد از آن بیرون می‌دوید تا به مدرسه برسد، و هزار خانه‌ی دیگر؛ اما او؟ او از حجره‌ای بیرون آمده بود که جز یاد درد و تنهایی چیزی برایش نداشت. در مسیر، بارها مردمانی را دید که کارتن‌ خواب بودند؛ کسانی که نه خانه‌ای داشتند و نه پناهی. محله‌اش پر بود از معتادان، گداها و بی‌نوایان. همین بود که دلش را بیشتر می‌سوزاند. با خودش می‌گفت چی‌شد که کارم به این‌جا کشید؟ چرا باید در چنین محله‌ای زندگی کنم؟ تنها چیزی که نصیبش شده بود، بدبختی بود. چند روزی می‌شد که تمام پولش خرج شده و غذایی برای خوردن نداشت. ساعت‌ها قدم زد. وارد هر بوتیکی که می‌شد، یا جوابشان منفی بود یا وعده‌ی تماس می‌دادند که هیچ‌گاه عملی نمی‌شد. گرسنگی شکمش را می‌فشرد. از دیشب چیزی درست‌ و حسابی نخورده بود. به یک پاساژ رسید و بی‌درنگ وارد نخستین بوتیک شد. - سلام، وقت‌تون بخیر. پیرمردی سرش را بالا آورد. حدود شصت سال داشت؛ قدی کوتاه، موهایی سفید و چشمانی کوچک که همچون ستاره‌ای در شب می‌درخشیدند. اما پوست چروکیده‌ی صورتش پر از مهربانی بود. - سلام دخترم، بفرمایید. دست‌های یخ‌زده‌اش را به هم مالید. صدای برخورد دندان‌هایش لبخندی کوتاه روی لب پیرمرد نشاند. لباس گرم به تن نداشت؛ لباس‌هایش کهنه و نازک بودند. چه کسی فکرش را می‌کرد که ورونیکا، همان دختری که روزی بهترین لباس‌ها را می‌خرید و همیشه شیک‌پوش بود، حالا چنین روزی ببیند؟! همان دختری که حتی حاضر نبود یک مانتو را بیشتر از دو سه بار بپوشد، امروز با مانتویی یک‌ ساله و رنگ‌ رو رفته، در سرمای مهر ماه قدم میزد.
  11. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹
  12. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  13. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

