به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
339 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
17
زری گل آخرین بار در روز دی 29 2025 برنده شده
زری گل یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره زری گل
- تاریخ تولد 05/06/2003
آخرین بازدید کنندگان نمایه
5,138 بازدید کننده نمایه
دستاورد های زری گل
-
Mahdieh Taheri شروع به دنبال کردن زری گل کرد
-
#پارت_بیستم وجدان: اون کیه که هویج خیلی دوست داره و سر این باتو یک زمانی جنگ داشت؟! آها خرگوش، خرگوش پیام داده بود؟ مگه گوشی... اهه وجدان این چه معمایه آخ... یا موسی بن جعفر، فرستنده اون پیام جنجالی بابک بود. چشمهام رو بستم و فشاری بهشون دادم؛ امکان نداشت که باهاش مواجه بشم اصلا فکرش هم قشنگ نیست. وجدان: برای حل این ماجرا باید قشنگ باشه. بعداز کلاس با بچهها رفتیم یک گوشه از محوطه دانشگاه نشستیم ولی حال و هوامون مثل همیشه نبود، چون همه میخندیدن و بحث شام امشب رو میکردن اما من تو گندکاری جاسوس مثل چیز تو گل گیر کرده بودم. وجدان: چیز چیه؟! چیز همون چیزیه که اگه نتونستم سراز این ماجرا در بیارم، اعترافش میکنم. وجدان: قانع شدم. پس هیچی نگو و راحتم بزار! باید یک حرکتی بزنم و زیر زبون بابک رو بدون هیچ منتی بکشم، حداقل یک چیزی دستم بیاد و معما رو حل کنم. وجدان: باز گفت چیز... اَه انقدر چیز- چیز نکن، چیزم کردی تو که میدونی من وقتی چیزگیر میشم یعنی درگیر یک چیزی میشم، سیمهای مخ قشنگم اتصالی میکنن؟! وجدان: من دیگه باتویه چیز حرفی ندارم. با بشگنی که توسط افسون جلوی چشمهام زده شد از با بحث با وجدانم دست کشیدم. - هی دختر تو کدوم دیاری سیر میکردی تنهایی؟ کلک خب بگو ماهم باهات فیض ببریم. چشم غرهای بهش رفتم که شایان نمک ادامه حرف افسون رو زد. - این جانا از اولش هم تک خور بود. سیب تو دستم رو محکم به سمتش پرت کردم که خورد تخت سینش و متعجب نگاهم کرد؛ دستخودم نبود وقتی عصبی و کلافه میشدم، یکی حالم رو بدتر میکرد هرچی دورم بود رو به سمت اون شخص پرت میکردم حتی یکبار تو بچگی سر پسرعموم رو با خط کش فلزی شکستم. آخه اون خیلی حرف میزد و من به خاطر خرمالویی که از دستش داده بودم ناراحت بودم، اون حقش بود نباید به جای خرمالویی که تباه شده بود به جاش بهم پیشنهاد خیار رو میداد. شایان با چشم و ابرو اشاره زد به بچهها که آره جانا حالش خوب نیست. همه چهره جدی به خودشون گرفتن و جویای حالم شدن که طبق معمول تک خنده شیطانی کردم، دستم رو زیر چونهام گذاشتم و همونطور که به جلو چشم دوخته بودم گفتم: - آره یک مشکلی هست ولی خب... دوباره یک لبخند شیطانی و دیالوگ همیشگی جانا! - خودم از پسش برمیام. به کیارشی که نگران نگاهم میکرد چشمکی زدم و بحث رو عوض کردم. - خب نمکی جونم، امشب کارتت رو پرکن که بد کسی رو مهمون کردی. شایان گازی به سیبی که مثلا برای من بود زد و گفت: - صاحب رستوران آشنا است فدای سرت! همه به شوخی چهرههاشون توهم رفت و صداشون بلند شد. افسون معترض بلند شد و روبه شایان کرد. - نگو که قراره بریم رستوران شوهرخواهرمن که خودم تیلیتت میکنم! بله، آقا شایان امشب قراره که مارو به رستوران سینا که شوهر خواهر افسون میشد ببره و از محبت سینا سواستفاده کنه البته نمکی ما صاحب نمایشگاه بزرگ ماشین بود و این حرفها بیمزه بازی همیشگیما بود. خواهر نمکی که ملقب به شکر بود دهن باز کرد. - خب پس افرا هم بیاد دیگه، دلم برای نبات یک ذره شده! همه با خوشحالی حرفش رو تایید کردیم، نبات خواهرزاده یک ساله افسون بود که اکیپ ما به اندازه ستارهها دوستش داشتن. ساعت دوازده بود که کلاس هامون تموم شد و همه به سمت ماشینهاشون رفتن تا شب خداحافظی کردیم، میخواستم سوار ماشین بشم که با صدای کیارش دست نگه داشتم. - جانا من نهار خونه عمهام دعوتم گفتم چه کاریه خب باهم بریم. خونه عمه کیارش با خونه ما درست یک طبقه فاصله داشت؛ درخواستش منطقی بود افسون هم دیگه راه رو برنمیگشت و مستقیم به خونه خودشون میرفت. اکیپ ما کلا اهل تعارف نبود خصوصا منی که