-
تعداد ارسال ها
675 -
تاریخ عضویت
-
روز های برد
29
تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نوزده... دیگر ورونیکا دهانش بسته شده بود، نتوانست حرفی بزند؛ به سویشان برگشت، قدم زدنشان در کنار هم را تماشا کرد، رد شدنشان از کنارش را تماشا کرد و قلب تیکه تیکه شدهاش را فهماند که او دیگر برای همیشه رفته بود. سکوت کرد و قلب شکستهاش را مخفی کرد، تیکههای قلب شیشهایش را در سینهی پر از غمش نشاند و غمهایش را به گوش هیچکس نرساند. دستهای لرزانش را بر روی گونههایش کشاند تا اشکهای خشک شده بر گونههایش را پاک کند. هر کسی دورش بود یا به حالش میخندید یا فکر میکرد دیووانه است. زنی کنارش قرار گرفت، دستش را بر روی شانهی ورونیکا قرار داد. ورونیکا به سویش برگشت و چشمهای عسلی خستهاش را دید، چشمهایی که دور تا دورشان پر از چروک بود. لبخندی به روی ورونیکا زد که باعث شد قلب درد کشیدهاش کمی آرام شود. زن به پنجاه سال میخورد؛ اما هر کسی که آن را میدید فکر میکرد بالای صد سال سن داشت. دست ورونیکا را با دست دیگرش گرفت و با تمام توانی که داشت همراه خود بلند کرد. - به خودت بیا دختر. صدای لرزانش دل ورونیکا را آرام کرد، نمیدانست چرا؛ اما میدانست حضور آن زن در چنین لحظهای لازم و واجب بود تا فقط به خودش بیاید و اشتباهش را جبران کند. پیرزن نگاهش به سوی دیگری چرخید، بیشتر آدمها نرفته بودند و سر جای خود منتظر یک داستان دیگر بودند تا فقط مسخره کنند و بخندند.- از اینجا برید، چیو دارید نگاه میکنید. اخمهایش را به آنان نشان داد، طولی نکشید که همه از آنجا رفتند. ورونیکا به سوی بوتیک برگشت، باربد سرش در لپتاپ بود و نازنین ایستاده با پوزخندی به ورونیکا نگاه میکرد. او میدانست کار خود نازنین است و نمیتوانست کاری کند. - مراقب خودت باش، با اینجور آدمها در نیفت. از افکارش بیرون آمد و به سوی پیرزن سمت راستش چرخید؛ اما نگاهش در نگاه پیرمرد بوتیک کناری قفل شد، طولی نکشید که باز هم بغضش شکست. پیرمرد در بوتیک را باز کرد و گفت: - بیایید تو. کسی در آن بوتیک نبود. آن سه وارد شدند و ورونیکا را بر روی صندلی نشاندند. پیرمرد لیوانی را پر از آب کرد و به سوی ورونیکا گرفت. با دست چپش اشکهایش را پاک کرد و در تلاش بود صدای هق هقش را تمام کند. با دست راستش لیوان را گرفت اما دستهایش میلرزیدند پس پیرزن دستهای خودش را بر روی دست ورونیکا و لیوان قرار داد و کمکش کرد بخورد. - مشکل چی بود؟! سرش را بالا گرفت و به پیرمرد نگاهی کرد، لبخندی زد و گفت: - من کاری نکردم؛ اما باربد نازنین رو باور کرد. سرش را تکان داد و گفت: - میخوای زنش رو باور نکنه؟ ورونیکا سرش را به هر دو سو تکانی داد و گفت: - آخه یه فیلمایی نشونش داده که انگار خودمم ولی خودم نبودم! حتی صورتمم دیده نمیشد. پیرزن دستش را بر روی موهای ورونیکا کشاند. - برو خونه استراحت کن دخترم، ذهنت رو درگیر نکن. بغض در گلویش شدیدتر شد و گفت: - چجوری آخه؟ خیلی زوره بگن تو اینکار رو کردی ولی میدونی که انجامش ندادی. حالا دیگه حتی اگه همه چی درست شه چجوری میتونم اینجا بمونم. آن را در آغوشش کشاند و گفت: - اشکالی نداره، بالاخره درست میشه عزیزم، پاشو برو خونه استراحت کن.