  14. #پارت یک برای آخرین بار در تاریکی خانه چرخید. نگاهی گذرا اما سنگین بر هر گوشه انداخت؛ تاریکی دیدش را ربوده بود و سنگینی نفسش، قدم‌ها را لرزان‌تر می‌کرد. با زحمت خود را به اتاق روبه‌ رو رساند، دستگیره را به آهستگی فشرد و وارد شد. پدر و مادر در خوابی آرام فرو رفته بودند. بغضی تلخ گلوگیرش بود و چشمانش بارانی. نمی‌خواست چنین کند، اما عشق، چشم‌هایش را کور کرده بود. سرش گیج می‌رفت، دلش می‌لرزید، با این‌ حال مصمم بود. اختیارش رفتن بود و نماندن؛ اختیارش بریدن بود و نماندن در قفسی که برایش ساخته بودند. مقصر خودش نبود! مقصر خانواده‌ای بود که هرگز به فکر دخترشان نیفتادند؛ خانواده‌ای که زندگی را برایش سخت و تنگ کرده بودند. دختر خسته می‌شود، دلش عشق می‌خواهد، زندگی می‌خواهد! نگاهی بر چهره‌ی خفته‌ی مادر و پدرش انداخت و زیر لب با صدایی لرزان و غم‌آلود نجوا کرد: - شرمنده، دیگه وقت رفتنه. چشمان خیسش را بست، پلک‌های خسته‌اش را فشرد و اشکی ساکت بر گونه‌اش لغزید. آرام عقب رفت و بی‌صدا از اتاق خارج شد. نامه‌ای را که از پیش نوشته بود، بر روی میز سالن نهاد. پاهای لرزانش او را به سمت در ورودی کشاند. در را آهسته گشود و بیرون رفت. لحظه‌ای سرش را بالا گرفت و خانه را از بیرون نگاه کرد؛ همان خانه‌ای که اکنون باید پشت سر می‌گذاشت. احساسی ناخوشایند، ترکیبی از ترس و دلهره، در جانش ریشه دواند. رفتن از خانه‌ی پدر، ترسناک‌ترین تصمیمی بود که گرفته بود. اکنون دیگر کسی جز اویی که به دنبالش می‌رفت، در کنارش نخواهد بود. باور داشت که اگر برود، شاید آرامشی در جای دیگر بیابد. قدم‌های لرزانش را به عقب کشاند. با هر قدمی که عقب می‌رفت، اشک‌هایش بیشتر فرو می‌ریخت؛ گویی هر قدم، بخشی از قلبش را همان‌جا می‌گذاشت و از آن دل می‌کند. لرزش پاها شدت گرفت و قلب زخم‌ خورده‌اش سخت‌تر به سینه می‌کوبید. به در خروجی حیاط رسید. با ترس دست به آن برد و گشود. پایش را به بیرون نهاد، اما در را نبست؛ شاید بخواهد بازگردد، شاید پشیمان شود از راهی که نباید قدم در آن می‌گذاشت. صدایی از پشت سرش برخاست، صدایی که در گوش جانش پیچید و لرزه بر دلش انداخت؛ همان صدایی که هر روز بیشتر عاشقش کرده بود، صدایی که او را به بی‌خیالی خانواده کشانده بود: - آماده‌ای؟! برگشت، با چشمان اشک‌بار نگاهش کرد و همان‌جا دل باخت. *** چشمانش را باز کرد. نفسش تند شده بود. چه خوابی دیده بود! حتی بالش از اشک‌هایش خیس شده بود. خواب یک سال پیش، همان شب لعنتی! زخمی دوباره بر جانش نشاند. دست‌هایش را بر دهان فشرد تا صدای گریه‌اش بلند نشود، اما بی‌فایده بود. حسرت آن شب هنوز هم بر دلش مانده بود؛ شبی که می‌توانست تصمیمش را عوض کند، شبی که می‌توانست نه بگوید. اما دیگر کار از کار گذشته بود. اکنون تنهای تنها مانده بود؛ نه مادری که کنارش باشد وقتی تب کند، نه پدری که با شوخی‌هایش غصه‌هایش را سبک کند. احساس پشیمانی و عذاب وجدان، همچون زنجیری سنگین گلویش را می‌فشرد. اشک‌های بی‌امانش بر گونه‌هایش می‌لغزیدند و توان بازایستادن نداشتند. ساعت‌ها همان‌طور دراز کشیده بود، بی‌حرکت، غرق در گریه. وقتی به خود آمد، خورشید از پشت پرده سرک کشیده و آفتاب، اتاق را روشن کرده بود.
  15. نام رمان: حجرة تنهایی نام نویسنده: نسیم معرفی«Nasim.M» ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دل می‌بازد و دل می‌دهد. تعشق سر راهش قرار می‌گیرد. پا به انهزام می‌گذارد؛ اما هر بار بر روی پاهایش می‌ایستد. پسری عاشق و مغلوب، دل می‌برد و پا به رفتن می‌گذارد. اما او... دختری‌ست مستغرق در اوهام ماضی و مأیوس از دنیای آتی! در روزهای انزوایش، به یاد می‌آورد که چه‌ چیز گران‌بهایی از دست داده، عائله را، عاشقی را و خود را! اما... با واصل شدن وجه جدیدی در زندگی‌اش یاد می‌گیرد که... مقدمه: می‌کوبد بر در این قلب مفتون! مرا بازیچه می‌داند. تلاش بر شکستن قلب من می‌کند! مگر می‌گذارم وداد شود تنفر؟ مگر می‌گذارم به هدفش برسد؟! من همان عاشق حقیقی هستم، تعشق در تمام وجود من است. دیگر نمی‌گذارم همه را از من بگیرد و مرا در حجرتی انزوا ترک کند! برای نظر دادن درمورد رمان، بر روی لینک زیر کلیک کنید. صفحه‌ی معرفی و نقد رمان حجرة تنهایی«کلیک کنید»
  16. Silent

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    اتوبوس شهربازی یا مهمونی
  17. Silent

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    اتوبوس شهربازی یا مهمونی
  18. سر حالا میشه خب سردرد میشه که سرماخوردگی ادامه میکشه کیف
  19. سر حالا میشه خب سردرد میشه که سرماخوردگی ادامه میکشه کیف
×
×
  • اضافه کردن...