از جملات الکی اصلا خوشم نمیاومد پس در ماشین رو بستم و روبه افسون کردم و گفتم: - امروز رو از دستم خلاص شدی، برو عشق کن تا شب! خندهای کرد و بعداز خداحافظی پاش رو روی پدال گاز فشار داد و رفت. کیارش در بوگاتی سورمه ایش رو که از تمیزی برق میزد رو باز کرد، تشکری کردم و سوار شدم. کیفش رو در آورد که ازش گرفتم و روی پام گذاشتم لبخندی زد که دستم رو سمت پخش بردم و پلی رو لمس کردم. - خب ببینم سلیقه آهنگ کیای ما چیه! آهنگ خارجی پخش شد که صداش رو زیاد کردم و سرم رو به صندلیم تیکه دادم، چشم هام رو بستم. برای اینکه امشب با خیال راحت بتونم با دوست هام خوش بگذرونم باید اولین قدم برای حل معما رو بردارم. گوشیم رو از تو کیف بیرون کشیدم و به لیست پیام هام رفتم، با مکث و تردید زیاد اسم بابک رو لمس کردم ولی... امکان نداشت اون چیزی رو لو بده و صدالبته که میره به جاوید میگه که من دنبال چی هستم پس فکرنکنم پرسیدن مستقیم از دم روباه راجب خود روباه کار درستی باشه؛ ای خدا یک نشونه بهم بده خب این عادلانه نیست بدون راهنمایی جلو برم! گوشیم رو به کیفم برگردونم که دستم به یک چیزی برخورد کرد اون شیء رو آروم بیرون کشیدم که با کارت پیتزایی آشنا(اسم پیتزا فروشیه آشنا بود) دیشب مواجهه شدم. آشنا؟ دیشب من با کی آشنا شدم؟! لبخند دندوننمایی روی لبهام نقش بست، شهیاد! - آره خودشه. با جیغی که زدم کیارش با ترس ترمز کرد و متعجب به منه خوشحال چشم دوخت. - جانا دقیقا میشه بگی که امروز چت شده؟ دختر چرا نرمال برخورد نمیکنی؟! خندیدم و بوسهای به کارت تو دستم زدم. - با این چیزی که من پیدا کردم نمیشه نرمال رفتار کرد. تو نگران نباش کیا، خیلی زود به حالت اولیه خودم برمیگردم. هنوز داشت نگاهم میکرد که برگشتم سمتش و ابرویی بالا انداختم. - برو دیگه! *** بعداز گذاشتن ماشین تو پارکینگ همراه کیارش وارد آسانسور شدیم. - ساعت چند بریم؟! سئوالی نگاهش کردم که دوهزاریم افتاد و متفکرانه جواب دادم: - هشت پایین باش، خوبه؟! دوباره از اون لبخندهای جذابش رو تحویلم داد و سری به نشونه تایید تکون داد. کیارش پسر خوب و محبوبی بود و از یک طرف به خاطر همسایگی و رابطه دوستانه ما رفت و آمد خانوادگیمون هم برقرار بود. با صدای دینگ آسانسور که نشانه رسیدن به طبقه مورد نظر کیارش بود نظرم رو عوض کردم: - هشت نه، دیرتر بریم لاکچری تره! تک خندهای کرد و از آسانسور خارج شد، لحظه آخر بسته شدن در آسانسور گفت: - هشت و نیم، تمام! بسته شدن در آسانسور اجازه مخالفت رو بهم نداد. تو آینه خیره صورتم شدم، کمی دقت، دقت تر و... - این چیه آخه هان؟ این چیه؟ این چه نوعیه؟! مقنعه رو از سرم در آوردم که حالت شال دور گردنم شد. همیشه خدا با این مقنعهها من سرجنگ دارم؛ به خاطر صورت گردی که دارم خودم حس میکنم با پوشیدنش شبیه خاله غورباقه تو گلنار میشم. از آسانسور خارج شدم و روبه در ورودی ایستادم، خواستم کلید رو از تو کیفم در بیارم که در خودش باز شد؛ سرم رو بالا آوردم و متوجه شدم در خودش باز نشده بلکه توسط داداش با همه چیز من باز شده. لبخند دندوننمایی تحویل قیافه خنثیاش دادم و گفتم: - جواب نمیده برادر من، نمیده. اخم محوی روی پیشونیش نقش بست و متعجب پرسید: - کی جواب نمیده؟! قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم. - کی نه چی، این منتظر موندن پشت در اصلا برای منت کشی جواب نمیده، نوچ! رنگ نگاهش تغییر کرد جوری نگاه میکرد که انگار یک خل و چل روبه روش ایستاده. - جانا، بیا برو تو، بیا برو تا حرصم رو سر تو خالی نکردم! لبخندم به یک پوزخند تبدیل شد، دستم رو به حالت منظم کردن یقه اش جلو بردم. - چرا حرص؟ بابا شدن که حرص نداره هوم؟! نفسهای عمیقی که میکشید نشون دهنده عصبی شدنش بود. - بکش کنار! کنارش زدم و از جلوی چشم های عصبیش دور شدم. هنوز جلوی در خشک شده بود که یکهو مثل دیوونه ها رفت بیرون و در رو محکم بهم کوبید. - عجب گاویه اینها، انگار مال باباشه. وجدان: مال باباشه دیگه. هرچی که هست، منم توش سهم دارم این از الان داره حق من رو میخوره.
