رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

عسل

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    541
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

تمامی مطالب نوشته شده توسط عسل

  1. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    سراب
  2. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    هانا
  3. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    انا
  4. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    الین
  5. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ارمیسا
  6. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نیکا
  7. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نیل
  8. عسل

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ایلین
  9. لوسیان نیم‌نگاهی به سوی اریس انداخت و با لحنی که تردیدی محو در آن موج می‌زد و همزمان خشکی در آن فریاد میزد گفت: اون الان هرکاری‌که تو بخوای رو بدون چون و چرا برات انجام میده آرنولد بدون هیچ حرکتی خشک ایستاد به طوری‌که اگر چو بی در کنارش بود نرمی بیشتری از آن حس میشد گفت: - اگر این کار رو به اریس محول کنم دیرتر به خواستم میرسم لوسیان، با پذیرشِ واقعیت، دستش را به سمت آرنولد دراز کرد. *** (سوم‌شخص محدود به لوسیان) دستانش را مشت کرد. قدرت در دستانش حس می‌شد. شاید با این معامله می‌توانست او را نجات دهد (منظور فردِ درونِ محفظه). نگاهش برایِ لحظه‌ای به میکروفون افتاد. تصویرِ ملاقاتش با آرنولد در ذهنش آمد، اما قبل از اینکه غرق شود، صدایی از میکروفون آمد: هشدار. مشکلی در منطقه خون پیش آمده. وقتی مشکلی در منطقه خون بود، دیگر ماندن فایده‌ای نداشت. همان‌جا بود که او را از دست داده بود. یک بار کافی بود. با حرکتی سریع بلند شد و به سمتِ در رفت. (ورود به منطقه خون) گزارش: خون تخلیه شده از پیکر انسان‌ها ناپدید شده. رویِ آن‌ها ردِ جادویِ سبز دیده می‌شود باز هم جادویِ سبز چه کسی این بار قربانی می‌شود؟ به سمتِ آریاز چرخید. دیگران برایش مهم نبودند. با لحنی سرد گفت:
  10. آخ برای بچم چه اتفاقی میفته چه دردی کشیده یعنی؟ خلاصت رو خیلی دوست داشتم دردش رو فریاد میزد

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      اتفاقی که هم می‌تونه نزدیک به ذهن باشه هم می‌تونه دور از ذهن باشه 🥲

    2. عسل
  11. عسل

    رمان همه بچه های انجمن

    گفتم - خیلی طول داره بخوایم بشناسیمشون ولی واقعا کنجکاوم آقا جون با یکی قری که کمرش رو داد چرخید سمتم و گفت - حالا موقعی که خواستن کاری کنن میبینی
  12. سلام 👋

    به نظرم یک پیش‌زمینه‌ای برای اینکه بدونیم تریستان داداش داره باید می‌چیدی خیلی یهویی وارد شد 

    الان من نمیدونم باید سایورا و تریستان رو مچ و شیپ کنم 

    یا سایورا و آکیلا (از همون اول به نظرم به هم میومدن) 