- 70 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هجده... ورونیکا با دیدن نگاه نازنین، اخمی روی پیشانیاش نشست. نگاهش را برید و به باربد دوخت. - کار خود نازنینه. اون خودش خواست من اینجا نباشم، باورم کن. نازنین، سرد و آرام، گوشهای ایستاده بود؛ اما حرف ورونیکا مثل خنجری درون قلبش فرو رفت. چشمهایش از وحشت تا نهایت گشاد شدند. ناگهان، با شتابی پر از خشم به سمت او دوید، موهای ورونیکا را از پشت گرفت و به زمین کشید. ورونیکا با کمر بر زمین افتاد؛ صدای نفسهایش لرزان شد. - حالا که نمیتونی جمعش کنی، میخوای ازدواج ما رو خراب کنی؟! دستهای نازنین بیرحمانه موهای او را میکشیدند؛ ورونیکا هم بیاختیار موهایش را گرفت و با صدایی گرفته گفت: - من هیچوقت نخواستم این کار رو بکنم. اما در لابهلای خشونت، لرزش عجیبی در صدای نازنین پنهان بود؛ التماس خاموشی که فریاد میزد: (حرفی نزن!) دستهایش سست شدند و عقب کشید، اما ورونیکا هنوز رها نکرده بود. نازنین میان نالهای که از درد میکشید، فریاد زد: - ول کن موهام رو! باربد با خشم لبهایش را به هم فشرد. نگاهش بین آن دو سرگردان بود؛ نمیدانست به که اعتماد کند. سکوت کرده بود، مانند تماشاگری در میانهی آتشی که هر لحظه شعلهورتر میشد. - ولش کن نازنین، بذار بره گم شه. دیگه کاریش نداشته باش. هر دو رها شدند. اما قطرات اشک ورونیکا دوباره سرازیر شد. نگاه پر از خواهش ویرانش را به باربد دوخت، شاید اندکی رحم در نگاه او پدیدار شود. کنار در بوتیک ایستاده بودند. نازنین ناگهان دست ورونیکا را گرفت و بیرون کشید. ورونیکا از شدت ضعف، تاب ایستادن نداشت و در حال از دست دادن تعادلش بود. غروب، آسمان ابری بود و پاساژ پر از آدم. صدای فریادهای نازنین مثل آژیر در فضای بوتیک میپیچید. ناگهان ورونیکا را به بیرون پرتاب کرد؛ تنش بر شکم و صورت کوبیده شد. مردم حیران نگاهش میکردند، بعضی گوشیها بالا رفتند، فیلم میگرفتند؛ قضاوتهایشان تیزتر از هر زخم. ورونیکا بر زمین گریست، هقهقش زخم فضا را پر کرده بود. خواست خود را بکشد تا برخیزد، سرش را بالا گرفت و ناگهان! چشم در چشمِ نگاهی طوسی افتاد. نگاهی که قلبش را تا مرز ایستادن لرزاند. اشکهایش بیصدا باریدند؛ آن نگاه برایش آشنا بود، آشناتر از نفس. مهدیار! قلبش در سینه ریخت؛ اما در کنارش دستی بود، در دست زنی دیگر. بله، همان زنی که شنیده بود، همان زنی که حالا نام همسرش را بر دوش داشت. نگاه ورونیکا پر از التماس بود، اشکهایش میگفتند به دادم برس! اما اخمهای مهدیار دیواری بلند بودند. تنها حضورش، تنها نگاهش، جهان ورونیکا را بلعید. برایش دیگر کسی جز او وجود نداشت؛ حتی جمعیت، حتی شلوغی، همه محو شدند. و با این حال، چشمهای مهدیار هم سوسو میزدند، بوی بغض میدادند. چرا؟ چرا اشک در چشمان او میلرزید؟ مگر نه اینکه او، همان کسی بود که رهایش کرده بود، که در غربتش تنها گذاشته بود؟ حالا این لرزش در نگاهش چه معنایی داشت؟ ورونیکا با تردید و امید نگاهش کرد. مهدیار قدمی برداشت. دل ورونیکا لرزید، لبهایش بیاختیار خندیدند. چند قدم دیگر، اما چهارمین قدم، پتکی شد بر قلبش. مهدیار به او نرسید؛ از کنارش گذشت. مثل غریبهای، مثل کسی که هیچ خاطرهای میانشان جا نگذاشته. دست زن کنارش را محکمتر فشرد و رد شد. و آنجا، قلب ورونیکا شکست؛ شکستی که صدایش نه فقط در گوش او، که در دل همهی جهان پیچید.