- 12 پاسخ
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام دخترا اگه رمانتون رو تموم کردید زیر لینکهایی که بالا گذاشتید بنویسید اتمام❤️🙏🏻 تا ۱۵ آذر وقت داری اتمام بزنید🥰✨ @هانیه پروین @آتناملازاده @سایان @سایه مولوی @Amata @QAZAL @Taraneh @shirin_s @عسل
-
معصومه بهرامی فرد شروع به دنبال کردن زری گل کرد
-
نقد اتاق نقد و پرسش | ماوراء نودهشتیا
زری گل پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
ترتیب نقدها: @سایه مولوی @عسل @آتناملازاده @QAZAL @هانیه پروین @shirin_s @سایان اسامی بقیه هم به زودی وقتی تاپیک زدن اضافه میشه و اینکه فقط یه بار این نقد انجام نمیشه تا پایان فصل همراه قلمتون هستم✨🤍✨- 8 پاسخ
-
- 7
-
-
-
نقد اتاق نقد و پرسش | ماوراء نودهشتیا
زری گل پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
رمان ها به نوبت همه نقد میشن عزیزم- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
نقد اتاق نقد و پرسش | ماوراء نودهشتیا
زری گل پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
ارسال میشه عزیزم- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
این تاپیک مخصوص نقد و پرسش اعضای هاگوارتز هستش هر صحبتی در اینجا مجازه🐬🩵
- 8 پاسخ
-
- 5
-
-
فرا رسیدن فصل جادو، ترس و عاشقی رو بهتون تبریک میگم دخترای خوش قلم! Welcome to the magical autumn این مرحله به معنای اتمام هاگوارتز نیست این مسابقه اصلی و بزرگ ماوراء هستش، شما به قسمت نوشتن رمان رسیدید🍁🤍🍁 زمان اتمام این مسابقه پایان ماه دوم از پاییز یعنی آبان هستش پس قلمهاتون رو به گرد جادویی آمیخته کنید و بشتابید🤞🏻🍁 https://cdn.imgurl.ir/uploads/g105878_POV-_you_wake_up_Halloween_morning_in_Hocus_Pocus_world__1.mp4 این کلیپ ☝🏻هم حتما ببینید به من که خیلی حس خوبی داد🍁🤍🍂 توضیحات لازم: حداقل صفحات این رمان پونصد هستش، زیر این عدد غیرقابل قبول محسوب میشه🍂 هر شخص موظفه که رمانی با نوع گروه خودش بنویسه، یعنی اگه خون آشام هستید رمانی بنویسید که راجب خون آشام ها باشه🍁 شما از امشب تاپیکی تو قسمت تایپ رمان ایجاد میکنید با اسم: رمان(....) | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا یا اگه طولانی شد و دوست نداشتید، تو قسمت برچسب کلمه هاگوارتز رو وارد کنید و تو قسمت پیشوند بزارید که پررنگ و جلوه دار باشه.. به پارت سی که رسیدید درخواست جلد میدید و تو تاپیک درخواست جلد حتما ذکر میکنید که این رمان برای هاگوارتز هستش، جلدی که براتون زده میشه یه تفاوت کوچیک با بقیه جلدها داره. هیچ تاپیک نقد و نظری لازم نیست، دوستان میتونن مطالعه کنن و تو نمایه هاتون با شما ارتباط بگیرن، به تاپیک نقد یا درخواست نقد احتیاجی نیست. بعداز زدن تاپیک رمان حتما لینکش رو اینجا برام ارسال کنید با این عنوان: [من هانیه پروین خون آشام هاگوارتز کتاب جادویی خود را آغاز کردم🍁 لینک رمان] هر سئوالی که داشتید تو تاپیک پرسش میتونید ارسال کنید. با آرزوی موفقیت برای تک تک شما خوش قلم های عزیز و صبورم🍁🤍🍁 🍁 @هانیه پروین @سایان @سایه مولوی @Taraneh @ملک المتکلمین @QAZAL @Amata @عسل @S.Tagizadeh @shirin_s @raha @Mahsa_zbp4 @آتناملازاده
