-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
وندیار- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
اوروس یا کیهان سوز- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
ارتش تاریکی- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
معبد وندیار- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
اتریاد- 15 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
آدورینا- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
بوژان- 15 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
آبدوس- 15 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
آمیتیس- 15 پاسخ
-
- 6
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
گردنبند هاشون که مال نواده باد سنگش سفید هست و برای نواده آتش قرمز- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
کتاب ابا و اجدادی امیتیس البته گردنبند یکم متفاوته عکسش رو میذارم براتون- 15 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول )| زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
بریم عکس شخصیت ها رو باهم ببینیم 😉- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت پنجاه و چهارم چند ثانیه هیچکس حرف نزد. داستان زَرنُهاب مثل غباری سنگین در هوا معلق مانده بود. صدای تیکتاک نامرئی زمان را میشنیدم؛ یا شاید فقط صدای تپش قلب خودم بود. نفس عمیقی کشیدم. بازدمم که بیرون آمد، شعله شمع مقابلم لرزید و سایهها روی دیوار تکان خوردند. لبم را با زبان تر کردم و سکوت را شکستم. _ببخشید جناب اتریاد، من چند تا سؤال دارم. او نگاهش را از شمع گرفت و به من دوخت. _اول اینکه، مردم زَرنُهاب بعد از اون فاجعه کجا رفتن؟ دوم، نایلب هنوز هم وجود داره؟ و سوم، میشه زَرنُهاب رو از روی نقشهها پیدا کرد؟ چشمانش کمی ریز شد. نه از خشم، بلکه از فکر. چند لحظه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: _مردمی که از اون فاجعه جون سالم به در بردن، سالم نموندن. گلوی آدورینا خشک صدا داد. اتریاد ادامه داد: _وقتی اوروس روحش رو فروخت، تاریکی فقط اون رو تغییر نداد. گناه و طمعی که تو دل مردم ریشه دوانده بود، اونها رو هم آماده کرد. صدایش پایین آمد. _اوروس روحهای آلوده رو به اسارت گرفت. اونها به نخستین نگهبانان تاریکی تبدیل شدن؛ ارتشی که با بند گناه به اوروس وصل بود. باد خفیفی از پنجرههای بلند گذشت. شعلهها خم شدند. _زَرنُهاب دیگه شهر نبود؛ به نفرین بدل شد. میگن خداوند، اوروس و ارتشش رو از اون سرزمین بیرون راند؛ و در آخر زَرنُهاب رو از نقشه جهان پاک کرد. قلبم فرو ریخت. _یعنی، دیگه وجود نداره؟ اتریاد نگاهش را به جایی دور دوخت. _وجود داره، اما نه برای هر چشمی. زَرنُهاب به افسانه پیوست و هیچ نقشهای اون رو نشون نمیده. سکوت دوباره در جمع افتاد. نفس عمیقی کشید و دستی به ریش سفیدش کشید. _اما درباره نایلب! برای اولین بار، تردید را در صدایش شنیدم. _بیشتر اون سنگ همراه با زَرنُهاب به افسانه رفت. اما یک تکه، تنها یک تکه باقی موند. همه ناخودآگاه جلوتر آمدیم. _سالها بعد، آذرمیرا اون تکه رو یافت و با اون شمشیری ساخت؛ شمشیری که میتونست تاریکی رو بشکافه. چشمهایش برای لحظهای درخشید. _شمشیر *تیغِ مهرِ ترکخورده*. ضربان قلبم تند شد. _قرار بود با اون اوروس رو نابود کنه. مکث کرد. شعله شمع لرزید. _اما موفق نشد. سکوتی سنگینتر از قبل بر اتاق نشست. در ذهنم فقط یک فکر میچرخید: اگر شمشیر *تیغِ مهرِ ترکخورده* هم نتوانست کیهانسوز را شکست دهد، پس چه چیزی میتوانست؟ و مهمتر از همه، آن شمشیر حالا کجاست؟ -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ دوازدهم آینهی رفتارها عزیزانِ دل… همهی ما روزی در زندگی، نامهای تازهای میگیریم؛ مادر میشویم، مادرشوهر، مادرزن، خواهرشوهر، جاری، زندایی، زنعمو… زندگی دیر یا زود ما را در این جایگاهها قرار میدهد. پیش از آنکه به این عنوانها برسیم، یک لحظه فکر کنیم: دوست داریم وقتی در آن جایگاه قرار گرفتیم، دیگران چگونه با ما رفتار کنند؟ زندگی آینهی عجیبی دارد. خیلی وقتها همان رفتاری که با دیگران داشتهایم، در زمانی دیگر و در قالبی دیگر، به سوی خودِ ما برمیگردد. پس بیایید از همین امروز تمرین کنیم؛ با احترام رفتار کنیم، با مهربانی حرف بزنیم، و با درک و انصاف کنارِ دیگران بایستیم. چون روزی که خودمان در همان جایگاه قرار بگیریم، همان بذرهایی را درو خواهیم کرد که امروز در دلِ رابطهها میکاریم. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و نهم بیحوصله دستم رو بالا آوردم و لولهی اسلحه رو از روی سرش برداشتم. نوید آهسته چرخید. همون لبخند ژکوند همیشگی گوشهی لبش بود. «اِ ،عزیزم! بعد از اینهمه مدت برگشتم، اینجوری ازم استقبال میکنی؟» قبل از اینکه چیزی بگم، با عشوه دستی به بازوم کشید. «جون عشقم، به خاطر من رفتی حموم؟ قربون این هیکل و بازوهای ورزشکاریت برم من.» بازوم رو عقب کشیدم. فکم سفت شده بود و نبض شقیقهام میزد. از لای دندانهام گفتم: «نوید ! قبل از اینکه واقعاً یه گلوله حرومت کنم، دست از این مسخرهبازی بردار و بگو چرا تنهاش گذاشتی.» لبخندش آروم جمع شد. بیحرف دست گذاشت روی سینهام و من رو کمی به عقب هل داد. بعد چیزهایی رو که از یخچال برداشته بود روی اپن چید. «بداخلاق. حیف من که اینهمه تلاش میکنم تو رو از این گنددماغی نجات بدم، بدبخت.» خم شد، از داخل کابینت چند تا پلاستیک فریزر و ظرف دردار بیرون آورد و ادامه داد: «بابا اون بدبخت رو دو هفتهست تو اتاق نگه داشتی. بالاخره یه چیزی هم باید بخوره یا نه؟ قیافهاش شده عین کنسرو ! از بس کنسرو لوبیا خورده. گفتم یکم چیزِ درست و حسابی ببرم براش.» دستی به فکم کشیدم و سرد گفتم: «اینجا شبیه سوپرمارکته؟ یا پروتئینی؟ خب احمق، میرفتی همون دور و بر خرید میکردی.» نوید سرش رو بالا آورد، دهنکجی کوتاهی کرد و صدام رو تقلید کرد: «وای چهقدر باهوشی آراد جان ! چرا به فکر خودم نرسید!» بعد ظرفها رو محکم روی میز کوبید و همون جور که مشغول بسته بندی بود ، گفت: «خب بیشعور، خودمم میدونم میشه اونجا خرید کرد. اومدم هم تو رو ببینم، هم بگم طرف کلافه شده. بیشتر از این نمیتونم نگهش دارم.» مکثی کرد و اضافه کرد: «الانم نترس. جاش امنه. آرش رو گذاشتم بالا سرش.» با اخمهای گرهخورده به اپن تکیه دادم. «انصافاً شما دوتا پت و متین! از پس یه الفبچه هم برنمیاین.» -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ یازدهم دوستانِ قشنگم… اعتقاد داشتن چیز زیباییست. آدم وقتی به چیزی باور دارد، انگار تکیهگاهی در دلش دارد؛ یک آرامشِ پنهان که به رفتارش شکل میدهد. اما باور، وقتی زیبا میماند که انتخابی باشد ، نه تحمیلی. هیچ اعتقادی با اجبار در دل کسی جا نمیگیرد. تحمیل، حتی شیرینترین حقیقتها را تلخ میکند. فکر کنید غذایی را که خیلی دوست دارید، هر روز و هر روز، بیآنکه انتخابش کنید، به اجبار جلویتان بگذارند! کمکم همان غذای محبوب، دلزدگی میآورد. نه به خاطر طعمش، بلکه به خاطر اجبارش. باور هم همینطور است. ما نمیتوانیم ایمان و اعتقادمان را در دل کسی بکاریم؛ اما میتوانیم رفتارمان را زیباتر کنیم. میتوانیم مهربان باشیم، قضاوت نکنیم، تحقیر نکنیم، و به انتخابهای دیگران احترام بگذاریم. گاهی بهترین دعوت، بیصداست ! در رفتار ما دیده میشود، نه در اصرار ما. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و هشتم با صدای تق و توقی که از بیرون میومد، تمام تنم هوشیار شد. چشمهام رو باز کردم. یک ثانیه طول نکشید که از وان بیرون زدم. آب از تنم چکه می کرد که دست بردم و اسلحه رو از جایی که همیشه کنار دستم میذاشتم برداشتم. حوله رو دور کمرم بستم و بیصدا از حموم بیرون زدم. اتاق خالی بود. گوشیم رو از کنار تخت برداشتم و مستقیم وارد تصویر دوربینها شدم. یکییکی همهجا رو چک کردم؛ حیاط، استخر، باشگاه، ورودی، سالن، اتاقهای مهمان و… هیچکس نبود ؛ نه حرکتی، نه سایهای ، هیچی! انگشتم روی آخرین تصویر مکث کرد. آشپزخونه! یک نفر پشت به دوربین جلوی یخچال ایستاده بود و بیهیچ عجلهای چیزی از داخلش برمیداشت. فقط چند ثانیه کافی بود تا بشناسمش. فکم قفل شد. اسلحه رو محکمتر توی دستم گرفتم و بیصدا از اتاق بیرون زدم. تو طول راه، قدمهام رو اونقدر نرم برداشتم که حتی صدای نفس کشیدنم هم توی خونه نپیچه. وقتی به آشپزخونه رسیدم، از پشت سر لولهی اسلحه رو چسبوندم به سرش و با صدایی پایین و بریده گفتم: «حقت اینه همینجا یه گلوله توی مخت خالی کنم، نوید.» مکثی کردم و لحنم سردتر شد. «مگه نگفته بودم تنهاش نذاری؟ اینجا چه غلطی میکنی؟» -
درخواست ویراستار | رمان تکمیل شده
زینب چرمگر پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنونم عزیزم❤️- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ دهم میگویند تاریخ تکرار میشود. شاید چون ما بیشتر از آنکه از گذشته درس بگیریم، از آن الگو برمیداریم. خیلی وقتها اگر به زندگی خودمان نگاه کنیم، ردِ رفتارهایی را میبینیم که از نسلهای قبل آموختهایم؛ قضاوتها، ترسها، شیوههای تربیت، حتی نوعِ حرف زدن با عزیزانمان. بسیاری از آنها را آگاهانه انتخاب نکردهایم؛ فقط دیدهایم و بیآنکه بدانیم، تکرار کردهایم. اما آگاهی جایی شروع میشود که بپرسیم: «آیا این راه درست است، یا فقط قدیمی است؟» همهی میراثِ گذشته ارزش نگه داشتن ندارد. بعضی چیزها باید همانجا در تاریخ بمانند. اگر هرکدام از ما جرأت کنیم یک عادتِ نادرست را متوقف کنیم، یک قضاوتِ قدیمی را کنار بگذاریم و یک رفتارِ سالمتر را جایگزین کنیم، شاید تاریخ دیگر مجبور نباشد خودش را تکرار کند. تغییرِ جهان از همان لحظهای شروع میشود که کسی تصمیم میگیرد چرخهی اشتباهاتِ قدیمی را ادامه ندهد. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ نهم «شکست؛ پلکانی به سوی خورشید» عزیزانم، گمان نکنید که میانِ شکست و پیروزی، دیواری بلند کشیدهاند. حقیقت این است که شکست، خودِ مسیرِ پیروزیست. هیچ بردی تمام و کمال نیست، مگر آنکه در کورهِ شکستها پخته شده باشد. هر بار که زمین میخورید، تنها یک اتفاق نیفتاده است؛ بلکه هزاران تجربه در دستهای شما جوانه زده است. این تجربهها، خشتهای بنایِ فردای شما هستند. یادتان باشد که هیچ ماهیگیری بدونِ رویارویی با طوفان، ناخدایِ قابلی نشده است. به هر زمین خوردنی به چشمِ یک "آموزگار" نگاه کنید؛ آموزگاری که به شما میگوید کدام راه به بیراهه میرسد تا در نهایت، با قدمهایی استوارتر به مقصد برسید. شکست، پایان نیست؛ بلکه تولدِ یک آگاهیِ جدید است. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و هفتم وقتی بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم دخترک بود. روی تختِ بغل، همونطور نشستهنشسته خوابش برده بود. سرش رو کمی به دیوار تکیه داده بود . شالش شل شده و موج موهای تیرهاش دور صورتش ریخته شده بود. فقط یک سنجاقسر پروانهای گوشهی موهاش برق میزد. لبخند کمجانی روی لبم نشست. برای لحظهای، بیاختیار یاد آرام افتادم. صورت معصومش ، موهای بلندش ، دستهای کوچیکش. یاد وقتی که با اون صدای شیرینش صدام میزد: «داداش» گلوم گرفت.اشک آهسته گوشهی چشمم جمع شد.اون وقت بود که دوباره همهچیز مثل سیل توی ذهنم برگشت؛ اینکه چرا هنوز زندهام ، چرا با اون زخم عمیق جون سالم به در بردم. من هنوز یک کار ناتموم داشتم. باید پیداشون میکردم. اون کثافتهایی که ما رو به این روز انداختن. فکرم دوباره به دیشب کشیده شد. شبی که خونهمون رو آتش زدن. شبی که حتی به یک دختر دهساله هم رحم نکردن ، شبی کل خانوادم رو ازم گرفتن . اشک از گوشهی چشمم لغزید و روی بالش افتاد. تمام بدنم داغ شده بود. ضربان قلبم تند میکوبید و رگ شقیقهام زیر پوست میزد. دستم رو مشت کردم، انقدر محکم که بند انگشتام سفید شد.تکتکتون رو پیدا میکنم. انتقام خانوادهام رو میگیرم. در همون حال و هوا بودم که صدای خشخش تخت کناری به گوشم رسید. سریع خودم رو جمعوجور کردم و نفس عمیقی کشیدم. دخترک تکون خورد و از روی تخت بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد. هنوز چشمهاش بسته بود. با یک دست موهای فرش رو عقب زد. برای چند لحظه محو معصومیت و زیباییش موندم. اما درست همون لحظه چشمهاش رو باز کرد. نگاهش که به من افتاد، اخم کرد و با عجله شالش رو روی سرش انداخت. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ هشتم ما در جهانی از تجربههای زیستی متفاوت زندگی میکنیم. آنچه در ذهنِ من «حقیقت» است، ممکن است برای تو فقط یک «برداشتِ ساده» باشد. بزرگترین آفتِ گفتگو، همین اصرارِ بیهوده بر «من درست میگویم» است. بیایید بپذیریم که هر انسانی، از دریچهی نگاهِ خودش به دنیا مینگرد. در بسیاری از موارد، دو نفر از دو زاویهی کاملاً متضاد، دربارهی یک حقیقت صحبت میکنند و هر دو هم درست میگویند. و اما در موردِ پافشاری بر خطاها: اگر کسی در حالِ دفاع از یک باورِ غلط است، «بحث کردن» تنها اتلافِ عمرِ شماست. کسی که برای شنیدنِ حقیقت نیامده، با فریادِ شما هم نخواهد شنید. در این مسیر، سکوت نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ حکمت است. انرژیتان را برای کسانی بگذارید که تشنهی رشدند، نه کسانی که عاشقِ برنده شدن در بحثهای بیحاصلاند. آرامشِ شما، ارزشمندتر از پیروزی در یک بحثِ فرسایشی است. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ هفتم «سمِ پنهانِ مقایسه» لطفاً عزیزانتان را با کسی مقایسه نکنید. نه فرزندتان را، نه همسرتان را، نه حتی خودتان را. به دخترتان نگویید: «ببین دختر فلانی چقدر آشپزیاش خوب است.» شاید استعدادِ دخترِ شما پشتِ یک مانیتور روشن شود، نه پشتِ اجاقی داغ. به پسرتان نگویید: «پسر فلانی مهندس شد، تو چرا نشدی؟» شاید روحِ پسرِ شما در هنر نفس میکشد، نه در فرمولها. به همسرتان نگویید: «فلانی برای همسرش گردنبند خرید…» شاید همسرِ شما هزار ویژگیِ نادیدنی دارد که هیچ گردنبندی توانِ خریدنش را ندارد. مقایسه، آدمها را کوچک نمیکند؛ باورشان را کوچک میکند. آنها را به جایی میرساند که احساس کنند «کافی نیستند». هر انسانی نسخهای یگانه است؛ با مسیر، استعداد و ریتمِ مخصوصِ خودش. وقتی او را با دیگری میسنجید، در حقیقت میگویید: «خودت بودن کافی نیست.» لطفاً به جای مقایسه، کشف کنید. به جای سرزنش، همراه شوید. به جای رقابت، محبت کنید. خانهای که در آن پذیرش جریان دارد، آدمهایش قد میکشند؛ اما خانهای که در آن مقایسه حاکم است، آدمهایش فقط تلاش میکنند "کمتر سرزنش شوند". با عزیزانتان خوشبرخورد باشید. بگذارید خودشان باشند؛ همین، بزرگترین هدیهایست که میتوانید به آنها بدهید. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت پنجاه و سوم اتریاد نگاهش را از ما گرفت. _و اینجا بود که فریب آغاز شد! صدایش دیگر فقط روایت نبود؛ هشدار بود. — من چیزی از تو نمیگیرم، پسرک. فقط بذر کوچکی بکار. فقط به مردم بگو که نایلب وجود داره. بذار بدونن که ثروتی فراتر از طلا تو دل این کوهها خوابیده. بذار آرزو کنن؛ بیشتر بخوان، بیشتر بکنن، بیشتر بگیرن. اوروس اخم کرد. — این که کار بدی نیست. پیرمرد خندید. خندهاش تو تونل پیچید و دیوارهها آن را پس زدند. — نه. مردم ثروتمند میشن، شهر بزرگتر میشه. تو قهرمانشون میشی. فقط کمی طمع لازمه. و طمع چیز بدی نیست، اگه آدم بخواد بهتر زندگی کنه. مگه نه؟ شمع کنار اتریاد ناگهان لرزید. اتریاد ادامه داد: _اوروس پذیرفت. او رگه نایلب رو استخراج کرد. خبرش رو پخش کرد و همونطور که جادوگر گفته بود، مردم زَرنُهاب ثروتمندتر شدن. معادن بیشتر شکافته شد. سنگهای بیشتری بیرون آمد؛ اما. اتریاد آرام گفت: _نایلب، برخلاف طلا، بیپایان نبود. سالها گذشت. سنگ کمیابتر شد. قیمتش بالاتر رفت. همسایهها به هم شک کردن. کارگران به صاحبان معدن خیانت کردن. خانوادهها بر سر سهم بیشتر از هم پاشیدن؛ و در تمام اون سالها، اوروس ثروتمندترین مرد زَرنُهاب شد؛ اما قلبش تهیتر از تونلهای متروک شد. چشمان اتریاد تار شد. _میگن آخرین رگه نایلب در شبی سرد پیدا شد. مردم به جون هم افتاده بودن. خون در معدنها ریخت. و همون شب، جادوگر بازگشت. — دیدی؟ من شهر تو رو بزرگ کردم. اوروس، که دیگر اون پسر تحقیرشده نبود، با چشمانی سرد به اون نگاه کرد. — این کافی نیست. پیرمرد نزدیکتر اومد. — پس چی میخوای؟ اوروس زمزمه کرد: — قدرتی که هیچکس نتونه من رو تحقیر کنه. قدرتی که همه رو وادار کنه سر خم کنن. اتریاد لحظهای سکوت کرد. _و اینبار جادوگر لبخند نزد. چهرهاش در تاریکی کش اومد. چشمهاش مثل دو شعله سرخ شعلهور شد. — این، بهایی داره. اتریاد آهسته گفت: _و اینبار، اوروس فقط طمع رو در دل مردم نکاشت؛ روح خودش رو پیشکش کرد. چند ثانیه سکوت. _میگن در همون معدن، در دل همون تونل، سایهای از دل زمین برخاست و وقتی سپیده دمید، اوروس دیگه انسان نبود. صدایش به زمزمه تبدیل شد. _اون نخستین جرقه تاریکی شد. و زَرنُهاب، نخستین شهری که از درون سوخت. شعله شمع آرام گرفت؛ و اتریاد دیگر چیزی نگفت. -
دلنوشته پژواکِ زندگی |زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پژواکِ شش هر رابطهای ،چه یک دوستیِ ساده باشد، چه عهدِ مقدسِ ازدواج ، بنایی است که بر پایهی "تصویرِ امروزِ ما" ساخته میشود. خواهش میکنم پیش از آنکه دستِ کسی را برای همراهی بگیرید، نقابهایتان را کنار بگذارید. خودِ واقعیتان باشید، با تمامِ کاستیها و داراییهایتان. یادتان باشد که آن انسان، بر روی "منِ پوشالیِ" شما حساب باز کرده و تمامِ نقشههای فردایش را بر اساسِ این دروغ میچیند. رسیدن به خواسته با ابزارِ تظاهر، خودخواهی است؛ و به امیدِ تغییرِ یکشبه نشستن، حماقتی بزرگ؛ چرا که آدمی محصولِ سالها عادت است و در یک شب، قد نمیکشد. وقتی نقاب فرو میافتد، تنها یک قلبِ شکسته باقی نمیماند؛ بلکه "باورِ یک انسان" فرو میریزد و او را در سیاهچالهی بیاعتمادی زندانی میکند. بیاییم با خودمان در صلح باشیم و چنان زندگی کنیم که برای دوست داشته شدن، نیازی به جعلِ هویت نداشته باشیم. اصالت، زیباترین آرایشِ روح است.