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عزیزم لطفا اگه رمانت جلد داره همینجا ارسال کن @Shahrokh- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Silent پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بعد از رصد پایانی زده میشه عزیزم. ورد رمان رو بزن عزیزم @sarahp تاریخ تحویل: 12/7- 29 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفده... زور ورونیکا به نازنین نمیرسید؛ هر کششی که میشد، تنی لرزانترش را به مرز افتادن میرساند. در دلش ترس میپیچید، مثل ماری که حلقهحلقه دور قلبش میپیچد و نفسش را بند میآورد. - صبر کن نازنین! صدای باربد، چون ضربهای ناگهانی، کشاکش میانشان را متوقف کرد. نازنین ابرویی بالا انداخت و با خشمی که در چشمانش برق میزد گفت: - چی میگی تو؟! این لعنتی ما بهش اعتماد کردیم، حالا ببین! یه دزد رو آوردی کنارمون. باید همین الان بندازیمش بیرون! واژهها مانند خنجری در جان ورونیکا فرو مینشستند. دزد؟! خیره ماند، گیج و مات، گویی زمین از زیر پایش کشیده شده بود. مگر میشد؟ او؟ دزد؟! قلبش فریاد میزد، اما زبانش سنگین شده بود. نمیتوانست از خود دفاع کند. - ورونیکا، بیا اینجا. صدای باربد رشتهی افکارش را برید. قدمهایش سربی شده بودند، هر گام انگار برداشته میشد تا جانش در همان قدم جا بماند. به پشت میز رسید، بر صندلی نشست. چشمهای لرزانش به صفحهی لپتاپ دوخته شد. تصویری آغاز شد؛ دوربینی سرد و بیرحم، زنی را نشان میداد که لباسها را میدزدد. اشکهای ورونیکا بیاجازه لغزیدند؛ هر ثانیه از فیلم، شکافی تازه بر روحش میزد. آن دختر در تصویر، با مانتوی مشکی و روسری ساده، به او شبیه بود اما نه، خودش نبود! نمیتوانست باشد. قلبش فریاد میزد که این من نیستم! - این من نیستم! صدایش شکست و با هقهق در گلو گم شد. نازنین بیدرنگ مچش را کشید، با خشمی که میسوخت در نگاهش. - پس منم؟! هان؟! نگاه کن، خوب نگاه کن! کیه که پشت سرمون داره دزدی میکنه؟ فکر کردی ما کوریم؟ دوربین همه چی رو ضبط کرده! ورونیکا دستها را بر صورتش گذاشت؛ صدای گریهاش در فضای بوتیک طنین انداخت. دنیایش فرو میریخت. باربد جلو آمد، در را باز کرد، کلامش سرد و تیزتر از تیغ: - هر بار میدیدم چیزی کمه، حالا میفهمم. فکر نکردی بالاخره میفهمم؟! شک کرده بودم ولی آخرش گفتم ممکنه به همین دلیل فیلمها رو نگاه کردم. شاید حق داری، چون دیدم تو چه خرابهای زندگی میکنی. ولی دیگه تموم شد. برو، هر چی بردی واسه خودت. حقوق این ماهتم فراموش کن، با این همه دزدی. پاهای ورونیکا سست شد. قلبش فشرده، چشمانش به باربد دوخته. مگر او نگفته بود رفیقمی؟! پس چرا حالا اینچنین بیرحم؟! صدایی لرزان از گلو برآمد: - توروخدا بارب...د، من نیستم. نازنین با کوبشی سخت بر میز فریاد زد: - بس کن باربد! این دختر بهمون خیانت کرده. پولِ همه چی رو باید پس بده. هیچوقت دیگه هم حق نداره پاش رو اینجا بذاره! صدای نازنین مثل پتکی بود که بر سرش فرود میآمد. اما ورونیکا دیگر نشنید؛ درونش چیزی شکست، چیزی که شاید دیگر هیچوقت التیام نیابد. با گریهای بیرمق، به سوی باربد قدم برداشت. مقابلش ایستاد، چشمانی خیس، صدایی ملتمس: - باربد، نذار این زندگی ازم همه چی رو بگیره. کمکم کن. من نبودم، قسم میخورم. ولی در نگاه نازنین چیزی جز نفرت نبود و در سکوت باربد، جز بیاعتمادی.