-
سیزده سالم بود و خونمون طبقه ششم بود و چون جلوی ساختمونمون هنوز خونه پای ساخته نشده بود خیلی راحت میتونستیم امام زاده محمد (کرجی ها میشناسن) محوطه اش رو ببینیم و خب کلی شهید و آدمای مختلف تو اونجا به خاک سپرده شده بودن. من خودم این موضوع پیش نیومده برام ولی مامانم که اصلا آدمی نیست توهم بزنه یا بترسه برام صبح که بیدار شدم تعریف کرد دم دمای اذان صبح از قبرستون امام زاده کلی صداهای وحشتناک میشنیده میگفت خیلی صداها براش واضح بودن حتی الان میپرسم که مامان اون صداها ناله بودن چی بودن؟ میخوام به بچه های انجمن بگم، سرش رو تکون داد و گفت وای اون خیلی سمناک بود هیچی نپرس!
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
-
سیاهی های واقعی هستن مخصوصا تو روستاها و خب اینکه قبرستون زمینش سنگینه و اون سنگینی محوطه رو میگیره🥲
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
من اولین باره که میشنوم همچین چیزی ببین کلا خونه قدیمی ها سر و صدا دارن حتی ساعت هم صدای ترسناک داره ولی خب چون شرایط جوری بوده براتون اون لحظه خیلی ترسیدید حتی ممکنه توهم هم زده باشید طبیعیه و اینکه روحشون شاد🖤
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
با هر جمله ای که خوندم چشام گرد شد دختر اون پیرزن به نظر من اجل بوده که به اون شکل در اومده تا بتونه تورو منصرف کنه چون وقت تو هنوز نرسیده پس میدونسته که دل مهربونی داری از این در وارد شده ولی واقعا اون لحظه دل آدم یهو میریزه🥲
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
سلام علیکم خوبین؟ کاملا اتفاقی بین کلی کار و درگیری فکری که داشتم به سرم زد این ماه خونین رو از دست ندم و بیام بشینم پای خاطره های ترسناکتون! دخترای هاگوارتز حتما شرکت کنید که برای شما خیلی واجب و شیکتره چون زری برای شما هدیه داره، مگه میشه نداشته باشه؟ بالاخره خسوفه و این شب مخصوص دخترای ماوراء هستش✨ • یه اتفاق ترسناک تعریف کنید، قرار نیست حتما برای خودتون اتفاق افتاده باشه میتونه برای اقوام یا دوست باشه فقط تعریفش کنید تا از این دوشب لذت ببریم🔮 • این خاطره میتونه سکانسی از فیلم یا پاراگرافی از یک کتاب باشه در این صورت حتما اسم فیلم و کتاب رو ذکر کنید😉 •میتونید حتی عکسی که شبیه به خاطره ای که تعریف میکنید هستش رو هم ارسال کنید✨ @هانیه پروین @عسل @سایان @shirin_s @QAZAL @Taraneh @S.Tagizadeh @ملک المتکلمین @Amata @آتناملازاده @سایه مولوی @Mahsa_zbp4
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
-
✨🗝️برنده های مسابقه پنج کلید🗝️✨ مثل همیشه قلمتون بسی خوش نوشت دخترای من تبریک به تک تک شما عزیزان🤍✨ برنده خونآشام: @هانیه پروین برنده جادوگر: @Taraneh برنده ارواح: @عسل برنده گرگینه: @سایه مولوی جوایز این دست مسابقه👇🏻 مدال+ 550 امتیاز مسابقه بعدی: آغاز فینال و چالشهای جذاب هاگوارتز در ۲۰ شهریور⏳🤍⏳
- 13 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
تمدید تا جمعه🗝️⏳ @shirin_s @هانیه پروین @سایان @ملک المتکلمین @S.Tagizadeh @Amata
- 13 پاسخ
-
- 9
-
-
-