    یا سایورا و آرتین 

    و یا سایورا و فرمانروا 

  13. - دستت را بکش لوسیان! صدای آرنولد، پیش از رسیدن نور به اِریس، توانست او را از خطر حتمی نجات دهد، او اینجا چ میکرد؟. لوسیان پرسید: - حاضری عمرت را تقدیمم کنی تا کاری‌اش نداشته باشم؟ اِریس نگاهش را نمی‌توانست از نور جدا کند و به آرنولد بدوزد. آرنولد پاسخ داد: - عمرم از این مهم‌تر است. نفس در سینه اِریس حبس شد. درست شنیده بود؟ لوسیان گفت: - تو همان کسی نبودی که می‌گفتی حاضری به‌خاطرش جانت را فدا کنی؟ همین سؤال را اِریس هم در سر می‌پروراند. آرنولد با لحنی خشک گفت: - و تو فکر می‌کنی نقطه‌ضعفم را باید جلوی دشمنم رو کنم؟ نور از جلوی چشمانش ناپدید شد و اختیار دیدگانش به دستش بازگشت. لوسیان پاسخ داد: - منطقی است. او نگاهش را به آرنولد دوخت و پرسید: - خب اینجا چکار داری؟ لوسیان آرام به سمت میزش رفت، دستش را به حالت کوه روی میز گذاشت و به آرنولد که به سمت در تراس می‌رفت، خیره شد. آرنولد دست‌هایش را پشت کمرش (ناحیه کمر) به هم قفل کرد. آرنولد اعلام کرد: - چیزی مهم‌تر از عمر می‌خواهم! اریس به این فکر کرد، مگر چیزی مهم‌تر از عمر هم هست؟ بله هست. لوسیان متعجب شد، اما تعجبش را در لحن نشان نداد و پرسید: - چی؟ آرنولد نرسیده به پنجره برگشت و درست کنار اِریس ایستاد: - عشق می‌خواهم؛ درست مثل چیزی که از اِریس روی طاقچه‌ام دارم! لوسیان گفت: - آن‌وقت به من چه می‌رسد؟ آرنولد لبش را کج کرد و گفت: - عمر مردم من را به‌خاطر زیبایی کسی که داخل محفظه داری... در مورد مردم من چیزی شنیدی؟
  14. پارت دوم پشتِ بندِ فریادها، صدای شیون و گریه می‌آمد؛ لابد برای آن‌هایی بود که چهره‌شان در هفده‌سالگی مثل پیرزن‌ها چروکیده شده بود. در قابِ در، مردی درشت‌هیکل پدیدار شد که مچِ اِریس را مثل طناب در دست داشت. او را به‌داخل هل داد و بعد خودش جلوی در ایستاد، مثل دیوِ سرسپرده‌ای که مأمور شده بود دروازه‌ی جهنم را ببندد. اِریس بر زمین افتاد، دامنش را جمع کرد و با نگاهی اخمالود به لوسیان خیره شد. ـ باز چی می‌خوای که این غول‌تشن رو فرستادی؟ صد‌درصد برای عمرم که نیست، چون گفتی بیست‌و‌دوم همین ماه، و تو هیچ‌وقت زیر حرفت نمی‌زنی... پس بگو چی می‌خوای، لوسیان؟ صدای پوزخندِ لوسیان در اتاق اکو شد. اتاق صاحبش را می‌شناخت و از آن صدا تبعیت می‌کرد. با یک اشاره‌ی دست، آریاز و نگهبان را بیرون راند. در بسته شد. فضا سنگین ماند. چند ثانیه سکوت... فقط صدای تیک‌تاکِ ساعتش که شبیه شمارشِ معکوسِ نفسش بود. ـ به من عشق بده، اِریس، عشقِ رقیبم. من عمرِ بیشتری می‌خوام... و اون تنها کسیه که عمرش اندازه‌ی عمرِ همه‌ی شماست. اِریس پلک زد؛ خون در چهره‌اش دوید. ـ چرا دست از این کارا برنمی‌داری؟! عمرِ ماها بس نیست؟ همونایی که اون بیرون گریه می‌کنن، بس نیستن برات؟ صدایش لرزش داشت؛ خشم بود، ولی تهش ترس چسبیده بود. لوسیان نزدیک‌تر آمد. نورِ خفیفِ چراغِ دیواری بر نیمی از چهره‌اش افتاد. ـ نه، اِریس. عمرشون زود تموم می‌شه. من چیزی پایدارتر می‌خوام، چیزی که بدن نمی‌سوزه، فقط روح می‌سوزه... و اون فقط با عشق به‌دست میاد. اِریس بلند شد، ولی عقب رفت. پاشنه‌اش روی زمین سر خورد و تا دیوار عقب‌نشینی کرد. دستش را تا جلوی سینه بالا آورد، جایی بین وحشت و مقاومت. ـ لوسیان... اون عشقِ من نیست که بهت بدم... ـ اشتباه می‌کنی. او نزدیک‌تر شد، صدایش آرام اما فشارآوربود، ادامه داد: - تو قرضش می‌دی... من می‌گیرم. دنیا همیشه همین بوده. او انگشتِ اشاره‌اش را بالا آورد، و هم‌زمان صدای خفه‌ی تیک‌تاکِ ساعت اوج گرفت. از زیرِ یقه‌اش نوری کدر بالا زد همان ساعتِ شنیِ قلب‌ها. نور به سمتِ اِریس جهید. او خواست فرار کند، اما در پشتِ سرش بسته ماند. هوای سرد، ساکن شد. ـ زود تموم می‌شه... فقط یه انتقالِ کوچیکه. ـ نه، لوسیان... نور تمامِ اتاق را گرفت. صدای شکستنِ چیزی، مثل شیشه... و بعد سکوتِ محض.
  15. پارت بیست و سوم (چند روز بعد سوم‌شخص فهیمه) فهیمه دوباره با هجوم ناگهانی تهوع از خواب پرید. نفسش تند بود، مثل کسی که از کابوس بیرون پرت شده. دستش را روی دهانش گذاشت، اما طعم تلخ و داغ بالا آوردن در گلویش نشسته بود. به‌سختی خودش را تا درِ توالت کشاند. دستش روی دستگیره لغزید. خواست باز کند، اما در قفل بود. لحظه‌ای مکث کرد—چرا باید در قفل باشد؟ گوش تیز کرد. صدای خفه‌ی عق زدن می‌آمد. فهیمه خشکش زد. در تمام خانه فقط او و مهتاب بودند. اگر صدایی از آن سو می‌آمد، پس… نامش را لب زد، بی‌صدا اما با خشم و حیرت: - مهتاب؟ سکوتی کوتاه، بعد صدای تلاشی برای نفس کشیدن. فهیمه دیگر نمی‌توانست تحمل کند. دستش را محکم روی در کوبید، اما نه از نگرانی از اضطرابِ مبهمی که بیشتر شبیه حس مالکیتی بود که در خونش می‌جوشید. اما حمله‌ی بعدی از درون خودش آمد. شکمش پیچ خورد، بدنش از کنترل خارج شد، و پیش از آن‌که بتواند بلند شود، روی زمین نشست و بالا آورد. بوی فلز و تلخی فراگیر شد. اشک از گوشه‌ی چشمش جاری شد، نه از درد، از خشم بی‌دلیل. از آن روزی که دنبال آرمان رفت، این حالت‌ها آغاز شد انگار چیزی در بدنش فاسد شده بود. شاید خودِ آن عشقِ ناسالم، حالا داشت از درونش بالا می‌آمد، خودش را پس می‌زد. فهیمه به تکیه‌گاه دیوار چسبید، نفس‌نفس‌زنان، با رنگی پریده و موهایی چسبنده به پیشانی. در گوشه‌ی ذهنش تصویری دویده بود: مهتاب پشت در، خم‌شده، همان صدای تهوع، همان ضعف. لبخند باریکی روی لب‌های نیمه‌بی‌رمقش نشست. شاید بی‌دلیل نبود. شاید حتی تنِ مهتاب هم دارد از نبود آرمان تب می‌کند؛ از عشقی که فقط برای یک نفر طراحی شده بود… خودش. با انگشت روی زمین رد مایع را دنبال کرد، بی‌هدف، اما با همان وسواس قدیمیِ مالکانه. بعد چشمانش را بست و گفت در دل: - هیچ‌کدوم از ما خوب نمی‌شیم تا آرمان برگرده. و خانه، دوباره پر شد از بویی که نه بیماری بود، نه ترس بوی وابستگیِ کهنه‌ای که نفس همه را می‌بُرید.