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شانزده... ورونیکا خجالتزده نگاهش کرد. لبهایش میخواستند کلمهای را به دنیا بیاورند، اما باربد مجال نداد. - حقوقتم واسه این ماه میرسه دستت، نگران نباش. لبخند غمگینی، مثل شکوفهای پژمرده بر لبهای ورونیکا نشست. آرام، با چشمانی که پر از قدردانی اما خالی از امید بود گفت: - همیشه درکم کردی، کنارم بودی. ازت ممنونم. باربد لبخندی زد؛ ساده، دوستانه، بیآنکه بفهمد این کلمات برای دختری مثل ورونیکا چه معنایی دارد. - رفیقمی دیگه! اما نگاهش زود گریخت، به اتاق کناری دوخته شد. - این خونته؟! سؤالش چون خنجری در دل ورونیکا نشست. گونههایش سرخ شد، سرش را پایین انداخت و بریدهبریده گفت: - مـ...ن بهتره ب...رم ببخشید. زیر لب تشکری کرد و به سوی خانهی کوچک و تاریکش قدم گذاشت؛ خانهای که هر آجرش بوی تنهایی میداد. نمیدانست چه بگوید؛ چگونه اعتراف کند که بله، این خرابه مأمنِ اوست؟ خجالت، گلوگاهش را بسته بود. در را گشود و وارد شد. سرمای خانه، از سرمای کوچه هم تیزتر بود. دیوارها مثل سایههای بیرحم به او زل زده بودند. به سوی بخاری خاموش رفت و کنار آن نشست، گویی تنها پناهش همین آهن سرد است. ساعت ده صبح بود، اما تنش هنوز بوی شب بیداری میداد. چشمهایش پر از خستگی، روحش پر از درد. لباسهای بیرونش را عوض کرد و لباس راحتی به تن کشید. به سوی پتو و بالش رفت، همان بستر سادهای که راز شبهای گریهاش را در دل داشت. در دل با خود زمزمه کرد: - دیگه خانوادهام رهایم کردن. تنها چیزی که باید نگرانش باشم زندگی خودمه. من باید تلاش کنم. فقط خودم، فقط زندگی خودم. *** یک هفته گذشت. ورمهای صورتش آرامتر شده بودند. طاقت نداشت بیش از این در چهار دیواری زندانی بماند. با باربد صحبت کرد تا دوباره به کار بازگردد. سکون خانه، مثل زهری بود که جانش را آرام آرام میکُشت. آن روز، پس از یک هفته، با لبخندی کمرنگ وارد پاساژ شد. لبخندی که بیشتر شبیه نقابی بر چهره بود تا شادی. چشمش به مرد بوتیک کناری افتاد. قدم برداشت و سلام کرد. - سلام، حالتون خوبه؟! مرد با دیدنش خندید، اما اخمی بر ابروهایش نشست: - سلام، چه عجب اومدی اینجا؟! ورونیکا کیک و آبمیوهای که در راه خریده بود روی میز گذاشت. - یه مدت نبودم، الانم دیدمتون گفتم حالتون رو بپرسم. مرد با مهربانی لبخند زد. - دستت درد نکنه دخترم، خداروشکر خوبم. خودت چطوری؟! ورونیکا سرش را تکان داد. - خب، میگذره. من دیگه میرم، دیرم نشه. با او خداحافظی کرد و به سمت بوتیک رفت. اما پیش از ورود، چشمش به نازنین و باربد افتاد. هر دو سرشان گرم لپتاپ بود. - سلام. سرشان را بالا آوردند. ناگهان برق عصبانیت در چشمهای نازنین درخشید. بیمقدمه از جایش برخاست، به سوی ورونیکا آمد و با خشمی آشکار دستش را گرفت. همان لحظه، کیک و آبمیوهای که ورونیکا برایشان آورده بود، بر زمین افتاد. - تو با چه رویی اینجا اومدی؟! چشمهای نازنین مثل آتشی شعلهور بود و ورونیکا ترسید. لرز بر اندامش نشست. با دلواپسی پرسید: - چیشده مگه؟! نازنین دستش را محکمتر فشرد و او را به سمت در کشاند. - بیا ببینم! از اینجا برو! دیگه حق نداری پات رو اینجا بذاری. ورونیکا نفسزنان به عقب کشیده میشد. نگاهش ملتمسانه به سوی باربد دوخته شد و با صدایی بغضآلود گفت: - توروخدا یه کاری کن.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پونزده... اشکها بیامان روی گونههایش لغزیدند. با دست لرزان پاکشان کرد، اما این پاک کردن، پاک کردنِ غم نبود؛ تنها یادآوری تلخیِ شکست بود. شکستِ دختری که دیگر جایی برای خودش نمیدید. بیخیال آراستگی شد، کیفش را برداشت و با قدمهایی لرزان، خودش را به اجبار به سوی کار کشاند. پاساژ، سرد و خاموش به نظر میرسید؛ دیوارهایش انگار صدای سکوت را در خود حبس کرده بودند. ورونیکا، با آن چهرهی کبود و زخم خورده، حتی جرئت نگاه کردن به دیگران را نداشت. سرش را پایین انداخته بود، مثل گناهکاری که در دل بیگناه است، اما چارهای نبود؛ ناگزیر وارد بوتیک شد. نازنین با دیدنش از جا برخاست. نگاهش شعلهی عصبانیت بود، اما وقتی چشمهای بارانی ورونیکا را دید، شعله به آهی خاموش بدل شد. لبخندی تلخ جای خشم را گرفت. - تو اینجا چه غلطی میکنی؟! صدایش میان خشم و دلسوزی لرزید. ترس و آرامش با هم در دل ورونیکا طوفان به پا کردند. با بغضی که گلویش را میفشرد گفت: - جایی رو ندارم نازنین، یه کمی بهم وقت بده. نازنین جلو آمد، دستهای لرزان ورونیکا را گرفت. فشار دستانش پر از نگرانی بود. - وای خدا! کی این بلا رو سرت آورده؟! ورونیکا سرش را پایین انداخت، اما اشکها زودتر از کلمات فریاد زدند. بغضش بوتیک را پر کرد. صدایش میان هقهق شکست: - خانوادم من رو دیگه نمیخوان. سرش را بالا گرفت؛ چشمهایش در نگاه پر از غم نازنین گره خورد. دستهایش را محکمتر فشرد. کلماتش تکهتکه، مثل نفسهای نیمهجان بیرون میآمدند: - توروخدا کمکم کن، نذار از اینجا برم. من اینجا فقط به خاطر کار میام کاری به شوهرت ندارم، فقط بهم وقت بده جایی پیدا کنم. نازنین آهی کشید و نگاهش رنگی از مادرانهترین آرامش گرفت. - چی میگی دختر؟ من چیزی گفتم؟ بیا بشین. صندلی را به او نشان داد. ورونیکا نشست، انگار اندکی از بار دوشش برداشته شده باشد. هنوز اشکهایش خشک نشده بود که در بوتیک باز شد. باربد وارد شد؛ با لبخندی که رنگی از تعجب داشت. - عه به به! خانم ورونیکا برگشت؟! ورونیکا سرخ شد و خجالتزده نگاهش کرد. باربد وقتی کبودیها را دید، تعجب در صدایش موج زد: - کی این بلا رو سرت آورده تو؟! خاطرهها مثل خنجری در دلش فرو رفتند. خواست گریهاش را پنهان کند، اما زخمها دوباره سر باز کردند. باربد قدمی جلو گذاشت، اما نگاه نافذ نازنین سد راهش شد؛ با نگاهی که میگفت سکوت کن. باربد نفسش را بیرون داد و آرام گفت: - خب، آروم باش. بیا برسونمت خونه استراحت کنی. لازم نیست چیزی بگی، حله؟ ورونیکا خستهتر از آن بود که مخالفت کند. روحش زخمیتر از آن بود که مقاومت نشان دهد. تنها نگاهش را به نازنین دوخت و با صدایی آهسته گفت: - ببخشید که تنها میمونی. اما لبهای زخمیاش اجازه نمیداد کلمات بیشتر بگویند؛ اشکها سخنگوی جانش بودند، اشکهایی که از عمق روح میجوشیدند. نازنین دستی بر شانهاش کشید و گفت: - برو عزیزم، استراحت کن بعد بیا. ورونیکا خداحافظی کرد و همراه باربد از بوتیک بیرون رفت. سکوت، همدم مسیرشان شد؛ سکوتی که سنگینتر از هر پرسشی بود. باربد هزاران سؤال در دل داشت، اما ترس از شکستن دوبارهی دل ورونیکا، زبانش را بست. پیش از پیاده شدن، باربد لب باز کرد: - اگه چیزی لازم داشتی زنگ بزن. بهتره هر وقت کبودیها رفتن دوباره بیای. ورونیکا نتوانست به چشمهایش نگاه کند. نگاهش به محله افتاد؛ محلهای پر از خرابه و سایههای گذشته. در دلش هزار بار شکست را فریاد زد و تنهایی مثل باری سنگین بر شانههایش افتاد. برای نخستین بار، فهمید شاید هیچکس او را واقعاً نبیند. جز خودش.