  16. در حصار شب - پارت دوم: مواجهه با مِه صحنه: دروازه باز شد او به آرامی در را به داخل هل داد. صدای لولای زنگ‌زده، در سکوت مفرط محیط، همچون رعدی نابهنگام در گوش‌ها طنین‌انداز شد. پشت سرش، شهر با تمام چراغ‌های فریبنده‌اش، در یک لحظه ناپدید شد؛ گویی یک پرده سنگین بر صحنه کشیده شد. اینجا، هوای اتاق با عطر چوب صندل و چیزی شبیه به فلز سرد آمیخته بود؛ بویی که شهودش را بیدار کرد: این مکان، بازیگاه کسانی است که با حقیقت‌های خطرناک ازدواج کرده‌اند. و او آنجا بود. ایستاده در مرکز اتاق، در هاله‌ای از سایه‌هایی که نور کم‌رمق شومینه به سختی می‌توانست آن‌ها را پس بزند. این مواجهه، نه یک دیدار، بلکه یک سنجش قدرت بود. نگاهش، یک سلاح صیقلی بود که هدفش نه بدن، بلکه زیربنای اراده بود. قهرمان، که همیشه سایه خود را بر محیط می‌انداخت، اکنون خود را در برابر سایه‌ای عظیم‌تر احساس می‌کرد. هرگونه تلاش برای حفظ وقار، در مقابل سنگینی نگاه آن مرد، پوچ به نظر می‌رسید. این یک تله بود؛ یک تله‌ی زیبا و بی‌رحم. - منتظرت بودم. زمزمه‌ای بود که از حنجره‌ی او خارج شد؛ صدایی که نه تنها کلمات، بلکه اقتدارِ مطلق را منتقل می‌کرد. این انتظار، نه از سر بی‌صبری، بلکه از سر اطمینان به اجتناب‌ناپذیری حرکت قهرمان بود. قهرمان واکنش نشان داد، اما نه با عقب‌نشینی؛ بلکه با پذیرش چالش در چارچوب قواعد نانوشته‌ی این حصار. - انتظار برای چی؟ برای اینکه بفهمم پشت این زیبایی، چه جنایتی پنهان شده است؟ این یک سؤال نبود؛ اعلام جنگی سرد بود. مردِ سایه‌ها لبخندی زد که هیچ گرمایی در آن نبود، لبخندی که برای تخریب ساخته شده بود. - جنایت؟ او قدمی برداشت. یک قدم تنها، اما به اندازه‌ی یک ارتش در فضا تأثیرگذار بود. - تو هنوز ارزش‌ها را اشتباه می‌خوانی. اینجا، اشتباهات ما، خودشان عبادت ما هستند. این جمله، میخِ اول را کوبید. قهرمان دانست که وارد قلمرویی شده که در آن، عشق نه التیام‌بخش، که خود رنجی مقدس است؛ جایی که منطق مرده و تنها وسوسه‌ی سقوط فرمانروایی می‌کند. او به ورطه خیره شده بود و می‌دانست که برای زنده ماندن در این شبکه، باید یاد بگیرد که چگونه عاشقانه در آن غرق شود. شب ادامه داشت، اما این بار، دیگر تنها نبود.
  17. در حصار شب پارت اول: دروازه ملکوت خاکستری صحنه: شب، شهر بی‌نام هوا سنگین بود؛ نه از رطوبت، بلکه از بار سنگینِ انتظارات برآورده نشده. شهر، در این ساعت، بیش از هر زمان دیگری به یک مجسمه عظیم و بی‌احساس شباهت داشت؛ بناهایی سنگی که بلندتر از هر ستاره‌ای قد کشیده بودند و نورهای کم‌رمق‌شان، بیشتر به جراحت‌های کوچک بر تن تاریکی می‌مانست تا روشنایی. او قدم برمی‌داشت. نه تند، نه کُند. گام‌هایی سنجیده