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهارده... - التماستون کردم درو باز کنید! من خواهرِ شما نیستم مگه؟ مگه چندتا خواهر جز من دارید؟ چرا اینقدر بیرحمید؟! سرش روی زانوهایش سُرید و به زمین خورد. بغض گلویش را گرفت و دیگر نتوانست چیزی بگوید. - خیلی، خیلی بیرحمید. نگاههای همسایهها روی ورونیکا سنگینی میکرد؛ بعضی با دلسوزی نگاهش میکردند و بعضی زیر لب زمزمه میکردند که ای کاش مرده بود و اینقدر آبروی خانوادهش رو نمیبرد. ساعتها همانجا نشست؛ پشت به در، چشم به اشکهایی که بیوقفه گونههایش را خیس میکرد. گاهی سر بلند میکرد و به رهگذران زل میزد؛ همه با تعجب نگاهش میکردند. دوباره سرش را پایین انداخت و زیر لب، آنقدر آرام که تنها خودش میشنید، زمزمه کرد: - حقته، همهی این اتفاقا حقته. صدای در باعث شد سرش را بلند کند. برادرش از خانه بیرون آمد. میخواست بیتفاوت رد شود، اما ورونیکا خودش را به او رساند. - من الان کجا برم؟! برادر، بدون اینکه نگاهش کند، ایستاد و گفت: - تموم این مدت کجا بودی؟ همونجا برو! دیگر فرصتی برای حرفزدن نداد و رفت. او برای خانوادهاش مرده بود. حتی مادرش هم دیگر سراغش نیامد؛ شاید پدر اجازه نمیداد! تا غروب همانجا ماند، به امید اینکه شاید در باز شود و ببخشندش، اما وقتی هیچکس نیامد، به سختی از زمین بلند شد. چشمش به شلوار پارهاش افتاد؛ رد کشیده شدن روی زمین، مثل داغی تازه روی جانش نشست. دستی روی اشکهای خشکیدهاش کشید، کفشهایش را پوشید، ساکش را برداشت و بهسمت ترمینال قدم زد. راه را پیاده رفت؛ دلش برای آغوش مادرش میسوخت، همان آغوشی که ساعتی پیش در آن پناه گرفته بود. وقتی به ترمینال رسید، ساعت نه و نیم شب بود. از خوشاقبالی توانست بلیت آخرین اتوبوس را بگیرد؛ حرکت ده و نیم بود. گرسنه بود، اما اشتهایی نداشت. کیک و آبمیوهای خرید، بیشتر برای اینکه چیزی در راه همراه داشته باشد. اتوبوس راه افتاد. ورونیکا ساعتها در صندلی غریبش نشست، بیخواب، با اشکهایی که گهگاه از چشمهایش میچکیدند. دستش را روی دهان میگذاشت تا صدای هقهقش کسی را بیدار نکند. کسی نبود که ببیند، کسی نبود که بفهمد. صبح، تهران. شهر غریبهها، پرهیاهو و بیرحم. با خودش عهد بست که باید خودش را پیدا کند، باید نانی برای خودش به دست بیاورد، باید از نو بسازد. ساعت یازده صبح به حجرهی تنهاییاش رسید. کیک و آبمیوه هنوز دست نخورده بودند. از شدت گرسنگی چشمهایش سیاهی میرفت. آنها را روی میز گذاشت و همانطور که لباس عوض میکرد، شروع به خوردن کرد. بعد جلوی آینه ایستاد؛ به صورت کبودش خیره شد. سوزشی در دلش پیچید. یاد روز قبل مثل تیغی از ذهنش گذشت. بغض کرد، اما به خودش گفت: - گریه نکن، درست میشه.