که ریتمشان، با نبض ضربان درونی‌اش هماهنگ بود؛ نبضی که نه از هیجان، بلکه از نوعی پذیرش شوم به صدا درآمده بود. او به سوی دروازه‌ای می‌رفت که نامش را می‌دانست، اما ماهیتش را انکار می‌کرد؛ دروازه‌ای که در واقع، حصاری نامرئی بود. اینجا نقطه‌ای بود که خطوط نقشه محو می‌شدند. حقیقت، دیگر یک شیء عینی نبود که بتوان آن را در دست گرفت؛ بلکه هاله‌ای سیال بود که بین عهد و پیمان‌های مقدس و سوگندهای شکسته در نوسان بود. در این جهان، هیچ‌کس در سایه پنهان نمی‌شد؛ همه در نور می‌درخشیدند، اما نوری مسموم و منحرف. او به یاد سخنی افتاد که پیش از این بارها شنیده بود، اما هرگز معنای واقعی‌اش را درک نکرده بود: در این شب، تنها چیزی که می‌توانی به آن اعتماد کنی، عمق سقوط خودت است. هوا ناگهان سرد شد. این سرما، سرمای ناگهانی آب اقیانوس نبود، بلکه سرمای ناشی از برخورد روح با یک نیت مطلق بود. او به نقطه‌ای رسیده بود که فرار از آن، به معنای مرگ تدریجی بود، و ورود به آن، به معنای پذیرش یک زندگی جدید؛ زندگی‌ای که در آن، عشق و جنایت، دو روی یک سکه ممنوعه بودند. پشت در، منتظر کسی یا چیزی بود که می‌دانست یا سرنوشت او را نجات می‌دهد، یا کاملاً نابود خواهد کرد. و در آن لحظه، او ترجیح می‌داد که نابودی کامل را بر زندگی بی‌روح ترجیح دهد. نفس عمیقی کشید. شب، آغاز شده بود.
  18. نام داستان: در حصار شب نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی، روانشناختی، عاشقانه خلاصه: در جهانی که هیچ‌چیز مطلق نیست، یک پرونده مرموز قهرمان ما را وارد شبکه‌های رازها، وسوسه‌ها و درگیری‌های انسانی می‌کند. در هر پارت، مخاطب با پیچیدگی‌های تازه‌ای روبرو می‌شود: روابط خاکستری، تصمیمات اخلاقی، و کشمکش‌های عاشقانه‌ای که هیچ‌کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند. هر لحظه می‌تواند حقیقتی تازه، سرخی خطرناک یا احساسی غیرمنتظره را کند، بدون اینکه پرده از راز اصلی برداشته شود مقدمه: شب، مثل حصاری نامرئی، همه چیز را در بر گرفته بود. رازها در کوچه‌ها، نگاه‌ها، و حتی سکوت‌ها پنهان بودند. قهرمان داستان ما، بی‌خبر از آنچه در انتظارش است، وارد دنیایی شد که مرز بین حقیقت و وسوسه، عشق و جنایت، هر لحظه محو می‌شود. در این جهان، هیچ چیز آن‌گونه نیست که به نظر می‌رسد و کسی به طور کامل قابل اعتماد نیست
  19. پارت سیزدهم باران آرام گرفته بود، اما صدای تیک‌تیک دستگاه هنوز در گوش نیلوفر می‌پیچید. او کنار گهواره آلا نشسته بود و نفس‌های کودک را تماشا می‌کرد. سکوت سنگینی در اتاق بود. صدای تلفن رادان، سکوت اتاق را شکست. او گوشی را برداشت و لحظه‌ای مکث کرد. - … بله… صدای مردی از پشت خط، آرام و جدی، به گوشش رسید: - رادان، ندا… او از کما بیرون آمده. شرایطش هنوز پایدار نیست، اما هوشیار است. رادان پلک زد و دستش لرزید. نگاهش به نیلوفر افتاد؛ او هنوز کنار گهواره بود، بیخبر از این اتفاق تازه رادان با گوشی در دست ایستاده بود. صورتش رنگ پریده بود و چشمانش به صفحهٔ گوشی دوخته شده بودند. صدایش آرام اما پر از شوک لرزید: - نیلوفر… باید باهات حرف بزنم. نیلوفر سرش را بالا آورد، نگاهش هنوز پر از آرامش و قدرت بود، اما حس کرد یک طوفان تازه در راه است. رادان نفس عمیقی کشید: - ندا… ندا… از کما خارج شده. نیلوفر پلک زد، قلبش لحظه‌ای ایستاد. آلا در گهواره آرام بود، اما نگاه مادر پر از شوک و سردرگمی شد. رادان ادامه داد: - دکترها گفتن حالش ثابته، اما هنوز ضعیفه. باید تصمیم بگیریم چی کار کنیم… نیلوفر لبخند تلخی زد. باران پشت پنجره دوباره شروع به باریدن کرد، و افق مه‌آلود آینده دوباره پررنگ شد. نیلوفر دستش را روی قلبش گذاشت، نگاهش به گهواره آلا و سپس به رادان دوخته شد، و ذهنش پر از تصمیم‌ها و چالش‌های پیش رو بود. داستان کوتاه اینجا به پایان رسید؛ نیمه‌باز، با یک پیچش تازه و فرصت ادامه برای رمان بلند.
  20. پارت دوازدهم باران هنوز می‌بارید و صدای قطره‌ها روی شیشه‌ها با ریتمی آرام اما مداوم می‌خورد. نیلوفر روی تخت نشسته بود و هنوز درد پهلو و شانه‌اش را حس می‌کرد، اما هر نفس او را کمی قوی‌تر می‌کرد. پرستار در اتاق بود و با آرامش گفت: - اجازه دادیم گهواره آلا اینجا باشد، می‌دانیم که برایتان مهم است او را نزدیک خود ببینید، ولی همه چیز تحت کنترل است. نیلوفر پلک زد و دستش را روی گهواره گذاشت. آلا آرام در خواب لبخند می‌زد، نفس‌هایش ریتم ملایمی داشت. نگاه نیلوفر به او پر از عشق و همزمان پر از قدرت تازه‌ای بود که در طول سال‌ها از دست داده بود. رادان کنار تخت ایستاده بود، هنوز نمی‌دانست چه بگوید. سکوت سنگین بود، اما این سکوت دیگر ترس یا اجبار نبود، سکوت انتظار و پذیرش انتخاب نیلوفر بود. نیلوفر نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت. احساس می‌کرد زخمش عمیق است، دردش واقعی، اما حالا قدرتی درون خود دارد که هیچ نگاه و هیچ اجبار نمی‌تواند از او بگیرد. چند لحظه بعد، او به آرامی به رادان نگاه کرد. نگاهش نه پر از ترس، نه پر از درخواست، بلکه پر از تصمیم و آگاهی شخصی بود. رادان نفسش را حبس کرد؛ فهمید نیلوفر دیگر همان کسی نیست که قبلاً می‌شناخته است. نیلوفر دوباره به آلا نگاه کرد و لبخندی زد، لبخندی که هم از عشق بود و هم از عزم برای ساختن زندگی خودش. اما هنوز آینده نامعلوم بود؛ هنوز زخم‌ها و دردها وجود داشت، و هنوز مسیر طولانی پیش روی او بود. صدای باران بلند شد، گهواره آرام تکان خورد و پرستار از اتاق بیرون رفت. نیلوفر دستش را روی گهواره گذاشت و نفس عمیقی کشید. چشم‌هایش به پنجره دوخته شده بود، جایی که باران ادامه داشت، و افق مه‌آلودی از آینده پیش رویش بود… آینده‌ای که فقط خودش تصمیم می‌گرفت چگونه آن را طی کند.
×
×
  • اضافه کردن...