- 70 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سیزده... صدای گریههایش در خانه میپیچید؛ شاید لحظهای دل برادرش را لرزاند، چون قبل از رفتن ایستاد، اما پاسخی نداشت. ورونیکا با گریه از جا برخاست؛ پاهایش لرزان، بدنش پر از درد، نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. پشت برادرش دوید، دستش را گرفت، زانو زد و با صدایی بریده که از اعماق درد میآمد نالید: - توروخدا التماس...ت میکن...م کمکم کن. بذار بابام من رو ببخشه. برادرش اخم کرد، برگشت. چشم در چشمهای اشکآلود خواهرش انداخت و با خشمی یخزده گفت: - آبروی خانوادهمون رو بردی! حالا اومدی میگی ببخشیم؟ میدونی به همه گفتیم گم شدی؟ گفتیم مُردی؟ خیلی وقته انداختیمت بیرون، خیلی وقته برامون مُردی؛ اما حالا! با لگدی او را از خود راند. دستش رها شد و بر زمین افتاد. ادامه داد: - حالا اومدی دوباره آبرومون رو جلوی همسایهها ببری؟! هقهقش شدت گرفت. صدایش شکست: - نه، به خدا نه! صدای پدر لرزه به جانش انداخت. با وجود ترس، بیپروا به سوی او دوید، به پایش افتاد، با تمام وجود التماس کرد: - بابا، توروخدا بذار بمونم! زندونیم کن، من مُردهم، باشه! اصلاً به همه بگو مُردهم! فقط نذار برم. من خودم رو به هیچکس نشون نمیدم فقط نذار برم. کلماتش میان هقهق و سرفه شکست. گلوی خشک و سوختهاش تاب نداشت. از صبح نه آبی خورده بود و نه غذایی و حالا ساعت سه بعد از ظهر بود. از بیرون اتاق، فریاد مادرش بلند شد؛ صدایش، نالهای میان بغض و درد: - بچه بود اشتباه کرد. جای اینکه بهش یاد بدین، دارین میکشینش؟! پدر کنار کشید. نگاهش بر دختر دوخته شد که روی زمین افتاده بود و التماس میکرد. بیاعتنا به گریههای همسرش، کلماتش را چون خنجر پرتاب کرد: - تو لیاقت نداری من پدرت باشم. همهی عمرم تلاش کردم زندگیت خوب باشه. تو هیچوقت قدر ندونستی. آخرشم بدون یه کلمه رفتی! کجا رفتی؟ با کی رفتی؟! صدایش هر لحظه بلندتر، دستهایش از خشم میلرزیدند. نفسهایش سنگین بود. فریاد کشید: - ما حتی نمیدونیم کجا بودی، با کی بودی، چه غلطی کردی! بعد از یک سال برگشتی میگی ببخشیمت؟! اون نامه لعنتی که گذاشتی رو میز وقتی نوشتی، حواست به ما بود؟! گریههای ورونیکا و مادرش در خانه میپیچید. مادرش با فریادی بغضآلود شکست: - چرا کردی این کارو؟ رفتنت ما رو داغون کرد. ورونیکا هیچ پاسخی نداشت. فقط ببخشید را، شکسته و مکرر، مثل تسبیحی بیپایان، بر زبان میآورد. پدر لحظهای مکث کرد. سپس پشت کرد، قدم به سوی اتاقش برداشت. قبل از رفتن، آخرین جملهاش مثل ضربهای مرگبار فرود آمد: - بندازینش بیرون. من دیگه دختری ندارم. در همان لحظه برادرهایش از دو طرف بازویش را گرفتند و کشانکشان به سوی در بردند. ورونیکا میان اشک و هقهق ملتمسانه نگاهشان میکرد، اما کسی صدایش را نمیشنید. فریادهای مادرش از پشت سر میآمد، دلش را میلرزاند؛ تنها آرزو داشت برگردد، مادرش را در آغوش بگیرد. اما در باز شد. او را به بیرون پرتاب کردند. بر صورتش بر زمین افتاد. ساک کوچک و کفشش نیز پشت سرش پرت شدند. با شتاب بلند شد، به سوی در برگشت. با تمام توان بر آن کوبید، در حالی که اشک و هقهق صدایش را شکست:- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت دوازده... پدرش با نگاهی خالی و سنگی، چشم در چشم ورونیکا دوخت. کلماتی که از دهانش بیرون آمدند، بوی مرگ میدادند: - همونقدر زجرش بده که تو این یه سال و نیم زجرمون داد. ویکتور با قدمهایی مردد و لرزان پیش رفت. دستش را گرفت و به وسط اتاق کشاند. ورونیکا زخمی و لرزان، چشمهایش را به برادر دوخت؛ نگاهش پر از التماس، پر از شکستن. پشت در، صدای شکستهی مادر، مثل دعایی نیمهجان التماس میکرد که رحم کنید! تنها کاری که توانست بکند، بستن چشمها بود و فرو بردن صدای لرزانش در دل. وقتی برق کمربند در هوا را دید، رگهای تنش یخ بست. هستیاش به لرزه افتاد. صدای شکستهاش لرزید: - میدونستم همچین چیزی در انتظارمه، هر کاری میخوای بکن. کمی مکث کرد و آرامتر، با تلخیای که مثل زهر میسوخت ادامه داد: - تو کی با من خوب بودی که حالا باشی؟ ویکتور کمربند را در دست فشرد. صدا در گوشش میپیچید، صدای خواهری که با همهی شکستها هنوز التماس میکرد. غم در چشمهایش موج میزد، اما کلام پدر سنگینتر بود؛ صدایی سرد، مثل فرمانی بیرحمانه: - منتظر چی هستی؟! پدر دلش میخواست همانجا دختر را زنده به گور کند. همه چیز برایش فقط یک چیز بود، آبرو! آبرویی که در چشم همسایهها شکسته بود؛ نمیفهمید مردم فقط هیاهویی پوچاند. اولین ضربه بر زانوی ورونیکا نشست. صدایش مثل طبل مرگ در اتاق پیچید. - آخ! ضربهی بعدی بر بازویش فرود آمد. موهای رها بر شانههایش به هوا پریدند. چشمها را محکم بست؛ مژههای خیس از اشک لرزیدند. نالههایش فضا را پر کرد. بدنش میان آتش درد میسوخت. - ویکت...ور کاف...یه توروخدا! دستهایش را بالا گرفت تا جلوی ضربهها را بگیرد، اما کمربند بیرحمتر بود. کف دستهایش در هم شکستند، درد به تمام وجودش دوید. بعدی بر صورتش نشست، بر چشم چپ. دستش را بر چشم گذاشت، هراسان، پشیمان، درمانده. ترس از برادری که هیچوقت پناهش نبود و پشیمانی از بازگشت به خانهای که جز زندان نبود. پدرش با فریادی یخزده گفت: - آبروی ما رو بردی، انتظار داشتی برگردی، ما ببخشیمت؟ از اینجا زنده بیرون نمیری! دیگر حرفی نمانده بود. ورونیکا فقط التماس میکرد. ویکتور کمربند را بر سرش کوبید. دنیا دور سرش چرخید. دستهایش دو سوی صورت را گرفتند. نفسش بند آمد. چشمانش از شدت درد از حدقه بیرون جهیدند. همه چیز تار شد. چشمها را بست؛ راهی برای فرار از واقعیت نداشت. *** مایع سردی روی صورتش نشست، لرزید و به خود آمد. چهارزانو نشست؛ بدنش میلرزید، ترس در همهی وجودش رخنه کرده بود. نگاهش به اطراف دوید، ویکتور را دید. - وقتشه، باید بری! همه چیز دوباره به یادش آمد. اینجا خانهی پدرش بود. یادش آمد چرا بر زمین افتاده. یادش آمد چه شد. همهی بدبختیهایش مثل شبی بیپایان بر ذهنش سایه انداختند. اشکهایش بیوقفه سرازیر شد. با هقهقی بریده، صدایش از اعماق شکستگی برخاست: - داداش ت...ورو خ...دا کم...کم کن. دلش مثل شیشهای ترک خورده بود؛ هر ضربه، هر نگاه، هر کلمه، بارانی از زهر بر رویاهایش ریخته بود. زیر لب زمزمه کرد، زمزمهای میان اشک و خون. - خدا، کاش این زخمها رو فقط تو ببینی. کاش دستهات من رو بگیرن و آرامم کنن.- 70 پاسخ
-
- 2
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طراحی جلد رمان منیم گوزل سئوگیلیم| الهه پورعلی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم این تاپیک قفل میشه، هر وقت خواستی ارسال کنی حتما به مدیر گرافیست اطلاع بده تا تاپیک رو باز کنن @الهه پورعلی- 40 پاسخ
-
- 1
-